Archive for زندگی روزمره

چهاردهم اسفند؛ روز نوشتن از کار خانگی

 من هم شنیده‌ام که برخی زن‌ها می‌گویند کشیدن سیم ظرفشویی به کف سینک و برس کشیدن به جرم ایجاد شده کفِ حمام اعصابشان را آرام می‌کند؛ یا آشپزی کمک می‌کند ذهنشان استراحت کند؛ یا تمیز و درخشان بودن منزل احساس رضایت فراوانی برایشان ایجاد می‌کند؛ یا عاشق بسته‌بندی و جادادن اقلام خریداری شده در یخچال و کابینت هستند یا… برای من ولی کار خانه از همان اول فعالیتی دوست نداشتی بود (از این بابت شرمنده تمام تلاش‌ها و آموزش‌های مامانم هستم)…کار خانگی اجزای زیادی دارد، ولی حتی یک جزئش هم نیست که من دوست داشته باشم! از سینک ظرفشویی متنفرم و از گاز که مرتب کثیف و چرب می‌شود و از یخچال که هرچه تمیزش کنی به یک هفته نکشیده پر از لکه است. از بوی گوشت و پیاز خام به قدری بدم می‌‌آید که هر بار بسته‌بندی و چرخ کردن گوشت اشکم را درمی‌آورد و از اینکه دست و لباسهام بوی سیر و پیاز و غذا بگیرد عذاب می‌‌کشم و دلم می‌خواهد هر چه زودتر روحم، کالبد سیر و پیازی‌ام را ترک کند! شستن سرویس بهداشتی و حمام، جارو کردن، تی کشیدن کفِ خانه و گردگیری را با اکراه تمام انجام می‌‌دهم و شستن لباس‌ها و اتو کشیدنشان را هرچه بیشتر به تعویق می‌‌اندازم… اما مثل اغلب آدمها از بوی ادویه و غذای سرخ شده و خانه تمیز و میز با سلیقه چیده شده، گل، لباسهای تمیز و بو‌های خوب خوشم می‌آید، این آخری را خیلی دوست دارم، بارها پیش آمده توی خیابان، روی پل یا توی کوچه، عطرِ به جا مانده از یک آدمِ رفته چند ثانیه متوقفم کرده باشد به لبخند و خوبی احوال …

 غرض اینکه به نظرم خانه تکانی و حساسیت روی کیفیت انجام کارهای خانگی از روح خراش ترین روسوم فرهنگی ماست و لابد به خاطر همین هم هست که دقیقن روز تولد مرا «روز نوشتن از کار خانگی» نام نهاده‌اند! چرا آخه؟

***

 به یاد دارم یکبار در جمعی اشاره کوچکی کردم به بیزاری‌ام از کار خانگی و آقایی خیلی متعجب پرسید: «پس چرا ازدواج کردی!؟»

 و واقعیت هم همین است که ازدواج خیلی جدی و محکم، اما غیررسمی و غیرحقوقی و بدون هیچ حساب و کتابی تعهد مادام‌العمر  زن است به انجام کارهای خانگی. حتماً باید به این امر رسیدگی شود که چرا هر چه مردانه است اینطور حساب و کتاب و چفت و بست قانونی و حقوقی دارد ولی وقتی امری به زن و زنانگی ربط یافت هیچ چیزش حساب و کتاب ندارد. نه دستمزد دارد، نه ساعت کار، نه بیمه ، نه مرخصی و نه بازنشستگی.

 دوگانه زنانه/مردانه در جامعه با بسیار قدرتمند است. در فرهنگ ما تامین معیشت به طور قانونی و عرفی بر عهده مرد است و این کار روز به روز دشوارتر می‌‌شود و به موازاتش وظایف و مسئولیتهای زنان. حتمن همین‌طور است که زندگی‌های بسیار زیادی خارج از این استاندارد زنِ خانه‌دار/ مردِ شاغل وجود دارد، ولی همه چیز هول همین محور سامان یافته و بازساماندهی می‌شود و حداقل  به نظر می‌ رسد نه فقط این ساختار صلب تمایلی به تغییر ندارد که  زنان و نه مردان هم تمایلی به شکستن آن ندارند. حتی همین فشاری که برای بی نقص انجام شدن کار خانگی توسط یک زن، به عنوان معیاری برای سنجش زنیّت اش، وجود دارد بیشتر زنانه است تا مردانه…(مردها کمتر چشمشان روی لکه ها ثابت می ماند یا موقع کمک به میزبان برای ظرف شستن، طلب سیم ظرفشویی میکنند برای سابیدن سینک/ تحقیر زن میزبان.)

 پیش‌تر زیاد درباره کار خانگی نوشته‌ام اما سوالی که هربار به ذهنم می‌رسد این است که چرا حتی فعالان حقوق زنان ما که اصرار دارند «کار خانگی وظیفه زن نیست» یکبار اشاره نمی‌کنند وظیفه زن چیست؟ چرا اینقدر که تاکید دارند روی موضوعاتی مثل آزادی پوشش و کار خانگی (که اموراتی سنتاً زنان هستند) بر ضوابط و وظایف بدیلی که برای زن متصورند اشاره نمی‌کنند؟ در مقابل این‌ حقوقی که برای زن می‌خواهند چه تکالیفی برای او پیشنهاد دارند؟ چرا تمام تمرکزشان روی محرومیت‌هاست و هیچ اشاره‌ای به مسئولیت‌های یک زن در قبال خودش، هم‌جنسانِ تحت ستمِ جامعه‌اش، آیندۀ فرزندان کشورش و در نگاهی فراخ تر نسل بشر نمی‌کنند؟ چرا تلاش نمی‌کنند نگاه زنان را متوجه افقهای دورتر کنند و فقط به گیر و گرفتار بودنشان به سر و ظاهر خودشان/ درس و مدرسه بچه خودشان / خورد و خوراک شوهر و بچه‌های خودشان معترضند… فرض کنیم همه این‌ها برطرف شد. این خانم‌ها قرار است چه بکنند درحالیکه اگر دانشگاه رفته‌اند هم از ابتدایی ترین آموزش‌ها برای زندگی غیرخانگی بی‌بهره‌اند و هیچ وظیفه و مسئولیتی احساس نمی‌کنند و پیشروترین کاری که انجام می‌دهند دایرکردن خیریه و برگزاری جشنواره غذای خانگی برای کمک به فلان خیریه است. آنها که در بسیاری از فضاهای کاری با بی‌اخلاقی، حسادت، کینه‌توزی و آنچه اصطلاحاً خاله زنک بازی می‌نامند، مهر تاییدی می‌زنند بر انگاره‌های مردانه دربارۀ زنان!

