فیلسوفان غمگین

ابویوسف یعقوب بن اسحاق بن الصّبّاح بن عمران بن اسماعیل بن محمد بن أشعث بن قیس الکِنْدی مکنّی به ابوالحکماء (۸۰۱ – ۸۷۳ میلادی، ۱۸۵–۲۵۶ هجری) که ما او را با عنوان کِنْدی یا نهایتن فیلسوف عرب می‌شناسیم، نخستین فیلسوف مسلمان بوده است. از زندگی او بسیار کم می‌دانیم. می‌دانیم که اصیل‌زاده بوده و ثروتمند، با خلفای عباسی مراوده داشته، خط خوشی داشته و همین‌طور آدم منزوی و قدری هم بخیل بوده است. کندی به مأمون و معتصم عباسی نزدیک بوده و حتی معتصم (که از فیلیپ مقدونی عبرت نگرفته بود) او را برای معلمی فرزندانش به کار می‌گیرد، اما بعدتر متوکل عباسی که با کندی اختلاف نظر داشته کتکش می‌زند و کتابخانه‌اش را مصادره می‌کند. شاید همان زمان بوده که تنها رساله اخلاقی‌اش با عنوان «رسالة في الحيلة لدفع الأحزان» را می‌نویسد.

می‌گویم شاید چون خودش ابتدای رساله می‌گوید به درخواست برادری این رساله را نوشته تا نشانش دهد چطور از شر غم‌ها رهایی یابد. خیلی از رسالات فیلسوفان مسلمان اگر به خواست شاهان نوشته نشده باشند، علی الادعا به درخواست برادر یا برادرانی نوشته می‌شده‌اند. در رسالات مشابه فلاسفه غربی، فیلسوف  راحت‌تر اشاره می‌کند که دنیا به کامش تنگ و تاریک شده بوده که این رساله را نوشته است. مثلن بوئتیوس درتسلای فلسفه، در زندان و در مواجهه با ترس از مرگ شروع به حرف زدن با بانوی فلسفه می‌کند؛ یا کریستین دوپیزان اعتراف می‌کند که از نوشته‌های زن ستیز مردان بی‌خرد زمانش به تنگ آمده و کتاب شهر بانوان را می‌نویسد…به هر حال، تا پیش از دوران جدید و رواج روانشناسی/ روانکاوی / روان‌درمانی، مردمانِ اندوهگین باید راهی برای تسلای انواع دردهای مادی و معنوی خود می‌یافتند و فیلسوفان در کنار روحانیون داوطلب کمک بودند.

باری، کندی در آن دوران، در قامت آلن دو باتن یا اروین یالوم در این دوران، برای کمک به برادری عزیز، یا شاید خودِ کتک خورده‌ی کتاب‌باخته‌اش رساله جالب و کمتر خوانده شده‌ای درباره شیوه‌های رفع اندوه می‌نویسد و می‌گوید غم و غصه های ما یا ناشی از فقدان عزیزیست یا ناشی از نرسیدن به مطلوبی و این دنیا هم که دار دویدن‌ها و نرسیدن‌ها و خواستن‌ها و نتوانستن‌ها. پس آدم عاقل به هیچ چیز این عالم فانی نباید دل ببندد. اما حالا  که گرفتار دام دنیاییم، باید هوشیار باشیم که نخست، آرزوی محال نداشته باشیم و دوم برای از دست دادن داشته‌های دنیوی که در هرصورت از دست رفتنی‌اند غصه نخوریم. کندی مخالف دلبستگی و وابستگی به دنیا و مافیهاست و در سراسر رساله با اقتدا به عقل امر به مهار عواطف(که دام بلایند) می‌کند.

کندی ما را مسافران کشتی بزرگی می‌داند که مقصد آن عالم معقولات است، ولی فعلن کنار ساحل زیبایی پیاده شده‌ایم تا زاد و توشه‌ای برای سفر فراهم کنیم. برخی از ماها مایحتاج ضروری خود را می‌خرند و به کشی بازمی‌گردند. آنها صندلی‌های خوب کنار پنجره را اشغال می‌کنند. برخی چنان مشغول خرید کالاهای رنگارنگ و متنوع و تماشای جاذبه‌های دیدنی می‌شوند که دیرتر می‌رسند و مجبور می‌شوند در راهرو یا روی زمین خود را جادهند… و برخی که غرق در زیبایی‌ها و نعمت‌ها و دلبری‌ها و دلرباییهای ساحل‌اند از کشی جا می‌مانند و با وضع فجیعی می‌میرند و تبدیل به مردارهایی متعفن می‌شوند. (همین‌طور واقعی و خشن)

کندی در سراسر رساله راه‌ها و فنونی برای کاهش اندوه نشان می‌دهد که حتی اگر با شیوه و نگاه رواقی او موافق نباشیم اشاره‌های جذاب و تکان دهنده‌ای دارد.

توضیحات 

درباره این کتاب به زبان فارسی این مقاله از خانم حوران اکبر زاده را دیده‌ام که البته بدون دسترسی به اصل رساله کندی تنظیم شده است. آن دسته از علاقمندانی که شاید مایل باشند رساله را به فارسی ترجمه کنند تا به زودی کنار کتاب‌های  دوباتن و  یالوم  ببینیم‌اش، می‌توانند متن عربی و ترجمه انگلیسی آن را از اینجا و اینجا (ص۲۳تا ۳۵)بارگیری کنند.

Advertisements

نوشتن دیدگاه

فلسفه سوپ جوجه نیست*

چند روز پیش، دوست یکی از همکاران که برای دیدار دوستش به اتاق ما آمده بود، با وارسی قفسه‌های کتاب از من پرسید «چی خوندید؟» و بعد که دانست چه خوانده‌ام و نسبتی با سید حسین نصر ندارم، شروع کرد با این سوال که «بالاخره خدا وجود داره با نه؟». من که حرف چندانی برای زدن نداشتم،  شگفت زده و با چشمان گرد، دقایق طولانی به صحبت‌های او پیرامون تاریخ فلسفه از پیشاسقراطیان تا جزییات زندگی فیلسوفان، کتابهای فلسفی، استادان فلسفه، مکاتب فکری مختلف و نظریات جالبش درباره همه چیز گوش دادم. رشته این دوست بزرگوار بی‌ارتباط با فلسفه بود و حتی دشوار بتوان آن را در زمره علوم انسانی دانست. این تجربه، دست کم برای من که نادر نیست و بسامد آن به اندازه همان پرسش « شما با سید حسین نصر فامیل هستید؟» است.

