Archive for یادداشت

در مهد که دایه ساقی‌اش بود٭

داشتم متنی میخواندم درباره دایه‌ها، زنانی که شیردادن و پرورش نوزاد را بر عهده می‌گیرند. نوشته بود مردم (طبعن ثروتمندان) به دلایل متعددی برای فرزندان خود دایه اختیار می‌کرده‌اند. واضح ترین دلیلْ مرگ‌ومیر فراوان مادران و کودکان بوده است. فرزندانِ بی‌مادر از یک طرف و آمار بالای تلفات در دوره نوزادی- که باعث می‌شد مادران (طبعن ثروتمندانشان) نخواهند به طفلی شیر دهند که احتمال مرگ و زندگی‌اش در یکسال نخست مساوی بوده است.  شیر دادن و مراقبت از کودک احساسات بسیار قدرتمندی میان کودک و مادر برقرار می‌کند که اگر نباشد مادر راحت‌تر با فقدان فرزند کنار می‌آید. در عین حال، مادرانی که به کودک شیر نمی‌داده‌اند می‌توانستند با سرعت بیشتری دوباره باردار شوند و این بارداری مجدد، اگر فرزند قبلی دختر بود اهمیت و اولویت بیشتری داشت. باز، توان بدنی آنها برای بارداری مجدد و مکرر کمتر تحلیل می‌رفت اگر خود مسئول شیردادن به کودک نبودند. دایه‌ها دو الی سه سال از همبستری با همسرانشان منع می‌شدند و همین حضور تضمین شده آنها، باعث می‌شد مادر از دسترس پدر خارج نشود. این امر یکی از دلایل حمایت مردان از حضور دایه بوده است.

 این باور که خلقیات مادر از طریق شیر به کودک منتقل می‌شود باعث شده در فرهنگ‌های مختلف فهرست‌های بالا بلندی درباره ویژگی‌های دایه خوب تنظیم شود. بخور و نخور ها و بکن و نکن‌های دایه زیادتر از سایر خدمه خانه بوده است. یونانیان دایه را از خوردن مشروبات الکلی منع می‌کردند و ایرانیان علاوه بر تغذیه خوب برایش پشمک و سوهان و باقلوا تجویز می‌کردند تا شازده خانم/شازده پسر شیر خوش عطر و طعم بخورند.  فهرست‌هایی درباره ویژگی‌های دایگان وجود داشته که ملیت، دین، طبقه اجتماعی(آزاد/برده بودن)، خلقیات، سن و سال و اندازه مناسب اندام‌های دایه را در آن مشخص کرده‌اند. (مثلن اینجا را ببینید)

معمولن دایه‌ها پسرها را در تمام دوران کودکی همراهی می‌کرده‌اند و در بسیاری فرهنگ‌ها همراه جهیزیه دختر با او به خانه شوهر می‌رفته‌اند. دایه کارگزاری فدایی و فرودست بوده که هر کاری برای کامروایی فرزندخوانده‌اش می‌کند. در اولین مواجهه به ذهن اینطور متبادر می‌شود که دایگان فرودستِ فرودستِ فرودستان بوده‌اند و کل هستی و وجودشان لغیره بوده است.

من و دایه‌ام اثر فریدا کالو

من و دایه‌ام اثر فریدا کالو

 اما این فقط یک روی سکه است. دایگی از معدود مشاغلِ آبرومندِ اختصاصی زنان در دنیای قدیم بوده. دایه به خصوصی‌ترین فضاها و روابط خانه نفوذ ‌کرده و در ضمن نفوذ پایداری بر فرزندخوانده خود داشته- فرزندی که عمومن از اعضای طبقات ثروتمند و قدرتمند جامعه بوده است. ظاهرن کل گفتمان حول شیر بها (پرداخت مزد در برابر کاری که مثل بسیاری کارهای دیگرْ تکلیف طبیعی و بی‌مزد مادر محسوب می‌شود) را مدیون همین دایگان هستیم. حضور دایه‌ها در داستانهای قدیمی بسیار پررنگ و کاملن فعالانه است. از دایه مکار و حیله‌گر گرفته (دایه ویس) تا دایه ناصح و دلسوز(دایه خسرو) تا دایه یاور و وفادار(دایه زلیخا) و البته دایه پرشیطنت و معشوق ( ابسال).٭٭ دایه در شعر فارسی مفهومی پر بسامد است که اغلب تیمارداری، مراقبت و تربیتش ستوده شده است. روزگار را همچون دایه دانسته‌اند و حتی با خداوند مقایسه شده (که هر چه بیشتر گریه کنی بیشتر شیر می‌دهد) و البته در مواردی به طعن مراقبی عاریه‌ای و سست‌مهر دانسته شده یا زندانبانی که تا از کودکی رها نشوی از بند او نخواهی رست…

دایگی رابطه‌ای بسیار خاص و عجیب است کاملن متفاوت از مادری! کاربردهای متفاوت و گاه کاملن متناقض این مفهوم در اشعار فارسی تأییدی بر این مدعاست. نزدیکی بسیار زیاد دو طرفِ رابطه و همزمان دوری بسیار زیاد آنها از هم، در عین رابطه بسیار متغیر و متناقض فرادستی/ فرودستی طرفین و مهر و عشقی که «ایجاد» می‌شود از جمله پیچیدگی‌های این ارتباط است که آن از هر گونه ارتباط مشابه خدایگان و بنده‌ای دور می‌کند.

