Archive for پرواداری/مراقبت

پری کوچک دریایی

کارتون پری دریایی کوچک را حتمن دیده‌اید و احتمالن می‌دانید که در اصل نوشته هانس کریستین اندرسن است. از این دو مقدمه می‌توانید حدس بزنید که زحمتکشان شرکت دیزنی داستان را برای ما تلطیف و سکولار کرده‌اند. در داستانِ اندرسن پری دریایی به شاهزاده نمی‌رسد و به دختران هوا می‌پیوندد. شاهزاده هیچ وقت نمی‌فهمد پری بوده که جانش را نجات داده. عاشق شاهزاده خانمی می‌شود و ازدواج می‌کند و نمی‌فهمد پری برای رسیدن به او چه زجری کشیده و صدای زیبایش را از دست داده است. پری با جادوگر معامله کرده است که در اِزای دادن صدای زیبایش بتواند جایِ دُمِ ماهی، دوتا پا داشته باشد.

 در داستان می‌خوانیم که جادوگر زبان پری را از ته می‌بُرد. فرایند  تبدیل دُم به پا هم دردی مانند «فرو شدن شمشیر توی بدن» داشته است. جادوگر به پری می‌گوید عوض این «ساقهای زیبا» که با آن «از هر انسانی زیباتر خواهی خرامید» هر قدمی که برداری و هربار که پایت را روی زمین بگذاری دردی مانند فرو شدن چاقوی تیزی در پاهایت حس خواهد کرد و…

داشتم نقدهای فمینیستی به داستان را می‌خواندم. اینکه این داستان به دختران می‌آموزد که در سکوت خود را قربانی عشق کنند و در پای معشوق بمیرند تا رستگار شوند. همچنین اشاره شده بود که این داستان نحوی تشویق زنان و دختران به تن سپردن به تیغ جراحی برای رسیدن به معیارهای زیبایی مذکر نیز هست. کنجکاو شدم که خودم داستان را بخوانم و اعتراف می‌کنم خواندنش بیشتر از دختر کبریت فروش برایم آزار دهنده بود…

در داستان اندرسن انگیزه پری دریایی فقط رسیدن به شاهزاده خوش چهره نیست، بلکه بارها تکرار می‌کند هدف غایی او به دست آوردن روح فناناپذیر مانند انسانهاست. او و سایر ساکنان دریا سیصدسال عمر شاد و باعزت دارند و بعد تبدیل به هیچ می‌شوند. پری کوچک می‌خواهد مانند انسانها روح فناناپذیر پیدا کند و به ملکوت آسمانها برود. این امر میسر نخواهد شد مگر با آمیزش با یک انسان(مرد). پری دریایی می‌پذیرد که قوه «نطق»‌اش را ازش بگیرند. جادوگر در مقابل استیصال او به او می‌گوید  می‌توانی با چشمان زیبا و تن جذابت شاهزاده را جذب خود کنی (به روشنی به یاد دارم که حتی در کارتون دیزنی هم مشاوران شاهزاده لال بودن را حُسن پری می‌دانستند).

 باری، در نهایت پری در رقابت عشق شکست می‌خورد و وقتی تنها راه نجات و بازگشت به زندگی موقت دریایی‌اش کشتن شاهزاده است، خودش را به دریا می‌اندازد اما نمی‌میرد…پری به خاطر همه فداکاری‌هایش به دختران هوا می‌پیوندد که اگر سیصدسال کار نیک انجام دهند، روح فناناپذیر پیدا خواهند کرد.

داستان با این جملات تکان دهنده دختران هوا به پری دریایی پایان می‌پذیرد که «اگر بچه خوبی پیدا کنیم که اسباب شادی پدر و مادرش بشود و سزاوار مهر و محبتشان باشد خداوند یکسال از مدت آزمونمان کسر می‌کند. اما اگر به خانه ای برویم که بچه ای شیطان و بدکردار در آن باشد گریه می‌کنیم و برای هر قطره اشکی که می‌ریزیم خدا یک روز به سیصد سالی که باید صرف کنیم اضافه می‌کند.»

پری دریایی در 1837 منتشر شده و اگر همه ما بچه‌های خوبی بوده باشیم تا امروز 182 سال از مدت زمان خدمتش می‌گذرد…پری فقط اگر کمی شانس داشت و شوهری می‌یافت خیلی زودتر و راحت‌تر از اینها فناناپذیر شده بود.

مجسمه پری دریایی در کپنهاگ
Advertisements

نوشتن دیدگاه

این زن غذا نمی‌خورد

این روزهای گرمِ آشپزخانه و بی‌اشتهایی، بیشتر به چشمم آمده که چطور غذا مسئولیت و هم زمان مسئله‌ای زنانه است و به همین دلیل اغلب زنها از غذا خوردن کمتر لذت می برند. همانطور که انگار پول مسئولیت و مسئله مردان است و از خرج کردنش لذت چندانی نمی‌برند. حال آنکه هر دو جزو بزرگترین منابع لذت بشر بوده‌ و هستند.

غذا خوردن از قدیم در زمره یکی از لذت‌های اصلی بشر دسته بندی می‌شده است. حکما، عرفا و اطبایی که از افراط و تفریط در لذات سخن گفته‌اند حتمن به غذا خوردن و باید و نبایدهای آن اشاره کرده‌اند، ولی همین خودِ من، همین الان که دارم این را می‌نویسم، هنوز وجدان نکرده‌ام که چرا غذا خوردن/نخوردن اینقدر به لحاظ حکمی و عرفانی مهم بوده است و امساک در آن به عنوان یکی از مهم‌ترین مولفه‌های ریاضت کشیدن لحاظ می‌شده است. (بهتر نیست زودتر از این شر ناگزیر رها شویم؟) می‌دانم که بخشی از نافهمی ام به دلیل فراوانی خوردنی‌ها و نوشیدنی‌ها در دنیای جدید است. تنوعی که باعث شده لذت کمتری از خوردنی‌ها ببریم، اما در همین اوضاع و احوال فراوانی هم افراد زیادی هستند که همچنان خوردن بزرگترین لذت جسمانی زندگیشان است.

