Archive for یادداشت

ما نیز مردمانیم

الف- روز گذشته در مراسمی که برای تجلیل از پرفسور مریم میرزاخانی برگزار شده بود شرکت کردم. مدیرِ آن زمان مدرسه فرزانگان (مدیر فعلی مجموعه منظومه خرد)، معلمان، دوستان و برخی علاقمندان او گرد هم آمده بودند و با حسن استفاده از حضور خانم مولاوردی سرِ درد دلشان باز شده بود از وضعیت بد آموزش و پرورش در ایران، افول مدارس فرزانگان، وضعیت بد اشتغال و زندگی نخبگان در ایران، مهاجرت مغزها، مشکل تابعیتِ فرزندانِ زنانی که چون مریم نخبه‌اند و با مردان خارجی ازدواج کرده‌اند… همه سرهایمان به تاسف تکان می‌خورد و در عین حال من احساس می‌کردم چقدر اشتباهی‌ام!

ب- دوره دبستان را در یکی از مدارس بسیار بزرگ، شلوغ و دو شیفتۀ شهر قم گذراندم. گاهی تا چهارنفر هم در یک نیمکت می‌نشستیم. محیط مدرسه سرد، خشن (خشونت واقعی) و کنترلگر بود. دوران راهنمایی را در شهرکرد و در مدرسه راهنمایی شاهد گذراندم که گرچه خلوتربود، اما محیط پر از اختناق و وحشتش که ناشی از بی-چارگی گردانندگان مدرسه در حل مسایلِ دخترانِ نوجوانِ اغلب بی پدر بود چنان تاثیر منفی بر همه ما داشت که خیال نمی‌کنم هیچ گاه رد آن از روح و روانمان پاک شود. دبیرستان را در مدرسه نمونه مردمی‌ای در اصفهان گذراندم که آنهم بسیار شلوغ و پرتراکم بود( فضای دبیرستانمان متاثر از اوضاع سیاسی  برای تنفس و فعالیت‌های دانش آموزی مساعدتر بود). برای پیش‌دانشگاهی به مدرسه فرهنگ رفتم که گرچه محیط آن خلوت تر و دانش آموزانش گزیده تر بودند فضای چندان سالمی نداشت. می‌خواهم بگویم مثل اغلب بچه‌های دیگر این مملکت مدرسه رفتم و برای همین هم در جمع آن همه آدم نخبه و المپیادی به حق احساس کردم اشتباهی‌ام…

این احساس را پیش‌تر هم داشته‌ام…وقتی که برای اولین بار در جمع دانشجویان دانشگاه تهران سرود دانشگاه تهران را شنیدم! (ما در دانشگاه بهشتی سرود نداشتیم) و بعدها وقتی اولویت و اعتبار عجیب و گاه بی وجه آنها را در قیاس با بقیه دیدم. باز زمان‌هایی که رفقای تهرانی دور هم جمع می‌شوند و از مدرسه حرف می‌زنند، هویت متمایزی که فارغ التحصیلان مدارس تیزهوشان و از آن بیشتر غیرانتفاعی‌های معروف (نوادگان جامعه تعلیمات اسلامی) برای خودشان قائلند و جمع‌ها و گعده‌هایی که دارند…البرز، نیکان، مفید، روزبه، سلام، روشنگر و…(هنوز درست اسمهاشان را یاد نگرفته‌ام) وقتی درباره سرمایه گذاری هریک از این مدارس روی تک تک بچه‌ها، غربال آنها در هر دوره، ورزش‌شان و زبان‌شان و دانشگاه‌شان و بعد کاریابی برایشان می‌شنوم احساس می‌کنم اشتباهی‌ام…

ج- نه اینکه خیال کنید وضعشان خیلی خوب است (آنها هم مثل نخبگان المپیادی در نوع خود شاکی اند) و نه اینکه خیال کنید به نظرم این مدرسه‌هایِ فوق العاده، بد هستند. نه، واقعن عالی‌اند و نمونه موفق تلاش غیردولتی برای اصلاح نقایص نظام آموزش. فقط وقتی به یاد می‌آورم چگونه درحالیکه ما به اجبار زمانه مشغول هرچیز حاشیه‌ای جز درس و مدرسه بودیم و تنها چیزی که برایمان مهم نبود روش آموزش زبان انگلیسی  بود در تهران چه خبر بوده است حس بدی پیدا می‌کنم. ما نوجوانانی بودیم که داشتیم زیربار سنگین ندامت از آنچه بودیم، آنچه انسان معمولن هست، له می‌شدیم و روزی ده بار به خاطر آن توبه می‌کردیم، آن وقت این همقطارهای برگزیده، متمول، ممتاز و توانای ما تنها فکر و ذکرشان «درس» و «در کنارش ورزش» بوده است. ( ظاهرن این مدارس باگزینش اولیه‌ای که انجام می‌دهند تنها از خانواده‌های مذهبی دانش آموز می‌گیرند – چه غرض از تشکیلشان «تولید» بچه مسلمان و تربیت مسئولان، همسران/مادرانِ مسئولان آینده است.)

