Archive for یادداشت

چراغ‌های رابطه

خودِ من تا پیش از اینکه خانواده را ترک کنم و به هند بروم درک چندان درستی از اهمیت و لزوم «ارتباط» نداشتم. خوانده بودم زنها ارتباطی‌اند(relational) و مردها عقلانی(rational) ولی از آن طرفش هم خوانده بودم هیچ نسبت مشخص و قاعده کلی وجود ندارد . در مریخ و هم در ونوس همه رقم آدمی پیدا می‌شود. بعدتر فهمیدم ماهیِ در آبی بودم که چون همیشه اطرافم پر از رابطه بوده هیچ وقت درک درستی از آن نداشته‌ام. دو اتفاق درک مرا از رابطه واقعن تغییر داد. یکی همانطور که اشاره کردم تجربه زندگی تنها در یک مملکت غریب و دومی ازدواج.
اولی بهم یاد داد و یادآوری کرد که «ارتباط» در معنای وسیع آن پدیده‌ای مهم، ریشه‌ای و اجتناب ناپذیر است. هرچقدر هم آدمهای مستقلی باشیم بازهم نیاز به ارتباط از نیازهای بنیادی ماست و دومی بهم یاد داد و یادآوری کرد فکر و فرهنگ ما چه درک بخیل، ضعیف و جنسیت‌زده‌ای از ارتباط دارد.
تجربه زیسته‌ام نشان داده زنها بیش از مردان به «ارتباط» اهمیت می‌دهند و برایش مایه می‌گذارند ولی معمولاً به دلایل مختلف بهره چندانی از ارتباطها نصیبشان نمی‌شود. روابط ما خیلی جدی و عمیق فاقد عقلانیت است و طبعن آنکه بیشتر به ارتباط «نیازمند» باشد بیشتر آسیب می‌بیند. «کسی/کسانی را داشتن» و «بودن با دیگری/دیگران» نیاز آدمهاست ولی وقتی پایه‌های منطقی آن که همان تجانس و اعتماد متقابل، مسئولیت‌پذیری متقابل، پرواداری متقابل است و… لق باشد، آنکه برای معناداری زندگی‌اش به وجود رابطه‌ها بیشتر نیازمند است، به نامتقابلش هم رضایت می‌دهد و خب نتیجه‌اش میشود رضایت دادن به استثمار! این شرایط بعد از ازدواج به مراتب دشوارتر می‌شود.
مثلن در جامعه ما عرف نیست زنان و مردان متاهل با مردان و زنانی غیر از همسر و اعضای خانواده ارتباط داشته باشند. حتی رابطه‌های دوستی با گروه همسالان و همدرسان هم به شدت تحت تاثیر وقتِ تنگ و اشتغال و محدودیتهای زمانی و مکانی آدمهای متاهل سست‌تر می‌شود و تنها مجرای ارتباط می‌شود همسر و خانواده/خانواده‌ها و البته ارتباط‌های خانوادگی ( گفتن ندارد که این اتفاق برای زن‌ها با قوت و قدرت بیشتری رخ می‌دهد)
و از نظر من هیچ چیز وحشتناکتر از این روابط خانوادگی نیست! ما در خانواده زاده شده‌ایم و خلاف دوستانمان، انتخابی درکار نبوده است. بنابراین، بسیار محتمل است که حرف یا دغدغه‌های مشترک چندانی وجود نداشته باشد. محوریت لعنتیِ همه مهمانی‌های خانوادگی غذاست! همه چیز حول محور غذا و پیش/پس غذاها می‌چرخد که طبعن بیشتر زحمتش بر عهده زن خانواده‌ است. دو روز و چهارپنج ساعت و دو روز زمان برای ایجاد محملی برای «رابطه» در جمع‌های نامتجانسی که، بنا به متوسط طبقه اجتماعی و تحصیلیِ اعضای آن، عمدتان به بازگو کردن محتواهای کانال‌های تلگرامی می‌گذرد تا «غذا(ها)» آماده و صرف شود و بعد به همان ادامه می‌یابد تا تمام شود(و همان بهتر که غیر این نباشد که روابط خانوادگی مستعد هزارجور سوتفاهم است)…
این سهم اغلب ماست از «رابطه» خاصه بعد از ازدواج!
این سال‌ها که می‌گذرد موضوع برایم مهم‌تر و حساس‌تر شده است. شما چه می‌کنید؟ آیا مثل برخی از دوستان من به انزوای خودخواسته تن داده‌اید؟ آیا مثل برخی دیگر حاضر شده‌اید برای خاطر «ارتباط» و برای خاطرخودتان/همسرتان/فرزندتان به ارتباط‌های پر از نابرابری، زحمت، دردسر و سوتفاهم خانوادگی بسنده کنید؟ روابط خانوادگی را اصلاح کرده‌اید؟ از چه الگوهای دیگری برای «رابطه» استفاده می‌کنید؟

Advertisements

نوشتن دیدگاه

لیلا حساس است!

