آدمهای روان‌رنجه را بشناسیم و از آنها فاصله بگیریم

مدتی پیش یکی از دوستانم را ملاقات کردم که سالهاست علاوه بر فلسفه در زمینه‌های روانکاوی و روانشناسی مطالعه و فعالیت می‌‌کند. بحث شد از ملال خودم و اندوه و گاه افسردگی شدید برخی دوستانم. پرسیدم ازش که خیال می‌‌کند ما اخلاقاً در قبال این دیگرانِ دوستِ اندوهگین و افسرده مسئولیم- وقتی نه دانش‌اش را داریم و نه از عمق و علت حقیقی جراحتهایشان آگاهیم؟ خیلی خونسرد و با نگاه پر ترحمی بهم گفت «در شرایط کنونیِ ما و جامعه‌مان به نظرم بزرگترین مسئولیت اخلاقی هر آدمی اینه که مراقب خودش باشه!». (منظورش البته مراقبت در معنای وسیع و عمیق کلمه، از مراقبت از سلامت روح و جسم  و روابط تا پروای اخلاقی نسبت به نوع ارتباطات‌مان با دیگران و نحوه تعامل صادقانه با آنان بود).  اما انگیزه نگاه پر از ترحمش هرچه که بود به نکته مهمی اشاره کرد که با آن کاملن همدل‌ام: فضیلت خود دوستی.

تقریباً همه ما کما بیش تجربه وارد شدن به روابطی را داشته‌ایم که آرزو کرده‌ایم کاش آن را شروع نکرده بودیم یا پیش از آنکه کار به جای باریک بکشد و اینقدر از قلب / عمر / مال / سلامتی مان هزینه بدهیم، قدرت تشخیص نشانه‌ها برای ترک رابطه را می‌‌داشتیم. فرقی هم ندارد رابطه عشقی باشد یا دوستانه و یا حرفه‌ای، گاهی تشخیص زودهنگام نشانه‌ها، قبل از اینکه قلب درگیر یا رودربایستی دست و پاگیر و یا پیش پرداخت زمینگیرمان کرده باشد، می‌تواند مانع از پرت شدن ته دره شود و بارِ خاطرات تلخ شکستها را سبکتر کند.

داشتم به سیاهه کارهای عقب مانده ای که باید تا امروز انجام می‌دادم نگاه می‌کردم و به کتاب باشگاه مغز که قرار است مرا از شر پراکندگی و ورجه ورجه های ذهن نجات دهد که عنوان «مقاله‌ای » توجهم را جلب کرد! مقاله ادعا کرده بود ده ویژگی آدمهای روان رنجه را به ما نشان می‌‌دهد که کمک می‌کند آنها را زود بشناسیم و ازشان فاصله بگیریم. مطلب را که خواندم به نظرم واقعن جالب آمد (خیلی وقت بود دنبال شبیه چنین چیزی می‌گشتم). این شد که با رغبت باشگاه مغز را ترک کردم تا این را ترجمه کنم و برای دوستانم بفرستم!

باری، نوشته با این شروع می‌شود که آدمهای روان‌رنجه هیچ موجودات عجیب و غریبی نیستند که بتوان به راحتی تشخیصشان داد و از درگیر شدن باهاشان خودداری کرد. اتفاقن خیلی هاشان خواستنی و جذابند و ممکن است خیلی باهاشان پیش بروید تا نهایتن به این تشخیص برسید که با آدم نرمالی/بهنجاری طرف نیستند. بعد ده ویژگی این قبیل آدمها را فهرست می‌‌کند که به شما کمک می‌کند زودتر آنها را بشناسید.

1- این آدمها همیشه نقش آدمهای قربانی را بازی می‌‌کنند.
کمابیش اغلب ما (خاصه اگر دهه پنجاهی، شصتی یا حتی هفتادی باشیم) خیلی احساس قربانی بودن داریم (باقی یا هنوز سنشان قد نمیدهد یا از سنشان گذشته این بازی‌ها). ولی اینکه فردی همه مشکلاتی که دارد ناشی از نامرادی روزگار و نامردمی آدمهای دور و نزدیکش بداند چه؟

2- این آدمها احساس همدلی ندارند.
تا به حال پیش آمده که آدمی در حق شما یا یکی از دوستان و نزدیکان یا همکارانتان بدی‌ای بکند که فکر کنید اگر ذره‌ای وجدان داشت باید از عذاب وجدان می‌‌مرد، ولی آن آدم نه تنها نمی‌میرد که هیچ حس خاصی هم ندارد. جفا/خیانت/ اهمال کاری کرده و آسیبهای مادی و معنوی جبران ناپذیری به دیگران وارد کرده، ولی حتی در نگاه یا رفتارش هیچ نشانی از شرمندگی یا عذاب وجدان که هیچ، همدلی هم نیست؟
(گاهی زبانی هم اگر عذرخواهی کنند چنان لحن طلبکاری دارند که شما در ناراستی‌شان شک نمی‌کنید.)

3- تغییرات احوالشان زیاد است
یک روز شاد و یک روز غمگین‌اند و از دیگران انتظار دارند که همراهشان روی بند این احوالات تاب بخورند.

4- گاهی این افراد سعی می‌کنند مانند آدمهای دیگری رفتار کنند.
این یکی واقعن نشانه جالبی است. این آدمها به قول فلاسفه اصیل نیستند، بلکه رفتارهاشان را از روی فرد دیگری که احتمالاً محبوبیت، احترام و یا موقعیت خوبی دارد تقلید می‌‌کنند- پیش پاافتاده ترینش تقلید در سبک پوشش یا حرف زدن است.

