Archive for معرفی کتاب

وقتی دراز افتاده بودم و داشتم می‌مُردم

پدرم همیشه می‌گفت ما به این دلیل زندگی می‌کنیم که آماده بشیم که تا مدت زیادی مرده باشیم…

خلاصه اَنسی را گرفتم. وقتی فهمیدم کَش را آبستنم می‌دونستم زندگی خیلی سخته، جواب این سختی هم همینه. همون موقع بود که فهمیدم کلمات به هیچ دردی نمی‌خورند؛ فهمیدم کلمات حتی با همون مطلبی که می‌خوان بگن هم جور در نمیان. وقتی کَش به دنیا اومد فهمیدم کلمه مادری رو یه آدمی ساخته که به این کلمه احتیاج داشته، چون کسانی که بچه دارند عین خیالشون نیست که این کار کلمه ای هم داره یا نداره. فهمیدم کلمه ترس رو یه آدمی ساخته که اصلن ترسی نداشته؛ غرور را هم آدمی که اصلن غرور نداشته. فهمیدم موضوع این نبوده که عن دماغشون دراومده بوده، موضوع این بوده که ما ناچار بودیم با کلمات از همدیگه کار بکشیم…

وقتی کورا به من گفت که مادر واقعی نیستم، من پیش خودم فکر کردم کلمات چطور رو یک خط نازک یکراست می‌رن جلو، اونم تند و بی خطر، ولی چطور عمل آدمیزاد رو زمین راه می افته و بهش میچسبه، همچین که بعد از مدتی این دو تا خط اونقدر از هم دور می‌شن که دیگه همون آدم نمی‌تونه از این یکی بپره رو اون یکی، فکر کردم گناه و عشق و ترس فقط صداهایی هستند که آدمهایی که نه گناه کرده‌اند و نه عشق بازی کرده‌اند و نه ترسیده‌اند از خودشون درمیارن برای چیزی که نه داشتنه‌اند و نه می‌تونن داشته باشن- الا وقتی که اون کلمه ها رو فراموش کنند…

من تو تاریکی پهلوش می‌خوابیدم، صدای زمین تاریک رو می‌شنیدم که از عشق خدا و زیبایی خدا و گناه خدا حرف می‌زد، صدای بی صدایی تاریک رو می‌شنیدم که کلماتش همون اعمالشه، کلمه‌های دیگه‌ای هم که غیر از عمله فقط شکافهایی است توی کمبودهای مردم…

یه روز داشتم با کورا صحبت می‌کردم. کورا برای من دعا کرد، چون فکر می‌کرد من گناه رو نمی‌بینم، می‌خواست من هم زانو بزنم دعا کنم، چون آدمهایی که به نظرشون گناه فقط چند کلمه است، رستگاری هم به نظرشون فقط چند کلمه است.

برگرفته از گور به گور نوشته ویلیام فاکنر، ترجمه نجف دریابندری، نشر چشمه، فصل «اَدی»

Advertisements

نوشتن دیدگاه

پری کوچک دریایی

کارتون پری دریایی کوچک را حتمن دیده‌اید و احتمالن می‌دانید که در اصل نوشته هانس کریستین اندرسن است. از این دو مقدمه می‌توانید حدس بزنید که زحمتکشان شرکت دیزنی داستان را برای ما تلطیف و سکولار کرده‌اند. در داستانِ اندرسن پری دریایی به شاهزاده نمی‌رسد و به دختران هوا می‌پیوندد. شاهزاده هیچ وقت نمی‌فهمد پری بوده که جانش را نجات داده. عاشق شاهزاده خانمی می‌شود و ازدواج می‌کند و نمی‌فهمد پری برای رسیدن به او چه زجری کشیده و صدای زیبایش را از دست داده است. پری با جادوگر معامله کرده است که در اِزای دادن صدای زیبایش بتواند جایِ دُمِ ماهی، دوتا پا داشته باشد.

 در داستان می‌خوانیم که جادوگر زبان پری را از ته می‌بُرد. فرایند  تبدیل دُم به پا هم دردی مانند «فرو شدن شمشیر توی بدن» داشته است. جادوگر به پری می‌گوید عوض این «ساقهای زیبا» که با آن «از هر انسانی زیباتر خواهی خرامید» هر قدمی که برداری و هربار که پایت را روی زمین بگذاری دردی مانند فرو شدن چاقوی تیزی در پاهایت حس خواهد کرد و…

داشتم نقدهای فمینیستی به داستان را می‌خواندم. اینکه این داستان به دختران می‌آموزد که در سکوت خود را قربانی عشق کنند و در پای معشوق بمیرند تا رستگار شوند. همچنین اشاره شده بود که این داستان نحوی تشویق زنان و دختران به تن سپردن به تیغ جراحی برای رسیدن به معیارهای زیبایی مذکر نیز هست. کنجکاو شدم که خودم داستان را بخوانم و اعتراف می‌کنم خواندنش بیشتر از دختر کبریت فروش برایم آزار دهنده بود…