تقریبن همۀ آدمهایی که می‌شناسم که به خوردن خودشان زیاد اهمیت می‌دهند و آن را از بزرگترین لذت‌های زندگی‌شان می‌دانند مذکر هستند. نسبت زنها با غذا اغلب عصبی است. بی‌اشتهایی عصبی، پرخوری عصبی، رژیم‌های سفت و سخت لاغری، رژیم چاقی، کالری، قند، چربی، شکم، باسن، ران…افسردگی، کم خونی، پوکی استخوان، زانو درد، کمبود اقسام ویتامین‌ها، نداشتن اعتماد به نفس…

درباره نسبت زنان، غذا، رژیم، طراحی لباس، فشار اجتماعی داشتن اندام متناسب روی دختران نوجوان و زنان جوان زیاد نوشته‌اند. غذا برای اغلب زنان «مسئله» است. مسئله‌ای که باید برای خود و خانواده مدیریتش کنند. مدیریتی که برای خودشان، مردشان و کودکانشان متفاوت است. مسئول همه چیز بچه‌ها، خاصه غذایشان،  مادران هستند، ولی جالب اینجاست که حتی وقتی مردها بی‌پرهیزند، لذت می‌برند، چاق می‌شوند، در نهایت بازهم زنها را سرزنش می‌کنند. (هم‌زمان که هنر آشپزیشان شهره فامیل است.)

کیفیت تغذیه زنها احتمالن به دلیل دوره‌های عادت ماهیانه و بارداری مهمتر از مردهاست و پیوند جدی‌تری با سلامتشان دارد، ولی در قدیم به نحوی قربانی مردسالاری بوده و امروز به نحوی دیگر. قدیم‌تر مردها و پسرها چون مهم‌تر بوده‌اند بیشتر و بهتر غذا می‌خورده‌اند و امروز چون علاوه بر مهم بودن کمتر با اندازه شکم‌شان قضاوت می‌شوند.

وقتی دخترها از مادرهاشان جدا می‌شوند، وقت آن است که مسئول تدارک غذای خانواده‌ای شوند. از اینجاست که دیگر هیچ کس حواسش به غذا خوردن آنها نیست و اگر هم باشد، غذا نخوردنشان با «چه باربی‌ای شدی تشدید و تقویت می‌شود». مردها را کمتر از زنها مسئول مراقبت از سلامت غذایی خودشان می‌دانند. تغذیه پدربزرگهای ما هم هنوز با دقت و مراقبت مادربزرگها کنترل می‌شود.

به تجربه من مادران/ زن‌های جوان و بالغ نه تنها لذتی نمی‌برند از غذا که با مسئله غذا به شدت درگیرهستند. مسئول خاصی هم ندارند. شاغلند/ مشغله زیادی برای مراقبت از سالمندان و کودکان دارند/ مجردند/ افسرده‌اند/ از وزنشان ناراضی‌اند… غذا نمی‌خورند. ضعیف می‌شوند. کسی هم نیست که هوایشان را داشته باشد. «اگه نمیخوری من بخورم؟» اوج عشق و علاقه ایست که ممکن است دریافت کنند.

نوشتن دیدگاه

راه نرو، حرف نزن، وب گردی را رها کن و آن‌گاه محبوبت را ببوس!

کتاب یک مشت سکوت است که عذاب و بیقراری را تخفیف می‌دهد.

اشتفان تسوایگ

آخر هفته‌ها که خانه را مرتب می‌کنم، دست کم دو کتاب از اطراف تخت برمی‌دارم و کنار بقیه کتابهای کنار تخت جا می‌دهم و سه چهارتا از روی میز فضای پذیرایی تا یا در کتابخانه جا بدهم، یا بگذارام روی ستون کتابهای روی میز و یا همراه ببرم سرکار. در واقع پذیرایی محل غربال کتابهاییست که می‌آیند با شوق، یا می‌مانند، یا صبر می‌کنند در نوبت، یا بایگانی می‌شوند، یا می‌روند. اعتراف می‌کنم که بیشتر از همیشه کتاب می‌خرم یا از کتابخانه امانت می‌گیرم، ولی مدتهاست نتوانسته ام کتابی را با آن تمرکزی که دلم می‌خواسته بخوانم و برای همین هم کتاب لذت خواند در عصر حواس‌پرتی را خریدم و در اولین فرصت خواندم.

کتاب را آلن جیکوب، استاد ادبیات دانشگاه بیلز نوشته، با روشِ کم کم ناخوشایند شونده جمع‌آوری انبوهی از نقل قول‌ها و پر ملات کردن کتابی که قرار است، ادعا می‌کند، حرف «متفاوتی» برای زدن دارد. (بر سبیل صفحات پر مخاطب مجازستان) کتابی که سبک نگارشش به نحو غم‌نگیری بازاری و جوان پسند است، ولی قرار است مشکل مبتلابه خیلی از ما را حل کند.

پیشنهاد اصلی کتاب روی آوردن به مطالعه از روی هوس و نه دستورالعملهایی است که مثلن بارِ تکلیفِ خواندنِ صد و ده کتاب قبل از مرگ را روی دوش شما می‌گذارند. کتاب از خوانندگان دعوت می‌کند در خط سیر مطالعاتشان خودیاریگر و خودهدایتگر باشند و هرچه از آن لذت میبرند، بدون توجه به درجه فاخر بودن کتاب،  انتخاب کنند!

کمی بلاتکلیف میان جلبِ پسند جوانان و نوجوانان و حرف حساب زدن اشاره می‌کند «آنچه می‌خوانید و چطور خواندن آن است که اهمیت دارد، نه سرعتی که با آن کتاب را تمام می‌کنید. خواندن قرار است مواجهه با اذهان دیگر باشد…». قرار نیست خوانده باشیم که قرار است خواننده باشیم. نویسنده از ما دعوت می‌کند، در دنیای پر هیاهو و وزوز که مختص عصر ما نیست، تلاش کنیم قیفی از سکوت برای خودمان بسازیم، چون جهان هرگز این کار را برایمان نخواهد کرد.

جیکوب می‌گوید وقتی از روی هوس کتاب بخوانیم «دقت» و جذب خود خواهد آمد و با همکاری کتاب بر زمان غلبه خواهیم کرد. از ما می‌خواهد هوس را بدون شرم دنبال کنیم و از تضاهر اجتناب؛ وقت بگذاریم و اگر متن دشوار و عمیق است آهسته حرکت کنیم.  بخش‌های دشوار و غنی را بازخوانی و نشخوار کنیم تا راحت هضم شود و حرکت رو به جلویی داشته باشیم. (نویسنده معترف است که کتابها را باید طبقه بندی کرد بر اساس استفاده ای که از آنها می‌کنیم: اطلاعات، فهم، سرگرمی) چه به قول فرانسیس بیکن «بعضی کتابها را باید چشید، بعضی را باید بلعید و تعداد کمی را باید هضم کرد.»