 

تعداد قابل توجهی از تحصیلکردگان ما، خاصه در علوم غیرانسانی، اطلاعات عجیب و وسیعی درباره فلسفه، خاصه فلسفه غرب، دارند. اگر بفهمند فلسفه خوانده‌اید باید حتمن نظری درباره «باگ‌های نظام نظری آقای ملکیان» داشته باشید؛ یا موضعتان را درباره آرای سید جواد طباطبایی بگویید؛ یا تکلیف سروش را روشن کنید؛ یا فلان مسئله جزئی در نظر هگل را در جا تحلیل کنید؛ یا بگویید در دعوای ولتر و روسو مقصر چه کسی بود؛ یا همه این اسمهای جدیدی که موسسه‌هایی مثل پرسش درمورد آراءشان دوره برگزار می‌کند بشناسید؛ یا بدانید آیا رابطه نیچه و سالومه «تنها بوسه‌ای بر گونه» بوده یا … و در غیر این صورت شاهد آن برق و آن نگاه درخشان براق باشید. همان برق و نگاه درخشانی که بعدتر صداش را می‌شنوید که «یارووو دکترااااای فلسفه داره و هیچی حالیش نیست »

 

بالاخره ما اصحاب فلسفه هم باید از جایی نان بخوریم. آنهم در فضایی که نه جامعه و نه دانشگاه روی خوشی به دانش‌آموختگان فلسفه نشان نمی‌دهد. خاصه اگر گنده‌تر از دهانشان حرف بزنند یا حرفی خلاف آنچه باید، بگویند. این می‌شود که ماها (اگر نتوانیم/نخواهیم فلسفه را رها کنیم) یا باید مترجم بشویم یا معلم. آنها که بخت با ایشان یارتر است می‌شوند «استاد» برگزاری انواع دوره‌های کوتاه و بلند و متوسط درباره فیلسوفان و مکاتب مختلف (آنچه علاقه‌شان بوده) در موسسات آموزش آزاد.

مخاطبانمان هم کمتر از میان دانش‌آموختگان سرخورده فلسفه (که در هر شغل بی‌ربطی مشغولند)، که بیشتر از میان علاقمندانِ بی‌غمِ تحت تاثیرقراردادن دیگران با ایسم‌های متنوع، اصطلاحات آلمانی/فرانسه/انگلیسی و اسامی عجیب و غریب است. یا آنها که می‌خواهند بدانند «بالاخره خدا هست یا نه؟». یا آنها که در خانواده، وقتی زیاد غر می‌زده‌اند، بهشان گفتند تو جای اینکه دکتر/مهندس بشی باید فیلسوف می‌شدی… یا…حتمن مخاطبانی بهتر/دغدغه‌مندتر و یا حتی بدتر/ بیکارتر هم می‌توان برشمرد، اما حرفم چیز دیگریست. سوالم از خدمت یا خیانت ما، در برهه حساس کنونی، به حقیقت و دانایی است!

 

بیشتر از همه به خودم می‌گویم که این نحو ترویج و آموزش فلسفه و ترجمه انبوه کتابهای «فلسفه‌ات را قورت بده»، گرچه ممکن است برای ما اصحاب فلسفه شهرت/نانی به همراه داشته باشد؛ اما ضربه بزرگی بر پیکر نافرم فلسفه در ایران است. هیاهوی بسیاریست برای هیچ. گفتن ندارد که تفلسف ادب و آدابی دارد و فلسفه تاریخی عظیم و پیچیده که هرچند عام، هرگز یکسره بی ارتباط با زمینه فرهنگی/جغرافیایی/فکری و زمانه و حتی شخصیت خود فیلسوف نبوده است. ما که در آموزش عمومی مدارس خود هیچ از فلسفه ندانسته‌ایم و غالبن چندان هم مردمان کتابخوانی نیستیم و حتی با نحوه مطالعه دقیق یک متن بیگانه‌ایم، در مواجهه این چنین شلخته، انتخابی و نمایشی با فلسفه (که اغلب برآمده از هیچ تشخیصی برای درد معینی نیست) هم به خودمان و هم به فلسفه ظلم نمی‌کنیم؟

این متن قرار بود معرفی کتابی جدید و جنجالی در فلسفه باشد که وقتی فهمیدم به فارسی ترجمه و منتشر شده خیلی متعجب شدم. کتاب بسیار خوبی که به خاطر هم‌آنچه گفتم از معرفیش پشیمان شدم.

 

*این جمله از متن همان کتاب  است و به مجموعه کتاب‌های روانشناسی سوپ جوجه برای تقویت روح … اشاره دارد.

نوشتن دیدگاه

تو می‌ترکی یا من؟

از جمله رخ‌دادهای مشکل‌گشا در داستان‌های بچگی ما یکی هم این بود که دخترِ ماجرا، چنان به تنگ می‌آمد که از جادوگر شهر، عروسک سنگ صبوری می‌خرید و صبر می‌کرد تا تاریکی و خلوتِ شب. بعد می‌نشست رو به‌روی عروسک و همه دردهاش را بهش می‌گفت و آخر سر تکرار می‌کرد «عروسک سنگ صبور، تو صبور و من صبور، حالا تو می‌ترکی یا من بترکم؟»، در همین لحظه شاهزاده رویاها که از پشت پرده‌ای، دیواری، جایی همه حقایق را فهمیده بود، می‌پرید بیرون و دختر را محکم در آغوش می‌گرفت تا عروسک از غصه بترکد و پایان خوش ماجرا.

***‌
در یوتیوب چرخ می‌زدم. خیلی خیلی اتفاقی به گفت‌وگوی زنی با دکتر هولاکویی برخوردم درباره غم و اندوهش. شبیه وضعیت من بود و نبود و به درد خورد و نخورد، ولی این عادت را در من ایجاد کرد که گاه و بیگاه به مشاوره‌های رادیویی هولاکویی (که پیشتر نامش را از مادرم و روش‌های تربیت کودکش شنیده بودم) گوش کنم. هولاکویی دکتری جامعه شناسی دارد و روانشناسی و اقتصاد هم خوانده و مجموع اینها در کنار ذکاوت و تجربه زیاد شنیدن مشاوره‌هایش را جذاب می‌کند. رک‌گویی‌، دعوت به داشتن عزت نفس، عقلانیت، انصاف و واقع بینی در گفتارش تاثیرگذار و متنبه‌کننده است و البته از آن جالب‌تر شنیدن روایت‌های دست اول آدم‌ها درباره زندگی و مشکلاتشان است. قصه‌های منحصر به فردشان درباره ماجراها، بالا و پایین‌هایی که از سر گذرانده‌اند و پنجره‌ای که از آن دنیا را می‌بینند. از کارگری مهاجر تا آرتیست حرفه‌ای و پزشک جراح…آدمهایی مشابه، ولی متفاوت. هر کدام بار سنگینی از حضور/غیاب آدم‌ها، رخ‌دادها، خاطرات و اشتباهات به دوش دارند که روانشان را می‌خراشد. هلاکویی، آنقدر که در چند دقیقه مقدور باشد، راهنمایی‌شان می‌کند تا کمک بگیرند، «اختلالاتشان» را تشخیص دهند و بارشان را سبک کنند:

به مردی که نادانسته با زنی که پیش از اردوج دچار ام اس بوده ازدواج کرده و الان برای جدا شدن عذاب وجدان دارد می‌گوید حق داری جدا شوی چرا که طرفت با پنهان کردن بیماریش نشان داده وجدان ندارد. به دختری که رغم خیانت شوهرش و با پشیمانی او می‌خواهد در زندگی بماند می‌گوید تجربه و تحقیقات نشان داده این زندگی‌ها دوام نخواهند داشت. به مرد متأهلی که با دیدن عشق سابقش هوایی شده می‌گوید یا جدا شو و یا اگر زندگی‌ا‌ت را می‌خواهی، بعد ازدواج همه گذشتگانِ عشقی را مرده فرض کن و آیندگان را خواهر خودت بدان. در برابر بی‌تابی و بی‌چارگی او اشاره می‌کند «از کی تا حالا دنیا اینطوری بوده که آدم به هرکی می‌خواد برسه و اونجور که ما دوست داریم پیشرفته»؛ به زنی که تمام عمر فدایی شوهرش بوده و حالا خسته شده نهیب می‌زند خودت این احساس را بهش دادی که «قبله عالم» است و اول خودت را باید درمان کنی و نجات دهی و قس علیهذا… طبعن بیشتر مخاطبانش زنان هستند و آقای دکتر چیزهایی که زن‌های ما کم دارند مثل پتک توی سرشان می‌کوبد : عزت نفس، فردیت، استقلال طلبی، آزادی‌خواهی، دلیری، عقلانیت و…

یک اتفاق خیلی ساده باعث شد دست از گوش کردن به این فایلها بردارم! بین قفسه‌های کتابخانه، با عجله کتاب مستعملی را ورق می‌زدم که دقیقن در همان صفحه‌ای که مطلب مورد نظر مرا نوشته بود گلبرگِ بزرگِ خشک شدۀ قرمز رنگی پیدا کردم! پیدا کردن برگ گل خشک شده لای ورقه های همچین کتاب بی‌ربطی (بی ربط به گل و بلبل) متوقفم کرد. به سالن قرائتخانه رفتم و کتاب کهنه را زیر و رو کردم. گلبرگ دیگری نداشت. با آن متن دشوار و پر از عبارات و اصطلاحات عربی‌اش که تا مجبور نشوی سراغش نمی‌روی… برای مدت طولانی در صندلی کتابخانه فرو رفتم و به آن زن (ندیده یا نشنیده‌ام مردی گلبرگ خشک کند لای کتاب) فکر کردم و از آن روز دیگر هلاکویی برایم جذاب نبود. گلبرگ تُرد وسط آن کلمات صعب حرف می‌زد با صدایی که خیال می‌کنم هر زنی که سروکارش به آن کتاب و آن صفحه بیفتد می‌توانست بشنود.

***
ایریگاری، فیلسوف، زبانشناس و روانکاو زنانه‌نگر در یکی از کتاب‌هاش اشاره می‌کند که کار با زنان مبتلا به اسکیزوفرنی او را به این نتیجه رسانده که زنان را زبان از پا در می‌آورد. زبانی که آنها نساخته‌اند و قدرت بیان دردشان را با آن ندارند. به نظر من این در ساحت‌های مختلف و ساختارهای دیگر هم صادق است. زندگی در جهانی چنین مرد-ساز خیلی از زن‌ها را از پا درمی‌آورد. آن‌ها نمی‌توانند خودشان را به زبان بیاورند/ به فعلیت برسانند جوری که آنچه می‌خواهند بگویند/باشند درست فهمیده شود. احساسات شدیدشان بازی می‌خورد و حرف‌ها و نوشته‌هایشان رنگ «چس‌ناله» می‌گیرد؛ خدماتشان در زندگی تعبیر به نیازی غریزی می‌شود و کارها و حرف‌ها و رویاهاشان برچسب سانتی‌مانتالیسم می‌خورد – چرا که زنان مفاهیم محترمانه و ارزشمندی ندارند که با آن خود را «بیان» کنند. همچنین، هرگز امکانات واقعی و مادی کافی برای تحقق رویاهاشان نداشته‌اند. خسته می‌شوند و خسته می‌کنند و روانشان از هم می‌پاشد.

زنان موفق معمولن زنانی هستند که با ساختار کنار بیایند. مترو معیارها را بپذیرند و سرجایشان بمانند. اگر هم طالب رشد و ترقی هستند با ملاک‌های مردانه همساز شوند. پوستشان را کلفت کنند و قدری خودشیفته، با اعتماد به نفس کاذب و دافع، شبیه مردانِ جاه‌طلب شوند. بروند وسط میدان کشتی بگیرند، تقلب کنند، کلک بزنند، خیانت کنند، آدم‌ها را بازیچه کنند و زمین‌بخورند و خیانت ببینند و آخ نگویند. مثل توپ پینگ پنگ زمین عوض کنند، یک طرف مادر دلسوز باشند و آن طرف کارشناس خبره؛ در عین اینکه زن‌اند و باید بار مضاعف زنانگیِ مردپسند را نیز به دوش کشند. هم این توصیه‌ها که دکتر هولاکویی می‌کند واقعن به دردشان می‌خورد -مادامیکه نپاشند و از ریل خارج نشوند.

اما اگر چاره نیست و مفهوم نیست و زبان نیست و ساختار نیست، چرا همه تن نمی‌دهند به این سلامت و سادگی و سبکی و عقلانیت؟ اصلن چرا هنوز زن و زنانگی مانده و به هر نحوی سرکوب و مدیریت شود باز جنون باقیست؟ چرا نمی‌ترکد وقتی هیچ شاهزاده‌ای در کار نیست؟
پیچیدگی، شور، دردِ مفهوم‌پردازی نشده‌ای که گیج و گنگ و معلق مانده و به در و دیوار روان زنان می‌کوبد تا باقی بماند و زمانی فهمیده شود. و تازه از روزی که به رسمیت بشناسیمش، به اندازه تاریخ بشر زمان لازم دارد تا از تاری و ابهام درآید، شکل و شمایل و جا و جایگاه پیدا کند و تنوع و تابیدگی‌هاش  آشکار شود.

