وقتی دراز افتاده بودم و داشتم می‌مُردم

پدرم همیشه می‌گفت ما به این دلیل زندگی می‌کنیم که آماده بشیم که تا مدت زیادی مرده باشیم…

خلاصه اَنسی را گرفتم. وقتی فهمیدم کَش را آبستنم می‌دونستم زندگی خیلی سخته، جواب این سختی هم همینه. همون موقع بود که فهمیدم کلمات به هیچ دردی نمی‌خورند؛ فهمیدم کلمات حتی با همون مطلبی که می‌خوان بگن هم جور در نمیان. وقتی کَش به دنیا اومد فهمیدم کلمه مادری رو یه آدمی ساخته که به این کلمه احتیاج داشته، چون کسانی که بچه دارند عین خیالشون نیست که این کار کلمه ای هم داره یا نداره. فهمیدم کلمه ترس رو یه آدمی ساخته که اصلن ترسی نداشته؛ غرور را هم آدمی که اصلن غرور نداشته. فهمیدم موضوع این نبوده که عن دماغشون دراومده بوده، موضوع این بوده که ما ناچار بودیم با کلمات از همدیگه کار بکشیم…

وقتی کورا به من گفت که مادر واقعی نیستم، من پیش خودم فکر کردم کلمات چطور رو یک خط نازک یکراست می‌رن جلو، اونم تند و بی خطر، ولی چطور عمل آدمیزاد رو زمین راه می افته و بهش میچسبه، همچین که بعد از مدتی این دو تا خط اونقدر از هم دور می‌شن که دیگه همون آدم نمی‌تونه از این یکی بپره رو اون یکی، فکر کردم گناه و عشق و ترس فقط صداهایی هستند که آدمهایی که نه گناه کرده‌اند و نه عشق بازی کرده‌اند و نه ترسیده‌اند از خودشون درمیارن برای چیزی که نه داشتنه‌اند و نه می‌تونن داشته باشن- الا وقتی که اون کلمه ها رو فراموش کنند…

من تو تاریکی پهلوش می‌خوابیدم، صدای زمین تاریک رو می‌شنیدم که از عشق خدا و زیبایی خدا و گناه خدا حرف می‌زد، صدای بی صدایی تاریک رو می‌شنیدم که کلماتش همون اعمالشه، کلمه‌های دیگه‌ای هم که غیر از عمله فقط شکافهایی است توی کمبودهای مردم…

یه روز داشتم با کورا صحبت می‌کردم. کورا برای من دعا کرد، چون فکر می‌کرد من گناه رو نمی‌بینم، می‌خواست من هم زانو بزنم دعا کنم، چون آدمهایی که به نظرشون گناه فقط چند کلمه است، رستگاری هم به نظرشون فقط چند کلمه است.

برگرفته از گور به گور نوشته ویلیام فاکنر، ترجمه نجف دریابندری، نشر چشمه، فصل «اَدی»

Advertisements

نوشتن دیدگاه

پری کوچک دریایی

کارتون پری دریایی کوچک را حتمن دیده‌اید و احتمالن می‌دانید که در اصل نوشته هانس کریستین اندرسن است. از این دو مقدمه می‌توانید حدس بزنید که زحمتکشان شرکت دیزنی داستان را برای ما تلطیف و سکولار کرده‌اند. در داستانِ اندرسن پری دریایی به شاهزاده نمی‌رسد و به دختران هوا می‌پیوندد. شاهزاده هیچ وقت نمی‌فهمد پری بوده که جانش را نجات داده. عاشق شاهزاده خانمی می‌شود و ازدواج می‌کند و نمی‌فهمد پری برای رسیدن به او چه زجری کشیده و صدای زیبایش را از دست داده است. پری با جادوگر معامله کرده است که در اِزای دادن صدای زیبایش بتواند جایِ دُمِ ماهی، دوتا پا داشته باشد.

 در داستان می‌خوانیم که جادوگر زبان پری را از ته می‌بُرد. فرایند  تبدیل دُم به پا هم دردی مانند «فرو شدن شمشیر توی بدن» داشته است. جادوگر به پری می‌گوید عوض این «ساقهای زیبا» که با آن «از هر انسانی زیباتر خواهی خرامید» هر قدمی که برداری و هربار که پایت را روی زمین بگذاری دردی مانند فرو شدن چاقوی تیزی در پاهایت حس خواهد کرد و…

داشتم نقدهای فمینیستی به داستان را می‌خواندم. اینکه این داستان به دختران می‌آموزد که در سکوت خود را قربانی عشق کنند و در پای معشوق بمیرند تا رستگار شوند. همچنین اشاره شده بود که این داستان نحوی تشویق زنان و دختران به تن سپردن به تیغ جراحی برای رسیدن به معیارهای زیبایی مذکر نیز هست. کنجکاو شدم که خودم داستان را بخوانم و اعتراف می‌کنم خواندنش بیشتر از دختر کبریت فروش برایم آزار دهنده بود…

