Archive for زن و زنانگی در بازخوانی تاریخ اندیشه غرب

نبرد خشم و عقل

برای کاری مشغول مطالعه قطعات بازمانده از زنان فیثاغوری بودم که در میانه آن و برای کار دیگری رسالات کلثوم ننه نوشته آقا جمال خوانساری و معایب الرجال بی بی خانم استرآبادی را هم خواندم و وقتی سر کار اولم بازگشتم به مطلب مرتبطی از تیانو دوم، فیلسوف نوفیثاغوری قرن ششم بعد از میلاد برخوردم. (تیانوی اول ظاهرن شاگرد یا همسر و یا دختر فیثاغورس بوده است).  تیانوی دوم در نوشته مذکور درباره یک مشکل مهم و مبتلابه بسیاری از زنان صحبت کرده و آنها را راهنمایی کرده بود. مشکلی که زنان ما هم درباره آن نوشته و نالیده‌اند و حتی در پاسخ به تمسخرِ خرافه پرستی زنان در رسالاتی مانندکلثوم ننه، همین مشکل بزرگ و محوری را موجد و مولد خرافه‌پرستی آنها دانسته‌اند: خیانت مردان!

 

در مواجهه با این مشکل فرا زمانی/فرا مکانی، بی بی خانم استرآبادی در بخش پایانی معایب الرجال تجربه خودش را پیش‌نهاده؛ اینکه در نوجوانی عاشق شده و ازدواج کرده و وقتی سی و چند ساله و مادر چند فرزند بوده با خیانت همسرش مواجه شده. محبوبِ دیروز و خصمِ امروز او را پیرزنی هفتاد ساله می‌نامد و از خانه بیرون می‌کند تا با زن جوان خدمتکار خلوت کند. بی بی خانم روایت می‌کند که رغم همه اشک و اندوه‌هایش، متانت و ادب و صبر و سکوت و بردباری پیشه کرده و در نهایت، پس از مدتی بالاخره همسر به سوی او گشته و او مجددن به خانه و نزد شوهر و فرزندان  باز‌آمده.  حالا نامه تیانوی دوم مرا از صد و چند سال قبل به هزار و صد و چند سال قبل برد.

 

توضیح میان‌متنی(آنگونه که در تاریخ آمده است، فیثاغورس(۵۶۹–۵۰۰ پیش از میلاد) نخستین فیلسوفی بود که زنان را در میان شاگردان خود پذیرفت. زنان فیثاغوری دو گروه بودند: گروه اول، آنها که  در دوران کهن و کلاسیک یونان و همزمان با فیثاغورس زندگی می‌کردند و گروه دوم  زنانی که در دوران هلنی و با الهام از اندیشه های او تفلسف کرده‌اند. از هر دو گروه این زنان جملات و قطعات حکیمانه و نامه‌هایی در موضوعات گوناگون، از حکمت عملی تا حکمت نظری، برجا مانده و به دست ما رسیده است. در اندیشه‌های فیثاغوری با جهانی طرف هستیم که کاملاً قطبی شده (روز در برابر شب، نور در برابر تاریکی، خوبی در برابر بدی، زوج در برابر فرد، مرد در برابر زن و…). این جهان نظمی ریاضی دارد. جهانی بر مدار نظم و هماهنگی.  همه فیلسوفان زن فیثاغوری بر اساس باور به همین اصل هماهنگی نوشته‌اند.)

 

اما نامه تیانوی دوم ، او که مانند بی بی خانم از طبقه صاحب احترام و برخوردار اجتماع زمان خود بوده،  بالغ بر هزار و سیصد سال  قبل از بی بی خانم، با بیان مستدل‌تر و بر پایه اعتقاد به اصل هماهنگی نسخه مشابهی می‌پیچد و می‌گوید:

 

