غریبه، ناخوانده، نامطلوب

الف– به دختر آرایشگر می‌گویم: «ببین یه طوری کوتاه کن که بتونم ببندم…موی بلند اذیتم می‌کنه، ولی آخرین باری که موهای بلندم رو پسرونه زدم هم خیلی اذیت شدم!» با تاسف توی آینه نگاهم می‌کند و می‌گوید:» وا..خب معلومه اذیت میشی! موی بلند رو اگه می‌خوای کوتاه کنی نباید یهو پسرونه بزنی که…باید چند بار و تو بازه زمانی طولانی یواش یواش کوتاه کنی تا اذیت نشی». سکوت می‌کنم و توی صندلی فرو می‌روم. منظور من از اذیت شدن چیزی کاملن عینی و مربوط به طولانی بودن روند رشد و هم اندازه شدن موی مدل پسرانه و نهایتن بستن موهای چسبنده به گردن بود، ولی اولین معنایی که دختر آرایشگر درک کرد این بود که من به لحاظ ذهنی و روانی آزار می‌بینم چون به عنوان یک زن موهای بلندم تبدیل به موهایی پسرانه شده و بخشی از زنانگی ام از دست رفته است.
به نظر خودم خیلی واضح و روشن حرفم را زده بودم و دختر آرایشگر هم تردیدی در صحت برداشت خودش نداشت. احتمالن من هم در دورترین / شخصی‌ترین / بچگانه‌ترین/ احساساتی‌ترین لایه‌های روانم تجربه‌ای/خاطره‌ای از درک خانم آرایشگر داشتم، ولی یقینن نه هرگز او را مخاطب چنین حسی/تجربه‌ا‌ی قرار می‌دادم و نه اولین بهانه من در خودآگاهم برای اذیت شدن از کوتاهی مو چنین چیزی بود. خیلی عمیق در خودم غرق بودم که به صدای جیغ مانند مشتری بعدی بیرون آمدم. «این دختره ٭٭٭عزائیل منه…دو ماهه کارم شده گریه، ولی امین‌ام پاشو کرده تو یه کفش که زنمه و می‌خوامش… به خدا یه ساله راهشون ندادم تو خونه… این٭٭٭ عروس من نیست. از اول نمی‌خواستمش، بعدِ اینم نمی‌خوامش…میگه حامله اس…مرده شور خودشو بچه توی شکمش و …»

دارد از توی آینه با دختر آرایشگر حرف می‌زند. مجبورم بشنوم. داستانش کمابیش تکراریست. دردانه پسرِ خوشگل مادر و انتخاب خودسرانه دخترِ نیم وجبی پر از رنگ و ریای سرکش که قاپ پسر را دزدیده و … زن خودش معترف است که چندسال است نه آب خوش از گلوی خودش پائین رفته و نه گذاشته آن دختر و پسر راحت نفس بکشند، ولی دخترهٔ وزه چنان پسر نفهم و ساده‌اش را جادو کرده که پسرش یکبار هم از خاطر دختر برای دل مصیبت‌دیده و سوخته مادر نگذشته و همین قسم روایت‌ها…

ب– در سال‌های اخیر و در جریان بالا و پایین‌های زندگی کسانی که می‌شناختم همیشه این سوال برایم مطرح بوده که چطور هم‌قطاران من با آن همه یال و کوپال و جمالات و کمالات و التزام نظری و عملی به اخلاقیات و جان کندن برای عبور از سدهای بتونی تحصیلات عالی و اشتغال به عنوان خانم دکتر و خانم مهندس و خانم نویسنده و خانم استاد دانشگاه و خانم پژوهشگر نمی‌توانند نصف این دخترانِ به اصطلاح وزه در زندگیشان فاعلیت داشته باشند…هنوز معطل ابتدایی ترین حقوق خودشان در تنظیم رابطه با شوهر/ خانواده شوهرند و خدا می‌داند چه رنج عظیمی می‌کشند از مداخله‌ها و مواجهه‌ها… در خانه آخر هم طلاق انتظارشان را می‌کشد نه توفیق برای مدارا و مفاهمه…

ج-همانطور که مکالمه دختر آرایشگر و مشتری بعدی را می‌شنیدم فکر کردم بخشی از پاسخ همین‌جاست. ما توان دیالوگ نداریم چون زبان هم را نم‌فهمیم. حتی وقتی از چیز ساده ای مثل اذیت شدن از موی کوتاه حرف می‌زنیم. اذیت شدن از هم قد شدن موها چه اهمیتی دارد وقتی اذیتِ بزرگترِ نقصان زنانگی و حس جذابیت وسط است!

د– حقیقت اینکه اخلاق هیچ وقت مسئله فضای خصوصی نبوده. اخلاق اینجا موضوعیت ندارد. ما این اصول و ضوابط را که می‌خواهیم در روابط خانگی و خانوادگی پیاده کنیم در پیوند با فرهیخته‌ترین لایه‌های فضای عمومی آموخته‌ایم- از لابه لای کتابها و تربیت آرمانخواهِ خانواده‌ها برای ساختن آینده بهتر…آرمان‌های اخلاقی جایی در فضای خصوصی و روابطش ندارد.اینجا هُرم آتش جهنمی عواطف است که حرف اول را می‌زند و آنکه آتشکار بهتری باشد موفق تر است.