در داستان اندرسن انگیزه پری دریایی فقط رسیدن به شاهزاده خوش چهره نیست، بلکه بارها تکرار می‌کند هدف غایی او به دست آوردن روح فناناپذیر مانند انسانهاست. او و سایر ساکنان دریا سیصدسال عمر شاد و باعزت دارند و بعد تبدیل به هیچ می‌شوند. پری کوچک می‌خواهد مانند انسانها روح فناناپذیر پیدا کند و به ملکوت آسمانها برود. این امر میسر نخواهد شد مگر با آمیزش با یک انسان(مرد). پری دریایی می‌پذیرد که قوه «نطق»‌اش را ازش بگیرند. جادوگر در مقابل استیصال او به او می‌گوید  می‌توانی با چشمان زیبا و تن جذابت شاهزاده را جذب خود کنی (به روشنی به یاد دارم که حتی در کارتون دیزنی هم مشاوران شاهزاده لال بودن را حُسن پری می‌دانستند).

 باری، در نهایت پری در رقابت عشق شکست می‌خورد و وقتی تنها راه نجات و بازگشت به زندگی موقت دریایی‌اش کشتن شاهزاده است، خودش را به دریا می‌اندازد اما نمی‌میرد…پری به خاطر همه فداکاری‌هایش به دختران هوا می‌پیوندد که اگر سیصدسال کار نیک انجام دهند، روح فناناپذیر پیدا خواهند کرد.

داستان با این جملات تکان دهنده دختران هوا به پری دریایی پایان می‌پذیرد که «اگر بچه خوبی پیدا کنیم که اسباب شادی پدر و مادرش بشود و سزاوار مهر و محبتشان باشد خداوند یکسال از مدت آزمونمان کسر می‌کند. اما اگر به خانه ای برویم که بچه ای شیطان و بدکردار در آن باشد گریه می‌کنیم و برای هر قطره اشکی که می‌ریزیم خدا یک روز به سیصد سالی که باید صرف کنیم اضافه می‌کند.»

پری دریایی در 1837 منتشر شده و اگر همه ما بچه‌های خوبی بوده باشیم تا امروز 182 سال از مدت زمان خدمتش می‌گذرد…پری فقط اگر کمی شانس داشت و شوهری می‌یافت خیلی زودتر و راحت‌تر از اینها فناناپذیر شده بود.

مجسمه پری دریایی در کپنهاگ

نوشتن دیدگاه

این زن غذا نمی‌خورد

این روزهای گرمِ آشپزخانه و بی‌اشتهایی، بیشتر به چشمم آمده که چطور غذا مسئولیت و هم زمان مسئله‌ای زنانه است و به همین دلیل اغلب زنها از غذا خوردن کمتر لذت می برند. همانطور که انگار پول مسئولیت و مسئله مردان است و از خرج کردنش لذت چندانی نمی‌برند. حال آنکه هر دو جزو بزرگترین منابع لذت بشر بوده‌ و هستند.

غذا خوردن از قدیم در زمره یکی از لذت‌های اصلی بشر دسته بندی می‌شده است. حکما، عرفا و اطبایی که از افراط و تفریط در لذات سخن گفته‌اند حتمن به غذا خوردن و باید و نبایدهای آن اشاره کرده‌اند، ولی همین خودِ من، همین الان که دارم این را می‌نویسم، هنوز وجدان نکرده‌ام که چرا غذا خوردن/نخوردن اینقدر به لحاظ حکمی و عرفانی مهم بوده است و امساک در آن به عنوان یکی از مهم‌ترین مولفه‌های ریاضت کشیدن لحاظ می‌شده است. (بهتر نیست زودتر از این شر ناگزیر رها شویم؟) می‌دانم که بخشی از نافهمی ام به دلیل فراوانی خوردنی‌ها و نوشیدنی‌ها در دنیای جدید است. تنوعی که باعث شده لذت کمتری از خوردنی‌ها ببریم، اما در همین اوضاع و احوال فراوانی هم افراد زیادی هستند که همچنان خوردن بزرگترین لذت جسمانی زندگیشان است.

تقریبن همۀ آدمهایی که می‌شناسم که به خوردن خودشان زیاد اهمیت می‌دهند و آن را از بزرگترین لذت‌های زندگی‌شان می‌دانند مذکر هستند. نسبت زنها با غذا اغلب عصبی است. بی‌اشتهایی عصبی، پرخوری عصبی، رژیم‌های سفت و سخت لاغری، رژیم چاقی، کالری، قند، چربی، شکم، باسن، ران…افسردگی، کم خونی، پوکی استخوان، زانو درد، کمبود اقسام ویتامین‌ها، نداشتن اعتماد به نفس…

درباره نسبت زنان، غذا، رژیم، طراحی لباس، فشار اجتماعی داشتن اندام متناسب روی دختران نوجوان و زنان جوان زیاد نوشته‌اند. غذا برای اغلب زنان «مسئله» است. مسئله‌ای که باید برای خود و خانواده مدیریتش کنند. مدیریتی که برای خودشان، مردشان و کودکانشان متفاوت است. مسئول همه چیز بچه‌ها، خاصه غذایشان،  مادران هستند، ولی جالب اینجاست که حتی وقتی مردها بی‌پرهیزند، لذت می‌برند، چاق می‌شوند، در نهایت بازهم زنها را سرزنش می‌کنند. (هم‌زمان که هنر آشپزیشان شهره فامیل است.)

