شوقی چنان ندارد…

یادم است مادربزرگِ مادرم دوستانی داشت که تقریبن هر روز بهش سر می‌زدند. مدت طولانی‌ای با هم گپ می‌زدند و به هم کمک می‌کردند. در کودکی شوهرش داده بودند به اصفهان و غریب بود. در نوجوانی شوهرش را از دست داده بود و جز یک دختر که مادربزرگ من باشد کسی را نداشت. عوضش مادربزرگم فرزندان زیادی داشت، ولی بی دوست بود. از نُه سالگی که ازدواج کرده بود تا روزی که از دنیا رفت شب و روزش به سروسامان دادن به امور مادر و شوهر و خانه و بچه‌ها و نوه‌هاش گذشت و بعد از آقاجان آنقدر زنده نماند که بفهمد تنهایی چیست. اگر مانده بود حتمن می‌فهمید. همانطور که خیلی از مادرهایی که می‌شناسم این روزها بفهمی نفهمی با این پدیده مواجه شده‌اند. آنها تنها و بی هم صحبتند، خاصه اگر شوهرشان درگذشته باشد. بچه‌ها هم صرف نظر از اینکه هم‌صحبت‌های مناسبی برای دغدغه‌ها و درددل‌های مادران نیستند، جز برای دردسر سراغشان را نمی‌گیرند. آنها که بچه‌هاشان دورترند و دیرتر احوالشان را می‌پرسند تنهاتر و غمگین‌ترند.

از زمان افلاطون و ارسطو و رواقیان تا مونتنی و نیچه و تا همین امروز، فیلسوفان زیادی درباره ارتباط انسانی منحصر به فردی که «دوستی» نام نهاده‌ایم، نوشته‌اند. از ضررتش برای سعادت انسان و معنابخشی به زندگی و از امنیت و رشدی فکری و اجتماعی‌ای که با خودش دارد و از اینکه «دوست خود دیگر است».

 دوستی حقیقی با رابطه خویشی متفاوت است ( می‌دانم اغلب مادرها با خواهر یا یکی از دختران خود نزدیکند). اما در دوستی آن تضاد و رقابتی که در روابط خویشاوندی- به واسطه وجود منافع مشترک- هست، وجود ندارد. دوستی عکس خویشاوندی دست و پاگیر نیست، دوستان قرار نیست همیشه و همه جا حاضر باشند، ولی وقتی نیازی به آنها هست در دسترسند. توقع ندارند از ریز و درشت زندگی تو باخبر باشند، ولی اگر لازم شود گوش شنوای رازهایت هستند. اگر همگن باشند می‌توانی ساعت‌ها با آنها بحث و تبادل نظر کنی، خود را بدون دلخوری اصلاح کنی و احساس به رسمیت شناخته شدن و داشتن وجودی از آنِ خود داشته باشی و…  احتمالن عجیبترین نوع ارتباط آدمیان با هم پس از عشق همین دوستی باشد.

مردانِ فیلسوف از زمان باستان تا نیچه صراحتن اعلام کرده‌اند «زنان را دوستی نشاید». هرگز از یاد نبرده‌اند میان عشق و دوستی مرز بکشند و دوستی را در مرتبه بالاتری از عشق بنشانند. حتی بسیاری فیلسوفانِ فمینیست معاصر هم در امکان برقراری ارتباط دوستی فضیلت-بنیاد میان زنان و مردان تردید کرده‌اند- هرچند، اساسن رابطه دوستی، به آن شکلِ ستایش شده در آثار فلاسفه، تا همین زمان معاصر امکان بروز و ظهور در میان زنان نداشته است. خانواده دخترها را تحویل خانواده‌ای دیگر می‌داده است و مادر/خواهر شوهر و جاری‌ها جای خواهر/مادر خودِ زن، نزدیکترین دوستان/دشمنان او می‌شده‌اند. بعد هم شوهر و بچه‌ها زمان و مکانی برای دوستی باقی نمی‌گذاشته. شاید به همین دلیل هم باشد که فمینیستها وقتی از همبستگی زنان حرف می‌زنند از ارتباط خواهری سخن می‌گویند نه دوستی. جالب اینکه تا همین امروز هم که زنان صاحب حقوقی شده‌اند و دور هم جمع شدنشان کمتر خطرناک و فتنه انگیز دانسته می‌شود، زنانِ متأهلِ صاحب فرزند به سختی می‌توانند زمان و مکانی برای دیدار با دوستانشان پیدا کنند.

شیرین‌ترین و مشهورترین گفتگوی تاریخ اندیشه درباره «عشق» (موضوعی سنتن زنانه) را در نظر بگیرید. در یک شب‌نشینی مردانه اتفاق افتاده است. افلاطون و گزنفون آن را برایمان روایت کرده‌اند…شبِ خوش و دوستان جمع و قصه دراز .کلن زمان دیدار دوستان در شب نشینی‌ها و گعده‌های شبانه یا موقع تعطیلات است. زن‌ها نه فقط در زمان سقراط و حافظ که تا همین امروز هم امکان شرکت در چنین شب نشینی‌ها و بی‌خیال نشستن و خوردن و نوشیدن و از عشق یا هر چیز دیگری سخن گفتن ندارند. (تعداد زنهایی که چنین امکانی داشته باشند آنقدر اندک است که بعید است بتوانند گعده یا شب نشینی‌ای به پا کنند-چه رسد به اینکه با روایت‌های مختلف به گوش آیندگان برسد.)

باز، این واقعیت هم هست که کودکان به زن‌ها پیوست شده‌اند. در همین هم نسلان ما فقط کافیست یکی از گروه دوستان بچه‌دار شود. معمولن ارتباطش با اعضا قطع می‌شود. نمی‌تواند به صورت مداوم کسی یا جایی را پیدا کند که چند ساعتی از بچه نگهداری کنند و سعی می‌کند کمک خواستن‌ها را برای روز مبادا نگه دارد. حتی اگر پیدا کند و بیاید تمام فکر و ذکرش بچه است و این که پدر یا مراقب خود را اذیت نکند و خودش اذیت نشود. اگر هم بچه را بیاورد رسمن تمام دور همی و جلسه تبدیل می‌شود به کوشش همگانی برای سرگرم کردن بچه و گفت و گویی شکل نمی‌گیرد.