ه– از طرف دیگر ما هم هنوز یکسره دل نکنده‌ایم از آتش… احساسات تند و عشق و ارتباط و عواطف و موها و فنون و ابزار دلبری در تک تک سلولهای تجربه تاریخی حیات زنانه موجودند… جایی در درونی‌ترین لایه‌های وجودمان دوست داریم در فضای‌های زنانه خصوصی هم ارج و اعتباری داشته باشیم و در این کسب اعتبار همانقدر ناموفقیم که در فضاهای عمومی… در هر دو فضا غریبه، ناخوانده و نامطلوبیم. همانقدر که مردان بومیِ سپهرِ عمومی ما را نمی‌خواهند زنان بومی خانه‌ها هم در بازی‌هاشان راحت شکستمان می‌دهند و مائیم که باید بار سنگین هزینه مضاعفِ بودن و ماندنمان را یک تنه به دوش بکشیم.

Advertisements

Comments (1)

باستان‌شناسی سیاست‌های جنسی و جنسیتی

زمانی با شنیدن سرگذشت یکی از زنان معمولی یکی از شاهزادگان قجر از خودم پرسیده بودم  «جدی بعد از فروپاشیِ سلسله قاجار چی به سر زنان و کنیزان حرمسرای شاهان قاجار اومد؟»

 

الف- باستانشناسیِ تاریخ نزدیک این امکان را به پژوهشگر گذشته می‌دهدتا فرآیندهای تاریخی‌ای را که به وضعیت فعلی منجر شده دوباره ببیند و بشنود صداهایی را که در هلهله و همهمۀ فریادهای سیاسی مسلط حذف شده یا ناشنیده باقی مانده است. کتاب باستانشناسی سیاست‌های جنسی و جنسیتی به کوشش لیلا پاپلی و مریم دژم‌خوی و همکارانشان قصد دارد در دو فصل مستقل و در عین حال مرتبط به باز-رسی سیاست‌های جنسی و جنسیتی در اواخر عصر قاجار و دوره پهلوی اول بپردازد. کتاب بسیاری از پیشفرض‌های ذهنی ما درباره تاثیر مداخله‌های مدرن در تنظیم مناسبتهای جنسی و جنسیتی را به چالش می‌کشد و ما را با این پرسش رها می‌کند که آیا مادران سنتیِ ما در دوره قاجار حال و روز بهتری از مایِ مدرن نداشته‌اند؟

ب- فصل اول با عنوان طولانیِ«بدن سوبژکتیو و ابژکتیو: نگاهی به استراتژی‌های کنترل بدن با تاکید بر تغییر نظم جنسیتی و جنسی در دورۀ پهلوی اول» نوشته مریم دژم‌خوی و حسن موسوی به گردواری شواهدی بر این مدعا اختصاص دارد که در دیکتاتوری پهلوی هر فرد فی‌نفسه خطری برای حکومت مرکزی به شمار می‌رفت و باید با ابزارها و به شیوه‌های مختلف سرکوب و کنترل می‌شد. تولید شهروندان مدرن از روستاییان و کشاورزانِ سنتی برای ایجاد قابلیت حکمرانی مستلزم اِعمال تغییراتی همه جانبه در همه شئون زندگی مردم بود- مناسبات جنسی از مهمترینشان. نویسندگان این مقاله با نقب زدن به گذشته و شرح تنوع و تکثر موجود در زیست جنسی و جنسیتی ایرانیان در دوره قاجار نشان می‌دهند چگونه مدرنیتۀ رضا خانی امر جنسی را به امر سیاسی تبدیل کرد و دیگریِ جنسی توسط دولت طرد و به حاشیه رانده شد. هم زنان و هم اقوام در این دوره تضعیف، تربیت و کنترل شدند. نویسندگان می‌گویند «تبلیغ آزادی و رشد زنان در دوره رضا خان نمایشی بیش نبود؛ نمایشی که در آن قدرت در تن مردانۀ رضاخان نمود می‌یافت و مرد معیار قدرت بود. زنان از دورۀ مشروطه و حتی پیش از آن حرکت‌هایی را آغاز کرده بودند که با انتشار روزنامه و تاسیس مدرسه و کانون‌های زنان به اوج خود رسیده بود. رضا خان نه تنها این کانون‌ها و روزنامه های مستقل را توقیف کرد، بلکه اقدام به گشایش‌ انجمن‌های فرمایشی کرد که تقریباً زیر نظر مستقیم خود او اداره می‌شدند و البته…بسیاری از فعالان زن از پیوستن به این دست کانونها خودداری کردند» نویسندگان بخش نخست کتاب را با تمثیل لطیف و تکان‌دهنده‌ای تمام می‌کنند. تشبیه آرمانشهر رضاخانی به شهری تمیز و منظم با شهروندانی یکسان پوش و همسان اندیش که جایی برای مطرودان از این نظم تحمیلی ندارد.  آن سوی مرزهایش انبوهی از به حاشیه راندگان در حلبی‌آبادها و شهر نوها زندگی می‌کنند.

ج- فصل دوم کتاب با عنوان «نفت به مثابه باتلاق: بررسی باستان‌شناختی مشارکت اقتصادی و مالکیت زنان در ایران معاصر» نوشته لیلا پاپلی، عمران گاراژیان و گوهر سلیمانی عمدتن به موضوع قدرت اقتصادی زنان در گذشته نزدیک پرداخته و تاثیر مدرنیته و اقتصاد نفتی بر زندگی زنان ایرانی را بررسی کرده است. پیش از نفت و دوره پهلوی معیشت مبتنی بر کشاورزی زنان و مردان را یکسان وادار به تحرک می‌کرد، اما زندگی شهری بیش از همه زنان را حذف و خانه نشین کرد. عمده مقاله به بررسی مهریه و تاثیر آن بر زندگی زنان با بررسی زندگی سیصد زن از سه نسل در خانواده‌های استان خراسان تمرکز دارد.  نویسندگان مقاله با مطالعه مفصل میدانی درباره دارایی‌هایی که زنانِ قدیم عمدتن از طریق مهریه، جهیزیه یا هدیه به دست می‌آورده‌اند نشان می‌دهند چگونه در دوره مدرن زنان قدرت اقتصادی و اجتماعی گذشته خود را از دست داده‌اند. خانواده از نهادی تولیدی و زنان از موجوداتی مولد در اقتصاد تبدیل به نهاد و موجودات مصرفی شده‌اند و دارایی‌های اقتصادی زنان تبدیل به عددی معین از سکه‌های طلایی شده است که تنها به هنگام طلاق(شاید) به کار آید.