راستش این است که من کلیت کتاب را دوست نداشتم و به نظرم زیاده ریاکارانه و متناقض بود. با اینحال برخی پاره‌هاش برایم واقعن جالب بود. مثل آنجا که از تشریفات کتاب‌خواندن ماکیاولی یا تاثیر کم بودن کتاب در دوره های گذشته و اثر آن بر اذهان بزرگی مانند آگوستین و اراسموس یاد کرده بود. جایی هم اشاره جالبی کرده بود به این که از وسوسه چندکارگی دست برداریم چرا که ثابت شده است: «هیچ کس عملاً چندکارگی نمی‌کند، در عوض، میان کارهای گوناگون در رفت و آمدیم و در هر لحظه مفروض تنها به یکی توجه می‌کنیم؛ تلاش برای چندکارگی منجر به وضعیت «توجه ناکامل مداوم» می‌شود؛ آنهایی که باور دارند چندکاره هایی متبحرند، بنابر احتمال در این کار بدتر از چیزی هستند که فکر می‌کنند». به نظرم باید این جمله را با آب طلا نوشت و داد دست زن‌هایی که از آرایشگاه و استخر گرفته تا دانشگاه و پژوهشگاه افتخار می‌کنند « من هم…هم…هم…هم…آخه می‌دونید، علم ثابت کرده ما زنا عکس مردا می‌تونیم همزمان چندتا کارو با هم انجام بدیم».

برای اطلاعات بیشتر

آلن جیکوب(1396). لذت خواندن در عصر حواس‌پرتی، ترجمه علی امیری، انتشارات ترجمان.

نوشتن دیدگاه

زن، مادر، طبیعت، پروا، فیلم

 

هشدار: این نوشته تاحدی داستان فیلم را لو می‌دهد.

چندسال پیش بود، زکیه که یک مادر-فیلسوف واقعی است به من گفت «گاهی فکر می‌کنم تنها چیز خالص و اصیل در  این دنیا رابطه من و این بچه است…عشق من به او و نیاز او به من…بی‌پناهی او و تنها پناه بودن من…» و چیزهای دیگری قریب به این مضمون که همان موقع هم به نظرم حرف‌های مهمی آمدند و در ذهن نگهشان داشتم (آنقدر که از آدم بی‌حوصله و کم حافظه‌ای مثل من می‌شود انتظار داشت البته)…جغرافیای خودمان به کنار، ولی به نظرم حکمتی که زکیه به آن اشاره می‌کرد چیزیست که بالاخره در عصر حاضر توجه بشر امروز را به خودش جلب کرده…عشق آن هم از نوع مادرانه‌اش در مقام نحوی منجی واقعی/ حسرت حقیقی!

فیلسوفان اخلاق پروادارانه/مراقبتی اشاره کرد‌ه‌اند به اینکه همه ما آدمها که زنده‌ مانده‌ایم، لاجرم خاطره‌ای از پروا و مراقبت مادرانه با خود داریم که می‌تواند مبنای نظریه‌ای اخلاقی قرار بگیرد، اما همین ما آدمها که تا امروز زنده مانده‌ایم می‌دانیم بعید است در این دنیا با مختصاتی که از آن به دست آورده ایم بشود به فراگیر شدن چنین نظریه‌ای دل بست!

باری، دیشب فیلم مادر! اثر دارن آرنوفسکی را دیدم که به نظرم با ظرافت، قدرت و خشونت تمام این حسرت یا عقده را به تصویر کشیده بود. خدا که اینجا شاعریست در کنار طبیعت که اینجا همسر جوان و زیبای اوست زندگی را تازه آغاز کرده که سروکله مهمانان ناخوانده پیدا می‌شود: یکی از طرفداران شاعر که به وقت بیماری به او پناه آورده و پس از او همسر اغواگرش. این دو مهمانِ ناخوانده که تمثیلی از آدم و حوا هستند زندگی این دو نفر را به هم می‌ریزند و با ورود به اتاق ممنوع، سنگ درخشان منع شده‌ای را می‌شکنند، ولی در کمال پررویی و با سواستفاده از لطف بی اندازه شاعر به طرفداران و مومنان، جا خوش می‌کنند در خانه او تا سرو کله هابیل و قابیلشان پیدا شود و…

تیغ تیز نقد فیلم خدای پدر و طلب عشق او از مومنانش را نشانه رفته و مادر طبیعت را نشان می‌دهد که گرچه منبع اصلی الهام  و موفقیت اوست، زیر دست و پای طرفداران و عشاقِ شاعر، در میان غارت و جنگ و خونریزی و تعصب، لت و پار می‌شود و  وقتی با دشواری کودکش را به دنیا می‌آورد شاهد از دست رفتن اوست: شاعر پسرشان را میان طرفداران مشتاق و منتظر می‌فرستد و آنان نوزاد را سلاخی می‌کنند و می‌خورند و بعد پشیمان می‌شوند  …

فیلم این حسرت را به چشم مخاطبان فرو می‌کند که اگر پدر به عشق مادر راضی بود حال و روز همه بهتر از این بود. اگر پدر قدری کمتر و ضابطه‌مندتر مهربان و بخشنده بود و اگر اینطور در پی انتشار عشق میان آدمیانِ بی چشم و رو همه چیزش را قربانی نمی‌کرد…

نه فقط فیلم مادر! (نام فیلم به انگلیسی با ام کوچک است.) که اخیرن چند فیلم موفق دیگر هم با محوریت عشق زنانه و مادرانه -که جنبه تیماردارانه آن بسیار پررنگ است، ساخته شده‌اند:  شکل آب، سه بیلبورد… و رشته خیال. در هر سه فیلم تیمارداری زنانه به عنوان یک ویژگی بسیار برجسته و نجات/معنابخش تصویر می‌شود. پروا و مراقبتی که ادعای جهانشمولی و نجات همگان را ندارد و تنها متوجه یک نفر است. در سه بیلبورد دخترِ مقتولِ مادر، در شکل آب و رشته خیال معشوق زنانِ پاکباخته موضوع این پروایند… همه جا مراقبت/پرواداری  فعالانه، کنشگر و البته یکسویه، در شکل افراطی‌اش، از دیگریِ خاص، نهایتن مثبت و سازنده و اصلاحگر است.