 «بارها از شمایان درباره جنون شوهرانتان شنیدم: اینکه او معشوقه‌ای دارد و اینکه شما حسادت خشم‌آلودی نسبت به او دارید…» تیانو دوم زنان را از این خشم برحذر می‌دارد و اشاره می‌کند «نباید شر را با شر و حماقت را با حماقت جواب داد» تأکید می‌کند که اگر بی پرده و بی‌پروا با او سخن بگویید حریمی که میان شماست از میان خواهد رفت و دلداری می‌دهد «[مردِ شما] بر اساس داوریِ درست عاشق شما شده، درحالیکه، عشق به معشوق بر هوس بنیاد نهاده شده است». هشدار می‌دهد «عزیزم…از خودت در برابر معشوقه‌ها دفاع نکن، خود را از آنان متمایز کن» و این تمایز به باور تیانو دوم  با پرورش فضائل زنانه و انجام وظایف مادری و همسری و مدیریت خانه و خدمه ایجاد می‌شود، نه با مقایسه کردن خود و زنان تن‌سپار. به نظر او زنِخیانت‌دیده با حفظ فضایل و ارزش‌ها مانع به هم خوردن هماهنگی جهان شده و مرد را به راه شایسته باز می‌گرداند.

تیانوی دوم، نا گفته اعتراض‌های فرا-زمان/فرا-مکان زنان مخاطب را  حدس می‌زند و می‌نویسد:

«اگر طلاق بگیری و بروی، شوهر اولت را در هوای شوهری دیگر رها کرده‌ای و اگر او هم چنین خطایی کرد، سراغ دیگری می‌روی (زیرا تحمل بی شوهری برای زنان جوان سخت است). یا شاید هم مانند دخترانِ خانه‌مانده به تنهایی ادامه حیات خواهی داد. آیا می‌خواهی خانه و شوهرت را نابود کنی؟ پس زندگی مضطرب و تباهی خواهی داشت. یا شاید مایلی از معشوق او انتقام بگیری؟ تا زمانی که در حریم خود است تو را به درون راه نخواهد داد. دیگر اینکه نبرد با زنی که هیچ شرم و حیایی ندارد هولناک است. یا شاید خیال کنی خوب است که روزها از پی هم با شوهرت دعوا کنی؟ که چه؟ درگیری و سرزنشْ هرزه‌گردی‌های او را متوقف نخواهد کرد، بلکه جدایی میان شما را تشدید می‌کند. پس چه کنیم؟ آیا علیه او نقشه کشیده‌ای؟ نکن عزیزم. تراژدی به ما می‌آموزد بر حسادت غلبه کنیم. رساله‌ها نوشته شده درباره اتفاقاتی که از پی اقدامات خشم آلود مِدِئا رخ داد. به همین دلیل ضروریست که دستهای آلوده‌ از چشمان دور باشند، ضروریست که رنگ رخساره خبر از درد درونتان ندهد. با تحمل صبورانه، آتش اندوه و رنج‌تان زودتر خاموش خواهد شد.»

 

مدئا از مشهورترین چهره‌های افسانه‌ای یونانیست که با کشتن دو فرزندش، انتقام وحشتناکی از شوهر خیانتکار گرفت و  این جا می‌توانید درباره‌اش بخوانید. این شعر را اوریپید، دو هزار و چند صد سال قبل، از زبان او سروده:

همه زندگی من به او بسته بود، خوب می‌دانست

و اکنون شوهرم ثابت کرد که بدترینِ

همه موجوداتی است که نفس می‌کشند و صاحب شعورند.

ما زنان بیچاره‌ترین مخلوقاتیم

اول باید شوهری به قیمتی گزاف بدست آوریم

بعد او را پادشاه جسم‌مان کنیم

ابلیس دوم بدتر از اولی‌ست

بزرگترین مسئله این است که شوهر بد-

یا خوبی به دست آورده‌ایم و طلاق شرم آور است-

برای زن، او نمی‌تواند شوهرش را ترک کند…

اگر خوب باشیم و شوهر-

با ما زندگی کند بی‌آنکه به بند کشدمان

زندگی خواستنی است. غیر از این بهتر است بمیریم.

مرد، آن هنگام که از ماندن کنار اهل خانه خسته شد

بیرون می‌رود و کسالت درونش را بر دیگران آشکار می‌کند

یا از دوست و همراهی کمک می‌خواهد

اما سهم ما فقط یک شخص است …

خریسپوس(قرن سوم بعد از میلاد)، فیلسوف رواقی، مدئا را به عنوان مظهری از ستیز میان عقل و خشم برجسته کرده است.

