Archive for زندگی روزمره

ایان مک‌یوئن

من هیچ وقت نتوانسته‌ام مثل پدرم باشم و حسرتش را خورده‌ام. نتوانسته‌ام بلافاصله بعد از یک اتفاق مهم یا حتی پیش پا افتاده بروم پشت میز و بنشینم سرکارهام انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. هر ساعتی، هرجایی، در هر شرایطی این توان را دارد که خودش و کارش را تحمیل کند به شرایط. ترمز قطار زندگی را بکشد؛ ریسه‌های چراغ‌های شادی/غم را خاموش/روشن کند؛ کاروان شتر اتفاقات را روی زمین بنشاند و به کارش برسد. ذهن من اما درست شبیه یک انبار بدون قفسه است که همه چیز توش با نظمی غیرمنطقی و خطرناک تلنبار شده ..یک دروازه بزرگ اینطرف است و دوتا پنجره کوچک آن‌طرف…کافیست لای در بازشود تا کورانی راه بیفتد از همه چیز و تا در را ببندم و خل‌ و خاک‌ها و خرده ریزهای شکسته از در هم ریختگی را از پنجره‌های کوچک بیرون بفرستم و آنچه نابود شده یا از زیر آمده بالا وارسی کنم از دو سه روز تا دو سه سال طول می‌کشد…

نوجوان که بودم  بابا مرا برده بود دکتر و دکتر یادم نیست چی بهم گفته بود که قاطی کرده بودم و تا برسیم خانه داشتم براش پرچانگی می‌کردم که این دکترِ فلان خیال میکند که فلان…نزدیک خانه سکوتش را شکست و فقط بهم گفت «چرا اینقدر درگیر می‌شی؟» و من خیلی یکه خوردم_ ولی اصلاح نشدم.

سالی که کنکور داشتیم بیشتر وقت مفیدم را می‌خوابیدم تا به آرامش برسم و بتوانم چند ساعتی به شکل موثر و عمیق و برنامه ریزی شده، آنطور که قلمچی توقع داشت، درس بخوانم…هیچ سالی به اندازه آن سال نخوابیدم تا بتوانم کنترل انبار ذهنم را به دست بگیرم.

از نوجوانی به جوانی و از جوانی به میانسالی رسیده‌ام و هنوز با رام و آرام کردن ذهنم مشکل دارم. بعد از هر مسئله غیرعادی، هر کار جدی، هر خبر تلخ، هر داغ، هر بگو مگوی خانوادگی، هرسفر، هر مهمانی، هر رفت، هر بازگشت و خلاصه هرچیزی که سکون انبار بی نظم مرا به هم بریزد نیاز دارم  از چند روز تا چند سال به خودم استراحت بدهم تا غبار فروبنشیند و برگردم روی ریل.

آدم‌ها راه‌های خودشان را دارند برای رام و آرام کردن ذهن. مثلن دوستی دارم که تا کاری شبیه خانه تکانی انجام ندهد ذهنش آرام نمی‌شود…اگر خانه‌اش تکانده باشد با سیم سینک را می‌سابد و با مسواک شیار بین کاشی‌های سرویس بهداشتی را تمیز می‌کند… عرق ریختن از کارهای یدی زهرِ وقایع را از تنش بیرون می‌کند… ولی من که کارِ خانه از مصیبتهام است نمی‌توانم با این روش آرام شوم…لازم دارم به نحوی در بیشترین سکون و سکوت ممکن به ورای نظم روزمره زندگی بروم. زمان زیادی ازم می‌گیرد و متوجهم که وقتم را به نصف یا حتی یک سوم آدمهایی مثل پدرم کاهش می‌دهد، ولی چاره دیگری نیافته‌ام هنوز براش (اگر می‌دانید راهنمایی‌ام کنید)…

در این میان هیچ چیز بیشتر از قصه‌های خوب طوفان ذهن مرا خاموش نمی‌کند و خب خیال می‌کنم به تعداد آدمها درک متفاوت وجود دارد از قصه خوب.

از سال گذشته با نویسنده فوق العاده‌ای آشنا شدم که هر داستانی از او خواندم یکبار دیگر حالم را نه بهتر که خوب کرده است: ایان مک‌یوئن(Ian McEwan) نویسنده انگلیسی. اول فیلم بچه در زمان (The Child in time) را دیدم که فیلمنامه‌اش اقتباس از رمانی به همین نام از او بود. فیلم را که دیدم به شدت تحت تاثیر داستانی قرار گرفتم که به نظرم جدی‌تر از فیلم آمد و درنیامده بود و واقعن هم چنین بود… با جستجوی مختصری فهمیدم این نویسنده رمانی دارد به نام آمستردام که برنده جایزه بوکر شده و به فارسی هم ترجمه شده است و همینطور داستانی به نام تاوان(Atonement) که ترجمه فارسی‌اش به جهت عدم اعمال ممیزی از بازار جمع شده. فیلم بسیار موفقی بر اساس رمان تاوان ساخته شده که پیدا کردنش سخت نبود و بعد رسیدم به داستان فوق‌العاده سگ‌های سیاه که آن هم به فارسی ترجمه شده و در نهایت نخستین داستان ایان با نام باغ سیمانی که ترجمه فارسی آن موجود است و فیلمش را هم ساخته‌اند (رمان خیالباف از همین نویسنده به فارسی ترجمه شده که نیافتمش)… این مدت هربار مغزم طوفانی شده یکی از اینها را یکنفس سرکشیده‌ام.