 

٭ محتشم کاشانی

٭٭ مثلن اینجا را ببینید: «نقش دایه‌ها در ادبیات فارسی»

 

Advertisements

نوشتن دیدگاه

ایان مک‌یوئن

من هیچ وقت نتوانسته‌ام مثل پدرم باشم و حسرتش را خورده‌ام. نتوانسته‌ام بلافاصله بعد از یک اتفاق مهم یا حتی پیش پا افتاده بروم پشت میز و بنشینم سرکارهام انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. هر ساعتی، هرجایی، در هر شرایطی این توان را دارد که خودش و کارش را تحمیل کند به شرایط. ترمز قطار زندگی را بکشد؛ ریسه‌های چراغ‌های شادی/غم را خاموش/روشن کند؛ کاروان شتر اتفاقات را روی زمین بنشاند و به کارش برسد. ذهن من اما درست شبیه یک انبار بدون قفسه است که همه چیز توش با نظمی غیرمنطقی و خطرناک تلنبار شده ..یک دروازه بزرگ اینطرف است و دوتا پنجره کوچک آن‌طرف…کافیست لای در بازشود تا کورانی راه بیفتد از همه چیز و تا در را ببندم و خل‌ و خاک‌ها و خرده ریزهای شکسته از در هم ریختگی را از پنجره‌های کوچک بیرون بفرستم و آنچه نابود شده یا از زیر آمده بالا وارسی کنم از دو سه روز تا دو سه سال طول می‌کشد…

نوجوان که بودم  بابا مرا برده بود دکتر و دکتر یادم نیست چی بهم گفته بود که قاطی کرده بودم و تا برسیم خانه داشتم براش پرچانگی می‌کردم که این دکترِ فلان خیال میکند که فلان…نزدیک خانه سکوتش را شکست و فقط بهم گفت «چرا اینقدر درگیر می‌شی؟» و من خیلی یکه خوردم_ ولی اصلاح نشدم.

سالی که کنکور داشتیم بیشتر وقت مفیدم را می‌خوابیدم تا به آرامش برسم و بتوانم چند ساعتی به شکل موثر و عمیق و برنامه ریزی شده، آنطور که قلمچی توقع داشت، درس بخوانم…هیچ سالی به اندازه آن سال نخوابیدم تا بتوانم کنترل انبار ذهنم را به دست بگیرم.

از نوجوانی به جوانی و از جوانی به میانسالی رسیده‌ام و هنوز با رام و آرام کردن ذهنم مشکل دارم. بعد از هر مسئله غیرعادی، هر کار جدی، هر خبر تلخ، هر داغ، هر بگو مگوی خانوادگی، هرسفر، هر مهمانی، هر رفت، هر بازگشت و خلاصه هرچیزی که سکون انبار بی نظم مرا به هم بریزد نیاز دارم  از چند روز تا چند سال به خودم استراحت بدهم تا غبار فروبنشیند و برگردم روی ریل.

آدم‌ها راه‌های خودشان را دارند برای رام و آرام کردن ذهن. مثلن دوستی دارم که تا کاری شبیه خانه تکانی انجام ندهد ذهنش آرام نمی‌شود…اگر خانه‌اش تکانده باشد با سیم سینک را می‌سابد و با مسواک شیار بین کاشی‌های سرویس بهداشتی را تمیز می‌کند… عرق ریختن از کارهای یدی زهرِ وقایع را از تنش بیرون می‌کند… ولی من که کارِ خانه از مصیبتهام است نمی‌توانم با این روش آرام شوم…لازم دارم به نحوی در بیشترین سکون و سکوت ممکن به ورای نظم روزمره زندگی بروم. زمان زیادی ازم می‌گیرد و متوجهم که وقتم را به نصف یا حتی یک سوم آدمهایی مثل پدرم کاهش می‌دهد، ولی چاره دیگری نیافته‌ام هنوز براش (اگر می‌دانید راهنمایی‌ام کنید)…

در این میان هیچ چیز بیشتر از قصه‌های خوب طوفان ذهن مرا خاموش نمی‌کند و خب خیال می‌کنم به تعداد آدمها درک متفاوت وجود دارد از قصه خوب.