در داستان اندرسن انگیزه پری دریایی فقط رسیدن به شاهزاده خوش چهره نیست، بلکه بارها تکرار می‌کند هدف غایی او به دست آوردن روح فناناپذیر مانند انسانهاست. او و سایر ساکنان دریا سیصدسال عمر شاد و باعزت دارند و بعد تبدیل به هیچ می‌شوند. پری کوچک می‌خواهد مانند انسانها روح فناناپذیر پیدا کند و به ملکوت آسمانها برود. این امر میسر نخواهد شد مگر با آمیزش با یک انسان(مرد). پری دریایی می‌پذیرد که قوه «نطق»‌اش را ازش بگیرند. جادوگر در مقابل استیصال او به او می‌گوید  می‌توانی با چشمان زیبا و تن جذابت شاهزاده را جذب خود کنی (به روشنی به یاد دارم که حتی در کارتون دیزنی هم مشاوران شاهزاده لال بودن را حُسن پری می‌دانستند).

 باری، در نهایت پری در رقابت عشق شکست می‌خورد و وقتی تنها راه نجات و بازگشت به زندگی موقت دریایی‌اش کشتن شاهزاده است، خودش را به دریا می‌اندازد اما نمی‌میرد…پری به خاطر همه فداکاری‌هایش به دختران هوا می‌پیوندد که اگر سیصدسال کار نیک انجام دهند، روح فناناپذیر پیدا خواهند کرد.

داستان با این جملات تکان دهنده دختران هوا به پری دریایی پایان می‌پذیرد که «اگر بچه خوبی پیدا کنیم که اسباب شادی پدر و مادرش بشود و سزاوار مهر و محبتشان باشد خداوند یکسال از مدت آزمونمان کسر می‌کند. اما اگر به خانه ای برویم که بچه ای شیطان و بدکردار در آن باشد گریه می‌کنیم و برای هر قطره اشکی که می‌ریزیم خدا یک روز به سیصد سالی که باید صرف کنیم اضافه می‌کند.»

پری دریایی در 1837 منتشر شده و اگر همه ما بچه‌های خوبی بوده باشیم تا امروز 182 سال از مدت زمان خدمتش می‌گذرد…پری فقط اگر کمی شانس داشت و شوهری می‌یافت خیلی زودتر و راحت‌تر از اینها فناناپذیر شده بود.

مجسمه پری دریایی در کپنهاگ

نوشتن دیدگاه

«همه آلودگیست این ایام»

در سریال جای خوب(The Good Place) ما می‌فهمیم که ثواب و عقاب اعمال ما را تأثیرات مثبت و منفی آن بر کل کائنات مشخص می‌کند. بعد تر می‌فهمیم سال‌هاست است کسی به بهشت نرفته است. در این فصل آخر می‌فهمیم مقصر آدمها نیستند که از آدم لاقید و مواد فروش‌ِ کم‌عقل تا مانکنِ خیّر و استادِ اخلاقِ سختگیر دانشگاه و فدایی ِمحیط زیستش همه در جهنم هستند. چطور؟ مشکل، پیچیدگی‌های روابط و مناسبات انسانها با خودشان، دیگران و کل جهان است. همه ما، نه فقط به سبب ضعف‌های نفسانی‌مان که به دلیل قرار گرفتن در میانه یا انتهای زنجیره تابیده‌ای از روابط آنقدر تأثیرات منفی از خود به جا می‌گذاریم و در تولید اثرات منفی مشارک می‌کنیم که لاجرم همه جهنمی می‌شویم.

فیلسوف اخلاقی که در قرن هجده زندگی می‌کرده و زندگیش از ساعت منظم‌تر بوده و روابط سنجیده‌ای با آدمهای گزیده داشته کمتر با این واقعیت مواجه می‌شده تا ما. او که در دورانی زندگی می‌کرده که اجبار و الزامی به دانستن کل «پیشنه تحقیقاتش» نداشته راحت تر فکر می‌کرده است. هیوم ناغافل بیدارش می‌کند و روسو پیاده‌روی‌اش را مختل …در همین حد! هگل نوشته‌های هیوم در زیبا شناسی را نخوانده بوده و هوسرل از همه آثار هگل خبر نداشته…

در این زمان شلوغ و پرهیاهو که ما زاده شده‌ایم و ظاهرن همه همه چیز می‌دانند/ باید بدانند و به نحوی چاره ناپذیر در همه شئون اصل بر دروغ و فریب و دزدی قرار گرفته است- بخش زیادی از این بی‌اخلاقی‌ها انگار از سر ناچاری باشد!