5- ندرتاً می‌‌پذیرند که اشتباه کرده‌اند
پذیرفتن اشتباه یکی از نشانه‌های بلوغ است. آدمها همه اشتباه می‌‌کنند، ولی آن که هرگز نپذیرد اشتباه کرده‌ و بخواهد تمام مدت برای دیگران نمایش اینکه چقدر بهترین و کار-درست‌ترین است بازی کند- آنقدر که خودش هم باورش بشود (احتمالاً تنها کسی که باورش بشود) موجود خطرناکی است.

6- فرافکنی و خودزنی
آدمهای روان‌رنجه آدمهای فرافکنی هستند. همیشه همه چیز تقصیر بقیه بوده است. کارهای اشتباه آنان نتایج ناگزیر فرایند اشتباهات دیگران بوده است و یا اصلن «آره، آره…همین که تو می‌گی… همه اش تقصیر منه…شماها خوبید، من  آدم عوضی‌ام» یا حتی « باشه آقا جان…من همان پشه‌ام نیستم»

7- تلاش می‌‌کنند شما را از گذشته خود دور نگه دارند
این قبیل آدمها همیشه سعی می‌‌کنند شما را از گذشته خودشان، شغل‌ها، شکست‌ها، آدمها و احتمالاً ناکامی‌های آن دور نگه دارند. چون احتمالن آدمهای گذشته‌شان حالیشان نبوده چطور مقصر همه پیش‌آمدهای بد شکستها و ناکامی‌های آنها بوده‌اند و چیزهایی به شما بگویند که دلسردتان کند و امکان شروع دوباره را منتفی!

8- دروغگویند
این آدمها حتی وقتی هیچ دلیلی برای دروغگویی وجود ندارد دروغ می‌‌گویند. و داستانهای گاه کودکانه و برخورنده‌ای هم در آستین دارند برای اثبات دروغ‌هاشان.

9- آدم روان‌رنجه وقتی دیگر به شما نیازی نداشته باشد و به اصطلاح برایش صرفه نداشته باشید ترکتان می‌‌کند
این توانایی را دارند. آنقدر راحت از کنار دیگران می‌‌گذرند که انگار هیچ وقت وجود نداشته اند. (اگر یار زندگی‌تان باشند با منزوی کردن، ایجاد احساس ناامنی، حماقت، آزردگی و یا حتی بی ارزشی تحقیرتان می‌کنند. خیلی خونسرد یا حتی رضایتمند. این آدمها فاقد عواطف واقعی‌اند)

10- روان رنجه‌ها سعی می‌‌کنند دیگران را کنترل کنند.
روان‌رنجه‌ها خیلی شبیه خودشیفته ها هستند. مدام در حال اثبات برتری و سروری خود بر دیگرانند. دیگران را برای رسیدن به اهداف خودشان استثمار می‌‌کنند و البته از خودشیفته‌ها خطر ناکترند چون برای ستمکارانه‌ترین رفتارهاشان هم احساس پشیمانی ندارند. این آدمها فاقد احساسات واقعی‌اند.

 

Advertisements

نوشتن دیدگاه

صبح زودِ یکی از همین روزها

 

ادیت اشتاین(1891-1942) یهودی‌زاده‌ای بود متولد کشور لهستان. در نوجوانی خداناباور شد. تحصیلاتش را در دانشگاه برسلاو آغاز کرد و بعداً به گوتیگن رفت تا به جمع دانشجویان هوسرل و سرآغاز جنبش جدیدی در فلسفه بپیوندد که  پدیدارشناسی نام داشت. همزمان با آغاز جنگ جهانی اول، هوسرل به فرایبورگ رفت و اشتاین به صلیب سرخ پیوست. در بخش بیماریهای عفونی به پرستاری داوطلبانه از بیماران مشغول شد. یکسال بعد، برای اتمام رساله خود با عنوان  «مسئله همدلی» زیر نظر هوسرل به او در فرایبورگ پیوست. درجه دکتری ادیت با رتبه ممتاز ارزیابی شد. هوسرل به او پیشنهاد کرد که اداره تازه واردان به حلقه را برعهده بگیرد و همچنین دستیارش شده و به او برای آماده سازی آثارش برای چاپ کمک کند. اشتاین پذیرفت، ولی مایل بود خود به عنوان استاد مشغول به تدریس شود. هوسرل که نمی‌خواست با سنتهای موجود در نظام آموزشی مخالفت کند، حاضر نشد از تلاش‌های اشتاین برای کسب صلاحیت و پذیرفته شدن به عنوان استاد حمایت کند. کوشش او برای استخدام در گوتیگن هم با شکست مواجه شد- باز هم تنها به این دلیل که زن بود.