کیفیت تغذیه زنها احتمالن به دلیل دوره‌های عادت ماهیانه و بارداری مهمتر از مردهاست و پیوند جدی‌تری با سلامتشان دارد، ولی در قدیم به نحوی قربانی مردسالاری بوده و امروز به نحوی دیگر. قدیم‌تر مردها و پسرها چون مهم‌تر بوده‌اند بیشتر و بهتر غذا می‌خورده‌اند و امروز چون علاوه بر مهم بودن کمتر با اندازه شکم‌شان قضاوت می‌شوند.

وقتی دخترها از مادرهاشان جدا می‌شوند، وقت آن است که مسئول تدارک غذای خانواده‌ای شوند. از اینجاست که دیگر هیچ کس حواسش به غذا خوردن آنها نیست و اگر هم باشد، غذا نخوردنشان با «چه باربی‌ای شدی تشدید و تقویت می‌شود». مردها را کمتر از زنها مسئول مراقبت از سلامت غذایی خودشان می‌دانند. تغذیه پدربزرگهای ما هم هنوز با دقت و مراقبت مادربزرگها کنترل می‌شود.

به تجربه من مادران/ زن‌های جوان و بالغ نه تنها لذتی نمی‌برند از غذا که با مسئله غذا به شدت درگیرهستند. مسئول خاصی هم ندارند. شاغلند/ مشغله زیادی برای مراقبت از سالمندان و کودکان دارند/ مجردند/ افسرده‌اند/ از وزنشان ناراضی‌اند… غذا نمی‌خورند. ضعیف می‌شوند. کسی هم نیست که هوایشان را داشته باشد. «اگه نمیخوری من بخورم؟» اوج عشق و علاقه ایست که ممکن است دریافت کنند.

نوشتن دیدگاه

«همه آلودگیست این ایام»

در سریال جای خوب(The Good Place) ما می‌فهمیم که ثواب و عقاب اعمال ما را تأثیرات مثبت و منفی آن بر کل کائنات مشخص می‌کند. بعد تر می‌فهمیم سال‌هاست است کسی به بهشت نرفته است. در این فصل آخر می‌فهمیم مقصر آدمها نیستند که از آدم لاقید و مواد فروش‌ِ کم‌عقل تا مانکنِ خیّر و استادِ اخلاقِ سختگیر دانشگاه و فدایی ِمحیط زیستش همه در جهنم هستند. چطور؟ مشکل، پیچیدگی‌های روابط و مناسبات انسانها با خودشان، دیگران و کل جهان است. همه ما، نه فقط به سبب ضعف‌های نفسانی‌مان که به دلیل قرار گرفتن در میانه یا انتهای زنجیره تابیده‌ای از روابط آنقدر تأثیرات منفی از خود به جا می‌گذاریم و در تولید اثرات منفی مشارک می‌کنیم که لاجرم همه جهنمی می‌شویم.

فیلسوف اخلاقی که در قرن هجده زندگی می‌کرده و زندگیش از ساعت منظم‌تر بوده و روابط سنجیده‌ای با آدمهای گزیده داشته کمتر با این واقعیت مواجه می‌شده تا ما. او که در دورانی زندگی می‌کرده که اجبار و الزامی به دانستن کل «پیشنه تحقیقاتش» نداشته راحت تر فکر می‌کرده است. هیوم ناغافل بیدارش می‌کند و روسو پیاده‌روی‌اش را مختل …در همین حد! هگل نوشته‌های هیوم در زیبا شناسی را نخوانده بوده و هوسرل از همه آثار هگل خبر نداشته…

در این زمان شلوغ و پرهیاهو که ما زاده شده‌ایم و ظاهرن همه همه چیز می‌دانند/ باید بدانند و به نحوی چاره ناپذیر در همه شئون اصل بر دروغ و فریب و دزدی قرار گرفته است- بخش زیادی از این بی‌اخلاقی‌ها انگار از سر ناچاری باشد!

 استفاده غیرقانونی از کتاب‌ها و مقالات و درسگفتارهای خارجی که، اغلب ما که در ایران هستیم، به آن آلوده‌ایم نمونه خوبیست. اغلب ترجیح می‌دهیم با این واقعیت که دریافت این گونۀ دانش مبتلابه نحوی کدورت است مواجه نشویم. خیال می‌کنیم ناچاری مان فرق زیادی با ژان وال ژان گرسنه‌ ندارد که یک تکه نان دزدید. معمولن توجیه‌مان تحریم و انحصارطلبی و مشکلات اقتصادی و عقب ماندن از پیشرفت‌ها و محصور بودن در جزیره‌ای جدا افتاده از جهان است.

