راهنمای مردن با گیاهان دارویی

دو روز پیش که نان‌های سنکگ دوروخاشخاشی را از پنجره ماشین روی زانوهام گذاشت یادم افتاد راهنمای مردن با گیاهان دارویی را  تمام نکرده فراموش کرده‌ام! بوی نان‌ها اذیتم کرد و زود دادم دست جک قهرمان. بوی عرق تن شاطر را فقط من می‌توانم بفهمم از لابه‌لای بوی تند نان و فقط جک قهرمان از نسبت میان من و بوها آگاه است و مسخره‌ام نمی‌کند (جک قهرمان تقریبن فاقد حواس پنجگانه است و من هم او را مسخره نمی‌کنم)…یادم آمد از فرط خوب بودنِ کتاب راهنمای مردن با گیاهان دارویی بود که ناتمام رهاش کرده بودم!

حقیقت این است که کمتر داستان‌های نویسندگان زن ایرانی را می‌خوانم. توان خواندن روایت  مظلومیت و بی‌پناهی و واداده/واندادگی و خیانت دیدگی شان را ندارم. آزارم می‌دهدکه اینقدر گیر و درگیر روزمرگی زندگی و زندگی روزمره‌ایم. آنچنان فرو رفته‌ایم در وضع موجود که ریشه‌ کرده ایم و… خودم به اندازه کافی ناله هستم (آنقدر که زهرا اسمم را ام الغری گذاشته) ولی واقعن انرژی مرور و بازخوانی ندارم.

لکن

اولین بار که کتاب راهنمای مردن… را دست یکی از دوستانم دیدم،  اول از اسمش و بعدِ تورق از محتواش جا خوردم.

فقط تصور کنید که شخصیتهای اصلی داستان مادری عجیب و متخصص گیاهان دارویی، دختر نابیناش با دانش و قابلیت‌هایی خلاف عادت که «یاد گرفته در دل امر کسالت آور نفوذ کند» ولی ناگهان برمی‌آشوبد، محبوبم شیخ الرییس ابن سینا و سردار حسین نامی از مریدان سید جمال اسدآبادی باشند…داستانی دشوار و به همان میزان جذاب. راهنمای مردن … کتاب دیرهضمی است، برای همین نمی‌شود یکسره و یک نفس خواندش و حتی ممکن است توی قفسه کتاب جا بماند، در عین حال نمی‌شود ازش منصرف شد یا حتی از روی یک سطرش پرید.

نویسنده کتاب خانم عطیه عطارزاده از همسال‌های خود ما؛ نویسنده، شاعر و سینماگر است؛ اما کتاب می‌گوید دانشش فراتر از این حوزه‌هاست آنقدر که راهنمای مردن… احتمالن برای علاقمندان فلسفه بیش از علاقمندان به ادبیات زنان و یا حتی طرفداران گیاهان دارویی جذاب باشد (انکار نمی‌کنم جاهایی شاید ایرادهایی به چشمشان بخورد، ولی حتمن به خیال‌پردازی نویسنده و جذابیت داستان خواهند بخشید)

راهنمای مردن… پر است از قطعات گیرایی که باعث می‌شود آدم  کتاب داستان را هم نشانه گذاری کند:

«به حسرت فکر می‌کنم که تنها حس حقیقی دنیاست. مادر می‌گوید خیال بزرگترین موهبت هر انسانی است. آن بیرون آدمها عاشق می‌شوند، اما عشق‌شان می‌گذارد می‌رود. ثروتمند می‌شوند اما ثروتشان یک شبه به باد می‌رود. آدمها یکدیگر را به توهم ساختن جهانی بهتر می‌کُشند، اما جهان به هیچ وجه بهتر نمی‌شود. در جهان خیال اما می‌توان صاحب ابدی همه چیز شد. می‌توان هرچیزی را به دلخواه ساخت. در جهان خیال هر انتخاب امکانی دیگر را منتفی نمی‌کند. این جهان بدون مرزو دود و خون و تلخی است. می‌توان همه چیز را یک‌جا داشت. می‌توان ثروتمند شد یا اگر نه فقیر، و باز ثروتمند شد. حتی می‌توان مُرد و زنده شد و باز مُرد و زنده شد و تا ابد ادامه داد.»