الف- طبیعی‌است که در یک جامعه سنتی، زنانی که به نحوی با مردان قدرتمند نسبت و بستگی پیدا کنند بیشتر دیده شوند/  زیر سایه سنگین آنان هرگز دیده نشوند. نمونه‌های فراوانی از این زنان در جامعه ما وجود دارد. در روزهای گذشته، بحث درباره سه تن از این زنان به سه دلیل متفاوت نقل شبکه‌های اجتماعی بود. لیلی گلستان دختر ابراهیم گلستان که در سخنرانی‌ای از همتش برای تغییر و ایستادن روی پای خود گفته بود، فاطمه صادقی دختر صادق خلخالی که در مصاحبه‌ای با مجله اندیشه پویا از پدرش سخن گفته بود و لیلا حاتمی دختر علی حاتمی که او نیز در مصاحبه‌ای در همان شماره از همان مجله از کارنامه‌اش حرف زده بود. به لیلی گلستان حمله شد که تو با استفاده از سرمایه اجتماعی و اقتصادی پدرت به همه جا رسیدی و حالا قدرناشناسانه و متبخترانه بر طبل «خواستم و شدم» می‌زنی؛ که خیلی ها خواستند و نشد؛ که اگر پدر و شوهرت نبودند تو نه می‌توانستی و نه می‌شدی و… فاطمه صادقی را نواختند که خواسته با بغض و نشان دادن چهره انسانی از پدرش او را تطهیر کند و… ولی مصاحبه لیلا حاتمی را تلطیف کرده و دست به دست می‌کردند. از یکی از دوستان سینما شناسمان که گزیده مصاحبه را منتشر می‌کرد پرسیدم «شما اصل مصاحبه را دیده‌اید؟ این همه خودشیفتگی و نگاه متفرعنانه از بالا به پایین آنقدر ناخوشایند است که آدم خیال می‌کند نشریه مزبور از روی شیطنت و برای تخریب آن را تعدیل نکرده است.» دوستان اما گفتند قدری خوشیفتگی برای کسی چون او طبیعی و به حق است و توضیح دادند لیلا شخصیت بسیار حساسی دارد و نباید بر بهترین بازیگر زن ایران خرده گرفت که مثلن چرا گفته در فیلمهای کیارستمی بازی نمی‌کردم چون کارگردان بزرگ اجازه نمی‌داد «من» دیده شوم یا بازی در ارتفاع پست را قبول نمی‌کردم چون باید با لهجه جنوبی حرف می‌زدم یا اگر فیلم من دیده نشد دلیلش بی‌فرهنگی مردم است …

ب- به شیوه تکه تکه شدن مصاحبه فاطمه صادقی و لیلا حاتمی نگاه کنید! از سوال و جواب درباره تاثیر شخصیت والدین بر فرزندان به این نتیجه رسیده‌اند که «فاطمه صادقی هم خودش را ژن برتر می‌داند!» ولی صحبت‌های خودستایانه لیلا حاتمی را اساسن حذف کرده‌اند چون «لیلا حساس است»

این ماهیت مجازستان است که هرکسی بتواند از ظن خود نقد و تحلیلی بنویسد و منتشر کند و منتشر کنند. هست و خوب است که باشد. باز  شان  و شخصیت این آدمها که از آنها حرف می‌زنیم هم خیلی متفاوت است، اما آیا من تنها هستم در این حس که بسیاری از اهالی مجازستان دارند از روی احساساتشان درباره ابراهیم گلستان و صادق خلخالی و علی حاتمی درمورد دخترانشان قضاوت می‌کند؟ درباره لیلی گلستان بی‌رحمند و درباره فاطمه صادقی بی‌انصاف، اما به لیلا حاتمی که می‌رسد…