در جهانِ سنتی مهریۀ در مقابل حقوق مادی کمتر زنان و متناسب با نحوه زیست آنان (حق آب، زمین، باغ، احشام و…) به زنان امکان تاثرگذاری در حیات اجتماعی و اقتصادی خود و دیگران را می‌بخشید، اما امروز تنها راه دستیابی زنانِ تحصیلکرده و فاقد مهارتِ غیر شاغل (عمده زنان ایرانی) به ثروت ارث است که آن هم با محدودیتهای بسیاری مواجه است. نویسندگان در کنار توسعه مدرنیته و شهر نشینی، اصلاحات ارضی را یکی از عوامل موثر بر فقر زنان و محروم شدن آنها از امکانهایی می‌دانند که سابق بر این در اختیار مادربزرگان ما بوده است… نتیجه اینکه زن ایرانی امروز نسبت به مادربزرگش فقیرتر، منفعل‌تر و مصرفی‌تر شده است.

 

برای اطلاع از سرنوشت زنان حرمسرای قاجار و به طور کلی اطلاعات بیشتر از تغییرات نحوه زیست جنسی و جنسیتی ایرانیان در گذشته نزدیک بنگرید به:

باستانشناسی‌ سیاست‌های جنسی و جنسیتی در پایان عصر قاجار و دوره پهلوی اول، به کوشش لیلا پاپلی و مریم دژم خوی، نشر نگاه معاصر، 1397.

 

 

نوشتن دیدگاه

شتاب

در جهان صدا می‌زنیم و در انتظار پاسخی هستیم که شاید هرگز دریافت نکنیم…   

الف- در حالت نیمه هوشیار، مستمع سخنرانی‌ نامنسجمی بودم که اشاره گذرای سخنران به ایده‌ و نام کتابی توجهم را جلب کرد. اسم کتاب را یادداشت کردم. ازش خواهش کردم سر راه کتاب را برایم بخرد (قبلن از جک می‌خواستم «سر راهش» برایم کتاب بخرد. هر دو، هربار، یادآری می‌‌کنند که کتابفروشی‌های انقلاب «سر راهشان» نیست، ولی تا به حال نشده مرا به کتابم نرسانند.) کتاب یک هفته توی کیفم بود و نمی‌رسیدم حتی تورقش کنم. می‌‌خواستم بین مریض بخوانمش. به حالم مربوط بود نه به کارم…و بالاخره موفق شدم!

ب- کتاب شتاب و بیگانگی کتاب جالبیست از هارتموت رزا ،جامعه شناس اگزیستانسیال، درباره شتاب و زمان در جامعه مدرن متاخر. کتاب به تحلیل دگرگونی شتابنده جهان مادی، اجتماعی و معنوی پرداخته است: شتاب تکنولوژیک، شتاب دگرگونی اجتماعی، شتاب ضرب‌آهنگ زندگی… درگیر و دار شتاب اجتماعی، زمان ماده خامی تصور می‌شود که مثل سوخت، برای افزایش تعداد کنش‌ها یا تجربه‌ها در واحد زمان، مصرف می‌شود-احساس نیاز و ضرورت برای انجام کارهای بیشتر در زمان کوتاهتر. موتور اجتماعی این شتاب ایجاد احساس رقابت است و موتور فرهنگی آن پُرمایگی، کمال و کیفیت زندگی مطلوب در همین جهان: «چشیدن زندگی در همه اوج‌ها و ژرفناها و پیچیدگیهای آن»…جامعه شتابنده مدام به ما یادآوری می‌کند که «سکون برابر است با سقوط» و توقف طولانی مساویست با عقب ماندن از دانش، تجربه، پوشاک، اشیا، تکنولوژیها و … کسان بسیاری در مواجهه با این شتابِ خوفناک کاملن متوقف می‌شوند با پریشانی،افسردگی،  سودازدگی، اضطراب، ملال، ضعف اعصاب و…

ج- نویسنده مدعیست شتاب اجتماعی به انواعی از ازخودبیگانگی می‌‌انجامد:

 1) بیگانگی از مکان: رُزا مفصل شرح می‌‌دهد که چگونه شتاب باعث فشرده شدن یا نیست شدن مکان می‌شود. سرعت تحرک و جابجایی و تغییر مکان  فرصت ایجاد دلبستگی و پیوند با مکان را از ما گرفته است.

 2) بیگانگی از اشیاء: ما، غرق شده در سیلاب مصرف، امکان برقراری ارتباط نزدیک و صمیمانه با اشیا پیرامونمان را از دست داده‌ایم.

 3) بیگانگی از کنش‌هایمان: نویسنده برای شرح این مورد مثال ملموسی می‌‌زند. برای انجام کاری لپ تاپ یا کامپیوتر را روشن می‌‌کنیم و بعد از یک ساعت متوجه می‌‌شویم با مشغول شدن به وبگردی و پیغام پسغامهای شبک ،های اجتماعی هنوز کاری را که برایش یکساعت وقت در نظر گرفته بودیم شروع نکرده ایم. همیشه از کمی وقت شکایت می‌‌کنیم، اما شتاب جهان مدرن هرگز اجازه نمیدهد به سرانجام برسانیم آن کاری که می‌خواهیم انجام دهیم . در واقع، به طور کاملن ارادی کاری را انجا می‌‌دهیم که نمی‌خواهیم انجام دهیم! این وضعیت باعث ایجاد احساس گناه در ما می‌شود. سعی می‌کنیم با خریدهای تازه به جای مصرف آن را هم فرو بنشانیم: دوست دارم برادران کارامازوف را بخوانم، اما فرصت نمیکنم پس رمان ابله را هم می‌‌خرم!

