Archive for یادداشت

قبل از اینکه شروع کنی تمام کن!

آن زمان که کتاب آداب روزانه؛ روز بزرگان چگونه شب می شود نوشته میسن کاری را خواندم،* برنامه ریزی سفت و سخت آدم بزرگ‌ها و پای‌بندی‌شان به روال/روند‌های روزانه توجهم را خیلی جلب کرد. از آن موقع تا امروز که پای‌بندی به برنامه‌ریزی منظم را به پیشانی ذهنم چسبانده‌ام، فهمیده‌ام که بزرگترین مشکل در پیشرفت کارهام ناتوانی در پایبندی به روال‌های روزانه بوده است و  بزرگترین مانع، بله بزرگترین مانع، حرف‌های تمام نشدنی و دردِ دل‌های حضوری و تلفنیِ اقوام و دوستان و همکاران و بعدش تنش ناشی از آنهاست که وقت مفید را تلف می‌کند! فقط خدا می‌داند در این ادارات چندهزار کلمه در روز حرف می‌زنیم و حرف می‌شنویم. نیاز عجیب و غریب و تشدید شونده‌ای وجود دارد برای حرف زدن و تخلیه تنش‌هایی که در دیگ کار و زندگیِ آدم‌های خسته، گم شده، عصبانی، متوهم یا هیجانی قُل قُل می‌خورد.

نه اینکه خودم آدم کم حرفی باشم. از وقتی که زهرا رفته و فاطمه رفته کسی نیست که حرفهام درباره یافته‌هایی که به هیجان می‌آوردم را بفهمد یا بهش اهمیت بدهد و ناخودآگاه ساکت‌تر شده‌ام. از وقتی ساکت‌تر شده‌ام هیاهوی جهان بیشتر توی ذوقم خورده و خجالت ‌کشیده‌ام! چه دوستان نجیبی داشته‌ام! چقدر وقت آدمها را تلف کرده‌ام! چه خودپرست بوده‌ام! چرا فکر نکردم حق ندارم از روح و روان اطرافیان برای خالی کردن اضافه بار روح و روان خودم استفاده کنم؟ چرا شک نکردم که دوستانم ممکن است علاقه‌ای به وراجی‌هایم نداشته باشند؟

روزهایی که هیچ کس نبود تا با او حرف بزنم رفتم سراغ راهکارهایی برای ساکت کردن خودم! مثل همین‌ که چهره مخاطب را رصد کنم موقع حرف زدن و تا نشانه ای از بی علاقگی یافتم سکوت کنم و یکه خوردم وقتی دریافتم  بهترین کار این است که قبل از اینکه مکالمه‌ای را شروع کنی تمامش کنی.

حالا که هیچ نیست دریافته‌ام که اصل بر این است که آدمها علاقه‌ای به شنیدن ندارند مگر خلافش ثابت شود. چرا هرگز نپرسیده بودم به چه دلیل باید علاقمند باشند؟!

فرایند ساکت کردن خودم خیلی نتیجه بخش بود، اما بقیه؟ این‌همه دقیقه و ساعت که تلف می‌شود را چگونه دریابم؟ چطور با آدمهایی که مثلِ منِ درگذشته هستند مواجه شوم تا تنها بگذارندم و هر شب نبینم که ام-روز هم چه بی برکت گذشت؟

نوشته بودند «شنونده خوبی باشید و نشان دهید موضوع را گرفته‌اید تا نیاز به شنیده شدن فرد زود برآورده شود و برود». اغلب موارد جواب نمی‌دهد.  نوشته بودند «با زبان بدن نشان دهید که بی‌علاقه‌اید به موضوع یا ادامه بحث». فایده ندارد. نوشته بودند «مودبانه عذرخواهی کنید و بگویید گرفتارید». شدنی نیست. نوشته بودند «برای مکالمه زمان تعیین کنید». رودربایستی اجازه نمی‌دهد! من که خودم می‌دانم آدمی که به هزار دلیل در معرض انفجار است اهمیتی به ادا و اصول و بی‌میلی مخاطب نخواهد داد. او باید آنقدر حرف بزند تا خالی شود.

راهی برا رها شدن از چنگال این مکالمات بی‌حاصل نیست مگر این توصیه ترسناک که «برای فرار از تلف شدن وقت در مواجهه با دوستان/همکاران پرحرف قبل از اینکه مکالمه را شروع کنید تمامش کنید.»

آنها که دچار خودشیفتگی گفت‌وشنودی (Conversational Narcissism) هستند به کنار(کسانیکه نه تنها از هر فرصتی برای صحبت درباره خودشان استفاده می‌کنند که به نحوی هنرمندانه هرکس هر چه می‌گوید را بلافاصله به خودشان ربط می‌دهند و بحث را پی می‌گیرند)، شما را نمی‌دانم ولی در جهان من که انگار حرف زدن روشی شده برای نشنیدن. از وقتی کمتر حرف می‌زنم عبور زمان را می‌شنوم.

کاش زهرا زودتر برگردد و فاطمه برگردد و نسرین‌ها برگردند و من برگردم!

 

* آداب روزانه؛ روز بزرگان چگونه شب می‌شود، نوشته میسن کاری، ترجمه مریم مومنی، نشر ماهی.

