Archive for فمینیسم/زنانه نگری

شوقی چنان ندارد…

یادم است مادربزرگِ مادرم دوستانی داشت که تقریبن هر روز بهش سر می‌زدند. مدت طولانی‌ای با هم گپ می‌زدند و به هم کمک می‌کردند. در کودکی شوهرش داده بودند به اصفهان و غریب بود. در نوجوانی شوهرش را از دست داده بود و جز یک دختر که مادربزرگ من باشد کسی را نداشت. عوضش مادربزرگم فرزندان زیادی داشت، ولی بی دوست بود. از نُه سالگی که ازدواج کرده بود تا روزی که از دنیا رفت شب و روزش به سروسامان دادن به امور مادر و شوهر و خانه و بچه‌ها و نوه‌هاش گذشت و بعد از آقاجان آنقدر زنده نماند که بفهمد تنهایی چیست. اگر مانده بود حتمن می‌فهمید. همانطور که خیلی از مادرهایی که می‌شناسم این روزها بفهمی نفهمی با این پدیده مواجه شده‌اند. آنها تنها و بی هم صحبتند، خاصه اگر شوهرشان درگذشته باشد. بچه‌ها هم صرف نظر از اینکه هم‌صحبت‌های مناسبی برای دغدغه‌ها و درددل‌های مادران نیستند، جز برای دردسر سراغشان را نمی‌گیرند. آنها که بچه‌هاشان دورترند و دیرتر احوالشان را می‌پرسند تنهاتر و غمگین‌ترند.

از زمان افلاطون و ارسطو و رواقیان تا مونتنی و نیچه و تا همین امروز، فیلسوفان زیادی درباره ارتباط انسانی منحصر به فردی که «دوستی» نام نهاده‌ایم، نوشته‌اند. از ضررتش برای سعادت انسان و معنابخشی به زندگی و از امنیت و رشدی فکری و اجتماعی‌ای که با خودش دارد و از اینکه «دوست خود دیگر است».

 دوستی حقیقی با رابطه خویشی متفاوت است ( می‌دانم اغلب مادرها با خواهر یا یکی از دختران خود نزدیکند). اما در دوستی آن تضاد و رقابتی که در روابط خویشاوندی- به واسطه وجود منافع مشترک- هست، وجود ندارد. دوستی عکس خویشاوندی دست و پاگیر نیست، دوستان قرار نیست همیشه و همه جا حاضر باشند، ولی وقتی نیازی به آنها هست در دسترسند. توقع ندارند از ریز و درشت زندگی تو باخبر باشند، ولی اگر لازم شود گوش شنوای رازهایت هستند. اگر همگن باشند می‌توانی ساعت‌ها با آنها بحث و تبادل نظر کنی، خود را بدون دلخوری اصلاح کنی و احساس به رسمیت شناخته شدن و داشتن وجودی از آنِ خود داشته باشی و…  احتمالن عجیبترین نوع ارتباط آدمیان با هم پس از عشق همین دوستی باشد.

مردانِ فیلسوف از زمان باستان تا نیچه صراحتن اعلام کرده‌اند «زنان را دوستی نشاید». هرگز از یاد نبرده‌اند میان عشق و دوستی مرز بکشند و دوستی را در مرتبه بالاتری از عشق بنشانند. حتی بسیاری فیلسوفانِ فمینیست معاصر هم در امکان برقراری ارتباط دوستی فضیلت-بنیاد میان زنان و مردان تردید کرده‌اند- هرچند، اساسن رابطه دوستی، به آن شکلِ ستایش شده در آثار فلاسفه، تا همین زمان معاصر امکان بروز و ظهور در میان زنان نداشته است. خانواده دخترها را تحویل خانواده‌ای دیگر می‌داده است و مادر/خواهر شوهر و جاری‌ها جای خواهر/مادر خودِ زن، نزدیکترین دوستان/دشمنان او می‌شده‌اند. بعد هم شوهر و بچه‌ها زمان و مکانی برای دوستی باقی نمی‌گذاشته. شاید به همین دلیل هم باشد که فمینیستها وقتی از همبستگی زنان حرف می‌زنند از ارتباط خواهری سخن می‌گویند نه دوستی. جالب اینکه تا همین امروز هم که زنان صاحب حقوقی شده‌اند و دور هم جمع شدنشان کمتر خطرناک و فتنه انگیز دانسته می‌شود، زنانِ متأهلِ صاحب فرزند به سختی می‌توانند زمان و مکانی برای دیدار با دوستانشان پیدا کنند.

