Archive for زندگی روزمره

تو می‌ترکی یا من؟

از جمله رخ‌دادهای مشکل‌گشا در داستان‌های بچگی ما یکی هم این بود که دخترِ ماجرا، چنان به تنگ می‌آمد که از جادوگر شهر، عروسک سنگ صبوری می‌خرید و صبر می‌کرد تا تاریکی و خلوتِ شب. بعد می‌نشست رو به‌روی عروسک و همه دردهاش را بهش می‌گفت و آخر سر تکرار می‌کرد «عروسک سنگ صبور، تو صبور و من صبور، حالا تو می‌ترکی یا من بترکم؟»، در همین لحظه شاهزاده رویاها که از پشت پرده‌ای، دیواری، جایی همه حقایق را فهمیده بود، می‌پرید بیرون و دختر را محکم در آغوش می‌گرفت تا عروسک از غصه بترکد و پایان خوش ماجرا.

***‌
در یوتیوب چرخ می‌زدم. خیلی خیلی اتفاقی به گفت‌وگوی زنی با دکتر هولاکویی برخوردم درباره غم و اندوهش. شبیه وضعیت من بود و نبود و به درد خورد و نخورد، ولی این عادت را در من ایجاد کرد که گاه و بیگاه به مشاوره‌های رادیویی هولاکویی (که پیشتر نامش را از مادرم و روش‌های تربیت کودکش شنیده بودم) گوش کنم. هولاکویی دکتری جامعه شناسی دارد و روانشناسی و اقتصاد هم خوانده و مجموع اینها در کنار ذکاوت و تجربه زیاد شنیدن مشاوره‌هایش را جذاب می‌کند. رک‌گویی‌، دعوت به داشتن عزت نفس، عقلانیت، انصاف و واقع بینی در گفتارش تاثیرگذار و متنبه‌کننده است و البته از آن جالب‌تر شنیدن روایت‌های دست اول آدم‌ها درباره زندگی و مشکلاتشان است. قصه‌های منحصر به فردشان درباره ماجراها، بالا و پایین‌هایی که از سر گذرانده‌اند و پنجره‌ای که از آن دنیا را می‌بینند. از کارگری مهاجر تا آرتیست حرفه‌ای و پزشک جراح…آدمهایی مشابه، ولی متفاوت. هر کدام بار سنگینی از حضور/غیاب آدم‌ها، رخ‌دادها، خاطرات و اشتباهات به دوش دارند که روانشان را می‌خراشد. هلاکویی، آنقدر که در چند دقیقه مقدور باشد، راهنمایی‌شان می‌کند تا کمک بگیرند، «اختلالاتشان» را تشخیص دهند و بارشان را سبک کنند:

به مردی که نادانسته با زنی که پیش از اردوج دچار ام اس بوده ازدواج کرده و الان برای جدا شدن عذاب وجدان دارد می‌گوید حق داری جدا شوی چرا که طرفت با پنهان کردن بیماریش نشان داده وجدان ندارد. به دختری که رغم خیانت شوهرش و با پشیمانی او می‌خواهد در زندگی بماند می‌گوید تجربه و تحقیقات نشان داده این زندگی‌ها دوام نخواهند داشت. به مرد متأهلی که با دیدن عشق سابقش هوایی شده می‌گوید یا جدا شو و یا اگر زندگی‌ا‌ت را می‌خواهی، بعد ازدواج همه گذشتگانِ عشقی را مرده فرض کن و آیندگان را خواهر خودت بدان. در برابر بی‌تابی و بی‌چارگی او اشاره می‌کند «از کی تا حالا دنیا اینطوری بوده که آدم به هرکی می‌خواد برسه و اونجور که ما دوست داریم پیشرفته»؛ به زنی که تمام عمر فدایی شوهرش بوده و حالا خسته شده نهیب می‌زند خودت این احساس را بهش دادی که «قبله عالم» است و اول خودت را باید درمان کنی و نجات دهی و قس علیهذا… طبعن بیشتر مخاطبانش زنان هستند و آقای دکتر چیزهایی که زن‌های ما کم دارند مثل پتک توی سرشان می‌کوبد : عزت نفس، فردیت، استقلال طلبی، آزادی‌خواهی، دلیری، عقلانیت و…

یک اتفاق خیلی ساده باعث شد دست از گوش کردن به این فایلها بردارم! بین قفسه‌های کتابخانه، با عجله کتاب مستعملی را ورق می‌زدم که دقیقن در همان صفحه‌ای که مطلب مورد نظر مرا نوشته بود گلبرگِ بزرگِ خشک شدۀ قرمز رنگی پیدا کردم! پیدا کردن برگ گل خشک شده لای ورقه های همچین کتاب بی‌ربطی (بی ربط به گل و بلبل) متوقفم کرد. به سالن قرائتخانه رفتم و کتاب کهنه را زیر و رو کردم. گلبرگ دیگری نداشت. با آن متن دشوار و پر از عبارات و اصطلاحات عربی‌اش که تا مجبور نشوی سراغش نمی‌روی… برای مدت طولانی در صندلی کتابخانه فرو رفتم و به آن زن (ندیده یا نشنیده‌ام مردی گلبرگ خشک کند لای کتاب) فکر کردم و از آن روز دیگر هلاکویی برایم جذاب نبود. گلبرگ تُرد وسط آن کلمات صعب حرف می‌زد با صدایی که خیال می‌کنم هر زنی که سروکارش به آن کتاب و آن صفحه بیفتد می‌توانست بشنود.