ج- باری، همه این زنان باارزشند و برای آنچه هستند زحمت زیادی کشیده‌اند و می‌کشند. خیال نکنم نشسته باشند ببینند ما دربارۀ آنها چه می‌گوییم چون دست کم این سه تا آدمِ مشخص گرفتارتر از این حرفها هستند، اما بد نیست گاهی کلاه خودمان را قاضی کنیم در نقدهایی که می‌کنیم و ببینیم چه کسی را، چرا، در چه زمانه‌ای و به چه جرمی نقد می‌کنیم. تعداد زنان مولف ما در حوزۀ مطالعات تاریخی و سیاسی و جنسیتی به عدد انگشتان یک دست هم نیست. فاطمه صادقی یکی از برجسته‌ترین آنهاست. چندتا زن با توانمندی‌های لیلی گلستان و در قد و قواره او داریم در ایران؟ البته ظاهرن قدر لیلا حاتمی را می‌دانیم و اگر به یکی حتی حق نمی‌دهیم به عنوان یک دختر پدرش را دوست داشته باشد به دیگری حق می‌دهیم به عنوان یک زن هنرمند حساس و گزنده باشد…

د- در پست قبلی هم نوشته بودم که در جامعه‌ای که بیش از هرچیز برمدار شور و احساس و تعصب‌ و منافع فردی می‌گردد مگر می‌شود به نخ نازک منطق آویخت و مفاهمه ایجاد کرد. ولی خیال میکنم از اصحاب تحصیلکرده مجازستان بتوان توقع داشت در کنار این نقدهای احساسیِ آتشینِ پر از آب چشم  و گاه هتاکانه تلاش کنند اندیشه‌ها و احساسات دیگران را هم بفهمند و درک کنند. گرچه نقدهای منطقی راهگشایند ولی کاری که ما می‌کنیم تحمیل و تشدید سکوت و انزوا به شجاع‌ترین زنانیست که حاضرشدند خودشان، تجربه زیسته‌شان و خانواده‌شان را از زیر سایه پدران خارج کنند.

ه- صادقی اندیشمندی منتقد است و به هر دلیلی به اندیشه پویا و نحوۀ مصاحبه مریم شبانی اعتماد کرده و خواسته در زمانه‌‌ای که اصلن مد نیست، از خلخالی بگوید. ضمن اینکه او دختر خلخالیست پس روایتی دست اول و کاملن منحصر به‌فرد دارد. من البته امیدوارم او روزی با قلم و اندیشه پویای خودش از پدر بنویسد و به همه ما  که حتی اگر پدرمان در مناصب دولتی نبودند، جرات نکردیم به نزدیکترین دوستانمان بگوییم پدرمان روحانی است جسارت بدهد برای مداقۀ منصفانه، حرف زدن، نوشتن، نقد کردن و دیدن جنبه‌های مثبت و منفی از دریچه اندیشۀ امروز خودمان. مهمتر اینکه روایت کسانی چون اون -به جهت تخصص و تجربه شان- منبع باارزشی است برای نشان دادن روح زمانه و بستر و زمینه‌ای که مردم انقلابی ما در آن اندیشیدند، آنچه کاشتند و آنچه دیگران درو کردند…

 

Comments (2)

تفاوت دستگاه ادراکی

چشم‌هایم نیم باز بود و یک کلمه درمیان می‌شنیدم دربارۀ کارش حرف می‌زند تا رسید به اینجا که از نظریه‌اش درباره «تفاوت دستگاه‌ ادراکی آدم‌ها» بگوید. زمینه کارِ ما مشترک نیست و همین باعث می‌شود اغلب صحبت‌های بالشی‌مان در خلال چُرت‌های مهربان طرف مقابل ادامه پیدا کند، گاهی اما بینش‌های جالبی همراه دارد: مثل همین «تفاوت دستگاه ادراک». داشت می‌گفت خیلی وقت‌ها با گروه‌هایی طرف هستیم که مطلقاً نمی‌فهمند ما چه می‌گوییم چون دستگاه ادراکی شان با ما متفاوت است و در مقابل هستند کسانیکه  با دو سه جلسه گفت و گو با آنها چنان مفاهمه‌ای شکل می‌گیرد که ناگفته حرفهای هم را می‌خوانیم و روی ریل دُرُست می‌سُریم. گروه دوم  را باید چسبید و با آنها پیش رفت تا به نتیجه رسید. آهی که از نهادم بلند شده بود کاملن هوشیارم کرد. پرسیدم خب «با گروه اول چه می‌کنید؟» توضیح داد کار خاصی نتوانسته‌ایم بکنیم…باید مدارا کرد. راست می‌گوید، واقعن نمی‌شود کاری کرد.