 منظورم این است که متاسفانه جنبش فمینیستی در کشور ما تبدیل به یک رویکرد غُر-محور نسبت به زندگی شخصی و اجتماعی شده است که گرچه از شرایطش ناراضی است، کمتر به شرایط بدیلی که می‌تواند راضی اش کند می‌پردازد و اهمیت چندانی به بالابردن کیفیت اندیشه و اخلاق زنان نمی‌دهد…نمی‌شود شما در جامعه ایرانی زندگی کنی، طرفدار آزادی پوشش باشی و بگویی مشکلات و محرومیت‌ها و دردهای مردان سرزمین من، به من مربوط نیست. نمی‌شود از مزاحمت در محل کار و تحصیل بنالی ولی به آموزش و پرورش اهمیت ندهی، درموردش مطالعه نکنی و روی آن سرمایه‌گذاری عملی و نظری نداشته باشی. نمی‌شود از کار خانگی و زنانه بودن آن بنالی ولی از اشتغال زنان و نیاز آنها به اشتغال درآمد زا غافل باشی و وظیفه آنان در تامین معیشت را نادیده بگیری. زنان باید با سیاست، جامعه، کار و مسائلش درگیر باشند اگر توقع دارند سیاست، جامعه و بازارکار آنها را جدی بگیرد و به مسائلشان اهمیت بدهد.

مطالب مرتبط با کار خانگی

شوهران تنبل

روز مضاعف

آشپزخانه‍ای از آنِ خود

عطر زعفران و گلاب و دارچین و حلوا و طعم آش و حلیم و خرما

نوشتن دیدگاه

حلقه دربند

 

آن کس که ترا شناخت جان را چه کند   ***  فرزند و عیال و خانمان را چه کند

الف- همه ما داستان‌هایی درباره مردان دانشمند و عالم و زاهد و عارف شنیده و خوانده‌ایم. داستان‌هایی درباره اینکه چگونه زمانی‌که به کار علم یا عبادت مشغول می‌شدند، همه دنیای اطرافشان را فراموش می‌کرده‌اند چنانکه نه گذر زمان می‌فهمیده‌اند نه خبردار می‌شده‌اند اطرافشان چه می‌گذرد. چه شب‌های متوالی که غذا نخورده افطارشان به سحر متصل می‌شده و چه غذاهایی که می‌سوخته و جزغاله میشده و چه  شبها که ناغافل ظهر می‌شده و چه و چه…بزرگانی که برای رسیدن به کارو بار علمی/عبادی شان شب از روز و روز از شب و خویش از بیگانه و بیگانه از خویش باز نمی‌شناخته‌اند و قسعلیهذا

ب- نزدیک به دوسال است که ما «حلقه دربند» را تشکیل داده‌ایم. جمعی از دوستان فاضل که همگی فلسفه خوانده‌اند. بی اغراق از بهترین، پویاترین و پربارترین جمع‌هایی بوده که در آن حضور داشته‌ام. کتاب می‌خوانیم و بحث می‌کنیم و ترجمه جمعی. برنامه‌ها معمولن هفتگی یا دوهفته یکبار بوده است و وقفه طولانی نیفتاده بین برنامه هامان در این دوسال.

ج- مدتی پیش یکی از اساتید مهربان و بزرگوار فلسفه، که دفتر کاری مستقل دارند به ما اجازه دادند جلسات «حلقه دربند» را، که تا پیش از آن در منزل یکی از دوستانمان در محله دربند برگزار می‌شد به آنجا منتقل کنیم. دفتر کار استاد خیلی خوب و مجهز بود و باعث می‌شد از منزل آن دوست و مادر مهربان و مهمان نوازش رفع زحمت کنیم.

اوایل همه چیز خوب پیش می‌رفت. یعنی ما خیال می‌کردیم که خیلی خوب است تا  اینکه استاد شروع کرد تذکر دادن به ما. مثلن درباره اینکه «چرا همه ما سروقت حاضر نمی‌شویم؟»؛ «چرا برخی جلسات کنسل می‌شود؟»؛ «چرا گاهی مدت زمان جلسات زیادی کوتاه یا زیادی بلند می‌شوند؟» …آشکارا حرص می‌خورد از دست ما. در این حیص و بیص با تغییر ترم تحصیلی و تغییر ساعت‌های کلاس و کار بچه‌ها، گاه مجبور می‌شدیم روز و ساعت برخی جلسات را تغییر دهیم و خب همه این بی نظمی‌ها باعث شد استاد از دست ما کلافه شود و دیگر تلفن‌هایمان را هم جواب ندهد!