د- باری، بحث اعطای تابعیت به فرزندان زنان نخبه که مطرح شده است و «چه خوب» و «خودش یک قدم است»  و «اصلاح تدریجی» و… هم‌حس هستم با همه زنان ایرانی‌ای که با مردان افغان یا عرب ازدواج کرده‌اند. نتوانسته‌اند برای کودکانشان تابعیت ایران بگیرند و درمانده‌اند در امورات جاری و درس و سواد بچه‌هایشان…

مطالب مرتبط

به افتخار دو چشم گودافتاده

فایل صوتی جلسه «خاموشی ذهنی زیبا» را در کانال تلگرام پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی بشنوید: @ihcss

 

نوشتن دیدگاه

خودِ زن‌ها

از وقتی به یاد می‌آورم یکی از پاسخ‌های ثابت به اعتراضات متنوع زن‌ها این بود که «خودِ زن‌ها می‌خواهند/نمی‌خواهند…»: «خودِ زن‌ها به جوک‌های جنسی و تحقیر جنسیتی می‌خندند»؛ «خودِ زن‌ها از تعدد زوجات دفاع می‌کنند و برای پول حاضرند وارد زندگی زن‌های دیگر شوند»؛ «خودِ زن‌ها دشمن خودشان هستند-عروس‌ها و مادرشوهرها را ببین»؛ «خودِ زن‌ها به هر نوع تغییر یا اصلاح قانون معترضند»؛ «خودِ زن‌ها پسرهاشان راعزیزتر از دخترها بزرگ می‌کنند»؛ «خودِ زن‌ها علیه ورود دخترها به استادیوم‌های ورزشی تجمع کرده‌اند»؛ «خودِ زن‌ها بیش از همه به 2030 معترضند»؛ «خودِ زن‌ها و به خاطر درآوردن چشم زن‌ها فکر و ذکرشان تن و بدن و رنگ و دنگ و فنگ است»؛ «خودِ زن‌ها علاقه‌ای به مبارزات سیاسی ندارند»؛ «خودِ زن‌ها بیش از همه به هم حسادت می‌کنند و چشم ندارند پیشرفت هم را ببینند»؛ «خودِ زن‌ها پزشک و آشپز و آرایشگر مرد را بیشتر قبول دارند»؛ «خودِ زن‌ها می‌خواهند در خانه بمانند و کار نکنند و به بچه و زندگی برسند»؛«خود زن‌ها درس خواندن را هم برای پُز و شوهر و هرچیز بی ارتباط با درسی می‌خواهند»…خلاصه که آنچه هست و نیست دستپخت «خودِ زن‌هاست».

این پاسخ آسان و تکراری، که خالی از حقیقت هم نیست و تا دلتان بخواهد شاهد و مثال دارد، همیشه یک واقعیت ساده را نادیده می‌گیرد و آن این‌که دست کم در این دوره و زمانه نمی‌توانید به صرف ویژگی‌های فیزیکی مشابه جمع بزرگی از آدم‌ها را یک کاسه کنید  و برایشان قانون و قاعده کلی وضع کنید و درموردشان داوری کرده و حقوقی را ازشان بگیرید. ما گروه واحدی به نام «خودِ زن‌ها» نداریم. زن‌های سنتی داریم و زن‌های مدرن؛ زن‌های مذهبی داریم و زن‌های غیرمذهبی؛ زن‌های بسی بسیار زن داریم و زن‌های کمتر زن، زن‌های جاه طلب و مستقل داریم و زنان جاه ناطلب و وابسته، زن‌های متعصب داریم و زن‌های آزاد اندیش؛ زن‌های عاشق درس و علم و پژوهش داریم و زن‌های عاشق زندگی روزمره؛ زن‌های حسود داریم و زن‌های جسور، زن‌های بخیل و بدجنس داریم و زن‌های خیرخواه و گشاده‌دست؛ زن‌های خردمند داریم و زن‌های بی‌خرد؛ زن‌های عشق همسری و مادری داریم و زن‌های بی علاقه به همسری و مادری؛ زن‌های بسیار حساس و احساساتی داریم و زن‌های بسیار عاقل و مدبر؛ زن‌های کدبانو داریم و زن‌های ناکدبانو، زن‌های ورزشکار و ورزش دوست /هنرمند و هنر دوست/ دانشمند و دانش دوست داریم و زن‌های بی اعتنا به هنر و ورزش و دانش… نه اینکه بخواهم خوب و بد کرده باشم. می‌گویم زن‌ها متکثر هستند.

