Archive for معرفی کتاب

تصرف عدوانی، داستانی درباره عشق

هشدار: امکان لو رفتن داستان

تصرف عدوانی

تصرف عدوانی

در دوره و زمانۀ ما که به هزار و یک دلیل آدمهایِ بالغِ زیادی با دوره‌های طولانی تجرد و تنهایی سر می‌کنند؛ تجربۀ دلباختگی و شکست در عشق هم بیشتر و ملموس‌تر شده است. این است که مثلن کتاب تصرف عدوانی، داستانی درباره عشق(Wilful Disregard – A Novel About Love)، به قلم نویسنده سوئدی خانم لنا آندرشون، همین امسال سه بار تجدید چاپ می‌شود. کتاب عمدتن به بررسی عشق در دوران جدید اختصاص دارد و در حاشیه بحث‌های اخلاقی جذابی را هم با/بی ربط به خط اصلی داستان پیش می‌کشد.

تصرف عدوانی روایت آدمهای امروزی، اهل فرهنگ و روشنفکریست که درگیر روابط عاشقانه می‌شوند، دلباخته کسی می‌شوند و در جریان دیدارهای گاه گاه و پیام‌های بی‌گاه، بدون آنکه اشاره مستقیمی از طرف مقابل دریافت کنند، برای ساختن آینده‌ای مشترک نقشه می‌کشند. حتی روی تعهداتشان نسبت به دیگریِ اکنونیِ خود پا می‌گذارند تا از ملال تنهایی یا ارتباطی یکنواخت به آغوش هیجان عاشقی بگریزند -که آدمی فقط یکبار زندگی می‌کند. به هم نزدیک می‌شوند و این نزدیکی ممکن است خیلی پیش برود بدون هیچ بیان روشنی از جانب هر دو طرف یا یکی از طرفین. در اغلب موارد چون جنس روابط به گونه‌ایست که تن به تعهد نمی‌دهد (قرار است ندهد)  همینطور پادرهوا باقی می‌ماند تا یکی از دوطرف به هر دلیل یا بدون دلیل قصد ترک ارتباط هیجان انگیز به سرش بزند …  آن کسی که مانده شروع می‌کند به تجربه، تجربه تلخ انتظارِ پیام، خاطره بازی با مکانها و بوها و صداها و جان کندن و نیمه جان شدن پای کامپیوتر، تلفن یا در کافه‌ و رستورانها در انتظار پیامی، نامه‌ای، سایه‌ای… پرکشیدن و امیدوار شدن از پی کوچکترین نشانه و ناامیدشدن‌های مکرر…

تصرف عدوانی داستان تحقیر شدن زنی عاشق است. آنها که چنین تجربیاتی از سر نگذرانده باشند شاید به نظرشان برسد در روایت این تحقیر و بازتحقیر اغراق هست ، در روایت هربار امیدوار شدنِ زن از پیِ پیامها و تماسها و نشانه های گاه گاه، ممکن است خیال کنند «دیگه اینقدرم آدم خودش را له نمیکنه زیر دست و پای طرف»…ولی واقعیت این است که آن کس که عاشق و طرد شده از این بدتر را هم تجربه خواهد کرد و تن خواهد داد و تکرار خواهد کرد. هزاربار امیدوار و ناامید می‌شود ولی بار هزار و یکم هم امید می‌بندد که شاید این بار…که بگذارتلاش کنم تا پشیمان نشوم…که شاید می‌خواهد مرا بیازماید…که بگذار ازش بخواهم برایم توضیح دهد چرا…هر نشانه ای را تفسیر می‌کند و آنچه خود میخواهد از آن بیرون می‌کشد و به حرفِ دوستی، فالگیری یا پیرِ نهان بینی! سالها تنها می‌ماند. اگر طرفش با هر قصد و نیتی از او یاد کند یا خودش را به هر بهانه ای به یاد طرف بیاورد خیال می‌کند این همان زمانیست که حرف فالگیر یا کودک فالفروش یا پیرِ نهان‌بین محقق خواهد شد…که نخواهد شد و آن دلتنگی تجدید و تشدید می‌شود و ساعتها و روزها و ماههای سر شده با اندوه از سر شروع می‌کنند به شماره انداختن…

تصرف عدوانی خواننده را به تماشای این تحقیر می‌نشاند. زنی فاضل و فلسفه خوانده که ابتدا زندگی موزون و آرامی دارد، با  رها کردن شریک زندگی‌اش و ورود به بازی عشق تجربه بیش از یکسال خواری و سرخوردگی مداوم را از سر می‌گذراند. تحقیری که بارها در طول داستان انتظار داری پایان یابد، اما دقیقن تا آخرین صفحات کتاب به شکل روح خراشی ادامه می‌یابد-چون زن اصرار دارد با حقیقت مواجه نشود، اصرار دارد خیال کند مفهوم «خاصی» برای مرد داشته، اصرار دارد بی محلی‌ها و کنایه‌ها و دیدارها و یه یادآوردن‌ها را «تفسیر» کند، اصرار دارد عشق و رنج و رابطه او متفاوت است…و همه اصرارهایی که بسیاری از ما داشته‌ایم.

جایی خواندم «این داستان تک تک کارهای احمقانه ای که به اسم عشق انجام داده‌ای پیش چشمت مجسم می‌کند»

تصرف عدوانی کتاب جالبیست نه فقط برای همراه کردن ما با ضعف و تزلزل آشنای شخصیت‌های اصلی داستان که هرچقدرم هم فرهیخته و روشنفکر باشند در میدان عشق و ارتباط خودخواه و خودپرستند، بلکه برای پیام‌هایی که با خود دارد. نویسنده جایی در مقاله‌ای که در دفاع از سنت برای نشریه‌ای می‌فرستد اشاره می‌کند:

«فرهنگ شرف و ناموس را نباید به منزلۀ محدود سازی عمدی آزادی درک کرد. بلکه باید آن را نتیجه و پیامد مشاهدۀ امری اساسی در زندگی انسان دانست. انسان مجاز نیست از امرِ شگفتی که از پیوند دو تن پدید می‌آید بگریزد. هنجارهای رفتاری کهن به گونه‌ای نظام‌مند از این حس پرواداری پدید آمده بودند که از درد و رنج ناشی از ناروشنی و نابرابری پیشگیری شود. هنگامیکه دو تن با هم معاشرت می‌کنند نوعی مسئولیت آغاز می‌شود. هرچه این معاشرت عریان‌تر و ژرف‌تر باشد، تعهد و مسئولیت بیشتر می‌شود… این قواعد تلاش می‌کردند مردم را محافظت کنند تا اسباب بازی و سبکسری یکدیگر نشوند. اگر قصد ادامه نداری در مقابل آدمِ امیدوار ظاهر سازی نکن…این قواعد با گذشت زمان به اشتباه با عنوان خواست پرهیزگاری و نجابت زن ظهور یافتند درحالیکه اگر جهان بی طرف بود این هنجارها فقط نوعی دفاع بودند در برابر وضعیتی که طرف برتر به طرف ضعیف تر تحمیل می‌کرد. برتر کسی بود که چیز کمتری برای از دست دادن داشت.»مجله حاضر به چاپ مقاله او نمی‌شود.