 

 

 

Advertisements

نوشتن دیدگاه

سندروم هندوانه شب یلدا

من با سندرم ملکه زنبور عسل(Queen bee syndrome) آشنا نبودم. سقف شیشه‌ای(glass ceiling)* را می‌شناختم و کف چسبنده(sticky floors)** را- ولی این یکی را از دوستم که دکترِ مدیریت منابع انسانی است یاد گرفتم. سندرم ملکه زنبور عسل وصف حال زنانی است که وقتی در موقعیت‌های ممتاز شغلی قرار می‌گیرند نسبت به زیردستانِ زن خود سختگیری بیشتری دارند، اجازه نمی‌دهند سایر زنان به موقعیت‌های ممتاز دست یابند و از کمک به آنها دریغ می‌کنند.

سندرم تزئین هندوانه شب یلدا را دیشب خودم ساختم،  شاید معادل خارجی داشته باشد که من نمی‌شناسم. شاید هم چون  بیشتر در فرهنگ ما رایج است معادل خارجی ندارد. سندرم تزئین هندوانه شب یلدا اشاره به تأکید بر الگوهای نقشی زنانه است وقتی توسط زنان فرهیخته و موفق و ممتاز جدی گرفته و بازتولید می‌شود. اشاره به مدیر ارشدی است که از فرق سر تا نوک پا را جراحی زیبایی کرده؛ پزشک جراحی است که خودش را هلاک کرده تا سفره‌های آنچنانی(همه هم دستپخت خودش) برای تولد فرزندانش بیندازد. دکتر فیزیک جوان و موفقییست که قبل از ازدواج، یکسال تمام وقت صرف جزئیات مراسم عروسی‌اش کرده… تایپیستی است که ناخن می‌کارد؛ زن تازه زایمان کرده‌ای‌است که به فاصله چند ساعت، بزک کرده و خندان جلوی عکاسان ظاهر می‌شود، هنرپیشه پر کاریست که شش فرزند دارد، تازه عروس دانشجو و شاغلی‌است که سحر بیدار می‌شود و قبل از رفتن به دانشگاه برای همسرش سفره صبحانه هفت رنگ می‌اندازد؛ عروسِ صاحب نوزاد مریضی است که تمام مدت مشغول برنامه ریزی برای تنظیم روابط با خانواده همسر و کم نیاوردن در رفت و آمدهاست… این زنان کوهنوردانی هستند که شاید با کفش پاشنه میخی روی صخره‌ها  برقصند، ولی قهرمان نیستند… شاید بگویید علاقه شخصی‌شان است آلامد بودن و داشتن چندین فرزند و روابط خانوادگی زیاد و گعده‌های دوستانه مفصل و پر تشریفات و درست کردن اقسام فینگر فودها و کیک‌های ماه‌گرد و صبحانه هفت رنگ و  سفره یلدا با هندوانه‌ تزیین شده و هیکل قشنگ و موی بلند …اصلن تجسم زنانگی و مادری و همسری‌اند آنچنان که در عالم مثل افلاطون هست …شاید بگویید به توی بی‌هنرِ تک بعدی که همان یک بعدت هم بی عمق است چه مربوط!

مادام که این رفتارها نمایش بیرونی نداشته باشند، واقعن به منِ نوعی ربطی ندارد، ولی وقتی به برکت عالم کوچک مجازی، و گل سر سبدش اینستاگرام، به هر طرف که رو کنیم با نمایش این کمال لایزال مواجه می‌شویم قضیه فرق می‌کند…چراکه دامن می‌زند به زیاد شدن انتظارات اطرافیان و جامعه …اگر از مادران ما که نسل انقلاب بودند توقع می‌رفت همزمان همسران و مادران و شاغلان و مبارزان خوبی باشند، امروز فشار شدید اجتماعی درباره ظاهر و زیبایی و همه‌کارگی هم به آن افزوده شده… مد، لاغری، جوانی، فینگرفود، عکاسی سالانه آتلیه بچه، کیک تولد عمه همسرجان، باله در آب بچه، مهمانی سالگرد ازدواج، کلاس موسیقی بچه و البته هندوانه تزئین شده سفره شب یلدا، … به نظرم در انتشار و ترویج این کارها نه تنها فضیلتی وجود ندارد که به لحاظ اخلاقی محل اشکال است… نه تنها محل اشکال است که از آنطرف اگر فضیلتی باشد در پنهان کردن این توانایی‌ها و هنرهاست برای پرهیز از ایجاد رنج مضاعف برای زنان و همسران و مادرانی که به لحاظ فیزیکی، اقتصادی و اجتماعی نمی‌توانند اینقدر کامل باشند و یا اگر بتوانند هم  دارند در برابر این کلیشه‌ها و گذاشتن بار بیشتر بر گرده زنان مقاومت می‌کنند.

 

*استعاره‌ای که  به موانع ناپیدایی اشاره می‌کند که اجازه نمی‌دهد افراد از سطح معینی در نظام سلسله مراتبی بالاتر روند.

** استعاره‌ای که در تکمیل سقف شیشه‌ای ساخته شده و به الگوهایی در ساختار اجتماعی/اقتصادی/ شغلی اشاره دارد که اجازه بالاتر رفتن از مشاغل خرد  را به زنان نمی‌دهد.