بیش از دوهزار سال قبل ارسطو سعی کرد مسیر درست اندیشه و درک را با منطق‌اش روشن کند و راه تشخیص صواب از خطا را نشان دهد (قبول دارم منطق و عقل انتزاعی به تنهایی کافی نیست، ولی شما هم قبول بفرمایید لباس این بحث‌هایِ جدید و جذاب که خودم هم به آن مشغولم قوارۀ تنِ جامعۀ احساسات زدۀ ما نیست). در جامعه‌ای که بیش از هرچیز برمدار شور و احساسات و تعصب‌ها و منافع فردی می‌گردد مگر می‌شود به نخ نازک منطق آویخت و مفاهمه ایجاد کرد؟

فرقی نمی‌کند در محیط‌های خصوصی کار کنید یا دولتی این «تفاوت دستگاه ادراکی» مانع اصلی پیشبرد هر کاریست. موضوع مشخصی مثل همین «مسائل زنان» را تصور کنید و تنوع عظیمی از دستگاه‌های ادراکی که دغدغه‌مندان مسائل زنان دارند( همینجا آنها که امرار معاششان از این راه است سوا می‌کنم). خاستگاه‌های اجتماعی و اقتصادی و مذهبی آدم‌ها، تحصیلاتشان و زمینه‌های مطالعاتی‌شان، تجربه زیست‌شان در خانواده و اجتماع، خاطرات تلخ و شیرین‌شان از بلوغ و بدن، ارتباط با جنس مخالف/موافق، ازدواج، مادری/پدری، دوستی و…باعث شده دستگاه ادراکی‌ای داشته باشند که مسائل زنان را تنها و تنها از همان راه‌های جنگلی و پر از تالاب و باتلاقی بفهمند که تجربه کردند. چنگ زدن به منطقی که پایش هیچ‌کجای تربیت و آموزش ما محکم نشده و تلاش برای ایجاد مفاهمه اشتباه مهلکیست که می‌تواند سال‌ها وقت و انرژی شما را تلف کند.

 

نوشتن دیدگاه

ما نیز مردمانیم

الف- روز گذشته در مراسمی که برای تجلیل از پرفسور مریم میرزاخانی برگزار شده بود شرکت کردم. مدیرِ آن زمان مدرسه فرزانگان (مدیر فعلی مجموعه منظومه خرد)، معلمان، دوستان و برخی علاقمندان او گرد هم آمده بودند و با حسن استفاده از حضور خانم مولاوردی سرِ درد دلشان باز شده بود از وضعیت بد آموزش و پرورش در ایران، افول مدارس فرزانگان، وضعیت بد اشتغال و زندگی نخبگان در ایران، مهاجرت مغزها، مشکل تابعیتِ فرزندانِ زنانی که چون مریم نخبه‌اند و با مردان خارجی ازدواج کرده‌اند… همه سرهایمان به تاسف تکان می‌خورد و در عین حال من احساس می‌کردم چقدر اشتباهی‌ام!

ب- دوره دبستان را در یکی از مدارس بسیار بزرگ، شلوغ و دو شیفتۀ شهر قم گذراندم. گاهی تا چهارنفر هم در یک نیمکت می‌نشستیم. محیط مدرسه سرد، خشن (خشونت واقعی) و کنترلگر بود. دوران راهنمایی را در شهرکرد و در مدرسه راهنمایی شاهد گذراندم که گرچه خلوتربود، اما محیط پر از اختناق و وحشتش که ناشی از بی-چارگی گردانندگان مدرسه در حل مسایلِ دخترانِ نوجوانِ اغلب بی پدر بود چنان تاثیر منفی بر همه ما داشت که خیال نمی‌کنم هیچ گاه رد آن از روح و روانمان پاک شود. دبیرستان را در مدرسه نمونه مردمی‌ای در اصفهان گذراندم که آنهم بسیار شلوغ و پرتراکم بود( فضای دبیرستانمان متاثر از اوضاع سیاسی  برای تنفس و فعالیت‌های دانش آموزی مساعدتر بود). برای پیش‌دانشگاهی به مدرسه فرهنگ رفتم که گرچه محیط آن خلوت تر و دانش آموزانش گزیده تر بودند فضای چندان سالمی نداشت. می‌خواهم بگویم مثل اغلب بچه‌های دیگر این مملکت مدرسه رفتم و برای همین هم در جمع آن همه آدم نخبه و المپیادی به حق احساس کردم اشتباهی‌ام…