در فیلم مادر! اما نگاه واقعگرایانه‌تری به این مراقبتِ متوجه دیگرانِ خاصِ زن شده است. در  مادر! زن یا همان طبیعت، فرزند و خانه و عشق و زندگیش را از دست می‌دهد، چون شاعر هیچ گاه او را به رسمیت نمی‌شناسد و نظرش را در شمار نمی‌آورد. زن می‌سوزد و خاکستر می‌شود. در نهایت هم پدر قلب او را از جنازه سوخته‌اش بیرون می‌کشد و پاک می‌کند. سنگ درخشانی می‌شود که یادگاری از گذشته و منبع الهامی برای آینده شاعر(نویسنده، معلم اخلاق، فیلمساز و…) خواهد بود!

برای اطلاعات بیشتر تقه کنید:

مادر!

شکل آب

سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری

رشته خیال

نوشتن دیدگاه

خواندن و نوشتن در فلسفه

در چندسال اخیر تجربه محدود مواجهه با دانشجویان فلسفه در مقاطع مختلف باعث شده احساس کنم اتفاق ترسناکی درحال رخ دادن است. علم و دانش معنای خود را از دست داده‌، می‌گویند «اگر همۀ دانشگاه‌ها را ببندند و یک میدان انقلاب را نگه دارند نیازهای آماری کشور به تولید علم کاملاً برطرف خواهد شد…» پای درد دل پژوهشگران و اساتید اگر بنشینید زیاد از این قبیل حرف‌ها خواهید شنید. اما بچه‌ها، بچه‌های بینوا که آغاز کارشان مصادف شده با پایان کارهای جدی، ناامیدی برخی دانشگاهیان، رقابت سر پایه و ارتقا، پذیرش انبوه دانشجو در مقاطع تحصیلات تکمیلی بدون سابقه تحصیلیِ مرتبط و برخی اساتید بزرگ و کوچک که از استادی دانشگاه فقط پرستیژش را می‌خواهند و مصراً می‌خواهند…
 
گاهی وقتی در پاسخ به انتقادات تند من از ایراداتِ ابتداییِ کارشان با بغض می‌گویند «خب من اینا رو از کجا باید می‌دونستم؟»؛ یا یواشکی از نکات ساده‌ای که روی تخته هست عکس می‌گیرند؛ یا با کلافگی می‌گویند التماس کرده‌اند برایشان کلاس روش تحقیق بگذارند و موافقت نشده چون در سرفصلهای مصوب نیست؛ حتی دلِ سنگِ من هم به رحم می‌آید!
 
منظور اینکه الزاماً همه‌شان تنبل نیستند. الفبای خواندن و نوشتن را از ابتدا نیاموخته‌ایم و نیاموخته‌اند…جزوه خوانده‌اند و جز برای امتحان چیزی ننوشته‌اند.
 
باری، این مدت دو مطلب کوتاه درباره راه و رسم خواندن و نوشتن برای علاقمندان فلسفه ترجمه، گردآوری و تنظیم کرده‌ام که ظاهراً به کارشان آمده. یکی را خواهرم زهرا مبلغ بازبینی و اصلاح کرده است، ولی هیچ کدام بی نیاز از بازنگری و نکته سنجی شما بزرگواران نیست. فایل‌ها از همین‌جا قابل بارگیری هستند هم برای اینکه اگر خواندید و نظری داشتید اعمال کنم و هم این که شاید به کار دانشجویان دیگر بیاید.

چگونه متن فلسفی بخوانیم

درآمدی بر شیوه پژوهش در فلسفه

نوشتن دیدگاه

آموزش عمومی برای زندگی خصوصی

مروری بر کتاب خوشبختی و تعلیم ‏و‏تربیت ، نوشتۀ نل نادینگز…

 نل نادینگز (1929- ) فیلسوف اخلاق و تربیت امریکایی، که با آرای بحث‌انگیزش در حوزۀ فلسفۀ تعلیم ‏‏و‏‏تربیت و فلسفۀ اخلاق مراقبت شناخته شده، علاوه برا آرای فلسفیِ‌ گیرا شخصیت جالبی هم دارد. او در کنار دکتری فلسفه، کارشناسی و کارشناسی ارشد ریاضیات دارد و بیش از پنج دهه در مقاطع مختلف تحصیلی، از دبستان تا دانشگاه، ریاضی و فلسفه درس داده. مادر ده فرزند و مادربزرگ ده‌ها نوه است و در سال 2012 همسرش را بعد از شصت سال زندگی مشترک از دست داد. از نادینگز تاکنون کتاب‏‏ها و مقالات فراوانی منتشر شده که برخی از مشهورترین آنها علاوه بر کتاب خوشبختی و تعلیم‏‏ و‏‏تربیت  1 از این قرار است: مراقبت: رهیافت زنانه به فلسفۀ اخلاق‏ و‏ تربیت اخلاقی (1984)2؛ داستانهایی که زندگیها روایت میکنند: داستان و گفت‏‏ و‏‏شنود در تعلیم‏‏ و‏‏تربیت (1991)3؛ فلسفۀ تعلیم‏‏ و‏‏تربیت (1995)4؛ آغاز از خانه: مراقبت و سیاست اجتماعی  (2002)5؛ درس‏‏های مهم: آنچه مدارس ما باید آموزش دهند (2006)6 و تعلیم ‏‏و‏‏تربیت و دموکراسی در قرن بیست‏‏ و‏‏یکم(2013)7.

722866

از آموزش‏‏ و‏‏پرورش انتظار داریم برای کودکان ما چه کند؟ «هدف» تعلیم ‏‏و‏‏تربیت چیست و چه باید باشد؟ نقاط ضعفِ شیوۀ رایج در تعلیم‏‏ و‏‏تربیت کودکان چیست؟ جایگاه تربیت اخلاقی کجاست؟ آنچه به کودکان می‌‌آموزیم تا چه اندازه برای حال و آینده و موفقیت آنها در زندگی ضروری است؟ در مدارس آموزش برای زندگی شخصی و خوشحالی و خوشبختی چه جایی دارد؟ و … اینها و پرسش‌هایی نظیر این موضوع کتاب خوشبختی و تعلیم ‏‏و‏‏تربیت نوشتۀ خانم نل نادینگز است. او در این کتاب اهداف تعلیم‏‏ و‏‏تربیت، در شکل کنونی‌اش، را به پرسش می‌‌گیرد و می‌‌گوید رسیدن به خوشبختی و زیستی سعادتمندانه در عرصه‌های فردی و اجتماعی باید هدف تعلیم‏‏ و‏‏تربیت باشد. نادینگز در میانۀ بحث‌های گوناگون دربارۀ تعلیم ‏‏و‏‏تربیت نگاه‌ها را متوجه افق دیگری می‌کند. پرسش مهم کتاب این است که چگونه تعلیم‏‏ و‏‏تربیت می‌تواند در دستیابی به خوشبختی مؤثر باشد. به نظر نادینگز دست‌ یافتن به خوشبختی در اندیشۀ برنامه‌ریزان تعلیم‏‏ و‏‏تربیت هدفی غایب است، حال آنکه اهداف است که استانداردهای آموزش را تعیین می‌‌کند و با آن استاندارهاست که آموزگاران مقصد و محتوا و نحوۀ ارزیابیِ یادگیری را می‌‏سنجند.