مشکل دیگری که به رسمیت شناخته نشدن دوستی میان زنان دارد این است که تفکیک و تمیز میان حلقه‌های خانواده، دوستان و همکاران به سختی امکانپذیر می‌شود. یکی از رایج‌ترین راه حل‌های اشتباه، پر دردسر و بی حاصل دوست کردن شوهران با هم است. (این روش در مورد مردان بهتر جواب داده، شاید چون زنها راحت‌تر حرف مشترک پیدا می‌کنند و معمولن تابع هستند). خود زنها هم، شاید به سبب فقدان تاریخی روابط دوستانه زنانه، سخت‌تر قانع می‌شوند روابط دوستانه را با روابط خانوادگی و کاری مخلوط نکنند. اصرار نداشته باشند شوهرهایشان را با هم دوست کنند، یا با همکارانشان رفت و آمد خانوادگی داشته باشند، یا از دوستشان برای برادر شوهرشان خواستگاری نکنند و مرز میان خانواده، دوستی و کار را نگه دارند.

رئیس خانمی داشتم که مقاومتم در برابر ریختن ماست روابط خانوادگی در قیمه روابط دوستی و مخلوط کردنش با قورمه روابط کاری باعث بی اعتمادی‌اش به من شده بود. یک روز بدون اطلاع قبلی زنگ زد و دیدم پشت در است. تنها چیزی که آن لحظه به ذهنم رسید شکر خدا بود برای این معجزه که خانه  و خودم مرتبیم و لازم نیست موعظه‌های مادرانه‌ او را درباره اولویت زنیّت بشنوم!

Advertisements

نوشتن دیدگاه

مواجهه با مرگ

به خاطر باران محبوس شده بودم در خانه و همین باعث شد بالاخره موفق شوم کتابی را که ساجده معرفی کرده بود دست بگیرم و بخوانم. آن موقع که توصیه کرد رفتم بخرم. گران بود. مدتهاست پول نداده‌ام برای کتاب قصه و این شد که منصرف شدم. روز تولدم یکی کتاب را بهم هدیه داد. خیلی خوشحالم کرد، ولی حس مرموزی مانع می‌شد کتاب را شروع کنم. چندبار چند صفحه جلو رفتم و بستمش… دوره‌هایی از زندگی‌ام بوده که از خودم پرسیده‌ام «چرا باید رمان بخوانم؟» و جواب داده‌ام «خب نخوان» و نخوانده‌ام. به هر حال، باران به انضمام قدری ناخوشی وادارم کرد کتاب را بخوانم.

مواجهه با مرگ روایت دو سال از زندگی مردی سی ساله است در دهه 60 میلادی که در اوج سرزندگی، موفقیت و شکوفایی مبتلا به سرطان می‌شود و…

شکی نیست که مگی در این رمان خواسته روایتگر یک تراژدی باشد. مطابق دستورالعمل ارسطو آدمهای تراژدی‌اش از طبقه اشراف و فضیلتمندان هستند. در جای جای داستان قهرمانان با موقعیتهای سوگناکی مواجه‌اند که در آن هیچ درست و غلط مشخصی وجود ندارد، ولی گزیر و گریزی از انتخاب و تصمیم‌گیری نیست. همچون تراژدی‌های یونانی، خانواده و روابط خانوادگی بار انتخاب‌ها را به دوش می‌کشند و خانواده و دوستانند که بر سر دو راهی‌ها باید تصمیم بگیرند چه برخوردی با قهرمان دمِ مرگ داشته باشند. آیا باید به او بگویند بیمار است و باقیمانده عمرش را تباه کنند، یا اجازه دهند این چند صباح خوش باشد و تا آخرین زمانِ ممکن به زندگی عادی ادامه دهد؟باز، اگر به این نتیجه رسیدیم که بی‌خبر نگهش داریم چطور در مراحل مختلف یک زندگی عادی (کار، عشق، ازدواج، بچه دار شدن و…) به او کمک کنیم؟

همه شخصیتها می‌خواهند کمک کنند، اما تعارض و تضاد دیدگاهها چنان زیاد است که بیشتر صفحات رمان شما را به یاد همپرسه‌ها/محاورات افلاطون می‌اندازد. بحث های بسیار مفصل و با جزئیاتی که من فکر نمی‌کردم جز میان سقراط و سوفسطاییان ما به ازای خارجی دیگری داشته باشد، ولی ظاهرن میان اشراف‌زادگانِ انگلیسی رایج است_ آدمهایی که از یکی از مهمترین دغدغه‌های اکثریت ابنای بشر فارغند: پول.

مواجهه با مرگ به نظر من رمان نیست، ولی کتاب ارزشمندی است. از آن دسته کتاب‌هایی است که می‌توان در حلقه‌های مطالعاتی از آن استفاده کرد و له و علیه استدلال‌های شخصیت‌ها بحث کرد. بستری داستانیست که قرار است شما را با اندیشه‌های گوناگون در تاریخ غرب آشنا کند. همان کاری که مگی در سرگذشت فلسفه و مردان اندیشه کرده بود. نمی‌توانید آن را بخوانید که با خواندنش سری سبک کنید یا شاهد غایب زندگی‌های دیگران باشید. در جای جای کتاب نه فقط با مرگ مواجه هستید که مواجهید با بحث‌های طولانی درباره معنای زندگی، زبان، سیاست، پزشکی، اتانازی، ژورنالیسم، اقتصاد، روانکاوی، عشق، سکس، ازدواج،  تعهدپذیری،  فرزندآوری و… گرچه شخصیت‌ها هیچ تصمیم انقلابی‌ای نمی‌گیرند.