این احساس را پیش‌تر هم داشته‌ام…وقتی که برای اولین بار در جمع دانشجویان دانشگاه تهران سرود دانشگاه تهران را شنیدم! (ما در دانشگاه بهشتی سرود نداشتیم) و بعدها وقتی اولویت و اعتبار عجیب و گاه بی وجه آنها را در قیاس با بقیه دیدم. باز زمان‌هایی که رفقای تهرانی دور هم جمع می‌شوند و از مدرسه حرف می‌زنند، هویت متمایزی که فارغ التحصیلان مدارس تیزهوشان و از آن بیشتر غیرانتفاعی‌های معروف (نوادگان جامعه تعلیمات اسلامی) برای خودشان قائلند و جمع‌ها و گعده‌هایی که دارند…البرز، نیکان، مفید، روزبه، سلام، روشنگر و…(هنوز درست اسمهاشان را یاد نگرفته‌ام) وقتی درباره سرمایه گذاری هریک از این مدارس روی تک تک بچه‌ها، غربال آنها در هر دوره، ورزش‌شان و زبان‌شان و دانشگاه‌شان و بعد کاریابی برایشان می‌شنوم احساس می‌کنم اشتباهی‌ام…

ج- نه اینکه خیال کنید وضعشان خیلی خوب است (آنها هم مثل نخبگان المپیادی در نوع خود شاکی اند) و نه اینکه خیال کنید به نظرم این مدرسه‌هایِ فوق العاده، بد هستند. نه، واقعن عالی‌اند و نمونه موفق تلاش غیردولتی برای اصلاح نقایص نظام آموزش. فقط وقتی به یاد می‌آورم چگونه درحالیکه ما به اجبار زمانه مشغول هرچیز حاشیه‌ای جز درس و مدرسه بودیم و تنها چیزی که برایمان مهم نبود روش آموزش زبان انگلیسی  بود در تهران چه خبر بوده است حس بدی پیدا می‌کنم. ما نوجوانانی بودیم که داشتیم زیربار سنگین ندامت از آنچه بودیم، آنچه انسان معمولن هست، له می‌شدیم و روزی ده بار به خاطر آن توبه می‌کردیم، آن وقت این همقطارهای برگزیده، متمول، ممتاز و توانای ما تنها فکر و ذکرشان «درس» و «در کنارش ورزش» بوده است. ( ظاهرن این مدارس باگزینش اولیه‌ای که انجام می‌دهند تنها از خانواده‌های مذهبی دانش آموز می‌گیرند – چه غرض از تشکیلشان «تولید» بچه مسلمان و تربیت مسئولان، همسران/مادرانِ مسئولان آینده است.)

د- باری، بحث اعطای تابعیت به فرزندان زنان نخبه که مطرح شده است و «چه خوب» و «خودش یک قدم است»  و «اصلاح تدریجی» و… هم‌حس هستم با همه زنان ایرانی‌ای که با مردان افغان یا عرب ازدواج کرده‌اند. نتوانسته‌اند برای کودکانشان تابعیت ایران بگیرند و درمانده‌اند در امورات جاری و درس و سواد بچه‌هایشان…

مطالب مرتبط

به افتخار دو چشم گودافتاده

فایل صوتی جلسه «خاموشی ذهنی زیبا» را در کانال تلگرام پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی بشنوید: @ihcss

 

Comments (2)

خودِ زن‌ها

از وقتی به یاد می‌آورم یکی از پاسخ‌های ثابت به اعتراضات متنوع زن‌ها این بود که «خودِ زن‌ها می‌خواهند/نمی‌خواهند…»: «خودِ زن‌ها به جوک‌های جنسی و تحقیر جنسیتی می‌خندند»؛ «خودِ زن‌ها از تعدد زوجات دفاع می‌کنند و برای پول حاضرند وارد زندگی زن‌های دیگر شوند»؛ «خودِ زن‌ها دشمن خودشان هستند-عروس‌ها و مادرشوهرها را ببین»؛ «خودِ زن‌ها به هر نوع تغییر یا اصلاح قانون معترضند»؛ «خودِ زن‌ها پسرهاشان راعزیزتر از دخترها بزرگ می‌کنند»؛ «خودِ زن‌ها علیه ورود دخترها به استادیوم‌های ورزشی تجمع کرده‌اند»؛ «خودِ زن‌ها بیش از همه به 2030 معترضند»؛ «خودِ زن‌ها و به خاطر درآوردن چشم زن‌ها فکر و ذکرشان تن و بدن و رنگ و دنگ و فنگ است»؛ «خودِ زن‌ها علاقه‌ای به مبارزات سیاسی ندارند»؛ «خودِ زن‌ها بیش از همه به هم حسادت می‌کنند و چشم ندارند پیشرفت هم را ببینند»؛ «خودِ زن‌ها پزشک و آشپز و آرایشگر مرد را بیشتر قبول دارند»؛ «خودِ زن‌ها می‌خواهند در خانه بمانند و کار نکنند و به بچه و زندگی برسند»؛«خود زن‌ها درس خواندن را هم برای پُز و شوهر و هرچیز بی ارتباط با درسی می‌خواهند»…خلاصه که آنچه هست و نیست دستپخت «خودِ زن‌هاست».