نمی‌توانم ادعا کنم رمان‌ها روان و خوش‌خوان هستند. طبعن ترجمه بودن کارها به روانی‌شان لطمه زده، ضمن اینکه خود داستان‌هام سخت‌اند و سخت پیش می‌روند، باید بدون عجله و با تامل باهاشان مواجه شد و زمان داد تا جابیفتند، ولی زحمت بی‌مزد نیستند…شما هرچقدر سینک را بسابی و راز درخشش سینک‌ات را  که استفاده از پودر رختشویی یا نوشابه سیاه باشد به دیگران نگویی دو روز بعد دوباره کدر می‌شود، ولی آرامشی که بعد از کنار آمدن با داستانهای نسبتن دشوار جناب ایان پیدا خواهی کرد به این راحتی از بین نمی‌رود- حتی اگر برای دیگران هم بگوییشان.

 

 

برای اطلاعات بیشتر کلیک کنید(املای فارسی نام نویسنده در کتابهای متفاوت یکی نیست):

آمستردام

تاوان (فیلم)

تاوان (رمان)

باغ سیمانی(رمان)

باغ سیمانی(فیلم)

بچه در زمان (فیلم)

سگ های سیاه

خیالباف

 

Advertisements

نوشتن دیدگاه

درباره ملال

یادداشت‌های روزانه‌ام نشان می‌دهند که از ابتدای امسال دچار حالتی شده بودم که یک ماهیست فهمیده‌ام احتمالن اسمش «ملال»  است. خیال کردند باردارم، خیال کردند پرکاری تیروئید دارم، خیال کردم به خاطر اضطراب پیشا/پسا انتخابات است، خیال کردم  افسرده‌ام. شروع کردم به یادداشت کردن خواب‌های عجیبم، خواندن کتاب‌های روانکاوی و روانشناسی بازاری حتی، مشورت با آنها که قبولشان داشتم، حرف زدن با والدین و دوستانم. وحشت آشکاری از گذر زمان داشتم و نارضایتیِ تصاعدیِ توقف‌ناپذیر از همه چیز…همه چیز…همه چیز…

به مناسبتی دفترهای یادداشت‌های روزانه هفت هشت سال اخیرم را زیرورو کردم… و زندگی را دیدم که «همچون آونگی بین رنج و ملال» در حرکت بوده و امیدها، خوشی‌ها و خوشحالی‌ها جرقه‌هایی بوده‌اند که درخشیده‌اند و زود خاموش شده‌اند. از هفت هشت سال پیش تا امروز نوشته‌هام کوتاه و کم و کمتر شده بودند تا همین دفتر سبزی که از 93 تا امروز به نیمه نرسیده و آخرین یادداشت کوتاهش متعلق به تابستان است… دور دفترها را چسب پیچیدم تا سر فرصت …

لارنس اسونسن(اسوندسن)، فیلسوف جوان نروژی که چند کتاب او به فارسی برگردانده شده، تقریبن در همین سن و سال من و دوست دارم فکر کنم در احوالات مشابهی کتابی نوشته به نام فلسفه ملال که ترجمه فارسی‌اش امسال منتشر شده است. قبل از اینکه کتاب اسونسن را بخوانم، زهرا که فیلسوف من است هم بهم گفته بود در سن و سال ما نحوی افسردگی رخ می‌دهد و مستندش هم کرده بود به تحقیقات روانشناسان. کتاب فلسفه ملال البته کاری به سن و سال ندارد.

اسونسن همان اول حرف خوبی به برخی مشاوران من می‌زند و آن اینکه «همواره وسوسه می‌شویم از شخصی که از ملال می‌نالد بخواهیم خود را جمع و جور کند…ولی این کار همانقدر غیر ممکن است که از کوتوله‌ای بخواهیم خود را یک ذرع بلندتر کند.» او اشاره می‌کند «ملال امتیاز انسان مدرن است» زیرا همیشه حاوی عنصری از انتقاد و نارضایتی بوده که انسان سنتی اجازه آن را نداشته است. او اشاره می‌کند که «ملال مسئله کار یا فراغت نیست، بلکه مسئله معناست» و اینکه در عصر مدرن می‌بینیم تعداد چیزهایی که جانشین معنا شده‌اند افزایش یافته به این دلیل است که تعداد معناهایی که نیازمند جانشین هستند بیشتر شده است…ما برای فرار از ملال نه در جستجوی چیزهای ارزشمند که به دنبال چیزهای «جالب» هستیم.

بخش عمده کتاب فلسفه ملال به «داستان‌های ملال» اختصاص یافته…کتاب‌ها، داستان‌ها، زندگینامه‌ها، فیلم‌نامه‌ها و آثار هنری‌ای که انعکاس ملال و راه‌های مواجهه با آن هستند. راه‌های رهایی از ملال و یافتن معنا نزد متالهان قرون وسطی، دانته، پاسکال، نیچه، شوپنهاور، کانت، پیروان رومانتیسم، خوانندگان پاپ، نمایشنامه‌های بکت، زندگی و آثار اندی وارهول و حتی فیلم تصادف(1996) تحلیل می‌شود و پاسخ در ایمان، کار، هوس‌رانی، مرزشکنی، فراموشی، نفی معنا و… رخ می‌نماید. نویسنده با تحلیل‌هایی که می‌توانیم با آنها موافق نباشیم تلاش می‌کند قانع‌مان کند هیچ یک از اینها چاره ملال نیستند.