شیرین‌ترین و مشهورترین گفتگوی تاریخ اندیشه درباره «عشق» (موضوعی سنتن زنانه) را در نظر بگیرید. در یک شب‌نشینی مردانه اتفاق افتاده است. افلاطون و گزنفون آن را برایمان روایت کرده‌اند…شبِ خوش و دوستان جمع و قصه دراز .کلن زمان دیدار دوستان در شب نشینی‌ها و گعده‌های شبانه یا موقع تعطیلات است. زن‌ها نه فقط در زمان سقراط و حافظ که تا همین امروز هم امکان شرکت در چنین شب نشینی‌ها و بی‌خیال نشستن و خوردن و نوشیدن و از عشق یا هر چیز دیگری سخن گفتن ندارند. (تعداد زنهایی که چنین امکانی داشته باشند آنقدر اندک است که بعید است بتوانند گعده یا شب نشینی‌ای به پا کنند-چه رسد به اینکه با روایت‌های مختلف به گوش آیندگان برسد.)

باز، این واقعیت هم هست که کودکان به زن‌ها پیوست شده‌اند. در همین هم نسلان ما فقط کافیست یکی از گروه دوستان بچه‌دار شود. معمولن ارتباطش با اعضا قطع می‌شود. نمی‌تواند به صورت مداوم کسی یا جایی را پیدا کند که چند ساعتی از بچه نگهداری کنند و سعی می‌کند کمک خواستن‌ها را برای روز مبادا نگه دارد. حتی اگر پیدا کند و بیاید تمام فکر و ذکرش بچه است و این که پدر یا مراقب خود را اذیت نکند و خودش اذیت نشود. اگر هم بچه را بیاورد رسمن تمام دور همی و جلسه تبدیل می‌شود به کوشش همگانی برای سرگرم کردن بچه و گفت و گویی شکل نمی‌گیرد.

مشکل دیگری که به رسمیت شناخته نشدن دوستی میان زنان دارد این است که تفکیک و تمیز میان حلقه‌های خانواده، دوستان و همکاران به سختی امکانپذیر می‌شود. یکی از رایج‌ترین راه حل‌های اشتباه، پر دردسر و بی حاصل دوست کردن شوهران با هم است. (این روش در مورد مردان بهتر جواب داده، شاید چون زنها راحت‌تر حرف مشترک پیدا می‌کنند و معمولن تابع هستند). خود زنها هم، شاید به سبب فقدان تاریخی روابط دوستانه زنانه، سخت‌تر قانع می‌شوند روابط دوستانه را با روابط خانوادگی و کاری مخلوط نکنند. اصرار نداشته باشند شوهرهایشان را با هم دوست کنند، یا با همکارانشان رفت و آمد خانوادگی داشته باشند، یا از دوستشان برای برادر شوهرشان خواستگاری نکنند و مرز میان خانواده، دوستی و کار را نگه دارند.

رئیس خانمی داشتم که مقاومتم در برابر ریختن ماست روابط خانوادگی در قیمه روابط دوستی و مخلوط کردنش با قورمه روابط کاری باعث بی اعتمادی‌اش به من شده بود. یک روز بدون اطلاع قبلی زنگ زد و دیدم پشت در است. تنها چیزی که آن لحظه به ذهنم رسید شکر خدا بود برای این معجزه که خانه  و خودم مرتبیم و لازم نیست موعظه‌های مادرانه‌ او را درباره اولویت زنیّت بشنوم!

Advertisements

نوشتن دیدگاه

لیسیستراتا

  • لیسیستراتا: آه کلئونیکا، قلب من آماج شعله‌های آتش است. از زن بودن شرم دارم. مردها گمان می‌کنند ما حقه باز و موذی هستیم.
  • کلئونیکا: به شرافتم قسم که راست می‌گویند.