Comments (2)

جنسیت و فلسفه (زنان که می‌اندیشند…)*

 

دیوتیما

تا پیش از قرن بیستم پاسخِ پرسش از نسبت میان فلسفه و زنان یک چیز بیشتر نبوده و آن اینکه «زن را با حقیقت چه‌کار!» [1] در واقع از زمانی‌که ارسطو به نقل از سوفوکل گفت «خاموشی خاکسارانه زیور زن است» [2] انگار برای دو هزار سال تکلیف زن را با لوگوس[3] مشخص کرد و سرسلسله فیلسوفان بزرگی قرار گرفت که در آثارشان زن و زنانگی را ذاتاً فرومایه‌تر از آن دانستند که به قلمرو فلسفه ورود کند. نه فیلسوف زنی ظهور کرد و نه زنانگی در فلسفه محلی از اِعراب یافت. فلسفه‌ یعنی قلمرو عقلانیت و کلیت و عینیت ؛ چیزهایی که زنان را یارای دسترسی به آن نیست. عقلانیتی که معیار داوری حقیقت، معیار قضاوت اخلاقی و زیربنای بسیاری از ایده‌آل‌های اخلاقی و سیاسی ماست. عقلانیتی که گرچه در طول تاریخ زنان را چندان به‌رسمیت نشناخته، بسیاری از ما همچنان اصرار داریم جنسیت نمی‌شناسد و اساساً باید از آن برکنار باشد.

این عین حقیقت بود تا قرن بیستم با همه پیشرفت‌ها و تغییرات انسانی و اجتماعی و سیاسی و فکری‌اش از راه رسید و اواخر قرن بیستم مصادف شد با به چالش کشیده شدن فهم ما از عقلانیت، کلیت، عینیت و حقیقت در کنار رشد گرایش‌های نظری در جنبش‌های زنان در غرب. شمار زنان دانش‌آموخته در رشته فلسفه افزایش یافت. بسیاری از آنها خارج از سنتِ تاریخی فلسفه در غرب اندیشیدند و اقدام به بازخوانی، تحلیل، بررسی و نقادی آن کردند.

یکی از نخستین و طبیعی‌ترین این پرسشگری‌ها بازخوانی و بازنویسی «تاریخ فلسفه غرب» بود. درخشان‌ترین ثمره این پژوهشها حاصل تلاش مری الن وایت و همکارانش برای بازخوانی و بازکاوی تاریخ اندیشه در باختر بود. آنها موفق به مستندسازی و معرفی آثار و آرای صدها زن فیلسوف از دوره باستان تا قرن بیستم شدند که در تاریخ‌ فلسفه‌های متداول اشاره‌ای به آنها نشده است. وایت و همکارانش مجموعه چهارجلدی تاریخ زنان فیلسوف را با مستندسازی بسیار دقیق منابع، ترجمه موشکافانه آثار اصیل فیلسوفان زن و تحلیل انتقادی آنها به سرانجام رساندند. در این کتاب‌ها تاریخ اندیشه زنان فیلسوف به ترتیب در دوره باستان (600 ق.م_ 500 م)، قرون وسطی و رنسان(500-1600)، عصر مدرن(1600-1900) و قرن بیستم(1900-تا امروز) در مدخل‌های جداگانه بررسی شده است.

هیلدگارد بیگینی

وایت در مقدمۀ خود بر این مجموعه چهارجلدی اشاره می‌کند نفس وجود آنچه در رجوع به گذشته پدیدار می‌شود، یعنی همان چیزهایی که درست پنهان نشده‌اند یا به نحوی برای ما باقی مانده‌اند، نشان از بی‌اعتنایی تعمدی به هم‌بخشی‌های زنان در ساختن تاریخ اندیشۀ بشر دارد. این بقایا تنها در پاره‌ای موارد حکایت از رویکردی زنانه دارد، ولی عمدتاً در زمینه و زمانه مسائل فلسفی عصر خودشان روی داده است. او اشاره می‌کند مجموعه‌ای که او و همکارانش تنظیم کرده‌اند احتمالاً تنها «خراشی بر سطح» باشد؛ چرا که شاید آثارِ بسیارِ دیگری از زنان فیلسوف وجود دارد که باید کشف شود. وایت می‌پرسد به راستی «تاریخ ما چگونه خوانده می‌شد اگر حقیقتاً هیچ فیلسوف زنی در آن نبود (چنانکه اغلب ما چنین باوری داشتیم)؟ امروز که می‌کوشیم همبخشی‌های زنان را با مردان درآمیزیم، تاریخ ما چگونه خواند می‌شود؟»[4]

همزمان با پژوهشهایی که افرادی چون وایت در بازنویسی تاریخ فلسفه غرب به کار بستند، فیلسوفان زن دیگری نیز ظهور کردند که حاضر نشدند مانند بسیاری از هم قطارانشان، حالا که اجازه ورود به زمین فلسفه را یافته‌اند، کار و بار فیلسوفان گذشته را پیش گیرند و مدعی شدند «تضادهای موجود بین عقل و زن بودن نه تنها دلایل عملی، بلکه دلایل مفهومی هم دارد. موانع پرورش عقل به دست زن به مقدار فراوانی حاصل این امر واقع است که ایده‌آل ما از عقل از نظر تاریخی مشتمل بر حذف جنس زن بوده و تاسیس مفهوم زنانگی نیز تا حدودی محصول همین فرایندهای حذف و طرد بوده است»[5]
ژنویو لوید در کتاب تاثیرگذار عقل مذکر ادعا می‌کند «اعتماد ما به عقلی که جنسیت نمی‌شناسد چیزی جز خودفریبی نبوده است». او در این کتاب با بررسی عقل و ارتباط آن با مفاهیمی چون نفس، طبیعت، پیشرفت، تفکیک عمومی-خصوصی و استعلا نشان می‌دهد «آنچه در تاریخ اندیشه فلسفه داریم، توالی محض مشتی نگرش زن‌ستیزانه نیست که امروزه بتوانیم آنها را به دور بریزیم و ساختارهای عمیق‌تر آرمان‌های عقلی خود را دست نخورده بگذاریم…افکار و آرمان‌های ما در خصوص مردانگی و زنانگی در قالب ساختارهای سلطه_ ساختارهای برتری و فروتری، هنجار و غبرهنجار، مثبت و منفی، اصلی و تکلمیلی_ شکل گرفته است»[6]