از سال گذشته با نویسنده فوق العاده‌ای آشنا شدم که هر داستانی از او خواندم یکبار دیگر حالم را نه بهتر که خوب کرده است: ایان مک‌یوئن(Ian McEwan) نویسنده انگلیسی. اول فیلم بچه در زمان (The Child in time) را دیدم که فیلمنامه‌اش اقتباس از رمانی به همین نام از او بود. فیلم را که دیدم به شدت تحت تاثیر داستانی قرار گرفتم که به نظرم جدی‌تر از فیلم آمد و درنیامده بود و واقعن هم چنین بود… با جستجوی مختصری فهمیدم این نویسنده رمانی دارد به نام آمستردام که برنده جایزه بوکر شده و به فارسی هم ترجمه شده است و همینطور داستانی به نام تاوان(Atonement) که ترجمه فارسی‌اش به جهت عدم اعمال ممیزی از بازار جمع شده. فیلم بسیار موفقی بر اساس رمان تاوان ساخته شده که پیدا کردنش سخت نبود و بعد رسیدم به داستان فوق‌العاده سگ‌های سیاه که آن هم به فارسی ترجمه شده و در نهایت نخستین داستان ایان با نام باغ سیمانی که ترجمه فارسی آن موجود است و فیلمش را هم ساخته‌اند (رمان خیالباف از همین نویسنده به فارسی ترجمه شده که نیافتمش)… این مدت هربار مغزم طوفانی شده یکی از اینها را یکنفس سرکشیده‌ام.

نمی‌توانم ادعا کنم رمان‌ها روان و خوش‌خوان هستند. طبعن ترجمه بودن کارها به روانی‌شان لطمه زده، ضمن اینکه خود داستان‌هام سخت‌اند و سخت پیش می‌روند، باید بدون عجله و با تامل باهاشان مواجه شد و زمان داد تا جابیفتند، ولی زحمت بی‌مزد نیستند…شما هرچقدر سینک را بسابی و راز درخشش سینک‌ات را  که استفاده از پودر رختشویی یا نوشابه سیاه باشد به دیگران نگویی دو روز بعد دوباره کدر می‌شود، ولی آرامشی که بعد از کنار آمدن با داستانهای نسبتن دشوار جناب ایان پیدا خواهی کرد به این راحتی از بین نمی‌رود- حتی اگر برای دیگران هم بگوییشان.

 

 

برای اطلاعات بیشتر کلیک کنید(املای فارسی نام نویسنده در کتابهای متفاوت یکی نیست):

آمستردام

تاوان (فیلم)

تاوان (رمان)

باغ سیمانی(رمان)

باغ سیمانی(فیلم)

بچه در زمان (فیلم)

سگ های سیاه

خیالباف

 

نوشتن دیدگاه

چگونه رنج بکشیم

الف- خیلی از ما آدم‌ها علاوه بر اینکه راحت با دنیا نمی‌سازیم، موجودات خود-درگیری هم هستیم.  به تجربه من خود-درگیرهای ذهنی بیشتر در رویاهامان نمود پیدا می‌کند وقتی ذهن می‌خواهد با ما حرف بزند و وقتی جسم‌مان با مادرگیر است با اقسام امراض و ابتلائات فیزیکی با ما حرف می‌زند. حتمن اینطور است که اینها به هم وصلند از راه غدۀ صنوبری دکارت مثلن یا هر مسیری که علمِ امروز ثابت کرده باشد؛ همانطور که خود-درگیری‌ها با دگر-درگیری‌ها مربوطند.

روان‌درمانگران و پزشکان سعی می‌کنند این گفت و شنودها را برای ما ترجمه و با دادن مشاوره و دارو مشکلات را حل کنند، ولی آیا می‌توانند؟ ما علاوه بر اینکه حیوانات خود-درگیری هستیم حیوانات منحصر به فردی هم هستیم…آیا ممکن است همه ذهن‌ها و جسم‌ها به یک زبانِ قابلِ ترجمه حرف بزنند یا زبانهایِ قابلِ تشخیص و طبقه‌بندی‌ای داشته باشند؟ به نظر من، محال است.

احتمالن قدم اول رنجور موفق بودن همین باشد؛ همین که بپذیریم ماهیت ما این است و همین است که هست.

ب- غربی‌ها یک گونه ادبی قدیمی دارند به نام تسلا ‌بخشی/خاطرنوازی نویسی (The Consolatio literary tradition) که با استفاده از قالب های ادبی گوناگون اعم از شعر و کتاب و نامه و خطابه و تنها با کلام و حرف (همان که خیال می‌کنیم باد هواست) سعی می‌کنند بدترین آلام بشر را تسلا دهند. تسلابخشی و خاطرنوازی در میان فلاسفه هم سنت دیرینه‌ایست که به نظر می‌رسد علاوه بر مشکلات بیرونی به تسلای خود-درگیری‌های ما هم کمک کند. سیسروی رواقی را به طور مشخص نخستین تسلابخش‌نویس می‌دانند.(اصولن مکتب رواقی از آغاز تا امروز الگوی موفقی ارائه کرده برای آرام/رام کردن آدم‌ها). همینطور کتاب تسلای فلسفه نوشته بوئتیوس و کتاب شهر بانوان کریستین دوپیزان (که هر دو به فارسی ترجمه شده) را هم می‌توان از نمونه‌های موفق تسلی بخشی‌نویسی در سده‌های میانه دانست. تصور کنید کریستین دوپپزان کتاب شهربانوان را در قرن پانزدهم میلادی و در مواجهه با زن‌ستیزی رایج در زمانه خودش می‌نویسد تا به خود و دیگر زنان آرامش و امید بدهد!

مجموع کارهای آلن دوباتن و پیش از او روانشناسان وجودی مانند رولو می و اروین یالوم را هم احتمالن بشود در همین گونه ادبی دسته بندی کرد.