 و در نهایت کتاب با خطابه تکان دهنده‌ای در نکوهش امید پایان می‌یابد که برای عاشقان امیدواری که هنوز عمر و احساس خود را (در مکان‌های آشنا، اینترنت، صندوق نامه‌های الکترونیک یا با پیغام پسغامهای کودکانه) در انتظار معجره بازگشت معشوق هدر می‌دهند تلنگریست…«امید انگلیست در بدن انسان که در همزیستی کامل با قلب او زنده است. کافی نیست انسان دست و پای آن را ببندد و گوشه‌ای تاریک پنهانش کند…امید را باید با گرسنگی کشت تا حیوان میزبانش را گمراه و گیج نکند. امید را فقط به کمک بی رحمی روشن می‌توان کشت…وقتی انگل امید را از حیوان میزبان جدا می‌کنند، میزبان یا می‌میرد یا آزاد می‌شود…»

برای اطلاعات بیشتر نک:

تصرف عدوانی- داستانی درباره عشق، لنا آندرشون، ترجمه سعید مقدم، نشر مرکز، 1395

مطالب مرتبط

اخلاق ارتباط جنسی

داستانهای عشقی پشقی

ازدواج سفید، تله‌ای برای دختران تحصیلکرده

Advertisements

نوشتن دیدگاه

زنان در روزگارشان

ما مخالفیم که بخشی از نوع بشر برای بخشی دیگر، یا فردی برای فردی دیگر تصمیم بگیرد «جایگاه شایسته» او کجاست یا کجا نیست؛ جایگاه شایسته تمام انسان‌ها وسیع‌ترین و مرتفع‌ترین جایی است که قادر به رسیدن به آن‌اند، اینکه آن جایگاه چیست، بدون آزادی انتخاب کامل، مشخص نمی‌شود

قطعنامه کنگره حقوق زنان؛ ۱۸۵۱

Gustav_Adolph_Hennig,_Lesendes_Mädchen

نه قلم و نه قدرت، در طول تاریخ بشر، در دسترس زنان نبوده است، پس عجیب نیست که نوشتن از زنان در زمانه‌شان یا تاریخ جنبشی زنانه کار دشواری باشد. زنان در روزگارشان: تاریخ فمینیسم در غرب (۲۰۰۱) به قلم مارلین لگیت، متخصص تاریخ اروپا و آمریکا، یکی از کتابهاییست که انجام این وظیفه سنگین را بر عهده گرفته است. کتاب شرح دقیق و قابل قبولی از تاریخ تمردهای زنان از اوایل قرون وسطی تا اواخر قرن بیستم را در برگرفته و محدود جغرافیایی وسیعی از قاره اروپا، بریتانیا، ایالات متحده، کانادا و امریکا لاتین را مد نظر داشته است. زنان در روزگارشان از معدود کتابهایی است که در بررسی تاریخ زنان غربی به فارسی برگردانده شده و بدون شک  با فاصله زیادی بالاتر از منابع موجود در این حوزه- اعم از تالیف و ترجمه- ایستاده است. هر فصل از کتاب جدول زمانی و گزیده مختصری از اسناد تاریخی دست‌ اول آن دوره را هم  ضمیمه کرده و در عین حال پر از سرگذشت زنانی است که زن بود آن‌ها و تبعات آن، اولین بهانه اعتراضشان بوده است.  زنان در روزگارشان دارای جنبه‌های آموزشی فراوانی است که استفاده از آن را برای خوانندۀ متخصص و غیر متخصص علاقمند جذاب کرده است.

اما مارلین لگیت تنها نخواسته به شیوۀ گاهشماری، اسامی، وقایع و رویدادها را پشت سر هم ردیف کند. او تفسیر خود از وقایع را هم در نگارشش دخیل کرده و از آغاز ما را با پرسشهایی که در سر داشته آشنا می‌کند.

این کتاب که قصد دارد «تحرک و تغییر پذیری فمینیسم را در گذر زمان» نشان دهد، همان ابتدا به این پرسش مهم اشاره می‌کند که چرا حاصل جمع متکثر و پردامنه‌ای از مبارزات و تلاش‌ها برای تعییر سلسله مراتب و مناسبات جنسیتی، حتی تا امروز هم، اینقدر اندک بوده است؟ صدها سال تلاش فردی و جمعی زنان برای تحقق خواسته‌هایی مشخص و مکرر، همگی به نحوی شکست خورده‌اند. او در ابتدا این اندیشه را پیش می‌کشد که «زنان فقط چیزهایی را خواسته‌اند که مردان آماده دادنش بوده‌اند، به همین جهت هم آن چیز‌ها همواره خیلی کم بوده و خیلی دیر به دستشان رسیده است» (ص ۹) به نظر می‌رسد تبیین این ادعا، خط سیر او در تاریخ نگاری زنان را جهت داده است و به همین دلیل است که نویسنده در نگارش تاریخ هر دوره، به آسیب‌شناسی آن دوره و فعالیتهای زنان آن دوره نیز پرداخته است.

کتاب تا انتها توجه خاصی به مذهب و تاثیر آن در تلاشهای زنان دارد،  بازخوانی تاریخی خود را از مسیحیت آغاز می‌کند و با اشاره به اینکه تا پیش اواخر قرنهای هفدهم و هجدهم، هیچ ایده ئولوژی دگرگون سازی وجود نداشت؛ اشاره می‌کند در جوامع پیشا-صنعتی زنان به صورت انفرادی و با بهره گرفتن از امکانات موجود تلاش می‌کردند صاحب صدای خود باشند. اما این امکانات چه بود؟ یکی از مهم‌ترین امکاناتی که مسیحیت در اختیار زنان گذاشت، ارزشی بود که برای پاکدامنی جنسیِ زنان و مردان قائل شد. جذابیت چنین گزینه‌ای در جامعه‌ای که ازدواج و زایمان سرنوشت بی‌چون چرای هرزنی بود، عجیب نیست. تعهد به پاکدامنی، به جای آنکه گزینه‌های پیش روی زنان را محدود کند، امکان شیوه‌های گوناگون زندگی را برایشان فراهم می‌ساخت. «صومعه جایی بود که زنان از خشونت زندگی دنیوی به آن پناه می‌بردند و تنها جایگزین عملی برای ازدواج یا ازدواج مجدد بود؛ زنان از آرامش و پشتیبانی یکدیگر برخوردار می‌شدند و امکان فعالیت علمی و هنری و ادبی و تکامل معنوی می‌یافتند؛ راهبه‌ها نیز مانند راهب‌ها وظیفه داشتند کتاب تولید کنند و برخی از زنان به سبب تحقیقات خود در سراسر اروپا به شهرت یافتند» (ص ۴۹)

اما آیا هیچ یک از این‌ها ارتباطی با فمینیسم قرن نوزده و بیست دارد؟ اینجاست که نویسنده روی دیگر سکۀ قدرت‌هایِ فردی زنان راهبه را نشانمان می‌دهد، واقعیت این است که اقتدار زنان راهبه، با تکیه و تاکید بر حقارت و پستیِ جنس زن به‌دست می‌آمد. ضعف و فرودستیِ زنانه به آنان موضع برتری به عنوان دریافت کنندۀ پیام الهی می‌داد، زیرا آیین مسیحْ اصلی‌ترین مخاطبان پیام خود را ضعیفان و تحقیرشدگان می‌دانست. اینگونه بود که «زنانی که می‌کوشیدند با قدیس شدن خویشتن خویش را بیان کنند؛ این کار را به گونه‌ای انجام می‌دادند که تعابیر مردانه از روان‌شناسی زن را تقویت می‌کرد» (۷۵ص). زنانی که در این دوران داعیه پیام‌آوری داشتند، حقیقتاً نا فرمان نبودند، آنها سنتی را که زن را پست می‌شمرد پذیرفته بودند. زن پیام‌آور یا مدعی نهان‌بینی، برپست بودن خود صحه می‌گذاشت و اینگونه قدرت را دور می‌زد در حالیکه همزمان در حال تقویت آن بود.