 

بعد التحریر:

بعد از نگارش این مطلب همان دوست دکترم این دو اصطلاح مرتبط با بحث را نیز به من معرفی کرد:

 اولی شبکه رفقای قدیمی/ پسران خوب (Old boy network)که به انحصارطلبی گروههایی از مردان اشاره دارد که از قدیم (مثلن دوره مدرسه) با هم بوده‌اند و وقتی به سمت‌های مدیریتی می‌رسند همچنان در حلقه بسته خود کار می‌کنند. نمونه‌ای که در ایران هم بی سابقه نیست: دانش‌آموختگان در مدارسی مانند نیکان و مفید و مثل آن.

دومی صخره شیشه‌ای(Glass cliff) که قرار دادن زنان در سمت‌های بالای مدیریتی است، درست در زمان و شرایطی که شانس پیروزی اندک و احتمال شکست در بالاترین حد است.

اطلاعات بیشتر درباره این اصطلاحات را اینجا و اینجا و اینجا  بخوانید.

Comments (2)

در مهد که دایه ساقی‌اش بود٭

داشتم متنی میخواندم درباره دایه‌ها، زنانی که شیردادن و پرورش نوزاد را بر عهده می‌گیرند. نوشته بود مردم (طبعن ثروتمندان) به دلایل متعددی برای فرزندان خود دایه اختیار می‌کرده‌اند. واضح ترین دلیلْ مرگ‌ومیر فراوان مادران و کودکان بوده است. فرزندانِ بی‌مادر از یک طرف و آمار بالای تلفات در دوره نوزادی- که باعث می‌شد مادران (طبعن ثروتمندانشان) نخواهند به طفلی شیر دهند که احتمال مرگ و زندگی‌اش در یکسال نخست مساوی بوده است.  شیر دادن و مراقبت از کودک احساسات بسیار قدرتمندی میان کودک و مادر برقرار می‌کند که اگر نباشد مادر راحت‌تر با فقدان فرزند کنار می‌آید. در عین حال، مادرانی که به کودک شیر نمی‌داده‌اند می‌توانستند با سرعت بیشتری دوباره باردار شوند و این بارداری مجدد، اگر فرزند قبلی دختر بود اهمیت و اولویت بیشتری داشت. باز، توان بدنی آنها برای بارداری مجدد و مکرر کمتر تحلیل می‌رفت اگر خود مسئول شیردادن به کودک نبودند. دایه‌ها دو الی سه سال از همبستری با همسرانشان منع می‌شدند و همین حضور تضمین شده آنها، باعث می‌شد مادر از دسترس پدر خارج نشود. این امر یکی از دلایل حمایت مردان از حضور دایه بوده است.

 این باور که خلقیات مادر از طریق شیر به کودک منتقل می‌شود باعث شده در فرهنگ‌های مختلف فهرست‌های بالا بلندی درباره ویژگی‌های دایه خوب تنظیم شود. بخور و نخور ها و بکن و نکن‌های دایه زیادتر از سایر خدمه خانه بوده است. یونانیان دایه را از خوردن مشروبات الکلی منع می‌کردند و ایرانیان علاوه بر تغذیه خوب برایش پشمک و سوهان و باقلوا تجویز می‌کردند تا شازده خانم/شازده پسر شیر خوش عطر و طعم بخورند.  فهرست‌هایی درباره ویژگی‌های دایگان وجود داشته که ملیت، دین، طبقه اجتماعی(آزاد/برده بودن)، خلقیات، سن و سال و اندازه مناسب اندام‌های دایه را در آن مشخص کرده‌اند. (مثلن اینجا را ببینید)

معمولن دایه‌ها پسرها را در تمام دوران کودکی همراهی می‌کرده‌اند و در بسیاری فرهنگ‌ها همراه جهیزیه دختر با او به خانه شوهر می‌رفته‌اند. دایه کارگزاری فدایی و فرودست بوده که هر کاری برای کامروایی فرزندخوانده‌اش می‌کند. در اولین مواجهه به ذهن اینطور متبادر می‌شود که دایگان فرودستِ فرودستِ فرودستان بوده‌اند و کل هستی و وجودشان لغیره بوده است.

من و دایه‌ام اثر فریدا کالو

من و دایه‌ام اثر فریدا کالو

 اما این فقط یک روی سکه است. دایگی از معدود مشاغلِ آبرومندِ اختصاصی زنان در دنیای قدیم بوده. دایه به خصوصی‌ترین فضاها و روابط خانه نفوذ ‌کرده و در ضمن نفوذ پایداری بر فرزندخوانده خود داشته- فرزندی که عمومن از اعضای طبقات ثروتمند و قدرتمند جامعه بوده است. ظاهرن کل گفتمان حول شیر بها (پرداخت مزد در برابر کاری که مثل بسیاری کارهای دیگرْ تکلیف طبیعی و بی‌مزد مادر محسوب می‌شود) را مدیون همین دایگان هستیم. حضور دایه‌ها در داستانهای قدیمی بسیار پررنگ و کاملن فعالانه است. از دایه مکار و حیله‌گر گرفته (دایه ویس) تا دایه ناصح و دلسوز(دایه خسرو) تا دایه یاور و وفادار(دایه زلیخا) و البته دایه پرشیطنت و معشوق ( ابسال).٭٭ دایه در شعر فارسی مفهومی پر بسامد است که اغلب تیمارداری، مراقبت و تربیتش ستوده شده است. روزگار را همچون دایه دانسته‌اند و حتی با خداوند مقایسه شده (که هر چه بیشتر گریه کنی بیشتر شیر می‌دهد) و البته در مواردی به طعن مراقبی عاریه‌ای و سست‌مهر دانسته شده یا زندانبانی که تا از کودکی رها نشوی از بند او نخواهی رست…