پس از تغییر قانونی که زنان را صرفاً به دلیل جنس‌شان واجد صلاحیت استادی نمی‌دانست، اشتاین برای تایید صلاحیت مجدد اقدامی نکرد، بلکه به مطالعه کاتولیسیسم پرداخت. مدت یک دهه به عنوان استاد غیرروحانی در دانشکده دخترانه کاتولیکها درس داد.  خیلی زود به مطالعه آرای آکوئیناس پرداخت و کتاب درباب حقیقت او را به آلمانی ترجمه کرد. البته کار او ترجمه صرف نبود، بلکه اشتاین از زبان پدیدارشناسی معاصر آلمانی برای ترجمه این اثر کلاسیک بهره برد. این ترجمه نشانه آشکار آغاز آن چیزی بود که قلمرو اصلی علایق او در فلسفه شد: ترکیب تومیسم و پدیدار شناسی. حضور کوتاه او به عنوان عضو انجمن آلمانی پداگوژی علمی در مونستر با تمدید نکردن قراردادش پایان یافت: با اینکه کاتولیک شده بود، ولی رایش سوم تدریس یهودیان  را ممنوع کرده بود. او در نامه‌ای به پاپ از او خواست به نام مسیح، نازیها و یهودی ستیزی را متوقف کند. نامه‌ای که بدون پاسخ ماند و معلوم نشد هرگز به دست پاپ رسید یا نه. در اکتبر 1933 زهد پیشه کرد و به راهبان کرملی پابرهنه پیوست و نام خود را به خواهر ترزا بندیکت اِ کروس تغییر داد. به هلند رفت…

در هلند و درون صومعه نیز در امان نبود و در نهایت به دلیل یهودی زاده بودن دستگیر شد. به خاطر شخصیت عجیب و آرامش در اردوگاه به او پیشنهاد فرار دادند که رد کرد  و گفت «نابودی کامل است اگر کسی شانس شریک شدن در سرنوشت خواهران و برادرانم را از من بگیرد». هفتاد و چند سال  پیش، صبح زود یکی از همین روزها؛ هفتم/هشتم/نهم یا دهم آگوست  او و خواهرش همراه بسیاری از کسان دیگر در اتاق گازی در اردوگاه آشویتس به قتل رسیدند.

 

بعدها هم کلیسای کاتولیک به او لقب قدیس و شهید داد و  هم نامش در جرگه مشهورترین زنان فیلسوف قرن بیستم ثبت شد.

 

  • این متن ترجمه‌ایست از منابع پراکنده

نوشتن دیدگاه

غریبه، ناخوانده، نامطلوب

الف– به دختر آرایشگر می‌گویم: «ببین یه طوری کوتاه کن که بتونم ببندم…موی بلند اذیتم می‌کنه، ولی آخرین باری که موهای بلندم رو پسرونه زدم هم خیلی اذیت شدم!» با تاسف توی آینه نگاهم می‌کند و می‌گوید:» وا..خب معلومه اذیت میشی! موی بلند رو اگه می‌خوای کوتاه کنی نباید یهو پسرونه بزنی که…باید چند بار و تو بازه زمانی طولانی یواش یواش کوتاه کنی تا اذیت نشی». سکوت می‌کنم و توی صندلی فرو می‌روم. منظور من از اذیت شدن چیزی کاملن عینی و مربوط به طولانی بودن روند رشد و هم اندازه شدن موی مدل پسرانه و نهایتن بستن موهای چسبنده به گردن بود، ولی اولین معنایی که دختر آرایشگر درک کرد این بود که من به لحاظ ذهنی و روانی آزار می‌بینم چون به عنوان یک زن موهای بلندم تبدیل به موهایی پسرانه شده و بخشی از زنانگی ام از دست رفته است.
به نظر خودم خیلی واضح و روشن حرفم را زده بودم و دختر آرایشگر هم تردیدی در صحت برداشت خودش نداشت. احتمالن من هم در دورترین / شخصی‌ترین / بچگانه‌ترین/ احساساتی‌ترین لایه‌های روانم تجربه‌ای/خاطره‌ای از درک خانم آرایشگر داشتم، ولی یقینن نه هرگز او را مخاطب چنین حسی/تجربه‌ا‌ی قرار می‌دادم و نه اولین بهانه من در خودآگاهم برای اذیت شدن از کوتاهی مو چنین چیزی بود. خیلی عمیق در خودم غرق بودم که به صدای جیغ مانند مشتری بعدی بیرون آمدم. «این دختره ٭٭٭عزائیل منه…دو ماهه کارم شده گریه، ولی امین‌ام پاشو کرده تو یه کفش که زنمه و می‌خوامش… به خدا یه ساله راهشون ندادم تو خونه… این٭٭٭ عروس من نیست. از اول نمی‌خواستمش، بعدِ اینم نمی‌خوامش…میگه حامله اس…مرده شور خودشو بچه توی شکمش و …»

دارد از توی آینه با دختر آرایشگر حرف می‌زند. مجبورم بشنوم. داستانش کمابیش تکراریست. دردانه پسرِ خوشگل مادر و انتخاب خودسرانه دخترِ نیم وجبی پر از رنگ و ریای سرکش که قاپ پسر را دزدیده و … زن خودش معترف است که چندسال است نه آب خوش از گلوی خودش پائین رفته و نه گذاشته آن دختر و پسر راحت نفس بکشند، ولی دخترهٔ وزه چنان پسر نفهم و ساده‌اش را جادو کرده که پسرش یکبار هم از خاطر دختر برای دل مصیبت‌دیده و سوخته مادر نگذشته و همین قسم روایت‌ها…

ب– در سال‌های اخیر و در جریان بالا و پایین‌های زندگی کسانی که می‌شناختم همیشه این سوال برایم مطرح بوده که چطور هم‌قطاران من با آن همه یال و کوپال و جمالات و کمالات و التزام نظری و عملی به اخلاقیات و جان کندن برای عبور از سدهای بتونی تحصیلات عالی و اشتغال به عنوان خانم دکتر و خانم مهندس و خانم نویسنده و خانم استاد دانشگاه و خانم پژوهشگر نمی‌توانند نصف این دخترانِ به اصطلاح وزه در زندگیشان فاعلیت داشته باشند…هنوز معطل ابتدایی ترین حقوق خودشان در تنظیم رابطه با شوهر/ خانواده شوهرند و خدا می‌داند چه رنج عظیمی می‌کشند از مداخله‌ها و مواجهه‌ها… در خانه آخر هم طلاق انتظارشان را می‌کشد نه توفیق برای مدارا و مفاهمه…