«در این جهان چیزهایی هست که هیچ وقت نمی‌شود کامل گفتشان، چیزهایی که وقتی به کلمه در می‌آیند از ابعادشان کاسته می‌شود. مثلاً اگر کسی بگوید ترس یا تنهایی یا اگر بگوید من از تنهایی می‌ترسم، هیچ جوره نمی‌شود ابعاد این ترس را فهمید. نمی‌شود گفت منظور ترسی است که تا عضله ران بالا می آید یا ترسی که اتاق را پر می‌کند یا ترسی که اندازه جهان است. ابعاد دقیق تنهایی را هم نمی‌شود معین کرد. به همین خاطر تردید دارم باقی ماجرا را بگویم. مثلا نمیدانم وقتی جملۀ «من بیست و دو ساله‌ام و سال‌هاست ساکن برزخ» را می‌نویسم تو دقیقاً چه درکی از گذر زمان، فاصله میان شانزده تا بیست و دو سالگی و سکونت در برزخ داری…»

برای اطلاعات بیشتر نک:

راهنمای مردن با گیاهان دارویی، نوشته عطیه عطارزاده، نشر چشمه، 1396.

Advertisements

Comments (3)

شرایط عشق

کمتر پیش آمده کتابی فلسفی را بدون توقف بخوانم.  شرایط عشق از جمله نوادر بود. کتاب جذاب و خوش‌خوان و خوب ترجمه شده‌ای که نمی‌دانم چقدر دیده شده است. از افلاطون تا امروز فیلسوفان هرازگاهی به مفهوم عشق ناخنک زده‌اند؛ ولی تا آنجا که من دیدم از پس صعوبت آن برنیامده‌اند. چیزی که «ذاتی ندارد» و از فرو رفتن به قالب تعاریف تن می‌زند و از آن بدتر به قلمرو شخصی، بی‌ثبات، بی‌دوام و بی دروپیکر عواطف متعلق است باب طبع فلاسفه نیست. در دهه های اخیر و با قوت گرفتن بحث از عواطف و احساسات در فلسفه و هم تقویت رویکرد عامه پسند و پولساز در این رشتۀ بی‌رحم؛ فلاسفه هم بیشتر به «عشق» روی خوش نشان داده‌اند. و خوشبختانه در سال‌های اخیر به لطف ترجمه انبوه آثار فلسفی به فارسی برخی از مشهورترین این کتاب‌ها در اختیار فارسی زبانان است. از جمله کتاب‌های آلن دوباتن درباره عشق و کتاب دلایل عشق هری فرانکفورت و همین شرایط عشق نوشته جان آرمسترانگ، فیلسوف انگلیسی و رفیق دوباتن.(خوش باورانه دوست دارم خیال کنم این‌همه کتابِ خوب که با شمارگان اندک منتشر می‌شوند را می‌خوانیم…می‌خوانیم؟)

کتاب کوچک 190 صفحه‌ایِ شرایط عشق، 22 فصل دارد که خود نشانگر تنوع مباحثی‌است که نویسنده طرح کرده.  او در همان صفحات نخست اعتراف می‌کند «عشق ذاتی ندارد که بتوانیم از آن پرده برگیریم؛ بلکه دارای مجموعه‌ای از مضامین است که در موارد مختلفِ عشق به اشکال مختلف رابطه متقابل دارند». نویسنده نگاه‌های متنوع به عشق را بررسی می‌کند؛ از تکاملی و زیستی و تاریخی و فرهنگی بگیر تا نگاه مسیحی؛ نگرش‌های روانکاوانه و نظریات فلسفی گوناگون.

آرمسترانگ به نقش تربیتی عشق اشاره می‌کند و به «پذیرش» من توسط دیگری: «یکی از چیزهای مهمی که وقتی عشق را می‌جوییم در پی‌اش هستیم این است که خویشتنِ پنهان و نهانیِ ما در چشم‌های کسی دیگر خانه‌ای پیدا کند…». از این می‌گوید که عشق خاصیت بی‌معنا کردن اشتغالات جزئی زندگی روزمره را دارد. عشق تخیل و شیدایی دلچسبی به همراه دارد و چه چیزی می‌تواند آرامبخش‌تر از این باشد؟ باز از میل جنسی سخن می‌گوید که «شرافت» آن در گرو وجود عشق میان طرفین است… خواندن بند بند کتابی که عشق را از پنجره موافقان و مخالفانش دیده و روایت کرده تجربه خوشایندیست…اصولن خواندن کتاب‌هایی با مفهوم عشق این ویژگی را دارد که هر کس از منظر خود به آن نزدیک می‌شود و خودش را بین سطرها و بندهای کتاب پیدا و گُم می‌کند.