اغلب اهل فلسفه دوست دارند داستان بنویسند. شاید به این دلیل که احساس می‌کنند تنها وسیله‌ایست که با آن می‌توانند خبرِ عالمِ بیرون از غار افلاطون را به مردم برسانند. شاید برای همین اسم شخصیت  زن داستان برایان مگی «آیوا» ست و مرد «جان اسمیت».

باری، در نهایت برخی مثل سارتر موفق می‌شوند و برخی مثل مگی نه…

 برای اطلاع بیشتر بنگرید به:

مواجهه با مرگ، 1397 برایان مگی، مجتبی عبدالله‌نژاد، چاپ دوم، نشر نو، 591 صفحه.

نوشتن دیدگاه

لیسیستراتا

  • لیسیستراتا: آه کلئونیکا، قلب من آماج شعله‌های آتش است. از زن بودن شرم دارم. مردها گمان می‌کنند ما حقه باز و موذی هستیم.
  • کلئونیکا: به شرافتم قسم که راست می‌گویند.

دوسال بعد از شکست فاجعه‌بار،  پر خسارت و پرتلفات آتن در جنگ سیسیل (از جمله جنگ‌های پلوپونزی)؛ آریستوفان، نمایشنامه نویس یونانی، در یک سال دو نمایشنامه  کمدی منحصر به فرد و خاص نوشت که در هر دو به نقش زنان در جامعه و تعصبات-جنسگرا در آتن آن روزگار اشاره داشت.  یکی لیسیستراتا و دیگری تسموفوریازوس.

هر دو نمایشنامه برای مخاطب امروزی همچنان خنده دار است و به نحو جذابی موضوعاتشان همچنان تازه و زنده‌اند.

در لیسیستراتا ماجرا از این قرار است که زن‌های خسته از جنگ و تنهایی تصمیم می‌گیرند به روشِ خود، مردان را وادار کنند جنگ خاتمه دهند.

در تسموفوریازوس هم باز سخن از انجمنی زنانه برای حل یک مشکل است. در اینجا مشکل، اوریپید شاعر تراژدی سرای یونانیست که در اشعارش زنان را به انواع رذایل اخلاقی محکوم کرده و باعث شده مردان به زنان خود اعتماد نداشته باشند و در خانه محبوسشان کنند. زن‌ها تصمیم گرفته‌اند اوریپید را به قتل برسانند و او بسیار ترسیده است…

 (اشعار و نوشته‌های زن بیزارانه از آن زمان تا امروز همچنان دستمایه نقد و نکوهش چه از جانب زنان و چه از جانب مردان بوده‌اند. از تسموفوریازوس نوشته اریستوفان بگیر تا شهر بانوان نوشته کریستین دوپیزان تا آداب مردی نوشته امیر ارسلان و تربیت نسوان نوشته یوسف خان مستوفی و معایب الرجال نوشته بی بی خانم استرآبادی و البته خارج از شمار کتاب‌هایی که در عصر ما در این باب نوشته شده است- و البته در هیچکدام جز این موردِ تسموفوریازوس، قرار نیست در پاسخ به نوشته‌ها، نویسنده را معدوم کنند!)

باری،  لیسیستراتا چیز دیگریست. در این نمایشنامه زنان نمایندگی همه کسانیکه با جنگ مخالف هستند را بر عهده دارند. زنی به نام لیسیستراتا نقشه‌ای برای برقراری صلح در سر دارد که برای اجرایی شدن آن همه زنان را فراخوانده است. زن‌ها جمع می‌شوند. او به آنها می‌گوید کلید پایان جنگهای پلوپونزی در دست آنهاست. زن‌ها می‌پرسند که آخر ما با این دست و پای بلوری و «لباس‌های شفاف از حریر زرد و آراسته به گل و شب جامگان بلند و مواج و دمپایی‌های ظریف» چه می‌توانیم بکنیم و او  در جواب دقیقن همین دست و پای بلوری را کلید وادار کردن مردان برای نشستن به سر میز مذاکره می‌داند! لیسیستراتا از زنها می‌خواهد از همبستری با مردانشان پرهیز کنند. زن‌ها با اکراه می‌پذیرند و هم قسم می‌شوند…

در نمایشنامه اریستوفان زنان با دوری از مردان، جدل لفظی و آب داغ پاشیدن به آنها وارد مبارزه می‌شوند. لیسیستراتا چندین بار دعوت به توسل به منطق برای خاتمه جنگ می‌کند و اولین اصل خود را چنین اعلام می‌کند «جنگ ممنوع است». هم در این نمایشنامه و هم در تسموفوریازوس زنانِ نمایشنامه آریستوفان از اینکه «پریشیا/ آزادی بیان» ندارند شکایت می‌کنند.  لیسیستراتا در خطابه‌ای مفصل به خفه کردن صدای زنانِ معترض به جنگ می‌تازد و وقتی با تمسخر مردان مواجه می‌شود می‌گوید که دیگر طاقت‌مان طاق شده و «به اندازه کافی در برابر حماقتهای شما سکوت کرده‌ایم». دوست و همراهش هم در برابر این ادعا که «جنگ مربوط به مردهاست»، فریاد می‌زند «جنگ مربوط به زنهاست». رفت و آمدهای طنزآمیزی در گفت و شنود میان مردان و زنان رخ می‌دهد.