بعد از آن فصل هیجان انگیز و پر افت و خیز، نوبت به سخت‌ترین فصل کتاب که «پدیدارشناسی ملال» با توجه به نظریات هایدگر است می‌رسد. در ملال زمان سرسخت و گردنکش می‌شود، چون همچون همیشه نمی‌گذرد و برای همین است که واقعیت زمان را می‌توان تجربه کرد. هایدگر با پدیدارشناسی ملال می‌خواهد«ما را با وحشت بیدار شدن ملال از خواب بپراند…در ملال، واقعیتِ هیچی، یا در واقع هیچی واقعیت را تجربه می‌کنیم» و… اگر مثل من نگران شدید که این بار هم جواب معما از آستین هایدگر بیرون بیاید نگران نباشید. خوشبختانه نویسنده هم مثل من رغم ارادت به هایدگر دوستدار او نیست و اذعان می‌کند «در آثار هایدگر همواره می‌بینیم که دوست دارد هرآنچه پست، کثیف، رنج آور یا شیطانی است به عنوان چیزی والا، یعنی جلوه‌ای از هستی بازنویسی کند…[ولی] به نظر نمی‌رسد ملالِ رایجِ پست از چنان اهمیتی برخوردار باشد که بتواند بار مسئولیتی را تحمل کند که هایدگر می‌خواهد برشانه‌هایش بگذارد…»

در دو فصل پایانی کتاب نویسنده که از همان اول نه ادعای پیامبری داشت و نه وعده معجزه داده بود خیلی راحت می‌گوید «مشکل ملال راه حلی ندارد»…ملال مسئله‌ای شخصیست و همچون تنهایی بار مسئولیتش بر شانه‌های خودم است، ولی محکوم هم نیستیم که عاجزانه از آن رنج ببریم «می‌توان با ملال کنار آمد. هر تلاشی برای فرار مستقیم از ملال ممکن است در بلند مدت شرایط را بدتر کند و هرگونه نسخه حاضر و آماده‌ای را باید با تردید بسیار نگریست…» و در نهایت نتیجه جالب نویسنده درباره ارتباط ملال با کودکی است…برای اینکه بیاموزیم با ملال زندگی کنیم باید با دنیای جادویی و «جالب» کودکی خداحافظی کنیم و به سوی بلوغ برویم.

در اثنای افسردگی دوستی مرا با کتاب دلواپسی فرناندو پسوا آشنا کرد و آن را به من هدیه داد. درست‌تر این است که بگویم کتاب را بهم داد و بعد از مطالعه چند صفحه بهش اطلاع دادم کتاب را پس نخواهم داد «برو یکی دیگه برای خودت بخر». اسونسن در فلسفه ملال بارها به کتاب دلواپسی(ترجمه شده کتاب بیقراری) اشاره می‌کند و ازش نقل قول می‌آورد. به نظرم رسیده که او هم دل در گرو یادداشت‌های فرناندو پسوا داشته است…دلواپسی یادداشتهای فرناندو پسوا، شاعر و نویسنده پرتغالیست در خلال بیست سال که به خوبی نشان می‌دهد او چگونه با ملال عمیق اگزیستانسیال  خود زیسته است. اغراق نیست اگر بگویم خواندن آرام و آهسته کتاب دلواپسی بیش از هر کتاب دیگری در این مدتِ قریب به یکسال به من آرامش داد.

پی‌نوشت:

کتاب دلواپسی، فرناندو پسوا، ترجمه جاهد جهانشناهی، انتشارات نگاه.

فلسفه ملال،لارنس اسونسن، ترجمه افشین خاکباز، نشر نو.

نوشتن دیدگاه

چگونه رنج بکشیم

الف- خیلی از ما آدم‌ها علاوه بر اینکه راحت با دنیا نمی‌سازیم، موجودات خود-درگیری هم هستیم.  به تجربه من خود-درگیرهای ذهنی بیشتر در رویاهامان نمود پیدا می‌کند وقتی ذهن می‌خواهد با ما حرف بزند و وقتی جسم‌مان با مادرگیر است با اقسام امراض و ابتلائات فیزیکی با ما حرف می‌زند. حتمن اینطور است که اینها به هم وصلند از راه غدۀ صنوبری دکارت مثلن یا هر مسیری که علمِ امروز ثابت کرده باشد؛ همانطور که خود-درگیری‌ها با دگر-درگیری‌ها مربوطند.

روان‌درمانگران و پزشکان سعی می‌کنند این گفت و شنودها را برای ما ترجمه و با دادن مشاوره و دارو مشکلات را حل کنند، ولی آیا می‌توانند؟ ما علاوه بر اینکه حیوانات خود-درگیری هستیم حیوانات منحصر به فردی هم هستیم…آیا ممکن است همه ذهن‌ها و جسم‌ها به یک زبانِ قابلِ ترجمه حرف بزنند یا زبانهایِ قابلِ تشخیص و طبقه‌بندی‌ای داشته باشند؟ به نظر من، محال است.

احتمالن قدم اول رنجور موفق بودن همین باشد؛ همین که بپذیریم ماهیت ما این است و همین است که هست.