اگر این گوناگونی را بپذیریم و تلاش نکنیم تنوع را نابود کنیم. اگر نخواهیم جامعه همسان یا دو قطبی از زنان خوب و بد بسازیم (آنطور که بچه‌های چپ دست را با داغ و درفش مجبور می‌کرده‌اند با دست راست بنویسند) به واقعیت ساده دوم می‌رسیم و آن اینکه هیچ گروهی مسئول گروه دیگر نیست. نباید گروهی به‌خاطر گروه دیگر سرزنش شوند یا به‌خاطر آنها شرمنده باشند. نمی‌توانیم زنانی را که از پی حق و حقوق برابر هستند با این واقعیت تحقیر کنیم که بسیاری از دخترها برای هزاروسیصد و چندی سکۀ مهریه و عروسی آنچنانی حاضرند هرکاری بکنند، ولی اسم حق طلاق را نمی‌آورند.  حق نداریم آن‌ها که فکر و ذکر و لباسشان مثل ما/ اهل بیت ما نیست راه به راه «فاحشه» بنامیم و در مقابل باز نمی‌توانیم  آن‌ها را که شکل و فکر و لباسشان مثل ما نیست با اسامی/اشکال تحقیرآمیز مسخره کنیم و قسعلیعذا

زن‌هایی هستند که «عدالت جنسیتی» برایشان اولویت مبارزه در زندگیست است و زن‌هایی که«خرید لباس از مزونِ هنرپیشه‌ها»…این وجود دارند. می‌توانیم نقدشان کنیم، ولی نمی‌توانیم سرکوبشان کنیم و مدام سرکوفتشان بزنیم. ما هیچ وقت گروهی از مردان را مسئول گروه‌های دیگر نمی‌دانیم و هرگز گروهی از آنان را از حقوق حقۀ خود محروم نمی‌کنیم چون گروه‌های دیگری هستند که این حقوق برایشان مهم نیست یا از آن سواستفاده می‌کنند یا علیه آن شعار می‌دهند. آنها مجبور نیستند برای رفع ممنوعیت‌های غیرمنصفانه وظیفۀ محال و فرسایندۀ آگاه /دغدغه‌مند کردن قاطبه همجنسانشان را بر عهده بگیرند. کسی درباره همۀ آنها جوری تصمیم نمی‌گیرد/حکم نمی‌دهد که گویی به‌کل غایبند و صلاحیت مخاطب واقع شدن ندارند. بسیاری از زن‌ها  پزشک، مهندس، معمار، استاد دانشگاه، وکیل مجلس، فرماندار، معلم، ورزشکار، دانشمند، مدیر، نویسنده و… هستند. انسان‌هایی بسیار متفاوت با تصویر چلمن، خودقربانگر، نالان و نیمه روانی‌ای که سریال‌های تلویزیونی ما نمایش می‌دهند. آن‌ها هم بخشی از «خودِ زن‌ها» هستند که عزت و کرامتشان در شرایط گوناگون به پای «خودِ زن‌ها» قربانی شده است.

نوشتن دیدگاه

مدیر آپارتمانی که وبلاگ مرا می‌خواند

سالها قبل در طبقه چهارم یک آپارتمان چهار طبقه زندگی‌ می‌کردیم. من و جک قهرمان. چهل و چهارمتر با چهل و پنج تا پله. بدون آسانسور. بعد از چهارسال زندگی خوابگاهی هیچ کم از بهشت نداشت. آرام بودیم به حال خودمان. زمان متعلق به ما بود و مکان متعلق به ما بود و خودمان متعلق به خودمان بودیم و آسانترین کاردر تمام ساعات شبانه روز تمرکز برای کار بود. تنها صدای همسایه‌ها از سه تاری بود که پسر طبقه پایین می‌نواخت و اگر سرت را به زمین می‌چسباندی می‌شنید‌اش. از امتیازات آن آپارتمان یکی هم این بود که مدیر ساختمان وبلاگ مرا می‌خواند.