علی ای‌حال، هرچه به پایان کتاب نزدیک می‌شویم بیشتر و بیشتر به نظر می‌رسد نویسندۀ بی‌نوا توان درست کردن غذای واحدی با این هم ماده اولیه را ندارد! او اعتراف می‌کند در میانۀ این تکثر نظری خود را «قائل به همه اقوال می‌داند»! دست به دامان ارسطو می‎شود تا عشق را همان دوستی و «خواستنِ خیرِ دیگری» تعریف کند و خوشبختی را داشتن فضایل نیکو به معنای ارسطوییِ آن. به خاصیت تنظیمی عشق اشاره می‌کند و به مجموع فضایل/رذایلی که زیرچتر عشق جمع می‌شوند و باز از برخی معانی و مفاهیم عشق مسیحی مدد می‌گیرد تا به قول خودش در انبوه بصیرتها و حقایقِ متمایز و گاه متعارض به چیزی برسد که در هر صورت نمی‌تواند سازگار باشد. در نهایت عشق می‌شود منظر یا پنجره‌ای که می‌توان از ورای آن دنیا را دید و برمبنای آن زندگی را معناداد و سامان بخشید.  نویسنده ولی در فصل آخر کتاب ارتفاع کم می‌کند تا روی باند «بلوغ» فرود بیاید. آنجا که فرد «نه به آنچه مطلوب است که به آنچه ممکن الحصول است» راضی می‌شود … و آدم را با این اندیشه تنها می‌گذارد که عصرِ فیلسوفان نابهنگام و نابهنجار سرآمده است!

به نظر من شرایط عشق روایت‌ جالب از شکست یک فیلسوف سرگردان برای فهم عشق را به خوبی نشان می‌دهد. گرچه آرمسترانگ صادقانه تمام تعارض‌های عشق را برمی‌شمارد و استیصالش را از ما پنهان نمی‌کند.  با اینکه جدن تلاش می‌کند به کتاب نظم و انسجامی نسبی بدهد کاملن ناموفق باقی می‌ماند و با چیزی شبیه موعظه پایان می‌پذیرد. نهایتن عشق همچنان بالاتر از تمام این توصیف‌ها و قضاوت‌ها با چهره‌ای افسون‌کننده و در عین حال مرگبار؛ معنا بخش و کُشنده؛ آرام‌بخش و آزارنده و با طعم زهر و شهدی که به بشر می‌چشاند؛ تیرهای بی‌هدفش را روانه قلب آدمیان می‌کند و در هنر و ادبیات جاودانه می‌شود.

 

برای اطلاعات بیشتر نک: شرایط عشق؛ فلسفه صمیمیت، 1393، نوشته جان آرمسترانگ، ترجمه مسعود علیا، نشر ققنوس.

نوشتن دیدگاه

خواندن و نوشتن در فلسفه

در چندسال اخیر تجربه محدود مواجهه با دانشجویان فلسفه در مقاطع مختلف باعث شده احساس کنم اتفاق ترسناکی درحال رخ دادن است. علم و دانش معنای خود را از دست داده‌، می‌گویند «اگر همۀ دانشگاه‌ها را ببندند و یک میدان انقلاب را نگه دارند نیازهای آماری کشور به تولید علم کاملاً برطرف خواهد شد…» پای درد دل پژوهشگران و اساتید اگر بنشینید زیاد از این قبیل حرف‌ها خواهید شنید. اما بچه‌ها، بچه‌های بینوا که آغاز کارشان مصادف شده با پایان کارهای جدی، ناامیدی برخی دانشگاهیان، رقابت سر پایه و ارتقا، پذیرش انبوه دانشجو در مقاطع تحصیلات تکمیلی بدون سابقه تحصیلیِ مرتبط و برخی اساتید بزرگ و کوچک که از استادی دانشگاه فقط پرستیژش را می‌خواهند و مصراً می‌خواهند…
 
گاهی وقتی در پاسخ به انتقادات تند من از ایراداتِ ابتداییِ کارشان با بغض می‌گویند «خب من اینا رو از کجا باید می‌دونستم؟»؛ یا یواشکی از نکات ساده‌ای که روی تخته هست عکس می‌گیرند؛ یا با کلافگی می‌گویند التماس کرده‌اند برایشان کلاس روش تحقیق بگذارند و موافقت نشده چون در سرفصلهای مصوب نیست؛ حتی دلِ سنگِ من هم به رحم می‌آید!
 