Advertisements

نوشتن دیدگاه

جنسیت و فلسفه (زنان که می‌اندیشند…)*

 

دیوتیما

تا پیش از قرن بیستم پاسخِ پرسش از نسبت میان فلسفه و زنان یک چیز بیشتر نبوده و آن اینکه «زن را با حقیقت چه‌کار!» [1] در واقع از زمانی‌که ارسطو به نقل از سوفوکل گفت «خاموشی خاکسارانه زیور زن است» [2] انگار برای دو هزار سال تکلیف زن را با لوگوس[3] مشخص کرد و سرسلسله فیلسوفان بزرگی قرار گرفت که در آثارشان زن و زنانگی را ذاتاً فرومایه‌تر از آن دانستند که به قلمرو فلسفه ورود کند. نه فیلسوف زنی ظهور کرد و نه زنانگی در فلسفه محلی از اِعراب یافت. فلسفه‌ یعنی قلمرو عقلانیت و کلیت و عینیت ؛ چیزهایی که زنان را یارای دسترسی به آن نیست. عقلانیتی که معیار داوری حقیقت، معیار قضاوت اخلاقی و زیربنای بسیاری از ایده‌آل‌های اخلاقی و سیاسی ماست. عقلانیتی که گرچه در طول تاریخ زنان را چندان به‌رسمیت نشناخته، بسیاری از ما همچنان اصرار داریم جنسیت نمی‌شناسد و اساساً باید از آن برکنار باشد.

این عین حقیقت بود تا قرن بیستم با همه پیشرفت‌ها و تغییرات انسانی و اجتماعی و سیاسی و فکری‌اش از راه رسید و اواخر قرن بیستم مصادف شد با به چالش کشیده شدن فهم ما از عقلانیت، کلیت، عینیت و حقیقت در کنار رشد گرایش‌های نظری در جنبش‌های زنان در غرب. شمار زنان دانش‌آموخته در رشته فلسفه افزایش یافت. بسیاری از آنها خارج از سنتِ تاریخی فلسفه در غرب اندیشیدند و اقدام به بازخوانی، تحلیل، بررسی و نقادی آن کردند.

یکی از نخستین و طبیعی‌ترین این پرسشگری‌ها بازخوانی و بازنویسی «تاریخ فلسفه غرب» بود. درخشان‌ترین ثمره این پژوهشها حاصل تلاش مری الن وایت و همکارانش برای بازخوانی و بازکاوی تاریخ اندیشه در باختر بود. آنها موفق به مستندسازی و معرفی آثار و آرای صدها زن فیلسوف از دوره باستان تا قرن بیستم شدند که در تاریخ‌ فلسفه‌های متداول اشاره‌ای به آنها نشده است. وایت و همکارانش مجموعه چهارجلدی تاریخ زنان فیلسوف را با مستندسازی بسیار دقیق منابع، ترجمه موشکافانه آثار اصیل فیلسوفان زن و تحلیل انتقادی آنها به سرانجام رساندند. در این کتاب‌ها تاریخ اندیشه زنان فیلسوف به ترتیب در دوره باستان (600 ق.م_ 500 م)، قرون وسطی و رنسان(500-1600)، عصر مدرن(1600-1900) و قرن بیستم(1900-تا امروز) در مدخل‌های جداگانه بررسی شده است.