د- موسسه آموزشی مدرسه زندگی که همین جناب آلن دوباتن آن را تاسیس کرده مجموعه کتابهای خودیاری منتشر می‌کند که نشرهنوز برگردان فارسی برخی از آنها را برعهده گرفته و کتابِ جالبِ چگونه رنج بکشیم نوشته کریستوفر همیلتون یکی از همین خودیارهاست. کتاب مقدمه و موخرۀ خوبی دارد و در مجموع چهار عامل مهم رنج آدم‌ها را بررسی می‌کند.

اولی رنج در خانواده است که عمدتن بر رنج فرزندان در ارتباط با والدین و اثرات منفی که در سراسر عمر بر آنها می‌گذارد تمرکز کرده چون «خانواده اغلب می‌تواند صحنه درگیری و خشونت باشد و بیشتر اتفاقاتی که در آن می افتد می‌تواند آنقدر دهشتناک و دردناک باشد که تا آخر عمر از آسیب روانی آن در امان نباشیم».

دومی رنج عشق است که بر عشق اروتیک تمرکز یافته و سوءتفاهم‌ها و تداخل‌های ناروای آن با عشق مسیحی که «عشق وسواس ذهنی همه ماست…و اگر می‌خواهیم صابون برخی سرخوردگی‌ها و دلسردی‌های عشق به تن مان کشیده نشود، بهتر است تا جایی که می‌توانیم درمورد اروس واقع بین باشیم».

دیگری مسئله بیماریست که به گواه مدارک و شواهد نویسنده«پذیرش ضعف می‌تواند قوی‌مان کند».

و در نهایت مرگ. با اینکه می‌دانیم واقعیت دنیا بسیار فراتر از تجربه ما از آن است، اما «از لحاظ پدیدار شناسی، برای آدم، تنها دنیایی که وجود دارد دنیای خودش است»…

پس از «تاملات نهایی» و در انتهای کتاب هم چندصفحه زیر عنوان «تمرین» گردآوری شده که کتاب‌ها و فیلم‌های مفیدِ مرتبط با هریک از موضوعات را کوتاه معرفی کرده است.

ه- گرچه این بُعد عامه پسند فلسفه و کلیشه‌های فریبنده آن را دوست ندارم، اما مشتری گاه گاه آنم و در هر حال موافقم که «رنجِ زندگیِ شما، منبعِ ارزشمندی از روشنگری است.»

برای اطلاعات بیشتر بنگرید به:

چگونه رنج بکشیم، 1396،کریستوفر همیلتون، ترجمه سما قرایی، نشر هنوز، ۱۸۰صفحه.

نوشتن دیدگاه

لیلا حساس است!

الف- طبیعی‌است که در یک جامعه سنتی، زنانی که به نحوی با مردان قدرتمند نسبت و بستگی پیدا کنند بیشتر دیده شوند/  زیر سایه سنگین آنان هرگز دیده نشوند. نمونه‌های فراوانی از این زنان در جامعه ما وجود دارد. در روزهای گذشته، بحث درباره سه تن از این زنان به سه دلیل متفاوت نقل شبکه‌های اجتماعی بود. لیلی گلستان دختر ابراهیم گلستان که در سخنرانی‌ای از همتش برای تغییر و ایستادن روی پای خود گفته بود، فاطمه صادقی دختر صادق خلخالی که در مصاحبه‌ای با مجله اندیشه پویا از پدرش سخن گفته بود و لیلا حاتمی دختر علی حاتمی که او نیز در مصاحبه‌ای در همان شماره از همان مجله از کارنامه‌اش حرف زده بود. به لیلی گلستان حمله شد که تو با استفاده از سرمایه اجتماعی و اقتصادی پدرت به همه جا رسیدی و حالا قدرناشناسانه و متبخترانه بر طبل «خواستم و شدم» می‌زنی؛ که خیلی ها خواستند و نشد؛ که اگر پدر و شوهرت نبودند تو نه می‌توانستی و نه می‌شدی و… فاطمه صادقی را نواختند که خواسته با بغض و نشان دادن چهره انسانی از پدرش او را تطهیر کند و… ولی مصاحبه لیلا حاتمی را تلطیف کرده و دست به دست می‌کردند. از یکی از دوستان سینما شناسمان که گزیده مصاحبه را منتشر می‌کرد پرسیدم «شما اصل مصاحبه را دیده‌اید؟ این همه خودشیفتگی و نگاه متفرعنانه از بالا به پایین آنقدر ناخوشایند است که آدم خیال می‌کند نشریه مزبور از روی شیطنت و برای تخریب آن را تعدیل نکرده است.» دوستان اما گفتند قدری خوشیفتگی برای کسی چون او طبیعی و به حق است و توضیح دادند لیلا شخصیت بسیار حساسی دارد و نباید بر بهترین بازیگر زن ایران خرده گرفت که مثلن چرا گفته در فیلمهای کیارستمی بازی نمی‌کردم چون کارگردان بزرگ اجازه نمی‌داد «من» دیده شوم یا بازی در ارتفاع پست را قبول نمی‌کردم چون باید با لهجه جنوبی حرف می‌زدم یا اگر فیلم من دیده نشد دلیلش بی‌فرهنگی مردم است …