منظور اینکه الزاماً همه‌شان تنبل نیستند. الفبای خواندن و نوشتن را از ابتدا نیاموخته‌ایم و نیاموخته‌اند…جزوه خوانده‌اند و جز برای امتحان چیزی ننوشته‌اند.
 
باری، این مدت دو مطلب کوتاه درباره راه و رسم خواندن و نوشتن برای علاقمندان فلسفه ترجمه، گردآوری و تنظیم کرده‌ام که ظاهراً به کارشان آمده. یکی را خواهرم زهرا مبلغ بازبینی و اصلاح کرده است، ولی هیچ کدام بی نیاز از بازنگری و نکته سنجی شما بزرگواران نیست. فایل‌ها از همین‌جا قابل بارگیری هستند هم برای اینکه اگر خواندید و نظری داشتید اعمال کنم و هم این که شاید به کار دانشجویان دیگر بیاید.

چگونه متن فلسفی بخوانیم

درآمدی بر شیوه پژوهش در فلسفه

نوشتن دیدگاه

تکرار: «تجدید خاطره‌ای از آینده»

اولین بار که ترجمه  تکرار کیرکگور را روی پیشخوان شهرکتاب دیدم، ناخودآگاه و احتمالن به دلیل حس دوگانه‌ای که آن روزها به «تَکرار» پیدا کرده بودم (و طبعن بی ارتباط با آن) خریدمش. آن زمان اصلن فکر نمی‌کردم با خواندن چند صفحه نخست کتاب اینچنین جذب ایده‌ای شوم که نویسنده دنبال می‌کرد:

«تکرار و تذکار(یادآوری) در حقیقت یک حرکتند، فقط در دوجهت مخالف؛ زیرا آنچه به یادآورده می‌شود قبلن وجود داشته است و رو به عقب تکرار می‌شود وحال آنکه تکرار راستین رو به جلو به یادآورده می‌شود. بنابراین تکرار، اگر ممکن باشد، آدمی را شاد می‌کند و حال آنکه تذکار ناشاد_ البته به شرط آنکه به خود زحمت زیستن بدهد…»

با اشتیاق کتاب را پیش‌ بردم ولی صعوبت ترجمه و دشواری متن به حدی بود که  پریشان و متوقفم کرد! ماه‌ها کتاب کنار تخت خاک خورد. نه دل آن را داشتم که درکتابخانه بگذارمش و نه رغبت می‌کردم خواندنش را از سربگیرم! این سوال که آیا حقیقتن تکرار ممکن و بالاتر از آن مطلوب است دست از سرم برنمی‌داشت. تا اینکه خیلی اتفاقی از زهرا(داناترین دوست همه دورانها) شنیدم که ترجمۀ دیگری از همین کتاب به قلم صالح نجفی منتشر شده. این یکی تکرار را خریدم، خاک آن یکی را گرفتم و بایگانی‌اش کردم و دوباره شروع کردم:

«امید به جامه‌ای نو می‌ماند، آهار خورده و شق و رق و شیک، که با این همه هرگز آن را به تن نکرده‌ای و از همین روی نمی‌دانی آیا اندازه‌ات هست و به تو می‌آید یا نه. تذکار جامه‌ایست که دورانداخته‌ای، که هرچند زیبا، دیگر اندازه‌ات نیست و برایت تنگ شده. تکرار جامه‌ایست که هرگز کهنه نمی‌شود و از بین نمی‌رود، راحت است و راست برقامت تو دوخته، نه تنگ نه گشاد…برای امید ورزیدن جوان باید بود، برای به یادآوردن نیز، ولی تکرار را خواستن، شهامت می‌طلبد. آنکه فقط امید می‌ورزد بزدل است، آنکه فقط به یاد می‌آرد هوسباز است، ولی او که تکرار را می‌خواهد مَرد است»

کتاب دوشخصیت دارد. یکی فیلسوفی گرانمایه و دیگری جوانکی شاعر و عاشق که معشوق را رها کرده و در تب عشق می‌سوزد و تکرار ایده‌ کلی است که در کتاب پی گرفته می‌شود.