در آخر که مردان از لیسیستراتا می‌پرسند چگونه می‌خواهد صلح را برقرار کند. او از بافندگی مثال می‌آورد و رفت و برگشت گلوله‌های نخ را به آمد و شد سفرایی برای گفتگو مانند می‌کند و در برابر تمسخر مردان تکرار می‌کند «اگر منطق می‌داشتی در سیاست همان کاری را می‌کردی که ما با نخ می‌کنیم»

جایی میان منازعه، لیسیستراتا درباره این که چگونه «جنگ مربوط به زنهاست» استدلال می‌کند و می‌گوید «رزمنده‌ها را ما به دنیا آورده‌ایم.». وقتی با خشم از او خواسته می‌شود خاموش باشد و خاطرات تلخ را زنده نکند ادامه می‌دهد «به جای لذت بردن از لذایذ عشقبازی و جوانی و زیبایی، دور از شوهرهای خود افسرده‌‌ایم و ضعیف بنیه …آنچه مرا سخت نگران می‌کند بزرگ شدن دخترهایی است که با غم و تنهایی بزرگ می‌شوند». مردی به غم و تنهایی مردان هم اشاره می‌کند، اما لیسیستراتا جواب می‌دهد که سربازِ از جنگ بازگشتۀ سپید موی هنوز فرصت دارد، اما «زنها فقط یک تابستان فرصت دارند…»

نمایشنامه کمدی، انهم وقتی اریستوفان نوشته باشد، قطعن خالی از خنده و شوخی نیست. مثلن وقتی زنها دلتنگ مردها می‌شوند و هوس خانه و خانواده به سرشان می‌زند و لیسیستراتا مجابشان می‌کند تحمل کنند. تحمل می‌کنند و در نهایت، نقشۀ راه سنجیده‌ای که لیسیستراتا برای پایان دادن به همسایه کُشی یونانیان ارائه می‌دهد مقبول می‌افتد و صلح رخ می‌دهد و کمدی، همانطور که ارسطو گفته، با پایانی خوش تماشاچیان را راهی خانه ها می‌کند.

آرلین ساکسونهاوس در کتابی که درباره آزادی بیان در یونان باستان نوشته، اشاره می‌کند که گرچه به هیچ عنوان نمی‌توان نمایشنامه نویسان یونان باستان را دارای تفکراتی مدرن دانست، اما امثال اریستوفان با شکستن سلسله مراتب اجتماعی و صدا دادن به زنان در قلمرو عمومی، این مهم را یادآوری می‌کردند که زنان ممکن است با روشن کردن انتخاب‌ها و اشتباهات دیگران، حقایقی را آشکار کند که غالباً مردان نمی‌بینند.

شاید تلفات خونبار جنگ‌ها و مصیبت‌های پس از آن اریستوفان را به نحوی استثنایی به این نتیجه رسانده بود که «اگر سلسله مراتب رسمی کنار گذاشته شود و زن‌ها بتوانند آزادانه سخن بگویند، ممکن است اجتماع به طور کلی از آنها منتفع شود»

برای مطالعه بیشتر بنگرید به:

آریستوفان،1388، لیسیستراتا و تسموفوریازوس، ترجمه (خوب) رضا شیرمز، نشر قطره

ساکسونهاوس، 1396، بیان آزاد و دموکراسی در آتن باستان، ترجمه نرگس تاجیک، نگاه معاصر

نوشتن دیدگاه

گریه مرد مرده

تو نیستی. از طبقه پایین سرو صدا می‌آید. انگار یکی دری را محکم بکوبد و دوباره بکوبد و سه باره بکوبد و چهار باره. کتری را روشن می‌کنم. کتاب را بر ‌می‌دارم و با همه دقت و تمرکزم می‌روم توی اتاق. درها به هم کوبیده می‌شوند. تــــــــــق. تـــــــــــق. تــــــــــق. بالشم را تکیه می‌دهم به دیوار و پتوی برقی را جوری می‌گذارم که اگر تکیه بدهم به بالش و زانوهام را خم کنم به عنوان میز کتاب، کف پاهام روی پتو برقی باشد. دوباره صدای کوبیدن در می‌آید. از جا می‌پرم. صدا خیلی نزدیک است.

 تو آمده‌ای. چای دم می‌کنم. حرارت پتو را زیاد می‌کنم. برمی‌گردم و در بارگاه گرم و نرم خودم لم می‌دهم. جنگ‌هایی هست که باید اینطوری براش آماده شد. کتاب را باز می‌کنم. انگار جایی مردی در حال گریه کردن است. از صداش پیداست جوری گریه می‌کند که شانه‌هاش تکان می‌خورند و گلوله‌های واقعی اشک می‌چکد پایین.

مقدمه مترجم را نگاه می‌کنم که مفصل است. مقدمه مترجم‌ها معمولن به دردبخورتر از خود کتاب هستند و خیلی هم راه‌ نما برای چنین متن دشواری. هرچه باشد یک هم‌زبان کلی جان کنده تا کتاب را بفهمد و ترجمه کند. فهم هضم شده‌اش را لقمه کرده و گذاشته اول کتاب. ورق می‌زنم و فقط بند آخر مقدمه مترجم را می‌خوانم که از آدمها تشکر کرده-این قسمت کتابها برایم جالب است. از آدمها و موسسات تشکر کرده‌اند. نه آدمها را می‌شناسم و نه موسسات را. باز صدای هق هق مرد را می‌شنوم. از پشت در بستۀ اتاق داد می‌زنم:«تو صدایی نمی‌شنوی؟». حدس می‌زنم یکی از گوشی‌های هدفن را از روی گوشت کنار زده‌ای که می‌پرسی:«چی؟». بدم می‌آید دوباره تکرار کنم. «هیچی». وقتی صدای مرا نشنیده ای معلوم است که گریه مرد را هم نمی‌شنوی. می‌رسم به مقدمه مترجم انگلیسی، این یکی طولانی تر هم هست. سرسری نگاه می‌کنم. پر از نقل از آثارِ دیگرِ نویسنده است. فکر می‌کنم از آن مترجم‌های عاشقِ کور است. عبور می‌کنم. از همان خطِ اولِ بند اول متنِ اصلی آتش می‌بارد. کف پاهام از گرما می‌سوزد. درجه پتو را کمتر می‌کنم.