اینجا اما طبقه دومیم و بالای سر من زنی زندگی می‌کند که خیلی زندگی بلد است اما به گمانم وسواس دارد. هر  دو روز مبل‌هایش را روی زمین می‌کشد و جابه‌جا می‌کند. با دمپایی پاشنه‌دار در خانۀ بدون فرش راه می‌رود. هفته‌ای دوبار بالکنش را می‌شوید که آبش شره می‌کند در بالکن ما و اغلب صدای آهنگش به قدری بلند است که نه فقط در خانه ما که در کوچه هم طنین می‌اندازد. صبح اگر درخانه باشم از هماهنگی صدای دمپایی‌هاش با آهنگ می‌فهمم که می‌رقصد. بیشتر آخر هفته‌ها مهمان دارد. وقتی مهمان دارد تمام پنجره‌های خانه‌شان باز است و جوری می‌خندند که انگار دارند همدیگر را قلقلک می‌دهند…

چند وقت پیش سالگرد ازدواجش بود. از دم در تا بالا دو طرف راه پله ها را شمع وارمر گذاشته بود و آهنگ گذاشته بود و همه پنجره‌ها باز بود و بیشتر از ده نفر آدم با هم به زمین آنها و سقف ما پا می‌کوبیدند. ساعت یازده اس ام اس زدم که لطفن صدا را کم کنید. عصر فرداش مدیر آپارتمان زنگ زد به خانه ما و سراغ همسرم را گرفت. خانه نبود. مدیر گفت بگویید به من زنگ بزنند. گفتم و زنگ زده بود و مدیر گفته بود «به خانمتان بگویید مدارایشان را بیشتر کنند».‌

نوشتن دیدگاه

خواب اضطراب زن بودن

بیشتر سال‌های عمرم وقتی مضطرب بوده‌ام خواب امتحان دیده‌ام. امتحانم دیر شده. خواب مانده‌ام. کلاس را پیدا نمی‌کنم. در مدرسه گم شده‌ام. امتحانی را فراموش کرده‌ام…
چند سالی خواب‌های شرایط اضطرابم شد فرودگاه. دیر می‌رسیدم. پول نداشتم. نمی‌گذاشتند از گیت رد شوم…
حالا شده روسری! ساعت‌ها حبس می‌شوم در یک مغازه روسری فروشی! فروشنده اجازه نمی‌دهد بروم و هی روسری‌ها را باز می‌کند و ورق می‌زند و ورق می‌زند و ورق می‌زند…شلوغند؛ زشتند؛ پلنگی‌اند؛ مضطرب می‌شوم که مجبورم یکیشان را بخرم  تا ولم کنند…(توی خواب اصلن خنده دار نیست )

ایستاده‌ام وسط رگال‌های مانتو فروشی عریض و طویل و شلوغ که دوستان و همکارها معرفی کرده‌اند و مانتوها را نگاه می‌کنم. یا تنگند یا کوتاه یا آستین سه ربع دارند یا گل و تورشان زیاد است. شما می‌دانستید اغلب خانم‌هایی که در ادارات «مانتو اداری» می‌پوشند  مجبورند از گن استفاده کنند؟ من نمی‌دانستم. اولین بار جک بهم گفت. جک گفته «با تیپ کلفتی می‌روی سرکار… با این مانتوهای نخی‌ بچگانه‌ات»…
دوتا خانم کارمند باربی از جلوم عبور می‌کنند با مانتوهای سورمه‌ای به دستشان. به مانتوها نگاه می‌کنم و چشم می‌دوانم میان بقیه مشتری‌ها و انتخابهاشان. دوتا خانم برمی‌گردند. با تردید مانتوی دستشان را نگاه می‌کنم و می‌پرسم «اینها همه تنگ هستند؟» می‌گویند «آره» و می‌روند. آنکه گفت «آره» ته لهجه اصفهانی دارد. عین بچه‌‌ای که مادرش را گم کرده‌ بین رگال‌ها می‌چرخم و فکر می‌کنم نفس من بند می‌آید، چطور چهارزانو بنشینم روی صندلی… صدای باربی با لهجه اصفهانی از جایی پشت سرم می‌آید که به دوستش می‌گوید «اینا آزاد ترن…ببین زنِ را می‌بینی بهش بگیم…» در جا خشک می‌شوم و در ذهنم زنگ می‌زند خودِ «زنِ» گفتنش و طورِ «زنِ» گفتنش.