ب- غربی‌ها یک گونه ادبی قدیمی دارند به نام تسلا ‌بخشی/خاطرنوازی نویسی (The Consolatio literary tradition) که با استفاده از قالب های ادبی گوناگون اعم از شعر و کتاب و نامه و خطابه و تنها با کلام و حرف (همان که خیال می‌کنیم باد هواست) سعی می‌کنند بدترین آلام بشر را تسلا دهند. تسلابخشی و خاطرنوازی در میان فلاسفه هم سنت دیرینه‌ایست که به نظر می‌رسد علاوه بر مشکلات بیرونی به تسلای خود-درگیری‌های ما هم کمک کند. سیسروی رواقی را به طور مشخص نخستین تسلابخش‌نویس می‌دانند.(اصولن مکتب رواقی از آغاز تا امروز الگوی موفقی ارائه کرده برای آرام/رام کردن آدم‌ها). همینطور کتاب تسلای فلسفه نوشته بوئتیوس و کتاب شهر بانوان کریستین دوپیزان (که هر دو به فارسی ترجمه شده) را هم می‌توان از نمونه‌های موفق تسلی بخشی‌نویسی در سده‌های میانه دانست. تصور کنید کریستین دوپپزان کتاب شهربانوان را در قرن پانزدهم میلادی و در مواجهه با زن‌ستیزی رایج در زمانه خودش می‌نویسد تا به خود و دیگر زنان آرامش و امید بدهد!

مجموع کارهای آلن دوباتن و پیش از او روانشناسان وجودی مانند رولو می و اروین یالوم را هم احتمالن بشود در همین گونه ادبی دسته بندی کرد.

د- موسسه آموزشی مدرسه زندگی که همین جناب آلن دوباتن آن را تاسیس کرده مجموعه کتابهای خودیاری منتشر می‌کند که نشرهنوز برگردان فارسی برخی از آنها را برعهده گرفته و کتابِ جالبِ چگونه رنج بکشیم نوشته کریستوفر همیلتون یکی از همین خودیارهاست. کتاب مقدمه و موخرۀ خوبی دارد و در مجموع چهار عامل مهم رنج آدم‌ها را بررسی می‌کند.

اولی رنج در خانواده است که عمدتن بر رنج فرزندان در ارتباط با والدین و اثرات منفی که در سراسر عمر بر آنها می‌گذارد تمرکز کرده چون «خانواده اغلب می‌تواند صحنه درگیری و خشونت باشد و بیشتر اتفاقاتی که در آن می افتد می‌تواند آنقدر دهشتناک و دردناک باشد که تا آخر عمر از آسیب روانی آن در امان نباشیم».

دومی رنج عشق است که بر عشق اروتیک تمرکز یافته و سوءتفاهم‌ها و تداخل‌های ناروای آن با عشق مسیحی که «عشق وسواس ذهنی همه ماست…و اگر می‌خواهیم صابون برخی سرخوردگی‌ها و دلسردی‌های عشق به تن مان کشیده نشود، بهتر است تا جایی که می‌توانیم درمورد اروس واقع بین باشیم».

دیگری مسئله بیماریست که به گواه مدارک و شواهد نویسنده«پذیرش ضعف می‌تواند قوی‌مان کند».

و در نهایت مرگ. با اینکه می‌دانیم واقعیت دنیا بسیار فراتر از تجربه ما از آن است، اما «از لحاظ پدیدار شناسی، برای آدم، تنها دنیایی که وجود دارد دنیای خودش است»…

پس از «تاملات نهایی» و در انتهای کتاب هم چندصفحه زیر عنوان «تمرین» گردآوری شده که کتاب‌ها و فیلم‌های مفیدِ مرتبط با هریک از موضوعات را کوتاه معرفی کرده است.

ه- گرچه این بُعد عامه پسند فلسفه و کلیشه‌های فریبنده آن را دوست ندارم، اما مشتری گاه گاه آنم و در هر حال موافقم که «رنجِ زندگیِ شما، منبعِ ارزشمندی از روشنگری است.»

برای اطلاعات بیشتر بنگرید به:

چگونه رنج بکشیم، 1396،کریستوفر همیلتون، ترجمه سما قرایی، نشر هنوز، ۱۸۰صفحه.