***
ایریگاری، فیلسوف، زبانشناس و روانکاو زنانه‌نگر در یکی از کتاب‌هاش اشاره می‌کند که کار با زنان مبتلا به اسکیزوفرنی او را به این نتیجه رسانده که زنان را زبان از پا در می‌آورد. زبانی که آنها نساخته‌اند و قدرت بیان دردشان را با آن ندارند. به نظر من این در ساحت‌های مختلف و ساختارهای دیگر هم صادق است. زندگی در جهانی چنین مرد-ساز خیلی از زن‌ها را از پا درمی‌آورد. آن‌ها نمی‌توانند خودشان را به زبان بیاورند/ به فعلیت برسانند جوری که آنچه می‌خواهند بگویند/باشند درست فهمیده شود. احساسات شدیدشان بازی می‌خورد و حرف‌ها و نوشته‌هایشان رنگ «چس‌ناله» می‌گیرد؛ خدماتشان در زندگی تعبیر به نیازی غریزی می‌شود و کارها و حرف‌ها و رویاهاشان برچسب سانتی‌مانتالیسم می‌خورد – چرا که زنان مفاهیم محترمانه و ارزشمندی ندارند که با آن خود را «بیان» کنند. همچنین، هرگز امکانات واقعی و مادی کافی برای تحقق رویاهاشان نداشته‌اند. خسته می‌شوند و خسته می‌کنند و روانشان از هم می‌پاشد.

زنان موفق معمولن زنانی هستند که با ساختار کنار بیایند. مترو معیارها را بپذیرند و سرجایشان بمانند. اگر هم طالب رشد و ترقی هستند با ملاک‌های مردانه همساز شوند. پوستشان را کلفت کنند و قدری خودشیفته، با اعتماد به نفس کاذب و دافع، شبیه مردانِ جاه‌طلب شوند. بروند وسط میدان کشتی بگیرند، تقلب کنند، کلک بزنند، خیانت کنند، آدم‌ها را بازیچه کنند و زمین‌بخورند و خیانت ببینند و آخ نگویند. مثل توپ پینگ پنگ زمین عوض کنند، یک طرف مادر دلسوز باشند و آن طرف کارشناس خبره؛ در عین اینکه زن‌اند و باید بار مضاعف زنانگیِ مردپسند را نیز به دوش کشند. هم این توصیه‌ها که دکتر هولاکویی می‌کند واقعن به دردشان می‌خورد -مادامیکه نپاشند و از ریل خارج نشوند.

اما اگر چاره نیست و مفهوم نیست و زبان نیست و ساختار نیست، چرا همه تن نمی‌دهند به این سلامت و سادگی و سبکی و عقلانیت؟ اصلن چرا هنوز زن و زنانگی مانده و به هر نحوی سرکوب و مدیریت شود باز جنون باقیست؟ چرا نمی‌ترکد وقتی هیچ شاهزاده‌ای در کار نیست؟
پیچیدگی، شور، دردِ مفهوم‌پردازی نشده‌ای که گیج و گنگ و معلق مانده و به در و دیوار روان زنان می‌کوبد تا باقی بماند و زمانی فهمیده شود. و تازه از روزی که به رسمیت بشناسیمش، به اندازه تاریخ بشر زمان لازم دارد تا از تاری و ابهام درآید، شکل و شمایل و جا و جایگاه پیدا کند و تنوع و تابیدگی‌هاش  آشکار شود.

Advertisements

Comments (2)

تخم مرغ و گوجه

عزیزی این یادداشت احمد زیدآبادی در کانال تلگرامش را برایم فرستاده بود تا کیف کنم بسکه از مسافرتهای گروهی و طولانی فراری‌ام.

«مثلاً سفر تفریحی!

در قدیم مردم عموماً برای تجارت یا زیارت یا سیاحت سفر می‌‌کردند و رنج آن را هم به جان می‌خریدند.

اینک اما بیشتر سفرها در کشور ما تفریحی است؛ تفریحی که فقط خدا می‌داند به چه معنی است!

اینکه خانواده‌ای متوسط یا متوسط رو به بالا، در ترافیک کشندۀ ایام عید یا تابستان، راه جنوب یا شمال را در پیش گیرند و بعد با تنی کوفته و اعصابی فرسوده به آبادی یا شهری با هوای گرم و شرجی برسند و سپس در کنار جاده‌ای، عرق‌ریزان و ناسزاگویان، بار و بنۀ خود را از ماشین پایین بکشند و از شدت خشم و خستگی به زن و بچۀ خود پرخاش کنند و آنگاه برای پیدا کردن سایۀ درختی یا زمین همواری، در میان ازدحام خلق به تقلا افتند و بعضاً با دیگران گلاویز شوند و آنگاه به زحمت، گاز پیک نیکی خود را عَلُم کنند تا در هُرم گرمای ظهر، زنِ خانه برای ناهارشان به قول کرمانی‌ها «گوجه – تخم‌مرغ» (املت) تدارک ببیند و بعد با ظرف‌های کثیف و دست‌های چرب و مثانه‌ها و شکم‌های تحت فشار، در پی یافتن آب یا آبریزگاهی برآیند که این روزها هر دو حکم کیمیا پیدا کرده‌اند و نهایتاً نیز انبوهی از زباله‌های پلاستیکی و ته‌مانده‌های بدبوی خوراکی را از خود در آن نقطه به یادگار بگذارند تا مبادا کسی گمان برد گذارشان به آنجا نیفتاده است! بله، این همه، واقعاً چه لذت و یا منفعتی دارد که برخی ایرانی‌ها مصرانه آن را تکرار می‌‌کنند و رسانه‌های حکومتی و مقام‌های دولتی هم گاه به گاه از آمار بالای آن چنان به وجد می‌‌آیند که گویی عصبی‌ترین و افسرده‌ترین ملت‌ها نسبتی با ایرانیان شاد و سرخوش و همیشه مسافر ندارند!