4) بیگانگی از زمان: زمان به طرز مزموزی فشرده شده، آنقدر که خاطرۀ درست و حسابی از انبوه تجربیاتمان برایمان باقی نمی‌ماند…ما با انبوهی از سفرها، عکسها و اشیای یادگاری تنها می‌مانیم. چیزهایی که متعلق به تجربیات مقطعی مان هستند و نقشی در تعمیق تجربه زیستۀ ما ندارند. ما نمی‌توانیم زمان را از آنِ خود کنیم.

 5) بیگانگی از خویشتن و دیگران: شتابِ چشیدن هرچه بیشتر طعم زندگی باعث ناکامی ما در ایجاد روابط عمیق با دیگران می‌‌شود. ما نمی‌توانیم آشنایان بسیاری را، که به برکت سادگی ارتباط تعدادشان روز به روز بیشتر می‌شود، در روایت خودمان از خودمان و داستانی که برای تعریف هویت خودمان می‌سازیم جای دهیم.

د- شتاب اجتماعی بیشتر از هر رژیم تمامیت خواه یا دیکتاتوری بر اراده‌های ما تاثیر گذاشته و تمام ابعاد زندگی روزمزه ما را تحت کنترل و نظارت خود درآورد است. مبارزه با آن و رقابت بی امانش چنان دشوار یا حتی غیر ممکن است که در هیچ رژیم تمامیت‌خواهی سابقه نداشته …

ه-  از متن: «تقریباً بدیهی است که صورتبندی، پالایش و ارزیابی جمعی استدلالها فرایندی زمانبر است. این امر در مورد جهان علم نیز صدق می‌‌کند، جایی که می‌‌توان گفت سرعت و توالی همایشهای داخلی و بین المللی و نشر مقالات چنان بالاست و بدتر از همه شمار مقاله ها، کتابها و نشریاتی که منتشر می‌شوند چنان گسترده است که کسانیکه در زمانه «منتشر کن یا بمیر» می‌‌نوسند و سخنرانی می‌کنند به سختی زمان کافی برای پروردن درست استدلالهاشان می‌ یابند و به موازات آن خواننده ها و شنونده ها هم در سیلی از کارهای منتشر شده و سخنرانیهای تکراری و نیم بند دست و پا می‌‌زنند…»

هارتموت رزا (1396)، بیگانگی و شتاب: به سوی نظریه انتقادی درباره زمان در جامعه مدرن متاخر، ترجمه حسن پورسفیر، آگه.

نوشتن دیدگاه

ما و میراث فلسفی ما: از موجوداتی میراثی به موجوداتی داری میراث

 

« میراث فلسفی ما جزئی از ماست و قرار نیست آن را دور بریزیم یا مانند یک دیرینه شناس در بنیادهای «فرهنگی» و «ساختاری» به تماشای آن بپردازیم …آن را از خود جدا می سازیم تا دگرباره به شکل نوینی به خود بازگردانیم و روابط نوینی با آن داشته باشیم تا معاصر ما باشد.»  

در کتابخانه‌های کوچک یا بزرگ اغلب ما کتاب‌های خوبی هست شبیه لباس‌های قشنگی که در کمدهای کوچک یا بزرگ‌مان. می‌خواهیم زمان مناسبی برسد که بخوانیم/ بپوشیمشان. زمان می‌گذرد و هیچ وقت آن زمان که به اندازه کافی فراغت داشته باشیم که آن کتاب را بخوانیم یا آنقدر لاغر شده باشیم که لباس را بپوشیم نمی‌رسد… ولی همچنان نمی‌توانیم از کتاب یا لباس مذکور چشم بپوشیم!

کتاب ما و میراث فلسفی‌مان [1] نوشته محمد عابد الجابری[2] برای من حکم همان پیراهنِ آبی تیره با کمربند آبی روشن را داشت که خیال نمی‌کنم هیچ وقت اندازه‌اش بشوم؛ با این تفاوت که کتاب از لباس خوش‌شانس تر بود! برای کاری عزم کردم فصل اول آن «مبادی خوانش‌های نوین را بخوانم» و بدون اختیار توی مترو و تاکسی تا آخرش پیش رفتم.

عنوان کتاب مژده «خوانش‌های نوین از فارابی و ابن سینا می‌دهد» و فصل اول با نقد خوانش‌های معاصر، که پشت هر برچسبی همه بنیادگرایانه‌اند ادعا می‌کند « اندیشه عربی نوین فاقد عینیت و نگاه تاریخی است.» جابری می‌گوید « آنچه ما آن را فلسفه اسلامی می نامیم خوانشی پیگیر و بازآفرینی مستمر از تاریخ ویژه خودش نبود-امری که برای فلسفه یونان رخ داد و از زمان دکارت تا کنون برای فلسفه اروپایی رخ می‌دهد، بلکه خوانش‌های مستقلی از فلسفه دیگر- یونان- بود، خوانش‌هایی که همان مضمون معرفتی را برای اهداف ایدئولوژیک و ناهمگون به کار گرفتند». کتاب هدف خودش را گسست ولی « نه گسست از میراث که گسست از نوعی رابطه با میراث» می‌داند. «گسستی که ما را از موجوداتی میراثی به موجوداتی داری میراث بدل کند».