دایگی رابطه‌ای بسیار خاص و عجیب است کاملن متفاوت از مادری! کاربردهای متفاوت و گاه کاملن متناقض این مفهوم در اشعار فارسی تأییدی بر این مدعاست. نزدیکی بسیار زیاد دو طرفِ رابطه و همزمان دوری بسیار زیاد آنها از هم، در عین رابطه بسیار متغیر و متناقض فرادستی/ فرودستی طرفین و مهر و عشقی که «ایجاد» می‌شود از جمله پیچیدگی‌های این ارتباط است که آن از هر گونه ارتباط مشابه خدایگان و بنده‌ای دور می‌کند.

 

٭ محتشم کاشانی

٭٭ مثلن اینجا را ببینید: «نقش دایه‌ها در ادبیات فارسی»

 

نوشتن دیدگاه

ایان مک‌یوئن

من هیچ وقت نتوانسته‌ام مثل پدرم باشم و حسرتش را خورده‌ام. نتوانسته‌ام بلافاصله بعد از یک اتفاق مهم یا حتی پیش پا افتاده بروم پشت میز و بنشینم سرکارهام انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. هر ساعتی، هرجایی، در هر شرایطی این توان را دارد که خودش و کارش را تحمیل کند به شرایط. ترمز قطار زندگی را بکشد؛ ریسه‌های چراغ‌های شادی/غم را خاموش/روشن کند؛ کاروان شتر اتفاقات را روی زمین بنشاند و به کارش برسد. ذهن من اما درست شبیه یک انبار بدون قفسه است که همه چیز توش با نظمی غیرمنطقی و خطرناک تلنبار شده ..یک دروازه بزرگ اینطرف است و دوتا پنجره کوچک آن‌طرف…کافیست لای در بازشود تا کورانی راه بیفتد از همه چیز و تا در را ببندم و خل‌ و خاک‌ها و خرده ریزهای شکسته از در هم ریختگی را از پنجره‌های کوچک بیرون بفرستم و آنچه نابود شده یا از زیر آمده بالا وارسی کنم از دو سه روز تا دو سه سال طول می‌کشد…

نوجوان که بودم  بابا مرا برده بود دکتر و دکتر یادم نیست چی بهم گفته بود که قاطی کرده بودم و تا برسیم خانه داشتم براش پرچانگی می‌کردم که این دکترِ فلان خیال میکند که فلان…نزدیک خانه سکوتش را شکست و فقط بهم گفت «چرا اینقدر درگیر می‌شی؟» و من خیلی یکه خوردم_ ولی اصلاح نشدم.

سالی که کنکور داشتیم بیشتر وقت مفیدم را می‌خوابیدم تا به آرامش برسم و بتوانم چند ساعتی به شکل موثر و عمیق و برنامه ریزی شده، آنطور که قلمچی توقع داشت، درس بخوانم…هیچ سالی به اندازه آن سال نخوابیدم تا بتوانم کنترل انبار ذهنم را به دست بگیرم.

از نوجوانی به جوانی و از جوانی به میانسالی رسیده‌ام و هنوز با رام و آرام کردن ذهنم مشکل دارم. بعد از هر مسئله غیرعادی، هر کار جدی، هر خبر تلخ، هر داغ، هر بگو مگوی خانوادگی، هرسفر، هر مهمانی، هر رفت، هر بازگشت و خلاصه هرچیزی که سکون انبار بی نظم مرا به هم بریزد نیاز دارم  از چند روز تا چند سال به خودم استراحت بدهم تا غبار فروبنشیند و برگردم روی ریل.

آدم‌ها راه‌های خودشان را دارند برای رام و آرام کردن ذهن. مثلن دوستی دارم که تا کاری شبیه خانه تکانی انجام ندهد ذهنش آرام نمی‌شود…اگر خانه‌اش تکانده باشد با سیم سینک را می‌سابد و با مسواک شیار بین کاشی‌های سرویس بهداشتی را تمیز می‌کند… عرق ریختن از کارهای یدی زهرِ وقایع را از تنش بیرون می‌کند… ولی من که کارِ خانه از مصیبتهام است نمی‌توانم با این روش آرام شوم…لازم دارم به نحوی در بیشترین سکون و سکوت ممکن به ورای نظم روزمره زندگی بروم. زمان زیادی ازم می‌گیرد و متوجهم که وقتم را به نصف یا حتی یک سوم آدمهایی مثل پدرم کاهش می‌دهد، ولی چاره دیگری نیافته‌ام هنوز براش (اگر می‌دانید راهنمایی‌ام کنید)…

در این میان هیچ چیز بیشتر از قصه‌های خوب طوفان ذهن مرا خاموش نمی‌کند و خب خیال می‌کنم به تعداد آدمها درک متفاوت وجود دارد از قصه خوب.