حقیقت اینکه رغم ترجمه بسیار خوب، خواندن کتاب همچنان تجربه به شدت دشوار و نچسبی بود برای من. غلبه نگاه مسلط مردانه در سراسر کتاب، از روایت تا تمثیل‌ها/ استعاره‌ها/ کنایه‌ها/ توجیه ها/ تفسیرها ذوق آدم را می کشت_ آنقدر که اگر هر کتاب دیگری بود حتمن رهایش می‌کردم. ولی تصمیم گرفتم با نویسنده پیش بیایم و با عینک او ببینم تا بدانم چطور «تکرار راه حل تمام تعمقات اخلاقی است و شرط لازم برای طرح تمام مسائل الهیات ایمانی و عقیدتی است». کیفیت آن چیست و چطور ممکن است. تکراری که به نظر من محال و در صورت وقوع تلخ و غذاب/ملال آورتر از تذکار و به نحوی عقبگرد بود. همیشه به نظرم رسیده (دست کم در ساحت روان و تا حدی اخلاق) یادآوری، با دستکاری‌هایی که در آن می‌کنیم و شکلی که به مرور زمان به آن می‌دهیم شیرین‌تر، خواستنی‌تر و حتی اخلاقی‌تر از تکرار باشد…

اواسط کتاب من هم مانند جناب فیلسوف یکه خوردم وقتی متوجه شدم در جستجوی «نوع غلط تکرار» هستم. چراکه تکرار «حرکتی درونی است نه تکاپویی بیرونی». چناکه مترجم اشاره می‌کند «تذکار و تکرار هردو فرایندهایی‌اند که از طریقشان به حقیقت می‌رسیم، اما این دو فرایند در جهت‌های مخالف هم حرکت می‌کنند: تذکار به حقیقتی دست می‌یازد که از پیش وجود دارد اما از یاد رفته است؛ در مقابل، از طریق تکرار، فرد حقیقتی را که با فاعلیت درون‌ذاتی خود نسبت دارد از سر می‌گیرد یا از نو خلق می‌کند و بار دیگر آن را به قلمرو هستی می‌آورد. به عبارت دیگرتذکار رو به سوی گذشته دارد اما تکرار روی به سوی آینده دارد. تذکار حقیقت را در قاب معرفت می‌جوید، اما تکرار نوعی از حقیقت را تولید می‌کند که به زندگی تعلق دارد.» و در نهایت اعتراف می‌کنم با نویسنده همدل شدم… رشد/فربگی‌ای که در نوعِ درستِ تکرار  و شجاعتی که در آنست  در تذکار نخواهد بود…

برای مطالعه بیشتر نک:

کیرکگور، سورن، تکرار: جستاری در روانشناسی تجربی، ترجمه صالح نجفی، نشر مرکز، 1396.

 