چندی پیش استادی که مقاله‌اش با اتهام انتحال-از-خود رد شده بود با عصبانیت به این واقعیت اشاره می‌کرد که «مگر چقدر می‌توانم تولید(!) کنم. وقتی منابعمان همه دزدی است و کتاب و مقاله‌هامان چسب و وصله ترجمه آثار دیگران است و ماها هم تحت فشار نفسگیر برای تولید سالانه و انبوه کتاب و مقاله‌ایم دیگر این انتحال از خود چه صیغه‌ای است…»

با استدلال استاد همدل نیستم، ولی بر هیچ کس پوشیده نیست که ما، خاصه در رشته‌های علوم انسانی، توانایی تولید این حجم از ایده که (ظاهرن) مد نظر پزشکان و مهندسانِ برنامه‌ریز است نداریم. بزرگان رشته‌های علوم انسانی در سراسر عمر خود اگر یکی دو ایده داده باشند بزرگ مانده‌اند، باقی هم شارح و مفسر و معلم بوده‌اند و یکی دو قدمی هم پیش برده‌اند…

بر هیچ کس پوشیده نیست، ولی ظاهرن مهم هم نیست. انگار خشت اول که کج گذاشته شده تا ثریا هم بناست همینطور کج برود و مگر در موارد «خاص» صدایی بلند نمی‌شود.(دانشجوی پیگیری نقل می‌کرد استادش سه فصل از کتابی که او ترجمه کرده بوده بدون تغییر در کتاب پنج فصلی‌اش آورده و ارتقاء هم گرفته و همه پیگیری های او تا وزارت علوم بی نتیجه مانده است- گویی آنها هم به ناچاری استادان واقفند و می‌گذرند مثل ما که به ناچاری استفاده غیر قانونی از منابع خارجی واقفیم و تن می‌دهیم…)

می‌دانم گروه‌های کوچک و بزرگی برای کشف جعل و تقلب و سنجش دعاوی و آرای اصحاب علم تأسیس شده و از قضا اغلب آسیب‌پذیرترین و نحیف‌ترین شاخه علوم، که علوم انسانی است را هدف گرفته است و زشتی آنچه برملا شده را نفی نمی‌کنم، ولی آنچه من خوانده و شنیده‌ام جز تسویه حساب‌های شخصی نبوده است و چون معمولن آدم‌های تأثیرگذار یا اساتید برجسته را نشانه می‌گیرد و خاکستر می‌کند گاه بیشتر خیانت است تا خدمت. به قول آن استاد منتحل از خود «به هر چیز اعتراض کنیم می‌گویند اینجا ایران است، ولی به این چیزها که می‌رسد مطابق قوانین بین‌المللی داوری‌‌مان می‌کنند».

قصد ندارم از رفتار غلط دفاع کنم. قصد ندارم کسی یا چیزی را توجیه کنم. دزدی غلط است. بد است. زشت است. همه چیز را بی‌برکت می‌کند بیشتر از همه علم و دانش را … حرفم این است که چرا برای مبارزه با جعل و تقلب اینطور بی‌پروا عمل می‌کنیم. چرا پیکره عظیم موانع و مشکلات و مطالبات را نمی‌بینیم و یکراست سراغ معلولی می‌رویم که اگر احتمالن چاره، قوه و آزادی لازم را داشت تن نمی‌داد به این وضعیت. اگر واقعن خیرخواه و حق طلبیم چرا به جای نابود کردن آدمها به نظام سنجشی اعتراض نمی‌کنیم که با قوانینش باعث اتلاف استعداد، پول، وقت، کاغذ و انرژی آدمها و ایجاد این حجم از جعل و تقلب شده است؟

اخیرن کتابی تورق می‌کردم با عنوان «اخلاق خلاق» و صرف نظر از بافتی که کتاب در آن شکل گرفته به نظرم رسید چقدر خوب است که اگر حقن دغدغه اخلاق داریم به این ایده بیاندیشیم که در زمینه و زمانه خودمان چگونه می‌توان اخلاقی بود و به نحو خلاقانه‌، و نه مکانیکی قضاوت اخلاقی داشت.

برای اطلاعات بیشتر بنگرید به:

دان مک نیون(1395)، اخلاق خلاق؛ درآمدی بر اخلاق نظری و عملی، ترجمه ادیب فروتن، ققنوس.