هیلدگارد بیگینی

وایت در مقدمۀ خود بر این مجموعه چهارجلدی اشاره می‌کند نفس وجود آنچه در رجوع به گذشته پدیدار می‌شود، یعنی همان چیزهایی که درست پنهان نشده‌اند یا به نحوی برای ما باقی مانده‌اند، نشان از بی‌اعتنایی تعمدی به هم‌بخشی‌های زنان در ساختن تاریخ اندیشۀ بشر دارد. این بقایا تنها در پاره‌ای موارد حکایت از رویکردی زنانه دارد، ولی عمدتاً در زمینه و زمانه مسائل فلسفی عصر خودشان روی داده است. او اشاره می‌کند مجموعه‌ای که او و همکارانش تنظیم کرده‌اند احتمالاً تنها «خراشی بر سطح» باشد؛ چرا که شاید آثارِ بسیارِ دیگری از زنان فیلسوف وجود دارد که باید کشف شود. وایت می‌پرسد به راستی «تاریخ ما چگونه خوانده می‌شد اگر حقیقتاً هیچ فیلسوف زنی در آن نبود (چنانکه اغلب ما چنین باوری داشتیم)؟ امروز که می‌کوشیم همبخشی‌های زنان را با مردان درآمیزیم، تاریخ ما چگونه خواند می‌شود؟»[4]

همزمان با پژوهشهایی که افرادی چون وایت در بازنویسی تاریخ فلسفه غرب به کار بستند، فیلسوفان زن دیگری نیز ظهور کردند که حاضر نشدند مانند بسیاری از هم قطارانشان، حالا که اجازه ورود به زمین فلسفه را یافته‌اند، کار و بار فیلسوفان گذشته را پیش گیرند و مدعی شدند «تضادهای موجود بین عقل و زن بودن نه تنها دلایل عملی، بلکه دلایل مفهومی هم دارد. موانع پرورش عقل به دست زن به مقدار فراوانی حاصل این امر واقع است که ایده‌آل ما از عقل از نظر تاریخی مشتمل بر حذف جنس زن بوده و تاسیس مفهوم زنانگی نیز تا حدودی محصول همین فرایندهای حذف و طرد بوده است»[5]
ژنویو لوید در کتاب تاثیرگذار عقل مذکر ادعا می‌کند «اعتماد ما به عقلی که جنسیت نمی‌شناسد چیزی جز خودفریبی نبوده است». او در این کتاب با بررسی عقل و ارتباط آن با مفاهیمی چون نفس، طبیعت، پیشرفت، تفکیک عمومی-خصوصی و استعلا نشان می‌دهد «آنچه در تاریخ اندیشه فلسفه داریم، توالی محض مشتی نگرش زن‌ستیزانه نیست که امروزه بتوانیم آنها را به دور بریزیم و ساختارهای عمیق‌تر آرمان‌های عقلی خود را دست نخورده بگذاریم…افکار و آرمان‌های ما در خصوص مردانگی و زنانگی در قالب ساختارهای سلطه_ ساختارهای برتری و فروتری، هنجار و غبرهنجار، مثبت و منفی، اصلی و تکلمیلی_ شکل گرفته است»[6]

نه فقط لوید که فیلسوفان دیگری چون میشل لودوف هم به تحلیل تمثیل‌ها، استعاره‌ها و تصویرپردازی‌های مرتبط با جنسیت در فلسفه پرداختند و این واقعیت را نشان دادند که نمادها، تمثیل‌ها و تصویرهای زن ستیزانه صرفاً قابلیت‌هایی در زبان نیستند که برای ساده ساختن مفاهیم عمیق به‌کار ‌روند و نباید از این قابلیت پیچیده زبانی و آثار آن در متن چشم‌پوشی کرد. آری! در مثل مناقشه است. به عنوان مثال وقتی افلاطون و ارسطو «صورت» و «ماده» را با مرد و زن قیاس می‌کنند و ویژگی‌هایی مثبت و منفی مانند فعالیت و انفعال را برای هریک برمی‌شمرند، هم‌زمان تاثیر مشخص و غیرقابل انکاری در تاریخ اندیشه فلسفی و همینطور تاریخ جنسیت به‌جا می‌گذارند. از همین جنس است اندیشه بیکن که کسب معرفت را در انقیاد طبیعت می‌دانست و باور دکارت به جدایی ذهن و بدن.

