خودِ زن‌ها

از وقتی به یاد می‌آورم یکی از پاسخ‌های ثابت به اعتراضات متنوع زن‌ها این بود که «خودِ زن‌ها می‌خواهند/نمی‌خواهند…»: «خودِ زن‌ها به جوک‌های جنسی و تحقیر جنسیتی می‌خندند»؛ «خودِ زن‌ها از تعدد زوجات دفاع می‌کنند و برای پول حاضرند وارد زندگی زن‌های دیگر شوند»؛ «خودِ زن‌ها دشمن خودشان هستند-عروس‌ها و مادرشوهرها را ببین»؛ «خودِ زن‌ها به هر نوع تغییر یا اصلاح قانون معترضند»؛ «خودِ زن‌ها پسرهاشان راعزیزتر از دخترها بزرگ می‌کنند»؛ «خودِ زن‌ها علیه ورود دخترها به استادیوم‌های ورزشی تجمع کرده‌اند»؛ «خودِ زن‌ها بیش از همه به 2030 معترضند»؛ «خودِ زن‌ها و به خاطر درآوردن چشم زن‌ها فکر و ذکرشان تن و بدن و رنگ و دنگ و فنگ است»؛ «خودِ زن‌ها علاقه‌ای به مبارزات سیاسی ندارند»؛ «خودِ زن‌ها بیش از همه به هم حسادت می‌کنند و چشم ندارند پیشرفت هم را ببینند»؛ «خودِ زن‌ها پزشک و آشپز و آرایشگر مرد را بیشتر قبول دارند»؛ «خودِ زن‌ها می‌خواهند در خانه بمانند و کار نکنند و به بچه و زندگی برسند»؛«خود زن‌ها درس خواندن را هم برای پُز و شوهر و هرچیز بی ارتباط با درسی می‌خواهند»…خلاصه که آنچه هست و نیست دستپخت «خودِ زن‌هاست».

این پاسخ آسان و تکراری، که خالی از حقیقت هم نیست و تا دلتان بخواهد شاهد و مثال دارد، همیشه یک واقعیت ساده را نادیده می‌گیرد و آن این‌که دست کم در این دوره و زمانه نمی‌توانید به صرف ویژگی‌های فیزیکی مشابه جمع بزرگی از آدم‌ها را یک کاسه کنید  و برایشان قانون و قاعده کلی وضع کنید و درموردشان داوری کرده و حقوقی را ازشان بگیرید. ما گروه واحدی به نام «خودِ زن‌ها» نداریم. زن‌های سنتی داریم و زن‌های مدرن؛ زن‌های مذهبی داریم و زن‌های غیرمذهبی؛ زن‌های بسی بسیار زن داریم و زن‌های کمتر زن، زن‌های جاه طلب و مستقل داریم و زنان جاه ناطلب و وابسته، زن‌های متعصب داریم و زن‌های آزاد اندیش؛ زن‌های عاشق درس و علم و پژوهش داریم و زن‌های عاشق زندگی روزمره؛ زن‌های حسود داریم و زن‌های جسور، زن‌های بخیل و بدجنس داریم و زن‌های خیرخواه و گشاده‌دست؛ زن‌های خردمند داریم و زن‌های بی‌خرد؛ زن‌های عشق همسری و مادری داریم و زن‌های بی علاقه به همسری و مادری؛ زن‌های بسیار حساس و احساساتی داریم و زن‌های بسیار عاقل و مدبر؛ زن‌های کدبانو داریم و زن‌های ناکدبانو، زن‌های ورزشکار و ورزش دوست /هنرمند و هنر دوست/ دانشمند و دانش دوست داریم و زن‌های بی اعتنا به هنر و ورزش و دانش… نه اینکه بخواهم خوب و بد کرده باشم. می‌گویم زن‌ها متکثر هستند.

اگر این گوناگونی را بپذیریم و تلاش نکنیم تنوع را نابود کنیم. اگر نخواهیم جامعه همسان یا دو قطبی از زنان خوب و بد بسازیم (آنطور که بچه‌های چپ دست را با داغ و درفش مجبور می‌کرده‌اند با دست راست بنویسند) به واقعیت ساده دوم می‌رسیم و آن اینکه هیچ گروهی مسئول گروه دیگر نیست. نباید گروهی به‌خاطر گروه دیگر سرزنش شوند یا به‌خاطر آنها شرمنده باشند. نمی‌توانیم زنانی را که از پی حق و حقوق برابر هستند با این واقعیت تحقیر کنیم که بسیاری از دخترها برای هزاروسیصد و چندی سکۀ مهریه و عروسی آنچنانی حاضرند هرکاری بکنند، ولی اسم حق طلاق را نمی‌آورند.  حق نداریم آن‌ها که فکر و ذکر و لباسشان مثل ما/ اهل بیت ما نیست راه به راه «فاحشه» بنامیم و در مقابل باز نمی‌توانیم  آن‌ها را که شکل و فکر و لباسشان مثل ما نیست با اسامی/اشکال تحقیرآمیز مسخره کنیم و قسعلیعذا

زن‌هایی هستند که «عدالت جنسیتی» برایشان اولویت مبارزه در زندگیست است و زن‌هایی که«خرید لباس از مزونِ هنرپیشه‌ها»…این وجود دارند. می‌توانیم نقدشان کنیم، ولی نمی‌توانیم سرکوبشان کنیم و مدام سرکوفتشان بزنیم. ما هیچ وقت گروهی از مردان را مسئول گروه‌های دیگر نمی‌دانیم و هرگز گروهی از آنان را از حقوق حقۀ خود محروم نمی‌کنیم چون گروه‌های دیگری هستند که این حقوق برایشان مهم نیست یا از آن سواستفاده می‌کنند یا علیه آن شعار می‌دهند. آنها مجبور نیستند برای رفع ممنوعیت‌های غیرمنصفانه وظیفۀ محال و فرسایندۀ آگاه /دغدغه‌مند کردن قاطبه همجنسانشان را بر عهده بگیرند. کسی درباره همۀ آنها جوری تصمیم نمی‌گیرد/حکم نمی‌دهد که گویی به‌کل غایبند و صلاحیت مخاطب واقع شدن ندارند. بسیاری از زن‌ها  پزشک، مهندس، معمار، استاد دانشگاه، وکیل مجلس، فرماندار، معلم، ورزشکار، دانشمند، مدیر، نویسنده و… هستند. انسان‌هایی بسیار متفاوت با تصویر چلمن، خودقربانگر، نالان و نیمه روانی‌ای که سریال‌های تلویزیونی ما نمایش می‌دهند. آن‌ها هم بخشی از «خودِ زن‌ها» هستند که عزت و کرامتشان در شرایط گوناگون به پای «خودِ زن‌ها» قربانی شده است.

نوشتن دیدگاه

در مسیر بازگشت!