د- سه نفر از اعضای حلقه دربند شاغلند، چهار تاشان دانشجوی دکتری/فوق لیسانس؛ در مدت این دوسال، دوتا از بچه های حلقه دربند ازدواج کرده‌ و متاهل شده‌اند، دوتا هم از قبل متاهل بوده‌اند، یکنفر فرزند خردسال دارد و…دامنه جغرافیایی خانه اعضا از دربند تا آزادی کش آمده است… شاید بگویید:«خب باشد!» ولی من باید اضافه کنم «همه» اعضای حلقه دربند خانم هستند! چهارتا خانم متاهل که هم کار داخل منزل و هم کار بیرون از منزل برعهده شان است به علاوه اینکه یکیشان مادر هم هست در کنار چهارتا خانم دانشجو که دوتا از آنها هم شاغلند…احتمالن اگر شما هم شاغل و متاهل و مادر باشید بهتر درک خواهید کرد که چرا جلسات حلقه دربند نمی‌توانست نظم و دیسیپلین مورد انتظار دکتر را برآورده کند.

ه- وظایف همسری و مادری، ساعات کاری مشخص و ساعات محدودی که یک خانم می‌تواند راحت در شهر تردد کند، مهمانی‌ها و مسافرت‌های خانوادگی گاه و بیگاه، مراسمجات عقد و عروسی، خواهر/مادر/پدر/همسر/کودک بیمار که مسئولیتشان مستقیمن متوجه زن است…شام…خانه…شب

ما باید همه اینها را در نظر می‌گرفتیم و جلسات را تا حد امکان منعطف قرار می‌دادیم، هرچند که گاهی برای همه مان آزار دهنده هم می بود ولی اراده راسخی وجود داشت برای باقیماندن جمع. نه اینکه بخواهم بی نظمی را توجیه کنم – که حقیقتن اینطور نبود و قوانین و سختگیری‌هایی هم داریم- ولی نافهمی نسبت به «شرایط انسانی» از آن توجیه ناپذیرتر است. مسلمن زنی که مهمان دارد یا همسر/کودک/والدین بیمار در خانه دارد، به راحتی مردی در این وضعیت، نمی‌تواند همه چیز را به امان خدا(دیگری) رها کند و برود پی جلسه فلسفی‌اش درباره اخلاق / تاریخ / فرهنگ/ انسانیت!

در دنیای زنانه، بی‌خیالی یا بی‌اعتنایی به این چیزها ارزش نیست و خیال نمی‌کنم که اساسن باید باشد…فقط نمیدانم چطور باید اینها را برای آقای دکتر و امثال ایشان که به دیوار اتاق کارشان به خط خوش نوشته‌اند«آن کس که تو را شناخت…» شرح دهم…

نوشتن دیدگاه

شوهران تنبل*

–          چرا مردان در کار خانگی مشارکت نمی‌کنند؟

 +  چون بلد نیستند.

 –          چرا بلد نیستند؟ چرا یاد نمی‌گیرند؟

 + چون به طور سنتی  کار خانه وظیفه زن و کار بیرون وظیفه مرد است و از کودکی به این منظور آموزش ندیده‌اند.

 –      آیا مردانِ زنانی که بیرون کار می‌کنند (یادگرفته اند بیرون کار کنند) به آنان کمک می‌کنند؟

 + معمولن خیر، چون «مسئولیت» تأمین هزینه های خانواده بر عهده آنان است و به همین اعتبار «مسئولیت » رتق و فتق مسائل داخل خانه به عهده زنان است.

 –          آیا مردان زنانی که در تأمین هزینه های منزل به مردشان کمک می‌کنند، در منزل به زنشان کمک می‌کنند؟

 + معمولن خیر، چون حتی اگر شان و وقتشان را اجلّ از این مسائل ندانند، بلد نیستند…

 الف- یکی از رایج‌ترین بحث‌ها در جمعهای زنانه (جوان ترها) صحبت از مشارکت بسیار پایین مردان در امور منزل است. بالغ بر هشتاد درصد زنانی که می‌شناسم از مردانشان در این زمینه شکایت دارند. برخی به زبان می‌آورند و برخی که اصرار فراوانی بر حفظ حرمت همسرشان پیش سایرین دارند از لابه لای حرفهایشان پیداست.

 اما چیز دیگری هم مشخص است و آن اینکه در بسیاری از موارد خود زنان به مردهایشان اجازه مشارکت نمی‌دهند. «چون برای درست کردن یک غذای معمولی هرچه ظرف در آشپزخانه هست را کثیف می‌کند» یا «ظرف‌ها را پر از چربی و لکه می‌شوید» یا «خیال می‌کند وقتی تمیز کردن جایی برعهده‌اش گذاشته می‌شود به معنای آن است که وسایل آن را به جای دیگری برده و رها کند» یا «لباس‌ها را مچاله پهن می‌کنند» یا «گوشت و سبزی‌ها را بدون صاف کردن پاکت فریز می‌کند» یا «سرسری جارو و گردگیری می‌کند» و…این روایت مکرر در حرف‌های همه‌شان هست که مردها نه تنها کمکی نمی‌کنند که کار آنها را دوبرابر کرده، توهم کمک و مشارکت برشان می‌دارد و منت دردسرهای ایجاد شده را می‌گذارند…

ب- می‌گویند نق نباید زد، تشویق باید کرد، اعتماد به نفس باید داد، تشکر باید کرد، خسته نباید شد، دست نباید کشید… و نباید پرسید چرا؟ به نظر می‌رسد واقعن چاره دیگری هم نیست. سی/ سی‌وچند سال اینطور بزرگ شده‌اند که مثل پروانه گردشان گشته‌اند و نگذاشته‌اند بفهمند لباسهایشان کی کثیف و کی شسته و کی اتو کشیده می‌شود. سی/سی‌وچند سال در تمام مهمانی‌ها فقط نشسته‌اند و حرفهای مهم زده‌اند یا بازی کرده‌اند و حتی نفهمیده‌اند بشقاب زیر دستشان کی خالی می‌شود. خانه چطور تمیز می‌شود. غذا چطور پخته می‌شود. چه کسی می‌خرد. چه کسی می‌شوید و بسته بندی می‌کند و جا می‌دهد. چه کسی چمدان‌های سفر را می‌بندد. چه کسی باز می‌کند و جا می‌دهد…و این انگشت اتهام را بیشتر از همه به سوی مادرانِ فداکار نمونه‌ی گم در هاله‌ی تقدس می‌کند. زنان ساکت و بی ادعایی که برنامه‌های بی‌مایه ی خانوادگی تلویزیون ما ستایششان می‌کنند و از آنها که تمام مدت خیره به زمین دارند خجالت می‌کشند تقدیر می‌کنند.