خداوند به عارف پیام‌آور خود، مکتیلدا از مگدیبرگ گفت:

هرگاه رحمتی می‌فرستم

پست‌ترین جا را می‌جویم

کوچکتریم و پنهان‌ترین جا را (ص ۷۲)

 

قدیسه‌ها و راهبه‌ها، هرچه بیشتر سخن می‌گفتند، بیشتر از پنداشت مردسالارانه درباره جایگاه درجه دوم خود حمایت می‌کردند. به نظر لگیت درست همانگونه که زنان امروزی از معیارهای فرهنگی لاغری پیروری می‌کنند، زنان قرون وسطی معیارهای خاصی برای پرهیزکاری داشتند که به شکلی افراطی جلوه می‌کرد و در ‌‌نهایت معیارهای مردسالارانه قرون وسطی را تقویت می‌کرد. حتی بزرگ‌ترین نماد زنانه مسیحیت، یعنی مریم مقدس، به این دلیل ستایش می‌شد که کمترین شباهت را با زنان داشت. رهایی او از آمیزش جنسی، زایمان دردناک، کهولت، مرگ و تمامی گناهان، او را فراتر از زنان عادی و نسبت‌های زنانه نشانده بود.  باز، ورای تمامی این اوصاف، استثنا بودن زنان راهبه نسبت به کل جامعه زنان، اندیشه فرودستی کل زنان را تقویت می‌کرد. اگرچه آن‌ها توانستند فضای محدودی برای خود و خودمختاریشان فراهم کنند، اما هیچ بنیان فکری برای آینده ایجاد نکردند. زنان این دوره توانستند به طور انفرادی و با الهام از آموزه‌های دینی به اعتماد به نفس و عزت نفس دست پیدا کنند، اما دستاوردهای آن کاملاً تابع موقعیت بود و با ناپدید شدن فرصت‌هایی که به دست روحانیون اهل مدارا به وجود می‌ آمد، هم ادامه مسیر ناممکن می‌شد و هم مخاطبان آنها هم از دست می‌رفتند.

فصل بعدی کتاب به رنسانس و سهم زنان در این جنبش فرهنگی بزرگ اشاره دارد. لگیت اشاره می‌کند شدت تمایل زنان به یادگیری، هر محققی را که به تحقیق درباره زنان مشغول است متأثر می‌کند و این در حالیست که «زنان طولانی‌تر از هر گروه دیگری، تحت تربیت جهل قرار گرفته‌اند!»(ص ۸۵). رنسانس قرون پانزده و شانزده ظرفیت بالقوه‌ای برای تغییر این وضعیت با خود داشت و برای اولین بار در طول قرون و اعصار، این حرف را در محافل روشنفکری مطرح کرد که زنان و مردان می‌توانند از آموزش یکسان برخوردار شوند. جای تعجب نیست اگر ببینیم این وعدۀ رنسانس تنها برای عده کمی از زنان مرفه محقق شد، آنهم با تحمل سختی، ریشخندهای نابودگر اعتماد به نفس، تحقیر و مرارت فراوان. برپاشدن دانشگاه در قرون دوازده و سیزده و انحصار مردانه آن، بدبیاری مضاعفی برای زنان بود.

کل مسئله آموزش دختران در فضایی پر از شک و حجب و ترس مطرح می‌شد، زیرا از یکسو تنها مرد بود که استعداد عقلانی داشت و این استعداد او را برای زندگی اجتماعی و بخردانه تجهیز می‌کرد و از سوی دیگر، هم در سنت یونانی- رومی و هم در سنت یهودی-مسیحی، زن با میل جنسی و در نتیجه ابتذال پیوند خورده بود: «درحالیکه عبارت مرد اجتماعی به معنای شهروند بود، عبارت زن اجتماعی معنای فاحشه داشت» (ص ۹۲) مدافعان آموزش زنان برای توجیه مخالفان مدام به دیگران اطمینان می‌دادند که آموزش صرفاً زنان را در انجام وظایفشان در مقام مادر و همسر یاری می‌کند و زن خوب با آموزش زن بهتری می‌شود. این اطمینان دادن تا صدوپنجاه سال بعد همچنان ادامه داشت و گاه به نظر می‌رسد تا امروزِ بسیاری از جوامع، ادامه یافته است. اما مانع بزرگ دیگر، مشکلات عملی بود، زنی که می‌خواست تحصیل کند نه تنها باید پایگاه اجتماعی بالا و ثروت و اوقات فراغت می‌داشت، که نیازمند حمایت یک خویشاوندِ مردِ پوست‌کلفتِ با پشتگار و استقامت بسیار بود. چنانکه از از کتاب پیداست اغلب دخترای که در این دوره تحصیل کردند حمایت پدران را باخود داشتند امااین حمایت‌ها هم حد و مرز داشت.

به عنوان مثال نویسنده از مارگارت (۱۵۰۵-۱۵۴۴) دختر توماس مور، فیلسوف و حقوقدان عصر روشنگری یاد می‌کند. مور با اینکه به دانش و توانایی‌های دخترش مباهات می‌کرد، اما او را به تواضع و خاموشی توصیه و از او می‌خواسته:

قانع به سود و خشنودی وجدان خویش، در تواضع بکوش و در پی ستایش و تمجید جمع مباش و اگر هم با آن مواجه شدی بیش از حد به آن بها نده، بلکه به دلیل عشق بزرگتری که به ما داری، ما-من و شوهرت- را برای خواندن نوشته‌هایت کافی بدان (ص ۹۶)

مارگارت تا پایان عمر هیچ یک از نوشته های خود را منتشر نکرد.

6a00d8341c69f653ef0168e4ab4e44970c

            برای زنان این دوره هم، همچنان جایگزین ازدواج سنتی صومعه بود، هرچند صومعه هم محدودیت‌ها و مشکلات خود را داشت، نویسنده با نشان دادن مثال‌های گوناگون، به زنان دانشمند و هنرمند این دوره اشاره می‌کند. او یادآوری می‌کند که اینان همواره باید بخاطر استعداد‌ها و توانایی‌هایشان عذرخواهی می‌کرده‌اند و به جامعه اطمینان می‌داده‌اند خطری را متوجه آن نخواهند کرد. زنان در این دوره تمام انرژی خود را صرف پذیرفته و مقبول شدن  می‌کردند و میل شدید آن‌ها به این مسئله مانع ایجاد آگاهی جنسیتی درمیان آنان بود.

فصل بعدی کتاب که به دوران آغازین اروپای مدرن اختصاص یافته، از نظر نویسنده با نماد برجستۀ شکنجه و آزار زنان جادوگر، که از اواسط قرن شانزدهم تا اواسط قرن هفدهم در اروپا در جریان بود، وضعیت زنانِ متمرد در این دوران را  نشان می‌دهد. او اشاره می‌کند اگرچه تاریخ اروپا از قرن شانزدهم تا هجدهم برای کسانی که فمینیسم را دنبال می‌کنند پراز مطالب معنی‌دار و وسوسه انگیز است- از قدیسه‌ها و زنان مدعی پیام‌آوری و مناظره‌گران و ملکه‌های قدرتمند و زنان مردانه پوش، اما چشم‌گیر‌ترین و قطعی‌ترین اثری که از این قرون بجا مانده، افزایش محدودیت‌های زنان بود که بالاگرفتن رقابتهای اقتصادی، تخصصی‌شدن کار‌ها و دور شدن زنانِ عمدتاً بیسواد از مشاغل درآمدزا، آن را تشدید می‌کرد. اعتراضات و استثنائات همچنان موردی و فردی و تابع عوامل بسیار زیادی بود.

کریستین دو پیزان(۱۳۶۴ – ۱۴۳۰) در «نامه‌ای به پروردگار عشق» به پیوند میان زن‌بیزاری و آموزش‌های رهبانی روحانیان اشاره کرده و می‌نویسد:

…چنان طراحی شده‌اند

که مردان را از عشق به زنان بازدارند

به یقین اگر زنان این کتابها را نوشته بودند

حاصل چیز دیگری بود (ص ۱۶۷)