نزدیک به دوسال است اغلبِ روزها در تاریکیِِ صبح موهایم را شانه زده‌ام و بافته‌ام و صبحانه خورده و نخورده دویده‌ام برای کلاس یا کار. از خانه و خانواده‌ام دورم، مهمانی زنانه‌ای نبوده که کسی موهای مرا ببیند و حرفی بزند. چند روز پیش که داشتم چتری‌ها را از روی چشمهایم قیچی می‌کردم ، در نور شدید روز، چشمم به ده‌ها تار موی سفید افتاد که از بالای گوش و روی شقیقه‌هایم به پایین سریده بود! قیچی را کنار گذاشتم و موها را کنار زدم! چقدر زیاد! چقدر جالب! دلم خواست به کسی نشان بدهم…کسی نبود! لحظه خاصی است وقتی آدم متوجه می‌شود بدنش دیگر با او پیش‌نمی‌آید. شروع کرده به پس رفتن. به بازگشت آرام آرام…

روسو جایی اواخر کتاب امیل، آنجا که از تفاوت میان مردان و زنان حرف می‌زند، می‌گوید «زن‌ها همیشه زن‌هستند ولی مردها گاهی مردند» من اصل متن را ندیده‌ام، ولی اگر همین ترجمه فارسی را دنبال کنید متوجه می‌شوید منظورش این است که زن‌ها همیشه «ماده» هستند، اما مردها فقط گاهی «نر» می‌شوند وعلم و فکر و فن و هنر همه مرهون همین ویژگی خاص مردهاست. جسم و روح زن‌ها مدام با تن و با مادینگی شان درگیر است. نمی‌توانم روسوی قرن هجدهم را سرزنش کنم چرا اینطور فکر می‌کرده، ولی دلم خواست موهای سفیدم را به او هم نشان دهم!

دغدغه‌های جدی‌ای بوده و هست در فرهنگ که شما را وادار می‌کند بر «مادینگی» تمرکز کنی. حتمن ازدواج کنی، اگر نکردی دست کم تا پنجاه سالگی دنبال کسی باشی که ازدواج کنی و بچه/بچه‌هایی به این دنیا بیاوری، چون این باور قوی وجود دارد که به قول خواجه نصیر « اگر زن ار ترتیب منزل و تربیت اولاد و تنقد مصالح خدم فارغ باشد همت بر چیزهایی که مقتضی خلل منزل بود مقصور گرداند» (چیزهایی غیراز فکر و فن و علم و هنر و مربوط به طبع نا پخته و ناسفته مادینگان!). پربیراه هم نیست اگر به آمارآسیب‌های اجتماعی‌ای که دامن زنان بی‌شوهر/مطلقه را گرفته نگاه کنیم. زن‌هایی که به نحوی از وظایف مادینگی خود جا مانده‌اند و چون اساسن آپشن‌های دیگری برایشان تعریف/بهشان تعلیم نشده آسیب دیده و می‌بینند.

باری، عادت کرده‌ایم به دیدن و شنیدن این چیزها اما من هم دیده و شنیده ام زن‌هایی که از یک زمانی به بعد فاصله گرفته‌اند از تماشای زندگی از دریچه فیلم‌های هالیودی / بالیودی! هی به خودشان ور نمی‌روند تا جوان بمانند، حسرت این و آن و غصه این حرف و آن حرف را نمی‌خورند. حتی اگر قربانی شرایط اجتماعی هم باشند در ذهن خودشان خودشان را قربانی نمی‌دانند. هر روز دارند بزرگ و بزرگتر می‌شوند. دل داده اند به کاروکسب، معنویت برایشان بُعد تازه و پیچیده تری یافته، شروع کرده‌اند به درس خواندن، خیریه راه انداخته‌اند… به فکر افتاده‌اند جز بچه، رد دیگری هم از خودشان به‌جا بگذارند در این جهان…

آن حجم از موهای سفید را که دیدم با خودم فکر کردم فصل تازه‌ای شروع شده!

نوشتن دیدگاه

مدیر آپارتمانی که وبلاگ مرا می‌خواند

سالها قبل در طبقه چهارم یک آپارتمان چهار طبقه زندگی‌ می‌کردیم. من و جک قهرمان. چهل و چهارمتر با چهل و پنج تا پله. بدون آسانسور. بعد از چهارسال زندگی خوابگاهی هیچ کم از بهشت نداشت. آرام بودیم به حال خودمان. زمان متعلق به ما بود و مکان متعلق به ما بود و خودمان متعلق به خودمان بودیم و آسانترین کاردر تمام ساعات شبانه روز تمرکز برای کار بود. تنها صدای همسایه‌ها از سه تاری بود که پسر طبقه پایین می‌نواخت و اگر سرت را به زمین می‌چسباندی می‌شنید‌اش. از امتیازات آن آپارتمان یکی هم این بود که مدیر ساختمان وبلاگ مرا می‌خواند.

اینجا اما طبقه دومیم و بالای سر من زنی زندگی می‌کند که خیلی زندگی بلد است اما به گمانم وسواس دارد. هر  دو روز مبل‌هایش را روی زمین می‌کشد و جابه‌جا می‌کند. با دمپایی پاشنه‌دار در خانۀ بدون فرش راه می‌رود. هفته‌ای دوبار بالکنش را می‌شوید که آبش شره می‌کند در بالکن ما و اغلب صدای آهنگش به قدری بلند است که نه فقط در خانه ما که در کوچه هم طنین می‌اندازد. صبح اگر درخانه باشم از هماهنگی صدای دمپایی‌هاش با آهنگ می‌فهمم که می‌رقصد. بیشتر آخر هفته‌ها مهمان دارد. وقتی مهمان دارد تمام پنجره‌های خانه‌شان باز است و جوری می‌خندند که انگار دارند همدیگر را قلقلک می‌دهند…

چند وقت پیش سالگرد ازدواجش بود. از دم در تا بالا دو طرف راه پله ها را شمع وارمر گذاشته بود و آهنگ گذاشته بود و همه پنجره‌ها باز بود و بیشتر از ده نفر آدم با هم به زمین آنها و سقف ما پا می‌کوبیدند. ساعت یازده اس ام اس زدم که لطفن صدا را کم کنید. عصر فرداش مدیر آپارتمان زنگ زد به خانه ما و سراغ همسرم را گرفت. خانه نبود. مدیر گفت بگویید به من زنگ بزنند. گفتم و زنگ زده بود و مدیر گفته بود «به خانمتان بگویید مدارایشان را بیشتر کنند».‌

نوشتن دیدگاه

خواب اضطراب زن بودن

بیشتر سال‌های عمرم وقتی مضطرب بوده‌ام خواب امتحان دیده‌ام. امتحانم دیر شده. خواب مانده‌ام. کلاس را پیدا نمی‌کنم. در مدرسه گم شده‌ام. امتحانی را فراموش کرده‌ام…
چند سالی خواب‌های شرایط اضطرابم شد فرودگاه. دیر می‌رسیدم. پول نداشتم. نمی‌گذاشتند از گیت رد شوم…
حالا شده روسری! ساعت‌ها حبس می‌شوم در یک مغازه روسری فروشی! فروشنده اجازه نمی‌دهد بروم و هی روسری‌ها را باز می‌کند و ورق می‌زند و ورق می‌زند و ورق می‌زند…شلوغند؛ زشتند؛ پلنگی‌اند؛ مضطرب می‌شوم که مجبورم یکیشان را بخرم  تا ولم کنند…(توی خواب اصلن خنده دار نیست )