امیلی الیزابت کنستانتین جونز

در کنار بررسی و تفسیر استعاره ها و تاثیرشان بر معیارهای عقل و با رونق یافتن جنبش روانکاوی، گروه دیگری از فیلسوفان زن نیز شیوه‌های دیگری برای بررسی تاریخ فلسفه غرب ابداع کردند. جنبش روانکاوی با وارد کردن مفهوم «ناخودآگاه» به ساحت فکر و فلسفه، از همان آغاز پیوندی پرتنش با مفاهیم مدرن ایجاد کرد. کشف این واقعیت که ذهن بُعد ناخودآگاهی دارد که درکنترل قوانین و نیروهای خویش است، این باور را رواج داد که بسیاری از رفتارها و تجربه های انسان تابع رانه‌های غیرعقلانی و ناخودآگاه هستند و این‌گونه افق جدیدی به روی تحلیل‌گران متون و زبانشناسان گشوده شد. از جمله مهمترین فیلسوفان زنی که از منظری روانکاوانه به بازخوانی تاریخ فلسفه پرداخته‌‍‌اند، می‌توان به لوس ایریگاری(1930- )، سارا کافمن(1934-1994)، و سوزان بوردو(1947- ) اشاره کرده که در فضای فکری و فلسفی فرانسه بالیده و رشد کرده‌اند‌.

برای نمونه ایریگاری در خوانش ساختارزدایانه از آثار فلاسفۀ بزرگ نشان می‌دهد که سوژه فلسفه همیشه مذکر است. سوبژکتیویته کامل درمورد زنان انکار شده و آنان تا حد «ابژه نگاه خیره مردان» فروکاسته شده‌اند. او در دو کتاب مشهورش به نام‌های اخلاق تفاوت جنسی [7] و اسپکولوم زن دیگر [8] مشخصاً و مستقیماً به تاریخ فلسفه پرداخته است. ایریگاری روان فیلسوفان بزرگ غرب را می‌کاود تا ترس‌ها و نگرانی‌های مردانۀ آنها را در پس استدلال‌های به ظاهر عقلانی و خنثی‌شان نشان دهد. گرچه تمرکز ایریگاری بر زبان است، اما به دنبال جنبه‌هایِ آشکارِ مردسالاری در متون فلسفی نیست، بلکه بیشتر به جنبه‌های مغفول مانده و ناگفته زبان توجه می‌کند.

باری، همه فیلسوفان زن هم وقت‌شان را مصروف بازخوانی و رمزگشایی متون و اندیشه‌های فلسفی نکرده‌اند. گروهی از فیلسوفان زن صرف نظر از آنچه در تاریخ فلسفه روی داده جذب فلسفه شده‌اند و در موارد بسیاری خواسته‌اند اندیشه و نگرش‌های خود را، با نفی نگاه دوآلیستی و تقابل‌گرای موجود، به این شاخه از معرفت بیفزایند. فیلسوفان معاصر نامداری که از میان آنان مارتا نوسبام، آیریس مرداک و لیندا زاگزبسکی در ایران شناخته شده‌ترند متعلق به همین گروهند.


و گروه دیگری از زنان فیلسوف که مواجهه فعالانه‌ای با سنت فکری فلسفی غرب داشته‌اند، کسانی هستند که معتقدند زنان به لحاظ شناختی و اخلاقی می‌توانند بینش‌های جدیدی به اندیشۀ فلسفی بیفزایند. عناوین کلی معرفت‌شناسی زنانه‌نگر، اخلاق زنانه‌نگر، الهیات زنانه‌نگر و نظریه‌هایی که ذیل این عناوین طرح شده و می‌شود و بر جنبه جنسیتمند فلسفه تمرکز دارند می‌کوشد «صدای متفاوتی» را که از حنجره‌های اندیشه زنانه خارج شده و بنا به توصیه سوفوکل و تاکید ارسطو آنقدر خاموش مانده /نگاه داشته شده که معرفت کنونی قادر به شنیدن و درک معنای آن نیست به گوش برساند. نظریه‌های اخلاقی‌ای که از اخلاق پروادارانه/مراقبتی دربرابر اخلاق عدالت محور سخن می‌گویند یا نظریه های معرفتی که بر اهمیت و امتیاز تاکید بر دیدگاه [9] دفاع می‌کنند از این گروهند که به سبب خاستگاه فمینیستی‌شان در ایران کمتر شنیده شده‌ و بصیرت‌هایی که با خود دارند جدی گرفته نشده است.