جابری با استفاده از روشی که در فصل نخست شرح می‌دهد ابن سینا و فارابی را باز-می‌خواند و تلاش می‌کند با تحلیل زمینه و زمانه و آثار این دو فیلسوف به معمای جذاب «فلسفه مشرقی» ابن سینا و محتویات کتاب گم شده او پاسخ دهد و رازی که تا امروز حتی قصه‌های ما را بی‌نصیب نگذاشته[3] رازگشایی و در واقع راز-زدایی کند.  نویسنده از خلال نوشته‌هایی که ابن سینا ادعا می‌کرد متعلق به برگزیدگان و در بردارنده عناصر حکمت مشرقی اوست، مولفه‌های این حکمت را استخراج کرده و مقاصد و اغراض ابن سینا را با توجه به آبشخورهای فکری، مذهبی، فرهنگی، قومی و تربیتی او نشان می‌دهد. در نهایت مدعی می‌شود شیخ الرییس عقل و منطق را تا سده های زیادی در آگاهی عربی کشت و شاگردانش دو زنجیره طولانی از معاندان عقل را تشکیل دادند که سر سلسله یکی سهروردی و دیگری غزالی بود. «امری که به سبب آن تاریک اندیشی، اندیشه شیعی و سنی را با هم فراگرفت».

برای اینکه ببینیم نویسنده چگونه و با چه روشی این ادعای خود را ثابت می‌کند باید کتاب را خواند و همراه نویسنده شد برای دانستن «دلیل» به راه افتادن نهضت ترجمه در زمان عباسیان، امکان قرائت متفاوت از فارابی، خوانش‌های مستقیم و غیر مستقیم از اندیشه‌های یونانیان نزد مسلمانان، عناصر حکمت مشرقی ابن سینا و ریشه‌ها و آبشخورهای چندگانه آن و منظور از «مشرقیان» و «مغربیان» در زمانه ابن‌سینا و نزاع ایدئولوژیک میان آنان…

باری، صرف نظر از اینکه با نویسنده موافق یا مخالف باشیم خواندن این کتاب برای من یکی از لذتبخش‌ترین تجربیاتم در مطالعه فلسفه اسلامی بود.

[1] محمد عابد الجابری،1387، ما و میراث فلسفی‌مان، ترجمه سید محمد آل مهدی، نشر ثالث.

[2] پیش‌تر از محمد عابد الجابری کتاب سقراط‌هایی از گونه دیگر: روشنفکران در تمدن عربی را همین‌جا معرفی کرده بودم           [3] اشاره به داستان راهنمای مردن با گیاهان دارویی که ارجاعات زیادی به کتاب گمشده ابن سینا دارد.

 

نوشتن دیدگاه

راه نرو، حرف نزن، وب گردی را رها کن و آن‌گاه محبوبت را ببوس!

کتاب یک مشت سکوت است که عذاب و بیقراری را تخفیف می‌دهد.

اشتفان تسوایگ

آخر هفته‌ها که خانه را مرتب می‌کنم، دست کم دو کتاب از اطراف تخت برمی‌دارم و کنار بقیه کتابهای کنار تخت جا می‌دهم و سه چهارتا از روی میز فضای پذیرایی تا یا در کتابخانه جا بدهم، یا بگذارام روی ستون کتابهای روی میز و یا همراه ببرم سرکار. در واقع پذیرایی محل غربال کتابهاییست که می‌آیند با شوق، یا می‌مانند، یا صبر می‌کنند در نوبت، یا بایگانی می‌شوند، یا می‌روند. اعتراف می‌کنم که بیشتر از همیشه کتاب می‌خرم یا از کتابخانه امانت می‌گیرم، ولی مدتهاست نتوانسته ام کتابی را با آن تمرکزی که دلم می‌خواسته بخوانم و برای همین هم کتاب لذت خواند در عصر حواس‌پرتی را خریدم و در اولین فرصت خواندم.

کتاب را آلن جیکوب، استاد ادبیات دانشگاه بیلز نوشته، با روشِ کم کم ناخوشایند شونده جمع‌آوری انبوهی از نقل قول‌ها و پر ملات کردن کتابی که قرار است، ادعا می‌کند، حرف «متفاوتی» برای زدن دارد. (بر سبیل صفحات پر مخاطب مجازستان) کتابی که سبک نگارشش به نحو غم‌نگیری بازاری و جوان پسند است، ولی قرار است مشکل مبتلابه خیلی از ما را حل کند.

پیشنهاد اصلی کتاب روی آوردن به مطالعه از روی هوس و نه دستورالعملهایی است که مثلن بارِ تکلیفِ خواندنِ صد و ده کتاب قبل از مرگ را روی دوش شما می‌گذارند. کتاب از خوانندگان دعوت می‌کند در خط سیر مطالعاتشان خودیاریگر و خودهدایتگر باشند و هرچه از آن لذت میبرند، بدون توجه به درجه فاخر بودن کتاب،  انتخاب کنند!

کمی بلاتکلیف میان جلبِ پسند جوانان و نوجوانان و حرف حساب زدن اشاره می‌کند «آنچه می‌خوانید و چطور خواندن آن است که اهمیت دارد، نه سرعتی که با آن کتاب را تمام می‌کنید. خواندن قرار است مواجهه با اذهان دیگر باشد…». قرار نیست خوانده باشیم که قرار است خواننده باشیم. نویسنده از ما دعوت می‌کند، در دنیای پر هیاهو و وزوز که مختص عصر ما نیست، تلاش کنیم قیفی از سکوت برای خودمان بسازیم، چون جهان هرگز این کار را برایمان نخواهد کرد.