ایستاده‌ام وسط رگال‌های مانتو فروشی عریض و طویل و شلوغ که دوستان و همکارها معرفی کرده‌اند و مانتوها را نگاه می‌کنم. یا تنگند یا کوتاه یا آستین سه ربع دارند یا گل و تورشان زیاد است. شما می‌دانستید اغلب خانم‌هایی که در ادارات «مانتو اداری» می‌پوشند  مجبورند از گن استفاده کنند؟ من نمی‌دانستم. اولین بار جک بهم گفت. جک گفته «با تیپ کلفتی می‌روی سرکار… با این مانتوهای نخی‌ بچگانه‌ات»…
دوتا خانم کارمند باربی از جلوم عبور می‌کنند با مانتوهای سورمه‌ای به دستشان. به مانتوها نگاه می‌کنم و چشم می‌دوانم میان بقیه مشتری‌ها و انتخابهاشان. دوتا خانم برمی‌گردند. با تردید مانتوی دستشان را نگاه می‌کنم و می‌پرسم «اینها همه تنگ هستند؟» می‌گویند «آره» و می‌روند. آنکه گفت «آره» ته لهجه اصفهانی دارد. عین بچه‌‌ای که مادرش را گم کرده‌ بین رگال‌ها می‌چرخم و فکر می‌کنم نفس من بند می‌آید، چطور چهارزانو بنشینم روی صندلی… صدای باربی با لهجه اصفهانی از جایی پشت سرم می‌آید که به دوستش می‌گوید «اینا آزاد ترن…ببین زنِ را می‌بینی بهش بگیم…» در جا خشک می‌شوم و در ذهنم زنگ می‌زند خودِ «زنِ» گفتنش و طورِ «زنِ» گفتنش.

در مهمانی هستم. معذب. خانمی که تازه با هم آشنا شده‌ایم درحالیکه سعی می‌کند با من (که مثل جوجه جغد گوشه مبل خودم را جمع کرده‌ام) صمیمی شود خنده کنان می‌گوید «خب چه خبرا؟ تازگی بازار نرفتی؟ ظرف جدید چی اومده؟» … عرق می‌کنم و مثل احمق‌ها خجولانه می‌خندم… خسته‌شده‌ام. پریشانم و با وضعم کنار نمی‌آیم…در بحث درباره لباس و کیف و کفش، بحث درباره مزون، بحث درباره آرایشگاه، بحث درباره لوازم آرایش، بحث درباره آتلیه، بحث درباره مارک لباس زیر، بحث درباره شوهر، بحث درباره فنون دلبری، بحث درباره دستپخت کی بهتره، بحث درباره کی وسواسی‌تر و بشوربساب‌تره، بحث درباره زن‌های اصفهانی، بحث درباره اینکه ما کدوم رستورانها می‌ریم، بحث درباره خونه ما کجاها و ماشینمون چیا بوده، بحث درباره دوره چندمی بودن در مدرسه غیرانتفاعی معروفی که می‌رفته‌ام، بحث از ملک و املاک پدر یا پدرشوهر، بحث درباره خانواده شوهر، بحث درباره «ظرف»…در هیچ بحثی نمی‌توانم شرکت کنم و آنقدر اجتماعی نیستم که بحثی شکل دهم… در مواجهه با بچه‌ها نمی‌توانم احساساتی شوم، قربان صدقه در تکیه کلامهام نیست… اسم‌ها یادم نمی‌ماند…اسم بچه‌های دوست‌ و فامیل و آرایشگاه‌ها و فروشگاه‌ها و مارک‌ها و دکترها…شماره‌ها یادم نمی‌ماند، شماره رنگ‌ها و رژها…
بار اضطرابی را به دوش می‌کشم که هر روز سنگین‌تر می‌شود. نه باورهای انتزاعی و نه دلداری‌های مادرانه که «هر کسی ارزش‌های خودش را داره» کمک نمی‌کند. باورها و ارزش‌ها نمی‌تواند جلو به عرق نشستن پیشانی، فشرده شدن دندان‌ها یا انقباض عضلات را بگیرند. نمی‌توانند برای بی اثر کردن خیانتهای حقیر کاری کنند؛ برای غلبه بر انتقام‌جویی‌های رقت‌بار که یک عمر ، و حتی پس از مرگ، از بچه‌های طرف ادامه دارد، برای نادیده گرفتن نفرت‌های عمیقی که آنچنان پشت خنده و تعارف پنهان است که ممکن نیست تشخیصشان دهی مگر در ثانیه یا بزنگاهی برقی بزنند، برای رهایی از امواج تند و آنی /عمریِ احساساتِ متضادِ زن‌ها که آتش است…

 اطرافیانِ مهربان اضطراب‌ها را سرکوب/تحقیر می‌کنند ولی این کار چیزی از احساس معلولیتی که بقیه زن‌ها بهت می‌دهند کم نمی‌کند. در هر صورت زن هستی ولی لالی و لنگی و کوری و کری و شلخته‌ای و مشمئزکننده…
روان راه‌های خودش را دارد برای خلاصی. این می‌شود که اضطراب عقب می‌رود و جا خوش می‌کند در عمق، در رویاها با روسریِ طرح پلنگی…

Comments (6)

آموزش عمومی برای زندگی خصوصی

مروری بر کتاب خوشبختی و تعلیم ‏و‏تربیت ، نوشتۀ نل نادینگز…

 نل نادینگز (1929- ) فیلسوف اخلاق و تربیت امریکایی، که با آرای بحث‌انگیزش در حوزۀ فلسفۀ تعلیم ‏‏و‏‏تربیت و فلسفۀ اخلاق مراقبت شناخته شده، علاوه برا آرای فلسفیِ‌ گیرا شخصیت جالبی هم دارد. او در کنار دکتری فلسفه، کارشناسی و کارشناسی ارشد ریاضیات دارد و بیش از پنج دهه در مقاطع مختلف تحصیلی، از دبستان تا دانشگاه، ریاضی و فلسفه درس داده. مادر ده فرزند و مادربزرگ ده‌ها نوه است و در سال 2012 همسرش را بعد از شصت سال زندگی مشترک از دست داد. از نادینگز تاکنون کتاب‏‏ها و مقالات فراوانی منتشر شده که برخی از مشهورترین آنها علاوه بر کتاب خوشبختی و تعلیم‏‏ و‏‏تربیت  1 از این قرار است: مراقبت: رهیافت زنانه به فلسفۀ اخلاق‏ و‏ تربیت اخلاقی (1984)2؛ داستانهایی که زندگیها روایت میکنند: داستان و گفت‏‏ و‏‏شنود در تعلیم‏‏ و‏‏تربیت (1991)3؛ فلسفۀ تعلیم‏‏ و‏‏تربیت (1995)4؛ آغاز از خانه: مراقبت و سیاست اجتماعی  (2002)5؛ درس‏‏های مهم: آنچه مدارس ما باید آموزش دهند (2006)6 و تعلیم ‏‏و‏‏تربیت و دموکراسی در قرن بیست‏‏ و‏‏یکم(2013)7.