آدم اگر در زیر سقف خانه‌اش بنشیند و به پز و افادۀ خویش و همسایه‌ای که مثلاً مسافرت این چنینی‌شان را به رخ می‌‌کشند؛ به دیدۀ حقارت بنگرد؛ صد بار به این نوع سفرها شرف ندارد؟»

من بفهمی نفهمی دچار نوع منحصر به فردی از  بیماری حرکتم و از بچگی با سفرهای طولانی مشکل داشتم، ولی حقیقتش را بخواهید یادداشت آقای زیدآبادی را نپسندیدم. شاید من هم اگر مردی بودم در زمره اغلب مردان ایرانی که خانه برایشان کارکردی شبیه هتل دارد همینطور فکر می‌کردم- ولی نیستم. من زنم و مثل اغلب زنان ایرانی وظیفه رتق و فتق اغلب امور خانه، شست و شو، رفت و روب و آشپزی بر عهده من است. مثل اغلب زنان ایرانی خانه دار نیستم ، ولی شاهدم چطور هر روز زندگی این زنان به تکرار تحمل ناپذیر همین کارها و تحمل غرولندهای اهل خانه می‌‌گذرد و شاهدم که چطور در آپارتمانهای شصت- هفتاد متری روز و روزگار می‌‌گذرانند و به کارهای خانه و امورات بچه‌ها می‌‌رسند تا عصر یا شب برسد و همسر خسته و بی‌اعصابشان به خانه بیاید و در بهترین حالت شام بخورد، چای بنوشد، شاید گزارشی از روز سختش بدهد، شاید اخبار ببیند، شاید کمی با بچه‌ها وقت بگذراند و  بعد به رختخواب برود که فردا صبح زود برود پی کار و زندگیش.  مثل اغلب زنان ایرانی نیستم که بچه داشته باشم، ولی می‌دانم چقدر سخت است روزها و هفته‌ها و سال‌ها با نوزاد یا کودکی نوپا در خانه ماندن و سروکله زدن…

این سفرهای کم مؤونه و کم هزینه برای بسیاری از این زن‌ها تنها راه فرار از ملال فرساینده تکرار و روزمرگیست. تنها زمانیکه می‌توانند چند ساعت کنار همسرشان بنشینند و یک دل سیر دردِ دل کنند/ غر بزنند/ غیبت کنند تا خالی شوند. از معدود زمانهاییست که سر و ته کل فرایند ناهار با «تخم مرغ-گوجه» (به قول اصفهانی‌ها) و یک ماهیتابه و چند تا بشقاب و قاشق و کثیف جمع می‌‌شود و آنها مسئول تمیز کردن همۀ حجم کثافت متعفن و چندش تولید شده نیستند. حتمن من هم در زمره حرص خورندگان از کثیفی طبیعتم، ولی نمی‌توانم شادی زنی را  نفهمم که شاهد است چطور  خوردن هندوانه‌ای که در منزل به کلی ادب و آداب و کثیف کاری نیاز داشت اینجا با استفاده از یک سینی و یک چاقو تمام می‌شود. (دوستی داشتم که جوری در پیک نیک هندوانه قاچ می‌کرد که به همان سینی هم نیازی نبود.)

باز، بسیاری از دوستان همدل، خواهر و برادرها یا والدین و فرزندان متاهل و نوه‌هاشان در این سفرهاست که مجال پیدا می‌کنند چند روزی کنار هم باشند بدون آنکه فشار مالی یا زحمت چندانی متوجه یک خانواده بشود.

 

نوشتن دیدگاه

آدم‌های بسیار حساس

آدم‌های بسیار حساس پانزده تا بیست درصد جمعیت انسانهای روی زمین را تشکیل می‌دهند، پس اگر خودتان یکی از آنها نباشید به احتمال قوی در زندگی با یکی از آنها دم‌خور بوده‌اید. عنایت داشته باشید آدم‌های بسیار حساس همان آدم‌های احساساتی نیستند- خیلی‌هاشان زیادی هم عاقلند! آدم‌های بسیار حساس آنها هستند که نسبت به آدم‌ها و محیطشان هوشیار و آگاهند. شلوغی، نور شدید، صداهای بلند، لباسهای ناراحت و صحنه‌های خشن فیلمها آزارشان می‌دهد. با حوادث و آدم‌ها عمیق درگیر می‌شوند و توان برقراری روابط زیاد و سطحی ندارند. اجتماعی و رقابتی نیستند و در محیط و شرایط شلوغ و آشفته و پر سروصدا به هم می‌ریزند و اگر «لوس بازی‌» هاشان درک نشود و روحشان مجال توقف و آرامش پیدا نکند جسمشان بیمار می‌شود.

با عوض کردن محل و محله زندگیشان روحیه شان عوض نمی‌شود، برای بهتر شدن حالشان نباید برایشان مهمانی شلوغ و موسیقی بلند تدارک دید و دستشان را کشید که » یالا پاشو بیا وسط»، نباید مجبورشان کرد اجتماعی باشند و با آدمهای زیادی حشر و نشر داشته باشند تا نپوسند، نباید شکایتشان از سروصدا، نور مستقیم، بوهای تند و … را به پای لوس بودنشان گذاشت- این آدمها ممکن است پنج سال وسط بوق ممتد اتوریکشاها، موسیقی و رقص، آفتاب تند و بوی ادویه کاری زندگی کنند، ولی نه تغییر کنند و نه عادت، بلکه همیشه مریض باشند!