این پاسخ آسان و تکراری، که خالی از حقیقت هم نیست و تا دلتان بخواهد شاهد و مثال دارد، همیشه یک واقعیت ساده را نادیده می‌گیرد و آن این‌که دست کم در این دوره و زمانه نمی‌توانید به صرف ویژگی‌های فیزیکی مشابه جمع بزرگی از آدم‌ها را یک کاسه کنید  و برایشان قانون و قاعده کلی وضع کنید و درموردشان داوری کرده و حقوقی را ازشان بگیرید. ما گروه واحدی به نام «خودِ زن‌ها» نداریم. زن‌های سنتی داریم و زن‌های مدرن؛ زن‌های مذهبی داریم و زن‌های غیرمذهبی؛ زن‌های بسی بسیار زن داریم و زن‌های کمتر زن، زن‌های جاه طلب و مستقل داریم و زنان جاه ناطلب و وابسته، زن‌های متعصب داریم و زن‌های آزاد اندیش؛ زن‌های عاشق درس و علم و پژوهش داریم و زن‌های عاشق زندگی روزمره؛ زن‌های حسود داریم و زن‌های جسور، زن‌های بخیل و بدجنس داریم و زن‌های خیرخواه و گشاده‌دست؛ زن‌های خردمند داریم و زن‌های بی‌خرد؛ زن‌های عشق همسری و مادری داریم و زن‌های بی علاقه به همسری و مادری؛ زن‌های بسیار حساس و احساساتی داریم و زن‌های بسیار عاقل و مدبر؛ زن‌های کدبانو داریم و زن‌های ناکدبانو، زن‌های ورزشکار و ورزش دوست /هنرمند و هنر دوست/ دانشمند و دانش دوست داریم و زن‌های بی اعتنا به هنر و ورزش و دانش… نه اینکه بخواهم خوب و بد کرده باشم. می‌گویم زن‌ها متکثر هستند.

اگر این گوناگونی را بپذیریم و تلاش نکنیم تنوع را نابود کنیم. اگر نخواهیم جامعه همسان یا دو قطبی از زنان خوب و بد بسازیم (آنطور که بچه‌های چپ دست را با داغ و درفش مجبور می‌کرده‌اند با دست راست بنویسند) به واقعیت ساده دوم می‌رسیم و آن اینکه هیچ گروهی مسئول گروه دیگر نیست. نباید گروهی به‌خاطر گروه دیگر سرزنش شوند یا به‌خاطر آنها شرمنده باشند. نمی‌توانیم زنانی را که از پی حق و حقوق برابر هستند با این واقعیت تحقیر کنیم که بسیاری از دخترها برای هزاروسیصد و چندی سکۀ مهریه و عروسی آنچنانی حاضرند هرکاری بکنند، ولی اسم حق طلاق را نمی‌آورند.  حق نداریم آن‌ها که فکر و ذکر و لباسشان مثل ما/ اهل بیت ما نیست راه به راه «فاحشه» بنامیم و در مقابل باز نمی‌توانیم  آن‌ها را که شکل و فکر و لباسشان مثل ما نیست با اسامی/اشکال تحقیرآمیز مسخره کنیم و قسعلیعذا

زن‌هایی هستند که «عدالت جنسیتی» برایشان اولویت مبارزه در زندگیست است و زن‌هایی که«خرید لباس از مزونِ هنرپیشه‌ها»…این وجود دارند. می‌توانیم نقدشان کنیم، ولی نمی‌توانیم سرکوبشان کنیم و مدام سرکوفتشان بزنیم. ما هیچ وقت گروهی از مردان را مسئول گروه‌های دیگر نمی‌دانیم و هرگز گروهی از آنان را از حقوق حقۀ خود محروم نمی‌کنیم چون گروه‌های دیگری هستند که این حقوق برایشان مهم نیست یا از آن سواستفاده می‌کنند یا علیه آن شعار می‌دهند. آنها مجبور نیستند برای رفع ممنوعیت‌های غیرمنصفانه وظیفۀ محال و فرسایندۀ آگاه /دغدغه‌مند کردن قاطبه همجنسانشان را بر عهده بگیرند. کسی درباره همۀ آنها جوری تصمیم نمی‌گیرد/حکم نمی‌دهد که گویی به‌کل غایبند و صلاحیت مخاطب واقع شدن ندارند. بسیاری از زن‌ها  پزشک، مهندس، معمار، استاد دانشگاه، وکیل مجلس، فرماندار، معلم، ورزشکار، دانشمند، مدیر، نویسنده و… هستند. انسان‌هایی بسیار متفاوت با تصویر چلمن، خودقربانگر، نالان و نیمه روانی‌ای که سریال‌های تلویزیونی ما نمایش می‌دهند. آن‌ها هم بخشی از «خودِ زن‌ها» هستند که عزت و کرامتشان در شرایط گوناگون به پای «خودِ زن‌ها» قربانی شده است.