دوسال بعد از شکست فاجعه‌بار،  پر خسارت و پرتلفات آتن در جنگ سیسیل (از جمله جنگ‌های پلوپونزی)؛ آریستوفان، نمایشنامه نویس یونانی، در یک سال دو نمایشنامه  کمدی منحصر به فرد و خاص نوشت که در هر دو به نقش زنان در جامعه و تعصبات-جنسگرا در آتن آن روزگار اشاره داشت.  یکی لیسیستراتا و دیگری تسموفوریازوس.

هر دو نمایشنامه برای مخاطب امروزی همچنان خنده دار است و به نحو جذابی موضوعاتشان همچنان تازه و زنده‌اند.

در لیسیستراتا ماجرا از این قرار است که زن‌های خسته از جنگ و تنهایی تصمیم می‌گیرند به روشِ خود، مردان را وادار کنند جنگ خاتمه دهند.

در تسموفوریازوس هم باز سخن از انجمنی زنانه برای حل یک مشکل است. در اینجا مشکل، اوریپید شاعر تراژدی سرای یونانیست که در اشعارش زنان را به انواع رذایل اخلاقی محکوم کرده و باعث شده مردان به زنان خود اعتماد نداشته باشند و در خانه محبوسشان کنند. زن‌ها تصمیم گرفته‌اند اوریپید را به قتل برسانند و او بسیار ترسیده است…

 (اشعار و نوشته‌های زن بیزارانه از آن زمان تا امروز همچنان دستمایه نقد و نکوهش چه از جانب زنان و چه از جانب مردان بوده‌اند. از تسموفوریازوس نوشته اریستوفان بگیر تا شهر بانوان نوشته کریستین دوپیزان تا آداب مردی نوشته امیر ارسلان و تربیت نسوان نوشته یوسف خان مستوفی و معایب الرجال نوشته بی بی خانم استرآبادی و البته خارج از شمار کتاب‌هایی که در عصر ما در این باب نوشته شده است- و البته در هیچکدام جز این موردِ تسموفوریازوس، قرار نیست در پاسخ به نوشته‌ها، نویسنده را معدوم کنند!)

باری،  لیسیستراتا چیز دیگریست. در این نمایشنامه زنان نمایندگی همه کسانیکه با جنگ مخالف هستند را بر عهده دارند. زنی به نام لیسیستراتا نقشه‌ای برای برقراری صلح در سر دارد که برای اجرایی شدن آن همه زنان را فراخوانده است. زن‌ها جمع می‌شوند. او به آنها می‌گوید کلید پایان جنگهای پلوپونزی در دست آنهاست. زن‌ها می‌پرسند که آخر ما با این دست و پای بلوری و «لباس‌های شفاف از حریر زرد و آراسته به گل و شب جامگان بلند و مواج و دمپایی‌های ظریف» چه می‌توانیم بکنیم و او  در جواب دقیقن همین دست و پای بلوری را کلید وادار کردن مردان برای نشستن به سر میز مذاکره می‌داند! لیسیستراتا از زنها می‌خواهد از همبستری با مردانشان پرهیز کنند. زن‌ها با اکراه می‌پذیرند و هم قسم می‌شوند…

در نمایشنامه اریستوفان زنان با دوری از مردان، جدل لفظی و آب داغ پاشیدن به آنها وارد مبارزه می‌شوند. لیسیستراتا چندین بار دعوت به توسل به منطق برای خاتمه جنگ می‌کند و اولین اصل خود را چنین اعلام می‌کند «جنگ ممنوع است». هم در این نمایشنامه و هم در تسموفوریازوس زنانِ نمایشنامه آریستوفان از اینکه «پریشیا/ آزادی بیان» ندارند شکایت می‌کنند.  لیسیستراتا در خطابه‌ای مفصل به خفه کردن صدای زنانِ معترض به جنگ می‌تازد و وقتی با تمسخر مردان مواجه می‌شود می‌گوید که دیگر طاقت‌مان طاق شده و «به اندازه کافی در برابر حماقتهای شما سکوت کرده‌ایم». دوست و همراهش هم در برابر این ادعا که «جنگ مربوط به مردهاست»، فریاد می‌زند «جنگ مربوط به زنهاست». رفت و آمدهای طنزآمیزی در گفت و شنود میان مردان و زنان رخ می‌دهد.