نوشتن دیدگاه

شوقی چنان ندارد…

یادم است مادربزرگِ مادرم دوستانی داشت که تقریبن هر روز بهش سر می‌زدند. مدت طولانی‌ای با هم گپ می‌زدند و به هم کمک می‌کردند. در کودکی شوهرش داده بودند به اصفهان و غریب بود. در نوجوانی شوهرش را از دست داده بود و جز یک دختر که مادربزرگ من باشد کسی را نداشت. عوضش مادربزرگم فرزندان زیادی داشت، ولی بی دوست بود. از نُه سالگی که ازدواج کرده بود تا روزی که از دنیا رفت شب و روزش به سروسامان دادن به امور مادر و شوهر و خانه و بچه‌ها و نوه‌هاش گذشت و بعد از آقاجان آنقدر زنده نماند که بفهمد تنهایی چیست. اگر مانده بود حتمن می‌فهمید. همانطور که خیلی از مادرهایی که می‌شناسم این روزها بفهمی نفهمی با این پدیده مواجه شده‌اند. آنها تنها و بی هم صحبتند، خاصه اگر شوهرشان درگذشته باشد. بچه‌ها هم صرف نظر از اینکه هم‌صحبت‌های مناسبی برای دغدغه‌ها و درددل‌های مادران نیستند، جز برای دردسر سراغشان را نمی‌گیرند. آنها که بچه‌هاشان دورترند و دیرتر احوالشان را می‌پرسند تنهاتر و غمگین‌ترند.

از زمان افلاطون و ارسطو و رواقیان تا مونتنی و نیچه و تا همین امروز، فیلسوفان زیادی درباره ارتباط انسانی منحصر به فردی که «دوستی» نام نهاده‌ایم، نوشته‌اند. از ضررتش برای سعادت انسان و معنابخشی به زندگی و از امنیت و رشدی فکری و اجتماعی‌ای که با خودش دارد و از اینکه «دوست خود دیگر است».

 دوستی حقیقی با رابطه خویشی متفاوت است ( می‌دانم اغلب مادرها با خواهر یا یکی از دختران خود نزدیکند). اما در دوستی آن تضاد و رقابتی که در روابط خویشاوندی- به واسطه وجود منافع مشترک- هست، وجود ندارد. دوستی عکس خویشاوندی دست و پاگیر نیست، دوستان قرار نیست همیشه و همه جا حاضر باشند، ولی وقتی نیازی به آنها هست در دسترسند. توقع ندارند از ریز و درشت زندگی تو باخبر باشند، ولی اگر لازم شود گوش شنوای رازهایت هستند. اگر همگن باشند می‌توانی ساعت‌ها با آنها بحث و تبادل نظر کنی، خود را بدون دلخوری اصلاح کنی و احساس به رسمیت شناخته شدن و داشتن وجودی از آنِ خود داشته باشی و…  احتمالن عجیبترین نوع ارتباط آدمیان با هم پس از عشق همین دوستی باشد.

مردانِ فیلسوف از زمان باستان تا نیچه صراحتن اعلام کرده‌اند «زنان را دوستی نشاید». هرگز از یاد نبرده‌اند میان عشق و دوستی مرز بکشند و دوستی را در مرتبه بالاتری از عشق بنشانند. حتی بسیاری فیلسوفانِ فمینیست معاصر هم در امکان برقراری ارتباط دوستی فضیلت-بنیاد میان زنان و مردان تردید کرده‌اند- هرچند، اساسن رابطه دوستی، به آن شکلِ ستایش شده در آثار فلاسفه، تا همین زمان معاصر امکان بروز و ظهور در میان زنان نداشته است. خانواده دخترها را تحویل خانواده‌ای دیگر می‌داده است و مادر/خواهر شوهر و جاری‌ها جای خواهر/مادر خودِ زن، نزدیکترین دوستان/دشمنان او می‌شده‌اند. بعد هم شوهر و بچه‌ها زمان و مکانی برای دوستی باقی نمی‌گذاشته. شاید به همین دلیل هم باشد که فمینیستها وقتی از همبستگی زنان حرف می‌زنند از ارتباط خواهری سخن می‌گویند نه دوستی. جالب اینکه تا همین امروز هم که زنان صاحب حقوقی شده‌اند و دور هم جمع شدنشان کمتر خطرناک و فتنه انگیز دانسته می‌شود، زنانِ متأهلِ صاحب فرزند به سختی می‌توانند زمان و مکانی برای دیدار با دوستانشان پیدا کنند.

شیرین‌ترین و مشهورترین گفتگوی تاریخ اندیشه درباره «عشق» (موضوعی سنتن زنانه) را در نظر بگیرید. در یک شب‌نشینی مردانه اتفاق افتاده است. افلاطون و گزنفون آن را برایمان روایت کرده‌اند…شبِ خوش و دوستان جمع و قصه دراز .کلن زمان دیدار دوستان در شب نشینی‌ها و گعده‌های شبانه یا موقع تعطیلات است. زن‌ها نه فقط در زمان سقراط و حافظ که تا همین امروز هم امکان شرکت در چنین شب نشینی‌ها و بی‌خیال نشستن و خوردن و نوشیدن و از عشق یا هر چیز دیگری سخن گفتن ندارند. (تعداد زنهایی که چنین امکانی داشته باشند آنقدر اندک است که بعید است بتوانند گعده یا شب نشینی‌ای به پا کنند-چه رسد به اینکه با روایت‌های مختلف به گوش آیندگان برسد.)