نادینگز به جای اینکه همۀ توجه‌ ما را بر خوشبختی آیندۀ کودکان در زندگی شغلی و اجتماعی‏ شان متمرکز بکند به طور خاص توجه ما را به خوشبختی اینجایی و اکنونی کودکان در خانه، مدرسه، خیابان و حتی زمین بازی جلب می‌کند. چنین ادعایی قدری عجیب به نظر می‌‌رسد. بسیاری از بچه‌ها از مدرسه خوششان نمی‌آید و به نظر می‌‌رسد در مدرسه چندان به آنها خوش نمی‌گذرد. ساعات طولانی نشستن پشت میز و نیمکتِ مدرسه و پیروی از قوانین و دستورات مدیر و ناظم و معلم و نوشتن مشق و حل کردن تمرین و ارزیابی و مقایسه شدن با یکدیگر. به نظر نادینگز، بسیاری از مردم از مدرسه متنفرند چون محیط و قوانین مدرسه بچه‌ها را محدود می‌کنند. نادینگز با این پرسش‏‏‌ها آغاز می‌‌کند: چرا تعداد زیادی از دانش‌آموزان باهوش و خلاق از مدرسه متنفرند؟ چرا مدام باید با جملاتی نظیر اینکه «زمانی قدر این روزها/ این درس‏‏ها/ این معلم‏‏ها را خواهی دانست!» با این تنفر مواجه شد؟ چرا همواره فکر کرده‌ایم اگر معلم/ والد سختگیری نباشیم عمر کودکمان به بطالت می‌گذرد و برای مواجهه با آینده آماده نخواهد بود یا ناموفق و بدبخت خواهد شد؟ او با اشاره به تجربۀ خود تأکید می‌کند: «طی پنجاه سال معلمی و مادری دریافته‌ام که آدم‏‏ها وقتی خوشحال‏‏اند بهتر یاد می‌گیرند و دانش‌آموزانی که شادند کمتر بدجنس، خشن یا ظالم‏‏اند.» به باور او آدم‏‏ها وقتی شادند موجودات بهتری‏‏اند، پس ضروری است راهی برای تبدیل مدارس به مکان‌هایی شادتر پیدا کنیم. مدارس امروزی توجهی به خوشبختی ندارند، چون در نهایت خوشبختی را موفقیت آیندۀ اقتصادی کودکان می‌دانند.

      نادینگز اشاره می‌کند یکی از دلایل بی‌توجهی به خوشحالی و خوشبختی در زندگی فردی، خانوادگی و روابط اجتماعیِ روزمره در نظام آموزشی غیبت نگاه و دیدگاه زنانه در نخستین مراحل رشد و توسعۀ تعلیم ‏‏و‏‏تربیت همگانی بوده است. او که خود از مدافعان اخلاق مراقبت و رویکرد زنانه به تربیت اخلاقی است تلاش دارد، با تکیه بر تجربیات و آرای خود در این حوزه، نظام تعلیم‏‏ و‏‏تربیت همگانی و مسائل و کاستی‌های آن را از منظر مراقبتی بررسی کند. به نظر او، هدف اصلی در تربیت اخلاقی باید متعهد شدن ما برای ساختن جهانی باشد که در آن برای بچه‏‏‌ها خوب بودن ممکن و مطلوب باشد و چنین جهانی قطعاً باید جهان شادی باشد. خوشبختی تا حدی وابسته به شخصیت فرد است، اما در عین حال رهایی از درد و رنج و داشتن روابط صمیمانه نیز در تأمین آن نقش دارد. به این معنا که خوشبختی به چیزی فراتر از فرد و نگرش‌های فردی او پیوند می‏خورد، زیرا آنچه فردی را نیکبخت می‌کند تا حد زیادی وابسته به هنجارهای مربوط به موقعیت اجتماعی و شبکۀ ارتباطاتی است که در آن قرار دارد.

تعلیم ‏‏و‏‏تربیت و خوشبختی به سه بخش اصلی تقسیم شده است. بخش نخست در چهار فصل به ارتباط خوشبختی با اهداف آموزش می‏‏پردازد. بخش دوم در پنج فصل ارتباط بین خوشبختی، تعلیم ‏‏و‏‏تربیت و زندگی شخصی افراد را بررسی کند. و بخش آخر در سه فصل بر تعلیم‏‏ و‏‏تربیت برای زندگی اجتماعی تمرکز دارد.

اول؛ خوشبختی، هدف زندگی و تعلیم ‏‏و‏‏تربیت

در یک‏‏ سوم نخست کتاب، نادینگز به بررسی خوشبختی به عنوان هدف تعلیم‏‏ و‏‏تربیت می‌‏‏پردازد. کتاب در آغاز پرسشی محوری را طرح می‌کند: «خوشبختی چیست؟» و برخی نظریات برجسته‌ای را می‏‏ شکافد که از زمان یونان باستان تا امروز حول این مفهوم شکل گرفته‌اند.

بسیاری از متفکران و رهبران دینی هدف زندگی انسان را «رسیدن به چیزی بهتر»/سعادت/خوشبختی/شکوفایی دانسته‌اند. برای نخستین بار در یونان باستان، سقراط و افلاطون و ارسطو تلاش کردند خوشبختی را مستقل از تغییرات و احتمالات و منفک از میزان ثروت و سلامت و فراز و فرودهای زندگی تعریف کنند. ارسطو یکی از برجسته‌ترین‌هاست که یودایمونیا 8 یا خوشبختی را در پیوند مستقیم با عقل و عقلانیت دانست. به نظر او حیات عقلانی مهم‏‏ترین عامل خوشبختی است. شاید تصور کنیم نظر ارسطو اهمیت چندانی در دنیای امروز ندارد، ولی نادینگز اشاره می‌کند تا همین امروز هم ما با ارسطو درگیریم! رتبه‏ بندی‌ای که ارسطو ایجاد کرد و در آن عمل را پایین‌تر از نظر قرارداد تأثیر مخربی بر نظام تعلیم‏‏ و‏‏تربیت ما گذاشته که همچنان برجاست. شکاف جدی میان نظر و عمل و دیدگاهی که فعالیت‌های عقلانی و نظری و ریاضی را بالاتر از فعالیت‌های عملی قرار می‌دهد هنوز در ما و نظام آموزشی ما زنده است.