نوشتن دیدگاه

چهاردهم اسفند؛ روز نوشتن از کار خانگی

 من هم شنیده‌ام که برخی زن‌ها می‌گویند کشیدن سیم ظرفشویی به کف سینک و برس کشیدن به جرم ایجاد شده کفِ حمام اعصابشان را آرام می‌کند؛ یا آشپزی کمک می‌کند ذهنشان استراحت کند؛ یا تمیز و درخشان بودن منزل احساس رضایت فراوانی برایشان ایجاد می‌کند؛ یا عاشق بسته‌بندی و جادادن اقلام خریداری شده در یخچال و کابینت هستند یا… برای من ولی کار خانه از همان اول فعالیتی دوست نداشتی بود (از این بابت شرمنده تمام تلاش‌ها و آموزش‌های مامانم هستم)…کار خانگی اجزای زیادی دارد، ولی حتی یک جزئش هم نیست که من دوست داشته باشم! از سینک ظرفشویی متنفرم و از گاز که مرتب کثیف و چرب می‌شود و از یخچال که هرچه تمیزش کنی به یک هفته نکشیده پر از لکه است. از بوی گوشت و پیاز خام به قدری بدم می‌‌آید که هر بار بسته‌بندی و چرخ کردن گوشت اشکم را درمی‌آورد و از اینکه دست و لباسهام بوی سیر و پیاز و غذا بگیرد عذاب می‌‌کشم و دلم می‌خواهد هر چه زودتر روحم، کالبد سیر و پیازی‌ام را ترک کند! شستن سرویس بهداشتی و حمام، جارو کردن، تی کشیدن کفِ خانه و گردگیری را با اکراه تمام انجام می‌‌دهم و شستن لباس‌ها و اتو کشیدنشان را هرچه بیشتر به تعویق می‌‌اندازم… اما مثل اغلب آدمها از بوی ادویه و غذای سرخ شده و خانه تمیز و میز با سلیقه چیده شده، گل، لباسهای تمیز و بو‌های خوب خوشم می‌آید، این آخری را خیلی دوست دارم، بارها پیش آمده توی خیابان، روی پل یا توی کوچه، عطرِ به جا مانده از یک آدمِ رفته چند ثانیه متوقفم کرده باشد به لبخند و خوبی احوال …

 غرض اینکه به نظرم خانه تکانی و حساسیت روی کیفیت انجام کارهای خانگی از روح خراش ترین روسوم فرهنگی ماست و لابد به خاطر همین هم هست که دقیقن روز تولد مرا «روز نوشتن از کار خانگی» نام نهاده‌اند! چرا آخه؟

***

 به یاد دارم یکبار در جمعی اشاره کوچکی کردم به بیزاری‌ام از کار خانگی و آقایی خیلی متعجب پرسید: «پس چرا ازدواج کردی!؟»

 و واقعیت هم همین است که ازدواج خیلی جدی و محکم، اما غیررسمی و غیرحقوقی و بدون هیچ حساب و کتابی تعهد مادام‌العمر  زن است به انجام کارهای خانگی. حتماً باید به این امر رسیدگی شود که چرا هر چه مردانه است اینطور حساب و کتاب و چفت و بست قانونی و حقوقی دارد ولی وقتی امری به زن و زنانگی ربط یافت هیچ چیزش حساب و کتاب ندارد. نه دستمزد دارد، نه ساعت کار، نه بیمه ، نه مرخصی و نه بازنشستگی.

 دوگانه زنانه/مردانه در جامعه با بسیار قدرتمند است. در فرهنگ ما تامین معیشت به طور قانونی و عرفی بر عهده مرد است و این کار روز به روز دشوارتر می‌‌شود و به موازاتش وظایف و مسئولیتهای زنان. حتمن همین‌طور است که زندگی‌های بسیار زیادی خارج از این استاندارد زنِ خانه‌دار/ مردِ شاغل وجود دارد، ولی همه چیز هول همین محور سامان یافته و بازساماندهی می‌شود و حداقل  به نظر می‌ رسد نه فقط این ساختار صلب تمایلی به تغییر ندارد که  زنان و نه مردان هم تمایلی به شکستن آن ندارند. حتی همین فشاری که برای بی نقص انجام شدن کار خانگی توسط یک زن، به عنوان معیاری برای سنجش زنیّت اش، وجود دارد بیشتر زنانه است تا مردانه…(مردها کمتر چشمشان روی لکه ها ثابت می ماند یا موقع کمک به میزبان برای ظرف شستن، طلب سیم ظرفشویی میکنند برای سابیدن سینک/ تحقیر زن میزبان.)

 پیش‌تر زیاد درباره کار خانگی نوشته‌ام اما سوالی که هربار به ذهنم می‌رسد این است که چرا حتی فعالان حقوق زنان ما که اصرار دارند «کار خانگی وظیفه زن نیست» یکبار اشاره نمی‌کنند وظیفه زن چیست؟ چرا اینقدر که تاکید دارند روی موضوعاتی مثل آزادی پوشش و کار خانگی (که اموراتی سنتاً زنان هستند) بر ضوابط و وظایف بدیلی که برای زن متصورند اشاره نمی‌کنند؟ در مقابل این‌ حقوقی که برای زن می‌خواهند چه تکالیفی برای او پیشنهاد دارند؟ چرا تمام تمرکزشان روی محرومیت‌هاست و هیچ اشاره‌ای به مسئولیت‌های یک زن در قبال خودش، هم‌جنسانِ تحت ستمِ جامعه‌اش، آیندۀ فرزندان کشورش و در نگاهی فراخ تر نسل بشر نمی‌کنند؟ چرا تلاش نمی‌کنند نگاه زنان را متوجه افقهای دورتر کنند و فقط به گیر و گرفتار بودنشان به سر و ظاهر خودشان/ درس و مدرسه بچه خودشان / خورد و خوراک شوهر و بچه‌های خودشان معترضند… فرض کنیم همه این‌ها برطرف شد. این خانم‌ها قرار است چه بکنند درحالیکه اگر دانشگاه رفته‌اند هم از ابتدایی ترین آموزش‌ها برای زندگی غیرخانگی بی‌بهره‌اند و هیچ وظیفه و مسئولیتی احساس نمی‌کنند و پیشروترین کاری که انجام می‌دهند دایرکردن خیریه و برگزاری جشنواره غذای خانگی برای کمک به فلان خیریه است. آنها که در بسیاری از فضاهای کاری با بی‌اخلاقی، حسادت، کینه‌توزی و آنچه اصطلاحاً خاله زنک بازی می‌نامند، مهر تاییدی می‌زنند بر انگاره‌های مردانه دربارۀ زنان!