تا پیش از اواخر قرن هفده و هجده، مانع عمدۀ نقد دیدگاه‌های سنتی، بیش از آنکه ترس باشد، باور عمومی به این عقیده بود که جهانی که می‌شناسیم- جهان سلطه طلب، طبقاتی، مردسالار- خدا اینگونه آفریده است و باید به آن رضایت داد. این اندیشه که جامعه را انسان می‌سازد و بنابراین قابل تغییر و اصلاح هم هست، تنها در اواخر قرن هفدهم و هجدهم پدید آمد. باور محکم به حقانیت همۀ مناسبات سنتی با انقلابهای فکری و سیاسی قرون هفدهم و هجدهم ترک خورد. این قرون شاهد چرخش‌های مهمی در ارزشهای غربی بود. ارجاع به عقل، طبیعت و برابری، اندک اندک جایگزین اتکا به مراجع اقتدار کلیسایی می‌شد. فلاسفۀ مهم این دوران نقش تاثیرگذاری در جهت دادن به این آشفتگی داشتند. عقلگرایی دکارتی، که با زبانی ساده و دور از تکلف‌های رایجِ فیلسوفانه  بیان شده و بود، در میان زنان طبقات بالا محبوبیت بسیاری یافت. فلسفه دکارتی اینان را قانع کرد که شایسته چیزهای بهتری هستند. از سوی دیگر کار عظیم فلاسفه فرانسوی در دایره المعارف (۱۷۵۱-۱۷۶۵) از لحاظ تنوع دیدگاه‎های مطرح در آن گیج کننده بود. چهار مقاله از چهار نویسنده مختلف زیر عنوان «زن» مواضع گوناگونی از توهین آمیز تا همدلانه را دربر گرفته بود. از طرف دیگر، غریب نیست اگر ببینیم طرح مطالبات حداقلی و محتاطانه زنان در این دوره، واکنش‌های تندی را از سوی جوامع غربی برانگیخته باشد و مقصر و مسئول همه حوادث تلخ اجتماعی، که معلول دوران گذار فرهنگی بود، زیاده خواهی زنان معرفی شود. قدرتمند‌ترین نماینده این خط فکری هم یک فیلسوف بود. ژان ژاک روسو (۱۷۱۲-۱۷۷۸) که جامعه پاریس را بخاطر اینکه تحت نفوذ زنان بود تحقیر می‌کرد، روسو برای اصلاح وضعیت از ایده طبیعت برای تثبیت آنچه اقتدار مسیحی و کلاسیک همواره بر آن تاکید کرده بود کمک گرفت و گفت زنان باید به خانواده و امور خانه محدود شوند.

جالب اینکه هرچند برخی زنان به تبعیض روسو انتقاد ‌کردند، برخی دیگر هوادار پرشور او شدند. روسو در تقابل با دیدگاه‌های سنتی که زن را داتاً لذتجو و خطرناک معرفی می‌کردند، او را موجودی با طبیعتِ عفیف و پاکدامن ‌دانست. خوانندگانِ زنِ رسو، مجذوب کشش فریبندۀ وعدۀ عزت و احترامی بودند که به زنان به عنوان پاسداران اخلاق داده می‌شد. در پرتو درخششِ اغواگرِ اندیشه‌های روسو درباره زنان، دکارت و دکارتیسم فراموش شد. دکارتیسمی که ظرفیت‌های فکریِ بالقوه‌ای برای پیشرفت زنان همراه داشت و به پرورش ذهن به‌جای قلب تاکید می‌کرد.

نوشته‌های برآمده از انقلاب فرانسه بیشتر تاثیر خود را در اثر ماری ولستون‌کرافت (۱۷۹۷–۱۷۹۷) با نام استیفای حقوق زنان نشان داد. روسو محرک ولستون کرافت برای نوشتن کتاب بود و با اینکه همچون او قصد داشت احترام را جایگزین خفت و خواری کند، اما برخلاف او می‌خواست به جای تسلیم و بندگی استقلال را بنشاند. منظور او از احترام و استقلال، احترام به خویشتن و استقلال فکری بود: « من دلم میخواهد زنان را نه قهرمان و نه حیوان بی‌شعور، بلکه موجوداتی عاقل ببینم»(ص ۲۲۳). با این حال، هنجارهای او هم با اعتقادات جاری سازگاری داشت، او در نوشته‌های خود اطمینان می‌داد قصد ندارد زنان را از خانواده‌هایشان جدا کند و اصرار داشت زنانی که «تا حدی مستقل از مردان» هستند، می‌توانند همسران و مادران بهتری باشند. واقعیت این است که او هم در نهایت نقش خصوصی و خانگی برای زن قائل بود و به استقلال اقتصادی زنان وقعی نمی نهاد.

 در ‌‌نهایت اینکه با وجود تمام این تغییر و تحولات و شدآمدهای فکری و فرهنگی و اعتقادی، در گذار از تمام  انقلاب‌ها، فرودستی زنان همچنان برجا ماند. تمایل به استوار کردن اخلاقیات بر اساس الگوهای سکولار، جایگزین کردن طبیعت با خداوند/ ارسطو بود. همانگونه که در نظام اعتقادی مسیحی یا اندیشه‌های فلسفی ارسطویی، زن موجودی درجه دو محسوب می‌شد، در قلمرو فرمانروایی طبیعت هم، زن به سبب ضعف جسمی و پیوندش با تولید مثل، پایین‌تر از مرد قرار می‌گرفت. اندیشه شباهت اخلاقی و فکری میان زنان و مردان به سختی می‌توانست با اعتقاد به تفاوت‌های جنسی/جنسیتی براساس نقش‌های تولید مثلی رقابت کند.

نویسنده در فصل ششم اذعان می‌کند موقعیت سیال و بی‌ثبات حاصل از انقلاب‌های فرانسه و آمریکا و آغاز انقلاب صنعتی در بریتانیا، به شکل دنیایی درحال ساخته شدن جلوه می‌کرد؛ دنیایی با امکانات بالقوه که مردمان عادی هم می‌توانستند در آن سهمی داشته باشند.  در نیمه اول قرن نوزدهم، مدافهان زنان دیگر صرفاً به مطالبۀ رفتار‌ها و برخوردهای بهتر راضی نمی‌شدند. آن‌ها موضوعات مناقشه‌برانگیزی مانند روسپی‌گری، برده داری، سرمایه داری و جنگ را پیش کشیدند و به شیوه‌های سنتیِ ازدواج پشت پازدند، مثلاًحق طلاق را پیش کشیدند و از قانون ازدواج در مسحیت که مستلزم سوگند اطلاعت از شوهر سرباز زدند و حتی به سوی پست‌های دولتی گام برداشتند؛ اما متاسفانه زنان و مردانی که با بی‌پروایی به نفع زنان حرف می‌زدند اقلیت کوچکی بودند و هیچ یک در طول زندگی خود تاثیرگذار نشدند. با این حال، راه را برای نسل‌های آینده هموار کردند و در این مسیر اصلاحات اعتقادی، سوسیالیسم و جنبش ضدبرده داری با زنان همراهی کرد.

            از فصل هفتم تا فصل دهم کتاب، به بررسی آسیب‌شناسانه مقدمات، مسائل، چالش‌ها و موانع موج اول فمینیسم، مسائل «فمینیسم خاموش» میان دو موج، تاثیر جنگ و حواشیِ بدست‌آمدن حق رأی و در ‌‌نهایت ریشه‌های موج دوم اختصاص دارد. نویسنده در ارزیابی فمینیسم به این نکته هم اشاره می‌کند که به باور بسیاری، با استناد به شواهد تاریخی، اغلب دستاوردهای موج اول را  نه می‌توان بدون ابهام به فمینیسم منتسب کرد و نه می‌توان با اطمینان گفت همگی حاصل تحریکات فمینیستی بوده اند. در این فراز و فرودها، بی‌اعتنایی فمینیست‌ها به مسئلۀ ‌نژاد و طبقه باعث شد تنها میان گروه‌های همگن خود هوادار داشته باشند و به عنوان جنبشی منحصر به زنانِ سفیدپوستِ طبقه متوسط شناخته شوند؛ زیرا دغدغه‌های خانوادگی، اجتماعی و اقتصادی برای زنانِ سفید پوستِ طبقه متوسط در مقایسه با سایر زنان جهان اولویتبندی متفاوتی داشت. به عنوان مثال، ازدواج و خانواده‌ای که آن‌ها علیه‌اش قلم می‌زدند، دستاوردهای گرانبهایی برای زنانِ بردۀ تازه آزاد شده همراه داشت. زنانِ سفید، از سرکوب و تکراری که زندگی زن در خانه و خانواده با آن گره خورده بود شکایت می‌کردند، در حالیکه زنان سیاه، تازه پس از آزادی توانسته بودند خانه و خانواده‌ای از آنِ خود داشته باشند و این گنج گرانبها از قضا برای آنان منبع قدرت بود. شاید به همین دلیل بود که فمینیست‌های آمریکایی، وقتی از خانواده حمایت کردند بیشتر از وقتی که آن را تهدید کردند موفق بودند.