از سال گذشته با نویسنده فوق العاده‌ای آشنا شدم که هر داستانی از او خواندم یکبار دیگر حالم را نه بهتر که خوب کرده است: ایان مک‌یوئن(Ian McEwan) نویسنده انگلیسی. اول فیلم بچه در زمان (The Child in time) را دیدم که فیلمنامه‌اش اقتباس از رمانی به همین نام از او بود. فیلم را که دیدم به شدت تحت تاثیر داستانی قرار گرفتم که به نظرم جدی‌تر از فیلم آمد و درنیامده بود و واقعن هم چنین بود… با جستجوی مختصری فهمیدم این نویسنده رمانی دارد به نام آمستردام که برنده جایزه بوکر شده و به فارسی هم ترجمه شده است و همینطور داستانی به نام تاوان(Atonement) که ترجمه فارسی‌اش به جهت عدم اعمال ممیزی از بازار جمع شده. فیلم بسیار موفقی بر اساس رمان تاوان ساخته شده که پیدا کردنش سخت نبود و بعد رسیدم به داستان فوق‌العاده سگ‌های سیاه که آن هم به فارسی ترجمه شده و در نهایت نخستین داستان ایان با نام باغ سیمانی که ترجمه فارسی آن موجود است و فیلمش را هم ساخته‌اند (رمان خیالباف از همین نویسنده به فارسی ترجمه شده که نیافتمش)… این مدت هربار مغزم طوفانی شده یکی از اینها را یکنفس سرکشیده‌ام.

نمی‌توانم ادعا کنم رمان‌ها روان و خوش‌خوان هستند. طبعن ترجمه بودن کارها به روانی‌شان لطمه زده، ضمن اینکه خود داستان‌هام سخت‌اند و سخت پیش می‌روند، باید بدون عجله و با تامل باهاشان مواجه شد و زمان داد تا جابیفتند، ولی زحمت بی‌مزد نیستند…شما هرچقدر سینک را بسابی و راز درخشش سینک‌ات را  که استفاده از پودر رختشویی یا نوشابه سیاه باشد به دیگران نگویی دو روز بعد دوباره کدر می‌شود، ولی آرامشی که بعد از کنار آمدن با داستانهای نسبتن دشوار جناب ایان پیدا خواهی کرد به این راحتی از بین نمی‌رود- حتی اگر برای دیگران هم بگوییشان.

 

 

برای اطلاعات بیشتر کلیک کنید(املای فارسی نام نویسنده در کتابهای متفاوت یکی نیست):

آمستردام

تاوان (فیلم)

تاوان (رمان)

باغ سیمانی(رمان)

باغ سیمانی(فیلم)

بچه در زمان (فیلم)

سگ های سیاه

خیالباف

 

نوشتن دیدگاه

چگونه رنج بکشیم

الف- خیلی از ما آدم‌ها علاوه بر اینکه راحت با دنیا نمی‌سازیم، موجودات خود-درگیری هم هستیم.  به تجربه من خود-درگیرهای ذهنی بیشتر در رویاهامان نمود پیدا می‌کند وقتی ذهن می‌خواهد با ما حرف بزند و وقتی جسم‌مان با مادرگیر است با اقسام امراض و ابتلائات فیزیکی با ما حرف می‌زند. حتمن اینطور است که اینها به هم وصلند از راه غدۀ صنوبری دکارت مثلن یا هر مسیری که علمِ امروز ثابت کرده باشد؛ همانطور که خود-درگیری‌ها با دگر-درگیری‌ها مربوطند.

روان‌درمانگران و پزشکان سعی می‌کنند این گفت و شنودها را برای ما ترجمه و با دادن مشاوره و دارو مشکلات را حل کنند، ولی آیا می‌توانند؟ ما علاوه بر اینکه حیوانات خود-درگیری هستیم حیوانات منحصر به فردی هم هستیم…آیا ممکن است همه ذهن‌ها و جسم‌ها به یک زبانِ قابلِ ترجمه حرف بزنند یا زبانهایِ قابلِ تشخیص و طبقه‌بندی‌ای داشته باشند؟ به نظر من، محال است.

احتمالن قدم اول رنجور موفق بودن همین باشد؛ همین که بپذیریم ماهیت ما این است و همین است که هست.

ب- غربی‌ها یک گونه ادبی قدیمی دارند به نام تسلا ‌بخشی/خاطرنوازی نویسی (The Consolatio literary tradition) که با استفاده از قالب های ادبی گوناگون اعم از شعر و کتاب و نامه و خطابه و تنها با کلام و حرف (همان که خیال می‌کنیم باد هواست) سعی می‌کنند بدترین آلام بشر را تسلا دهند. تسلابخشی و خاطرنوازی در میان فلاسفه هم سنت دیرینه‌ایست که به نظر می‌رسد علاوه بر مشکلات بیرونی به تسلای خود-درگیری‌های ما هم کمک کند. سیسروی رواقی را به طور مشخص نخستین تسلابخش‌نویس می‌دانند.(اصولن مکتب رواقی از آغاز تا امروز الگوی موفقی ارائه کرده برای آرام/رام کردن آدم‌ها). همینطور کتاب تسلای فلسفه نوشته بوئتیوس و کتاب شهر بانوان کریستین دوپیزان (که هر دو به فارسی ترجمه شده) را هم می‌توان از نمونه‌های موفق تسلی بخشی‌نویسی در سده‌های میانه دانست. تصور کنید کریستین دوپپزان کتاب شهربانوان را در قرن پانزدهم میلادی و در مواجهه با زن‌ستیزی رایج در زمانه خودش می‌نویسد تا به خود و دیگر زنان آرامش و امید بدهد!