 استفاده غیرقانونی از کتاب‌ها و مقالات و درسگفتارهای خارجی که، اغلب ما که در ایران هستیم، به آن آلوده‌ایم نمونه خوبیست. اغلب ترجیح می‌دهیم با این واقعیت که دریافت این گونۀ دانش مبتلابه نحوی کدورت است مواجه نشویم. خیال می‌کنیم ناچاری مان فرق زیادی با ژان وال ژان گرسنه‌ ندارد که یک تکه نان دزدید. معمولن توجیه‌مان تحریم و انحصارطلبی و مشکلات اقتصادی و عقب ماندن از پیشرفت‌ها و محصور بودن در جزیره‌ای جدا افتاده از جهان است.

چندی پیش استادی که مقاله‌اش با اتهام انتحال-از-خود رد شده بود با عصبانیت به این واقعیت اشاره می‌کرد که «مگر چقدر می‌توانم تولید(!) کنم. وقتی منابعمان همه دزدی است و کتاب و مقاله‌هامان چسب و وصله ترجمه آثار دیگران است و ماها هم تحت فشار نفسگیر برای تولید سالانه و انبوه کتاب و مقاله‌ایم دیگر این انتحال از خود چه صیغه‌ای است…»

با استدلال استاد همدل نیستم، ولی بر هیچ کس پوشیده نیست که ما، خاصه در رشته‌های علوم انسانی، توانایی تولید این حجم از ایده که (ظاهرن) مد نظر پزشکان و مهندسانِ برنامه‌ریز است نداریم. بزرگان رشته‌های علوم انسانی در سراسر عمر خود اگر یکی دو ایده داده باشند بزرگ مانده‌اند، باقی هم شارح و مفسر و معلم بوده‌اند و یکی دو قدمی هم پیش برده‌اند…

بر هیچ کس پوشیده نیست، ولی ظاهرن مهم هم نیست. انگار خشت اول که کج گذاشته شده تا ثریا هم بناست همینطور کج برود و مگر در موارد «خاص» صدایی بلند نمی‌شود.(دانشجوی پیگیری نقل می‌کرد استادش سه فصل از کتابی که او ترجمه کرده بوده بدون تغییر در کتاب پنج فصلی‌اش آورده و ارتقاء هم گرفته و همه پیگیری های او تا وزارت علوم بی نتیجه مانده است- گویی آنها هم به ناچاری استادان واقفند و می‌گذرند مثل ما که به ناچاری استفاده غیر قانونی از منابع خارجی واقفیم و تن می‌دهیم…)

می‌دانم گروه‌های کوچک و بزرگی برای کشف جعل و تقلب و سنجش دعاوی و آرای اصحاب علم تأسیس شده و از قضا اغلب آسیب‌پذیرترین و نحیف‌ترین شاخه علوم، که علوم انسانی است را هدف گرفته است و زشتی آنچه برملا شده را نفی نمی‌کنم، ولی آنچه من خوانده و شنیده‌ام جز تسویه حساب‌های شخصی نبوده است و چون معمولن آدم‌های تأثیرگذار یا اساتید برجسته را نشانه می‌گیرد و خاکستر می‌کند گاه بیشتر خیانت است تا خدمت. به قول آن استاد منتحل از خود «به هر چیز اعتراض کنیم می‌گویند اینجا ایران است، ولی به این چیزها که می‌رسد مطابق قوانین بین‌المللی داوری‌‌مان می‌کنند».

قصد ندارم از رفتار غلط دفاع کنم. قصد ندارم کسی یا چیزی را توجیه کنم. دزدی غلط است. بد است. زشت است. همه چیز را بی‌برکت می‌کند بیشتر از همه علم و دانش را … حرفم این است که چرا برای مبارزه با جعل و تقلب اینطور بی‌پروا عمل می‌کنیم. چرا پیکره عظیم موانع و مشکلات و مطالبات را نمی‌بینیم و یکراست سراغ معلولی می‌رویم که اگر احتمالن چاره، قوه و آزادی لازم را داشت تن نمی‌داد به این وضعیت. اگر واقعن خیرخواه و حق طلبیم چرا به جای نابود کردن آدمها به نظام سنجشی اعتراض نمی‌کنیم که با قوانینش باعث اتلاف استعداد، پول، وقت، کاغذ و انرژی آدمها و ایجاد این حجم از جعل و تقلب شده است؟

اخیرن کتابی تورق می‌کردم با عنوان «اخلاق خلاق» و صرف نظر از بافتی که کتاب در آن شکل گرفته به نظرم رسید چقدر خوب است که اگر حقن دغدغه اخلاق داریم به این ایده بیاندیشیم که در زمینه و زمانه خودمان چگونه می‌توان اخلاقی بود و به نحو خلاقانه‌، و نه مکانیکی قضاوت اخلاقی داشت.