نوشتن دیدگاه

مدیر آپارتمانی که وبلاگ مرا می‌خواند

سالها قبل در طبقه چهارم یک آپارتمان چهار طبقه زندگی‌ می‌کردیم. من و جک قهرمان. چهل و چهارمتر با چهل و پنج تا پله. بدون آسانسور. بعد از چهارسال زندگی خوابگاهی هیچ کم از بهشت نداشت. آرام بودیم به حال خودمان. زمان متعلق به ما بود و مکان متعلق به ما بود و خودمان متعلق به خودمان بودیم و آسانترین کاردر تمام ساعات شبانه روز تمرکز برای کار بود. تنها صدای همسایه‌ها از سه تاری بود که پسر طبقه پایین می‌نواخت و اگر سرت را به زمین می‌چسباندی می‌شنید‌اش. از امتیازات آن آپارتمان یکی هم این بود که مدیر ساختمان وبلاگ مرا می‌خواند.

اینجا اما طبقه دومیم و بالای سر من زنی زندگی می‌کند که خیلی زندگی بلد است اما به گمانم وسواس دارد. هر  دو روز مبل‌هایش را روی زمین می‌کشد و جابه‌جا می‌کند. با دمپایی پاشنه‌دار در خانۀ بدون فرش راه می‌رود. هفته‌ای دوبار بالکنش را می‌شوید که آبش شره می‌کند در بالکن ما و اغلب صدای آهنگش به قدری بلند است که نه فقط در خانه ما که در کوچه هم طنین می‌اندازد. صبح اگر درخانه باشم از هماهنگی صدای دمپایی‌هاش با آهنگ می‌فهمم که می‌رقصد. بیشتر آخر هفته‌ها مهمان دارد. وقتی مهمان دارد تمام پنجره‌های خانه‌شان باز است و جوری می‌خندند که انگار دارند همدیگر را قلقلک می‌دهند…

چند وقت پیش سالگرد ازدواجش بود. از دم در تا بالا دو طرف راه پله ها را شمع وارمر گذاشته بود و آهنگ گذاشته بود و همه پنجره‌ها باز بود و بیشتر از ده نفر آدم با هم به زمین آنها و سقف ما پا می‌کوبیدند. ساعت یازده اس ام اس زدم که لطفن صدا را کم کنید. عصر فرداش مدیر آپارتمان زنگ زد به خانه ما و سراغ همسرم را گرفت. خانه نبود. مدیر گفت بگویید به من زنگ بزنند. گفتم و زنگ زده بود و مدیر گفته بود «به خانمتان بگویید مدارایشان را بیشتر کنند».‌

نوشتن دیدگاه

خواب اضطراب زن بودن

بیشتر سال‌های عمرم وقتی مضطرب بوده‌ام خواب امتحان دیده‌ام. امتحانم دیر شده. خواب مانده‌ام. کلاس را پیدا نمی‌کنم. در مدرسه گم شده‌ام. امتحانی را فراموش کرده‌ام…
چند سالی خواب‌های شرایط اضطرابم شد فرودگاه. دیر می‌رسیدم. پول نداشتم. نمی‌گذاشتند از گیت رد شوم…
حالا شده روسری! ساعت‌ها حبس می‌شوم در یک مغازه روسری فروشی! فروشنده اجازه نمی‌دهد بروم و هی روسری‌ها را باز می‌کند و ورق می‌زند و ورق می‌زند و ورق می‌زند…شلوغند؛ زشتند؛ پلنگی‌اند؛ مضطرب می‌شوم که مجبورم یکیشان را بخرم  تا ولم کنند…(توی خواب اصلن خنده دار نیست )