مجموع کارهای آلن دوباتن و پیش از او روانشناسان وجودی مانند رولو می و اروین یالوم را هم احتمالن بشود در همین گونه ادبی دسته بندی کرد.

د- موسسه آموزشی مدرسه زندگی که همین جناب آلن دوباتن آن را تاسیس کرده مجموعه کتابهای خودیاری منتشر می‌کند که نشرهنوز برگردان فارسی برخی از آنها را برعهده گرفته و کتابِ جالبِ چگونه رنج بکشیم نوشته کریستوفر همیلتون یکی از همین خودیارهاست. کتاب مقدمه و موخرۀ خوبی دارد و در مجموع چهار عامل مهم رنج آدم‌ها را بررسی می‌کند.

اولی رنج در خانواده است که عمدتن بر رنج فرزندان در ارتباط با والدین و اثرات منفی که در سراسر عمر بر آنها می‌گذارد تمرکز کرده چون «خانواده اغلب می‌تواند صحنه درگیری و خشونت باشد و بیشتر اتفاقاتی که در آن می افتد می‌تواند آنقدر دهشتناک و دردناک باشد که تا آخر عمر از آسیب روانی آن در امان نباشیم».

دومی رنج عشق است که بر عشق اروتیک تمرکز یافته و سوءتفاهم‌ها و تداخل‌های ناروای آن با عشق مسیحی که «عشق وسواس ذهنی همه ماست…و اگر می‌خواهیم صابون برخی سرخوردگی‌ها و دلسردی‌های عشق به تن مان کشیده نشود، بهتر است تا جایی که می‌توانیم درمورد اروس واقع بین باشیم».

دیگری مسئله بیماریست که به گواه مدارک و شواهد نویسنده«پذیرش ضعف می‌تواند قوی‌مان کند».

و در نهایت مرگ. با اینکه می‌دانیم واقعیت دنیا بسیار فراتر از تجربه ما از آن است، اما «از لحاظ پدیدار شناسی، برای آدم، تنها دنیایی که وجود دارد دنیای خودش است»…

پس از «تاملات نهایی» و در انتهای کتاب هم چندصفحه زیر عنوان «تمرین» گردآوری شده که کتاب‌ها و فیلم‌های مفیدِ مرتبط با هریک از موضوعات را کوتاه معرفی کرده است.

ه- گرچه این بُعد عامه پسند فلسفه و کلیشه‌های فریبنده آن را دوست ندارم، اما مشتری گاه گاه آنم و در هر حال موافقم که «رنجِ زندگیِ شما، منبعِ ارزشمندی از روشنگری است.»

برای اطلاعات بیشتر بنگرید به:

چگونه رنج بکشیم، 1396،کریستوفر همیلتون، ترجمه سما قرایی، نشر هنوز، ۱۸۰صفحه.

نوشتن دیدگاه

لیلا حساس است!

الف- طبیعی‌است که در یک جامعه سنتی، زنانی که به نحوی با مردان قدرتمند نسبت و بستگی پیدا کنند بیشتر دیده شوند/  زیر سایه سنگین آنان هرگز دیده نشوند. نمونه‌های فراوانی از این زنان در جامعه ما وجود دارد. در روزهای گذشته، بحث درباره سه تن از این زنان به سه دلیل متفاوت نقل شبکه‌های اجتماعی بود. لیلی گلستان دختر ابراهیم گلستان که در سخنرانی‌ای از همتش برای تغییر و ایستادن روی پای خود گفته بود، فاطمه صادقی دختر صادق خلخالی که در مصاحبه‌ای با مجله اندیشه پویا از پدرش سخن گفته بود و لیلا حاتمی دختر علی حاتمی که او نیز در مصاحبه‌ای در همان شماره از همان مجله از کارنامه‌اش حرف زده بود. به لیلی گلستان حمله شد که تو با استفاده از سرمایه اجتماعی و اقتصادی پدرت به همه جا رسیدی و حالا قدرناشناسانه و متبخترانه بر طبل «خواستم و شدم» می‌زنی؛ که خیلی ها خواستند و نشد؛ که اگر پدر و شوهرت نبودند تو نه می‌توانستی و نه می‌شدی و… فاطمه صادقی را نواختند که خواسته با بغض و نشان دادن چهره انسانی از پدرش او را تطهیر کند و… ولی مصاحبه لیلا حاتمی را تلطیف کرده و دست به دست می‌کردند. از یکی از دوستان سینما شناسمان که گزیده مصاحبه را منتشر می‌کرد پرسیدم «شما اصل مصاحبه را دیده‌اید؟ این همه خودشیفتگی و نگاه متفرعنانه از بالا به پایین آنقدر ناخوشایند است که آدم خیال می‌کند نشریه مزبور از روی شیطنت و برای تخریب آن را تعدیل نکرده است.» دوستان اما گفتند قدری خوشیفتگی برای کسی چون او طبیعی و به حق است و توضیح دادند لیلا شخصیت بسیار حساسی دارد و نباید بر بهترین بازیگر زن ایران خرده گرفت که مثلن چرا گفته در فیلمهای کیارستمی بازی نمی‌کردم چون کارگردان بزرگ اجازه نمی‌داد «من» دیده شوم یا بازی در ارتفاع پست را قبول نمی‌کردم چون باید با لهجه جنوبی حرف می‌زدم یا اگر فیلم من دیده نشد دلیلش بی‌فرهنگی مردم است …