صدای قوری می‌آید و صدای کتری و صدای به هم خوردن لیوان‌هامان. من صدای ریخته شدن چای را می‌شنوم، چطور ممکن است تو صدای گریه مرد را نشنوی. حتی می‌دانم برای من هم ریخته‌ای. بیرون می‌آیم تا چایم را ببرم. می‌گویم:«یه خبریه…صدای گریه یه مردی میاد». چای را می‌دهی دستم و می‌خندی «حرف در نیار». جک بهم می‌گفت «مری‌حرف‌درآر». تو به او ارجاع دادی الان مثلن. نمی‌خندم. برمی‌گردم توی اتاق. اسامی خاص توی کتاب را با حروف سیاه چاپ کرده‌اند. می‌توانم از روی اسم‌هایی که دوست ندارم بپرم و ورق بزنم. من نه مترجم انگلیسی کتابم که درگیر کلمه به کلمه متن آلمانی باشم و صفحه‌ای دوتا پانوشت بدهم و نه مترجم فارسی که هوس کرده باشم روح آشفته و تنِ بی‌قرار متن را به فارسی برگردانم. من خواننده لاقید متن‌ام. دنبال خودمم در متنی که بند بندش شماره خورده و با جمله‌هاش مثل آیات متن مقدس برخورد شده است. ته دلم حس می‌کنم دارم نویسنده‌ و مترجم‌ها را شکنجه‌ می‌کنم با ورق زدن‌هام.  انتقامم از تو و جک را از متن می‌گیرم. ورق میزنم. ورق می‌زنم. ورق می‌زنم. از روی صفحه ها می‌پرم تا برسم به سقراط، به فلسفه، به افلاطون، به ارسطو و به منطق. آنجا خنک‌تر است، می‌پرم تا برسم به فهم و به نظم. به «سر سلسله آدمهای هشیار در میان جماعت مستان».

صداها زیادتر می‌شوند. اعتراف می‌کنی که خبری هست، ولی دیگر خیلی دیر شده. پیرمرد مرده، دخترش دارد شیون می‌کند. کتاب مال کتابخانه است. نمی‌توانم خط بکشم. کنار بخش‌های مهم نشانه‌های رنگی می‌چسبانم.

تو با شالِ نخیِ سرخشک‌کنِ من روی چشمات را  پوشانده‌ای و خوابی- از نظم نفسهات پیداست. کتاب تمام شده. چراغ را خاموش می‌کنم که بخوابم. هنوز چشمهام گرم نشده که از سروصدای پایین پنجره از جا می‌پرم…نصف شب است. صدای بم جمعیت تکرار می‌کنند لااله الاالله. فکر می‌کنم این همه مرد چطور جمع شدند اینجا نصف شبی. من اگر بمیرم خیلی طول می‌کشد که اینهمه مرد جمع شوند و جنازه‌ام را ببرند. قلبم تند می‌زند. می‌نشینم تا نفسم بالا بیاید. تو خُرخُر می‌کنی. مردهای خانواده‌ را می‌شمرم و حساب می‌کنم چقدر طول می‌کشد تا برسند. قبل از انکه محاسباتم تمام شود خوابم میبرد.

تو رفته‌ای. کتاب کتابخانه را از زیر بالش بر می‌دارم و می‌گذارم توی کیف. تخم‌مرغ آب پز من را گذاشته‌ای روی میز و قوری گرم است. سیرم. دم در خانه پرچم مشکی زده‌اند و زن میانسالی که نمی‌شناسم توی سرمای کوچه ایستاده و زل زده به پرچم. نگاهمان به هم می‌خورد. چشمهای اشکیش را به زمین می‌دوزد. مطمئنم این زن یخ‌زده ساعتهاست رو به روی در ایستاده است. مطمئنم تو او را ندیده‌ای. باید از مقدمه‌ها شروع کنم.

نوشتن دیدگاه

حقوق آیندگان

آنقدر خشکی رودخانه طولانی شده بود که فکر کرده بودم این رودخانه دیگر آب را به خودش نخواهد دید. فکر کرده بودم  همین روزهاست که کَفَش چمن بکارند و همانطور که بابا از جاهای کودکیشان در اصفهان برای ما تعریف می‌کنند (جاهایی که دیگر نیست)، ما هم برای بچه هایمان از زمانی صحبت کنیم که رودخانه‌ای جاری بود زیر این پل‌ها که ما از رویشان به مرغان دریایی غذا می‌دادیم. شب دیر وقت رسیدیم اصفهان. از کنار پل مارنان گذشتیم. شلوغ بود. مردم گُله به گُله آتش روشن کرده بودند و ظاهرن قصد نداشتند بروند. انگار اگر بمانند آب هم بماند.  البته از آن‌ همه فلاش دوربین که فضا را روشن و خاموش می‌کرد، معلوم بود می‌دانند نمی‌ماند و می‌خواهند دست کم توی عکس‌ها یادگاری داشته باشند از روزی روزگاری زنده رود که بعد از سالیان دراز، در دوران حیات ما، رگش خشکید و آسیب‌های جبران‌ناپذیر اجتماعی و اقتصادی و اقلیمی برجا گذاشت.

آنت بایر، فیلسوف نیوزلندی مقاله‌ای دارد با عنوان «حقوق رفتگان و نامدگان». او می‌گوید اگر هر یک از ما خیال کند که سهم و حقی در این جهان دارد، ناگزیر باید اعتراف کند که آیندگان نیز در منابع محدودِ مانده در جهان سهیم هستند.  اشاره می‌کند همانطور که ما برای درگذشتگان حق و حقوقی قائلیم و میراث آنها را به واسطه وکلایشان به میراث‌بران منتقل می‌کنیم (در حالی که دیگر در این جهان نیستند) باید برای آنها که نیامده‌اند و در این جهان نیستند نیز حق و حقوقی قائل باشیم و خود را در برابر آنها مکلف و متعهد بدانیم؛ حتی باید به اشخاص یا نهادهایی قدرت قانونی بدهیم برای محافظت از حقوق آیندگان، همانطور که حق و حقوق رفتگان متولیان قانونی دارد.