خوشبختی در طول تاریخ و در میان متفکران مختلف اشکال گوناگونی داشته و دست یافتن به آن از مسیرهای متنوعی ممکن می‌شده است، اما به نظر نادینگز خوشبختی هر روز رخ می‌دهد‏  ـ در حوزه‌های متفاوت شخصی و اجتماعی و معنوی. نادینگز خلاف فلاسفۀ عقل‏گرایی چون ارسطو و پیروانش بر اهمیت شرایط عینی دربرابر شرایط ذهنی برای رسیدن به خوشبختی تأکید می‌کند. او معتقد است درک پیچیدگی مفهوم خوشبختی هم به شرایط عینی و هم به شرایط ذهنی وابسته است و ذات تعلیم‏‏ و‏‏تربیت باید به گونه‌ای باشد که به مردم کمک کند بهترین وجه از شخصیت خود را پرورش دهند. مدرسه باید دانش‌آموز را در موقعیت‌هایی قرار دهد که معنای خوشی و خوشبختی را لمس کند و مدام در پیِ آینده‌ای ساخته‏ شده با رؤیای پول برای خوشبختی ندود. نادینگز بر آموزشِ درک خوشبختی‌های کوچکِ اینجایی و اکنونی و نحوۀ لذت بردن از آن اصرار دارد و تجربه‌هایی مانند حضور در طبیعت، حیات وحش، تماشای گروهیِ طلوع و غروب خورشید کنار دریا یا بر بلندی، پختن غذاهای خوشمزه، گوش دادن به موسیقی، پرورش گیاهان خانگی، خواندن شعر و هم‏ صحبتی و نوشیدن چای با پدربزرگ‏‏ها و مادربزرگ‏‏ها را از آن جمله می‌داند.

نادینگز بحث از نیازها، خواست‌ها و تمایلات را به میان می‌کشد و خوشبختی در چهرۀ این‏ جهانی‌اش را پاسخ به آنها می‌داند. نیازها طبعاً بسیار بنیادی‌تر از خواسته‌ها و تمایلات هستند؛ نیازهای زیستی مانند غذا و خانه، محافظت از آسیب، چشیدن طعم محبت و مراقبت (دست‏‏ کم در مراحل ابتدایی زندگی) و ارتباط با انسان‏‏ها و موجودات دیگر. او می‌گوید گرچه تعریف ما از خوشبختی و لوازم آن تغییر کرده است، برخی شرایط بنیادی و تغییرناپذیر هم برای خوشبختی وجود دارد. ارتباط و همنشینی با دیگران از منابع اصلی خوشبختی است که مدارس توجه چندانی به آن ندارند. نه ‏فقط از منظر مراقبتی که از نظرگاه‌های دیگر هم خوشبختیِ ما و همۀ انسان‏ها و موجودات دیگر به هم وابسته است.

دوم: تعلیم‏‏ و‏‏تربیت برای زندگی شخصی

در این فصل استدلاِل محوری کتاب مطرح می‌شود: سرفصل‌های آموزشی اهمیت اندکی می‏‏دهند به آنچه برای نیکبختی در زندگی بزرگسالان ضروری است؛ سروسامان دادن به خانه، پدری و مادری کردن، مراقبت از محل زندگی و طبیعت، رشد شخصیت و معنویت و پرورش شخصیتی اخلاقی و سبک‌روح که بتواند زندگی و روابط رضایت‏ بخشی داشته باشد. به نظر نادینگز، کودکیِ شاد مقدمۀ بزرگسالیِ موفق است و این موضوع مربیان و آموزگاران را متوجه لزوم اهمیت به زندگی شخصی کودکان می‌کند. مدارس باید نسبت به درد و رنج احتمالی کودکان در خانه حساس باشند. نادینگز تأکید دارد که در رنج بردن هیچ آیندِ معرفتی برای کودکان وجود ندارد و رفتار برخی معلمان و والدین را، که برای پرورش کودک تعمداً او را رنج می‌دهند، محکوم می‌کند. به نظر او، معلمان و مدرسه نسبت به کاهش دردهای اجتناب‏‏ناپذیری که ممکن است کودکی در خانه گرفتار آن باشد مسئول‏‏اند.

بخت کودکان برای خوشبختی به خانه‌هایی وابسته است که در آنها دنیا می‌آیند. خانه منبع آسودگی و خوشحالی است و نباید در مدارس دست‏‏کم گرفته شود. خانه نیاز به امنیت و هویت شخصی را تأمین می‌کند. خانه فقط سرپناه نیست، خانۀ مادی و جسمانی امتداد منِ غیر‏ جسمانی است.

به نظر نادینگز، خانه نیازی اولیه است که می‌توان در صورت فراهم بودن آن به کیفیت و نحوۀ پاسخگویی به سایر نیازها اندیشید. خانه نه به معنای سقفی بالای سر که به معنای گوشۀ اختصاصی از دنیا که جایگاه امنیت و آرامش است، از نظر نادینگز، نیازی پایه‌ای است. همۀ ما در جست‏ و‏ جوی آرامشیم و آرامش پیوند ناگسستنی با خانه دارد. همین اهمیتِ آموزشِ سروسامان دادن به جایی را که «خانه» نام دارد ضروری می‌کند. دانش‌آموزان باید آنچه باعث آرامش خودشان و دیگران می‌شود بشناسند. ایجاد خانه، نگه‏‏داری از آن و سامان دادن به آن تاریخ بلندی دارد که باید دانسته شود، اما از آنجا که همیشه با زنان و زنانگی و تن و طبیعت در پیوند بوده بی‏ارزش تلقی شده و ناشناخته مانده است.