نوشتن دیدگاه

چراغ‌های رابطه

خودِ من تا پیش از اینکه خانواده را ترک کنم و به هند بروم درک چندان درستی از اهمیت و لزوم «ارتباط» نداشتم. خوانده بودم زنها ارتباطی‌اند(relational) و مردها عقلانی(rational) ولی از آن طرفش هم خوانده بودم هیچ نسبت مشخص و قاعده کلی وجود ندارد . در مریخ و هم در ونوس همه رقم آدمی پیدا می‌شود. بعدتر فهمیدم ماهیِ در آبی بودم که چون همیشه اطرافم پر از رابطه بوده هیچ وقت درک درستی از آن نداشته‌ام. دو اتفاق درک مرا از رابطه واقعن تغییر داد. یکی همانطور که اشاره کردم تجربه زندگی تنها در یک مملکت غریب و دومی ازدواج.
اولی بهم یاد داد و یادآوری کرد که «ارتباط» در معنای وسیع آن پدیده‌ای مهم، ریشه‌ای و اجتناب ناپذیر است. هرچقدر هم آدمهای مستقلی باشیم بازهم نیاز به ارتباط از نیازهای بنیادی ماست و دومی بهم یاد داد و یادآوری کرد فکر و فرهنگ ما چه درک بخیل، ضعیف و جنسیت‌زده‌ای از ارتباط دارد.
تجربه زیسته‌ام نشان داده زنها بیش از مردان به «ارتباط» اهمیت می‌دهند و برایش مایه می‌گذارند ولی معمولاً به دلایل مختلف بهره چندانی از ارتباطها نصیبشان نمی‌شود. روابط ما خیلی جدی و عمیق فاقد عقلانیت است و طبعن آنکه بیشتر به ارتباط «نیازمند» باشد بیشتر آسیب می‌بیند. «کسی/کسانی را داشتن» و «بودن با دیگری/دیگران» نیاز آدمهاست ولی وقتی پایه‌های منطقی آن که همان تجانس و اعتماد متقابل، مسئولیت‌پذیری متقابل، پرواداری متقابل است و… لق باشد، آنکه برای معناداری زندگی‌اش به وجود رابطه‌ها بیشتر نیازمند است، به نامتقابلش هم رضایت می‌دهد و خب نتیجه‌اش میشود رضایت دادن به استثمار! این شرایط بعد از ازدواج به مراتب دشوارتر می‌شود.
مثلن در جامعه ما عرف نیست زنان و مردان متاهل با مردان و زنانی غیر از همسر و اعضای خانواده ارتباط داشته باشند. حتی رابطه‌های دوستی با گروه همسالان و همدرسان هم به شدت تحت تاثیر وقتِ تنگ و اشتغال و محدودیتهای زمانی و مکانی آدمهای متاهل سست‌تر می‌شود و تنها مجرای ارتباط می‌شود همسر و خانواده/خانواده‌ها و البته ارتباط‌های خانوادگی ( گفتن ندارد که این اتفاق برای زن‌ها با قوت و قدرت بیشتری رخ می‌دهد)
و از نظر من هیچ چیز وحشتناکتر از این روابط خانوادگی نیست! ما در خانواده زاده شده‌ایم و خلاف دوستانمان، انتخابی درکار نبوده است. بنابراین، بسیار محتمل است که حرف یا دغدغه‌های مشترک چندانی وجود نداشته باشد. محوریت لعنتیِ همه مهمانی‌های خانوادگی غذاست! همه چیز حول محور غذا و پیش/پس غذاها می‌چرخد که طبعن بیشتر زحمتش بر عهده زن خانواده‌ است. دو روز و چهارپنج ساعت و دو روز زمان برای ایجاد محملی برای «رابطه» در جمع‌های نامتجانسی که، بنا به متوسط طبقه اجتماعی و تحصیلیِ اعضای آن، عمدتان به بازگو کردن محتواهای کانال‌های تلگرامی می‌گذرد تا «غذا(ها)» آماده و صرف شود و بعد به همان ادامه می‌یابد تا تمام شود(و همان بهتر که غیر این نباشد که روابط خانوادگی مستعد هزارجور سوتفاهم است)…
این سهم اغلب ماست از «رابطه» خاصه بعد از ازدواج!
این سال‌ها که می‌گذرد موضوع برایم مهم‌تر و حساس‌تر شده است. شما چه می‌کنید؟ آیا مثل برخی از دوستان من به انزوای خودخواسته تن داده‌اید؟ آیا مثل برخی دیگر حاضر شده‌اید برای خاطر «ارتباط» و برای خاطرخودتان/همسرتان/فرزندتان به ارتباط‌های پر از نابرابری، زحمت، دردسر و سوتفاهم خانوادگی بسنده کنید؟ روابط خانوادگی را اصلاح کرده‌اید؟ از چه الگوهای دیگری برای «رابطه» استفاده می‌کنید؟

نوشتن دیدگاه

لیلا حساس است!

الف- طبیعی‌است که در یک جامعه سنتی، زنانی که به نحوی با مردان قدرتمند نسبت و بستگی پیدا کنند بیشتر دیده شوند/  زیر سایه سنگین آنان هرگز دیده نشوند. نمونه‌های فراوانی از این زنان در جامعه ما وجود دارد. در روزهای گذشته، بحث درباره سه تن از این زنان به سه دلیل متفاوت نقل شبکه‌های اجتماعی بود. لیلی گلستان دختر ابراهیم گلستان که در سخنرانی‌ای از همتش برای تغییر و ایستادن روی پای خود گفته بود، فاطمه صادقی دختر صادق خلخالی که در مصاحبه‌ای با مجله اندیشه پویا از پدرش سخن گفته بود و لیلا حاتمی دختر علی حاتمی که او نیز در مصاحبه‌ای در همان شماره از همان مجله از کارنامه‌اش حرف زده بود. به لیلی گلستان حمله شد که تو با استفاده از سرمایه اجتماعی و اقتصادی پدرت به همه جا رسیدی و حالا قدرناشناسانه و متبخترانه بر طبل «خواستم و شدم» می‌زنی؛ که خیلی ها خواستند و نشد؛ که اگر پدر و شوهرت نبودند تو نه می‌توانستی و نه می‌شدی و… فاطمه صادقی را نواختند که خواسته با بغض و نشان دادن چهره انسانی از پدرش او را تطهیر کند و… ولی مصاحبه لیلا حاتمی را تلطیف کرده و دست به دست می‌کردند. از یکی از دوستان سینما شناسمان که گزیده مصاحبه را منتشر می‌کرد پرسیدم «شما اصل مصاحبه را دیده‌اید؟ این همه خودشیفتگی و نگاه متفرعنانه از بالا به پایین آنقدر ناخوشایند است که آدم خیال می‌کند نشریه مزبور از روی شیطنت و برای تخریب آن را تعدیل نکرده است.» دوستان اما گفتند قدری خوشیفتگی برای کسی چون او طبیعی و به حق است و توضیح دادند لیلا شخصیت بسیار حساسی دارد و نباید بر بهترین بازیگر زن ایران خرده گرفت که مثلن چرا گفته در فیلمهای کیارستمی بازی نمی‌کردم چون کارگردان بزرگ اجازه نمی‌داد «من» دیده شوم یا بازی در ارتفاع پست را قبول نمی‌کردم چون باید با لهجه جنوبی حرف می‌زدم یا اگر فیلم من دیده نشد دلیلش بی‌فرهنگی مردم است …