 منظورم این است که متاسفانه جنبش فمینیستی در کشور ما تبدیل به یک رویکرد غُر-محور نسبت به زندگی شخصی و اجتماعی شده است که گرچه از شرایطش ناراضی است، کمتر به شرایط بدیلی که می‌تواند راضی اش کند می‌پردازد و اهمیت چندانی به بالابردن کیفیت اندیشه و اخلاق زنان نمی‌دهد…نمی‌شود شما در جامعه ایرانی زندگی کنی، طرفدار آزادی پوشش باشی و بگویی مشکلات و محرومیت‌ها و دردهای مردان سرزمین من، به من مربوط نیست. نمی‌شود از مزاحمت در محل کار و تحصیل بنالی ولی به آموزش و پرورش اهمیت ندهی، درموردش مطالعه نکنی و روی آن سرمایه‌گذاری عملی و نظری نداشته باشی. نمی‌شود از کار خانگی و زنانه بودن آن بنالی ولی از اشتغال زنان و نیاز آنها به اشتغال درآمد زا غافل باشی و وظیفه آنان در تامین معیشت را نادیده بگیری. زنان باید با سیاست، جامعه، کار و مسائلش درگیر باشند اگر توقع دارند سیاست، جامعه و بازارکار آنها را جدی بگیرد و به مسائلشان اهمیت بدهد.

مطالب مرتبط با کار خانگی

شوهران تنبل

روز مضاعف

آشپزخانه‍ای از آنِ خود

عطر زعفران و گلاب و دارچین و حلوا و طعم آش و حلیم و خرما

نوشتن دیدگاه

حلقه دربند

 

آن کس که ترا شناخت جان را چه کند   ***  فرزند و عیال و خانمان را چه کند

الف- همه ما داستان‌هایی درباره مردان دانشمند و عالم و زاهد و عارف شنیده و خوانده‌ایم. داستان‌هایی درباره اینکه چگونه زمانی‌که به کار علم یا عبادت مشغول می‌شدند، همه دنیای اطرافشان را فراموش می‌کرده‌اند چنانکه نه گذر زمان می‌فهمیده‌اند نه خبردار می‌شده‌اند اطرافشان چه می‌گذرد. چه شب‌های متوالی که غذا نخورده افطارشان به سحر متصل می‌شده و چه غذاهایی که می‌سوخته و جزغاله میشده و چه  شبها که ناغافل ظهر می‌شده و چه و چه…بزرگانی که برای رسیدن به کارو بار علمی/عبادی شان شب از روز و روز از شب و خویش از بیگانه و بیگانه از خویش باز نمی‌شناخته‌اند و قسعلیهذا

ب- نزدیک به دوسال است که ما «حلقه دربند» را تشکیل داده‌ایم. جمعی از دوستان فاضل که همگی فلسفه خوانده‌اند. بی اغراق از بهترین، پویاترین و پربارترین جمع‌هایی بوده که در آن حضور داشته‌ام. کتاب می‌خوانیم و بحث می‌کنیم و ترجمه جمعی. برنامه‌ها معمولن هفتگی یا دوهفته یکبار بوده است و وقفه طولانی نیفتاده بین برنامه هامان در این دوسال.

ج- مدتی پیش یکی از اساتید مهربان و بزرگوار فلسفه، که دفتر کاری مستقل دارند به ما اجازه دادند جلسات «حلقه دربند» را، که تا پیش از آن در منزل یکی از دوستانمان در محله دربند برگزار می‌شد به آنجا منتقل کنیم. دفتر کار استاد خیلی خوب و مجهز بود و باعث می‌شد از منزل آن دوست و مادر مهربان و مهمان نوازش رفع زحمت کنیم.

اوایل همه چیز خوب پیش می‌رفت. یعنی ما خیال می‌کردیم که خیلی خوب است تا  اینکه استاد شروع کرد تذکر دادن به ما. مثلن درباره اینکه «چرا همه ما سروقت حاضر نمی‌شویم؟»؛ «چرا برخی جلسات کنسل می‌شود؟»؛ «چرا گاهی مدت زمان جلسات زیادی کوتاه یا زیادی بلند می‌شوند؟» …آشکارا حرص می‌خورد از دست ما. در این حیص و بیص با تغییر ترم تحصیلی و تغییر ساعت‌های کلاس و کار بچه‌ها، گاه مجبور می‌شدیم روز و ساعت برخی جلسات را تغییر دهیم و خب همه این بی نظمی‌ها باعث شد استاد از دست ما کلافه شود و دیگر تلفن‌هایمان را هم جواب ندهد!

د- سه نفر از اعضای حلقه دربند شاغلند، چهار تاشان دانشجوی دکتری/فوق لیسانس؛ در مدت این دوسال، دوتا از بچه های حلقه دربند ازدواج کرده‌ و متاهل شده‌اند، دوتا هم از قبل متاهل بوده‌اند، یکنفر فرزند خردسال دارد و…دامنه جغرافیایی خانه اعضا از دربند تا آزادی کش آمده است… شاید بگویید:«خب باشد!» ولی من باید اضافه کنم «همه» اعضای حلقه دربند خانم هستند! چهارتا خانم متاهل که هم کار داخل منزل و هم کار بیرون از منزل برعهده شان است به علاوه اینکه یکیشان مادر هم هست در کنار چهارتا خانم دانشجو که دوتا از آنها هم شاغلند…احتمالن اگر شما هم شاغل و متاهل و مادر باشید بهتر درک خواهید کرد که چرا جلسات حلقه دربند نمی‌توانست نظم و دیسیپلین مورد انتظار دکتر را برآورده کند.