ج- جالب اینکه بسیاری از مادران امروز، همان مبارزانِ معترضی که از دست مادرانشان و پدرانشان و برادرانشان و شوهرانشان و مادرشوهرهایشان و برنامه های تلویزیونی و مجری خبیث برنامه زنده باد زندگی حرص خورده‌اند، تنها کاری که برای مقابله انجام می‌دهند این است که دخترهاشان را هم مثل پسرهایشان بارآورده اند. کور نسبت به زحمات دیگران، قدرناشناس، تنبل، بی مسئولیت، طلبکار، دست و پا چلفتی و … که به قول سعیده :«در مواجهه با هر مسئله‌ای فورن صورت مسئله را پاک می‌کنیم»

* نام یک کتاب است؛ شوهر تنبل : چگونه مردان را تشویق کنیم تا در خانه داری و مراقبت از فرزندان کمک کنند، نویسنده:جوشوا اکلمان، مترجم:مهدی قراچه داغی

مرتبط

 از مادری تا مادرشوهری

 هیولاهای نازنین

 آشپزخانه ای از آن خود

 روز مضاعف

نوشتن دیدگاه

خواهر اوشین؛ حکایت زنی که داشت می‌مرد

سریال «سالهای دور از خانه» را به یاد دارید؟ برای من خاطرات محوی باقی مانده مثل عکس اوشین روی جورابی که کلاس اول دبستان پوشیدم. تکرار سریال را ندیده ام اما یک صحنه از آن را به یاد دارم. آنجا که خواهر اوشین داشت می‌مرد، صحنه بسیار تاثر برانگیزی بود که حتی پدر اوشین را هم منقلب کرد. اشتباه نکنم بعد از تولد نوزادش بود. پرسید»دختر است یا پسر؟» گفتند :»پسر». خوشحال شد و گفت که خوشحال است که بچه پسر است چون مثل خودش نمی‌شود که نصیبی جز بدبختی و رنج نداشت.

الف- من هربار مادری را می‌بینم که از اینکه فرزندش پسر است ابراز خوشحالی می‌کند، یا خانم متاهلی که دلش پسر می‌خواهد یا از اینکه دختر ندارد ابراز شعف می‌کند یا خانم‌های مجردی که وقتی درباره زندگی آینده شان حرف می‌زنند می‌گویند هرگز نمی‌خواهند دختری داشته باشند(اگر نگویند مادام که در این کشور زندگی میکنند حاضر به بچه دار شدن نیستند) به یاد خواهر اوشین می افتم. آنها هم از استدلال او استفاده می‌کنند: «دختر بشود که مثل خودم بدبختی بکشد»…»دختر بشود که همه اش تو سری بخورد»؛ «دختر بشود که از اول تا آخر یک آقا بالاسر بهش بگوید چه بخور و چه بپوش و کجا برو و…»/ «دختر بشود که به اسم اعتبار و ناموس و حیثیت، محدود شود و حسرت چیزهایی را بکشد که حق طبیعی اش است»/ «دختر بشود که من بمانم و حوضم! ندارنم چه بکنم، با جامعه چه کنم؟ با تنها ماندن در تربیتش…»

ب- فرقی نمی‌کند تحصیلاتشان زیاد یا کم یا متوسط باشد و باز فرقی نمی‌کند شرایط مالی شان چطور باشد یا وضعیت مذهبی، در بهترین حالت، ورای احساسات و زاری و ندبه برای زن و زنانگی، اینطور به نظر می رسد که مادرهای معترض، احساس می‌کنند دربرابر همه دنیا تنها هستند، در برابر پدرها، در برابر جامعه و ابتلائاتش، دربرابر احکام ناعادلانه به اسم دین، در برابر حاکمیت و جامعه مطلوب و سالمش، دربرابر خلقت و اقسام دردهایش، دربرابر اسباب بازیهای صورتی، دربرابر ماهواره، دربرابر مد و زیبایی… مردها بیشتر دوست دارند که دختر داشته باشند. لابد چون درکی از این همه درد ندارند و این یکی را هم به جهت خودخواهی دل خودشان میخواهند…

ج- نهایت این که حکایت خواهر اوشین حکایت زنی است که داشت می‌مرد! من زنده‌ام و اتفاقن خیلی معترضم اما به اندازه بچه خودم هم نمیخواهم برای تغییر تلاش کنم!

 

مطالب مرتبط

آنچه سخت است استوار است

 

 

نوشتن دیدگاه

ازدواج سفید؛ تله‌ای برای دختران تحصیل کرده!

مدتی است از اینطرف و آن طرف اسم «ازدواج سفید» را زیاد‌تر می‌شنویم. ازدواجی که بر اساس آن هر اتفاقی که میان دونفر افتاده باشد شناسنامه‌هایشان سفید باقی مانده است. رسانه‌های رسمی از آن با عنوان فاجعه و رسانه‌های غیر رسمی به عنوان یک فرصت یاد می‌کنند. این شماره مجله زنان امروز هم پرونده‌ای در بررسی این پدیده منتشر کرده است.