در مهمانی هستم. معذب. خانمی که تازه با هم آشنا شده‌ایم درحالیکه سعی می‌کند با من (که مثل جوجه جغد گوشه مبل خودم را جمع کرده‌ام) صمیمی شود خنده کنان می‌گوید «خب چه خبرا؟ تازگی بازار نرفتی؟ ظرف جدید چی اومده؟» … عرق می‌کنم و مثل احمق‌ها خجولانه می‌خندم… خسته‌شده‌ام. پریشانم و با وضعم کنار نمی‌آیم…در بحث درباره لباس و کیف و کفش، بحث درباره مزون، بحث درباره آرایشگاه، بحث درباره لوازم آرایش، بحث درباره آتلیه، بحث درباره مارک لباس زیر، بحث درباره شوهر، بحث درباره فنون دلبری، بحث درباره دستپخت کی بهتره، بحث درباره کی وسواسی‌تر و بشوربساب‌تره، بحث درباره زن‌های اصفهانی، بحث درباره اینکه ما کدوم رستورانها می‌ریم، بحث درباره خونه ما کجاها و ماشینمون چیا بوده، بحث درباره دوره چندمی بودن در مدرسه غیرانتفاعی معروفی که می‌رفته‌ام، بحث از ملک و املاک پدر یا پدرشوهر، بحث درباره خانواده شوهر، بحث درباره «ظرف»…در هیچ بحثی نمی‌توانم شرکت کنم و آنقدر اجتماعی نیستم که بحثی شکل دهم… در مواجهه با بچه‌ها نمی‌توانم احساساتی شوم، قربان صدقه در تکیه کلامهام نیست… اسم‌ها یادم نمی‌ماند…اسم بچه‌های دوست‌ و فامیل و آرایشگاه‌ها و فروشگاه‌ها و مارک‌ها و دکترها…شماره‌ها یادم نمی‌ماند، شماره رنگ‌ها و رژها…
بار اضطرابی را به دوش می‌کشم که هر روز سنگین‌تر می‌شود. نه باورهای انتزاعی و نه دلداری‌های مادرانه که «هر کسی ارزش‌های خودش را داره» کمک نمی‌کند. باورها و ارزش‌ها نمی‌تواند جلو به عرق نشستن پیشانی، فشرده شدن دندان‌ها یا انقباض عضلات را بگیرند. نمی‌توانند برای بی اثر کردن خیانتهای حقیر کاری کنند؛ برای غلبه بر انتقام‌جویی‌های رقت‌بار که یک عمر ، و حتی پس از مرگ، از بچه‌های طرف ادامه دارد، برای نادیده گرفتن نفرت‌های عمیقی که آنچنان پشت خنده و تعارف پنهان است که ممکن نیست تشخیصشان دهی مگر در ثانیه یا بزنگاهی برقی بزنند، برای رهایی از امواج تند و آنی /عمریِ احساساتِ متضادِ زن‌ها که آتش است…

 اطرافیانِ مهربان اضطراب‌ها را سرکوب/تحقیر می‌کنند ولی این کار چیزی از احساس معلولیتی که بقیه زن‌ها بهت می‌دهند کم نمی‌کند. در هر صورت زن هستی ولی لالی و لنگی و کوری و کری و شلخته‌ای و مشمئزکننده…
روان راه‌های خودش را دارد برای خلاصی. این می‌شود که اضطراب عقب می‌رود و جا خوش می‌کند در عمق، در رویاها با روسریِ طرح پلنگی…

Comments (6)