این توصیه مشهور که » آدمها هرچه بیشتر کار داشته باشند بهتر برنامه ریزی می‌کنند» درباره آنها جواب نمی‌دهد. کلن اغلب توصیه‌های مشهور و نسخه‌های قصار حکمت‌آموز درباره این آدمها صادق نیست. گاهی حتی نتیجه معکوس می‌دهد و آشفته، گیج و معذبشان می‌کند… آنها بیش از سایرین به خلوت و حریم شخصی و آرامش نیازدارند.

بسیار حساس بودن ربطی به آی‌کیو یا اُمّل بودن ندارد. بسیار حساس‌ها راحت نمی‌توانند با شرایط تازه و تغییرات کنار بیایند و اگر با حجم زیاد کار و درهم ریختگی و تغییرات پی در پی مواجه شوند و نتوانند فرار کنند، غر می‌زنند و حتی داد و بیداد می‌کنند. دعوت به باجنبه‌بودن، سکوت، تحمل و سازگاری می‌شوند… ولی نهایتن مشکلات جدی روحی و جسمی پیدا می‌کنند!

آدم‌های بسیار حساس همدیگر را بهتر درک می‌کنند، ولی جمعیت اندکشان، خاصه در شغلهای مستلزم شتاب، حساسیت پایین، خودنمایی و رقابت طلبی باعث شده در حاشیه جهان معاصر بایستند و عمدتن نظاره‌گر باشند. مادامیکه ترمز این جهان کشیده نشود، بعید است حرفهاشان خریدارن زیادی داشته باشد.

در فرهنگ ما و اغلب فرهنگهای دیگر آدم بسیار حساس بودن مترادف با احساسات شدید داشتن، برای زنان بیش از مردان به رسمیت شناخته شده و این احتمالن از معدود قلمروهاییست که در آن جامعه و فرهنگ نسبت به مردان و نیازهاشان بی‌مداراتر است.

خوشی و خوشبختی آدم‌های بسیار حساس در گرو داشتن خلوت، آرامش، زمان کافی برای احیا و روابط نزدیک و معنادار، یافتن مسیرهای مسالمت آمیز برای حل و فصل منازعات، معنادار کردن زندگی و داشتن هدف والا، یافتن مسیری برای بروز خلاقیت و نزدیک بودن با طبیعت و داشتن زندگی سالم است…

اگر خودتان آدم بسیار حساسی هستید  یا با آدم بسیار حساسی رفاقت دارید/ زندگی می‌ کنید احتمالن خواندن این کتاب هم برایتان جالب و مفید خواهد بود:
کتاب کار برای آدم‌های بسیار حساس، الین.ان. آرون، ترجمه مینو پرنیان، نشر آشیان

Comments (1)

آدمهای روان‌رنجه را بشناسیم و از آنها فاصله بگیریم

مدتی پیش یکی از دوستانم را ملاقات کردم که سالهاست علاوه بر فلسفه در زمینه‌های روانکاوی و روانشناسی مطالعه و فعالیت می‌‌کند. بحث شد از ملال خودم و اندوه و گاه افسردگی شدید برخی دوستانم. پرسیدم ازش که خیال می‌‌کند ما اخلاقاً در قبال این دیگرانِ دوستِ اندوهگین و افسرده مسئولیم- وقتی نه دانش‌اش را داریم و نه از عمق و علت حقیقی جراحتهایشان آگاهیم؟ خیلی خونسرد و با نگاه پر ترحمی بهم گفت «در شرایط کنونیِ ما و جامعه‌مان به نظرم بزرگترین مسئولیت اخلاقی هر آدمی اینه که مراقب خودش باشه!». (منظورش البته مراقبت در معنای وسیع و عمیق کلمه، از مراقبت از سلامت روح و جسم  و روابط تا پروای اخلاقی نسبت به نوع ارتباطات‌مان با دیگران و نحوه تعامل صادقانه با آنان بود).  اما انگیزه نگاه پر از ترحمش هرچه که بود به نکته مهمی اشاره کرد که با آن کاملن همدل‌ام: فضیلت خود دوستی.

تقریباً همه ما کما بیش تجربه وارد شدن به روابطی را داشته‌ایم که آرزو کرده‌ایم کاش آن را شروع نکرده بودیم یا پیش از آنکه کار به جای باریک بکشد و اینقدر از قلب / عمر / مال / سلامتی مان هزینه بدهیم، قدرت تشخیص نشانه‌ها برای ترک رابطه را می‌‌داشتیم. فرقی هم ندارد رابطه عشقی باشد یا دوستانه و یا حرفه‌ای، گاهی تشخیص زودهنگام نشانه‌ها، قبل از اینکه قلب درگیر یا رودربایستی دست و پاگیر و یا پیش پرداخت زمینگیرمان کرده باشد، می‌تواند مانع از پرت شدن ته دره شود و بارِ خاطرات تلخ شکستها را سبکتر کند.