نه فقط لوید که فیلسوفان دیگری چون میشل لودوف هم به تحلیل تمثیل‌ها، استعاره‌ها و تصویرپردازی‌های مرتبط با جنسیت در فلسفه پرداختند و این واقعیت را نشان دادند که نمادها، تمثیل‌ها و تصویرهای زن ستیزانه صرفاً قابلیت‌هایی در زبان نیستند که برای ساده ساختن مفاهیم عمیق به‌کار ‌روند و نباید از این قابلیت پیچیده زبانی و آثار آن در متن چشم‌پوشی کرد. آری! در مثل مناقشه است. به عنوان مثال وقتی افلاطون و ارسطو «صورت» و «ماده» را با مرد و زن قیاس می‌کنند و ویژگی‌هایی مثبت و منفی مانند فعالیت و انفعال را برای هریک برمی‌شمرند، هم‌زمان تاثیر مشخص و غیرقابل انکاری در تاریخ اندیشه فلسفی و همینطور تاریخ جنسیت به‌جا می‌گذارند. از همین جنس است اندیشه بیکن که کسب معرفت را در انقیاد طبیعت می‌دانست و باور دکارت به جدایی ذهن و بدن.

امیلی الیزابت کنستانتین جونز

در کنار بررسی و تفسیر استعاره ها و تاثیرشان بر معیارهای عقل و با رونق یافتن جنبش روانکاوی، گروه دیگری از فیلسوفان زن نیز شیوه‌های دیگری برای بررسی تاریخ فلسفه غرب ابداع کردند. جنبش روانکاوی با وارد کردن مفهوم «ناخودآگاه» به ساحت فکر و فلسفه، از همان آغاز پیوندی پرتنش با مفاهیم مدرن ایجاد کرد. کشف این واقعیت که ذهن بُعد ناخودآگاهی دارد که درکنترل قوانین و نیروهای خویش است، این باور را رواج داد که بسیاری از رفتارها و تجربه های انسان تابع رانه‌های غیرعقلانی و ناخودآگاه هستند و این‌گونه افق جدیدی به روی تحلیل‌گران متون و زبانشناسان گشوده شد. از جمله مهمترین فیلسوفان زنی که از منظری روانکاوانه به بازخوانی تاریخ فلسفه پرداخته‌‍‌اند، می‌توان به لوس ایریگاری(1930- )، سارا کافمن(1934-1994)، و سوزان بوردو(1947- ) اشاره کرده که در فضای فکری و فلسفی فرانسه بالیده و رشد کرده‌اند‌.

برای نمونه ایریگاری در خوانش ساختارزدایانه از آثار فلاسفۀ بزرگ نشان می‌دهد که سوژه فلسفه همیشه مذکر است. سوبژکتیویته کامل درمورد زنان انکار شده و آنان تا حد «ابژه نگاه خیره مردان» فروکاسته شده‌اند. او در دو کتاب مشهورش به نام‌های اخلاق تفاوت جنسی [7] و اسپکولوم زن دیگر [8] مشخصاً و مستقیماً به تاریخ فلسفه پرداخته است. ایریگاری روان فیلسوفان بزرگ غرب را می‌کاود تا ترس‌ها و نگرانی‌های مردانۀ آنها را در پس استدلال‌های به ظاهر عقلانی و خنثی‌شان نشان دهد. گرچه تمرکز ایریگاری بر زبان است، اما به دنبال جنبه‌هایِ آشکارِ مردسالاری در متون فلسفی نیست، بلکه بیشتر به جنبه‌های مغفول مانده و ناگفته زبان توجه می‌کند.

باری، همه فیلسوفان زن هم وقت‌شان را مصروف بازخوانی و رمزگشایی متون و اندیشه‌های فلسفی نکرده‌اند. گروهی از فیلسوفان زن صرف نظر از آنچه در تاریخ فلسفه روی داده جذب فلسفه شده‌اند و در موارد بسیاری خواسته‌اند اندیشه و نگرش‌های خود را، با نفی نگاه دوآلیستی و تقابل‌گرای موجود، به این شاخه از معرفت بیفزایند. فیلسوفان معاصر نامداری که از میان آنان مارتا نوسبام، آیریس مرداک و لیندا زاگزبسکی در ایران شناخته شده‌ترند متعلق به همین گروهند.


و گروه دیگری از زنان فیلسوف که مواجهه فعالانه‌ای با سنت فکری فلسفی غرب داشته‌اند، کسانی هستند که معتقدند زنان به لحاظ شناختی و اخلاقی می‌توانند بینش‌های جدیدی به اندیشۀ فلسفی بیفزایند. عناوین کلی معرفت‌شناسی زنانه‌نگر، اخلاق زنانه‌نگر، الهیات زنانه‌نگر و نظریه‌هایی که ذیل این عناوین طرح شده و می‌شود و بر جنبه جنسیتمند فلسفه تمرکز دارند می‌کوشد «صدای متفاوتی» را که از حنجره‌های اندیشه زنانه خارج شده و بنا به توصیه سوفوکل و تاکید ارسطو آنقدر خاموش مانده /نگاه داشته شده که معرفت کنونی قادر به شنیدن و درک معنای آن نیست به گوش برساند. نظریه‌های اخلاقی‌ای که از اخلاق پروادارانه/مراقبتی دربرابر اخلاق عدالت محور سخن می‌گویند یا نظریه های معرفتی که بر اهمیت و امتیاز تاکید بر دیدگاه [9] دفاع می‌کنند از این گروهند که به سبب خاستگاه فمینیستی‌شان در ایران کمتر شنیده شده‌ و بصیرت‌هایی که با خود دارند جدی گرفته نشده است.

 

• این یادداشت، پیش‌تر در شماره 34 ماهنامه زنان امروز، صفحات 72 و 73 منتشر شده بود.
پی نوشت‌ها:
[1] نیچه، فراسوی نیک وبد، ترجمه داریوش آشوری، بند 232
[2] ارسطو، سیاست، ترجمه حمید عنایت، بند1260الف
[3] در آثار متفکران یونانی رایج‌ترین معنای لوگوس حکمت و عقل، همچنین منطق و کلام است.
[4] Waithe, A History of Women Philosophers, (1.v) , Springer,1987,p, XXI
[5] ژنویو لوید، عقل مذکر، محبوبه مهاجر،نی، ص 32
[6]همان، ص 145
[7] An Ethics of Sexual Difference
[8] Speculum of the Other Woman
[9] Standpoint

نوشتن دیدگاه

تخم مرغ و گوجه

عزیزی این یادداشت احمد زیدآبادی در کانال تلگرامش را برایم فرستاده بود تا کیف کنم بسکه از مسافرتهای گروهی و طولانی فراری‌ام.