 

• این یادداشت، پیش‌تر در شماره 34 ماهنامه زنان امروز، صفحات 72 و 73 منتشر شده بود.
پی نوشت‌ها:
[1] نیچه، فراسوی نیک وبد، ترجمه داریوش آشوری، بند 232
[2] ارسطو، سیاست، ترجمه حمید عنایت، بند1260الف
[3] در آثار متفکران یونانی رایج‌ترین معنای لوگوس حکمت و عقل، همچنین منطق و کلام است.
[4] Waithe, A History of Women Philosophers, (1.v) , Springer,1987,p, XXI
[5] ژنویو لوید، عقل مذکر، محبوبه مهاجر،نی، ص 32
[6]همان، ص 145
[7] An Ethics of Sexual Difference
[8] Speculum of the Other Woman
[9] Standpoint

نوشتن دیدگاه

صبح زودِ یکی از همین روزها

 

ادیت اشتاین(1891-1942) یهودی‌زاده‌ای بود متولد کشور لهستان. در نوجوانی خداناباور شد. تحصیلاتش را در دانشگاه برسلاو آغاز کرد و بعداً به گوتیگن رفت تا به جمع دانشجویان هوسرل و سرآغاز جنبش جدیدی در فلسفه بپیوندد که  پدیدارشناسی نام داشت. همزمان با آغاز جنگ جهانی اول، هوسرل به فرایبورگ رفت و اشتاین به صلیب سرخ پیوست. در بخش بیماریهای عفونی به پرستاری داوطلبانه از بیماران مشغول شد. یکسال بعد، برای اتمام رساله خود با عنوان  «مسئله همدلی» زیر نظر هوسرل به او در فرایبورگ پیوست. درجه دکتری ادیت با رتبه ممتاز ارزیابی شد. هوسرل به او پیشنهاد کرد که اداره تازه واردان به حلقه را برعهده بگیرد و همچنین دستیارش شده و به او برای آماده سازی آثارش برای چاپ کمک کند. اشتاین پذیرفت، ولی مایل بود خود به عنوان استاد مشغول به تدریس شود. هوسرل که نمی‌خواست با سنتهای موجود در نظام آموزشی مخالفت کند، حاضر نشد از تلاش‌های اشتاین برای کسب صلاحیت و پذیرفته شدن به عنوان استاد حمایت کند. کوشش او برای استخدام در گوتیگن هم با شکست مواجه شد- باز هم تنها به این دلیل که زن بود.

پس از تغییر قانونی که زنان را صرفاً به دلیل جنس‌شان واجد صلاحیت استادی نمی‌دانست، اشتاین برای تایید صلاحیت مجدد اقدامی نکرد، بلکه به مطالعه کاتولیسیسم پرداخت. مدت یک دهه به عنوان استاد غیرروحانی در دانشکده دخترانه کاتولیکها درس داد.  خیلی زود به مطالعه آرای آکوئیناس پرداخت و کتاب درباب حقیقت او را به آلمانی ترجمه کرد. البته کار او ترجمه صرف نبود، بلکه اشتاین از زبان پدیدارشناسی معاصر آلمانی برای ترجمه این اثر کلاسیک بهره برد. این ترجمه نشانه آشکار آغاز آن چیزی بود که قلمرو اصلی علایق او در فلسفه شد: ترکیب تومیسم و پدیدار شناسی. حضور کوتاه او به عنوان عضو انجمن آلمانی پداگوژی علمی در مونستر با تمدید نکردن قراردادش پایان یافت: با اینکه کاتولیک شده بود، ولی رایش سوم تدریس یهودیان  را ممنوع کرده بود. او در نامه‌ای به پاپ از او خواست به نام مسیح، نازیها و یهودی ستیزی را متوقف کند. نامه‌ای که بدون پاسخ ماند و معلوم نشد هرگز به دست پاپ رسید یا نه. در اکتبر 1933 زهد پیشه کرد و به راهبان کرملی پابرهنه پیوست و نام خود را به خواهر ترزا بندیکت اِ کروس تغییر داد. به هلند رفت…

در هلند و درون صومعه نیز در امان نبود و در نهایت به دلیل یهودی زاده بودن دستگیر شد. به خاطر شخصیت عجیب و آرامش در اردوگاه به او پیشنهاد فرار دادند که رد کرد  و گفت «نابودی کامل است اگر کسی شانس شریک شدن در سرنوشت خواهران و برادرانم را از من بگیرد». هفتاد و چند سال  پیش، صبح زود یکی از همین روزها؛ هفتم/هشتم/نهم یا دهم آگوست  او و خواهرش همراه بسیاری از کسان دیگر در اتاق گازی در اردوگاه آشویتس به قتل رسیدند.