ج-همانطور که مکالمه دختر آرایشگر و مشتری بعدی را می‌شنیدم فکر کردم بخشی از پاسخ همین‌جاست. ما توان دیالوگ نداریم چون زبان هم را نم‌فهمیم. حتی وقتی از چیز ساده ای مثل اذیت شدن از موی کوتاه حرف می‌زنیم. اذیت شدن از هم قد شدن موها چه اهمیتی دارد وقتی اذیتِ بزرگترِ نقصان زنانگی و حس جذابیت وسط است!

د– حقیقت اینکه اخلاق هیچ وقت مسئله فضای خصوصی نبوده. اخلاق اینجا موضوعیت ندارد. ما این اصول و ضوابط را که می‌خواهیم در روابط خانگی و خانوادگی پیاده کنیم در پیوند با فرهیخته‌ترین لایه‌های فضای عمومی آموخته‌ایم- از لابه لای کتابها و تربیت آرمانخواهِ خانواده‌ها برای ساختن آینده بهتر…آرمان‌های اخلاقی جایی در فضای خصوصی و روابطش ندارد.اینجا هُرم آتش جهنمی عواطف است که حرف اول را می‌زند و آنکه آتشکار بهتری باشد موفق تر است.

ه– از طرف دیگر ما هم هنوز یکسره دل نکنده‌ایم از آتش… احساسات تند و عشق و ارتباط و عواطف و موها و فنون و ابزار دلبری در تک تک سلولهای تجربه تاریخی حیات زنانه موجودند… جایی در درونی‌ترین لایه‌های وجودمان دوست داریم در فضای‌های زنانه خصوصی هم ارج و اعتباری داشته باشیم و در این کسب اعتبار همانقدر ناموفقیم که در فضاهای عمومی… در هر دو فضا غریبه، ناخوانده و نامطلوبیم. همانقدر که مردان بومیِ سپهرِ عمومی ما را نمی‌خواهند زنان بومی خانه‌ها هم در بازی‌هاشان راحت شکستمان می‌دهند و مائیم که باید بار سنگین هزینه مضاعفِ بودن و ماندنمان را یک تنه به دوش بکشیم.

Comments (1)

باستان‌شناسی سیاست‌های جنسی و جنسیتی

زمانی با شنیدن سرگذشت یکی از زنان معمولی یکی از شاهزادگان قجر از خودم پرسیده بودم  «جدی بعد از فروپاشیِ سلسله قاجار چی به سر زنان و کنیزان حرمسرای شاهان قاجار اومد؟»

 

الف- باستانشناسیِ تاریخ نزدیک این امکان را به پژوهشگر گذشته می‌دهدتا فرآیندهای تاریخی‌ای را که به وضعیت فعلی منجر شده دوباره ببیند و بشنود صداهایی را که در هلهله و همهمۀ فریادهای سیاسی مسلط حذف شده یا ناشنیده باقی مانده است. کتاب باستانشناسی سیاست‌های جنسی و جنسیتی به کوشش لیلا پاپلی و مریم دژم‌خوی و همکارانشان قصد دارد در دو فصل مستقل و در عین حال مرتبط به باز-رسی سیاست‌های جنسی و جنسیتی در اواخر عصر قاجار و دوره پهلوی اول بپردازد. کتاب بسیاری از پیشفرض‌های ذهنی ما درباره تاثیر مداخله‌های مدرن در تنظیم مناسبتهای جنسی و جنسیتی را به چالش می‌کشد و ما را با این پرسش رها می‌کند که آیا مادران سنتیِ ما در دوره قاجار حال و روز بهتری از مایِ مدرن نداشته‌اند؟

ب- فصل اول با عنوان طولانیِ«بدن سوبژکتیو و ابژکتیو: نگاهی به استراتژی‌های کنترل بدن با تاکید بر تغییر نظم جنسیتی و جنسی در دورۀ پهلوی اول» نوشته مریم دژم‌خوی و حسن موسوی به گردواری شواهدی بر این مدعا اختصاص دارد که در دیکتاتوری پهلوی هر فرد فی‌نفسه خطری برای حکومت مرکزی به شمار می‌رفت و باید با ابزارها و به شیوه‌های مختلف سرکوب و کنترل می‌شد. تولید شهروندان مدرن از روستاییان و کشاورزانِ سنتی برای ایجاد قابلیت حکمرانی مستلزم اِعمال تغییراتی همه جانبه در همه شئون زندگی مردم بود- مناسبات جنسی از مهمترینشان. نویسندگان این مقاله با نقب زدن به گذشته و شرح تنوع و تکثر موجود در زیست جنسی و جنسیتی ایرانیان در دوره قاجار نشان می‌دهند چگونه مدرنیتۀ رضا خانی امر جنسی را به امر سیاسی تبدیل کرد و دیگریِ جنسی توسط دولت طرد و به حاشیه رانده شد. هم زنان و هم اقوام در این دوره تضعیف، تربیت و کنترل شدند. نویسندگان می‌گویند «تبلیغ آزادی و رشد زنان در دوره رضا خان نمایشی بیش نبود؛ نمایشی که در آن قدرت در تن مردانۀ رضاخان نمود می‌یافت و مرد معیار قدرت بود. زنان از دورۀ مشروطه و حتی پیش از آن حرکت‌هایی را آغاز کرده بودند که با انتشار روزنامه و تاسیس مدرسه و کانون‌های زنان به اوج خود رسیده بود. رضا خان نه تنها این کانون‌ها و روزنامه های مستقل را توقیف کرد، بلکه اقدام به گشایش‌ انجمن‌های فرمایشی کرد که تقریباً زیر نظر مستقیم خود او اداره می‌شدند و البته…بسیاری از فعالان زن از پیوستن به این دست کانونها خودداری کردند» نویسندگان بخش نخست کتاب را با تمثیل لطیف و تکان‌دهنده‌ای تمام می‌کنند. تشبیه آرمانشهر رضاخانی به شهری تمیز و منظم با شهروندانی یکسان پوش و همسان اندیش که جایی برای مطرودان از این نظم تحمیلی ندارد.  آن سوی مرزهایش انبوهی از به حاشیه راندگان در حلبی‌آبادها و شهر نوها زندگی می‌کنند.