الف– چند نکته مشترک درباره ازدواج سفید وجود دارد، یکی اینکه هیچ کس اطلاع دقیق که نه، حتی تقریبی هم درباره تعداد افرادی که به این شیوه زندگی می‌کنند ندارد. اغلب ما چیزهایی شنیده‌ایم یا ندرتن دیده‌ایم. دوم اینکه نوعی هیجان زدگی در مواجهه با آن دیده می‌شود. چه موافقان و چه مخالفان، بدون اینکه اطلاع دقیقی از کم و کیف این سبک زندگی داشته باشند  با حرارت زیاد درباره آن اظهار نظر می‌کنند. سوم اینکه آنچنان که من دیده‌ام در اغلب نوشته‌ها چنین القا می‌شود که در این سبک زندگی استقلال و عزت نفس زنان بیشتر است. مثلن در یکی از این مصاحبه‌ها در سایتی، دخترک دانشجویی با اشاره به اینکه کرایه خانه و عمده مخارج به عهده اوست بالیده بود که اگر نخواهمش او را از خانه بیرون می‌کنم و کس دیگری را جایگزین می‌کنم چون اختیارم دست خودم است! این باور به برابری را حتی در نوع تصاویری که «زنان امروز» برای گزارش خود انتخاب کرده هم می‌توان دید.

ب– عمر شیوع این پدیده-اگر فرض را بر این بگذاریم که اساسن شیوعی دارد- کوتاه است و اتکا به اظهار نظرهای افرادی که با آن درگیر هستند نمی‌تواند مناط اعتبار موفقیت یا عدم موفقیت آن باشد، خاصه که تا آنجا که من دیده‌ام این نوع ازدواج بیشتر در میان نو-جوانان کم بضاعت در آرزوی ازدواج یا زنان/مردان مطلقهٔ خسته از دوندگی در دادگاه و بازخواست از جانب خانواده‌ها و دوستان و آشنایان رایج است.

 آن‌ها که درگیر چنین رابطه‌ای هستند احتمالن از آن بد نمی‌گویند ولی آن‌ها که چنین تجربه‌ای را از سر گذرانده‌اند یا کسانی را می‌شناسند که چنین تجربیاتی دارند چه؟ جالب اینجاست که جامعه‌شناسان و متخصصان هم این بار در کنار دلواپسان اجتماعی این پدیده را مثبت ارزیابی نمی‌کنند، خاصه برای زنان.

ج– ظاهرن هیچ کس جز گزارشگران هیجان زده مجلات و خبرگزاریهای مجازی دید خوبی به این پدیده ندارند و نه تنها آن را عاملی برای بهبود وضعیت زنان و دختران و عدم وابستگی آن‌ها نمی‌دانند که اتفاقن به قول دکتر معیدفر با ذهنیت موجود ورود به این نوع ارتباط یک ریسک بزرگ برای افراد است و «در شرایط فعلی ما، دختران تاوان خیلی خیلی سنگینی خواهند پرداخت» او اشاره می‌کند «رفتن به سمت این ازدواج‌ها تبعیض را کاهش نمی‌دهد بلکه تبعیض به شکل دیگری ادامه می‌یابد… می‌دانیم که به‌‌ همان اندازه که نگرشهای زنان تغییر کرده نگرشهای مردان تغییر نکرده است. دلیلش هم این است که مرد‌ها تا به حال جنس بر‌تر بوده‌اند و دلیلی هم ندارد بخواهند این امتیاز را از دست بدهند…»

د– اغلب مصاحبه شونده ها- آنقدر که من دیده‌ام زن هستند، شاید به این دلیل که به قول یکی‌شان «من هیچ وقت باور نمی‌کنم که مردها عاشقانه این زندگی را انتخاب کنند»، اما زنان امروز دو گفتگو با زنانی که این دست تجربه را از سرگذرانده‌اند انجام داده، هر دو با تلخی فراوان از آن یاد می‌کنند: «… چطور به ما که رسید آسمان تپید و ازدواج شد یک چیز از مدافتاده؟ مردهایی که از این حرف‌ها می‌زنند وجودش را ندارند که مسئولیت قبول کنند! ضعیف هستند! و جالب این است که همین ضعف را با ژستهای روشنفکری تبدیل کرده‌اند به چماق و توی سر ما می‌زنند! دخترهای تحصیلکرده ما هم این حرف‌ها را قبول می‌کنند! تحصیلات دارین، در جامعه داریم کار می‌کنیم، موقعیت اجتماعی خوب داریم، مستقلیم و باز مرد‌ها دارند از ما سواستفاده می‌کنند، نمونه‌اش خود من! همین آدم‌ها که برای ما پز روشنفکری و مدرن بودن می‌دهند اگر پای خواهر خودشان وسط باشد غوغا به پا می‌کنند… ما‌ها باید بیاییم تجربه‌هایمان را بگوییم که دختر‌ها گوشی دستشان باشد. مخصوصاً دخترهای جوان‌تر که دارند رقابت می‌کنند سر اینکه امروزی‌تر به نظر بیایند…» شاید بگویید همانطور که حرفهای آدمهای درگیر چندان معتبر نیست شکست خورده ها هم نمیتوانند ملاک داوری قرار گیرند اما من هم به عنوان کسی که مختصر آشنایی با فضاهای روشنفکری ایران دارم امیدوارم «دخترهای جوان‌تر که دارند رقابت می‌کنند سر اینکه امروزی‌تر به نظر بیایند» گوشی دستشان باشد که هیچ گربه‌ای برای رضای خدا موش نمی‌گیرد و نباید از چاله به چاه افتاد حتی اگر تهش سفید باشد. هر اتفاقی که بیفتد نه قانونی وجود دارد که از آنها حمایت کند و نه خانواده‌ای که به آن پناه ببرند.