ه- وظایف همسری و مادری، ساعات کاری مشخص و ساعات محدودی که یک خانم می‌تواند راحت در شهر تردد کند، مهمانی‌ها و مسافرت‌های خانوادگی گاه و بیگاه، مراسمجات عقد و عروسی، خواهر/مادر/پدر/همسر/کودک بیمار که مسئولیتشان مستقیمن متوجه زن است…شام…خانه…شب

ما باید همه اینها را در نظر می‌گرفتیم و جلسات را تا حد امکان منعطف قرار می‌دادیم، هرچند که گاهی برای همه مان آزار دهنده هم می بود ولی اراده راسخی وجود داشت برای باقیماندن جمع. نه اینکه بخواهم بی نظمی را توجیه کنم – که حقیقتن اینطور نبود و قوانین و سختگیری‌هایی هم داریم- ولی نافهمی نسبت به «شرایط انسانی» از آن توجیه ناپذیرتر است. مسلمن زنی که مهمان دارد یا همسر/کودک/والدین بیمار در خانه دارد، به راحتی مردی در این وضعیت، نمی‌تواند همه چیز را به امان خدا(دیگری) رها کند و برود پی جلسه فلسفی‌اش درباره اخلاق / تاریخ / فرهنگ/ انسانیت!

در دنیای زنانه، بی‌خیالی یا بی‌اعتنایی به این چیزها ارزش نیست و خیال نمی‌کنم که اساسن باید باشد…فقط نمیدانم چطور باید اینها را برای آقای دکتر و امثال ایشان که به دیوار اتاق کارشان به خط خوش نوشته‌اند«آن کس که تو را شناخت…» شرح دهم…

نوشتن دیدگاه

شوهران تنبل*

–          چرا مردان در کار خانگی مشارکت نمی‌کنند؟

 +  چون بلد نیستند.

 –          چرا بلد نیستند؟ چرا یاد نمی‌گیرند؟

 + چون به طور سنتی  کار خانه وظیفه زن و کار بیرون وظیفه مرد است و از کودکی به این منظور آموزش ندیده‌اند.

 –      آیا مردانِ زنانی که بیرون کار می‌کنند (یادگرفته اند بیرون کار کنند) به آنان کمک می‌کنند؟

 + معمولن خیر، چون «مسئولیت» تأمین هزینه های خانواده بر عهده آنان است و به همین اعتبار «مسئولیت » رتق و فتق مسائل داخل خانه به عهده زنان است.

 –          آیا مردان زنانی که در تأمین هزینه های منزل به مردشان کمک می‌کنند، در منزل به زنشان کمک می‌کنند؟

 + معمولن خیر، چون حتی اگر شان و وقتشان را اجلّ از این مسائل ندانند، بلد نیستند…

 الف- یکی از رایج‌ترین بحث‌ها در جمعهای زنانه (جوان ترها) صحبت از مشارکت بسیار پایین مردان در امور منزل است. بالغ بر هشتاد درصد زنانی که می‌شناسم از مردانشان در این زمینه شکایت دارند. برخی به زبان می‌آورند و برخی که اصرار فراوانی بر حفظ حرمت همسرشان پیش سایرین دارند از لابه لای حرفهایشان پیداست.

 اما چیز دیگری هم مشخص است و آن اینکه در بسیاری از موارد خود زنان به مردهایشان اجازه مشارکت نمی‌دهند. «چون برای درست کردن یک غذای معمولی هرچه ظرف در آشپزخانه هست را کثیف می‌کند» یا «ظرف‌ها را پر از چربی و لکه می‌شوید» یا «خیال می‌کند وقتی تمیز کردن جایی برعهده‌اش گذاشته می‌شود به معنای آن است که وسایل آن را به جای دیگری برده و رها کند» یا «لباس‌ها را مچاله پهن می‌کنند» یا «گوشت و سبزی‌ها را بدون صاف کردن پاکت فریز می‌کند» یا «سرسری جارو و گردگیری می‌کند» و…این روایت مکرر در حرف‌های همه‌شان هست که مردها نه تنها کمکی نمی‌کنند که کار آنها را دوبرابر کرده، توهم کمک و مشارکت برشان می‌دارد و منت دردسرهای ایجاد شده را می‌گذارند…