ب- به شیوه تکه تکه شدن مصاحبه فاطمه صادقی و لیلا حاتمی نگاه کنید! از سوال و جواب درباره تاثیر شخصیت والدین بر فرزندان به این نتیجه رسیده‌اند که «فاطمه صادقی هم خودش را ژن برتر می‌داند!» ولی صحبت‌های خودستایانه لیلا حاتمی را اساسن حذف کرده‌اند چون «لیلا حساس است»

این ماهیت مجازستان است که هرکسی بتواند از ظن خود نقد و تحلیلی بنویسد و منتشر کند و منتشر کنند. هست و خوب است که باشد. باز  شان  و شخصیت این آدمها که از آنها حرف می‌زنیم هم خیلی متفاوت است، اما آیا من تنها هستم در این حس که بسیاری از اهالی مجازستان دارند از روی احساساتشان درباره ابراهیم گلستان و صادق خلخالی و علی حاتمی درمورد دخترانشان قضاوت می‌کند؟ درباره لیلی گلستان بی‌رحمند و درباره فاطمه صادقی بی‌انصاف، اما به لیلا حاتمی که می‌رسد…

ج- باری، همه این زنان باارزشند و برای آنچه هستند زحمت زیادی کشیده‌اند و می‌کشند. خیال نکنم نشسته باشند ببینند ما دربارۀ آنها چه می‌گوییم چون دست کم این سه تا آدمِ مشخص گرفتارتر از این حرفها هستند، اما بد نیست گاهی کلاه خودمان را قاضی کنیم در نقدهایی که می‌کنیم و ببینیم چه کسی را، چرا، در چه زمانه‌ای و به چه جرمی نقد می‌کنیم. تعداد زنان مولف ما در حوزۀ مطالعات تاریخی و سیاسی و جنسیتی به عدد انگشتان یک دست هم نیست. فاطمه صادقی یکی از برجسته‌ترین آنهاست. چندتا زن با توانمندی‌های لیلی گلستان و در قد و قواره او داریم در ایران؟ البته ظاهرن قدر لیلا حاتمی را می‌دانیم و اگر به یکی حتی حق نمی‌دهیم به عنوان یک دختر پدرش را دوست داشته باشد به دیگری حق می‌دهیم به عنوان یک زن هنرمند حساس و گزنده باشد…

د- در پست قبلی هم نوشته بودم که در جامعه‌ای که بیش از هرچیز برمدار شور و احساس و تعصب‌ و منافع فردی می‌گردد مگر می‌شود به نخ نازک منطق آویخت و مفاهمه ایجاد کرد. ولی خیال میکنم از اصحاب تحصیلکرده مجازستان بتوان توقع داشت در کنار این نقدهای احساسیِ آتشینِ پر از آب چشم  و گاه هتاکانه تلاش کنند اندیشه‌ها و احساسات دیگران را هم بفهمند و درک کنند. گرچه نقدهای منطقی راهگشایند ولی کاری که ما می‌کنیم تحمیل و تشدید سکوت و انزوا به شجاع‌ترین زنانیست که حاضرشدند خودشان، تجربه زیسته‌شان و خانواده‌شان را از زیر سایه پدران خارج کنند.

ه- صادقی اندیشمندی منتقد است و به هر دلیلی به اندیشه پویا و نحوۀ مصاحبه مریم شبانی اعتماد کرده و خواسته در زمانه‌‌ای که اصلن مد نیست، از خلخالی بگوید. ضمن اینکه او دختر خلخالیست پس روایتی دست اول و کاملن منحصر به‌فرد دارد. من البته امیدوارم او روزی با قلم و اندیشه پویای خودش از پدر بنویسد و به همه ما  که حتی اگر پدرمان در مناصب دولتی نبودند، جرات نکردیم به نزدیکترین دوستانمان بگوییم پدرمان روحانی است جسارت بدهد برای مداقۀ منصفانه، حرف زدن، نوشتن، نقد کردن و دیدن جنبه‌های مثبت و منفی از دریچه اندیشۀ امروز خودمان. مهمتر اینکه روایت کسانی چون اون -به جهت تخصص و تجربه شان- منبع باارزشی است برای نشان دادن روح زمانه و بستر و زمینه‌ای که مردم انقلابی ما در آن اندیشیدند، آنچه کاشتند و آنچه دیگران درو کردند…

 

Comments (2)

ما نیز مردمانیم

الف- روز گذشته در مراسمی که برای تجلیل از پرفسور مریم میرزاخانی برگزار شده بود شرکت کردم. مدیرِ آن زمان مدرسه فرزانگان (مدیر فعلی مجموعه منظومه خرد)، معلمان، دوستان و برخی علاقمندان او گرد هم آمده بودند و با حسن استفاده از حضور خانم مولاوردی سرِ درد دلشان باز شده بود از وضعیت بد آموزش و پرورش در ایران، افول مدارس فرزانگان، وضعیت بد اشتغال و زندگی نخبگان در ایران، مهاجرت مغزها، مشکل تابعیتِ فرزندانِ زنانی که چون مریم نخبه‌اند و با مردان خارجی ازدواج کرده‌اند… همه سرهایمان به تاسف تکان می‌خورد و در عین حال من احساس می‌کردم چقدر اشتباهی‌ام!