باز، این واقعیت هم هست که کودکان به زن‌ها پیوست شده‌اند. در همین هم نسلان ما فقط کافیست یکی از گروه دوستان بچه‌دار شود. معمولن ارتباطش با اعضا قطع می‌شود. نمی‌تواند به صورت مداوم کسی یا جایی را پیدا کند که چند ساعتی از بچه نگهداری کنند و سعی می‌کند کمک خواستن‌ها را برای روز مبادا نگه دارد. حتی اگر پیدا کند و بیاید تمام فکر و ذکرش بچه است و این که پدر یا مراقب خود را اذیت نکند و خودش اذیت نشود. اگر هم بچه را بیاورد رسمن تمام دور همی و جلسه تبدیل می‌شود به کوشش همگانی برای سرگرم کردن بچه و گفت و گویی شکل نمی‌گیرد.

مشکل دیگری که به رسمیت شناخته نشدن دوستی میان زنان دارد این است که تفکیک و تمیز میان حلقه‌های خانواده، دوستان و همکاران به سختی امکانپذیر می‌شود. یکی از رایج‌ترین راه حل‌های اشتباه، پر دردسر و بی حاصل دوست کردن شوهران با هم است. (این روش در مورد مردان بهتر جواب داده، شاید چون زنها راحت‌تر حرف مشترک پیدا می‌کنند و معمولن تابع هستند). خود زنها هم، شاید به سبب فقدان تاریخی روابط دوستانه زنانه، سخت‌تر قانع می‌شوند روابط دوستانه را با روابط خانوادگی و کاری مخلوط نکنند. اصرار نداشته باشند شوهرهایشان را با هم دوست کنند، یا با همکارانشان رفت و آمد خانوادگی داشته باشند، یا از دوستشان برای برادر شوهرشان خواستگاری نکنند و مرز میان خانواده، دوستی و کار را نگه دارند.

رئیس خانمی داشتم که مقاومتم در برابر ریختن ماست روابط خانوادگی در قیمه روابط دوستی و مخلوط کردنش با قورمه روابط کاری باعث بی اعتمادی‌اش به من شده بود. یک روز بدون اطلاع قبلی زنگ زد و دیدم پشت در است. تنها چیزی که آن لحظه به ذهنم رسید شکر خدا بود برای این معجزه که خانه  و خودم مرتبیم و لازم نیست موعظه‌های مادرانه‌ او را درباره اولویت زنیّت بشنوم!

نوشتن دیدگاه

مواجهه با مرگ

به خاطر باران محبوس شده بودم در خانه و همین باعث شد بالاخره موفق شوم کتابی را که ساجده معرفی کرده بود دست بگیرم و بخوانم. آن موقع که توصیه کرد رفتم بخرم. گران بود. مدتهاست پول نداده‌ام برای کتاب قصه و این شد که منصرف شدم. روز تولدم یکی کتاب را بهم هدیه داد. خیلی خوشحالم کرد، ولی حس مرموزی مانع می‌شد کتاب را شروع کنم. چندبار چند صفحه جلو رفتم و بستمش… دوره‌هایی از زندگی‌ام بوده که از خودم پرسیده‌ام «چرا باید رمان بخوانم؟» و جواب داده‌ام «خب نخوان» و نخوانده‌ام. به هر حال، باران به انضمام قدری ناخوشی وادارم کرد کتاب را بخوانم.

مواجهه با مرگ روایت دو سال از زندگی مردی سی ساله است در دهه 60 میلادی که در اوج سرزندگی، موفقیت و شکوفایی مبتلا به سرطان می‌شود و…

شکی نیست که مگی در این رمان خواسته روایتگر یک تراژدی باشد. مطابق دستورالعمل ارسطو آدمهای تراژدی‌اش از طبقه اشراف و فضیلتمندان هستند. در جای جای داستان قهرمانان با موقعیتهای سوگناکی مواجه‌اند که در آن هیچ درست و غلط مشخصی وجود ندارد، ولی گزیر و گریزی از انتخاب و تصمیم‌گیری نیست. همچون تراژدی‌های یونانی، خانواده و روابط خانوادگی بار انتخاب‌ها را به دوش می‌کشند و خانواده و دوستانند که بر سر دو راهی‌ها باید تصمیم بگیرند چه برخوردی با قهرمان دمِ مرگ داشته باشند. آیا باید به او بگویند بیمار است و باقیمانده عمرش را تباه کنند، یا اجازه دهند این چند صباح خوش باشد و تا آخرین زمانِ ممکن به زندگی عادی ادامه دهد؟باز، اگر به این نتیجه رسیدیم که بی‌خبر نگهش داریم چطور در مراحل مختلف یک زندگی عادی (کار، عشق، ازدواج، بچه دار شدن و…) به او کمک کنیم؟

همه شخصیتها می‌خواهند کمک کنند، اما تعارض و تضاد دیدگاهها چنان زیاد است که بیشتر صفحات رمان شما را به یاد همپرسه‌ها/محاورات افلاطون می‌اندازد. بحث های بسیار مفصل و با جزئیاتی که من فکر نمی‌کردم جز میان سقراط و سوفسطاییان ما به ازای خارجی دیگری داشته باشد، ولی ظاهرن میان اشراف‌زادگانِ انگلیسی رایج است_ آدمهایی که از یکی از مهمترین دغدغه‌های اکثریت ابنای بشر فارغند: پول.