ج- فصل دوم کتاب با عنوان «نفت به مثابه باتلاق: بررسی باستان‌شناختی مشارکت اقتصادی و مالکیت زنان در ایران معاصر» نوشته لیلا پاپلی، عمران گاراژیان و گوهر سلیمانی عمدتن به موضوع قدرت اقتصادی زنان در گذشته نزدیک پرداخته و تاثیر مدرنیته و اقتصاد نفتی بر زندگی زنان ایرانی را بررسی کرده است. پیش از نفت و دوره پهلوی معیشت مبتنی بر کشاورزی زنان و مردان را یکسان وادار به تحرک می‌کرد، اما زندگی شهری بیش از همه زنان را حذف و خانه نشین کرد. عمده مقاله به بررسی مهریه و تاثیر آن بر زندگی زنان با بررسی زندگی سیصد زن از سه نسل در خانواده‌های استان خراسان تمرکز دارد.  نویسندگان مقاله با مطالعه مفصل میدانی درباره دارایی‌هایی که زنانِ قدیم عمدتن از طریق مهریه، جهیزیه یا هدیه به دست می‌آورده‌اند نشان می‌دهند چگونه در دوره مدرن زنان قدرت اقتصادی و اجتماعی گذشته خود را از دست داده‌اند. خانواده از نهادی تولیدی و زنان از موجوداتی مولد در اقتصاد تبدیل به نهاد و موجودات مصرفی شده‌اند و دارایی‌های اقتصادی زنان تبدیل به عددی معین از سکه‌های طلایی شده است که تنها به هنگام طلاق(شاید) به کار آید.

در جهانِ سنتی مهریۀ در مقابل حقوق مادی کمتر زنان و متناسب با نحوه زیست آنان (حق آب، زمین، باغ، احشام و…) به زنان امکان تاثرگذاری در حیات اجتماعی و اقتصادی خود و دیگران را می‌بخشید، اما امروز تنها راه دستیابی زنانِ تحصیلکرده و فاقد مهارتِ غیر شاغل (عمده زنان ایرانی) به ثروت ارث است که آن هم با محدودیتهای بسیاری مواجه است. نویسندگان در کنار توسعه مدرنیته و شهر نشینی، اصلاحات ارضی را یکی از عوامل موثر بر فقر زنان و محروم شدن آنها از امکانهایی می‌دانند که سابق بر این در اختیار مادربزرگان ما بوده است… نتیجه اینکه زن ایرانی امروز نسبت به مادربزرگش فقیرتر، منفعل‌تر و مصرفی‌تر شده است.

 

برای اطلاع از سرنوشت زنان حرمسرای قاجار و به طور کلی اطلاعات بیشتر از تغییرات نحوه زیست جنسی و جنسیتی ایرانیان در گذشته نزدیک بنگرید به:

باستانشناسی‌ سیاست‌های جنسی و جنسیتی در پایان عصر قاجار و دوره پهلوی اول، به کوشش لیلا پاپلی و مریم دژم خوی، نشر نگاه معاصر، 1397.

 

 

نوشتن دیدگاه

شتاب

در جهان صدا می‌زنیم و در انتظار پاسخی هستیم که شاید هرگز دریافت نکنیم…   

الف- در حالت نیمه هوشیار، مستمع سخنرانی‌ نامنسجمی بودم که اشاره گذرای سخنران به ایده‌ و نام کتابی توجهم را جلب کرد. اسم کتاب را یادداشت کردم. ازش خواهش کردم سر راه کتاب را برایم بخرد (قبلن از جک می‌خواستم «سر راهش» برایم کتاب بخرد. هر دو، هربار، یادآری می‌‌کنند که کتابفروشی‌های انقلاب «سر راهشان» نیست، ولی تا به حال نشده مرا به کتابم نرسانند.) کتاب یک هفته توی کیفم بود و نمی‌رسیدم حتی تورقش کنم. می‌‌خواستم بین مریض بخوانمش. به حالم مربوط بود نه به کارم…و بالاخره موفق شدم!