ب- به شیوه تکه تکه شدن مصاحبه فاطمه صادقی و لیلا حاتمی نگاه کنید! از سوال و جواب درباره تاثیر شخصیت والدین بر فرزندان به این نتیجه رسیده‌اند که «فاطمه صادقی هم خودش را ژن برتر می‌داند!» ولی صحبت‌های خودستایانه لیلا حاتمی را اساسن حذف کرده‌اند چون «لیلا حساس است»

این ماهیت مجازستان است که هرکسی بتواند از ظن خود نقد و تحلیلی بنویسد و منتشر کند و منتشر کنند. هست و خوب است که باشد. باز  شان  و شخصیت این آدمها که از آنها حرف می‌زنیم هم خیلی متفاوت است، اما آیا من تنها هستم در این حس که بسیاری از اهالی مجازستان دارند از روی احساساتشان درباره ابراهیم گلستان و صادق خلخالی و علی حاتمی درمورد دخترانشان قضاوت می‌کند؟ درباره لیلی گلستان بی‌رحمند و درباره فاطمه صادقی بی‌انصاف، اما به لیلا حاتمی که می‌رسد…

ج- باری، همه این زنان باارزشند و برای آنچه هستند زحمت زیادی کشیده‌اند و می‌کشند. خیال نکنم نشسته باشند ببینند ما دربارۀ آنها چه می‌گوییم چون دست کم این سه تا آدمِ مشخص گرفتارتر از این حرفها هستند، اما بد نیست گاهی کلاه خودمان را قاضی کنیم در نقدهایی که می‌کنیم و ببینیم چه کسی را، چرا، در چه زمانه‌ای و به چه جرمی نقد می‌کنیم. تعداد زنان مولف ما در حوزۀ مطالعات تاریخی و سیاسی و جنسیتی به عدد انگشتان یک دست هم نیست. فاطمه صادقی یکی از برجسته‌ترین آنهاست. چندتا زن با توانمندی‌های لیلی گلستان و در قد و قواره او داریم در ایران؟ البته ظاهرن قدر لیلا حاتمی را می‌دانیم و اگر به یکی حتی حق نمی‌دهیم به عنوان یک دختر پدرش را دوست داشته باشد به دیگری حق می‌دهیم به عنوان یک زن هنرمند حساس و گزنده باشد…

د- در پست قبلی هم نوشته بودم که در جامعه‌ای که بیش از هرچیز برمدار شور و احساس و تعصب‌ و منافع فردی می‌گردد مگر می‌شود به نخ نازک منطق آویخت و مفاهمه ایجاد کرد. ولی خیال میکنم از اصحاب تحصیلکرده مجازستان بتوان توقع داشت در کنار این نقدهای احساسیِ آتشینِ پر از آب چشم  و گاه هتاکانه تلاش کنند اندیشه‌ها و احساسات دیگران را هم بفهمند و درک کنند. گرچه نقدهای منطقی راهگشایند ولی کاری که ما می‌کنیم تحمیل و تشدید سکوت و انزوا به شجاع‌ترین زنانیست که حاضرشدند خودشان، تجربه زیسته‌شان و خانواده‌شان را از زیر سایه پدران خارج کنند.