برای اطلاعات بیشتر بنگرید به:

دان مک نیون(1395)، اخلاق خلاق؛ درآمدی بر اخلاق نظری و عملی، ترجمه ادیب فروتن، ققنوس.

نوشتن دیدگاه

مواجهه با مرگ

به خاطر باران محبوس شده بودم در خانه و همین باعث شد بالاخره موفق شوم کتابی را که ساجده معرفی کرده بود دست بگیرم و بخوانم. آن موقع که توصیه کرد رفتم بخرم. گران بود. مدتهاست پول نداده‌ام برای کتاب قصه و این شد که منصرف شدم. روز تولدم یکی کتاب را بهم هدیه داد. خیلی خوشحالم کرد، ولی حس مرموزی مانع می‌شد کتاب را شروع کنم. چندبار چند صفحه جلو رفتم و بستمش… دوره‌هایی از زندگی‌ام بوده که از خودم پرسیده‌ام «چرا باید رمان بخوانم؟» و جواب داده‌ام «خب نخوان» و نخوانده‌ام. به هر حال، باران به انضمام قدری ناخوشی وادارم کرد کتاب را بخوانم.

مواجهه با مرگ روایت دو سال از زندگی مردی سی ساله است در دهه 60 میلادی که در اوج سرزندگی، موفقیت و شکوفایی مبتلا به سرطان می‌شود و…

شکی نیست که مگی در این رمان خواسته روایتگر یک تراژدی باشد. مطابق دستورالعمل ارسطو آدمهای تراژدی‌اش از طبقه اشراف و فضیلتمندان هستند. در جای جای داستان قهرمانان با موقعیتهای سوگناکی مواجه‌اند که در آن هیچ درست و غلط مشخصی وجود ندارد، ولی گزیر و گریزی از انتخاب و تصمیم‌گیری نیست. همچون تراژدی‌های یونانی، خانواده و روابط خانوادگی بار انتخاب‌ها را به دوش می‌کشند و خانواده و دوستانند که بر سر دو راهی‌ها باید تصمیم بگیرند چه برخوردی با قهرمان دمِ مرگ داشته باشند. آیا باید به او بگویند بیمار است و باقیمانده عمرش را تباه کنند، یا اجازه دهند این چند صباح خوش باشد و تا آخرین زمانِ ممکن به زندگی عادی ادامه دهد؟باز، اگر به این نتیجه رسیدیم که بی‌خبر نگهش داریم چطور در مراحل مختلف یک زندگی عادی (کار، عشق، ازدواج، بچه دار شدن و…) به او کمک کنیم؟

همه شخصیتها می‌خواهند کمک کنند، اما تعارض و تضاد دیدگاهها چنان زیاد است که بیشتر صفحات رمان شما را به یاد همپرسه‌ها/محاورات افلاطون می‌اندازد. بحث های بسیار مفصل و با جزئیاتی که من فکر نمی‌کردم جز میان سقراط و سوفسطاییان ما به ازای خارجی دیگری داشته باشد، ولی ظاهرن میان اشراف‌زادگانِ انگلیسی رایج است_ آدمهایی که از یکی از مهمترین دغدغه‌های اکثریت ابنای بشر فارغند: پول.

مواجهه با مرگ به نظر من رمان نیست، ولی کتاب ارزشمندی است. از آن دسته کتاب‌هایی است که می‌توان در حلقه‌های مطالعاتی از آن استفاده کرد و له و علیه استدلال‌های شخصیت‌ها بحث کرد. بستری داستانیست که قرار است شما را با اندیشه‌های گوناگون در تاریخ غرب آشنا کند. همان کاری که مگی در سرگذشت فلسفه و مردان اندیشه کرده بود. نمی‌توانید آن را بخوانید که با خواندنش سری سبک کنید یا شاهد غایب زندگی‌های دیگران باشید. در جای جای کتاب نه فقط با مرگ مواجه هستید که مواجهید با بحث‌های طولانی درباره معنای زندگی، زبان، سیاست، پزشکی، اتانازی، ژورنالیسم، اقتصاد، روانکاوی، عشق، سکس، ازدواج،  تعهدپذیری،  فرزندآوری و… گرچه شخصیت‌ها هیچ تصمیم انقلابی‌ای نمی‌گیرند.

اغلب اهل فلسفه دوست دارند داستان بنویسند. شاید به این دلیل که احساس می‌کنند تنها وسیله‌ایست که با آن می‌توانند خبرِ عالمِ بیرون از غار افلاطون را به مردم برسانند. شاید برای همین اسم شخصیت  زن داستان برایان مگی «آیوا» ست و مرد «جان اسمیت».

باری، در نهایت برخی مثل سارتر موفق می‌شوند و برخی مثل مگی نه…

 برای اطلاع بیشتر بنگرید به:

مواجهه با مرگ، 1397 برایان مگی، مجتبی عبدالله‌نژاد، چاپ دوم، نشر نو، 591 صفحه.