ب- به شیوه تکه تکه شدن مصاحبه فاطمه صادقی و لیلا حاتمی نگاه کنید! از سوال و جواب درباره تاثیر شخصیت والدین بر فرزندان به این نتیجه رسیده‌اند که «فاطمه صادقی هم خودش را ژن برتر می‌داند!» ولی صحبت‌های خودستایانه لیلا حاتمی را اساسن حذف کرده‌اند چون «لیلا حساس است»

این ماهیت مجازستان است که هرکسی بتواند از ظن خود نقد و تحلیلی بنویسد و منتشر کند و منتشر کنند. هست و خوب است که باشد. باز  شان  و شخصیت این آدمها که از آنها حرف می‌زنیم هم خیلی متفاوت است، اما آیا من تنها هستم در این حس که بسیاری از اهالی مجازستان دارند از روی احساساتشان درباره ابراهیم گلستان و صادق خلخالی و علی حاتمی درمورد دخترانشان قضاوت می‌کند؟ درباره لیلی گلستان بی‌رحمند و درباره فاطمه صادقی بی‌انصاف، اما به لیلا حاتمی که می‌رسد…

ج- باری، همه این زنان باارزشند و برای آنچه هستند زحمت زیادی کشیده‌اند و می‌کشند. خیال نکنم نشسته باشند ببینند ما دربارۀ آنها چه می‌گوییم چون دست کم این سه تا آدمِ مشخص گرفتارتر از این حرفها هستند، اما بد نیست گاهی کلاه خودمان را قاضی کنیم در نقدهایی که می‌کنیم و ببینیم چه کسی را، چرا، در چه زمانه‌ای و به چه جرمی نقد می‌کنیم. تعداد زنان مولف ما در حوزۀ مطالعات تاریخی و سیاسی و جنسیتی به عدد انگشتان یک دست هم نیست. فاطمه صادقی یکی از برجسته‌ترین آنهاست. چندتا زن با توانمندی‌های لیلی گلستان و در قد و قواره او داریم در ایران؟ البته ظاهرن قدر لیلا حاتمی را می‌دانیم و اگر به یکی حتی حق نمی‌دهیم به عنوان یک دختر پدرش را دوست داشته باشد به دیگری حق می‌دهیم به عنوان یک زن هنرمند حساس و گزنده باشد…

د- در پست قبلی هم نوشته بودم که در جامعه‌ای که بیش از هرچیز برمدار شور و احساس و تعصب‌ و منافع فردی می‌گردد مگر می‌شود به نخ نازک منطق آویخت و مفاهمه ایجاد کرد. ولی خیال میکنم از اصحاب تحصیلکرده مجازستان بتوان توقع داشت در کنار این نقدهای احساسیِ آتشینِ پر از آب چشم  و گاه هتاکانه تلاش کنند اندیشه‌ها و احساسات دیگران را هم بفهمند و درک کنند. گرچه نقدهای منطقی راهگشایند ولی کاری که ما می‌کنیم تحمیل و تشدید سکوت و انزوا به شجاع‌ترین زنانیست که حاضرشدند خودشان، تجربه زیسته‌شان و خانواده‌شان را از زیر سایه پدران خارج کنند.

ه- صادقی اندیشمندی منتقد است و به هر دلیلی به اندیشه پویا و نحوۀ مصاحبه مریم شبانی اعتماد کرده و خواسته در زمانه‌‌ای که اصلن مد نیست، از خلخالی بگوید. ضمن اینکه او دختر خلخالیست پس روایتی دست اول و کاملن منحصر به‌فرد دارد. من البته امیدوارم او روزی با قلم و اندیشه پویای خودش از پدر بنویسد و به همه ما  که حتی اگر پدرمان در مناصب دولتی نبودند، جرات نکردیم به نزدیکترین دوستانمان بگوییم پدرمان روحانی است جسارت بدهد برای مداقۀ منصفانه، حرف زدن، نوشتن، نقد کردن و دیدن جنبه‌های مثبت و منفی از دریچه اندیشۀ امروز خودمان. مهمتر اینکه روایت کسانی چون اون -به جهت تخصص و تجربه شان- منبع باارزشی است برای نشان دادن روح زمانه و بستر و زمینه‌ای که مردم انقلابی ما در آن اندیشیدند، آنچه کاشتند و آنچه دیگران درو کردند…

 

Comments (2)

ما نیز مردمانیم

الف- روز گذشته در مراسمی که برای تجلیل از پرفسور مریم میرزاخانی برگزار شده بود شرکت کردم. مدیرِ آن زمان مدرسه فرزانگان (مدیر فعلی مجموعه منظومه خرد)، معلمان، دوستان و برخی علاقمندان او گرد هم آمده بودند و با حسن استفاده از حضور خانم مولاوردی سرِ درد دلشان باز شده بود از وضعیت بد آموزش و پرورش در ایران، افول مدارس فرزانگان، وضعیت بد اشتغال و زندگی نخبگان در ایران، مهاجرت مغزها، مشکل تابعیتِ فرزندانِ زنانی که چون مریم نخبه‌اند و با مردان خارجی ازدواج کرده‌اند… همه سرهایمان به تاسف تکان می‌خورد و در عین حال من احساس می‌کردم چقدر اشتباهی‌ام!