آیندگان گرچه هویت نامشخصی دارند، ولی معاصران، به لحاظ اخلاقی، مسئول هستند که دست کم برخی حقوق عمومی آنها مانند حق بهره‌مندی از آب و هوای سالم، حق بهره‌مندی از منابع محدود زمین، حق بهره‌مندی از سنت‌های فرهنگی و فکری پسندیده و حق بهره‌مندی از سرمایه‌گذاری‌های عام المنفعه‌ای که گذشتگان برای ما برجا گذاشته‌اند را به رسمیت بشناسند. بایر تأکید می‌کند معاصران باید خود را به چشم حاملان و محییان امانت‌هایی ببینند که از گذشتگان دریافت کرده‌اند. او برای اثبات توجه عرفی به این مسئله شعری در زادگاهش را نمونه می‌آورد شبیه شعر بهار: «دگران کاشتند و ما خوردیم/ ما بکاریم دیگران بخورند» و اشاره می‌کند این تمثیل به خوبی گویای تکلیف ما برای محافظت از دانه و جوانه‌هایی است که خود خلق نکرده‌ایم، ولی از آن بهرمند شده‌ایم و باید در محافظت و بازتولید آن بکوشیم. باید متوجه باشیم که هر خیر و منفعتی که از گذشته برای ما حفظ شده و به دست ما رسیده نه فقط متعلق به ما که متعلق به همه نسلهای آینده است و همه ما باید در تولید و بازتولید فضایل مشترک که به ما ارث رسیده است مشارکت کنیم.

بایر همچنین ما را توجه می‌دهد به این نکته که اگر برای بسیاری خسارت‌ها، گذشتگان خود را مقصر می‌دانیم و به خود حق می‌دهیم آنها را نقد کنیم، باید بدانیم که ما نیز در برابر آیندگان مسئولیم و از قضا از آنان مسئول‌تریم.

اما چرا مسئول‌تر؟

چون ما به نحو قابل توجهی تجربه، دانش و قدرت محاسبه و پیش بینی‌ نتایج اقدامات و سیاستهای خود را داریم_ چیزی که آنان هرگز نداشته‌اند. او می‌گوید از زمانیکه انسانها توانستند تولید نسل خود را کنترل و مدیریت کنند و از زمانیکه توانستیم نسبتِ منابع موجود و قابل احیاء برای زندگی سعادتمندانه با جمعیت را بسنجیم، اخلاقن در قبال آیندگان و فقر و قحطی و گرسنگی های احتمالی آنان مسئول شده‌ایم.

بایر می‌گوید ما باید خود را عضوی از یک جامعه اخلاقی ببینیم که حلقه اتصال نسلهای گذشته و آینده است و حق ندارد چاهی که از آن آب برداشته را سمی کند، ولو اینکه در عمیق کردن آن و بهره‌وری از آن بیش از سایرین سهیم بوده باشد. ما اخلاقن مسئول هستیم که برای هر گونه اقدام و عمل امروز، حقوق و مصلحت همه نسل‌های آینده را نیز در نظر بگیریم.

در پایان مقاله او به چهار وظیفه اخلاقی اصلی ما در قبال نامدگان اشاره می‌کند:

یکم، آنها نیز مانند ما به منابع طبیعی مانند هوا، خاک و آب نیازمندند، منابعی که هیچ یک از آنها را ما تولید نکرده‌ایم. آنها محق هستند که این منابع را پاک از ما تحویل بگیرند.

دوم، آنها حق دارند در همه خیرهای عمومی که نسل‌های گذشته ایجاد کرده‌اند و اغلب با هزینه زیاد و فداکاری بسیار به دست آمده، سهیم باشند.

سوم، ما حق نداریم از سهم آیندگان برای تجمل و عیاشی و زیاده خواهی خود مصرف کنیم. نامدگان حق دارند در جهانی زندگی کنند که ازدحام کمتری داشته و کمتر بحران زده باشد.

چهارم، ما در مقابل قربانیان احتمالی اشتباهات خود در آینده مسئولیم و این به آن معناست که جامعه باید برای جبران خسارت‌هایی که به بار آمده است برنامه‌ریزی و سرمایه‌گذاری کند.

در نهایت بایر خطاب به کسانی که تکالیف اخلاقی در قبال نامدگان و رفتگان را خرافات می‌دانند می‌گوید : «اگر این دو را خرافه بدانیم پس همه تکالیف اخلاقی خرافه خواهند بود.»

برای اطلاعات بیشتر بنگرید به:

Annette Baier (2010) «the rights of past and future persons» in Reflections On How We .Live, Oxford and New York: Oxford University Press

نوشتن دیدگاه

مامان خوبی دارم…

ظاهرن تشویق به نشستن در خانه یکی از بزرگترین چالش‌های زنان در طول تاریخ بوده است. این نکته وقتی توجهم را جلب کرد که همزمان که برخی دوستانم با معضل به قول خودشان «کُشنده» محبوس بودن در خانه، در سه چهار سال نخست تولد فرزندانشان دست و پنجه نرم می‌کردند، من مشغول مطالعه نخستین متون برجا مانده در احوالات زنان در یونان (خاستگاه فلسفه) بودم. ندرتن اثری از خود زنان باقی مانده، ولی در نوشته‌های مربوط به زنان به نحو مرموزی مکررن به تلاش برای ایجاد احساس رضایت از ماندن در خانه برمی‌خوردم. (من هم می‌شناسم زنانی که عاشق خانه‌داری و کدبانوگری هستند، ولی واقعیت این است که بسیاری از زنان چنین نیستند و مایلند بیرون از خانه کار و فعالیت کنند-بدون اینکه منکر ارزشهای خانه و خانه داری باشند وگرنه افسرده و عصبی می‌شوند و تغییر فرهنگ چندهزارساله‌ای که خیال می‌کند آنکه کودک را زاده، مسئول مستقیم پروردن او  در آپارتمانهای شصت- هفتاد متری نیز هست، نیازمند عزمی عمومی در خانواده و جامعه است.)