Woman_Reading_L

کتابِ لگیت به سبب نگاه واقع‌گرایانه‌اش به تحرک‌ها و تمردهای زنان، آسیب‌شناسی کنش/واکنش‌ها در هر دوره تاریخی، تحلیل نقش باورهای مذهبی، اجتماعی، اقتصادی و نژادی، تحسین شده است. کتابی که پاهای جنبش‌های فردی و جمعی زنان، در دوره های مختلف تاریخی را روی زمینِ اسناد تاریخی محکم کرده و اشتباهات، محدودیت‌های مذهبی، فرهنگی، اجتماعی، خانوادگی و حتی شخصیتی آنها را نشان داده است. مریم مجدلیه، ژاندارک، کریستین دوپیزان، ملکه الیزابت، ماری والستون کرافت، سیمون دوبوار، بتی فریدان و… هیچ‌یک از قلم منتقد او در امان نمانده‌اند، گرچه به خدمات‌شان هم اشاره شده است. در نهایت به نظر می‌رسد، موضع فعال نویسنده در بازخوانی گذشته می‌تواند فراهم آورندۀ دانشی صحیح  نسبت به تلاش‌های فعالان زن طی قرون و موانع پیش روی آنها باشد، موانعی که هنوز هم به همان شکل سابق یا در کسوتی دیگر لجوجانه وجود دارند و آگاهی خواننده نسبت به آنها، او را در فهم و هم واکنش توانمندتر خواهد کرد.

 برای اطلاعات بیشتر

زنان در روزگارشان؛ تاریخ فمینیسم در غرب، نوشته مارلین لگیت، ترجمه نیلوفر مهدیان، تهران، نشر نی، ۱۳۹۱، ۶۰۳ صفحه

این نوشته با اندکی تغییر پیشتر در مجله زنان امروز، شماره 13، آذر 94 منتشر شده است.

نوشتن دیدگاه

قرآن و زن

Amina Wadud

الف- بسیاری از علاقمندان به مسائل فمینیسم اسلامی نام آمنه ودود را از بابت اقدام جسورانه‌اش درامامت نماز جمعه در امریکا شنیده‌اند. در ۱۸ مارچ ۲۰۰۵ او امامت نماز جمعه‌ای با حضور ۶۰ زن و ۴۰ مرد را که بدون تفکیک جنسیتی در صفوف نماز ایستاده بودند به عهده گرفت که البته با مخالفت‌هایی هم روبرو شد.

آمنه ودود (Amina Wadud) در سال ۱۹۵۲ در خانواده‌ای از آمریکایی‌های آفریقایی تبار در آمریکا به دنیا آمد. پدرش مسیحی بود، او در ۱۹۷۲ مسلمان شد و دو سال بعد نام خود را از مری تسلی به آمنه ودود تغییر داد. در رشته‌های مطالعات خاورمیانه، ادبیات عرب و مطالعات اسلامی تحصیل کرده و در مالزی، آمریکا و اندونزی استاد دانشگاه بوده است.

کتاب زن و قرآن؛ بازخوانی متن مقدس از منظر یک زن در اصل رساله دکتری او بوده  که در سال ۱۳۹۱ توسط انتشارات حکمت و با ترجمه خانم‌ها اعظم پویا و معصومه آگاهی منتشر شده است.

ب- او در این کتاب تفسیر خاص خودش از مسئله جنسیت در اسلام را ادائه می‌کند و معتقد است ناکامی در فهمِ تفاوت کاربردهای خاص در قرآن و کاربردهای عام آن است که به اختلاف آرا درباره جهانبینی کلی قرآنی منجر شده است. او به اهمیت قرائت شخصی و فشار بافتار مفسر و متن پیشین بر او اشاره می‌کند و معتقد است مفسران تلقی خود درباره زن را به قرآن تحمیل کرده‌اند.

ودود در ابتدای کتاب درمورد روش تفسیری هرمنوتیکی که شخصن به کار بسته است اینگونه توضیح می‌دهد:

 «تمام آیاتی که اشاره‌ای به زنان، به تنهایی یا به همراه مردان، دارند با روش سنتی» تفسیر قرآن به قرآن «تحلیل شده‌اند اما من واژگان خاص این روش را بسط داده‌ام و هر آیه را: ۱) در سیاق خود آیه؛ ۲) در سیاق آیات هم موضوع با آن آیه؛ ۳) در پرتو ساختار زبانی و دستور زبانی مشابه در آیات دیگر؛ ۴) در پرتو اصول قاطع قرآنی؛ و ۵) در چهارچوب بافت جهانبینی قرآنی تحلیل کرده‌ام».

ج- او می‌گوید تمام آیات قرآن در مقطع زمانی خاصی در تاریخ و در چهارچوب اوضاع و شرایط بیان شده‌اند. هرچند پیام به آن زمان یا آن اوضاع تاریخی محدود نمی‌شود، ولی خواننده باید دلالت بیانات قرآنی را در محدوده زمانی که در آن بیان شده بفهمد تا معنای آن را دریابد. تاکید می‌کند که هر بافت اجتماعی باید اصول مبنایی و تغییر ناپذیر متن را بفهمد و سپس آن‌ها را در موقعیت منحصر به فرد خود به مرحله عمل درآورد. پس «هیچ تفسیری از قرآن را هرگز نمی‌توان تفسیر نهایی دانست».

به نظر ودود قرآن به سبب ادعایش مبنی بر اینکه برای تمامی کسانی که ایمان آورده‌اند سودمند است باید به اندازه کافی انعطاف پذیر باشد تا بتواند با اوضاع و احوال مختلف فرهنگی سازگاری پیدا کند و دقیقن همینگونه هم هست. دردسر آنجا آغاز می‌شود که تمایل داشته باشیم تفاسیر را به جای اینکه به نویسندگانی که به آن‌ها معتقد بودند نسبت دهیم، به خود قرآن نسبت دهیم. او به پیروی از استادش فضل الرحمان، فرآیند تفسیر را «شامل حرکت از موقعیت فعلی به زمان نزول و رجوع دوباره به زمان حاضر» می‌داند.

د- ودود با باور به اینکه واژه‌ها یک معنای اصلی دارند که می‌توان از آن واژه به تنهایی فهمید- و یک معنای نسبی- که معنای ضمنی است و از بافتی که واژه در آن به کار رفته است گرفته می‌شود دست به تفسیر قرآن و مسئله جنسیت در قرآن می‌زند، و با این اعتقاد که هر واژه باید در چارچوب بافتاری خود فهمیده شود، به بررسی دقیق چالش برانگیز‌ترین مباحث جنسیتی در قرآن می‌پردازد. در کتاب قرآن و زن او موضوعاتی نظیر آفرینش حوا و آدم، مسئله حجاب و تبرج، آخرت و پاداش اخروی، بهشت و مصاحبان بهشتی (یا‌‌ همان حورالعین)، نقش‌های متنوع زنان در داستانهای قرآن و کلیشه‌های جنسیتی، ازدواج و اطاعت از شوهر، طلاق و حق طلاق، نشوز، الرجال قوامون علی النسا، ارث، تعدد زوجات، شهادت، نگهداری کودکان و… را مورد بررسی موشکافانه قرار داده است. او با‌‌ همان روشی که در ابتدا اشاره شد، آیات مربوط به این موضوعات را در زمینه و زمانه خود و در مقایسه با ساختار کلی قرآن مورد مطالعه قرار می‌دهد و با احاطه‌ای که به زبان عربی و تفاسیر مختلف قرآن دارد، ثابت می‌کند باورهای رایج درباره این مسائل تا چه اندازه اشتباه و‌گاه خلاف پیام انسانی، برابریخواه و مساوات طلب خود قرآن است.