ب- دوره دبستان را در یکی از مدارس بسیار بزرگ، شلوغ و دو شیفتۀ شهر قم گذراندم. گاهی تا چهارنفر هم در یک نیمکت می‌نشستیم. محیط مدرسه سرد، خشن (خشونت واقعی) و کنترلگر بود. دوران راهنمایی را در شهرکرد و در مدرسه راهنمایی شاهد گذراندم که گرچه خلوتربود، اما محیط پر از اختناق و وحشتش که ناشی از بی-چارگی گردانندگان مدرسه در حل مسایلِ دخترانِ نوجوانِ اغلب بی پدر بود چنان تاثیر منفی بر همه ما داشت که خیال نمی‌کنم هیچ گاه رد آن از روح و روانمان پاک شود. دبیرستان را در مدرسه نمونه مردمی‌ای در اصفهان گذراندم که آنهم بسیار شلوغ و پرتراکم بود( فضای دبیرستانمان متاثر از اوضاع سیاسی  برای تنفس و فعالیت‌های دانش آموزی مساعدتر بود). برای پیش‌دانشگاهی به مدرسه فرهنگ رفتم که گرچه محیط آن خلوت تر و دانش آموزانش گزیده تر بودند فضای چندان سالمی نداشت. می‌خواهم بگویم مثل اغلب بچه‌های دیگر این مملکت مدرسه رفتم و برای همین هم در جمع آن همه آدم نخبه و المپیادی به حق احساس کردم اشتباهی‌ام…

این احساس را پیش‌تر هم داشته‌ام…وقتی که برای اولین بار در جمع دانشجویان دانشگاه تهران سرود دانشگاه تهران را شنیدم! (ما در دانشگاه بهشتی سرود نداشتیم) و بعدها وقتی اولویت و اعتبار عجیب و گاه بی وجه آنها را در قیاس با بقیه دیدم. باز زمان‌هایی که رفقای تهرانی دور هم جمع می‌شوند و از مدرسه حرف می‌زنند، هویت متمایزی که فارغ التحصیلان مدارس تیزهوشان و از آن بیشتر غیرانتفاعی‌های معروف (نوادگان جامعه تعلیمات اسلامی) برای خودشان قائلند و جمع‌ها و گعده‌هایی که دارند…البرز، نیکان، مفید، روزبه، سلام، روشنگر و…(هنوز درست اسمهاشان را یاد نگرفته‌ام) وقتی درباره سرمایه گذاری هریک از این مدارس روی تک تک بچه‌ها، غربال آنها در هر دوره، ورزش‌شان و زبان‌شان و دانشگاه‌شان و بعد کاریابی برایشان می‌شنوم احساس می‌کنم اشتباهی‌ام…

ج- نه اینکه خیال کنید وضعشان خیلی خوب است (آنها هم مثل نخبگان المپیادی در نوع خود شاکی اند) و نه اینکه خیال کنید به نظرم این مدرسه‌هایِ فوق العاده، بد هستند. نه، واقعن عالی‌اند و نمونه موفق تلاش غیردولتی برای اصلاح نقایص نظام آموزش. فقط وقتی به یاد می‌آورم چگونه درحالیکه ما به اجبار زمانه مشغول هرچیز حاشیه‌ای جز درس و مدرسه بودیم و تنها چیزی که برایمان مهم نبود روش آموزش زبان انگلیسی  بود در تهران چه خبر بوده است حس بدی پیدا می‌کنم. ما نوجوانانی بودیم که داشتیم زیربار سنگین ندامت از آنچه بودیم، آنچه انسان معمولن هست، له می‌شدیم و روزی ده بار به خاطر آن توبه می‌کردیم، آن وقت این همقطارهای برگزیده، متمول، ممتاز و توانای ما تنها فکر و ذکرشان «درس» و «در کنارش ورزش» بوده است. ( ظاهرن این مدارس باگزینش اولیه‌ای که انجام می‌دهند تنها از خانواده‌های مذهبی دانش آموز می‌گیرند – چه غرض از تشکیلشان «تولید» بچه مسلمان و تربیت مسئولان، همسران/مادرانِ مسئولان آینده است.)