722866

از آموزش‏‏ و‏‏پرورش انتظار داریم برای کودکان ما چه کند؟ «هدف» تعلیم ‏‏و‏‏تربیت چیست و چه باید باشد؟ نقاط ضعفِ شیوۀ رایج در تعلیم‏‏ و‏‏تربیت کودکان چیست؟ جایگاه تربیت اخلاقی کجاست؟ آنچه به کودکان می‌‌آموزیم تا چه اندازه برای حال و آینده و موفقیت آنها در زندگی ضروری است؟ در مدارس آموزش برای زندگی شخصی و خوشحالی و خوشبختی چه جایی دارد؟ و … اینها و پرسش‌هایی نظیر این موضوع کتاب خوشبختی و تعلیم ‏‏و‏‏تربیت نوشتۀ خانم نل نادینگز است. او در این کتاب اهداف تعلیم‏‏ و‏‏تربیت، در شکل کنونی‌اش، را به پرسش می‌‌گیرد و می‌‌گوید رسیدن به خوشبختی و زیستی سعادتمندانه در عرصه‌های فردی و اجتماعی باید هدف تعلیم‏‏ و‏‏تربیت باشد. نادینگز در میانۀ بحث‌های گوناگون دربارۀ تعلیم ‏‏و‏‏تربیت نگاه‌ها را متوجه افق دیگری می‌کند. پرسش مهم کتاب این است که چگونه تعلیم‏‏ و‏‏تربیت می‌تواند در دستیابی به خوشبختی مؤثر باشد. به نظر نادینگز دست‌ یافتن به خوشبختی در اندیشۀ برنامه‌ریزان تعلیم‏‏ و‏‏تربیت هدفی غایب است، حال آنکه اهداف است که استانداردهای آموزش را تعیین می‌‌کند و با آن استاندارهاست که آموزگاران مقصد و محتوا و نحوۀ ارزیابیِ یادگیری را می‌‏سنجند.

نادینگز به جای اینکه همۀ توجه‌ ما را بر خوشبختی آیندۀ کودکان در زندگی شغلی و اجتماعی‏ شان متمرکز بکند به طور خاص توجه ما را به خوشبختی اینجایی و اکنونی کودکان در خانه، مدرسه، خیابان و حتی زمین بازی جلب می‌کند. چنین ادعایی قدری عجیب به نظر می‌‌رسد. بسیاری از بچه‌ها از مدرسه خوششان نمی‌آید و به نظر می‌‌رسد در مدرسه چندان به آنها خوش نمی‌گذرد. ساعات طولانی نشستن پشت میز و نیمکتِ مدرسه و پیروی از قوانین و دستورات مدیر و ناظم و معلم و نوشتن مشق و حل کردن تمرین و ارزیابی و مقایسه شدن با یکدیگر. به نظر نادینگز، بسیاری از مردم از مدرسه متنفرند چون محیط و قوانین مدرسه بچه‌ها را محدود می‌کنند. نادینگز با این پرسش‏‏‌ها آغاز می‌‌کند: چرا تعداد زیادی از دانش‌آموزان باهوش و خلاق از مدرسه متنفرند؟ چرا مدام باید با جملاتی نظیر اینکه «زمانی قدر این روزها/ این درس‏‏ها/ این معلم‏‏ها را خواهی دانست!» با این تنفر مواجه شد؟ چرا همواره فکر کرده‌ایم اگر معلم/ والد سختگیری نباشیم عمر کودکمان به بطالت می‌گذرد و برای مواجهه با آینده آماده نخواهد بود یا ناموفق و بدبخت خواهد شد؟ او با اشاره به تجربۀ خود تأکید می‌کند: «طی پنجاه سال معلمی و مادری دریافته‌ام که آدم‏‏ها وقتی خوشحال‏‏اند بهتر یاد می‌گیرند و دانش‌آموزانی که شادند کمتر بدجنس، خشن یا ظالم‏‏اند.» به باور او آدم‏‏ها وقتی شادند موجودات بهتری‏‏اند، پس ضروری است راهی برای تبدیل مدارس به مکان‌هایی شادتر پیدا کنیم. مدارس امروزی توجهی به خوشبختی ندارند، چون در نهایت خوشبختی را موفقیت آیندۀ اقتصادی کودکان می‌دانند.

      نادینگز اشاره می‌کند یکی از دلایل بی‌توجهی به خوشحالی و خوشبختی در زندگی فردی، خانوادگی و روابط اجتماعیِ روزمره در نظام آموزشی غیبت نگاه و دیدگاه زنانه در نخستین مراحل رشد و توسعۀ تعلیم ‏‏و‏‏تربیت همگانی بوده است. او که خود از مدافعان اخلاق مراقبت و رویکرد زنانه به تربیت اخلاقی است تلاش دارد، با تکیه بر تجربیات و آرای خود در این حوزه، نظام تعلیم‏‏ و‏‏تربیت همگانی و مسائل و کاستی‌های آن را از منظر مراقبتی بررسی کند. به نظر او، هدف اصلی در تربیت اخلاقی باید متعهد شدن ما برای ساختن جهانی باشد که در آن برای بچه‏‏‌ها خوب بودن ممکن و مطلوب باشد و چنین جهانی قطعاً باید جهان شادی باشد. خوشبختی تا حدی وابسته به شخصیت فرد است، اما در عین حال رهایی از درد و رنج و داشتن روابط صمیمانه نیز در تأمین آن نقش دارد. به این معنا که خوشبختی به چیزی فراتر از فرد و نگرش‌های فردی او پیوند می‏خورد، زیرا آنچه فردی را نیکبخت می‌کند تا حد زیادی وابسته به هنجارهای مربوط به موقعیت اجتماعی و شبکۀ ارتباطاتی است که در آن قرار دارد.

تعلیم ‏‏و‏‏تربیت و خوشبختی به سه بخش اصلی تقسیم شده است. بخش نخست در چهار فصل به ارتباط خوشبختی با اهداف آموزش می‏‏پردازد. بخش دوم در پنج فصل ارتباط بین خوشبختی، تعلیم ‏‏و‏‏تربیت و زندگی شخصی افراد را بررسی کند. و بخش آخر در سه فصل بر تعلیم‏‏ و‏‏تربیت برای زندگی اجتماعی تمرکز دارد.