این مسئله

الف- متوجه هستم که آزار جنسی کلمه دقیق و حتی مناسبی نیست و مصادیق زیادی را دربر می‌گیرد اما، اینجا منظور از آزار جنسی هرگونه تماس با تن زنان است در مکانهای عمومی. تجربه بسیار آشنایی هم هست و مثل بسیاری از تجربیات مشترک زنانه اسم درست و درمانی ندارد. باری، در تشییع پیکر آقای هاشمی رفسنجانی ظاهرن «این مسئله» به شکل سازمان یافته‌ای رخ داده است. اول هرکسی خیال کرده خب همین است که همیشه هست. سکوت کرده، طرف را هل داده، کتک زده، خودش را کشیده‌ کنار و… بعد که زنان زیادی این تجربه را در فضای مجازی به اشتراک گذاشته‌اند به نظر عجیب آمده. یک کانال تلگرامی فراخوان داده و ادعا کرده بیش از صد تجربه دریافت کرده است…
و بعد چه شد؟ «گنده‌اش نکنید که مردم بترسند…»، «چیز خاصی نبوده و نباید آن گردهمایی عظیم و پر معنا را با این مسائل کوچک و جزئی تحت تاثیر قرار داد» یا از آن طرف«اینها چون عادت دارن هرکی از کنارشون رد میشه یه وری بهشون بره به بی توجهی ما گفتند آزار جنسی».
ب- من اولین بار که چنین تجربه‌ای داشتم نوجوان بودم. یکی از آن روزهای شلوغ مشهد به حرم امام رضا رفته بودیم و آنچه بر من در شلوغی و باز و بسته شدن درها قبل و بعد از نماز گذشت مدتها شوکه‌ام کرده بود. تجربه را در دفتر خاطراتم یادداشت کردم. چند ماه بعد، خاله مهربانم که عادت خیرخواهانۀ بی اجازه خواندن دفترخاطرات بچه‌ها را دارند آن را خواندند و در حضور مادرم مرا مواخذه کردند که این چرت و پرتها چیست که نوشتی و «اگر کسی اینها را بخونه خیال میکنه تو چطور دختری هستی!» و این هشدار تا سالها با من بود. در تمام سالهایی که با اتوبوس از اصفهان به تهران و از تهران به اصفهان می‌آمدم و در نمایشگاه کتاب و در تمام شلوغی‌های مکانهای مذهبی و غیرمذهبی و در خیابان و در اتوبوس و در مترو و در تاکسی… و واقعن «زجر» کشیدم از این شی شدگی!
ج- من آنها که از در انکار و تحقیر وارد شده‌اند را می‌فهمم. جای زن و جایگاه زن برای آنها از درودیوارِ پوسترهای سرشار از خلاقیتشان پیداست ولی این «حرفش را نزنید و حماسه به آن بزرگی را به ابتذال نکشید» نمی‌فهمم. این دوستان خود-همه-پنداری که همه چیز را به نفع خودشان مصادره می‌کنند و هر آنچه منافع کوچکشان را تحت الشعاع قرار دهد سرکوب و خاموش می‌کنند قرار است راه-گشای کدام امید و کدام آینده بهتر باشند؟ چرا توقع دارند وقتی به امنیت و کرامت گروهی بزرگ کوچکترین اهمیتی نمی‌دهند- و حتی دعوت به سکوتشان می‌کنند – آن گروه همواره حاضر و آماده برای حضور و فداکاری در راه مصالحی که آنان تشخیص می‌دهند باشد؟

این بی اعتنایی و عدم حساسیت نسبت به امنیت و سرکوب خواستِ کرامت روزی دامن همه ما را خواهد گرفت.

مرتبط

زن و مکان

مرکب مذکر

 

 

نوشتن دیدگاه

فروشنده :«آدمی» که به مرور «گاو» شد*

هشدار:امکان لو رفتن داستان فیلم.

614027_844

الف- نوشته‌های یک سایت سینمایی را مرور می‌کردم؛ با تماشاچیان مصاحبه کرده که «آیا فیلم فروشنده دربارۀ غیرت بود یا نه؟» اغلب گفته بودند «نه.»برخی گفته بودند «آری» و برخی اشاره کرده بودند «اتفاقن در ستایش غیرت یک آدم با غیرت وسط جامعه بی غیرتان بود». گزارش خواسته بود دفاع کند از فرهادی دربرابر موج هتاکی‌ها که او و فیلمش را متهم به … و ترویج بی‌غیرتی کرده بودند.

ب- عماد در ابتدای فیلم «آدم» است. فرهنگی، فهمیده، محبوب، هنرمند، توانا، شجاع، ساختارشکن. در جریان «تعرض» به همسرش و حواشی آن، رفته رفته همه آدمیت خود را از دست می‌دهد، تا آنجا که وقتی دستش به «متعرض» می‌رسد، یک لحظه در تخفیف و تحقیرِ فروشنده متعرض و درمانده شک نمی‌کند، چندبار مرد را تا آستانه مرگ می‌کشاند و در نهایت باعث مرگ فروشنده می‌شود. اینکه چه ایرادی هست اگر بیننده در نهایت چنین فهمی از «غیرت» را محکوم کند و چرا باید از آن تبری جست از نظر من عجیب است.

ج- فروشنده فیلمی است مردانه، من این را نه نقص که حسن فیلم می‌دانم.