 ه- «متن برای ساکنان دنیا نازل شده، در زمانی که ساکن دنیا بوده‌اند، و ما همگی زمانی متن را می‌خوانیم و بررسی می‌کنیم که در دنیا هستیم. به این ترتیب حیات زمینی ما برداشت‌های ما از متن را تغییر می‌دهد، و متقابلاً متن قابلیت تغییر دادن آن را دارد».

مطالب مرتبط

فاطمه مرنیسی

لیلا احمد

نیاکان ما

فمینیسم اسلامی

Comments (2)

نیاکان ما

«این روز‌ها یک اسطوره فراگیر قصد دارد با تکرار و تکرار دوباره در کلام، شنیدن و یادآوری، خود را به عنوان حقیقت جا بزند… این اسطوره خطرناک است و بابد با آن به مبارزه برخاست… اسطوره‌ای که به آن اشاره می‌کنم این است که مبارزات زنان برای حقوقشان در جوامع اسلامی، با این جوامع نسبتی ندارد و زنانی که در این جوامع حقوق خود را مطالبه می‌کنند، افکار  «مسئله ساز» و «منفی» را از جوامع و فرهنگ‌های بیگانه وام گرفته‌اند…»

farida-shaheed

فریده شهید، متفکر پاکستانی، مقدمه کتاب نیاکان ما را با این جملات آغاز می‌کند. او در مقدمه تیزبینانه‌ای که بر کتابش نوشته می‌گوید هرگز زیر بار این دعوی نخواهد رفت که زنان مسلمان نسبت به احقاق حقوق خود منفعل بوده‌اند. او معتقد است اسطوره پردازان با «بیگانه» خواندن افراد و آرمان جنبش‌های برابری جنسیتی، در پی آن هستند که فعالان این جنبش‌ها، تحلیل‌ها و مطالبات آن‌ها را یکبار برای همیشه بی‌اعتبار کنند و در عین حال خود را به عنوان مرجعِ تعریفِ  چه بودی اجتماع، ارزش‌های اجتماعی و جهانبینی‌ها اعتبار بخشند. هدف آن‌ها ایجاد شکاف میان فعالان حقوق زنان از یکسو و سایر زنهاست. شهید می‌گوید «تقبیح دائمی و پرهیاهوی فعالان حقوق زنان با عنوان «غربزده» تلاشی عامدانه از سوی نیروهای محافظه کار و ارتجاعی برای حفظ وضع موجود و ایجاد شکاف است… به باور او برچسب غربی، بیگانه و غیر زدن به همه گفتارهای حقوقی و کنشهای مرتبط با آن‌ها روشی موذیانه برای سرکوب تقاضای حق و عدالت زنان است.

شهید در عین حال با انتقاد از سخن گفتن از «زنان مسلمان» همچون توده‌ای همگون و بدون توجه به تفاوتهای فرهنگی، جغرافیایی و نژادیِ دست کم نیم میلیارد زن متفاوتف برگزاری سمینار‌ها و مطالعات خاص درباره مشکلات و مسائل «زن مسلمان» را آزاردهنده و دور از ژرف اندیشی می‌داند و البته اشاره می‌کند بخش اعظم مفهوم مسلمان بودن از دورنِ خود جوامع اسلامی و با ارجاع به دشمن خارجی ایجاد می‌شود و قدرت می‌گیرد.

در واقع زن برابریخواه در کشورهای مسلمان هم با «کلیشه زن مسلمان» به عنوان یک سوژه منفرد یکپارچه طرف است و هم با هیاهوی بنیادگرایانی که وی را غربزده و بی‌اصالت و نامسلمان می‌دانند. کسانیکه به نظر او محافظانِ خودگماشته اسلام هستند که هرکه را به باورهای آن‌ها تن ندهد متهم به خیانت به جامعه و مذهب و دین می‌کنند.

فریده شهید، مانند بسیاری از فمنیستهای مسلمان، برای مقابله با این اسطوره‌ها دست به یک مطالعه تاریخی می‌زند تا نشان دهد الگوی امروزی از زن مسلمان، که یا با پرده نشینی و انفعال رضایتمندانه از سلطه‌ای که بر او اعمال می‌شود و یا با دختری که با آویزان کردن روسریهای رنگی با جنسهای مختلف از سروبدنش پیوند خورده، تا چه حد با شجره‌نامه تاریخی حیات و مبارزات زنان در جوامع اسلامی بی تناسب است.

او با تایید این سخن فاطمه مرنیسی که «زنان مسلمان عمومن نمی‌توانند روی کسی، چه دانشمند و چه غیر دانشمند، چه هوادار و چه خنثی حساب باز کنند تا تاریخشان را برای آن‌ها بازگوید…» معتقد است ما باید برای بازپس گرفتن تاریخمان دست به مطالعه مجدد آن بزنیم. بنابراین نیاکان ما کتابی می‌شود پر از سرگذشتهای زنان مسلمان در جوامع مختلف اسلامی، از گذشته تا کنون.

 چنانکه نویسنده می‌گوید، بر اساس روایتهای تاریخی  زنان مسلمان از‌‌ همان آغاز در سه مورد آشکارا حق خود را مطالبه کرده‌اند. نخست؛ حق کنترل بر زندگی شخصی از جمله بدن، روابط جنسی و حقوق مترتب بر وضعیت زناشویی (مثلن مسائلی چون مخالفت با تعدد زوجات که سابقه آن به اهل بیت پیامبر می‌رسد، کنارگذاشتن پرده نشینی و خودداری از ازدواج). دوم، اقدامات زنان در ایجاد همبستگی با زنان دیگر و حمایت از آن‌ها و سوم تلاش برای اصلاح جامعه.

کتاب روایتهای خود را از زنان مبارز در قرون هفت و هشت میلادی آغاز می‌کند و تا قرن بیستم ادامه می‌دهد و در خلال این روایت‌ها به فراز و فرودهایی که زنان در جوامع اسلامی با آن مواجه بوده‌اند و کسانیکه با شجاعت در زندگی خود و اطرافیانشان تغییر ایجاد کرده‌اند اشاره کرده و  حکایت زندگی نیاکان ما را واکاوی می‌کند.

برای مطالعه بیشتر نک:

فریده شهید و عایشه ال.اف.شهید، نیاکان ما: زنانی که در جوامع اسلامی حقوق خود را مطالبه کرده‌اند، ترجمه فاطمه صادقی، نگاه معاصر، 1392.

مطالب مرتبط:

فاطمه مرنیسی

لیلا احمد

Comments (2)

انسانیت خود، کرامت است*

دیشب در برنامه تلویزیونی «صرفاً جهت اطلاع»، که در  بخش‌هایی از خبر تلویزیون جمهوری اسلامی پخش می‌شود، بخشی بود با عنوان «منوچ و سنگال» که با اشاره به برکناری منوچهر متکی، وزیر امور خارجه وقت کشور، توسط محمود احمدی‌نژاد، ریاست جمهوری وقت کشور، خبر داد که آقای متکی می‌خواهد کتابی در این زمینه بنویسد. این برنامه که ظاهرن با آقای متکی خرده‌حساب های شخصی دارد، در خبر خود از منوچهر متکی با عنوان «منوچ»، از محمود احمدی‌نژاد با عنوان «محمود» و از این برکناری با لفظ «کله کردن» یاد کرد.

الف- گلاور در انسانیت** یکی از منابع رفتار اخلاقی را گرایش روانی انسان به رفتار محترمانه با دیگران می‌داند. من در صحت این ادعا همانقدر تردید دارم که در صحت نخستین ادعای ارسطو در متافیزیک: «همه انسان‌ها در سرشت خود جویای دانستن‌اند»…. البته کتاب در ادامه توضیح داده که احترام به کرامت دیگران، نماد جایگاه اخلاقی فرد است و «میل وافر» بسیاری از افراد به احترام به دیگران ( یا برخی دیگران) ناشی از عوامل مختلفی می‌تواند باشد که الزامن به جهت نفس انسان بودن کسی، آنچنان که کانت معتقد بود، نیست.