اول؛ خوشبختی، هدف زندگی و تعلیم ‏‏و‏‏تربیت

در یک‏‏ سوم نخست کتاب، نادینگز به بررسی خوشبختی به عنوان هدف تعلیم‏‏ و‏‏تربیت می‌‏‏پردازد. کتاب در آغاز پرسشی محوری را طرح می‌کند: «خوشبختی چیست؟» و برخی نظریات برجسته‌ای را می‏‏ شکافد که از زمان یونان باستان تا امروز حول این مفهوم شکل گرفته‌اند.

بسیاری از متفکران و رهبران دینی هدف زندگی انسان را «رسیدن به چیزی بهتر»/سعادت/خوشبختی/شکوفایی دانسته‌اند. برای نخستین بار در یونان باستان، سقراط و افلاطون و ارسطو تلاش کردند خوشبختی را مستقل از تغییرات و احتمالات و منفک از میزان ثروت و سلامت و فراز و فرودهای زندگی تعریف کنند. ارسطو یکی از برجسته‌ترین‌هاست که یودایمونیا 8 یا خوشبختی را در پیوند مستقیم با عقل و عقلانیت دانست. به نظر او حیات عقلانی مهم‏‏ترین عامل خوشبختی است. شاید تصور کنیم نظر ارسطو اهمیت چندانی در دنیای امروز ندارد، ولی نادینگز اشاره می‌کند تا همین امروز هم ما با ارسطو درگیریم! رتبه‏ بندی‌ای که ارسطو ایجاد کرد و در آن عمل را پایین‌تر از نظر قرارداد تأثیر مخربی بر نظام تعلیم‏‏ و‏‏تربیت ما گذاشته که همچنان برجاست. شکاف جدی میان نظر و عمل و دیدگاهی که فعالیت‌های عقلانی و نظری و ریاضی را بالاتر از فعالیت‌های عملی قرار می‌دهد هنوز در ما و نظام آموزشی ما زنده است.

خوشبختی در طول تاریخ و در میان متفکران مختلف اشکال گوناگونی داشته و دست یافتن به آن از مسیرهای متنوعی ممکن می‌شده است، اما به نظر نادینگز خوشبختی هر روز رخ می‌دهد‏  ـ در حوزه‌های متفاوت شخصی و اجتماعی و معنوی. نادینگز خلاف فلاسفۀ عقل‏گرایی چون ارسطو و پیروانش بر اهمیت شرایط عینی دربرابر شرایط ذهنی برای رسیدن به خوشبختی تأکید می‌کند. او معتقد است درک پیچیدگی مفهوم خوشبختی هم به شرایط عینی و هم به شرایط ذهنی وابسته است و ذات تعلیم‏‏ و‏‏تربیت باید به گونه‌ای باشد که به مردم کمک کند بهترین وجه از شخصیت خود را پرورش دهند. مدرسه باید دانش‌آموز را در موقعیت‌هایی قرار دهد که معنای خوشی و خوشبختی را لمس کند و مدام در پیِ آینده‌ای ساخته‏ شده با رؤیای پول برای خوشبختی ندود. نادینگز بر آموزشِ درک خوشبختی‌های کوچکِ اینجایی و اکنونی و نحوۀ لذت بردن از آن اصرار دارد و تجربه‌هایی مانند حضور در طبیعت، حیات وحش، تماشای گروهیِ طلوع و غروب خورشید کنار دریا یا بر بلندی، پختن غذاهای خوشمزه، گوش دادن به موسیقی، پرورش گیاهان خانگی، خواندن شعر و هم‏ صحبتی و نوشیدن چای با پدربزرگ‏‏ها و مادربزرگ‏‏ها را از آن جمله می‌داند.

نادینگز بحث از نیازها، خواست‌ها و تمایلات را به میان می‌کشد و خوشبختی در چهرۀ این‏ جهانی‌اش را پاسخ به آنها می‌داند. نیازها طبعاً بسیار بنیادی‌تر از خواسته‌ها و تمایلات هستند؛ نیازهای زیستی مانند غذا و خانه، محافظت از آسیب، چشیدن طعم محبت و مراقبت (دست‏‏ کم در مراحل ابتدایی زندگی) و ارتباط با انسان‏‏ها و موجودات دیگر. او می‌گوید گرچه تعریف ما از خوشبختی و لوازم آن تغییر کرده است، برخی شرایط بنیادی و تغییرناپذیر هم برای خوشبختی وجود دارد. ارتباط و همنشینی با دیگران از منابع اصلی خوشبختی است که مدارس توجه چندانی به آن ندارند. نه ‏فقط از منظر مراقبتی که از نظرگاه‌های دیگر هم خوشبختیِ ما و همۀ انسان‏ها و موجودات دیگر به هم وابسته است.

دوم: تعلیم‏‏ و‏‏تربیت برای زندگی شخصی

در این فصل استدلاِل محوری کتاب مطرح می‌شود: سرفصل‌های آموزشی اهمیت اندکی می‏‏دهند به آنچه برای نیکبختی در زندگی بزرگسالان ضروری است؛ سروسامان دادن به خانه، پدری و مادری کردن، مراقبت از محل زندگی و طبیعت، رشد شخصیت و معنویت و پرورش شخصیتی اخلاقی و سبک‌روح که بتواند زندگی و روابط رضایت‏ بخشی داشته باشد. به نظر نادینگز، کودکیِ شاد مقدمۀ بزرگسالیِ موفق است و این موضوع مربیان و آموزگاران را متوجه لزوم اهمیت به زندگی شخصی کودکان می‌کند. مدارس باید نسبت به درد و رنج احتمالی کودکان در خانه حساس باشند. نادینگز تأکید دارد که در رنج بردن هیچ آیندِ معرفتی برای کودکان وجود ندارد و رفتار برخی معلمان و والدین را، که برای پرورش کودک تعمداً او را رنج می‌دهند، محکوم می‌کند. به نظر او، معلمان و مدرسه نسبت به کاهش دردهای اجتناب‏‏ناپذیری که ممکن است کودکی در خانه گرفتار آن باشد مسئول‏‏اند.

بخت کودکان برای خوشبختی به خانه‌هایی وابسته است که در آنها دنیا می‌آیند. خانه منبع آسودگی و خوشحالی است و نباید در مدارس دست‏‏کم گرفته شود. خانه نیاز به امنیت و هویت شخصی را تأمین می‌کند. خانه فقط سرپناه نیست، خانۀ مادی و جسمانی امتداد منِ غیر‏ جسمانی است.

به نظر نادینگز، خانه نیازی اولیه است که می‌توان در صورت فراهم بودن آن به کیفیت و نحوۀ پاسخگویی به سایر نیازها اندیشید. خانه نه به معنای سقفی بالای سر که به معنای گوشۀ اختصاصی از دنیا که جایگاه امنیت و آرامش است، از نظر نادینگز، نیازی پایه‌ای است. همۀ ما در جست‏ و‏ جوی آرامشیم و آرامش پیوند ناگسستنی با خانه دارد. همین اهمیتِ آموزشِ سروسامان دادن به جایی را که «خانه» نام دارد ضروری می‌کند. دانش‌آموزان باید آنچه باعث آرامش خودشان و دیگران می‌شود بشناسند. ایجاد خانه، نگه‏‏داری از آن و سامان دادن به آن تاریخ بلندی دارد که باید دانسته شود، اما از آنجا که همیشه با زنان و زنانگی و تن و طبیعت در پیوند بوده بی‏ارزش تلقی شده و ناشناخته مانده است.