ب- کتاب شتاب و بیگانگی کتاب جالبیست از هارتموت رزا ،جامعه شناس اگزیستانسیال، درباره شتاب و زمان در جامعه مدرن متاخر. کتاب به تحلیل دگرگونی شتابنده جهان مادی، اجتماعی و معنوی پرداخته است: شتاب تکنولوژیک، شتاب دگرگونی اجتماعی، شتاب ضرب‌آهنگ زندگی… درگیر و دار شتاب اجتماعی، زمان ماده خامی تصور می‌شود که مثل سوخت، برای افزایش تعداد کنش‌ها یا تجربه‌ها در واحد زمان، مصرف می‌شود-احساس نیاز و ضرورت برای انجام کارهای بیشتر در زمان کوتاهتر. موتور اجتماعی این شتاب ایجاد احساس رقابت است و موتور فرهنگی آن پُرمایگی، کمال و کیفیت زندگی مطلوب در همین جهان: «چشیدن زندگی در همه اوج‌ها و ژرفناها و پیچیدگیهای آن»…جامعه شتابنده مدام به ما یادآوری می‌کند که «سکون برابر است با سقوط» و توقف طولانی مساویست با عقب ماندن از دانش، تجربه، پوشاک، اشیا، تکنولوژیها و … کسان بسیاری در مواجهه با این شتابِ خوفناک کاملن متوقف می‌شوند با پریشانی،افسردگی،  سودازدگی، اضطراب، ملال، ضعف اعصاب و…

ج- نویسنده مدعیست شتاب اجتماعی به انواعی از ازخودبیگانگی می‌‌انجامد:

 1) بیگانگی از مکان: رُزا مفصل شرح می‌‌دهد که چگونه شتاب باعث فشرده شدن یا نیست شدن مکان می‌شود. سرعت تحرک و جابجایی و تغییر مکان  فرصت ایجاد دلبستگی و پیوند با مکان را از ما گرفته است.

 2) بیگانگی از اشیاء: ما، غرق شده در سیلاب مصرف، امکان برقراری ارتباط نزدیک و صمیمانه با اشیا پیرامونمان را از دست داده‌ایم.

 3) بیگانگی از کنش‌هایمان: نویسنده برای شرح این مورد مثال ملموسی می‌‌زند. برای انجام کاری لپ تاپ یا کامپیوتر را روشن می‌‌کنیم و بعد از یک ساعت متوجه می‌‌شویم با مشغول شدن به وبگردی و پیغام پسغامهای شبک ،های اجتماعی هنوز کاری را که برایش یکساعت وقت در نظر گرفته بودیم شروع نکرده ایم. همیشه از کمی وقت شکایت می‌‌کنیم، اما شتاب جهان مدرن هرگز اجازه نمیدهد به سرانجام برسانیم آن کاری که می‌خواهیم انجام دهیم . در واقع، به طور کاملن ارادی کاری را انجا می‌‌دهیم که نمی‌خواهیم انجام دهیم! این وضعیت باعث ایجاد احساس گناه در ما می‌شود. سعی می‌کنیم با خریدهای تازه به جای مصرف آن را هم فرو بنشانیم: دوست دارم برادران کارامازوف را بخوانم، اما فرصت نمیکنم پس رمان ابله را هم می‌‌خرم!

4) بیگانگی از زمان: زمان به طرز مزموزی فشرده شده، آنقدر که خاطرۀ درست و حسابی از انبوه تجربیاتمان برایمان باقی نمی‌ماند…ما با انبوهی از سفرها، عکسها و اشیای یادگاری تنها می‌مانیم. چیزهایی که متعلق به تجربیات مقطعی مان هستند و نقشی در تعمیق تجربه زیستۀ ما ندارند. ما نمی‌توانیم زمان را از آنِ خود کنیم.

 5) بیگانگی از خویشتن و دیگران: شتابِ چشیدن هرچه بیشتر طعم زندگی باعث ناکامی ما در ایجاد روابط عمیق با دیگران می‌‌شود. ما نمی‌توانیم آشنایان بسیاری را، که به برکت سادگی ارتباط تعدادشان روز به روز بیشتر می‌شود، در روایت خودمان از خودمان و داستانی که برای تعریف هویت خودمان می‌سازیم جای دهیم.

د- شتاب اجتماعی بیشتر از هر رژیم تمامیت خواه یا دیکتاتوری بر اراده‌های ما تاثیر گذاشته و تمام ابعاد زندگی روزمزه ما را تحت کنترل و نظارت خود درآورد است. مبارزه با آن و رقابت بی امانش چنان دشوار یا حتی غیر ممکن است که در هیچ رژیم تمامیت‌خواهی سابقه نداشته …

ه-  از متن: «تقریباً بدیهی است که صورتبندی، پالایش و ارزیابی جمعی استدلالها فرایندی زمانبر است. این امر در مورد جهان علم نیز صدق می‌‌کند، جایی که می‌‌توان گفت سرعت و توالی همایشهای داخلی و بین المللی و نشر مقالات چنان بالاست و بدتر از همه شمار مقاله ها، کتابها و نشریاتی که منتشر می‌شوند چنان گسترده است که کسانیکه در زمانه «منتشر کن یا بمیر» می‌‌نوسند و سخنرانی می‌کنند به سختی زمان کافی برای پروردن درست استدلالهاشان می‌ یابند و به موازات آن خواننده ها و شنونده ها هم در سیلی از کارهای منتشر شده و سخنرانیهای تکراری و نیم بند دست و پا می‌‌زنند…»

هارتموت رزا (1396)، بیگانگی و شتاب: به سوی نظریه انتقادی درباره زمان در جامعه مدرن متاخر، ترجمه حسن پورسفیر، آگه.