جیکوب می‌گوید وقتی از روی هوس کتاب بخوانیم «دقت» و جذب خود خواهد آمد و با همکاری کتاب بر زمان غلبه خواهیم کرد. از ما می‌خواهد هوس را بدون شرم دنبال کنیم و از تضاهر اجتناب؛ وقت بگذاریم و اگر متن دشوار و عمیق است آهسته حرکت کنیم.  بخش‌های دشوار و غنی را بازخوانی و نشخوار کنیم تا راحت هضم شود و حرکت رو به جلویی داشته باشیم. (نویسنده معترف است که کتابها را باید طبقه بندی کرد بر اساس استفاده ای که از آنها می‌کنیم: اطلاعات، فهم، سرگرمی) چه به قول فرانسیس بیکن «بعضی کتابها را باید چشید، بعضی را باید بلعید و تعداد کمی را باید هضم کرد.»

راستش این است که من کلیت کتاب را دوست نداشتم و به نظرم زیاده ریاکارانه و متناقض بود. با اینحال برخی پاره‌هاش برایم واقعن جالب بود. مثل آنجا که از تشریفات کتاب‌خواندن ماکیاولی یا تاثیر کم بودن کتاب در دوره های گذشته و اثر آن بر اذهان بزرگی مانند آگوستین و اراسموس یاد کرده بود. جایی هم اشاره جالبی کرده بود به این که از وسوسه چندکارگی دست برداریم چرا که ثابت شده است: «هیچ کس عملاً چندکارگی نمی‌کند، در عوض، میان کارهای گوناگون در رفت و آمدیم و در هر لحظه مفروض تنها به یکی توجه می‌کنیم؛ تلاش برای چندکارگی منجر به وضعیت «توجه ناکامل مداوم» می‌شود؛ آنهایی که باور دارند چندکاره هایی متبحرند، بنابر احتمال در این کار بدتر از چیزی هستند که فکر می‌کنند». به نظرم باید این جمله را با آب طلا نوشت و داد دست زن‌هایی که از آرایشگاه و استخر گرفته تا دانشگاه و پژوهشگاه افتخار می‌کنند « من هم…هم…هم…هم…آخه می‌دونید، علم ثابت کرده ما زنا عکس مردا می‌تونیم همزمان چندتا کارو با هم انجام بدیم».

برای اطلاعات بیشتر

آلن جیکوب(1396). لذت خواندن در عصر حواس‌پرتی، ترجمه علی امیری، انتشارات ترجمان.

نوشتن دیدگاه

تاریخ مختصر اندیشه یا راهنمایِ جان به در بردن

ما خلاف درختان، صدف‌ها و خرگوش‌ها همواره دربارۀ رابطه خود با زمان می‌اندیشیم: دربارۀ اینکه یک ساعت بعد یا امروز بعدازظهر، یا سال بعد را چگونه بگذرانیم. و دیر یا زود، گاهی به دلیل رخ‌دادی ناگهانی که در سیر روزمرۀ زندگی ما وقفه ایجاد می‌کند، با این پرسش رو برو می‌شویم که به طور کلی با زندگی خود، با وقت خود چه می‌کنیم، چه باید می‌کردیم و چه باید بکنیم…

آدم باید به شهودش اعتماد کند برای خریدن کتاب. اگر کتابی شما را صدا می‌زند و به سمت خود می‌کشد حتمن بخریدش؛ حتی اگر اسمش تکراری باشد و قیافه‌اش در نگاه اول چنگی به دل نزند؛ حتی اگر اسمش تاریخ مختصر اندیشه باشد و نویسنده در مقدمه اعتراف کرده باشد آن را برای علاقمندان عادی فلسفه نوشته (آنها که مایلند اطلاعات عمومی‌ای درباره اینکه فلسفه چیست و به چه کار می‌آید داشته باشند)؛ حتی اگر ندانید نویسنده‌اش آقای لوک فری فیلسوف برجسته و بنامی است.

اینکه «برای آشنایی با فلسفه از کجا شروع کنیم؟»، بعد از «فلسفه به چه درد می‌خوره؟» و « فلسفه که بخونین چی می‌شین؟» متداول‌ترین سوالی است که از کسانی که نسبتی با فلسفه دارند پرسیده می‌شود و بعد تر خود آنها که در نسبت با فلسفه‌اند کرارن از خودشان خواهند پرسید. این پرسش‌ها در گذرنسل‌ تغییر نخواهد کرد و متعلق به جغرافیای خاصی نیست. اساتید ما به دانشجویان مشتاقی که از روی کنجکاوی در کلاس‌های ما شرکت می‌کردند بی‌خیال شدن/ دنیای سوفی/ سیر حکمت در اروپا را پیشنهاد می‌کردند. بعدتر کتابهای برایان مگی مثل مردان اندیشه/ سرگذشت فلسفه هم به پاسخ‌ها اضافه شد و اخیرن هم نظیر کتابهای آلن دوباتن. فکر کردم تاریخ مختصر اندیشه: راهنمای فلسفیِ زیستن هم از همین سنخ باشد. هم برای خریدنش مردد بودم و بعدتر، نظر به مقدمه متواضعانه و قدری دلسرد کننده‌اش، خواندنش را به تاخیر ‌انداختم. 

باری، کتاب را که دست گرفتم زمین نگذاشتم مبادا از خط سیر هیجان‌انگیز آن عقب بمانم. نویسنده همان ابتدا گِله می‌کند که یکی از اشتباهات اصلی در دنیای معاصر این است که فلسفه را به «تفکر نقادانه» فرو می‌کاهند، حال آنکه فلسفه «جان به در بردن» است. فلسفه یادگیری نترسیدن از چهره‌های مختلف مرگ و یادگیری پیروزی بر ابتذال زندگی روزمره است. مشکل انسان این است که خدا نیست. پس زوال می‌پذیرد. حیوان هم نیست، چون به زوال خود آگاه است و همین آگاهی، شوربختی بزرگ شرایط انسانی اوست و خاستگاه دین و فلسفه.