سامان دادن به خانه مستلزم یادگرفتن چیزهایی دربارۀ تغذیه، امنیت، نظم و نظافت، بودجه‏ بندی و خرید، چیدمان و نور و رنگ، مصرف خردمندانه، مدیریت زمان، شیوۀ نگه‏‏داری از گیاهان و حیوانات خانگی و وسایل شخصی و غیرشخصی و… است. هدف تعلیم ‏‏و‏‏تربیت به شیوۀ نادینگز تربیت کودکانی شاد و بزرگسالانی بهتر برای آینده است و به نظر او منبع اصلی این شادی و آن خوبی «خانه» است. به نظر او، ارزش‌های جامعه چنان بوده است که دخترانمان برای موفقیت به سمت اجتماع رفته‏ اند و نه آنها و نه پسرانمان خانه و آنچه را به فضای خصوصی مربوط بوده ارزشمند نداسته‏‏اند و این را مایۀ تأسف و نشان از سیطرۀ ارزش پول در درک ما از خوشبختی می‌داند. در کنار پرداختن به خانه یکی دیگر از بهانه‌های احساس خوشبختی در زندگی روزمره دوست داشتن مکان زندگی و طبیعتِ پیرامون آن است که شناخت طبیعت و قوانین آن را ضرورت می‌بخشد.

یکی از نکاتی که نادینگز به‏‏کرات به آن اشاره می‌کند توجه به مسئولیت والد بودن است. او می‌گوید: «هیچ وظیفه‌ای مهم‏ تر از پدر و مادری در جهان وجود ندارد در حالی که همۀ مدارس ما آموزش جبر و شکسپیر را از آن ضروری‌تر دانسته‌اند!» او بر این باور است که در سطوح مختلف تحصیلی دانش‌آموزان به فراخور سنشان باید با مسائلی چون ارتباط جنسی، بارداری، تجاوز، تولد و مراحل رشد کودک، تاریخ تغییر و تحولات خانواده و نظرات گوناگون مربوط به آن آشنا باشند.

نکتۀ دیگری که نادینگز در مقام فیلسوف اخلاق بر آن تأکید دارد بایستگی تربیت اخلاقی و معنوی دانش‌آموزان است. شخصیت خوب و منش اخلاقی از ارکان خوشبختی است. او معتقد است ما باید بر پرورش فضایل اخلاقی در کودکان تمرکز کنیم اما نباید به آموزش اکتفا کنیم بلکه باید در دانش‌آموز حساسیت اخلاقی ایجاد کنیم. آنها باید نسبت به ظلم و بی‌عدالتی در مورد خودشان و دیگران حساس باشند و قدرت تشخیصِ همدلانۀ کار درست در موقعیت‌های مختلف اخلاقی را پیدا کنند.

 این واقعیت که برنامه‏‏‌های درسی را مردان نوشته‌اند باعث شده نگاه تعلیم‏‏ و‏‏تربیت مستقیماً متوجه حیات اجتماعی باشد و آنچه با زنانگی در پیوند بوده، یعنی داشتن خانه‌ای آرام، پرورش فرزندان شاد، ایجاد ارتباط با خانواده و بستگان و همسایگان، در اولویت آموزشی قرار نگیرد. با آنکه ایجاد خانه‌ای امن و آرام از شرایط اصلی احساس خوشبختی است هیچ وقت مورد توجه مدارس نبوده است، یا در نهایت فقط زمانی در مدارس دخترانه آموزش داده می‌شده. نادینگز با تمرکز بر این مباحث در واقع قصد دارد به نظام اولویت‌بندی اشاره کند که با نادیده گرفتن بخش‌های مهمی از زندگی، بیش از آنکه به دانش‌آموزان کمک کند، به آنان آسیب می‌زند. او به تربیت کودکانی که نسبت به محیط زیستشان حساس‏‏اند و نوجوانانی که با اطلاعات کافی دربارۀ شیوۀ صحیح همسری و پدری/مادری وارد زندگی مشترک می‌شوند تأکید دارد.

سوم؛ تعلیم‏‏ و‏‏تربیت برای زندگی اجتماعی

نادینگز اذعان دارد که پیدا کردن شغل مناسب یکی از کلیدهای خوشبختی است، اما هدف فعلی آموزش برای حضور در اجتماع به‌دست آوردن پول است. نادینگز نشان می‌دهد چگونه پول الزاماً ارتباطی با خوشبختی و رضایت شغلی ندارد. ایدۀ مهمی که نادینگز در این بخش مطرح می‌کند مخالفت او با آموزش یکسان به همه و گرایش‌های محدود آموزشی است. او آموزش برابر را نه‏‏تنها نشانۀ دموکراسی و برابر بودن همه نمی‏‏داند که آن را یکی از دلایل اصلی نارضایتی‏‏های شغلی و کاری می‌بیند. به نظر او، ایجاد فرصت‌های تحصیلی برابر، به این معنا که همه مجبور باشند جبر و هندسه بخوانند، منجر به برابری نخواهد شد، بلکه اجباری است برای همگان تا درس‏‏هایی را بخوانند که فقط به درد عدۀ اندکی خواهد خورد.

نویسنده اشاره می‌کند که طبیعی ‌است بخواهیم برخی چیزها را همه بیاموزند، ولی در عین حال نظام آموزشی باید طیف وسیعی از موضوعات را در برابر دانش‌آموزان قرار دهد تا آنها بتوانند از آن میان علاقۀ شغلی آیندۀ خود را بیابند و حرفه‌ای را برگزینند که به آنها حس بهتری از خودشان و جهان اطرافشان می‌دهد. آموزش برابر به معنای آموزش مشابه نیست بلکه گشودن انتخاب‌های متعدد پیش روی دانش‌آموزان و نشان دادن راهی به آنهاست که برای رسیدن به هدفشان باید در آن قدم بگذارند. او تأکید می‌کند که اگر دموکراسی آموزشی را مساوی یکسان بودن سرفصل‌ها بدانیم در واقع با طبیعت مقابله کرده‏‏ایم.

در بخش پایانی کتاب، نادینگز اشاره می‌کند که ما بی‏‏جهت برای استعدادهای ریاضی و زبانی کودکان این قدر ارزش قائل شده‏‏ایم. استعداد ریاضی مهم است ولی مهم‏‏تر از سایر استعدادها نیست. او مخالف جدا کردن رشته‏‏‌های نظری از عملی و کاربردی است. به نظر او، همۀ بچه‏‏‌ها باید گفت‏‏و‏‏شنود و تفکر نقاد را بیاموزند، چرا که به آنان برای ایجاد روابط درست و قوی کمک می‌کند. آموزگاران و والدین باید به کودکان گوش کنند و خوشبختی اکنونی آنها، نیازها و خواسته‏‏‌های امروزشان را ببینند و بشنوند، چراکه خوشحالی امروز است که خوشبختی آیندۀ آنها را می‌سازد.