نوشتن دیدگاه

ما و میراث فلسفی ما: از موجوداتی میراثی به موجوداتی داری میراث

 

« میراث فلسفی ما جزئی از ماست و قرار نیست آن را دور بریزیم یا مانند یک دیرینه شناس در بنیادهای «فرهنگی» و «ساختاری» به تماشای آن بپردازیم …آن را از خود جدا می سازیم تا دگرباره به شکل نوینی به خود بازگردانیم و روابط نوینی با آن داشته باشیم تا معاصر ما باشد.»  

در کتابخانه‌های کوچک یا بزرگ اغلب ما کتاب‌های خوبی هست شبیه لباس‌های قشنگی که در کمدهای کوچک یا بزرگ‌مان. می‌خواهیم زمان مناسبی برسد که بخوانیم/ بپوشیمشان. زمان می‌گذرد و هیچ وقت آن زمان که به اندازه کافی فراغت داشته باشیم که آن کتاب را بخوانیم یا آنقدر لاغر شده باشیم که لباس را بپوشیم نمی‌رسد… ولی همچنان نمی‌توانیم از کتاب یا لباس مذکور چشم بپوشیم!

کتاب ما و میراث فلسفی‌مان [1] نوشته محمد عابد الجابری[2] برای من حکم همان پیراهنِ آبی تیره با کمربند آبی روشن را داشت که خیال نمی‌کنم هیچ وقت اندازه‌اش بشوم؛ با این تفاوت که کتاب از لباس خوش‌شانس تر بود! برای کاری عزم کردم فصل اول آن «مبادی خوانش‌های نوین را بخوانم» و بدون اختیار توی مترو و تاکسی تا آخرش پیش رفتم.

عنوان کتاب مژده «خوانش‌های نوین از فارابی و ابن سینا می‌دهد» و فصل اول با نقد خوانش‌های معاصر، که پشت هر برچسبی همه بنیادگرایانه‌اند ادعا می‌کند « اندیشه عربی نوین فاقد عینیت و نگاه تاریخی است.» جابری می‌گوید « آنچه ما آن را فلسفه اسلامی می نامیم خوانشی پیگیر و بازآفرینی مستمر از تاریخ ویژه خودش نبود-امری که برای فلسفه یونان رخ داد و از زمان دکارت تا کنون برای فلسفه اروپایی رخ می‌دهد، بلکه خوانش‌های مستقلی از فلسفه دیگر- یونان- بود، خوانش‌هایی که همان مضمون معرفتی را برای اهداف ایدئولوژیک و ناهمگون به کار گرفتند». کتاب هدف خودش را گسست ولی « نه گسست از میراث که گسست از نوعی رابطه با میراث» می‌داند. «گسستی که ما را از موجوداتی میراثی به موجوداتی داری میراث بدل کند».

جابری با استفاده از روشی که در فصل نخست شرح می‌دهد ابن سینا و فارابی را باز-می‌خواند و تلاش می‌کند با تحلیل زمینه و زمانه و آثار این دو فیلسوف به معمای جذاب «فلسفه مشرقی» ابن سینا و محتویات کتاب گم شده او پاسخ دهد و رازی که تا امروز حتی قصه‌های ما را بی‌نصیب نگذاشته[3] رازگشایی و در واقع راز-زدایی کند.  نویسنده از خلال نوشته‌هایی که ابن سینا ادعا می‌کرد متعلق به برگزیدگان و در بردارنده عناصر حکمت مشرقی اوست، مولفه‌های این حکمت را استخراج کرده و مقاصد و اغراض ابن سینا را با توجه به آبشخورهای فکری، مذهبی، فرهنگی، قومی و تربیتی او نشان می‌دهد. در نهایت مدعی می‌شود شیخ الرییس عقل و منطق را تا سده های زیادی در آگاهی عربی کشت و شاگردانش دو زنجیره طولانی از معاندان عقل را تشکیل دادند که سر سلسله یکی سهروردی و دیگری غزالی بود. «امری که به سبب آن تاریک اندیشی، اندیشه شیعی و سنی را با هم فراگرفت».

برای اینکه ببینیم نویسنده چگونه و با چه روشی این ادعای خود را ثابت می‌کند باید کتاب را خواند و همراه نویسنده شد برای دانستن «دلیل» به راه افتادن نهضت ترجمه در زمان عباسیان، امکان قرائت متفاوت از فارابی، خوانش‌های مستقیم و غیر مستقیم از اندیشه‌های یونانیان نزد مسلمانان، عناصر حکمت مشرقی ابن سینا و ریشه‌ها و آبشخورهای چندگانه آن و منظور از «مشرقیان» و «مغربیان» در زمانه ابن‌سینا و نزاع ایدئولوژیک میان آنان…

باری، صرف نظر از اینکه با نویسنده موافق یا مخالف باشیم خواندن این کتاب برای من یکی از لذتبخش‌ترین تجربیاتم در مطالعه فلسفه اسلامی بود.

[1] محمد عابد الجابری،1387، ما و میراث فلسفی‌مان، ترجمه سید محمد آل مهدی، نشر ثالث.

[2] پیش‌تر از محمد عابد الجابری کتاب سقراط‌هایی از گونه دیگر: روشنفکران در تمدن عربی را همین‌جا معرفی کرده بودم           [3] اشاره به داستان راهنمای مردن با گیاهان دارویی که ارجاعات زیادی به کتاب گمشده ابن سینا دارد.