«مثلاً سفر تفریحی!

در قدیم مردم عموماً برای تجارت یا زیارت یا سیاحت سفر می‌‌کردند و رنج آن را هم به جان می‌خریدند.

اینک اما بیشتر سفرها در کشور ما تفریحی است؛ تفریحی که فقط خدا می‌داند به چه معنی است!

اینکه خانواده‌ای متوسط یا متوسط رو به بالا، در ترافیک کشندۀ ایام عید یا تابستان، راه جنوب یا شمال را در پیش گیرند و بعد با تنی کوفته و اعصابی فرسوده به آبادی یا شهری با هوای گرم و شرجی برسند و سپس در کنار جاده‌ای، عرق‌ریزان و ناسزاگویان، بار و بنۀ خود را از ماشین پایین بکشند و از شدت خشم و خستگی به زن و بچۀ خود پرخاش کنند و آنگاه برای پیدا کردن سایۀ درختی یا زمین همواری، در میان ازدحام خلق به تقلا افتند و بعضاً با دیگران گلاویز شوند و آنگاه به زحمت، گاز پیک نیکی خود را عَلُم کنند تا در هُرم گرمای ظهر، زنِ خانه برای ناهارشان به قول کرمانی‌ها «گوجه – تخم‌مرغ» (املت) تدارک ببیند و بعد با ظرف‌های کثیف و دست‌های چرب و مثانه‌ها و شکم‌های تحت فشار، در پی یافتن آب یا آبریزگاهی برآیند که این روزها هر دو حکم کیمیا پیدا کرده‌اند و نهایتاً نیز انبوهی از زباله‌های پلاستیکی و ته‌مانده‌های بدبوی خوراکی را از خود در آن نقطه به یادگار بگذارند تا مبادا کسی گمان برد گذارشان به آنجا نیفتاده است! بله، این همه، واقعاً چه لذت و یا منفعتی دارد که برخی ایرانی‌ها مصرانه آن را تکرار می‌‌کنند و رسانه‌های حکومتی و مقام‌های دولتی هم گاه به گاه از آمار بالای آن چنان به وجد می‌‌آیند که گویی عصبی‌ترین و افسرده‌ترین ملت‌ها نسبتی با ایرانیان شاد و سرخوش و همیشه مسافر ندارند!

آدم اگر در زیر سقف خانه‌اش بنشیند و به پز و افادۀ خویش و همسایه‌ای که مثلاً مسافرت این چنینی‌شان را به رخ می‌‌کشند؛ به دیدۀ حقارت بنگرد؛ صد بار به این نوع سفرها شرف ندارد؟»

من بفهمی نفهمی دچار نوع منحصر به فردی از  بیماری حرکتم و از بچگی با سفرهای طولانی مشکل داشتم، ولی حقیقتش را بخواهید یادداشت آقای زیدآبادی را نپسندیدم. شاید من هم اگر مردی بودم در زمره اغلب مردان ایرانی که خانه برایشان کارکردی شبیه هتل دارد همینطور فکر می‌کردم- ولی نیستم. من زنم و مثل اغلب زنان ایرانی وظیفه رتق و فتق اغلب امور خانه، شست و شو، رفت و روب و آشپزی بر عهده من است. مثل اغلب زنان ایرانی خانه دار نیستم ، ولی شاهدم چطور هر روز زندگی این زنان به تکرار تحمل ناپذیر همین کارها و تحمل غرولندهای اهل خانه می‌‌گذرد و شاهدم که چطور در آپارتمانهای شصت- هفتاد متری روز و روزگار می‌‌گذرانند و به کارهای خانه و امورات بچه‌ها می‌‌رسند تا عصر یا شب برسد و همسر خسته و بی‌اعصابشان به خانه بیاید و در بهترین حالت شام بخورد، چای بنوشد، شاید گزارشی از روز سختش بدهد، شاید اخبار ببیند، شاید کمی با بچه‌ها وقت بگذراند و  بعد به رختخواب برود که فردا صبح زود برود پی کار و زندگیش.  مثل اغلب زنان ایرانی نیستم که بچه داشته باشم، ولی می‌دانم چقدر سخت است روزها و هفته‌ها و سال‌ها با نوزاد یا کودکی نوپا در خانه ماندن و سروکله زدن…

این سفرهای کم مؤونه و کم هزینه برای بسیاری از این زن‌ها تنها راه فرار از ملال فرساینده تکرار و روزمرگیست. تنها زمانیکه می‌توانند چند ساعت کنار همسرشان بنشینند و یک دل سیر دردِ دل کنند/ غر بزنند/ غیبت کنند تا خالی شوند. از معدود زمانهاییست که سر و ته کل فرایند ناهار با «تخم مرغ-گوجه» (به قول اصفهانی‌ها) و یک ماهیتابه و چند تا بشقاب و قاشق و کثیف جمع می‌‌شود و آنها مسئول تمیز کردن همۀ حجم کثافت متعفن و چندش تولید شده نیستند. حتمن من هم در زمره حرص خورندگان از کثیفی طبیعتم، ولی نمی‌توانم شادی زنی را  نفهمم که شاهد است چطور  خوردن هندوانه‌ای که در منزل به کلی ادب و آداب و کثیف کاری نیاز داشت اینجا با استفاده از یک سینی و یک چاقو تمام می‌شود. (دوستی داشتم که جوری در پیک نیک هندوانه قاچ می‌کرد که به همان سینی هم نیازی نبود.)

باز، بسیاری از دوستان همدل، خواهر و برادرها یا والدین و فرزندان متاهل و نوه‌هاشان در این سفرهاست که مجال پیدا می‌کنند چند روزی کنار هم باشند بدون آنکه فشار مالی یا زحمت چندانی متوجه یک خانواده بشود.