مواجهه با مرگ به نظر من رمان نیست، ولی کتاب ارزشمندی است. از آن دسته کتاب‌هایی است که می‌توان در حلقه‌های مطالعاتی از آن استفاده کرد و له و علیه استدلال‌های شخصیت‌ها بحث کرد. بستری داستانیست که قرار است شما را با اندیشه‌های گوناگون در تاریخ غرب آشنا کند. همان کاری که مگی در سرگذشت فلسفه و مردان اندیشه کرده بود. نمی‌توانید آن را بخوانید که با خواندنش سری سبک کنید یا شاهد غایب زندگی‌های دیگران باشید. در جای جای کتاب نه فقط با مرگ مواجه هستید که مواجهید با بحث‌های طولانی درباره معنای زندگی، زبان، سیاست، پزشکی، اتانازی، ژورنالیسم، اقتصاد، روانکاوی، عشق، سکس، ازدواج،  تعهدپذیری،  فرزندآوری و… گرچه شخصیت‌ها هیچ تصمیم انقلابی‌ای نمی‌گیرند.

اغلب اهل فلسفه دوست دارند داستان بنویسند. شاید به این دلیل که احساس می‌کنند تنها وسیله‌ایست که با آن می‌توانند خبرِ عالمِ بیرون از غار افلاطون را به مردم برسانند. شاید برای همین اسم شخصیت  زن داستان برایان مگی «آیوا» ست و مرد «جان اسمیت».

باری، در نهایت برخی مثل سارتر موفق می‌شوند و برخی مثل مگی نه…

 برای اطلاع بیشتر بنگرید به:

مواجهه با مرگ، 1397 برایان مگی، مجتبی عبدالله‌نژاد، چاپ دوم، نشر نو، 591 صفحه.

نوشتن دیدگاه

لیسیستراتا

  • لیسیستراتا: آه کلئونیکا، قلب من آماج شعله‌های آتش است. از زن بودن شرم دارم. مردها گمان می‌کنند ما حقه باز و موذی هستیم.
  • کلئونیکا: به شرافتم قسم که راست می‌گویند.

دوسال بعد از شکست فاجعه‌بار،  پر خسارت و پرتلفات آتن در جنگ سیسیل (از جمله جنگ‌های پلوپونزی)؛ آریستوفان، نمایشنامه نویس یونانی، در یک سال دو نمایشنامه  کمدی منحصر به فرد و خاص نوشت که در هر دو به نقش زنان در جامعه و تعصبات-جنسگرا در آتن آن روزگار اشاره داشت.  یکی لیسیستراتا و دیگری تسموفوریازوس.

هر دو نمایشنامه برای مخاطب امروزی همچنان خنده دار است و به نحو جذابی موضوعاتشان همچنان تازه و زنده‌اند.

در لیسیستراتا ماجرا از این قرار است که زن‌های خسته از جنگ و تنهایی تصمیم می‌گیرند به روشِ خود، مردان را وادار کنند جنگ خاتمه دهند.

در تسموفوریازوس هم باز سخن از انجمنی زنانه برای حل یک مشکل است. در اینجا مشکل، اوریپید شاعر تراژدی سرای یونانیست که در اشعارش زنان را به انواع رذایل اخلاقی محکوم کرده و باعث شده مردان به زنان خود اعتماد نداشته باشند و در خانه محبوسشان کنند. زن‌ها تصمیم گرفته‌اند اوریپید را به قتل برسانند و او بسیار ترسیده است…

 (اشعار و نوشته‌های زن بیزارانه از آن زمان تا امروز همچنان دستمایه نقد و نکوهش چه از جانب زنان و چه از جانب مردان بوده‌اند. از تسموفوریازوس نوشته اریستوفان بگیر تا شهر بانوان نوشته کریستین دوپیزان تا آداب مردی نوشته امیر ارسلان و تربیت نسوان نوشته یوسف خان مستوفی و معایب الرجال نوشته بی بی خانم استرآبادی و البته خارج از شمار کتاب‌هایی که در عصر ما در این باب نوشته شده است- و البته در هیچکدام جز این موردِ تسموفوریازوس، قرار نیست در پاسخ به نوشته‌ها، نویسنده را معدوم کنند!)