 

بعدها هم کلیسای کاتولیک به او لقب قدیس و شهید داد و  هم نامش در جرگه مشهورترین زنان فیلسوف قرن بیستم ثبت شد.

 

  • این متن ترجمه‌ایست از منابع پراکنده

نوشتن دیدگاه

لعنت بر او به هنگام روز و لعنت بر او به هنگام شب

-«لعنت بر او به هنگام روز و لعنت بر او به هنگام شب؛ لعنت بر او آنگاه که بخوابد و لعنت بر او آنگاه که برخیزد؛ لعنت بر او آن هنگام که بیرون رود و لعنت بر او آن هنگام که وارد شود…»

+ «بهتر! دیگر مجبور نیستم خلاف میلم و از ترس رسوایی کاری کنم…»

اولی بخشی از متن تکفیرنامه اسپینوزاست و دومی پاسخ اوست به حکم تکفیرش. جوانتر که بودم و به حکم جوانی و عشق به انزوا خیال می‌کردم می‌توانم حیات و مماتی مثل اسپینوزا داشته باشم. خیلی زود معلومم شد نباید کار پاکان و پیلان  را با زندگی پشه‌ای خودم قیاس کنم و خیال برم دارد که اسپینوزا شدن شدنی است…

 

همیشه یکی از دغدغه‌های اصلی من و احتمالن مهمترین دغدغه ام برای وبلاگنویسی در این دوازده سال معرفی کارهای جدی‌ای بوده که زنان در فلسفه و از چشم اندازی زنانه‌نگر انجام داده‌اند و مطلوبتر آنکه به حدی خوب و قدرتمند انجام شده باشد که آکادمی با هیچ بهانه‌ای نتواند انکارش کند. متاسفانه کارهای جدی محدودی در این حوزه به فارسی برگردانده شده و آنها هم که هست از یکطرف علاقه اصحاب فلسفه را بر نمی‌انگیزد (تاحدی احتمالن به دلیل برچسب زننده فمینیستی!) و از طرف دیگر به دلیل تخصصی بودن متون/کم دانشی دانشجویان مطالعات زنان/مطالعات اجتماعی برای علاقمندان قابل استفاده نیست.

ترجمه کتاب اسپینوزا و کتاب اخلاق نوشته خانم ژنویو لوید(نویسنده کتاب عقل مذکر) که برگردان فارسی کتاب راهنمای راتلج بر اسپینوزا و کتاب اخلاق اوست را دیدم و گل از گلم شکفت. کتاب ظاهرن متن درسی دانشجویان دکتری فلسفه دانشگاه تهران بوده که در کلاس دکتر جهانگیری به شکل گروهی ترجمه و امروز منتشر شده است. لوید هم مثل من ارادت خاص و البته تخصصی‌تری به اسپینوزا دارد و کتاب فوق العاده‌اش هم نشان می‌دهد چگونه دغدغه‌های زنانه‌نگرش (نفس، بدن، احساسات) در خوانش قدرتمندی که از کتاب اخلاق اسپینوزا داشته موثر اوفتاده. کتاب پرمغز و دقیقی که نگاه مجددی به اخلاق نزد اسپینوزای نورواقی در مقایسه با رواقیان دوره باستان دارد.