سامان دادن به خانه مستلزم یادگرفتن چیزهایی دربارۀ تغذیه، امنیت، نظم و نظافت، بودجه‏ بندی و خرید، چیدمان و نور و رنگ، مصرف خردمندانه، مدیریت زمان، شیوۀ نگه‏‏داری از گیاهان و حیوانات خانگی و وسایل شخصی و غیرشخصی و… است. هدف تعلیم ‏‏و‏‏تربیت به شیوۀ نادینگز تربیت کودکانی شاد و بزرگسالانی بهتر برای آینده است و به نظر او منبع اصلی این شادی و آن خوبی «خانه» است. به نظر او، ارزش‌های جامعه چنان بوده است که دخترانمان برای موفقیت به سمت اجتماع رفته‏ اند و نه آنها و نه پسرانمان خانه و آنچه را به فضای خصوصی مربوط بوده ارزشمند نداسته‏‏اند و این را مایۀ تأسف و نشان از سیطرۀ ارزش پول در درک ما از خوشبختی می‌داند. در کنار پرداختن به خانه یکی دیگر از بهانه‌های احساس خوشبختی در زندگی روزمره دوست داشتن مکان زندگی و طبیعتِ پیرامون آن است که شناخت طبیعت و قوانین آن را ضرورت می‌بخشد.

یکی از نکاتی که نادینگز به‏‏کرات به آن اشاره می‌کند توجه به مسئولیت والد بودن است. او می‌گوید: «هیچ وظیفه‌ای مهم‏ تر از پدر و مادری در جهان وجود ندارد در حالی که همۀ مدارس ما آموزش جبر و شکسپیر را از آن ضروری‌تر دانسته‌اند!» او بر این باور است که در سطوح مختلف تحصیلی دانش‌آموزان به فراخور سنشان باید با مسائلی چون ارتباط جنسی، بارداری، تجاوز، تولد و مراحل رشد کودک، تاریخ تغییر و تحولات خانواده و نظرات گوناگون مربوط به آن آشنا باشند.

نکتۀ دیگری که نادینگز در مقام فیلسوف اخلاق بر آن تأکید دارد بایستگی تربیت اخلاقی و معنوی دانش‌آموزان است. شخصیت خوب و منش اخلاقی از ارکان خوشبختی است. او معتقد است ما باید بر پرورش فضایل اخلاقی در کودکان تمرکز کنیم اما نباید به آموزش اکتفا کنیم بلکه باید در دانش‌آموز حساسیت اخلاقی ایجاد کنیم. آنها باید نسبت به ظلم و بی‌عدالتی در مورد خودشان و دیگران حساس باشند و قدرت تشخیصِ همدلانۀ کار درست در موقعیت‌های مختلف اخلاقی را پیدا کنند.

 این واقعیت که برنامه‏‏‌های درسی را مردان نوشته‌اند باعث شده نگاه تعلیم‏‏ و‏‏تربیت مستقیماً متوجه حیات اجتماعی باشد و آنچه با زنانگی در پیوند بوده، یعنی داشتن خانه‌ای آرام، پرورش فرزندان شاد، ایجاد ارتباط با خانواده و بستگان و همسایگان، در اولویت آموزشی قرار نگیرد. با آنکه ایجاد خانه‌ای امن و آرام از شرایط اصلی احساس خوشبختی است هیچ وقت مورد توجه مدارس نبوده است، یا در نهایت فقط زمانی در مدارس دخترانه آموزش داده می‌شده. نادینگز با تمرکز بر این مباحث در واقع قصد دارد به نظام اولویت‌بندی اشاره کند که با نادیده گرفتن بخش‌های مهمی از زندگی، بیش از آنکه به دانش‌آموزان کمک کند، به آنان آسیب می‌زند. او به تربیت کودکانی که نسبت به محیط زیستشان حساس‏‏اند و نوجوانانی که با اطلاعات کافی دربارۀ شیوۀ صحیح همسری و پدری/مادری وارد زندگی مشترک می‌شوند تأکید دارد.

سوم؛ تعلیم‏‏ و‏‏تربیت برای زندگی اجتماعی

نادینگز اذعان دارد که پیدا کردن شغل مناسب یکی از کلیدهای خوشبختی است، اما هدف فعلی آموزش برای حضور در اجتماع به‌دست آوردن پول است. نادینگز نشان می‌دهد چگونه پول الزاماً ارتباطی با خوشبختی و رضایت شغلی ندارد. ایدۀ مهمی که نادینگز در این بخش مطرح می‌کند مخالفت او با آموزش یکسان به همه و گرایش‌های محدود آموزشی است. او آموزش برابر را نه‏‏تنها نشانۀ دموکراسی و برابر بودن همه نمی‏‏داند که آن را یکی از دلایل اصلی نارضایتی‏‏های شغلی و کاری می‌بیند. به نظر او، ایجاد فرصت‌های تحصیلی برابر، به این معنا که همه مجبور باشند جبر و هندسه بخوانند، منجر به برابری نخواهد شد، بلکه اجباری است برای همگان تا درس‏‏هایی را بخوانند که فقط به درد عدۀ اندکی خواهد خورد.

نویسنده اشاره می‌کند که طبیعی ‌است بخواهیم برخی چیزها را همه بیاموزند، ولی در عین حال نظام آموزشی باید طیف وسیعی از موضوعات را در برابر دانش‌آموزان قرار دهد تا آنها بتوانند از آن میان علاقۀ شغلی آیندۀ خود را بیابند و حرفه‌ای را برگزینند که به آنها حس بهتری از خودشان و جهان اطرافشان می‌دهد. آموزش برابر به معنای آموزش مشابه نیست بلکه گشودن انتخاب‌های متعدد پیش روی دانش‌آموزان و نشان دادن راهی به آنهاست که برای رسیدن به هدفشان باید در آن قدم بگذارند. او تأکید می‌کند که اگر دموکراسی آموزشی را مساوی یکسان بودن سرفصل‌ها بدانیم در واقع با طبیعت مقابله کرده‏‏ایم.

در بخش پایانی کتاب، نادینگز اشاره می‌کند که ما بی‏‏جهت برای استعدادهای ریاضی و زبانی کودکان این قدر ارزش قائل شده‏‏ایم. استعداد ریاضی مهم است ولی مهم‏‏تر از سایر استعدادها نیست. او مخالف جدا کردن رشته‏‏‌های نظری از عملی و کاربردی است. به نظر او، همۀ بچه‏‏‌ها باید گفت‏‏و‏‏شنود و تفکر نقاد را بیاموزند، چرا که به آنان برای ایجاد روابط درست و قوی کمک می‌کند. آموزگاران و والدین باید به کودکان گوش کنند و خوشبختی اکنونی آنها، نیازها و خواسته‏‏‌های امروزشان را ببینند و بشنوند، چراکه خوشحالی امروز است که خوشبختی آیندۀ آنها را می‌سازد.