 

باری

مدئای ارویپید(406-480 ق.م)، زنی غیر یونانیست که ظاهرن زیاد هم زن خوبی نیست و عروس یونانیان شده است، او از چند قرن قبل از میلاد ناله می‌کند از بداقبالی‌اش که چرا زن زاده شده و سهمش از زندگی محبوس بودن در خانه است، حال آنکه مردان به راحتی به خارج از خانه رفت و آمد می‌کنند و با سایر مردمان دوستی و همراهی دارند. در حالیکه ما زنان «ملامتها می‌شنویم که در خانه ایمن نشسته ایم/ حال آنکه ایشان نیزه برمی‌گیرند و به کارزار می‌روند/ وه چه به بی‌مایه سخنی که می‌گویند/راستی را که من خوشتر می‌دارم که سه بار سپر برگیرم/ و پای به میدان بگذارم/ لیک یکبار زایمان نکنم».

 

در یادداشتهای فیلسوفان زن فیثاغوری به زنان توصیه شده خود را به ماندن درون خانه عادت دهند تا هارمونی جهان را به هم نزنند و در رساله خانه داری نوشته گزنفون(431-354 ق.م)، که در آن مردی زنش را برای خانه داری تعلیم می‌دهد، مرد به زن می‌گوید وظایف زن در خانه مانند ملکه زنبور عسل است. زن از او می‌پرسد چه باید بکند تا شبیه ملکه زنبور عسل شود. مرد شرح می‌دهد:«او در کندو می‌ماند و مانند سایر زنبوران از خانه نشینی رنج نمی‌برد»، ملکه در کندو وظیفه ثبت و ضبط و طبقه بندی را برعهده دارد و بر همه امور نظارت می‌کند و لذت می‌برد چون خداوند این کارهای سخت را در نظر او شیرین کرده و زن هم باید بکوشد چنین کند.

 

تشبیه زنان به حیوانات و  زنِ خوب به ملکه زنبور عسل سابقه‌ای قدیمی تر از گزنفون در فکر و فرهنگ یونانی دارد.

سیموندیس اهل آمورگاس، شاعری یونانی است که در قرن هفتم پیش از میلاد می‌زیسته است. او با الهام از داستان پاندورا سروده هزیود شاعر قرن هشتم پیش از میلاد، شعری سروده که در آن زنان را به انواع گوناگون تقسیم کرده است. قبل از او، هزیود همه زنان را مانند هم و همچون اولین زن یعنی پاندورا می‌داند که جسمش سرشته از آب و خاک و روح او از سگ است: «شیطانی زیبا». اما سیموندیس زنان را به ده گونه تقسیم می‌کند که ذهن هریک متفاوت با دیگری شکل یافته است و آن ده گونه به این قرارند: خوک-زن، روباه-زن، سگ-زن، زمین-زن، دریا-زن، الاغ-زن، راسو-زن، مادیان-زن، میمون-زن و در نهایت بهترین انواع زنان که زنبور-زن باشد. نود و چهار سطر از شعر صدو هژده سطری سیموندیس به شرح اوصاف هر یک از این گونه‌ها اختصاص دارد و باقی شرح شرارت زنان به طور کلی است. در صفحه ویکی‌پدیای شعر گفته شده است که این اشعار به مراسم عروسی مربوط بوده و برای تازه داماد خوانده می‌شده است. ( تعجبی هم ندارد. دو هزار و چند صد سال بعد در مراسم عروسی خود من هم شعر « زن گل ماتمه/خار و گل با همه و…» را چند بار برای تازه داماد خواندند)

 

اما ویژگی‌های این زنان از نظر سیموندیس: خوک-زن آلوده، تنبل و چاق است. روباه-زن همه کار بلد است، اما توان تمیز میان خوب و بد ندارد و دمدمی مزاج است. سگ-زن فضول و ستیزه جوست و نه با کلامِ نرم رام می‌شود و نه با چوب سخت. زمین- زن هیچ درکی از خوبی و بدی ندارد، نادان و بی عمل است، ولی مرد را به کام می‌رساند. دریا-زن احوال متغیری دارد میان دو قطب. یک روز خندان و شاد است، چنانکه گویند بهتر و زیباتر از او در میان آدمیان نیست و روز دیگر نمی‌توان به او نزدیک شد و در او نگریست. این تغییر احوال دوست و دشمن نمی‌شناسد. الاغ-زن موجودی چموش است که تحت هر شرایطی کار می‌کند و هر چیزی را می‌خورد و هر همخوابی را می‌پذیرد. راسو-زن پست و نفرت‌انگیز است و هیچ چیز دلپذیری در او موجود نیست. این زن اهل دزدی و انجام کارهای ناشایست است. مادیان-زن موجودی جذاب است که دست به سیاه و سفید نمی‌زند و همیشه به خودآرایی مشغول است. چنین زنی موجود زیبایی برای تماشای دیگران است که شوهرش را آزار می‌دهد- مگر اینکه همسر شاهی تملق‌گو شود. میمون-زن شیطانی‌ترینِ شیاطین است. زشت‌روست و تمام روز در حال نقشه کشیدن برای آزار دیگران است. اما زنبور- زن گلی است از گل‌های کوه المپ. مردی که او را بدست آورد سعاتمند خواهد شد. زنبور-زن و  شوهرش( که اقسام خاصی ندارد و فقط مرد است) زندگی عاشقانه‌ای خواهند داشت و صاحب پسرانی خواهد شد. زنبور-زن از نشست و برخاست با زنان دیگر که همه صحبتشان درباره هم‌آغوشی است لذت نمی‌برد و با آنان رفت و آمد ندارد(می‌شینه توی خونه). اوست  محبوبترین زنان و بهترین هدیه زئوس به مردان.