به عنوان مثال در مورد احساسات؛ در فلسفه رواقی اصطلاحی وجود دارد به نام آپاتیا(Apatheia) به معنای «قطع تعلق».  به نظر رواقیان احساس جنبشی غیرعاقلانه و افراطی در نفس است. به نظر آنها احساسات یا معادل و یا نتیجه پذیرش گزاره‌ای کاملاً نادرست درباره ارزش اشیا هستند، اما در حالت آرمانی از همه این نوع اشتباهات می‌توان پرهیزکرد؛ پرهیز از این اشتباهات به آپاتیا یا رهایی از شور  می‌انجامد. رواقیون معتقدند عواطف قابل مدیریت نیستند، پس باید نابود شوند. عواطف نباید تعدیل شوند، بلکه باید ریشه کن گردند. مارتا نوسبام جایی می‌نویسد « لذت در اندیشه رواقیان هیچ نسبتی با خنده‌های قاه قاه و سرخوشی ندارد.  خردمند رواقی نمی‌تواند قهقه بزند چون چیزی در جهان غافلگیرش نمی‌کند».

در متونی که نگاه مختصر و گذرایی به تاریخ عواطف در فلسفه داشته‌اند اندیشه‌های اسپینوزا هم در امتداد رواقیان به عنوان تفکراتی مخالف احساسات دسته بندی می‌شود، اما لوید در مطالعه دقیق خود از کتاب اخلاق و با شکافتن پوسته سخت هندسی کتاب و رسیدن به هسته نرم آن اثبات می‌کند گرچه برای اسپینوزا هم ما تا آن اندازه آزادیم که از عواطف رها هستیم، اما اسپینوزا در این درون مایه رواقی تغییر ایجاد می‌کند چون به باور او از طریق فهم خودِ انفعالات- و نه نفی آنهاست- که نفسِ خردمند به آزادی دست پیدا می‌کند. «نه با دوری کردن از انفعالات، بلکه با پذیرفتن ضرورت آنها و تلاش برای فهم کارکردهای آنهاست که ما فضیلتمند و آزاد می‌شویم».

اسپینوزا و کتاب اخلاق ترجمه دقیق اما نه چندان روانی دارد که شاید به دلیل چند دست بودن ترجمه است و از سوی دیگر مثل بسیاری از کتاب‌های ترجمه در حوزه علوم انسانی نیازمند ویرایش دقیق‌تری است. سوای اینها، به نظر من کتاب بسیار جذابی برای علاقمندان اسپینوزا و نظریه اخلاقی اوست و به سهم خودم از مترجمان آن به فارسی سپاسگزارم.

برای اطلاع بیشتر بنگرید به:

ژنویو لوید، 1396، اسپینوزا و کتاب اخلاق، ترجمه مجتبی درایتی و دیگران، نشر شب‌خیز.

نوشتن دیدگاه

زن و زنانگی در تاریخ اندیشه غرب- یونان باستان

این پست، نخستین فایل مربوط به بازخوانی زن و زنانگی در تاریخ اندیشه غرب است که در اصل، فایل فشردۀ پاورپوینت درسگفتارهاییست برای آشنایی دانشجویان مطالعات زنان با تاریخ اندیشۀ غرب و جایگاه زن و زنانگی در آن. این فایل‌ها را با اختلاف زمانی اندک و با این امید منتشر می‌کنم که شاید کمکی به دانشجویان و علاقمندان مطالعات زنان/فلسفه باشد و در عین حال اگر نگاه صاحب نظران را جلب کرد، به من در اصلاح و پربار کردن آن کمک کنند.

بخش اول، مروریست بر آغاز فلسفه از یونان باستان، فلاسفه پیشاسقراط، سقراط، ارسطو و افلاطون . نگاه آنان به زن را بررسی کرده و در نهایت اشاره‌ای داشته به نگاه فلاسفه فمینیست معاصر  نسبت به فیلسوفان یونان باستان.

فایل پی.دی.اف را از اینجا دانلود کنید

برای آشنایی اجمالی با گوشه ای از اندیشه های سقراط، افلاطون و ارسطو می توانید ویدئوهای چند دقیقه‌ای رادیو چهار بی.بی.سی درباره آنان را ببینید( زبان ویدئوها انگلیسی است و چون امکان افزوده شدن به فایل را نداشت، آنها را جدا کردم)

ihoosh_Eulucid_05

نوشتن دیدگاه