باری،  لیسیستراتا چیز دیگریست. در این نمایشنامه زنان نمایندگی همه کسانیکه با جنگ مخالف هستند را بر عهده دارند. زنی به نام لیسیستراتا نقشه‌ای برای برقراری صلح در سر دارد که برای اجرایی شدن آن همه زنان را فراخوانده است. زن‌ها جمع می‌شوند. او به آنها می‌گوید کلید پایان جنگهای پلوپونزی در دست آنهاست. زن‌ها می‌پرسند که آخر ما با این دست و پای بلوری و «لباس‌های شفاف از حریر زرد و آراسته به گل و شب جامگان بلند و مواج و دمپایی‌های ظریف» چه می‌توانیم بکنیم و او  در جواب دقیقن همین دست و پای بلوری را کلید وادار کردن مردان برای نشستن به سر میز مذاکره می‌داند! لیسیستراتا از زنها می‌خواهد از همبستری با مردانشان پرهیز کنند. زن‌ها با اکراه می‌پذیرند و هم قسم می‌شوند…

در نمایشنامه اریستوفان زنان با دوری از مردان، جدل لفظی و آب داغ پاشیدن به آنها وارد مبارزه می‌شوند. لیسیستراتا چندین بار دعوت به توسل به منطق برای خاتمه جنگ می‌کند و اولین اصل خود را چنین اعلام می‌کند «جنگ ممنوع است». هم در این نمایشنامه و هم در تسموفوریازوس زنانِ نمایشنامه آریستوفان از اینکه «پریشیا/ آزادی بیان» ندارند شکایت می‌کنند.  لیسیستراتا در خطابه‌ای مفصل به خفه کردن صدای زنانِ معترض به جنگ می‌تازد و وقتی با تمسخر مردان مواجه می‌شود می‌گوید که دیگر طاقت‌مان طاق شده و «به اندازه کافی در برابر حماقتهای شما سکوت کرده‌ایم». دوست و همراهش هم در برابر این ادعا که «جنگ مربوط به مردهاست»، فریاد می‌زند «جنگ مربوط به زنهاست». رفت و آمدهای طنزآمیزی در گفت و شنود میان مردان و زنان رخ می‌دهد.

در آخر که مردان از لیسیستراتا می‌پرسند چگونه می‌خواهد صلح را برقرار کند. او از بافندگی مثال می‌آورد و رفت و برگشت گلوله‌های نخ را به آمد و شد سفرایی برای گفتگو مانند می‌کند و در برابر تمسخر مردان تکرار می‌کند «اگر منطق می‌داشتی در سیاست همان کاری را می‌کردی که ما با نخ می‌کنیم»

جایی میان منازعه، لیسیستراتا درباره این که چگونه «جنگ مربوط به زنهاست» استدلال می‌کند و می‌گوید «رزمنده‌ها را ما به دنیا آورده‌ایم.». وقتی با خشم از او خواسته می‌شود خاموش باشد و خاطرات تلخ را زنده نکند ادامه می‌دهد «به جای لذت بردن از لذایذ عشقبازی و جوانی و زیبایی، دور از شوهرهای خود افسرده‌‌ایم و ضعیف بنیه …آنچه مرا سخت نگران می‌کند بزرگ شدن دخترهایی است که با غم و تنهایی بزرگ می‌شوند». مردی به غم و تنهایی مردان هم اشاره می‌کند، اما لیسیستراتا جواب می‌دهد که سربازِ از جنگ بازگشتۀ سپید موی هنوز فرصت دارد، اما «زنها فقط یک تابستان فرصت دارند…»

نمایشنامه کمدی، انهم وقتی اریستوفان نوشته باشد، قطعن خالی از خنده و شوخی نیست. مثلن وقتی زنها دلتنگ مردها می‌شوند و هوس خانه و خانواده به سرشان می‌زند و لیسیستراتا مجابشان می‌کند تحمل کنند. تحمل می‌کنند و در نهایت، نقشۀ راه سنجیده‌ای که لیسیستراتا برای پایان دادن به همسایه کُشی یونانیان ارائه می‌دهد مقبول می‌افتد و صلح رخ می‌دهد و کمدی، همانطور که ارسطو گفته، با پایانی خوش تماشاچیان را راهی خانه ها می‌کند.

آرلین ساکسونهاوس در کتابی که درباره آزادی بیان در یونان باستان نوشته، اشاره می‌کند که گرچه به هیچ عنوان نمی‌توان نمایشنامه نویسان یونان باستان را دارای تفکراتی مدرن دانست، اما امثال اریستوفان با شکستن سلسله مراتب اجتماعی و صدا دادن به زنان در قلمرو عمومی، این مهم را یادآوری می‌کردند که زنان ممکن است با روشن کردن انتخاب‌ها و اشتباهات دیگران، حقایقی را آشکار کند که غالباً مردان نمی‌بینند.

شاید تلفات خونبار جنگ‌ها و مصیبت‌های پس از آن اریستوفان را به نحوی استثنایی به این نتیجه رسانده بود که «اگر سلسله مراتب رسمی کنار گذاشته شود و زن‌ها بتوانند آزادانه سخن بگویند، ممکن است اجتماع به طور کلی از آنها منتفع شود»

برای مطالعه بیشتر بنگرید به:

آریستوفان،1388، لیسیستراتا و تسموفوریازوس، ترجمه (خوب) رضا شیرمز، نشر قطره

ساکسونهاوس، 1396، بیان آزاد و دموکراسی در آتن باستان، ترجمه نرگس تاجیک، نگاه معاصر

نوشتن دیدگاه

Older Posts »