 

نوشتن دیدگاه

آدم‌های بسیار حساس

آدم‌های بسیار حساس پانزده تا بیست درصد جمعیت انسانهای روی زمین را تشکیل می‌دهند، پس اگر خودتان یکی از آنها نباشید به احتمال قوی در زندگی با یکی از آنها دم‌خور بوده‌اید. عنایت داشته باشید آدم‌های بسیار حساس همان آدم‌های احساساتی نیستند- خیلی‌هاشان زیادی هم عاقلند! آدم‌های بسیار حساس آنها هستند که نسبت به آدم‌ها و محیطشان هوشیار و آگاهند. شلوغی، نور شدید، صداهای بلند، لباسهای ناراحت و صحنه‌های خشن فیلمها آزارشان می‌دهد. با حوادث و آدم‌ها عمیق درگیر می‌شوند و توان برقراری روابط زیاد و سطحی ندارند. اجتماعی و رقابتی نیستند و در محیط و شرایط شلوغ و آشفته و پر سروصدا به هم می‌ریزند و اگر «لوس بازی‌» هاشان درک نشود و روحشان مجال توقف و آرامش پیدا نکند جسمشان بیمار می‌شود.

با عوض کردن محل و محله زندگیشان روحیه شان عوض نمی‌شود، برای بهتر شدن حالشان نباید برایشان مهمانی شلوغ و موسیقی بلند تدارک دید و دستشان را کشید که » یالا پاشو بیا وسط»، نباید مجبورشان کرد اجتماعی باشند و با آدمهای زیادی حشر و نشر داشته باشند تا نپوسند، نباید شکایتشان از سروصدا، نور مستقیم، بوهای تند و … را به پای لوس بودنشان گذاشت- این آدمها ممکن است پنج سال وسط بوق ممتد اتوریکشاها، موسیقی و رقص، آفتاب تند و بوی ادویه کاری زندگی کنند، ولی نه تغییر کنند و نه عادت، بلکه همیشه مریض باشند!

این توصیه مشهور که » آدمها هرچه بیشتر کار داشته باشند بهتر برنامه ریزی می‌کنند» درباره آنها جواب نمی‌دهد. کلن اغلب توصیه‌های مشهور و نسخه‌های قصار حکمت‌آموز درباره این آدمها صادق نیست. گاهی حتی نتیجه معکوس می‌دهد و آشفته، گیج و معذبشان می‌کند… آنها بیش از سایرین به خلوت و حریم شخصی و آرامش نیازدارند.

بسیار حساس بودن ربطی به آی‌کیو یا اُمّل بودن ندارد. بسیار حساس‌ها راحت نمی‌توانند با شرایط تازه و تغییرات کنار بیایند و اگر با حجم زیاد کار و درهم ریختگی و تغییرات پی در پی مواجه شوند و نتوانند فرار کنند، غر می‌زنند و حتی داد و بیداد می‌کنند. دعوت به باجنبه‌بودن، سکوت، تحمل و سازگاری می‌شوند… ولی نهایتن مشکلات جدی روحی و جسمی پیدا می‌کنند!

آدم‌های بسیار حساس همدیگر را بهتر درک می‌کنند، ولی جمعیت اندکشان، خاصه در شغلهای مستلزم شتاب، حساسیت پایین، خودنمایی و رقابت طلبی باعث شده در حاشیه جهان معاصر بایستند و عمدتن نظاره‌گر باشند. مادامیکه ترمز این جهان کشیده نشود، بعید است حرفهاشان خریدارن زیادی داشته باشد.

در فرهنگ ما و اغلب فرهنگهای دیگر آدم بسیار حساس بودن مترادف با احساسات شدید داشتن، برای زنان بیش از مردان به رسمیت شناخته شده و این احتمالن از معدود قلمروهاییست که در آن جامعه و فرهنگ نسبت به مردان و نیازهاشان بی‌مداراتر است.

خوشی و خوشبختی آدم‌های بسیار حساس در گرو داشتن خلوت، آرامش، زمان کافی برای احیا و روابط نزدیک و معنادار، یافتن مسیرهای مسالمت آمیز برای حل و فصل منازعات، معنادار کردن زندگی و داشتن هدف والا، یافتن مسیری برای بروز خلاقیت و نزدیک بودن با طبیعت و داشتن زندگی سالم است…

اگر خودتان آدم بسیار حساسی هستید  یا با آدم بسیار حساسی رفاقت دارید/ زندگی می‌ کنید احتمالن خواندن این کتاب هم برایتان جالب و مفید خواهد بود:
کتاب کار برای آدم‌های بسیار حساس، الین.ان. آرون، ترجمه مینو پرنیان، نشر آشیان

Comments (1)

آدمهای روان‌رنجه را بشناسیم و از آنها فاصله بگیریم

مدتی پیش یکی از دوستانم را ملاقات کردم که سالهاست علاوه بر فلسفه در زمینه‌های روانکاوی و روانشناسی مطالعه و فعالیت می‌‌کند. بحث شد از ملال خودم و اندوه و گاه افسردگی شدید برخی دوستانم. پرسیدم ازش که خیال می‌‌کند ما اخلاقاً در قبال این دیگرانِ دوستِ اندوهگین و افسرده مسئولیم- وقتی نه دانش‌اش را داریم و نه از عمق و علت حقیقی جراحتهایشان آگاهیم؟ خیلی خونسرد و با نگاه پر ترحمی بهم گفت «در شرایط کنونیِ ما و جامعه‌مان به نظرم بزرگترین مسئولیت اخلاقی هر آدمی اینه که مراقب خودش باشه!». (منظورش البته مراقبت در معنای وسیع و عمیق کلمه، از مراقبت از سلامت روح و جسم  و روابط تا پروای اخلاقی نسبت به نوع ارتباطات‌مان با دیگران و نحوه تعامل صادقانه با آنان بود).  اما انگیزه نگاه پر از ترحمش هرچه که بود به نکته مهمی اشاره کرد که با آن کاملن همدل‌ام: فضیلت خود دوستی.

تقریباً همه ما کما بیش تجربه وارد شدن به روابطی را داشته‌ایم که آرزو کرده‌ایم کاش آن را شروع نکرده بودیم یا پیش از آنکه کار به جای باریک بکشد و اینقدر از قلب / عمر / مال / سلامتی مان هزینه بدهیم، قدرت تشخیص نشانه‌ها برای ترک رابطه را می‌‌داشتیم. فرقی هم ندارد رابطه عشقی باشد یا دوستانه و یا حرفه‌ای، گاهی تشخیص زودهنگام نشانه‌ها، قبل از اینکه قلب درگیر یا رودربایستی دست و پاگیر و یا پیش پرداخت زمینگیرمان کرده باشد، می‌تواند مانع از پرت شدن ته دره شود و بارِ خاطرات تلخ شکستها را سبکتر کند.