د- باری، بحث اعطای تابعیت به فرزندان زنان نخبه که مطرح شده است و «چه خوب» و «خودش یک قدم است»  و «اصلاح تدریجی» و… هم‌حس هستم با همه زنان ایرانی‌ای که با مردان افغان یا عرب ازدواج کرده‌اند. نتوانسته‌اند برای کودکانشان تابعیت ایران بگیرند و درمانده‌اند در امورات جاری و درس و سواد بچه‌هایشان…

مطالب مرتبط

به افتخار دو چشم گودافتاده

فایل صوتی جلسه «خاموشی ذهنی زیبا» را در کانال تلگرام پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی بشنوید: @ihcss

 

Comments (2)

خواب اضطراب زن بودن

بیشتر سال‌های عمرم وقتی مضطرب بوده‌ام خواب امتحان دیده‌ام. امتحانم دیر شده. خواب مانده‌ام. کلاس را پیدا نمی‌کنم. در مدرسه گم شده‌ام. امتحانی را فراموش کرده‌ام…
چند سالی خواب‌های شرایط اضطرابم شد فرودگاه. دیر می‌رسیدم. پول نداشتم. نمی‌گذاشتند از گیت رد شوم…
حالا شده روسری! ساعت‌ها حبس می‌شوم در یک مغازه روسری فروشی! فروشنده اجازه نمی‌دهد بروم و هی روسری‌ها را باز می‌کند و ورق می‌زند و ورق می‌زند و ورق می‌زند…شلوغند؛ زشتند؛ پلنگی‌اند؛ مضطرب می‌شوم که مجبورم یکیشان را بخرم  تا ولم کنند…(توی خواب اصلن خنده دار نیست )

ایستاده‌ام وسط رگال‌های مانتو فروشی عریض و طویل و شلوغ که دوستان و همکارها معرفی کرده‌اند و مانتوها را نگاه می‌کنم. یا تنگند یا کوتاه یا آستین سه ربع دارند یا گل و تورشان زیاد است. شما می‌دانستید اغلب خانم‌هایی که در ادارات «مانتو اداری» می‌پوشند  مجبورند از گن استفاده کنند؟ من نمی‌دانستم. اولین بار جک بهم گفت. جک گفته «با تیپ کلفتی می‌روی سرکار… با این مانتوهای نخی‌ بچگانه‌ات»…
دوتا خانم کارمند باربی از جلوم عبور می‌کنند با مانتوهای سورمه‌ای به دستشان. به مانتوها نگاه می‌کنم و چشم می‌دوانم میان بقیه مشتری‌ها و انتخابهاشان. دوتا خانم برمی‌گردند. با تردید مانتوی دستشان را نگاه می‌کنم و می‌پرسم «اینها همه تنگ هستند؟» می‌گویند «آره» و می‌روند. آنکه گفت «آره» ته لهجه اصفهانی دارد. عین بچه‌‌ای که مادرش را گم کرده‌ بین رگال‌ها می‌چرخم و فکر می‌کنم نفس من بند می‌آید، چطور چهارزانو بنشینم روی صندلی… صدای باربی با لهجه اصفهانی از جایی پشت سرم می‌آید که به دوستش می‌گوید «اینا آزاد ترن…ببین زنِ را می‌بینی بهش بگیم…» در جا خشک می‌شوم و در ذهنم زنگ می‌زند خودِ «زنِ» گفتنش و طورِ «زنِ» گفتنش.

در مهمانی هستم. معذب. خانمی که تازه با هم آشنا شده‌ایم درحالیکه سعی می‌کند با من (که مثل جوجه جغد گوشه مبل خودم را جمع کرده‌ام) صمیمی شود خنده کنان می‌گوید «خب چه خبرا؟ تازگی بازار نرفتی؟ ظرف جدید چی اومده؟» … عرق می‌کنم و مثل احمق‌ها خجولانه می‌خندم… خسته‌شده‌ام. پریشانم و با وضعم کنار نمی‌آیم…در بحث درباره لباس و کیف و کفش، بحث درباره مزون، بحث درباره آرایشگاه، بحث درباره لوازم آرایش، بحث درباره آتلیه، بحث درباره مارک لباس زیر، بحث درباره شوهر، بحث درباره فنون دلبری، بحث درباره دستپخت کی بهتره، بحث درباره کی وسواسی‌تر و بشوربساب‌تره، بحث درباره زن‌های اصفهانی، بحث درباره اینکه ما کدوم رستورانها می‌ریم، بحث درباره خونه ما کجاها و ماشینمون چیا بوده، بحث درباره دوره چندمی بودن در مدرسه غیرانتفاعی معروفی که می‌رفته‌ام، بحث از ملک و املاک پدر یا پدرشوهر، بحث درباره خانواده شوهر، بحث درباره «ظرف»…در هیچ بحثی نمی‌توانم شرکت کنم و آنقدر اجتماعی نیستم که بحثی شکل دهم… در مواجهه با بچه‌ها نمی‌توانم احساساتی شوم، قربان صدقه در تکیه کلامهام نیست… اسم‌ها یادم نمی‌ماند…اسم بچه‌های دوست‌ و فامیل و آرایشگاه‌ها و فروشگاه‌ها و مارک‌ها و دکترها…شماره‌ها یادم نمی‌ماند، شماره رنگ‌ها و رژها…
بار اضطرابی را به دوش می‌کشم که هر روز سنگین‌تر می‌شود. نه باورهای انتزاعی و نه دلداری‌های مادرانه که «هر کسی ارزش‌های خودش را داره» کمک نمی‌کند. باورها و ارزش‌ها نمی‌تواند جلو به عرق نشستن پیشانی، فشرده شدن دندان‌ها یا انقباض عضلات را بگیرند. نمی‌توانند برای بی اثر کردن خیانتهای حقیر کاری کنند؛ برای غلبه بر انتقام‌جویی‌های رقت‌بار که یک عمر ، و حتی پس از مرگ، از بچه‌های طرف ادامه دارد، برای نادیده گرفتن نفرت‌های عمیقی که آنچنان پشت خنده و تعارف پنهان است که ممکن نیست تشخیصشان دهی مگر در ثانیه یا بزنگاهی برقی بزنند، برای رهایی از امواج تند و آنی /عمریِ احساساتِ متضادِ زن‌ها که آتش است…