داشتم به سیاهه کارهای عقب مانده ای که باید تا امروز انجام می‌دادم نگاه می‌کردم و به کتاب باشگاه مغز که قرار است مرا از شر پراکندگی و ورجه ورجه های ذهن نجات دهد که عنوان «مقاله‌ای » توجهم را جلب کرد! مقاله ادعا کرده بود ده ویژگی آدمهای روان رنجه را به ما نشان می‌‌دهد که کمک می‌کند آنها را زود بشناسیم و ازشان فاصله بگیریم. مطلب را که خواندم به نظرم واقعن جالب آمد (خیلی وقت بود دنبال شبیه چنین چیزی می‌گشتم). این شد که با رغبت باشگاه مغز را ترک کردم تا این را ترجمه کنم و برای دوستانم بفرستم!

باری، نوشته با این شروع می‌شود که آدمهای روان‌رنجه هیچ موجودات عجیب و غریبی نیستند که بتوان به راحتی تشخیصشان داد و از درگیر شدن باهاشان خودداری کرد. اتفاقن خیلی هاشان خواستنی و جذابند و ممکن است خیلی باهاشان پیش بروید تا نهایتن به این تشخیص برسید که با آدم نرمالی/بهنجاری طرف نیستند. بعد ده ویژگی این قبیل آدمها را فهرست می‌‌کند که به شما کمک می‌کند زودتر آنها را بشناسید.

1- این آدمها همیشه نقش آدمهای قربانی را بازی می‌‌کنند.
کمابیش اغلب ما (خاصه اگر دهه پنجاهی، شصتی یا حتی هفتادی باشیم) خیلی احساس قربانی بودن داریم (باقی یا هنوز سنشان قد نمیدهد یا از سنشان گذشته این بازی‌ها). ولی اینکه فردی همه مشکلاتی که دارد ناشی از نامرادی روزگار و نامردمی آدمهای دور و نزدیکش بداند چه؟

2- این آدمها احساس همدلی ندارند.
تا به حال پیش آمده که آدمی در حق شما یا یکی از دوستان و نزدیکان یا همکارانتان بدی‌ای بکند که فکر کنید اگر ذره‌ای وجدان داشت باید از عذاب وجدان می‌‌مرد، ولی آن آدم نه تنها نمی‌میرد که هیچ حس خاصی هم ندارد. جفا/خیانت/ اهمال کاری کرده و آسیبهای مادی و معنوی جبران ناپذیری به دیگران وارد کرده، ولی حتی در نگاه یا رفتارش هیچ نشانی از شرمندگی یا عذاب وجدان که هیچ، همدلی هم نیست؟
(گاهی زبانی هم اگر عذرخواهی کنند چنان لحن طلبکاری دارند که شما در ناراستی‌شان شک نمی‌کنید.)

3- تغییرات احوالشان زیاد است
یک روز شاد و یک روز غمگین‌اند و از دیگران انتظار دارند که همراهشان روی بند این احوالات تاب بخورند.

4- گاهی این افراد سعی می‌کنند مانند آدمهای دیگری رفتار کنند.
این یکی واقعن نشانه جالبی است. این آدمها به قول فلاسفه اصیل نیستند، بلکه رفتارهاشان را از روی فرد دیگری که احتمالاً محبوبیت، احترام و یا موقعیت خوبی دارد تقلید می‌‌کنند- پیش پاافتاده ترینش تقلید در سبک پوشش یا حرف زدن است.

5- ندرتاً می‌‌پذیرند که اشتباه کرده‌اند
پذیرفتن اشتباه یکی از نشانه‌های بلوغ است. آدمها همه اشتباه می‌‌کنند، ولی آن که هرگز نپذیرد اشتباه کرده‌ و بخواهد تمام مدت برای دیگران نمایش اینکه چقدر بهترین و کار-درست‌ترین است بازی کند- آنقدر که خودش هم باورش بشود (احتمالاً تنها کسی که باورش بشود) موجود خطرناکی است.

6- فرافکنی و خودزنی
آدمهای روان‌رنجه آدمهای فرافکنی هستند. همیشه همه چیز تقصیر بقیه بوده است. کارهای اشتباه آنان نتایج ناگزیر فرایند اشتباهات دیگران بوده است و یا اصلن «آره، آره…همین که تو می‌گی… همه اش تقصیر منه…شماها خوبید، من  آدم عوضی‌ام» یا حتی « باشه آقا جان…من همان پشه‌ام نیستم»

7- تلاش می‌‌کنند شما را از گذشته خود دور نگه دارند
این قبیل آدمها همیشه سعی می‌‌کنند شما را از گذشته خودشان، شغل‌ها، شکست‌ها، آدمها و احتمالاً ناکامی‌های آن دور نگه دارند. چون احتمالن آدمهای گذشته‌شان حالیشان نبوده چطور مقصر همه پیش‌آمدهای بد شکستها و ناکامی‌های آنها بوده‌اند و چیزهایی به شما بگویند که دلسردتان کند و امکان شروع دوباره را منتفی!

8- دروغگویند
این آدمها حتی وقتی هیچ دلیلی برای دروغگویی وجود ندارد دروغ می‌‌گویند. و داستانهای گاه کودکانه و برخورنده‌ای هم در آستین دارند برای اثبات دروغ‌هاشان.