نوشتن دیدگاه

دایره‌های ترس

«چنگ زدن به مدرنیته در سطح زندگی مادی و در عین حال درآویختن به اندیشه‌ای گذشته‌مآبانه بیانگر نوعی روان‌گسیختگی بیمارگونه است»

نصر حامد ابوزید

 دایره‌های ترس غمگینم کرد. نوجوان بودم که با شوقی که آن زمان بود و امروز نیست، ترجمه معنای متن ابوزید را خواندم و خوب به یاد دارم اشاره کوتاه او به مباحث مربوط به زنان در قرآن توجهم را جلب کرد و در خاطرم ماند. همان اندک نشان می‌داد ابوزید مانند بسیاری از مردان روشنفکران عرب و خلاف بسیاری از مردان روشنفکر ایرانی توجه خاصی به مسائل مربوط به زنان در اسلام دارد. درباره آن توجه و این بی‌توجهی حرف بسیار است؛ ولی همان خاطره باعث شد به محض اینکه از انتشار ترجمه دایره‌های ترس؛ زنان در گفتمان دینی (دوائر الخوف قراءه فی خطاب المرأه) خبردار شدم کار و زندگیم را ول کنم( چند هفته بود که مثل آهو در عسل کتاب‌های ارسطو گیر افتاده بودم) و بگردم کتاب را بیابم و بخوانم و…و در نهایت خوانده و نخوانده رها کنم. این بی‌حوصلگی/کلافگی احتمالن ارتباط اندکی به محتوای کتاب دارد(که شاید امروز به اندازه گذشته نو نباشد) و بیشتر مربوط است به محتوای احوالات امروزمان!

باری، مترجم در مقدمه می‌نویسد«دایره‌های ترس از منظری تازه و با رویکرد و نگرشی جدید، نسبت مسائل زنان با متن مقدس را واکاوی، بازخوانی و بازفهمی می‌کند» و بیش از آنکه در جستجوی پاسخ نهایی باشد در پی طرح مسئله و زمینه سازی برای تأمل، تحرک و تشویق به یافتن پاسخ است.

جذابترین بخش نوشته برای من مقدمه نویسنده بود با عنوان «تلخ کامی و مسئولیت» که در آن با اندوه به خاطره تکفیر و تبعید و اجبار به جدا شدن از همسرش اشاره کرده و تکرار می‌کند «من می‌اندیشم، پس مسلمانم». ابوزید در مقدمه از أجر و صواب اجتهاد در دین سخن می‌گوید که «جز توانایی علمی» هیچ پیش شرط دیگری ندارد و نتیجه بدهد یا نه مجتهد نزد خداوند مأجور است. (گرچه نزد خلق خدا چنین نیست).

نویسنده بعد از مقدمه و دیباچه‌ای با عنوان «حوا میان دین و اسطوره»، که به داستان هبوط آدم و حوا و چگونگی اختلاط روایت قرآن با اسرائیلیات پرداخته، باقی کتاب را به تبیین درک و اندیشه خود درباره زن در گفتمان دین اسلام و نزد مسلمان اختصاص داده است. دایره‌های ترس دو بخش کلان و هفت فصل دارد: اول «زنان در گفتمان بحران» و دوم «قدرت و حقیقت: آرمانگرایی متون و بحران واقعیت»

بخش اول در سه فصل جداگانه به انسانشناسی زبان و خدشه دار شدن هویت؛ گفتمان نوزایش و گفتمان فرقه گرا و فقدان بُعد اجتماعی در گفتمان دینی پرداخته است.

بخش دوم بعد از پیشگفتار در چهار فصل ادامه یافته که اولی یادداشت مفصلی درباره حقوق بشر میان آرمان و واقعیت است و جنبه جنسیتی ندارد، فصل دوم مربوط به حقوق زنان در اسلام: مطالعه‌ای در تاریخ متون است؛ فصل سوم به افکار و آرای فاطمه مرنیسی در «دموکراسی و اسلام» پرداخته و ظاهرن عنوان کتاب نیز مدیون همین کتاب مرنیسی و تحلیل او از آن است. نهایتن فصل چهارم الگوی گفتمان دینی در تونس را بررسی کرده است.

کتاب را که مرور کردم دوباره به مقدمه بازگشتم. به آنجا که ابوزید از ترس بازدارنده خودش سخن می‌گوید که اعتماد و اعتقادش به فایده نوشتن و انتشار را از او گرفته است…اینکه داوری قضایی در باب مسائل فکری چه عمل جنایتکارانه‌ایست و اینکه چگونه هراس از خواندن آثارش، نه برای شنیدن استدلال یا وارد بحث شدن با او، که به نیت یافتن ارواح خبیثه در آنها، او را خسته، مأیوس و تلخکام و درعین حال مسئول، تنها می‌گذارد… همه این‌ها و بیشتر از اینها را در نگارش کتاب می‌بینید و من با خواندش حس کردم!