ه-شاید واپسگرایانه به نظر برسد ولی شخصن اصلن دید خوبی به ترویج این سبک زندگی آنهم ذیل دروغی به نام استقلال طرف مونث ماجرا ندارم. اغلب هم نسلان ما به تجربه دریافته‌ایم که در پس عمده تحقیرهای روشنفکرانه‌ای که دختران را برای درخواست ارتباط در چارچوب ازدواج مسخره می‌کنند و با انواع آسمان ریسمان بافتنهای به ظاهر ترقی خواه آنان را به ارتباط آزاد از قواعد اجتماعی دعوت می‌کنند ( که استدلهای فاسدشان از دو سه سرفصل تجاوز نمی‌کند) نوعی اغوا، راحت طلبی، فرار از مسئولیت، ترس از درگیر شدن با زندگی واقعی و واقعیات زندگی نهفته است که به قول دوستی «حتی جرج کلونی هم با دختری که دوستش داشت ازدواج کرد!»

برای مطالعه بیشتر

زنان امروز، سال اول، شماره ۵، مهر ۱۳۹۳

یادداشت مرتضی مردی‌ها در حاشیه بحث ازدواج سفید

مطالب بیشتر

اخلاق ارتباط جنسی

گور‌های خری

درباره عشق اروتیک

نیکبختی VI:بودن با

نوشتن دیدگاه

لذت چشم درآوردن!

آقا معلم جغرافی دبیرستان ما می‌گفت از قدیم مرد‌ها را به زن گرفتن از اقلیم‌های جغرافیایی خشک توصیه می‌کرده‌اند. مثلن می‌گفته‌اند زن از مناطق کویری چون یزد و اصفهان بگیرید که زن‌هاشان خانه نشین و رام هستند و برای گرفتن پول یک جفت دمپایی هم به شما وابسته‌اند. خانه که بیایی خود و خانه را آراسته‌اند و بوی قرمه سبزیشان کوچه را برداشته تا شب توی رختخواب از تو تقاضایی بکنند. در مقابل زن شمالی اینطور نیست. یک چیزی توی باغچه می‌کارد و به لطف هوای خوب زود برداشت می‌کند، ترشی درست می‌کند و می‌فروشد، دوتا مرغ نگاه می‌دارد در حیاط خانه‌اش و تخمشان را می‌فروشد، آنجا کسب و کار محلی و بازارهای محلی روبراه است و زن‌ها منت مرد را نمی‌کشند …

در مقام مقایسه عمده جماعت نسوان فقیر‌تر از رجال هستند و عمدتن منابع درآمد محدودی (غیر از پدر و همسر) دارند یا اصلن ندارند. در جامعه ما این تفاوت اقتصادی پر رنگ‌تر هم هست. کار خانه وظیفه تلقی می‌شود و درآمدی ندارد و روابط اقتصادی میان زوجهای مدلهای مختلفی دارد که در هر شرایطی برای زن فرودستانه است. در دوستانه‌ترین حالت مرد‌ها شماره کارت همسرشان را دارند و ماه به ماه پولی به جسابش واریز می‌کنند و یا اینکه برای مقدار اندکی پول زن‌ها باید از همسرشان به انحای مختلف (دلبری، التماس، دعوا، قهر و…) قدری پول بگیرند یا اصلن نگیرند و همسرشان بگوید «هر وقت چیزی لازم داشتی بگو خودم می‌گیرم» یا «چقدر خرج می‌تراشی» یا…

باز در مقام مقایسه زن‌ها پرخرج‌تر از مرد‌ها هستند. عمده مخارجشان هم صرف پوشاک و زیبایی و آرایش می‌شود. مرد‌ها با یک جفت کفش رسمی و کت و شلوار در هر گونه مراسم رسمی اعم از جلسات اداری، عروسی و عزا شرکت می‌کنند و عمدتن به بیش از یک دئودورانت، افترشیو، کرم مرطوب کنند و ضد آفتاب نیاز ندارند. اما زن‌ها برای هر کاری یک دست لباس می‌خواهند و یک نوع آرایش. اداره اگر بروند، خرید اگر بروند، گردش اگر بروند، مهمانی اگر عصرگاهی باشد یا جشن نامزدی یا عروسی و بعد باز اگر از بستگان نزدیک یا دور صاحب مجلس باشند و باز اگر خدای ناکرده صاحب مجلس باشند…

فقط نگاه کنید به بازار دزدی بزرگ و پر رونقی که حول و حوش مجلس عروسی با بهانه «مهم‌ترین شب زندگی» برپاست. از لباس و کیف و کفش و دسته گل و ماشین و تالار و… لباس عروسی که اگر خامش را بخواهید از دوزندگی‌ها، ۱۵۰ هزار تومان بیشتر قیمت ندارد تا به دست مشتری برسد چنان قیمت نجومی پیدا می‌کند که اگر طلا دوز هم باشد باز به این قیمت نیست. بعد هم تحت عنوان پوش اول کرایه می‌رود با تفاوت قیمت صدهزار تومانی، خدا می‌داند چندبار پوش اول بشود و بعد هم بنا به ادعای آگاهان از قسمتهای مختلف لباس‌ها برای درست کردن لباسهای پوش اول دیگر استفاده می‌شود و… همینطور است درباره لباسهای مجلسی که یکی دو مهمانی بیشتر دوام نمی‌آورند و در مزاکر خرید کاملن معمولی با قیمتهای بسیار زیاد خریداری می‌شوند و بعد هم به کناری می‌افتند. خرج لوازم و خدمات آرایشی/پیرایشی هم که گفتن ندارد…