نادینگز در آموزش و تربیت مراقبتی خود می‌خواهد نگاه ما را به آموزش زیر‏ و‏ رو کند و خواهان بازاندیشی موشکافانه و مستمر در تعلیم ‏‏و‏‏تربیت است. او این طرح را در آثار دیگرش با دقت و وسواس پی‌ می‌گیرد و بسط می‌دهد. طرحی که بر اساس آن بهترین مدارس باید شبیه بهترین خانه‏‏‌ها باشند و بهترین خانه‏‏‌ها آنهایی هستند که روابط مراقبتی مستمر در آنها وجود دارد و به نیازهای آشکار و ضمنی افراد توجه می‌شود.

پینوشتها

  • این یادداشت پیش‌تر در ماهنامه زنان امروز، شماره 19، صص 102-105 منتشر شده است.

Happiness and Education, Nel Noddings, New York, Cambridge University Press, 2003‏ 1

  1. Caring: A Feminine Approach to Ethics and Moral Education

Stories Lives Tell: Narrative and Dialogue in Education 3.

Philosophy of Education؛ این کتاب نادینگز تا کنون دو بار به فارسی ترجمه شده که متأسفانه هی‌چیک دقیق و ویراسته نیستند.4.

 Starting at Home: Caring and Social Policy 

  1. Critical Issues in Education: Dialogues and Dialectics.

Education and Democracy in the 21st Century.7

 Udaimoni

 

Comments (2)

این مسئله

الف- متوجه هستم که آزار جنسی کلمه دقیق و حتی مناسبی نیست و مصادیق زیادی را دربر می‌گیرد اما، اینجا منظور از آزار جنسی هرگونه تماس با تن زنان است در مکانهای عمومی. تجربه بسیار آشنایی هم هست و مثل بسیاری از تجربیات مشترک زنانه اسم درست و درمانی ندارد. باری، در تشییع پیکر آقای هاشمی رفسنجانی ظاهرن «این مسئله» به شکل سازمان یافته‌ای رخ داده است. اول هرکسی خیال کرده خب همین است که همیشه هست. سکوت کرده، طرف را هل داده، کتک زده، خودش را کشیده‌ کنار و… بعد که زنان زیادی این تجربه را در فضای مجازی به اشتراک گذاشته‌اند به نظر عجیب آمده. یک کانال تلگرامی فراخوان داده و ادعا کرده بیش از صد تجربه دریافت کرده است…
و بعد چه شد؟ «گنده‌اش نکنید که مردم بترسند…»، «چیز خاصی نبوده و نباید آن گردهمایی عظیم و پر معنا را با این مسائل کوچک و جزئی تحت تاثیر قرار داد» یا از آن طرف«اینها چون عادت دارن هرکی از کنارشون رد میشه یه وری بهشون بره به بی توجهی ما گفتند آزار جنسی».
ب- من اولین بار که چنین تجربه‌ای داشتم نوجوان بودم. یکی از آن روزهای شلوغ مشهد به حرم امام رضا رفته بودیم و آنچه بر من در شلوغی و باز و بسته شدن درها قبل و بعد از نماز گذشت مدتها شوکه‌ام کرده بود. تجربه را در دفتر خاطراتم یادداشت کردم. چند ماه بعد، خاله مهربانم که عادت خیرخواهانۀ بی اجازه خواندن دفترخاطرات بچه‌ها را دارند آن را خواندند و در حضور مادرم مرا مواخذه کردند که این چرت و پرتها چیست که نوشتی و «اگر کسی اینها را بخونه خیال میکنه تو چطور دختری هستی!» و این هشدار تا سالها با من بود. در تمام سالهایی که با اتوبوس از اصفهان به تهران و از تهران به اصفهان می‌آمدم و در نمایشگاه کتاب و در تمام شلوغی‌های مکانهای مذهبی و غیرمذهبی و در خیابان و در اتوبوس و در مترو و در تاکسی… و واقعن «زجر» کشیدم از این شی شدگی!
ج- من آنها که از در انکار و تحقیر وارد شده‌اند را می‌فهمم. جای زن و جایگاه زن برای آنها از درودیوارِ پوسترهای سرشار از خلاقیتشان پیداست ولی این «حرفش را نزنید و حماسه به آن بزرگی را به ابتذال نکشید» نمی‌فهمم. این دوستان خود-همه-پنداری که همه چیز را به نفع خودشان مصادره می‌کنند و هر آنچه منافع کوچکشان را تحت الشعاع قرار دهد سرکوب و خاموش می‌کنند قرار است راه-گشای کدام امید و کدام آینده بهتر باشند؟ چرا توقع دارند وقتی به امنیت و کرامت گروهی بزرگ کوچکترین اهمیتی نمی‌دهند- و حتی دعوت به سکوتشان می‌کنند – آن گروه همواره حاضر و آماده برای حضور و فداکاری در راه مصالحی که آنان تشخیص می‌دهند باشد؟

این بی اعتنایی و عدم حساسیت نسبت به امنیت و سرکوب خواستِ کرامت روزی دامن همه ما را خواهد گرفت.

مرتبط

زن و مکان

مرکب مذکر

 

 

نوشتن دیدگاه

تصرف عدوانی، داستانی درباره عشق

هشدار: امکان لو رفتن داستان

تصرف عدوانی

تصرف عدوانی

در دوره و زمانۀ ما که به هزار و یک دلیل آدمهایِ بالغِ زیادی با دوره‌های طولانی تجرد و تنهایی سر می‌کنند؛ تجربۀ دلباختگی و شکست در عشق هم بیشتر و ملموس‌تر شده است. این است که مثلن کتاب تصرف عدوانی، داستانی درباره عشق(Wilful Disregard – A Novel About Love)، به قلم نویسنده سوئدی خانم لنا آندرشون، همین امسال سه بار تجدید چاپ می‌شود. کتاب عمدتن به بررسی عشق در دوران جدید اختصاص دارد و در حاشیه بحث‌های اخلاقی جذابی را هم با/بی ربط به خط اصلی داستان پیش می‌کشد.