برای اطلاع بیشتر

دایره‌های ترس؛ زنان در گفتمان دینی، نصر حامد ابوزید، ترجمه ادریس امینی، نگاه معاصر، 1397.

نوشتن دیدگاه

نبرد خشم و عقل

برای کاری مشغول مطالعه قطعات بازمانده از زنان فیثاغوری بودم که در میانه آن و برای کار دیگری رسالات کلثوم ننه نوشته آقا جمال خوانساری و معایب الرجال بی بی خانم استرآبادی را هم خواندم و وقتی سر کار اولم بازگشتم به مطلب مرتبطی از تیانو دوم، فیلسوف نوفیثاغوری قرن ششم بعد از میلاد برخوردم. (تیانوی اول ظاهرن شاگرد یا همسر و یا دختر فیثاغورس بوده است).  تیانوی دوم در نوشته مذکور درباره یک مشکل مهم و مبتلابه بسیاری از زنان صحبت کرده و آنها را راهنمایی کرده بود. مشکلی که زنان ما هم درباره آن نوشته و نالیده‌اند و حتی در پاسخ به تمسخرِ خرافه پرستی زنان در رسالاتی مانندکلثوم ننه، همین مشکل بزرگ و محوری را موجد و مولد خرافه‌پرستی آنها دانسته‌اند: خیانت مردان!

 

در مواجهه با این مشکل فرا زمانی/فرا مکانی، بی بی خانم استرآبادی در بخش پایانی معایب الرجال تجربه خودش را پیش‌نهاده؛ اینکه در نوجوانی عاشق شده و ازدواج کرده و وقتی سی و چند ساله و مادر چند فرزند بوده با خیانت همسرش مواجه شده. محبوبِ دیروز و خصمِ امروز او را پیرزنی هفتاد ساله می‌نامد و از خانه بیرون می‌کند تا با زن جوان خدمتکار خلوت کند. بی بی خانم روایت می‌کند که رغم همه اشک و اندوه‌هایش، متانت و ادب و صبر و سکوت و بردباری پیشه کرده و در نهایت، پس از مدتی بالاخره همسر به سوی او گشته و او مجددن به خانه و نزد شوهر و فرزندان  باز‌آمده.  حالا نامه تیانوی دوم مرا از صد و چند سال قبل به هزار و صد و چند سال قبل برد.

 

توضیح میان‌متنی(آنگونه که در تاریخ آمده است، فیثاغورس(۵۶۹–۵۰۰ پیش از میلاد) نخستین فیلسوفی بود که زنان را در میان شاگردان خود پذیرفت. زنان فیثاغوری دو گروه بودند: گروه اول، آنها که  در دوران کهن و کلاسیک یونان و همزمان با فیثاغورس زندگی می‌کردند و گروه دوم  زنانی که در دوران هلنی و با الهام از اندیشه های او تفلسف کرده‌اند. از هر دو گروه این زنان جملات و قطعات حکیمانه و نامه‌هایی در موضوعات گوناگون، از حکمت عملی تا حکمت نظری، برجا مانده و به دست ما رسیده است. در اندیشه‌های فیثاغوری با جهانی طرف هستیم که کاملاً قطبی شده (روز در برابر شب، نور در برابر تاریکی، خوبی در برابر بدی، زوج در برابر فرد، مرد در برابر زن و…). این جهان نظمی ریاضی دارد. جهانی بر مدار نظم و هماهنگی.  همه فیلسوفان زن فیثاغوری بر اساس باور به همین اصل هماهنگی نوشته‌اند.)

 

اما نامه تیانوی دوم ، او که مانند بی بی خانم از طبقه صاحب احترام و برخوردار اجتماع زمان خود بوده،  بالغ بر هزار و سیصد سال  قبل از بی بی خانم، با بیان مستدل‌تر و بر پایه اعتقاد به اصل هماهنگی نسخه مشابهی می‌پیچد و می‌گوید:

 

 «بارها از شمایان درباره جنون شوهرانتان شنیدم: اینکه او معشوقه‌ای دارد و اینکه شما حسادت خشم‌آلودی نسبت به او دارید…» تیانو دوم زنان را از این خشم برحذر می‌دارد و اشاره می‌کند «نباید شر را با شر و حماقت را با حماقت جواب داد» تأکید می‌کند که اگر بی پرده و بی‌پروا با او سخن بگویید حریمی که میان شماست از میان خواهد رفت و دلداری می‌دهد «[مردِ شما] بر اساس داوریِ درست عاشق شما شده، درحالیکه، عشق به معشوق بر هوس بنیاد نهاده شده است». هشدار می‌دهد «عزیزم…از خودت در برابر معشوقه‌ها دفاع نکن، خود را از آنان متمایز کن» و این تمایز به باور تیانو دوم  با پرورش فضائل زنانه و انجام وظایف مادری و همسری و مدیریت خانه و خدمه ایجاد می‌شود، نه با مقایسه کردن خود و زنان تن‌سپار. به نظر او زنِخیانت‌دیده با حفظ فضایل و ارزش‌ها مانع به هم خوردن هماهنگی جهان شده و مرد را به راه شایسته باز می‌گرداند.