د- فقط اینکه ما آنقدر که به عماد نزدیکیم و آشفتگی احساسی او را در مواجهه با ناامنی دنیای پیرامونش و در لحظه لحظه مواجهه اش با آثار به جا مانده از متعرض می‌بینیم با قربانی اصلی درگیر نیستیم. رعنا زخمی شده، تحقیر شده، به حریمش تعرض شده، شدیدن ترسیده، خوابش نمی‌برد، نمی‌تواند تنها بماند، در و همسایه او را برهنه دیده‌اند و ماجرایش را دوست و همکار شنیده‌اند. رعنا برای متوقف کردن این وضعیت حتی مایل نیست به پلیس شکایت کند؛ در عین اینکه فعالانه تلاش می‌کند سایه شوم این اتفاق را از سر زندگی شخصی و کاری‌اش دور کند. او هم درگیر آشفتگی احساسی شدیدی است که  نه فقط ما که حتی عماد هم زیاد با آن درگیر نیست(بخشی از آن احتمالا به دلیل محدودیتهای سینمای ماست).

ه- در صحنه‌های پایانی فیلم رعنا و عماد با فروشنده تنها هستند. او پیر و بیمار  در چنگشان است. عماد نمی‌تواند مرد را که کرارن عذرخواهی می‌کند رها کند و دست از تحقیرش بردارد. رعنا (قربانی‌ای که هم به نحو فیزیکی و هم روانی آسیب دیده) از عماد می‌خواهد که او را رها کند. با این که عصبی و ترسیده است سعی می‌کند به متعرض بدحال کمک کند و عماد را تهدید می‌کند تا ماجرا را برای همسر فروشنده تعریف نکند. مردانه بودن فیلم و اینکه ما درد و جراحت رعنا را چندان درک نکرده‌ایم باعث می‌شود «انسانیت» موجود در بخشش و رفتار او کمرنگ و تاحدی متاثر از عواطف آنی دیده شود. ما آنچنان که باید و شاید انتخاب او میان «آدم» بودن و «گاو» شدن را نمی‌بینیم در حالیکه با عماد تا پایان ماجرا و سقوطش به ته دره همراهیم.

و- فروشنده از جنبه‌هی گوناگون فیلم باارزشی است.

*اشاره به یکی از دیالوگهای فیلم:

-آقا یه آدم چطوری گاو می‌شه؟

+به مرور

مطالب مرتبط

درباره الی که نماینده ایران شد

Comments (1)

این ارزش‌ها که ارزش نیستند

یکی از دوستانم دخترک خردسالی دارد. تعریف می‌کرد مربی مهدکودکِ بچه گفته دختر شما با بچه‌های دیگر بازی نمی‌کند. یک گوشه می‌ایستد و با نگاه موشکافش رفتارهای بقیه بچه‌ها را تماشا و نقد می‌کند. طبعن مادر مغرور و مفتخر بود به رفتار کودکش که به شکل اعجاب آوری عاشق کتاب خریدن و شنیدن قصه‌های آنهاست و یاد گرفته درست چیست و غلط کجاست… اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که این بچه از همین الان نه نقد دیگران که رنج دادن خودش را شروع کرده!

تعداد زیادی از بچه‌های کودکی‌های ما کتاب‌خوان بودند. کتاب‌های داستانی با درون مایه‌های انقلابی و بعد هم جنگی… همیشه خون بر شمشیر و حق بر باطل و نور بر تاریکی و سپیدی بر سیاهی و مظلوم بر ظالم غلبه می‌کرد. غلط مشخص بود و درست  روشن. ما باید جلوی حرف زور مقاومت می‌کردیم؛ از خودمان می‌گذشتیم؛ از مظلوم دفاع می‌کردیم و پایدار می‌ماندیم تا از راه برسد «عدل وعده داده شده» و قس علیهذا.