ب- دوره دبستان را در یکی از مدارس بسیار بزرگ، شلوغ و دو شیفتۀ شهر قم گذراندم. گاهی تا چهارنفر هم در یک نیمکت می‌نشستیم. محیط مدرسه سرد، خشن (خشونت واقعی) و کنترلگر بود. دوران راهنمایی را در شهرکرد و در مدرسه راهنمایی شاهد گذراندم که گرچه خلوتربود، اما محیط پر از اختناق و وحشتش که ناشی از بی-چارگی گردانندگان مدرسه در حل مسایلِ دخترانِ نوجوانِ اغلب بی پدر بود چنان تاثیر منفی بر همه ما داشت که خیال نمی‌کنم هیچ گاه رد آن از روح و روانمان پاک شود. دبیرستان را در مدرسه نمونه مردمی‌ای در اصفهان گذراندم که آنهم بسیار شلوغ و پرتراکم بود( فضای دبیرستانمان متاثر از اوضاع سیاسی  برای تنفس و فعالیت‌های دانش آموزی مساعدتر بود). برای پیش‌دانشگاهی به مدرسه فرهنگ رفتم که گرچه محیط آن خلوت تر و دانش آموزانش گزیده تر بودند فضای چندان سالمی نداشت. می‌خواهم بگویم مثل اغلب بچه‌های دیگر این مملکت مدرسه رفتم و برای همین هم در جمع آن همه آدم نخبه و المپیادی به حق احساس کردم اشتباهی‌ام…

این احساس را پیش‌تر هم داشته‌ام…وقتی که برای اولین بار در جمع دانشجویان دانشگاه تهران سرود دانشگاه تهران را شنیدم! (ما در دانشگاه بهشتی سرود نداشتیم) و بعدها وقتی اولویت و اعتبار عجیب و گاه بی وجه آنها را در قیاس با بقیه دیدم. باز زمان‌هایی که رفقای تهرانی دور هم جمع می‌شوند و از مدرسه حرف می‌زنند، هویت متمایزی که فارغ التحصیلان مدارس تیزهوشان و از آن بیشتر غیرانتفاعی‌های معروف (نوادگان جامعه تعلیمات اسلامی) برای خودشان قائلند و جمع‌ها و گعده‌هایی که دارند…البرز، نیکان، مفید، روزبه، سلام، روشنگر و…(هنوز درست اسمهاشان را یاد نگرفته‌ام) وقتی درباره سرمایه گذاری هریک از این مدارس روی تک تک بچه‌ها، غربال آنها در هر دوره، ورزش‌شان و زبان‌شان و دانشگاه‌شان و بعد کاریابی برایشان می‌شنوم احساس می‌کنم اشتباهی‌ام…

ج- نه اینکه خیال کنید وضعشان خیلی خوب است (آنها هم مثل نخبگان المپیادی در نوع خود شاکی اند) و نه اینکه خیال کنید به نظرم این مدرسه‌هایِ فوق العاده، بد هستند. نه، واقعن عالی‌اند و نمونه موفق تلاش غیردولتی برای اصلاح نقایص نظام آموزش. فقط وقتی به یاد می‌آورم چگونه درحالیکه ما به اجبار زمانه مشغول هرچیز حاشیه‌ای جز درس و مدرسه بودیم و تنها چیزی که برایمان مهم نبود روش آموزش زبان انگلیسی  بود در تهران چه خبر بوده است حس بدی پیدا می‌کنم. ما نوجوانانی بودیم که داشتیم زیربار سنگین ندامت از آنچه بودیم، آنچه انسان معمولن هست، له می‌شدیم و روزی ده بار به خاطر آن توبه می‌کردیم، آن وقت این همقطارهای برگزیده، متمول، ممتاز و توانای ما تنها فکر و ذکرشان «درس» و «در کنارش ورزش» بوده است. ( ظاهرن این مدارس باگزینش اولیه‌ای که انجام می‌دهند تنها از خانواده‌های مذهبی دانش آموز می‌گیرند – چه غرض از تشکیلشان «تولید» بچه مسلمان و تربیت مسئولان، همسران/مادرانِ مسئولان آینده است.)

د- باری، بحث اعطای تابعیت به فرزندان زنان نخبه که مطرح شده است و «چه خوب» و «خودش یک قدم است»  و «اصلاح تدریجی» و… هم‌حس هستم با همه زنان ایرانی‌ای که با مردان افغان یا عرب ازدواج کرده‌اند. نتوانسته‌اند برای کودکانشان تابعیت ایران بگیرند و درمانده‌اند در امورات جاری و درس و سواد بچه‌هایشان…

مطالب مرتبط

به افتخار دو چشم گودافتاده

فایل صوتی جلسه «خاموشی ذهنی زیبا» را در کانال تلگرام پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی بشنوید: @ihcss

 

Comments (2)

Older Posts »