تیانوی دوم، نا گفته اعتراض‌های فرا-زمان/فرا-مکان زنان مخاطب را  حدس می‌زند و می‌نویسد:

«اگر طلاق بگیری و بروی، شوهر اولت را در هوای شوهری دیگر رها کرده‌ای و اگر او هم چنین خطایی کرد، سراغ دیگری می‌روی (زیرا تحمل بی شوهری برای زنان جوان سخت است). یا شاید هم مانند دخترانِ خانه‌مانده به تنهایی ادامه حیات خواهی داد. آیا می‌خواهی خانه و شوهرت را نابود کنی؟ پس زندگی مضطرب و تباهی خواهی داشت. یا شاید مایلی از معشوق او انتقام بگیری؟ تا زمانی که در حریم خود است تو را به درون راه نخواهد داد. دیگر اینکه نبرد با زنی که هیچ شرم و حیایی ندارد هولناک است. یا شاید خیال کنی خوب است که روزها از پی هم با شوهرت دعوا کنی؟ که چه؟ درگیری و سرزنشْ هرزه‌گردی‌های او را متوقف نخواهد کرد، بلکه جدایی میان شما را تشدید می‌کند. پس چه کنیم؟ آیا علیه او نقشه کشیده‌ای؟ نکن عزیزم. تراژدی به ما می‌آموزد بر حسادت غلبه کنیم. رساله‌ها نوشته شده درباره اتفاقاتی که از پی اقدامات خشم آلود مِدِئا رخ داد. به همین دلیل ضروریست که دستهای آلوده‌ از چشمان دور باشند، ضروریست که رنگ رخساره خبر از درد درونتان ندهد. با تحمل صبورانه، آتش اندوه و رنج‌تان زودتر خاموش خواهد شد.»

 

مدئا از مشهورترین چهره‌های افسانه‌ای یونانیست که با کشتن دو فرزندش، انتقام وحشتناکی از شوهر خیانتکار گرفت و  این جا می‌توانید درباره‌اش بخوانید. این شعر را اوریپید، دو هزار و چند صد سال قبل، از زبان او سروده:

همه زندگی من به او بسته بود، خوب می‌دانست

و اکنون شوهرم ثابت کرد که بدترینِ

همه موجوداتی است که نفس می‌کشند و صاحب شعورند.

ما زنان بیچاره‌ترین مخلوقاتیم

اول باید شوهری به قیمتی گزاف بدست آوریم

بعد او را پادشاه جسم‌مان کنیم

ابلیس دوم بدتر از اولی‌ست

بزرگترین مسئله این است که شوهر بد-

یا خوبی به دست آورده‌ایم و طلاق شرم آور است-

برای زن، او نمی‌تواند شوهرش را ترک کند…

اگر خوب باشیم و شوهر-

با ما زندگی کند بی‌آنکه به بند کشدمان

زندگی خواستنی است. غیر از این بهتر است بمیریم.

مرد، آن هنگام که از ماندن کنار اهل خانه خسته شد

بیرون می‌رود و کسالت درونش را بر دیگران آشکار می‌کند

یا از دوست و همراهی کمک می‌خواهد

اما سهم ما فقط یک شخص است …

خریسپوس(قرن سوم بعد از میلاد)، فیلسوف رواقی، مدئا را به عنوان مظهری از ستیز میان عقل و خشم برجسته کرده است.

نوشتن دیدگاه

فلسفه سوپ جوجه نیست*

چند روز پیش، دوست یکی از همکاران که برای دیدار دوستش به اتاق ما آمده بود، با وارسی قفسه‌های کتاب از من پرسید «چی خوندید؟» و بعد که دانست چه خوانده‌ام و نسبتی با سید حسین نصر ندارم، شروع کرد با این سوال که «بالاخره خدا وجود داره با نه؟». من که حرف چندانی برای زدن نداشتم،  شگفت زده و با چشمان گرد، دقایق طولانی به صحبت‌های او پیرامون تاریخ فلسفه از پیشاسقراطیان تا جزییات زندگی فیلسوفان، کتابهای فلسفی، استادان فلسفه، مکاتب فکری مختلف و نظریات جالبش درباره همه چیز گوش دادم. رشته این دوست بزرگوار بی‌ارتباط با فلسفه بود و حتی دشوار بتوان آن را در زمره علوم انسانی دانست. این تجربه، دست کم برای من که نادر نیست و بسامد آن به اندازه همان پرسش « شما با سید حسین نصر فامیل هستید؟» است.