بخش زیادی از وضعیت فرودست موجودات پر خرج، لوکس و بدبختی که ما زن‌ها هستیم از همین ریشه آب می‌خورد. جایی خواندم که نوشته بود «برای پولدار شدن کافیست استاندارد زیبایی جدیدی برای زن‌ها تعریف کنید و بعد با ارائه آن پول پارو کنید». اغلب زن‌ها مثل من اطلاعات کافی درباره هزینه‌ها ندارند و جماعت زیادی از آن‌ها، بد‌تر از من، دنبال چشم درآوردن/ به چشم آمدن هستند: بهترین طعمه‌ها برای بازاری بی‌‌‌نهایت پیچیده و مجهز به انواع سلاحهای ارزش-ساز مادی و روانی. جالب اینکه وضعیت معیشتی بد مردم نه تنها تغییری در این وضعیت نداده که اوضاع را بد‌تر کرده است.

چه می‌شود کرد؟ قدرت غرغرهای ما به اندازه تغییر زندگی خودمان هم نیست چه برسد تغییر ارزشهای جامعه. من جدن خیال می‌کنم بخشی از فعالیتهای فمینیستی باید متوجه این حوزه‌ها بشود و فقط حول زندگی قربانیان بالفعل نچرخد و قربانیان بالقوه این نظام ارزشی را دریابد، کارآفرینی برای زنان سرپرست خانوار عالیست ولی بی‌تفاوتی به زنان طبقه متوسط دارد وجه انسانی شخصیت آن‌ها را تلف می‌کند. کاش بشود کارهایی با مخاطب عام کرد با اهداف اندیشیده. شبیه کارهایی که مبلغان مذهبی به فراخور جامعه مخاطبانشان انجام می‌داده‌اند. باید با بدنه جامعه رو به اضمحلال زنان طبقه متوسط ارتباط گرفت. مثلن یکی از دوستان من که بعد از چرخیدن در بازار لباسهای مجلسی سرش سوت کشیده بود به من می‌گفت خواهرش قصد ازدواج دارد و از مراسم بله برون تا عروسی چندین مراسم در پیش است که برای هر کدام لباس جدیدی لازم است و صرف نظر از طبقه اجتماعی/اقتصادی او و صرف نظر از اینکه برایش اصلن مهم نیست باکلاس باشد، باید کلی پول دور بریزد که باهاش میشود کلی کار هیجان انگیز کرد. اغلب پول‌ها به معنای واقعی کلمه «دور ریخته می‌شوند» و ظاهرن هرچه بیشتر دور بریزی باکلاستر هم هستی… دوستم می‌گفت چه می‌شود اگر وبسایتی برای کرایه لباس مجلسی درست کنیم. این لباس‌ها بیشتر از سه چهار بار پوشیده نمی‌شوند و زن‌ها هم به دلایل طبیعی و غیر طبیعی مدام در حال سایز عوض کردن هستند. ملت بیایند یک نام کاربری درست کنند، موجودی کمدشان را بگذارند روی سایت یا لباس عروسی/نامزدی اگر دارند، با هزینه‌ای اندک کرایه بدهند به یک آدم دیگر. چه بهتر اگر غیرانتفاعی باشد و دریافت کننده فقط پول پیک و خشکشویی را بدهد. حتی اگر غیرانتفاعی هم نباشد باز شبکه همبستگی خوبی برای تبادل لباس و خیلی چیزهای دیگر فراهم می‌کند.

خیلی چیز‌ها به نظرم می‌رسد برای بیرون آمدن از این چاه ویل؛ ولی واقعن میزان عملی بودنش را نمی‌دانم، مهمترین چیز جلب اعتماد و رضایت مخاطبان است. جریانی باید باشد، شبیه «سطل آب یخ» یا کانون توجهی مثل «بچه پولدارهای تهران» تا به زن‌ها تلنگر بزند. نظام ارزشی موجود را به چالش بکشد. من گرایش چپ ندارم ولی باید کاری کرد در مقابل حمله و حشیانه سرمایه داری به انسانیت ما. منابع کسب درآمد و راههای پس انداز یادگرفت و یاد داد تا زن‌ها صرفه جویی کنند و از محل آن صرفه جویی مثلن سفر برویم و به جای لذت چشم درآوردن لذت کشف را تجربه کنیم.

مطالب مرتبط

پول

Comments (1)

حکمت عملی: درس‌هایی که از خریدکردن آموختم!

خرید کردن از نظر من یکی از دشوار‌ترین کارهای دنیاست. هند که بودم، یکسال طول کشید تا نحوه خرید کردن را یاد بگیرم و باور کنم چقدر راحت می‌شود جنس چهارصد روپیه‌ای را به مبلع صدوپنجاه روپیه خرید یا حتی با پذیرفتن ریسک بیشتر تا صدروپیه آن را کاهش داد و بعد هم متوجه شد که همان‌قدر هم نمی‌ارزیده است!

چند هفته به طور مداوم درگیر خرید جهیزیه بودیم و متاسفانه اینبار یکسال فرصت نداشتم تا راه و رسم خرید کردن در مملکت خودم را بیاموزم. همراه با همراه همیشگی، یعنی جک قهرمان، گاهی با پدر و مادر  و یکی از برادرهام و گاه به راهنمایی یکی از دخترخاله‌ها برای خرید به این سو و آنسوی شهر می‌رفتیم… چند هفته همچون چند سال گذشت! شاید بخشی‌اش به این بازگردد که خرید برای من مثل تفریح نیست ولی یک بخش دیگرش به جهت حس سردرگمی و گاه فریب‌خوردگی هم بوده که بعدن دچارش شدم…

اما درس‌های ساده‌ای  یادگرفتم که با خودم عهد کرده بودم در اولین فرصت، برای آدمهای مثل خودم، بنویسمشان!