ب- می‌گویند نق نباید زد، تشویق باید کرد، اعتماد به نفس باید داد، تشکر باید کرد، خسته نباید شد، دست نباید کشید… و نباید پرسید چرا؟ به نظر می‌رسد واقعن چاره دیگری هم نیست. سی/ سی‌وچند سال اینطور بزرگ شده‌اند که مثل پروانه گردشان گشته‌اند و نگذاشته‌اند بفهمند لباسهایشان کی کثیف و کی شسته و کی اتو کشیده می‌شود. سی/سی‌وچند سال در تمام مهمانی‌ها فقط نشسته‌اند و حرفهای مهم زده‌اند یا بازی کرده‌اند و حتی نفهمیده‌اند بشقاب زیر دستشان کی خالی می‌شود. خانه چطور تمیز می‌شود. غذا چطور پخته می‌شود. چه کسی می‌خرد. چه کسی می‌شوید و بسته بندی می‌کند و جا می‌دهد. چه کسی چمدان‌های سفر را می‌بندد. چه کسی باز می‌کند و جا می‌دهد…و این انگشت اتهام را بیشتر از همه به سوی مادرانِ فداکار نمونه‌ی گم در هاله‌ی تقدس می‌کند. زنان ساکت و بی ادعایی که برنامه‌های بی‌مایه ی خانوادگی تلویزیون ما ستایششان می‌کنند و از آنها که تمام مدت خیره به زمین دارند خجالت می‌کشند تقدیر می‌کنند.

ج- جالب اینکه بسیاری از مادران امروز، همان مبارزانِ معترضی که از دست مادرانشان و پدرانشان و برادرانشان و شوهرانشان و مادرشوهرهایشان و برنامه های تلویزیونی و مجری خبیث برنامه زنده باد زندگی حرص خورده‌اند، تنها کاری که برای مقابله انجام می‌دهند این است که دخترهاشان را هم مثل پسرهایشان بارآورده اند. کور نسبت به زحمات دیگران، قدرناشناس، تنبل، بی مسئولیت، طلبکار، دست و پا چلفتی و … که به قول سعیده :«در مواجهه با هر مسئله‌ای فورن صورت مسئله را پاک می‌کنیم»

* نام یک کتاب است؛ شوهر تنبل : چگونه مردان را تشویق کنیم تا در خانه داری و مراقبت از فرزندان کمک کنند، نویسنده:جوشوا اکلمان، مترجم:مهدی قراچه داغی

مرتبط

 از مادری تا مادرشوهری

 هیولاهای نازنین

 آشپزخانه ای از آن خود

 روز مضاعف

نوشتن دیدگاه

خواهر اوشین؛ حکایت زنی که داشت می‌مرد

سریال «سالهای دور از خانه» را به یاد دارید؟ برای من خاطرات محوی باقی مانده مثل عکس اوشین روی جورابی که کلاس اول دبستان پوشیدم. تکرار سریال را ندیده ام اما یک صحنه از آن را به یاد دارم. آنجا که خواهر اوشین داشت می‌مرد، صحنه بسیار تاثر برانگیزی بود که حتی پدر اوشین را هم منقلب کرد. اشتباه نکنم بعد از تولد نوزادش بود. پرسید»دختر است یا پسر؟» گفتند :»پسر». خوشحال شد و گفت که خوشحال است که بچه پسر است چون مثل خودش نمی‌شود که نصیبی جز بدبختی و رنج نداشت.

الف- من هربار مادری را می‌بینم که از اینکه فرزندش پسر است ابراز خوشحالی می‌کند، یا خانم متاهلی که دلش پسر می‌خواهد یا از اینکه دختر ندارد ابراز شعف می‌کند یا خانم‌های مجردی که وقتی درباره زندگی آینده شان حرف می‌زنند می‌گویند هرگز نمی‌خواهند دختری داشته باشند(اگر نگویند مادام که در این کشور زندگی میکنند حاضر به بچه دار شدن نیستند) به یاد خواهر اوشین می افتم. آنها هم از استدلال او استفاده می‌کنند: «دختر بشود که مثل خودم بدبختی بکشد»…»دختر بشود که همه اش تو سری بخورد»؛ «دختر بشود که از اول تا آخر یک آقا بالاسر بهش بگوید چه بخور و چه بپوش و کجا برو و…»/ «دختر بشود که به اسم اعتبار و ناموس و حیثیت، محدود شود و حسرت چیزهایی را بکشد که حق طبیعی اش است»/ «دختر بشود که من بمانم و حوضم! ندارنم چه بکنم، با جامعه چه کنم؟ با تنها ماندن در تربیتش…»

ب- فرقی نمی‌کند تحصیلاتشان زیاد یا کم یا متوسط باشد و باز فرقی نمی‌کند شرایط مالی شان چطور باشد یا وضعیت مذهبی، در بهترین حالت، ورای احساسات و زاری و ندبه برای زن و زنانگی، اینطور به نظر می رسد که مادرهای معترض، احساس می‌کنند دربرابر همه دنیا تنها هستند، در برابر پدرها، در برابر جامعه و ابتلائاتش، دربرابر احکام ناعادلانه به اسم دین، در برابر حاکمیت و جامعه مطلوب و سالمش، دربرابر خلقت و اقسام دردهایش، دربرابر اسباب بازیهای صورتی، دربرابر ماهواره، دربرابر مد و زیبایی… مردها بیشتر دوست دارند که دختر داشته باشند. لابد چون درکی از این همه درد ندارند و این یکی را هم به جهت خودخواهی دل خودشان میخواهند…

ج- نهایت این که حکایت خواهر اوشین حکایت زنی است که داشت می‌مرد! من زنده‌ام و اتفاقن خیلی معترضم اما به اندازه بچه خودم هم نمیخواهم برای تغییر تلاش کنم!

 

مطالب مرتبط

آنچه سخت است استوار است

 

 

نوشتن دیدگاه

Older Posts »