با این حال گلاور احترام به دیگران را از جمله واکنش‌های روانی می‌داند که با رشد و ترویج آن در افراد می‌توان اخلاق و انسانیت را رواج داد. از نگاه او، این احساس احترام در کنار سایر عواملی که نام می‌برد، رگهای خون‌رسان و تغذیه کننده «انسانیت» هستند.

ب- هرچقدر در ادعای نخست نویسنده شک دارم، در ادعای دیگرش تردیدی ندارم که اشاره می‌کند: «تمایل ما به ابراز این احترام، و نفرت از تحقیر دیگران، سد قدرتمندی دربرابر وحشیگری است». او در ادامه اشاره می‌کند که چگونه دولت‌های خشونت طلب در نخستین گام حس عزت و احترام نسبت به یک ملت (مثلن انگلیس‌ها با تحقیر هندی‌ها) یا یک گروه (مثلن یهودی‌ها) یا یک فرد محترم (نیازی به مثال نیست) را در متخاصمان و افکار عمومی می‌کُشند و کرامت انسانی را که به نحو معمول سپر محافظ انسان‌ها در برابر یکدیگر است از میان می‌برند. در نوشته‌های پیش‌تر به این ادعای فمینیست‌ها هم اشاره کرده بودم که آنچه در جنگ و خشونت رخ می‌دهد، تن-زدایی از تک تک انسانهایی است که قربانی اعمال غیرمنصفانه وحشیانه خواهند شد. لگدمال کردن حیثیت افراد، ملت‌ها و گروه‌ها نخستین گام برای توجیه خشونت است. هم فمینیست‌ها و هم گلاور به شدت بر این موضوع تاکید دارند که تفکیک میان «ما» و «آن‌ها» نخستین گام برای ترویج خشونت و ایجاد قساوت در آدمیان نسبت به یکدیگر است چراکه میان تحقیر و قساوت پیوند عمیقی وجود دارد. حتی خود ما هم زمانی‌که می‌خواهیم علیه کسی خشونتی اعم از فیزیکی، کلامی یا روانی انجام دهیم ابتدا او را تحقیر می‌کنیم مبادا وجدان آزارمان دهد: زن‌ها، مهاجران افغان، روستازادگان، فقرا…

ج- درست است که رفتار صدا و سیمای ما برای ما تازگی ندارد اما بی‌تفاوتی را توجیه نمی‌کند. از سال هشتاد و هشت تا همین روز‌ها که در تدارک گرامیداشت نهم دی هستن،د روند تحقیر و توهین به مخالفانِ در بند و حصرِ بدون تریبون، که از‌‌ همان اول جز مشتی «بزغاله و گوساله» نبودند، ادامه دارد؛ ولی این سبک تحقیر و توهین به فردی که بنا به تایید همین رسانه با رای شگفت آوری منتخب جمهور مردم شناخته شد جدن سوال برانگیز است. گرچه همه ما به یاد داریم بعد از اتمام دوران ریاست جمهوری آقای خاتمی هم، همین دولت آقای احمدی‌نژاد و در کنار آن صدا و سیمای ملی، دولت بدون تریبون آقای خاتمی را آماج انواع حملات و انتقادات قرار دادند و تاختند و جولان دادند (سنت غیرشرافتمندانه‌ای که تا حدود زیادی دولت آقای روحانی هم به آن مشغول است) ولی تحقیر افراد حقیقی که تا زمانی نه چندان دور جز بلندپایه‌ترین مقامات یک کشور بوده‌اند خبر از حقارت آدمهایی می‌دهد که تمام قدرت رسانه‌ای یک کشور را قبضه کرده‌اند و به عاقبت خیلی خیلی نزدیک آنچه می‌کنند نمی‌اندیشند. رواج تحقیر و تلاش برای سرکوب کردن واکنش‌های انسانی نسبت به هر فرد یا گروهی با استفاده از قدرت رسانه تکصدایی و تلاش برای همراه کردن توده با آن، انسانیت، اعتماد، شرافت و در یک کلام اخلاق جامعه مخاطبانش را نشانه گرفته.

 

توضیح

*جمله از کانت است.

 ** اشاره به کتاب انسانیت: تاریخ اخلاقی سده بیستم، جاناتان گلاور، ترجمه افشین خاکباز، آگه، ۱۲۹۲.

***در زمان نوشتن این یادداشت هنوز قسمت اخیر برنامه بر روی آرشیو قرار نگرفته بود، ولی آرشیو برنامه را از اینجا میتوانید دنبال کنید.

مطالب مرتبط

مادرنخور غم، نگیر ماتم

Comments (3)

در ستایش روان‌شناسی عامه پسند

الف- مردان مریخی زنان ونوسی؛ آیا تو آن نیمه گمشده‌ام هستی؟؛ رازهایی درباره مردان که هر زنی باید بداند؛ رازهایی درباره زنان که هر مردی باید بداند؛ زنانی که مرد‌ها آن‌ها را ترک می‌کنند، زنانی که مردان عاشق آن‌ها می‌شوند؛ معجزه صمیمیت؛ زندگی برازنده من؛ هنر شناختن مردم؛ سوپ جوجه برای تقویت روح همسران؛ معجزه گفت‌وگو؛ قورباغه ات را قورت بده و… این دست کتاب‌ها، چه خارجی و چه نمونه‌های وطنی آن‌ها بازار کتاب را به تسخیرخودشان درآورده‌اند و گرچه به لحاظ کیفیت و محتوا به هیچ وجه ارزش یکسانی ندارند، یک چیز بین همه آن‌ها مشترک است: ادعایی که  در عنوان کتاب مطرح می‌شود، معرّف  را سرافکنده می‌کند.

این عنوان به اصطلاح ضایع کننده که در بسیاری موارد، به محتوای کتاب تسری نکرده است- و خب در مواقعی کرده، معمولن دافعه زیادی برای آدم‌های به اصطلاح خاص و اهل فکر و نظر ایجاد می‌کند. طوری که زیاد پیش آمده وقتی به کسی پیشنهاد مطالعه این کتاب‌ها را می‌کنم چنان واکنش نشان می‌دهد تو گویی گفته باشم » کف دستت را نشان بده تا فالت را ببینم». آخرش هم گفته‌‍‌اند «هرچه هم بخوانید و هرچقدر هم بدانید، اول و آخر شما زن‌ها همین هستید». بار‌ها شده است که با تهدید و ارعاب دوستانی را که زورم به‌شان می‌رسیده وادار کرده‌ام برخی از این کتاب‌ها را بخوانند، ولو با پیچیدن روزنامه به جلد کتاب -برای جلوگیری از آبرو ریزی و جالب اینکه اغلب دوستان منتقد، مفتخرند که تابحال حتی یکی از این کتاب‌ها را، تورق هم نکرده‌اند.

من از رو نرفته‌ام البته، یکبار یکی از دوستانم رابعد از یک کنسرت باشکوه، با دامن بلند و کفش پاشنه ده سانتی، بردم خیابان انقلاب تا یکی از همین کتاب‌ها را بخرد. حتی آقای پلیس راهنمایی و رانندگی هم بهش متلک گفت ولی کتاب را خریدیم، می‌گویم اینقدر واجب است خواندن بعضی از این کتاب‌ها.

ب- شوپنهاور یکی از ملزومات دستیابی به سعادت در زندگی را پیدا کردن شناخت نسبی از شخصیت خود می‌داند او می‌گوید اساس این است که آدمی بداند کیست و در خود چه دارد زیرا شخصیت انسان، او را همواره و در همه جا دنبال می‌کند و هر چه بر او می‌گذرد رنگ آن را بر شخصیتش برجا می‌گذارد، بنابراین بهترین و بزرگ‌ترین منبعی که هرکس می‌تواند به آن دست یابد، خود اوست. با ارتباط گرفتن با این منبع و دخالت دادن ویژگیهای آن در انتخاب‌ها و تصمیم‌گیر‌ها، پیشاپیش می‌توان جلوگیری کرد از بسیار انتخاب غلط و شکست. همچنین با دانستن این اطلاعات به ظاهر مبتذل از زنان/ مردان/ کودکان/سالمندان/ همکاران/ آدمهای قبلی و بعدی زندگیمان‌ و…ای بسا قضاوت‌هایمان تعدیل شود و دست کم خودمان را عذاب ندهیم.