9- آدم روان‌رنجه وقتی دیگر به شما نیازی نداشته باشد و به اصطلاح برایش صرفه نداشته باشید ترکتان می‌‌کند
این توانایی را دارند. آنقدر راحت از کنار دیگران می‌‌گذرند که انگار هیچ وقت وجود نداشته اند. (اگر یار زندگی‌تان باشند با منزوی کردن، ایجاد احساس ناامنی، حماقت، آزردگی و یا حتی بی ارزشی تحقیرتان می‌کنند. خیلی خونسرد یا حتی رضایتمند. این آدمها فاقد عواطف واقعی‌اند)

10- روان رنجه‌ها سعی می‌‌کنند دیگران را کنترل کنند.
روان‌رنجه‌ها خیلی شبیه خودشیفته ها هستند. مدام در حال اثبات برتری و سروری خود بر دیگرانند. دیگران را برای رسیدن به اهداف خودشان استثمار می‌‌کنند و البته از خودشیفته‌ها خطر ناکترند چون برای ستمکارانه‌ترین رفتارهاشان هم احساس پشیمانی ندارند. این آدمها فاقد احساسات واقعی‌اند.

 

نوشتن دیدگاه

شتاب

در جهان صدا می‌زنیم و در انتظار پاسخی هستیم که شاید هرگز دریافت نکنیم…   

الف- در حالت نیمه هوشیار، مستمع سخنرانی‌ نامنسجمی بودم که اشاره گذرای سخنران به ایده‌ و نام کتابی توجهم را جلب کرد. اسم کتاب را یادداشت کردم. ازش خواهش کردم سر راه کتاب را برایم بخرد (قبلن از جک می‌خواستم «سر راهش» برایم کتاب بخرد. هر دو، هربار، یادآری می‌‌کنند که کتابفروشی‌های انقلاب «سر راهشان» نیست، ولی تا به حال نشده مرا به کتابم نرسانند.) کتاب یک هفته توی کیفم بود و نمی‌رسیدم حتی تورقش کنم. می‌‌خواستم بین مریض بخوانمش. به حالم مربوط بود نه به کارم…و بالاخره موفق شدم!

ب- کتاب شتاب و بیگانگی کتاب جالبیست از هارتموت رزا ،جامعه شناس اگزیستانسیال، درباره شتاب و زمان در جامعه مدرن متاخر. کتاب به تحلیل دگرگونی شتابنده جهان مادی، اجتماعی و معنوی پرداخته است: شتاب تکنولوژیک، شتاب دگرگونی اجتماعی، شتاب ضرب‌آهنگ زندگی… درگیر و دار شتاب اجتماعی، زمان ماده خامی تصور می‌شود که مثل سوخت، برای افزایش تعداد کنش‌ها یا تجربه‌ها در واحد زمان، مصرف می‌شود-احساس نیاز و ضرورت برای انجام کارهای بیشتر در زمان کوتاهتر. موتور اجتماعی این شتاب ایجاد احساس رقابت است و موتور فرهنگی آن پُرمایگی، کمال و کیفیت زندگی مطلوب در همین جهان: «چشیدن زندگی در همه اوج‌ها و ژرفناها و پیچیدگیهای آن»…جامعه شتابنده مدام به ما یادآوری می‌کند که «سکون برابر است با سقوط» و توقف طولانی مساویست با عقب ماندن از دانش، تجربه، پوشاک، اشیا، تکنولوژیها و … کسان بسیاری در مواجهه با این شتابِ خوفناک کاملن متوقف می‌شوند با پریشانی،افسردگی،  سودازدگی، اضطراب، ملال، ضعف اعصاب و…

ج- نویسنده مدعیست شتاب اجتماعی به انواعی از ازخودبیگانگی می‌‌انجامد:

 1) بیگانگی از مکان: رُزا مفصل شرح می‌‌دهد که چگونه شتاب باعث فشرده شدن یا نیست شدن مکان می‌شود. سرعت تحرک و جابجایی و تغییر مکان  فرصت ایجاد دلبستگی و پیوند با مکان را از ما گرفته است.

 2) بیگانگی از اشیاء: ما، غرق شده در سیلاب مصرف، امکان برقراری ارتباط نزدیک و صمیمانه با اشیا پیرامونمان را از دست داده‌ایم.

 3) بیگانگی از کنش‌هایمان: نویسنده برای شرح این مورد مثال ملموسی می‌‌زند. برای انجام کاری لپ تاپ یا کامپیوتر را روشن می‌‌کنیم و بعد از یک ساعت متوجه می‌‌شویم با مشغول شدن به وبگردی و پیغام پسغامهای شبک ،های اجتماعی هنوز کاری را که برایش یکساعت وقت در نظر گرفته بودیم شروع نکرده ایم. همیشه از کمی وقت شکایت می‌‌کنیم، اما شتاب جهان مدرن هرگز اجازه نمیدهد به سرانجام برسانیم آن کاری که می‌خواهیم انجام دهیم . در واقع، به طور کاملن ارادی کاری را انجا می‌‌دهیم که نمی‌خواهیم انجام دهیم! این وضعیت باعث ایجاد احساس گناه در ما می‌شود. سعی می‌کنیم با خریدهای تازه به جای مصرف آن را هم فرو بنشانیم: دوست دارم برادران کارامازوف را بخوانم، اما فرصت نمیکنم پس رمان ابله را هم می‌‌خرم!

4) بیگانگی از زمان: زمان به طرز مزموزی فشرده شده، آنقدر که خاطرۀ درست و حسابی از انبوه تجربیاتمان برایمان باقی نمی‌ماند…ما با انبوهی از سفرها، عکسها و اشیای یادگاری تنها می‌مانیم. چیزهایی که متعلق به تجربیات مقطعی مان هستند و نقشی در تعمیق تجربه زیستۀ ما ندارند. ما نمی‌توانیم زمان را از آنِ خود کنیم.