نادینگز در آموزش و تربیت مراقبتی خود می‌خواهد نگاه ما را به آموزش زیر‏ و‏ رو کند و خواهان بازاندیشی موشکافانه و مستمر در تعلیم ‏‏و‏‏تربیت است. او این طرح را در آثار دیگرش با دقت و وسواس پی‌ می‌گیرد و بسط می‌دهد. طرحی که بر اساس آن بهترین مدارس باید شبیه بهترین خانه‏‏‌ها باشند و بهترین خانه‏‏‌ها آنهایی هستند که روابط مراقبتی مستمر در آنها وجود دارد و به نیازهای آشکار و ضمنی افراد توجه می‌شود.

پینوشتها

  • این یادداشت پیش‌تر در ماهنامه زنان امروز، شماره 19، صص 102-105 منتشر شده است.

Happiness and Education, Nel Noddings, New York, Cambridge University Press, 2003‏ 1

  1. Caring: A Feminine Approach to Ethics and Moral Education

Stories Lives Tell: Narrative and Dialogue in Education 3.

Philosophy of Education؛ این کتاب نادینگز تا کنون دو بار به فارسی ترجمه شده که متأسفانه هی‌چیک دقیق و ویراسته نیستند.4.

 Starting at Home: Caring and Social Policy 

  1. Critical Issues in Education: Dialogues and Dialectics.

Education and Democracy in the 21st Century.7

 Udaimoni

 

Comments (2)

همۀ فرزندان روسو

اغلب دانشجویان فلسفه، سیاست و تعلیم و تربیت روسو می‌خوانند بدون اینکه هر گز متوجه شوند روسو چه زندگی بی‌سروسامانی داشته، از این خانه به آن خانه، از این دیار به دیاری دیگر و از این زن به آن یکی. مثل بسیاری از فلاسفه نتوانسته (نخواسته) زندگی خانوادگی داشته باشد و از روابطش با پیشخدمت یک مهمانخانه صاحب پنج فرزند شده که هر پنج تا را در بدو تولد به یتیمخانه سپرده است…

اما تقریبن همه دانشجویان فلسفه، سیاست و تعلیم و تربیت می‌دانند روسو کتاب بسیار مشهور و تاثیرگذار امیل درباره تعلیم و تربیت کودکان را برای ما به جا گذاشته است (که نگاه جنسیتی موجود در آن موافق طبع بسیاری از حامیان تبعیض جنسیتی است)

چرا این را گفتم؟

 مدتی پیش همکاری که فوق لیسانس مطالعات زنان دارد  با تندی به من گفت :«زن اگه دکتر هم باشه اما قیافه نداشته باشه …اون دکتری به هیچ دردی نمیخوره…»

گذشت تا چند روز پیش در میانه دید و بازدید عید، دوست فاضل و اهل فلسفه‌ای به من گفت:«این فمینیست‌ها که همه شون یا طلاق گرفتند یا زندگیهای خانوادگی از هم پاشیده ای دارند یا مجرد مانده‌اند و می‌خواهند انتقام ناکامی‌هاشان را بگیرند و…» دوست فاضل من یک خانم بود. پیشتر عادت کرده بودم این حرفها را از مردان بشنوم. ولی از جانب چون اویی کنایه آنقدر سنگین بود که حتی نتوانستم بپرسم درمیان غیرفمینیستها مگر طلاق یا تجرد یا از هم پاشیدگی زندگی نیست…ضمن اینکه زندگی اگر زندگی نباشد چه اصالت و ارزش فی‌نفسه‌ای دارد که نباید ازهم بپاشد…نتوانستم بپرسم حتی اگر فمینیسم و برابریخواهی را مسبب اصلی بدانیم چطور است که رها کردن «فرزند و عیال و خانمان» در راه هدف، در نظام فکری سنتی، برای مردان ارزش است و برای زنان ضد ارزش…چرا بی سروسامانی بسیاری از فلاسفه مرد موجب تفاخر است که «هر مجردی عاقل است و هر عاقلی مجرد»* اما درباره زنان تجرد نشان عقده و میل به انتقام و… است؟

طبعن جز خنده جوابی نداشتم  بدهم…چه بگویم؟ چنانکه رایج است خیلی واکنشی بگویم بسیاری از زنها هم بودند که هم فمینیست بودند هم خوشگل، هم سکسی و هم زندگی پایدار داشته‌اند هم نیم دوجین بچه؟ از چه دفاع کنم و به چه چیزی اعتبار بدهم برای تبرئه چه چیزی؟

البته خنده دار نیست … همچنان و در عصر حاضر هم بخش عمده‌ای از آرمانهای فمینیسم متوجه ساحت عمل است. فکر می‌کنم وقتی اینها اینطور گوشهای خود را گرفته‌‍اند و چشمهاشان را بسته اند در برابر آگاهی جنسیتی چه کسی قرار است بفهمد؟ چرا وقتی پای زنان درمیان است، آرمانخواهی، برابری‌طلبی، آزادی خواهی، احترام به کرامت انسان، تلاش و رنج برای تحقق خود و کسب استقلال و کرامت (در جایی جز بهشت)، حتی دربیان و کلام هم ضدارزش می‌شود؟ چرا خجالت می‌کشیم از اینکه فمینیست باشیم و چرا خجالت نمی‌کشیم از اینکه وابسته، سربه هوا، وقت/پول/انرژی تلف کن، خجسته دل، ساده‌لوح، عروسک و کارگز بی‌مزد و مواجب بمانیم؟

در یک نگاه حداقلی حتی نمیتوان آن بلوغ و شعور (البته ناکافی و گاه منحرف کننده) که در برخورد با زندگی و اندیشه‌های دیگر (مردانه طبعن) وجود داشته را هم انتظار داشت. فمینیسم هیچ وقت مشمول قاعده مورد اتفاق «خُذ الحكمَةَ حَيثُ كانَتْ وَ انْظُر اِلي ما قالَ و لا تنظُرْ الي مَنْ قال» نشده چون هم خودش و هم منتقدانش می‌دانند «من قالش» را نمی‌توان به سادگی از «ما قالش» جدا کرد–گرچه خلاف باور طاعنان این دو الزامن یکی نیستند.

و البته یک «فیلسوف» تعلیم و تربیت فمینیست احتمالن نمی‌تواند همزمان مادر پنج بچه‌ای باشد که در بدو تولد به نوانخانه سپرده شده‌اند.

*استفاده طنزآمیز از یک قاعده فلسفی است.

Comments (1)

Older Posts »