ادیان بزرگ با طلب تعبد و به شرط تسلیمِ آزاداندیشی وعده رستگاری دادند و مکاتب فلسفی با گرامی‌داشت عقلانیت و آزاداندیشی و بدون کمک خداوند مدعی نشان دادن راه رستگاری و برون رفت از این شرایط خطرناک شدند.

نویسنده در سراسر کتاب همین وعده را دنبال می‌کند و تغییر و تحولات آن را در طول زمان پی می‌گیرد. ابتدا «معجزه یونانی» را با تکیه و تاکید بر نگاه رواقیان و ایده نظم کیهانی می‌پرود. سپس در «پیروزی مسیحیت بر فلسفه یونانی» به لزوم شناخت مسیحیت و تاثیر شگرف آن بر تولد مفاهیمی چون برابری و کرامت انسانی می‌پردازد و در عین حال تغییر نگرش به مفهوم رستگاری انسان را نیز شرح می‌دهد. در «انسانگرایی یا تولد فلسفه مدرن» به انقلاب علمی و تنهایی انسانِ محروم از حمایت کیهان و خداوند اشاره می‌کند و فلسفه مدرن را در بافت این تنهایی و سرگردانی به تصویر می‌کشد. در این فصل اندیشه‌های دکارت، روسو و کانت و مقاومت اراده در برابر طبیعت برجسته می‌شود. بعد از آن در«پست مدرنیته: مورد نیچه» به چالش کشیده شدن مدرنیته را که گرچه از نظم کیهان و خدا عبور کرده بود توهمات جدید خود را تقدیس می‌کرد، بررسی می‌کند و شرح نسبتن مفصل و جذابی از اندیشه‌های نیچه در اختیار می‌گذارد. در نهایت «پس از شالوده شکنی: فلسفه معاصر» چنانکه از نامش پیداست به اندیشه‌های پسا نیچه‌ای می‌‍‌پردازد با محوریت هایدگر و هوسرل و آنچه پس از زلزله‌ای که نیچه انداخت در عالم اندیشه ایجاد شد.

فری در انتهای کتاب خود را شیفته مفهوم کانتی «وسعت اندیشه» معرفی می‌کند. وسعت اندیشه نه در دام شکاکیت اسیر است و نه به جزم اندیشی روی دارد. وسعت اندیشه از ما دعوت می‌کند حقایق جهانبینی‌های مختلف را درست و دقیق و مورد به مورد بشناسیم و آنچه را به نظرمان پذیرفتنیست در توسعه افق اندیشه خود به کار بندیم.

ممکن است با صفحات پایانی درباره وسعت اندیشه موافق باشید یا نباشید (چاره ایست که لوک فری آن را پیشنهاد می‌کند) ولی این چیزی از لطف کتاب کم نمی‌کند. کتابِ صاحبِ چشم‌اندازی که به شکل منظم، روان، تاحدی تکنیکی و تخصصی، طعنه‌زن و شوخ، سیر اندیشه‌های بشرِ عمدتن غربی را ژرفکاوری می‌کند. به نظرم مخاطب فارسی زبان آن همه اقشار تحصیلکرده با دانش مقدماتی، علایق و پرسشهای فلسفی‌اند. دانشجویان و دانش‌آموختگان فلسفه، هم به لحاظ روش و هم رویکرد آن را گیرا خواهند یافت. کتاب رغم جذابیت، آسان نیست و مطاله آن به دقت و تمرکز نیازدارد. ترجمه پاکیزه و روان است جز اینکه در سراسر کتاب با ترجمه «دموکراسی» به «مردم‌سالاری» مشکل داشتم؛ و این نکته کوچک که شاید بد نبود اگر اشاره می‌شد از میان هفت کتابی که نویسنده در انتها معرفی کرده برای مطالعه بیشتر، برگردان فارسی برخی موجود است.

برای اطلاعات بیشتر:

تاریخ مختصر اندیشه؛ راهنمای فلسفیِ زیستن، لوک فری، ترجمه افشین خاکباز، نشر نو.

از همین نویسنده:

انسان و خدا یا معنای زندگی، ترجمه عرفان ثابتی، نشر ققنوس.