در بند پایانی سیموندیس زنان را شیاطینی مخلوق زئوس می‌داند که به دنیای مردان تحمیل شده اند. آنها عیش مردان را کور می‌کنند. هر مردی با یادآوری همسر خودش او را تحسین و زنِ دیگری را ناخوش می‌دارد، حال آنکه نمی‌فهمد همه ما (مردان) در یک کشتی نشسته ایم و همه قربانی این موجوداتیم.

 

برای اطلاعات بیشتر نگاه کنید به:

پنج نمایشنامه از ائوریپیدس، ترجمه عبدالله کوثری، نشر نی.

گزنفون، رسالات سقراطی، ترجمه مرتضی امیرمجاهدی، سایت اخو.

ترجمه انگلیسی شعر سیموندیس را اینجا ببینید

 

 

نوشتن دیدگاه

قبل از اینکه شروع کنی تمام کن!

آن زمان که کتاب آداب روزانه؛ روز بزرگان چگونه شب می شود نوشته میسن کاری را خواندم،* برنامه ریزی سفت و سخت آدم بزرگ‌ها و پای‌بندی‌شان به روال/روند‌های روزانه توجهم را خیلی جلب کرد. از آن موقع تا امروز که پای‌بندی به برنامه‌ریزی منظم را به پیشانی ذهنم چسبانده‌ام، فهمیده‌ام که بزرگترین مشکل در پیشرفت کارهام ناتوانی در پایبندی به روال‌های روزانه بوده است و  بزرگترین مانع، بله بزرگترین مانع، حرف‌های تمام نشدنی و دردِ دل‌های حضوری و تلفنیِ اقوام و دوستان و همکاران و بعدش تنش ناشی از آنهاست که وقت مفید را تلف می‌کند! فقط خدا می‌داند در این ادارات چندهزار کلمه در روز حرف می‌زنیم و حرف می‌شنویم. نیاز عجیب و غریب و تشدید شونده‌ای وجود دارد برای حرف زدن و تخلیه تنش‌هایی که در دیگ کار و زندگیِ آدم‌های خسته، گم شده، عصبانی، متوهم یا هیجانی قُل قُل می‌خورد.

نه اینکه خودم آدم کم حرفی باشم. از وقتی که زهرا رفته و فاطمه رفته کسی نیست که حرفهام درباره یافته‌هایی که به هیجان می‌آوردم را بفهمد یا بهش اهمیت بدهد و ناخودآگاه ساکت‌تر شده‌ام. از وقتی ساکت‌تر شده‌ام هیاهوی جهان بیشتر توی ذوقم خورده و خجالت ‌کشیده‌ام! چه دوستان نجیبی داشته‌ام! چقدر وقت آدمها را تلف کرده‌ام! چه خودپرست بوده‌ام! چرا فکر نکردم حق ندارم از روح و روان اطرافیان برای خالی کردن اضافه بار روح و روان خودم استفاده کنم؟ چرا شک نکردم که دوستانم ممکن است علاقه‌ای به وراجی‌هایم نداشته باشند؟

روزهایی که هیچ کس نبود تا با او حرف بزنم رفتم سراغ راهکارهایی برای ساکت کردن خودم! مثل همین‌ که چهره مخاطب را رصد کنم موقع حرف زدن و تا نشانه ای از بی علاقگی یافتم سکوت کنم و یکه خوردم وقتی دریافتم  بهترین کار این است که قبل از اینکه مکالمه‌ای را شروع کنی تمامش کنی.

حالا که هیچ نیست دریافته‌ام که اصل بر این است که آدمها علاقه‌ای به شنیدن ندارند مگر خلافش ثابت شود. چرا هرگز نپرسیده بودم به چه دلیل باید علاقمند باشند؟!

فرایند ساکت کردن خودم خیلی نتیجه بخش بود، اما بقیه؟ این‌همه دقیقه و ساعت که تلف می‌شود را چگونه دریابم؟ چطور با آدمهایی که مثلِ منِ درگذشته هستند مواجه شوم تا تنها بگذارندم و هر شب نبینم که ام-روز هم چه بی برکت گذشت؟

نوشته بودند «شنونده خوبی باشید و نشان دهید موضوع را گرفته‌اید تا نیاز به شنیده شدن فرد زود برآورده شود و برود». اغلب موارد جواب نمی‌دهد.  نوشته بودند «با زبان بدن نشان دهید که بی‌علاقه‌اید به موضوع یا ادامه بحث». فایده ندارد. نوشته بودند «مودبانه عذرخواهی کنید و بگویید گرفتارید». شدنی نیست. نوشته بودند «برای مکالمه زمان تعیین کنید». رودربایستی اجازه نمی‌دهد! من که خودم می‌دانم آدمی که به هزار دلیل در معرض انفجار است اهمیتی به ادا و اصول و بی‌میلی مخاطب نخواهد داد. او باید آنقدر حرف بزند تا خالی شود.

راهی برا رها شدن از چنگال این مکالمات بی‌حاصل نیست مگر این توصیه ترسناک که «برای فرار از تلف شدن وقت در مواجهه با دوستان/همکاران پرحرف قبل از اینکه مکالمه را شروع کنید تمامش کنید.»

آنها که دچار خودشیفتگی گفت‌وشنودی (Conversational Narcissism) هستند به کنار(کسانیکه نه تنها از هر فرصتی برای صحبت درباره خودشان استفاده می‌کنند که به نحوی هنرمندانه هرکس هر چه می‌گوید را بلافاصله به خودشان ربط می‌دهند و بحث را پی می‌گیرند)، شما را نمی‌دانم ولی در جهان من که انگار حرف زدن روشی شده برای نشنیدن. از وقتی کمتر حرف می‌زنم عبور زمان را می‌شنوم.

کاش زهرا زودتر برگردد و فاطمه برگردد و نسرین‌ها برگردند و من برگردم!

 

* آداب روزانه؛ روز بزرگان چگونه شب می‌شود، نوشته میسن کاری، ترجمه مریم مومنی، نشر ماهی.

 

 

 

نوشتن دیدگاه

Older Posts »