 5) بیگانگی از خویشتن و دیگران: شتابِ چشیدن هرچه بیشتر طعم زندگی باعث ناکامی ما در ایجاد روابط عمیق با دیگران می‌‌شود. ما نمی‌توانیم آشنایان بسیاری را، که به برکت سادگی ارتباط تعدادشان روز به روز بیشتر می‌شود، در روایت خودمان از خودمان و داستانی که برای تعریف هویت خودمان می‌سازیم جای دهیم.

د- شتاب اجتماعی بیشتر از هر رژیم تمامیت خواه یا دیکتاتوری بر اراده‌های ما تاثیر گذاشته و تمام ابعاد زندگی روزمزه ما را تحت کنترل و نظارت خود درآورد است. مبارزه با آن و رقابت بی امانش چنان دشوار یا حتی غیر ممکن است که در هیچ رژیم تمامیت‌خواهی سابقه نداشته …

ه-  از متن: «تقریباً بدیهی است که صورتبندی، پالایش و ارزیابی جمعی استدلالها فرایندی زمانبر است. این امر در مورد جهان علم نیز صدق می‌‌کند، جایی که می‌‌توان گفت سرعت و توالی همایشهای داخلی و بین المللی و نشر مقالات چنان بالاست و بدتر از همه شمار مقاله ها، کتابها و نشریاتی که منتشر می‌شوند چنان گسترده است که کسانیکه در زمانه «منتشر کن یا بمیر» می‌‌نوسند و سخنرانی می‌کنند به سختی زمان کافی برای پروردن درست استدلالهاشان می‌ یابند و به موازات آن خواننده ها و شنونده ها هم در سیلی از کارهای منتشر شده و سخنرانیهای تکراری و نیم بند دست و پا می‌‌زنند…»

هارتموت رزا (1396)، بیگانگی و شتاب: به سوی نظریه انتقادی درباره زمان در جامعه مدرن متاخر، ترجمه حسن پورسفیر، آگه.

نوشتن دیدگاه

راه نرو، حرف نزن، وب گردی را رها کن و آن‌گاه محبوبت را ببوس!

کتاب یک مشت سکوت است که عذاب و بیقراری را تخفیف می‌دهد.

اشتفان تسوایگ

آخر هفته‌ها که خانه را مرتب می‌کنم، دست کم دو کتاب از اطراف تخت برمی‌دارم و کنار بقیه کتابهای کنار تخت جا می‌دهم و سه چهارتا از روی میز فضای پذیرایی تا یا در کتابخانه جا بدهم، یا بگذارام روی ستون کتابهای روی میز و یا همراه ببرم سرکار. در واقع پذیرایی محل غربال کتابهاییست که می‌آیند با شوق، یا می‌مانند، یا صبر می‌کنند در نوبت، یا بایگانی می‌شوند، یا می‌روند. اعتراف می‌کنم که بیشتر از همیشه کتاب می‌خرم یا از کتابخانه امانت می‌گیرم، ولی مدتهاست نتوانسته ام کتابی را با آن تمرکزی که دلم می‌خواسته بخوانم و برای همین هم کتاب لذت خواند در عصر حواس‌پرتی را خریدم و در اولین فرصت خواندم.

کتاب را آلن جیکوب، استاد ادبیات دانشگاه بیلز نوشته، با روشِ کم کم ناخوشایند شونده جمع‌آوری انبوهی از نقل قول‌ها و پر ملات کردن کتابی که قرار است، ادعا می‌کند، حرف «متفاوتی» برای زدن دارد. (بر سبیل صفحات پر مخاطب مجازستان) کتابی که سبک نگارشش به نحو غم‌نگیری بازاری و جوان پسند است، ولی قرار است مشکل مبتلابه خیلی از ما را حل کند.

پیشنهاد اصلی کتاب روی آوردن به مطالعه از روی هوس و نه دستورالعملهایی است که مثلن بارِ تکلیفِ خواندنِ صد و ده کتاب قبل از مرگ را روی دوش شما می‌گذارند. کتاب از خوانندگان دعوت می‌کند در خط سیر مطالعاتشان خودیاریگر و خودهدایتگر باشند و هرچه از آن لذت میبرند، بدون توجه به درجه فاخر بودن کتاب،  انتخاب کنند!

کمی بلاتکلیف میان جلبِ پسند جوانان و نوجوانان و حرف حساب زدن اشاره می‌کند «آنچه می‌خوانید و چطور خواندن آن است که اهمیت دارد، نه سرعتی که با آن کتاب را تمام می‌کنید. خواندن قرار است مواجهه با اذهان دیگر باشد…». قرار نیست خوانده باشیم که قرار است خواننده باشیم. نویسنده از ما دعوت می‌کند، در دنیای پر هیاهو و وزوز که مختص عصر ما نیست، تلاش کنیم قیفی از سکوت برای خودمان بسازیم، چون جهان هرگز این کار را برایمان نخواهد کرد.

جیکوب می‌گوید وقتی از روی هوس کتاب بخوانیم «دقت» و جذب خود خواهد آمد و با همکاری کتاب بر زمان غلبه خواهیم کرد. از ما می‌خواهد هوس را بدون شرم دنبال کنیم و از تضاهر اجتناب؛ وقت بگذاریم و اگر متن دشوار و عمیق است آهسته حرکت کنیم.  بخش‌های دشوار و غنی را بازخوانی و نشخوار کنیم تا راحت هضم شود و حرکت رو به جلویی داشته باشیم. (نویسنده معترف است که کتابها را باید طبقه بندی کرد بر اساس استفاده ای که از آنها می‌کنیم: اطلاعات، فهم، سرگرمی) چه به قول فرانسیس بیکن «بعضی کتابها را باید چشید، بعضی را باید بلعید و تعداد کمی را باید هضم کرد.»