 

تعداد قابل توجهی از تحصیلکردگان ما، خاصه در علوم غیرانسانی، اطلاعات عجیب و وسیعی درباره فلسفه، خاصه فلسفه غرب، دارند. اگر بفهمند فلسفه خوانده‌اید باید حتمن نظری درباره «باگ‌های نظام نظری آقای ملکیان» داشته باشید؛ یا موضعتان را درباره آرای سید جواد طباطبایی بگویید؛ یا تکلیف سروش را روشن کنید؛ یا فلان مسئله جزئی در نظر هگل را در جا تحلیل کنید؛ یا بگویید در دعوای ولتر و روسو مقصر چه کسی بود؛ یا همه این اسمهای جدیدی که موسسه‌هایی مثل پرسش درمورد آراءشان دوره برگزار می‌کند بشناسید؛ یا بدانید آیا رابطه نیچه و سالومه «تنها بوسه‌ای بر گونه» بوده یا … و در غیر این صورت شاهد آن برق و آن نگاه درخشان براق باشید. همان برق و نگاه درخشانی که بعدتر صداش را می‌شنوید که «یارووو دکترااااای فلسفه داره و هیچی حالیش نیست »

 

بالاخره ما اصحاب فلسفه هم باید از جایی نان بخوریم. آنهم در فضایی که نه جامعه و نه دانشگاه روی خوشی به دانش‌آموختگان فلسفه نشان نمی‌دهد. خاصه اگر گنده‌تر از دهانشان حرف بزنند یا حرفی خلاف آنچه باید، بگویند. این می‌شود که ماها (اگر نتوانیم/نخواهیم فلسفه را رها کنیم) یا باید مترجم بشویم یا معلم. آنها که بخت با ایشان یارتر است می‌شوند «استاد» برگزاری انواع دوره‌های کوتاه و بلند و متوسط درباره فیلسوفان و مکاتب مختلف (آنچه علاقه‌شان بوده) در موسسات آموزش آزاد.

مخاطبانمان هم کمتر از میان دانش‌آموختگان سرخورده فلسفه (که در هر شغل بی‌ربطی مشغولند)، که بیشتر از میان علاقمندانِ بی‌غمِ تحت تاثیرقراردادن دیگران با ایسم‌های متنوع، اصطلاحات آلمانی/فرانسه/انگلیسی و اسامی عجیب و غریب است. یا آنها که می‌خواهند بدانند «بالاخره خدا هست یا نه؟». یا آنها که در خانواده، وقتی زیاد غر می‌زده‌اند، بهشان گفتند تو جای اینکه دکتر/مهندس بشی باید فیلسوف می‌شدی… یا…حتمن مخاطبانی بهتر/دغدغه‌مندتر و یا حتی بدتر/ بیکارتر هم می‌توان برشمرد، اما حرفم چیز دیگریست. سوالم از خدمت یا خیانت ما، در برهه حساس کنونی، به حقیقت و دانایی است!

 

بیشتر از همه به خودم می‌گویم که این نحو ترویج و آموزش فلسفه و ترجمه انبوه کتابهای «فلسفه‌ات را قورت بده»، گرچه ممکن است برای ما اصحاب فلسفه شهرت/نانی به همراه داشته باشد؛ اما ضربه بزرگی بر پیکر نافرم فلسفه در ایران است. هیاهوی بسیاریست برای هیچ. گفتن ندارد که تفلسف ادب و آدابی دارد و فلسفه تاریخی عظیم و پیچیده که هرچند عام، هرگز یکسره بی ارتباط با زمینه فرهنگی/جغرافیایی/فکری و زمانه و حتی شخصیت خود فیلسوف نبوده است. ما که در آموزش عمومی مدارس خود هیچ از فلسفه ندانسته‌ایم و غالبن چندان هم مردمان کتابخوانی نیستیم و حتی با نحوه مطالعه دقیق یک متن بیگانه‌ایم، در مواجهه این چنین شلخته، انتخابی و نمایشی با فلسفه (که اغلب برآمده از هیچ تشخیصی برای درد معینی نیست) هم به خودمان و هم به فلسفه ظلم نمی‌کنیم؟

این متن قرار بود معرفی کتابی جدید و جنجالی در فلسفه باشد که وقتی فهمیدم به فارسی ترجمه و منتشر شده خیلی متعجب شدم. کتاب بسیار خوبی که به خاطر هم‌آنچه گفتم از معرفیش پشیمان شدم.

 

*این جمله از متن همان کتاب  است و به مجموعه کتاب‌های روانشناسی سوپ جوجه برای تقویت روح … اشاره دارد.

نوشتن دیدگاه

Older Posts »