به هرحال بسیاری از این کتاب‌ها حاصل سال‌ها کار و تجربه روان‌شناسان مجرب در حوزه ازدواج، تربیت کودک و روابط اجتماعی است. ماحصل بررسی مشکلات هزاران انسان که حتمن با یکدیگر متفاوت بوده‌اند و به دلایل مشابهی به مشکل برخورده‌اند. بخش زیادی از کتاب‌های روان‌شناسی عامه پسند صرف به دست دادن کلیدهایی برای شناخت کلی شخصیت آدم‌ها به خود فرد و دیگری است. آدم‌ها به هر دلیلی با هم تفاوت و به هم شباهت‌هایی دارند و علم به این نکته فقط به درد مخاطبان مجله خانواده سبز و رادیو سلامت نمی‌خورد که دوستان اهل فضل و کمال و صاحب نظر هم بد نیست اطلاعاتی در این مورد داشته باشند… بیشتر اطلاعات داشته باشند.

از سوی دیگر این کتاب‌ها نه وحی منزل‌اند و نه ادعایشان، آنطور که در عناوین بازاریشان مطرح می‌شود، این است که آدم‌ها را بهتر از خودشان شناخته‌اند و نه می‌خواهند چیزی به‌شان تحمیل کنند یا خدای نکرده تحقیرشان کنند که شما‌ها هم قابل کشف و شناسایی و دسته بندی هستید‌ ای انسان‌ها، حتی اگر چنین ادعایی هم داشته باشند قرار نیست بپذیریم یا با آن هم‌داستان باشیم. هر کس بنا به میزان درکی که از خودش و دیگرانِ اطرافش دارد می‌تواند از این کتاب‌ها بیاموزد. آموختن هیچ وقت ننگ و عار نیست حتی اگر درباره اینجا و اکنون، آدمهای ملموس اطراف، دلخوری‌ها و مشکلات نزدیک، حساسیت‌ها، شکست‌های کوچک، اشک‌ها وعصبانیت‌ها باشد.

ج- یکی از مسائل مهمی که اکثر این کتاب‌ها درباره آن به ما هشدار می‌دهند، اشاره به کدهایی است که نشانه وجود اختلالات شخصیتی است. اجازه بدهید، من هم تاریخ جنون فوکو را خوانده‌ام و متوجه ایراداتی که به مرزبندی میان عاقل و مجنون هست، هستم. اما واقع بین باشیم، چند نفر از ما حاضریم با آدمی که دچار اختلالات روانی است کنار بیاییم. آیا تا به حال با چنین آدمی درگیر بوده‌اید؟

اغلب آدم‌ها، خاصه آنان که سرهای پر سودایی دارند، به دنبال آرامش و به حداقل رساندن تنش‌هایی هستند که وقت و انرژیشان را تلف می‌کند. حتی اگر خاص‌ترین آدم روی کره زمین هم باشید، در ‌‌نهایت مجبورید با ما آدم‌های معمولی سروکله بزنید. تا سطح زندگی را هموار نکنیم و سر و سامان ندهیم نمی‌توانیم روی بام برویم و خیال کنیم که از میانمایگی گریخته‌ایم  و تمام ولوله این پایین را به «جهل و حقارت آدمهای کوتوله» منتسب کنیم.

مطالب مرتبط

آنچه مادران باید بخوانند

نوازش‌های فیلسوف پیر برای نسرین صاد

Comments (3)

تن-ها

الف- بالاخره بعد از چند هفته فرصت شد، هدیه ماندانا، یعنی فیلم مستند زینت، یک روز به خصوص* را ببینیم:

در صحنه‌ای از فیلم زینت سرآسیمه به خانه پیرمردی مفولک و محتضر وارد می‌شود. پیرمرد وسط اتاق افتاده است و در حالیکه سرش را میان دستانش گرفته در برابر اصرار زینت برای انتقال به بیمارستان مقاومت می‌کند: «فردا می‌ام، امروز نه، فردا…» زینت متوجه می‌شود پیرمرد لّنگی که به کمر بسته است را کثیف کرده، مرد‌ها را دور می‌کند، پیرمرد را دلداری می‌دهد که خودم لنگت را عوض خواهم کرد، تمیزش می‌کند و بعد مرد‌ها را صدا می‌زند تا بدن نحیف پیرمرد دم مرگ را بلند کنند و سمت ماشین ببرند. سوار ماشین می‌شود، به پیرمرد می‌گوید: «نترس، سرت را می‌ذارم روی پاهای خودم…» زینت سرپیرمرد را روی پای خودش می‌گذارد و ماشین راه می‌افتد.

ب- نوربرت الیاس در تنهایی دم مرگ از ناتوانی ما در یاری رساندن و محبت کردن به افراد دم مرگ به عنوان معضلی فراگیر در روزگار مان یاد می‌کند، ناتوانی در مهربانی به افراد دم مرگ که در حین جدایی از دیگر آدمیان بیش از هرچیز به محبت نیازدارند. به اینکه احساس کنند هنوز با دنیای زندگان و تن های گرم مرتبطند. او معتقد است دلیل این ناتوانی چیزی نیست جز اینکه مرگ دیگری یادآور مرگ خود ماست. «تماشای فرد محتضر بنای فانتزی‌ها یا خیالپردازیهای دفاعی را به لرزه می‌اندازد که افراد آماده‌اند تا از آن همچون دیواری در برابر تصویر مرگ خویش استفاده کنند. حب نفس در گوششان نجوا می‌کند که نامیرایند: تماس بیش از حد نزدیک با فرد دم مرگ در حکم تهدیدی است برای رویا‌پردازی.» این می‌شود که در روند جهش پرشتاب تمدن سخن گفتن از مرگ، گور و تمام جزئیاتی که قرار است بر سر مردگان بیاید زیر سیطره سانسور اجتماعی سفت و سختی قرار گرفته و محتضران به سبک و سیاقی کاملن بهداشتی، بدون آلودگی و بو و کاملن مکانیزه از بستر مرگ به سوی گور روانه می‌شوند. حتی شیوه برخورد با اجساد و نحوه مراقبت از قبر‌ها هم از دست خانواده و نزدیکان خارج شده و به دست متخصصان حقوق بگیر افتاده است. الیاس می‌گوید عقب نشینی نکردن از جوار محتضران، فشردن دست‌ها و یا نوازش کردنشان بزرگ‌ترین کمک به آن کسی است که وداع آخر را می‌گوید.

ج- آدم‌ها در اخلاق مراقبت به عنوان موجوداتی ذاتن وابسته و متکی به یکدیگر دیده شده‌اند. آن‌ها به شدت تحت تاثیر، درگیر و مرتبط با بقیه تن های خاکی اند. آدم خودساخته توهمی بیش نیست، آدم‌ها همواره و هر لحظه با دیگرانِ دارای گوشت و خون در دادوستد هستند. اینجاست که ارتباط بسیار تنومند‌تر و تناور‌تر از استقلال اولویت و اولیت می‌یابد.

* زینت داستان تلاشهای زنی به‌ورز است ساکن یکی از روستاهای قشم (سلخ) که در پی تغییر شرایط ناعادلانه محیط زندگی خود است. زینت ساختارشکنی می‌کند اما سرکشی نه، گوش می‌دهد و مدارا می‌کند، هم خانه داری و هم کار. او می‌کوشد با یک نگاه واقع بینانه و همبسته با زنانگی بر محدودیتهای محیط خودش غلبه کند تا آنجا که تصمیم می‌گیرد کاندیدای شورای شهر خود شود و…

برای اطلاعات بیشتر نک:

زینت، یک روز به خصوص، ابراهیم مختاری مجموعه فیلمهای هوای تازه، 1379

تنهایی دم مرگ، نوربرت الیاس، ترجمه مهرگان و نجفی، گام نو، 1384

مطالب مرتبط

هاجر

آنچه هستی باش

مراقب خودت باش

بودن با

نوشتن دیدگاه

Older Posts »