 اطرافیانِ مهربان اضطراب‌ها را سرکوب/تحقیر می‌کنند ولی این کار چیزی از احساس معلولیتی که بقیه زن‌ها بهت می‌دهند کم نمی‌کند. در هر صورت زن هستی ولی لالی و لنگی و کوری و کری و شلخته‌ای و مشمئزکننده…
روان راه‌های خودش را دارد برای خلاصی. این می‌شود که اضطراب عقب می‌رود و جا خوش می‌کند در عمق، در رویاها با روسریِ طرح پلنگی…

Comments (7)

فروشنده :«آدمی» که به مرور «گاو» شد*

هشدار:امکان لو رفتن داستان فیلم.

614027_844

الف- نوشته‌های یک سایت سینمایی را مرور می‌کردم؛ با تماشاچیان مصاحبه کرده که «آیا فیلم فروشنده دربارۀ غیرت بود یا نه؟» اغلب گفته بودند «نه.»برخی گفته بودند «آری» و برخی اشاره کرده بودند «اتفاقن در ستایش غیرت یک آدم با غیرت وسط جامعه بی غیرتان بود». گزارش خواسته بود دفاع کند از فرهادی دربرابر موج هتاکی‌ها که او و فیلمش را متهم به … و ترویج بی‌غیرتی کرده بودند.

ب- عماد در ابتدای فیلم «آدم» است. فرهنگی، فهمیده، محبوب، هنرمند، توانا، شجاع، ساختارشکن. در جریان «تعرض» به همسرش و حواشی آن، رفته رفته همه آدمیت خود را از دست می‌دهد، تا آنجا که وقتی دستش به «متعرض» می‌رسد، یک لحظه در تخفیف و تحقیرِ فروشنده متعرض و درمانده شک نمی‌کند، چندبار مرد را تا آستانه مرگ می‌کشاند و در نهایت باعث مرگ فروشنده می‌شود. اینکه چه ایرادی هست اگر بیننده در نهایت چنین فهمی از «غیرت» را محکوم کند و چرا باید از آن تبری جست از نظر من عجیب است.

ج- فروشنده فیلمی است مردانه، من این را نه نقص که حسن فیلم می‌دانم.

د- فقط اینکه ما آنقدر که به عماد نزدیکیم و آشفتگی احساسی او را در مواجهه با ناامنی دنیای پیرامونش و در لحظه لحظه مواجهه اش با آثار به جا مانده از متعرض می‌بینیم با قربانی اصلی درگیر نیستیم. رعنا زخمی شده، تحقیر شده، به حریمش تعرض شده، شدیدن ترسیده، خوابش نمی‌برد، نمی‌تواند تنها بماند، در و همسایه او را برهنه دیده‌اند و ماجرایش را دوست و همکار شنیده‌اند. رعنا برای متوقف کردن این وضعیت حتی مایل نیست به پلیس شکایت کند؛ در عین اینکه فعالانه تلاش می‌کند سایه شوم این اتفاق را از سر زندگی شخصی و کاری‌اش دور کند. او هم درگیر آشفتگی احساسی شدیدی است که  نه فقط ما که حتی عماد هم زیاد با آن درگیر نیست(بخشی از آن احتمالا به دلیل محدودیتهای سینمای ماست).

ه- در صحنه‌های پایانی فیلم رعنا و عماد با فروشنده تنها هستند. او پیر و بیمار  در چنگشان است. عماد نمی‌تواند مرد را که کرارن عذرخواهی می‌کند رها کند و دست از تحقیرش بردارد. رعنا (قربانی‌ای که هم به نحو فیزیکی و هم روانی آسیب دیده) از عماد می‌خواهد که او را رها کند. با این که عصبی و ترسیده است سعی می‌کند به متعرض بدحال کمک کند و عماد را تهدید می‌کند تا ماجرا را برای همسر فروشنده تعریف نکند. مردانه بودن فیلم و اینکه ما درد و جراحت رعنا را چندان درک نکرده‌ایم باعث می‌شود «انسانیت» موجود در بخشش و رفتار او کمرنگ و تاحدی متاثر از عواطف آنی دیده شود. ما آنچنان که باید و شاید انتخاب او میان «آدم» بودن و «گاو» شدن را نمی‌بینیم در حالیکه با عماد تا پایان ماجرا و سقوطش به ته دره همراهیم.

و- فروشنده از جنبه‌هی گوناگون فیلم باارزشی است.

*اشاره به یکی از دیالوگهای فیلم:

-آقا یه آدم چطوری گاو می‌شه؟

+به مرور

مطالب مرتبط

درباره الی که نماینده ایران شد

Comments (1)

Older Posts »