راستش این است که من کلیت کتاب را دوست نداشتم و به نظرم زیاده ریاکارانه و متناقض بود. با اینحال برخی پاره‌هاش برایم واقعن جالب بود. مثل آنجا که از تشریفات کتاب‌خواندن ماکیاولی یا تاثیر کم بودن کتاب در دوره های گذشته و اثر آن بر اذهان بزرگی مانند آگوستین و اراسموس یاد کرده بود. جایی هم اشاره جالبی کرده بود به این که از وسوسه چندکارگی دست برداریم چرا که ثابت شده است: «هیچ کس عملاً چندکارگی نمی‌کند، در عوض، میان کارهای گوناگون در رفت و آمدیم و در هر لحظه مفروض تنها به یکی توجه می‌کنیم؛ تلاش برای چندکارگی منجر به وضعیت «توجه ناکامل مداوم» می‌شود؛ آنهایی که باور دارند چندکاره هایی متبحرند، بنابر احتمال در این کار بدتر از چیزی هستند که فکر می‌کنند». به نظرم باید این جمله را با آب طلا نوشت و داد دست زن‌هایی که از آرایشگاه و استخر گرفته تا دانشگاه و پژوهشگاه افتخار می‌کنند « من هم…هم…هم…هم…آخه می‌دونید، علم ثابت کرده ما زنا عکس مردا می‌تونیم همزمان چندتا کارو با هم انجام بدیم».

برای اطلاعات بیشتر

آلن جیکوب(1396). لذت خواندن در عصر حواس‌پرتی، ترجمه علی امیری، انتشارات ترجمان.

نوشتن دیدگاه

روزهای آخر اسفند

ترافیک شدید روزهای آخر اسفند آدم را مجبور به توقف می‌کند. وسط عبور حاجی فیروزهای رقاص، بادبادکهای لامپی، دسته‌های گل، بسته‌های دستمال کاغذی…قبلن هیچ درکی از این روزها نداشتم، ولی امسال من هم مشتاقم بار سنگین سال نود و شش را زمین بگذارم و انگار راستی راستی شانه‌هایم قرار است سبک بشوند برای نود و هفت. انگار راستی راستی روزهای آخر اسفند با این هوای افسانه‌ای و درختان شکوفه‌زده قرار است ما را به سوی زمان بهتر و مکان بهتر و حال و احوال دیگری ببرند…سال سختی بود.
این روزها در بی‌حرکتی ترافیک زل می‌زنم به دست راننده‌هایی که شیشه‌هاشان را پایین کشیده‌اند و هوای بهاری را راه داده‌اند به اتومبیل‌هاشان. کمتر کسی کت یا کاپشن پوشیده یا حتی آستین مانتو یا پیراهنش را کاملن پایین کشیده. دست‌های چپ راننده‌ها، نیمه برهنه، یا تکیه داده‌ به پنجره ماشین یا از پنجره بیرون آویخته و تاب می‌خورد…انگار نه انگار کمتر از یکماه پیش تک تک این ماشین‌ها با پنجره‌های بسته و شیشه‌های بخار گرفته و آدمهای شال و کلاهپیچ شبیه ماشین‌های لباسشویی بودند. انگار نه انگار که همین ماها با کاپشن و پالتوهایی که کیپ بسته بودیم  با کلاه و دستکش عین پنگوئن توی شهر راه می‌رفتیم و گاه با ماسکهای سفید و هدفن در برابر هر ارتباطی با دنیای بیرون مقاومت می‌کردیم. گویی هرچه صدا بلندتر باشد دنیای سرد و تلخ بیرون محکمتر انکار شود.
ندرتن سیگار لای انگشت‌های دست چپ راننده‌هاست. گذاشته‌اند باد اسفندی از زیر آستیهاشان بپیچد زیر مانتو یا پیراهنشان، دقیقن از روی پوستشان بگذرد و قلقلکشان دهد… به سه تا انگشتر راننده نیسان آبی نگاه می‌کنم و دستهای خشونت دیده و پشمالوش و به دستهای لطیف و ناخن‌های لاک زده راننده دویست و شش سفید …دست چپ جای حلقه و ساعت است و معمولن ارتباط معناداری هست میان مدل ماشینها و انگشتر / ساعت احتمالی راننده. گاهی دست‌ها، ساعت‌ها یا انگشترها، گاهی مجموع‌ شان مرا یاد آدمی یا خاطره‌ای می‌اندازند…مدل ماشین‌ها را نمی‌شناسم، ولی می‌توانم از ساعد دست راننده بفهمم ماشینش خارجی است یا چینی یا ملی. از ساعت‌های هوشمند یا عقربه‌ای، چند موتوره یا معمولی تا بی‌ساعتی…از انگشترها و حلقه‌هایی که ندارند یا دارند… جواهرات ظریف، فِلَشی یا حلقه‌های ساده‌ای که توی دستشان است، از انتخاب فلز یا چرم، طلایی یا نقره‌ای، قهوه‌ای یا مشکی…از جوانی، پیری، چاقی، لاغری، کم مویی، پر مویی یا بی مویی دستشان…از نحوه نشستنشان پشت فرمان که حال خودشان و صندلیشان را نشان می‌دهد…
با تمام این احوال هوای خوش قبل عید مال همه است. این هوای مخدرطور که آدم را مستعد فراموشی و خوش‌باشی و ایمان به معجزه می‌کند.

نوشتن دیدگاه

Older Posts »