–              درس اول : عدم اعتماد! همه چیز ساخت چین است… جنس افتضاح را می‌گویند چینی، جنس چینی بی‌کیفیت را می‌گویند ایرانی! جنس چینی متوسط را می‌گویند ترک! جنس چینی با کیفیت را به ژاپن یا اروپا مریوط می‌کنند… از روکش مبل و پارچه پرده گرفته تا انواع مارکهای تلویزیون از مارکهای نا‌شناخته تا سامسونگ و سونی و فیلیپس.

–              اغلب فروشنده‌ها مشاوران صادقی نیستند، شرط عقل است که به آن‌ها اعتماد نکنید، اصلن از هرچه بیشتر تعریف کردند بیشتر به آن شک کنید و هرچه توصیه کردند عکسش عمل کنید! به خصوص اگر بگویند: «برای خونه خودم بردم و چندساله چقدر راضی‌ان… «

–              حتمن از سفارش‌هایتان عکس بگیرید، از میز و مبل و رنگ پارچه‌هایی که سفارش داده‌اید. مدل صندلی‌ها و رنگ پرده‌ها… به فروشنده این حس را بدهید که آدم بسیار دقیق و سختگیر و تا حدی واردی هستید. مثل این خانم‌های بد‌تر از من نباشید که می‌روند توی فروشگاه و از روی آلبوم چیزی را انتخاب می‌کنند و سر قیمت چانه نمی‌زنند و خود را دست و پا چلفتی‌تر از آنچه هستند نشان می‌دهند تا کلاس داشته باشد… باور کنید دیده‌ام فروشنده‌ها چطور مسخره‌شان می‌کنند و قند توی دلشان آب می‌شود از یافتن چنین مشتریهایی. حتمن، حتمن، حتمن، روی تاریخ تحویل جنسها، هزینه تحویل و کارگرها به توافق برسید. من آنقدر بدقولی دیده‌ام که اگر خدای ناکرده یکبار دیگر سرو کارم به بازار افتاد، حتمن شرط میکنم اگر سرتاریخ تحویل ندهند جنس را مرجوع کنم!

–              همچنان به برندهای معروف اعتماد کنید و دنبال جنس خوشنام و با کیفیت باشید. برای انتخاب بین آن‌ها نه با فروشنده که با مصرف کنندگانشان مشورت کنید. به اینترنت اکتفا نکنید، از خاله‌ای، عمه‌ای، خواهری، زن برادری (هر زنی جز همسر آقای فروشنده)، کسی که از آن مارک جاروبرقی، یخچال، اجاق گار، ماشین لباسشویی، غذاساز و… استفاده کرده باشد و از کارش راضی/ ناراضی است، بپرسید.

–              درس دوم: مادر‌هایتان را به جهت اینکه از بچگی، برخی اجناس خوب و با کیفیت را برای امروز شما خریده‌اند یا می‌خرند و در زیرزمینی، انباری، جایی، جمع می‌کنند، مسخره نکنید… با اینکه دنیا درحال پیشرفت است و تکنولوژی جهان را ترکانیده، بهترین جنسهای بازار به پای دستچین شده‌های مادرها که با دقت و وسواس، بنا به تجربه خوب خودشان یا توصیه دیگران، جمع و نگهداری شده‌اند، نمی‌رسد. قدر بدانید.

–              درس سوم: در شهر تهران جاهایی هست که معروفند به اینکه مثلن مرکز فروش فلان چیزند. بازار ظرف، بازار پرده، بازار مبل، بازار لوستر و چراغ… خیلی به این بازار‌ها اعتماد نکنید! اگر فرصت و فراغت داشته باشید برای دیدن تنوع اجناس به آنها سر بزنید ولی اکتفا نکنید. مورد داشته‌ایم سرویس ظرفی در بازارشوش، سیصدهزارتومان گران‌تر از‌‌ همان سرویس ظرف در فروشگاه شهروند بوده است. یا مثلن سرویس چایخوری در بازار سی چهل تومان گران‌تر از نمایندگی فروش‌‌ همان ظروف در میرداماد فروخته می‌شده است. یا مثلن بیخود از ولیعصر نکوبید بروید مولوی به هوای اینکه پرده‌ها ارزان‌تر و متنوع‌تر هستند. به تجربه من، جاهایی که مشهور شده‌اند به اینکه بورس فروش نوع خاصی از محصول هستند (و از هر کس سراغ بگیرید آنجا را به شما آدرس می‌دهد) مثلن برای ظرف یا پرده یا مبل، تبدیل به بازارهای بزرگ کلاه‌برداری شده‌اند! گران‌تر اگر نباشند، الزامن ارزان‌تر از بقیه جا‌ها نیستند! (به نظرم حتی اخلاقن موظفیم به روی فروشنده‌ها بیاوریم که اسم و وجه بازار و بازاری لکه دار شده است! خدا را چه دیدید، شاید تکانی خوردند)

–              درس چهارم: به قول عزیزی، «اطلاعات! اطلاعات! اطلاعات!» از پرسیدن نترسید. سعی کنید با پرس و جو قیمت واقعی اجناس، یا حدود آن را به دست آورید. موقع فاکتور کردن هزینه‌ها، خاصه درمورد چیزهایی مثل پرده و مبل، روی هزینه‌ها دقت کنید و چانه بزنید و خودتان دوباره حساب کنید. خجالت نکشید، نترسید، گرچه بازار جای ترسناکی است.

–              درس آخر: دقت و احتیاط کنید خنزپنزر اضافی نخرید! هم که خانه‌ها تنگ است و هم عمر کوتاه!

موفق باشید.

 مطالب مرتبط

درباره اعتماد!

Comments (2)

Older Posts »