ه- صادقی اندیشمندی منتقد است و به هر دلیلی به اندیشه پویا و نحوۀ مصاحبه مریم شبانی اعتماد کرده و خواسته در زمانه‌‌ای که اصلن مد نیست، از خلخالی بگوید. ضمن اینکه او دختر خلخالیست پس روایتی دست اول و کاملن منحصر به‌فرد دارد. من البته امیدوارم او روزی با قلم و اندیشه پویای خودش از پدر بنویسد و به همه ما  که حتی اگر پدرمان در مناصب دولتی نبودند، جرات نکردیم به نزدیکترین دوستانمان بگوییم پدرمان روحانی است جسارت بدهد برای مداقۀ منصفانه، حرف زدن، نوشتن، نقد کردن و دیدن جنبه‌های مثبت و منفی از دریچه اندیشۀ امروز خودمان. مهمتر اینکه روایت کسانی چون اون -به جهت تخصص و تجربه شان- منبع باارزشی است برای نشان دادن روح زمانه و بستر و زمینه‌ای که مردم انقلابی ما در آن اندیشیدند، آنچه کاشتند و آنچه دیگران درو کردند…

 

Comments (2)

تفاوت دستگاه ادراکی

چشم‌هایم نیم باز بود و یک کلمه درمیان می‌شنیدم دربارۀ کارش حرف می‌زند تا رسید به اینجا که از نظریه‌اش درباره «تفاوت دستگاه‌ ادراکی آدم‌ها» بگوید. زمینه کارِ ما مشترک نیست و همین باعث می‌شود اغلب صحبت‌های بالشی‌مان در خلال چُرت‌های مهربان طرف مقابل ادامه پیدا کند، گاهی اما بینش‌های جالبی همراه دارد: مثل همین «تفاوت دستگاه ادراک». داشت می‌گفت خیلی وقت‌ها با گروه‌هایی طرف هستیم که مطلقاً نمی‌فهمند ما چه می‌گوییم چون دستگاه ادراکی شان با ما متفاوت است و در مقابل هستند کسانیکه  با دو سه جلسه گفت و گو با آنها چنان مفاهمه‌ای شکل می‌گیرد که ناگفته حرفهای هم را می‌خوانیم و روی ریل دُرُست می‌سُریم. گروه دوم  را باید چسبید و با آنها پیش رفت تا به نتیجه رسید. آهی که از نهادم بلند شده بود کاملن هوشیارم کرد. پرسیدم خب «با گروه اول چه می‌کنید؟» توضیح داد کار خاصی نتوانسته‌ایم بکنیم…باید مدارا کرد. راست می‌گوید، واقعن نمی‌شود کاری کرد.

بیش از دوهزار سال قبل ارسطو سعی کرد مسیر درست اندیشه و درک را با منطق‌اش روشن کند و راه تشخیص صواب از خطا را نشان دهد (قبول دارم منطق و عقل انتزاعی به تنهایی کافی نیست، ولی شما هم قبول بفرمایید لباس این بحث‌هایِ جدید و جذاب که خودم هم به آن مشغولم قوارۀ تنِ جامعۀ احساسات زدۀ ما نیست). در جامعه‌ای که بیش از هرچیز برمدار شور و احساسات و تعصب‌ها و منافع فردی می‌گردد مگر می‌شود به نخ نازک منطق آویخت و مفاهمه ایجاد کرد؟

فرقی نمی‌کند در محیط‌های خصوصی کار کنید یا دولتی این «تفاوت دستگاه ادراکی» مانع اصلی پیشبرد هر کاریست. موضوع مشخصی مثل همین «مسائل زنان» را تصور کنید و تنوع عظیمی از دستگاه‌های ادراکی که دغدغه‌مندان مسائل زنان دارند( همینجا آنها که امرار معاششان از این راه است سوا می‌کنم). خاستگاه‌های اجتماعی و اقتصادی و مذهبی آدم‌ها، تحصیلاتشان و زمینه‌های مطالعاتی‌شان، تجربه زیست‌شان در خانواده و اجتماع، خاطرات تلخ و شیرین‌شان از بلوغ و بدن، ارتباط با جنس مخالف/موافق، ازدواج، مادری/پدری، دوستی و…باعث شده دستگاه ادراکی‌ای داشته باشند که مسائل زنان را تنها و تنها از همان راه‌های جنگلی و پر از تالاب و باتلاقی بفهمند که تجربه کردند. چنگ زدن به منطقی که پایش هیچ‌کجای تربیت و آموزش ما محکم نشده و تلاش برای ایجاد مفاهمه اشتباه مهلکیست که می‌تواند سال‌ها وقت و انرژی شما را تلف کند.

 

نوشتن دیدگاه

Older Posts »