ایستاده‌ام وسط رگال‌های مانتو فروشی عریض و طویل و شلوغ که دوستان و همکارها معرفی کرده‌اند و مانتوها را نگاه می‌کنم. یا تنگند یا کوتاه یا آستین سه ربع دارند یا گل و تورشان زیاد است. شما می‌دانستید اغلب خانم‌هایی که در ادارات «مانتو اداری» می‌پوشند  مجبورند از گن استفاده کنند؟ من نمی‌دانستم. اولین بار جک بهم گفت. جک گفته «با تیپ کلفتی می‌روی سرکار… با این مانتوهای نخی‌ بچگانه‌ات»…
دوتا خانم کارمند باربی از جلوم عبور می‌کنند با مانتوهای سورمه‌ای به دستشان. به مانتوها نگاه می‌کنم و چشم می‌دوانم میان بقیه مشتری‌ها و انتخابهاشان. دوتا خانم برمی‌گردند. با تردید مانتوی دستشان را نگاه می‌کنم و می‌پرسم «اینها همه تنگ هستند؟» می‌گویند «آره» و می‌روند. آنکه گفت «آره» ته لهجه اصفهانی دارد. عین بچه‌‌ای که مادرش را گم کرده‌ بین رگال‌ها می‌چرخم و فکر می‌کنم نفس من بند می‌آید، چطور چهارزانو بنشینم روی صندلی… صدای باربی با لهجه اصفهانی از جایی پشت سرم می‌آید که به دوستش می‌گوید «اینا آزاد ترن…ببین زنِ را می‌بینی بهش بگیم…» در جا خشک می‌شوم و در ذهنم زنگ می‌زند خودِ «زنِ» گفتنش و طورِ «زنِ» گفتنش.

در مهمانی هستم. معذب. خانمی که تازه با هم آشنا شده‌ایم درحالیکه سعی می‌کند با من (که مثل جوجه جغد گوشه مبل خودم را جمع کرده‌ام) صمیمی شود خنده کنان می‌گوید «خب چه خبرا؟ تازگی بازار نرفتی؟ ظرف جدید چی اومده؟» … عرق می‌کنم و مثل احمق‌ها خجولانه می‌خندم… خسته‌شده‌ام. پریشانم و با وضعم کنار نمی‌آیم…در بحث درباره لباس و کیف و کفش، بحث درباره مزون، بحث درباره آرایشگاه، بحث درباره لوازم آرایش، بحث درباره آتلیه، بحث درباره مارک لباس زیر، بحث درباره شوهر، بحث درباره فنون دلبری، بحث درباره دستپخت کی بهتره، بحث درباره کی وسواسی‌تر و بشوربساب‌تره، بحث درباره زن‌های اصفهانی، بحث درباره اینکه ما کدوم رستورانها می‌ریم، بحث درباره خونه ما کجاها و ماشینمون چیا بوده، بحث درباره دوره چندمی بودن در مدرسه غیرانتفاعی معروفی که می‌رفته‌ام، بحث از ملک و املاک پدر یا پدرشوهر، بحث درباره خانواده شوهر، بحث درباره «ظرف»…در هیچ بحثی نمی‌توانم شرکت کنم و آنقدر اجتماعی نیستم که بحثی شکل دهم… در مواجهه با بچه‌ها نمی‌توانم احساساتی شوم، قربان صدقه در تکیه کلامهام نیست… اسم‌ها یادم نمی‌ماند…اسم بچه‌های دوست‌ و فامیل و آرایشگاه‌ها و فروشگاه‌ها و مارک‌ها و دکترها…شماره‌ها یادم نمی‌ماند، شماره رنگ‌ها و رژها…
بار اضطرابی را به دوش می‌کشم که هر روز سنگین‌تر می‌شود. نه باورهای انتزاعی و نه دلداری‌های مادرانه که «هر کسی ارزش‌های خودش را داره» کمک نمی‌کند. باورها و ارزش‌ها نمی‌تواند جلو به عرق نشستن پیشانی، فشرده شدن دندان‌ها یا انقباض عضلات را بگیرند. نمی‌توانند برای بی اثر کردن خیانتهای حقیر کاری کنند؛ برای غلبه بر انتقام‌جویی‌های رقت‌بار که یک عمر ، و حتی پس از مرگ، از بچه‌های طرف ادامه دارد، برای نادیده گرفتن نفرت‌های عمیقی که آنچنان پشت خنده و تعارف پنهان است که ممکن نیست تشخیصشان دهی مگر در ثانیه یا بزنگاهی برقی بزنند، برای رهایی از امواج تند و آنی /عمریِ احساساتِ متضادِ زن‌ها که آتش است…

 اطرافیانِ مهربان اضطراب‌ها را سرکوب/تحقیر می‌کنند ولی این کار چیزی از احساس معلولیتی که بقیه زن‌ها بهت می‌دهند کم نمی‌کند. در هر صورت زن هستی ولی لالی و لنگی و کوری و کری و شلخته‌ای و مشمئزکننده…
روان راه‌های خودش را دارد برای خلاصی. این می‌شود که اضطراب عقب می‌رود و جا خوش می‌کند در عمق، در رویاها با روسریِ طرح پلنگی…

Comments (7)

Older Posts »