داشتم به سیاهه کارهای عقب مانده ای که باید تا امروز انجام می‌دادم نگاه می‌کردم و به کتاب باشگاه مغز که قرار است مرا از شر پراکندگی و ورجه ورجه های ذهن نجات دهد که عنوان «مقاله‌ای » توجهم را جلب کرد! مقاله ادعا کرده بود ده ویژگی آدمهای روان رنجه را به ما نشان می‌‌دهد که کمک می‌کند آنها را زود بشناسیم و ازشان فاصله بگیریم. مطلب را که خواندم به نظرم واقعن جالب آمد (خیلی وقت بود دنبال شبیه چنین چیزی می‌گشتم). این شد که با رغبت باشگاه مغز را ترک کردم تا این را ترجمه کنم و برای دوستانم بفرستم!

باری، نوشته با این شروع می‌شود که آدمهای روان‌رنجه هیچ موجودات عجیب و غریبی نیستند که بتوان به راحتی تشخیصشان داد و از درگیر شدن باهاشان خودداری کرد. اتفاقن خیلی هاشان خواستنی و جذابند و ممکن است خیلی باهاشان پیش بروید تا نهایتن به این تشخیص برسید که با آدم نرمالی/بهنجاری طرف نیستند. بعد ده ویژگی این قبیل آدمها را فهرست می‌‌کند که به شما کمک می‌کند زودتر آنها را بشناسید.

1- این آدمها همیشه نقش آدمهای قربانی را بازی می‌‌کنند.
کمابیش اغلب ما (خاصه اگر دهه پنجاهی، شصتی یا حتی هفتادی باشیم) خیلی احساس قربانی بودن داریم (باقی یا هنوز سنشان قد نمیدهد یا از سنشان گذشته این بازی‌ها). ولی اینکه فردی همه مشکلاتی که دارد ناشی از نامرادی روزگار و نامردمی آدمهای دور و نزدیکش بداند چه؟

2- این آدمها احساس همدلی ندارند.
تا به حال پیش آمده که آدمی در حق شما یا یکی از دوستان و نزدیکان یا همکارانتان بدی‌ای بکند که فکر کنید اگر ذره‌ای وجدان داشت باید از عذاب وجدان می‌‌مرد، ولی آن آدم نه تنها نمی‌میرد که هیچ حس خاصی هم ندارد. جفا/خیانت/ اهمال کاری کرده و آسیبهای مادی و معنوی جبران ناپذیری به دیگران وارد کرده، ولی حتی در نگاه یا رفتارش هیچ نشانی از شرمندگی یا عذاب وجدان که هیچ، همدلی هم نیست؟
(گاهی زبانی هم اگر عذرخواهی کنند چنان لحن طلبکاری دارند که شما در ناراستی‌شان شک نمی‌کنید.)

3- تغییرات احوالشان زیاد است
یک روز شاد و یک روز غمگین‌اند و از دیگران انتظار دارند که همراهشان روی بند این احوالات تاب بخورند.

4- گاهی این افراد سعی می‌کنند مانند آدمهای دیگری رفتار کنند.
این یکی واقعن نشانه جالبی است. این آدمها به قول فلاسفه اصیل نیستند، بلکه رفتارهاشان را از روی فرد دیگری که احتمالاً محبوبیت، احترام و یا موقعیت خوبی دارد تقلید می‌‌کنند- پیش پاافتاده ترینش تقلید در سبک پوشش یا حرف زدن است.

5- ندرتاً می‌‌پذیرند که اشتباه کرده‌اند
پذیرفتن اشتباه یکی از نشانه‌های بلوغ است. آدمها همه اشتباه می‌‌کنند، ولی آن که هرگز نپذیرد اشتباه کرده‌ و بخواهد تمام مدت برای دیگران نمایش اینکه چقدر بهترین و کار-درست‌ترین است بازی کند- آنقدر که خودش هم باورش بشود (احتمالاً تنها کسی که باورش بشود) موجود خطرناکی است.

6- فرافکنی و خودزنی
آدمهای روان‌رنجه آدمهای فرافکنی هستند. همیشه همه چیز تقصیر بقیه بوده است. کارهای اشتباه آنان نتایج ناگزیر فرایند اشتباهات دیگران بوده است و یا اصلن «آره، آره…همین که تو می‌گی… همه اش تقصیر منه…شماها خوبید، من  آدم عوضی‌ام» یا حتی « باشه آقا جان…من همان پشه‌ام نیستم»

7- تلاش می‌‌کنند شما را از گذشته خود دور نگه دارند
این قبیل آدمها همیشه سعی می‌‌کنند شما را از گذشته خودشان، شغل‌ها، شکست‌ها، آدمها و احتمالاً ناکامی‌های آن دور نگه دارند. چون احتمالن آدمهای گذشته‌شان حالیشان نبوده چطور مقصر همه پیش‌آمدهای بد شکستها و ناکامی‌های آنها بوده‌اند و چیزهایی به شما بگویند که دلسردتان کند و امکان شروع دوباره را منتفی!

8- دروغگویند
این آدمها حتی وقتی هیچ دلیلی برای دروغگویی وجود ندارد دروغ می‌‌گویند. و داستانهای گاه کودکانه و برخورنده‌ای هم در آستین دارند برای اثبات دروغ‌هاشان.

9- آدم روان‌رنجه وقتی دیگر به شما نیازی نداشته باشد و به اصطلاح برایش صرفه نداشته باشید ترکتان می‌‌کند
این توانایی را دارند. آنقدر راحت از کنار دیگران می‌‌گذرند که انگار هیچ وقت وجود نداشته اند. (اگر یار زندگی‌تان باشند با منزوی کردن، ایجاد احساس ناامنی، حماقت، آزردگی و یا حتی بی ارزشی تحقیرتان می‌کنند. خیلی خونسرد یا حتی رضایتمند. این آدمها فاقد عواطف واقعی‌اند)

10- روان رنجه‌ها سعی می‌‌کنند دیگران را کنترل کنند.
روان‌رنجه‌ها خیلی شبیه خودشیفته ها هستند. مدام در حال اثبات برتری و سروری خود بر دیگرانند. دیگران را برای رسیدن به اهداف خودشان استثمار می‌‌کنند و البته از خودشیفته‌ها خطر ناکترند چون برای ستمکارانه‌ترین رفتارهاشان هم احساس پشیمانی ندارند. این آدمها فاقد احساسات واقعی‌اند.

 

نوشتن دیدگاه

Older Posts »