نوشتن دیدگاه

کتاب ایوب

دوتایی دراز کشیده‌ایم توی تاریکی و به صدایِ خِر خِر کشیده شدن چرخ‌هایِ سطل زباله روی زمین گوش می‌کنیم. هر شب، هرشب ساعت یک، ده دقیقه اینطرف، ده دقیقه آنطرف، مرد باریک‌اندامی خرت خرت سطل زباله‌ یکی از مجتمع‌های بزرگ ته کوچه را تا سر کوچه می‌آورد. خالی می‌کند توی سطل زباله آهنی. با سروصدای کمتری بر می‌گرداند ته کوچه. صدای برگشتنش را در سکوت گوش می‌کنیم. بیرون هم ساکت می‌شود و سکوت کش می‌آید تا بالاخره می‌پرسم :«اگه بهت حق انتخاب می‌دادن که بین پیامبرای بنی‌اسرائیل انتخاب کنی، ترجیح می‌دادی جای کدومشون باشی؟» سکوتش را نمی‌شکند، ولی دستهاش را زیر سرش می‌گذارد و می‌فهمم که دارد فکر می‌کند. آب دهنش را یک جور صدا داری قورت می‌دهد و با تمسخر می‌گوید: «جای نوح…یه پاکسازی درست و حسابی… بیشعورهای جهان..همه را… بشوره ببره…» حرفش را قطع می‌کنم که « چه فایده! خدا بعدِ طوفان پشیمون می‌شه…می‌گه به نوح…می‌گه رنگین‌کمان نشان عهد بین من و تو باشه تا دیگه آدمها رو نابود نکنم… یهو عجیب لطیف می‌شه…فایده هم نداشته، می‌بینی که…». حرفی نمی‌زند و دوباره سکوت می‌شود. بعد انگار چیزی یادش آمده باشد می‌نشیند روی زمین کنارِ سرِ من و می‌پرسد: «توچی؟ تو دوست داشتی جای کدومشون باشی؟» همیشه از اینکه سوالم را به خودم برگردانند متنفر بوده‌ام. خیلی از آدمها وقتی سوالی می‌پرسند انتظار دارند تو هم همان را ازشان بپرسی تا به اصطلاح باب معاشرت یا گفتگو یا بحثی که خیال می‌کنند توش برنده‌اند را باز کنند. معمولن از روی عمد این کار را نمی‌کنم تا نه باب معاشرتی باز شود و نه بحثی…با نوک شصت پای راستم پای چپم را می‌خارانم و بی حوصله می‌گویم: «جای هیچ کدوم…اصلن پیامبر زن نداشتیم شکرِ خدا… منم که مردم داااار». ناامید دراز می‌کشد، بالش زیر سرش نیست. عکس من عادت ندارد به بالش. می‌گوید: «حالا منم جبرئیل نیستم که…مثلن…» می‌گویم: «می‌دونستی موسی از همون اول نمی‌خواسته پیامبری را قبول کنه؟ طفلی از همون اول هم به خدا میگه من لکنت دارم، ما رو بی‌خیال شو…بعدشم این بنی اسرائیل اونقدر اذیتش می‌کنن که بارها و بارها به خدا التماس می‌کنه…التماس می‌کنه… خدایا بار این قومت را از دوش من بردار…بیچاره…» حواسش به من نیست. حرفم را قطع می‌کند که «سلیمان چطوره؟ سلیمان عالیه…قدرت و شوکت و حکمت و…زبون حیوونا…باد به فرمانت…» چیزهای بیشتری توی ذهنش باشد انگار، با ذوق تکرار می‌کند «عالیه سلیمان!». می‌خندم: «می‌دونستی هزارتا زن داشته؟». این بار او می‌خندد. بد می‌خندد.  حسادت می‌کنم. می‌گویم: «آخرشم همونا از راه به درش می‌کنند و ازش می‌خوان برای خدایان اونام پرستشگاه بسازه و خدا خشمش می‌گیره و…ولی خدا سلیمان رو دوست داشته…از همون اول خدا خیلی دوستش داشته…» می‌پرسد: «الان کجایی؟» می‌گویم: «وسط کتاب ایوب موندم»  بلند می‌شود روی زانوهاش و چراغ را روش می‌کند. کتاب را برمی‌دارد و همانطور که عادتش است شروع می‌کند به نُچ نُچ‌های کشدار…«ببین چیکار کردی…اه…چرا اینقدر خط خطی و کثیف می‌کنی کتابها را…» جوابش را نمی‌دهم. خودش می‌داند که کتاب خودم است و هرکاری دلم بخواهد می‌کنم. کتاب ایوب را که باز می‌کند، مداد مارکر از زیرش می‌سُرد پایین. می‌گوید: «ایوبی تو؟» اهمیت نمی‌دهم به لحن پر از سرزنش‌اش و می‌گویم: «چراغ رو خاموش کن…سرم درد می‌کنه…» خودش را می‌زند به نشنیدن و کتاب را ورق می‌زند. آرام می‌گویم: «به هم نریز صفحات رو سرجدت»…انگشتش را گذاشته لای صفحه من. می‌گوید: «یعنی واقعن آدم کم تحمل و کم ظرفیت و … ناشکری مث تو می‌تونه یه لحظه هم خودشو با ایوب مقایسه کنه؟» بلند می‌شوم تا کتاب را از دستش بگیرم. جاخالی می‌دهد و بلند سطری که مارکر کشیده‌ام می‌خواند «اگر خدا کسی را مجروح کند، خودش هم جراحت او را می‌بندد» با تأسف می‌گوید «ای خدا … تو چه زخمی داری؟» ورق می‌زند و انگار دکلمه اجرا کند می‌خواند «انسان چه اهمیتی دارد که به او اینقدر توجه نشان می‌دهی؟ هر روز از او بازجویی می‌کنی و هر لحظه او را می‌آزمایی…نمی‌خواهی دمی آرامم بگذاری تا آب دهان خود را فرو برم؟». می‌نشینم روی زمین.  سکوت می‌کند و بعد از چند ثانیه با شیطنت: «ولی این تویی ها…» بلند می‌خواند: « و از هر چیزی که که می‌خورم، حالم به هم می‌خورد…ای کاش خدا آرزوی مرا براورده سازد و مرا بکشد و رشته زندگی مرا قطع کند… همین حرفای تویه‌…بذار مارکر بکشم…». خم می‌شود که مارکر را بردارد. جوابش را نمی‌دهم. دراز می‌کشم روی زمین و روتختی را از روی تخت بر می‌دارم و می‌اندازم روی چشم‌هام. صدای بستن کتاب و گذاشتنش سر میز را می‌شنوم. صدای کلید برق و دراز کشیدنش را. مطمئنم خط نکشیده توی کتاب من…خودم بعدن خط می‌کشم.

نوشتن دیدگاه

« Newer Posts · Older Posts »