من به باهوشی دختر دوستم نبودم و از سنین بسیار بالاتری شروع کردم به رصد رفتارهای بقیه، نقدشان و بنا بر آموزه‌ها، مقابله با ظلم و زور (که اغلب از جانب مدیر و ناظم و معلم‌ها -و بعد اساتید و روسا اعمال می‌شد) و دفاع از مظلوم، که معمولن همکلاسان سربه هوا یا ضعیف یا بازیگوشی را شامل می‌شد که مواخذه می‌شدند. زمانی که در مقطع راهنمایی تحصیل می‌کردم تلاش‌های پردامنه‌ای را برای مقابله با بی‌عدالتی، دفاع از مظلومان،  ارتقا فرهنگ مطالعه، بالا بردن اطلاعات عمومی و غنی سازی برنامه‌های صبحگاه مدرسه شروع کردم(!) که در اغلب موارد با مواخذه شدید اولیای مدرسه و احضار والدینم همراه بود. مبارزات من با عنوان دخالت در کار معلمان، «تعیین تکلیف» برای معلم‌ها، نشناختن حد خود، بی جهت سنگ این و آن را به سینه زدن، امانت دادن کتابهای غربی و نامناسب، ایستادن توی روی معلم‌ها و امثالهم محکوم می‌شد -گاهی هم به لطف خبرکشی‌های ایادی استکبار که جاسوس‌های مدیریت در هر کلاسی بودند(پس از عبور از کانال فهم دوستان) چیزهای دیگری به این اتهامات اضافه می‌شد. چه روزها که گریه کنان به خانه می‌آمدم، اما خللی در عزم راسخ من برای مبارزه با زورگویی معلم‌ها و کنترلگری و آزار ناظم و مدیر سنگدلمان و رفتارهای ضد بشری آنها (مثل گشتن کیفهای ما) ایجاد نمی‌شد!

روزهای پایانی سال سوم راهنمایی، ناظم خبیثمان مرا به یک کلاس خالی صدا کرد تا خصوصی با من حرف بزند. حالم را پرسید. دوتا قاب عینک نشانم داد تا نظر بدهم کدامش را بخرد. بعد هی از این در و آن در حرف زد و یک جورهایی گفت این چندسال خیلی اذیتت کردیم و خلاصه «حلال کن!» من…من… بعضم ترکید. دست‌‎هام را گرفتم جلوی صورتم و زار زدم؛ زار زدنی. ناظم ظالم بعد از اعتراف به ظلمش از من حلالیت می‌خواست و داشت کارهاش را توجیه می‌کرد! این دیگر کجای قصه بود! احساس کردم یه دریاچه اشک ریخته‌ام. دستم را از جلوی صورتم کنار بردم و ناگهان یک عالمه خون ریخت روی مقنعه و مانتوم. خانم ناظم حسابی ترسید. سمت آبخوری هدایتم کرد و رفت پنبه و دستمال بیاورد…همینطور که سربالا به سمت آبخوری می‌رفتم یکی از همکلاسی‌هام با تعجب و خنده نگاهی به مانتو و مقنعه خونیم کرد و گفت :«بالاخره کشتیش؟؟» هر دو خندیدیم…

مدرسه به قدری برایم حاشیه داشت که والدینم مرا برای مقطع دبیرستان به اصفهان و نزد پدر و مادربزرگم فرستادند، تلخی‌های ایام نوجوانی و جوانی گذشته است، اما آن روحیه تقابل افراطی همچنان در من باقیست در مواجهه و مقابله با غلط‌ها/ظلم‌ها (بهتر بگویم آنچه به نظرم ظلم می‌آید) آنهم در حالیکه همچنان و احتمالن همیشه هیچ کاری از دستم بر نیاید جز حرص خوردن و رنج بردن … رنجی کاملن بی دلیل و بی حاصل و امروز می‌توان بگویم اشتباه. من در مدرسه هم واقعن واقف نبودم به مشکلات مدیریت یک مدرسه راهنمایی دخترانه که نیمی از دانش‌آموزانِ تازه بالغ‌اش از پدر محروم بودند(مدرسه شاهد). ضمن این‌که نه مدیر و ناظم خشک مغز و بی سلیقه مدرسه حاکمان جبار بودند و نه دختران سربه هوا و بازیگوش قربانیان مظلوم. آن وسط اگر اختلالی هم بود، من بودم. از آن زمان تا امروز این داستان بارها و بارها در دانشگاه و محل کار تکرار شده است. ارزش‌های دوقطبی‌ام فرسنگ‌ها از من فاصله گرفته‌اند و انگیزه و علاقه‌ای برای اصلاح امور ندارم، اما همچنان به چشم دیگران نامنعطف،ایرادی، غرغرو و منفی بین هستم. تحمل زندگی یلخی و بی ضابطه آدمها با استاندارهای چندگانه را ندارم حتی اگر یکی از آنها باشم. اختلالی که تا امروز نتوانسته‌ام برطرفش کنم… این است که به نظرم می‌رسد بچه‌ها بیش از اینکه کتاب بخوانند بهتر است بازی کنند و تعامل را جای تنزه طلبی ناشی از زیاد کتاب خواندن/ دریک خانواده زیادی بافرهنگ بزرگ شدن/ فرق داشتن با بقیه (بهتر بودن) بیاموزند.

 

Comments (1)

Older Posts »