 

نوشتن دیدگاه

راه نرو، حرف نزن، وب گردی را رها کن و آن‌گاه محبوبت را ببوس!

کتاب یک مشت سکوت است که عذاب و بیقراری را تخفیف می‌دهد.

اشتفان تسوایگ

آخر هفته‌ها که خانه را مرتب می‌کنم، دست کم دو کتاب از اطراف تخت برمی‌دارم و کنار بقیه کتابهای کنار تخت جا می‌دهم و سه چهارتا از روی میز فضای پذیرایی تا یا در کتابخانه جا بدهم، یا بگذارام روی ستون کتابهای روی میز و یا همراه ببرم سرکار. در واقع پذیرایی محل غربال کتابهاییست که می‌آیند با شوق، یا می‌مانند، یا صبر می‌کنند در نوبت، یا بایگانی می‌شوند، یا می‌روند. اعتراف می‌کنم که بیشتر از همیشه کتاب می‌خرم یا از کتابخانه امانت می‌گیرم، ولی مدتهاست نتوانسته ام کتابی را با آن تمرکزی که دلم می‌خواسته بخوانم و برای همین هم کتاب لذت خواند در عصر حواس‌پرتی را خریدم و در اولین فرصت خواندم.

کتاب را آلن جیکوب، استاد ادبیات دانشگاه بیلز نوشته، با روشِ کم کم ناخوشایند شونده جمع‌آوری انبوهی از نقل قول‌ها و پر ملات کردن کتابی که قرار است، ادعا می‌کند، حرف «متفاوتی» برای زدن دارد. (بر سبیل صفحات پر مخاطب مجازستان) کتابی که سبک نگارشش به نحو غم‌نگیری بازاری و جوان پسند است، ولی قرار است مشکل مبتلابه خیلی از ما را حل کند.

پیشنهاد اصلی کتاب روی آوردن به مطالعه از روی هوس و نه دستورالعملهایی است که مثلن بارِ تکلیفِ خواندنِ صد و ده کتاب قبل از مرگ را روی دوش شما می‌گذارند. کتاب از خوانندگان دعوت می‌کند در خط سیر مطالعاتشان خودیاریگر و خودهدایتگر باشند و هرچه از آن لذت میبرند، بدون توجه به درجه فاخر بودن کتاب،  انتخاب کنند!

کمی بلاتکلیف میان جلبِ پسند جوانان و نوجوانان و حرف حساب زدن اشاره می‌کند «آنچه می‌خوانید و چطور خواندن آن است که اهمیت دارد، نه سرعتی که با آن کتاب را تمام می‌کنید. خواندن قرار است مواجهه با اذهان دیگر باشد…». قرار نیست خوانده باشیم که قرار است خواننده باشیم. نویسنده از ما دعوت می‌کند، در دنیای پر هیاهو و وزوز که مختص عصر ما نیست، تلاش کنیم قیفی از سکوت برای خودمان بسازیم، چون جهان هرگز این کار را برایمان نخواهد کرد.

جیکوب می‌گوید وقتی از روی هوس کتاب بخوانیم «دقت» و جذب خود خواهد آمد و با همکاری کتاب بر زمان غلبه خواهیم کرد. از ما می‌خواهد هوس را بدون شرم دنبال کنیم و از تضاهر اجتناب؛ وقت بگذاریم و اگر متن دشوار و عمیق است آهسته حرکت کنیم.  بخش‌های دشوار و غنی را بازخوانی و نشخوار کنیم تا راحت هضم شود و حرکت رو به جلویی داشته باشیم. (نویسنده معترف است که کتابها را باید طبقه بندی کرد بر اساس استفاده ای که از آنها می‌کنیم: اطلاعات، فهم، سرگرمی) چه به قول فرانسیس بیکن «بعضی کتابها را باید چشید، بعضی را باید بلعید و تعداد کمی را باید هضم کرد.»

راستش این است که من کلیت کتاب را دوست نداشتم و به نظرم زیاده ریاکارانه و متناقض بود. با اینحال برخی پاره‌هاش برایم واقعن جالب بود. مثل آنجا که از تشریفات کتاب‌خواندن ماکیاولی یا تاثیر کم بودن کتاب در دوره های گذشته و اثر آن بر اذهان بزرگی مانند آگوستین و اراسموس یاد کرده بود. جایی هم اشاره جالبی کرده بود به این که از وسوسه چندکارگی دست برداریم چرا که ثابت شده است: «هیچ کس عملاً چندکارگی نمی‌کند، در عوض، میان کارهای گوناگون در رفت و آمدیم و در هر لحظه مفروض تنها به یکی توجه می‌کنیم؛ تلاش برای چندکارگی منجر به وضعیت «توجه ناکامل مداوم» می‌شود؛ آنهایی که باور دارند چندکاره هایی متبحرند، بنابر احتمال در این کار بدتر از چیزی هستند که فکر می‌کنند». به نظرم باید این جمله را با آب طلا نوشت و داد دست زن‌هایی که از آرایشگاه و استخر گرفته تا دانشگاه و پژوهشگاه افتخار می‌کنند « من هم…هم…هم…هم…آخه می‌دونید، علم ثابت کرده ما زنا عکس مردا می‌تونیم همزمان چندتا کارو با هم انجام بدیم».

برای اطلاعات بیشتر

آلن جیکوب(1396). لذت خواندن در عصر حواس‌پرتی، ترجمه علی امیری، انتشارات ترجمان.

نوشتن دیدگاه

« Newer Posts · Older Posts »