تصرف عدوانی روایت آدمهای امروزی، اهل فرهنگ و روشنفکریست که درگیر روابط عاشقانه می‌شوند، دلباخته کسی می‌شوند و در جریان دیدارهای گاه گاه و پیام‌های بی‌گاه، بدون آنکه اشاره مستقیمی از طرف مقابل دریافت کنند، برای ساختن آینده‌ای مشترک نقشه می‌کشند. حتی روی تعهداتشان نسبت به دیگریِ اکنونیِ خود پا می‌گذارند تا از ملال تنهایی یا ارتباطی یکنواخت به آغوش هیجان عاشقی بگریزند -که آدمی فقط یکبار زندگی می‌کند. به هم نزدیک می‌شوند و این نزدیکی ممکن است خیلی پیش برود بدون هیچ بیان روشنی از جانب هر دو طرف یا یکی از طرفین. در اغلب موارد چون جنس روابط به گونه‌ایست که تن به تعهد نمی‌دهد (قرار است ندهد)  همینطور پادرهوا باقی می‌ماند تا یکی از دوطرف به هر دلیل یا بدون دلیل قصد ترک ارتباط هیجان انگیز به سرش بزند …  آن کسی که مانده شروع می‌کند به تجربه، تجربه تلخ انتظارِ پیام، خاطره بازی با مکانها و بوها و صداها و جان کندن و نیمه جان شدن پای کامپیوتر، تلفن یا در کافه‌ و رستورانها در انتظار پیامی، نامه‌ای، سایه‌ای… پرکشیدن و امیدوار شدن از پی کوچکترین نشانه و ناامیدشدن‌های مکرر…

تصرف عدوانی داستان تحقیر شدن زنی عاشق است. آنها که چنین تجربیاتی از سر نگذرانده باشند شاید به نظرشان برسد در روایت این تحقیر و بازتحقیر اغراق هست ، در روایت هربار امیدوار شدنِ زن از پیِ پیامها و تماسها و نشانه های گاه گاه، ممکن است خیال کنند «دیگه اینقدرم آدم خودش را له نمیکنه زیر دست و پای طرف»…ولی واقعیت این است که آن کس که عاشق و طرد شده از این بدتر را هم تجربه خواهد کرد و تن خواهد داد و تکرار خواهد کرد. هزاربار امیدوار و ناامید می‌شود ولی بار هزار و یکم هم امید می‌بندد که شاید این بار…که بگذارتلاش کنم تا پشیمان نشوم…که شاید می‌خواهد مرا بیازماید…که بگذار ازش بخواهم برایم توضیح دهد چرا…هر نشانه ای را تفسیر می‌کند و آنچه خود میخواهد از آن بیرون می‌کشد و به حرفِ دوستی، فالگیری یا پیرِ نهان بینی! سالها تنها می‌ماند. اگر طرفش با هر قصد و نیتی از او یاد کند یا خودش را به هر بهانه ای به یاد طرف بیاورد خیال می‌کند این همان زمانیست که حرف فالگیر یا کودک فالفروش یا پیرِ نهان‌بین محقق خواهد شد…که نخواهد شد و آن دلتنگی تجدید و تشدید می‌شود و ساعتها و روزها و ماههای سر شده با اندوه از سر شروع می‌کنند به شماره انداختن…

تصرف عدوانی خواننده را به تماشای این تحقیر می‌نشاند. زنی فاضل و فلسفه خوانده که ابتدا زندگی موزون و آرامی دارد، با  رها کردن شریک زندگی‌اش و ورود به بازی عشق تجربه بیش از یکسال خواری و سرخوردگی مداوم را از سر می‌گذراند. تحقیری که بارها در طول داستان انتظار داری پایان یابد، اما دقیقن تا آخرین صفحات کتاب به شکل روح خراشی ادامه می‌یابد-چون زن اصرار دارد با حقیقت مواجه نشود، اصرار دارد خیال کند مفهوم «خاصی» برای مرد داشته، اصرار دارد بی محلی‌ها و کنایه‌ها و دیدارها و یه یادآوردن‌ها را «تفسیر» کند، اصرار دارد عشق و رنج و رابطه او متفاوت است…و همه اصرارهایی که بسیاری از ما داشته‌ایم.

جایی خواندم «این داستان تک تک کارهای احمقانه ای که به اسم عشق انجام داده‌ای پیش چشمت مجسم می‌کند»

تصرف عدوانی کتاب جالبیست نه فقط برای همراه کردن ما با ضعف و تزلزل آشنای شخصیت‌های اصلی داستان که هرچقدرم هم فرهیخته و روشنفکر باشند در میدان عشق و ارتباط خودخواه و خودپرستند، بلکه برای پیام‌هایی که با خود دارد. نویسنده جایی در مقاله‌ای که در دفاع از سنت برای نشریه‌ای می‌فرستد اشاره می‌کند:

«فرهنگ شرف و ناموس را نباید به منزلۀ محدود سازی عمدی آزادی درک کرد. بلکه باید آن را نتیجه و پیامد مشاهدۀ امری اساسی در زندگی انسان دانست. انسان مجاز نیست از امرِ شگفتی که از پیوند دو تن پدید می‌آید بگریزد. هنجارهای رفتاری کهن به گونه‌ای نظام‌مند از این حس پرواداری پدید آمده بودند که از درد و رنج ناشی از ناروشنی و نابرابری پیشگیری شود. هنگامیکه دو تن با هم معاشرت می‌کنند نوعی مسئولیت آغاز می‌شود. هرچه این معاشرت عریان‌تر و ژرف‌تر باشد، تعهد و مسئولیت بیشتر می‌شود… این قواعد تلاش می‌کردند مردم را محافظت کنند تا اسباب بازی و سبکسری یکدیگر نشوند. اگر قصد ادامه نداری در مقابل آدمِ امیدوار ظاهر سازی نکن…این قواعد با گذشت زمان به اشتباه با عنوان خواست پرهیزگاری و نجابت زن ظهور یافتند درحالیکه اگر جهان بی طرف بود این هنجارها فقط نوعی دفاع بودند در برابر وضعیتی که طرف برتر به طرف ضعیف تر تحمیل می‌کرد. برتر کسی بود که چیز کمتری برای از دست دادن داشت.»مجله حاضر به چاپ مقاله او نمی‌شود.

 و در نهایت کتاب با خطابه تکان دهنده‌ای در نکوهش امید پایان می‌یابد که برای عاشقان امیدواری که هنوز عمر و احساس خود را (در مکان‌های آشنا، اینترنت، صندوق نامه‌های الکترونیک یا با پیغام پسغامهای کودکانه) در انتظار معجره بازگشت معشوق هدر می‌دهند تلنگریست…«امید انگلیست در بدن انسان که در همزیستی کامل با قلب او زنده است. کافی نیست انسان دست و پای آن را ببندد و گوشه‌ای تاریک پنهانش کند…امید را باید با گرسنگی کشت تا حیوان میزبانش را گمراه و گیج نکند. امید را فقط به کمک بی رحمی روشن می‌توان کشت…وقتی انگل امید را از حیوان میزبان جدا می‌کنند، میزبان یا می‌میرد یا آزاد می‌شود…»

برای اطلاعات بیشتر نک:

تصرف عدوانی- داستانی درباره عشق، لنا آندرشون، ترجمه سعید مقدم، نشر مرکز، 1395

مطالب مرتبط

اخلاق ارتباط جنسی

داستانهای عشقی پشقی

ازدواج سفید، تله‌ای برای دختران تحصیلکرده

نوشتن دیدگاه

Older Posts »