در آخر که مردان از لیسیستراتا می‌پرسند چگونه می‌خواهد صلح را برقرار کند. او از بافندگی مثال می‌آورد و رفت و برگشت گلوله‌های نخ را به آمد و شد سفرایی برای گفتگو مانند می‌کند و در برابر تمسخر مردان تکرار می‌کند «اگر منطق می‌داشتی در سیاست همان کاری را می‌کردی که ما با نخ می‌کنیم»

جایی میان منازعه، لیسیستراتا درباره این که چگونه «جنگ مربوط به زنهاست» استدلال می‌کند و می‌گوید «رزمنده‌ها را ما به دنیا آورده‌ایم.». وقتی با خشم از او خواسته می‌شود خاموش باشد و خاطرات تلخ را زنده نکند ادامه می‌دهد «به جای لذت بردن از لذایذ عشقبازی و جوانی و زیبایی، دور از شوهرهای خود افسرده‌‌ایم و ضعیف بنیه …آنچه مرا سخت نگران می‌کند بزرگ شدن دخترهایی است که با غم و تنهایی بزرگ می‌شوند». مردی به غم و تنهایی مردان هم اشاره می‌کند، اما لیسیستراتا جواب می‌دهد که سربازِ از جنگ بازگشتۀ سپید موی هنوز فرصت دارد، اما «زنها فقط یک تابستان فرصت دارند…»

نمایشنامه کمدی، انهم وقتی اریستوفان نوشته باشد، قطعن خالی از خنده و شوخی نیست. مثلن وقتی زنها دلتنگ مردها می‌شوند و هوس خانه و خانواده به سرشان می‌زند و لیسیستراتا مجابشان می‌کند تحمل کنند. تحمل می‌کنند و در نهایت، نقشۀ راه سنجیده‌ای که لیسیستراتا برای پایان دادن به همسایه کُشی یونانیان ارائه می‌دهد مقبول می‌افتد و صلح رخ می‌دهد و کمدی، همانطور که ارسطو گفته، با پایانی خوش تماشاچیان را راهی خانه ها می‌کند.

آرلین ساکسونهاوس در کتابی که درباره آزادی بیان در یونان باستان نوشته، اشاره می‌کند که گرچه به هیچ عنوان نمی‌توان نمایشنامه نویسان یونان باستان را دارای تفکراتی مدرن دانست، اما امثال اریستوفان با شکستن سلسله مراتب اجتماعی و صدا دادن به زنان در قلمرو عمومی، این مهم را یادآوری می‌کردند که زنان ممکن است با روشن کردن انتخاب‌ها و اشتباهات دیگران، حقایقی را آشکار کند که غالباً مردان نمی‌بینند.

شاید تلفات خونبار جنگ‌ها و مصیبت‌های پس از آن اریستوفان را به نحوی استثنایی به این نتیجه رسانده بود که «اگر سلسله مراتب رسمی کنار گذاشته شود و زن‌ها بتوانند آزادانه سخن بگویند، ممکن است اجتماع به طور کلی از آنها منتفع شود»

برای مطالعه بیشتر بنگرید به:

آریستوفان،1388، لیسیستراتا و تسموفوریازوس، ترجمه (خوب) رضا شیرمز، نشر قطره

ساکسونهاوس، 1396، بیان آزاد و دموکراسی در آتن باستان، ترجمه نرگس تاجیک، نگاه معاصر

نوشتن دیدگاه

گریه مرد مرده

تو نیستی. از طبقه پایین سرو صدا می‌آید. انگار یکی دری را محکم بکوبد و دوباره بکوبد و سه باره بکوبد و چهار باره. کتری را روشن می‌کنم. کتاب را بر ‌می‌دارم و با همه دقت و تمرکزم می‌روم توی اتاق. درها به هم کوبیده می‌شوند. تــــــــــق. تـــــــــــق. تــــــــــق. بالشم را تکیه می‌دهم به دیوار و پتوی برقی را جوری می‌گذارم که اگر تکیه بدهم به بالش و زانوهام را خم کنم به عنوان میز کتاب، کف پاهام روی پتو برقی باشد. دوباره صدای کوبیدن در می‌آید. از جا می‌پرم. صدا خیلی نزدیک است.

 تو آمده‌ای. چای دم می‌کنم. حرارت پتو را زیاد می‌کنم. برمی‌گردم و در بارگاه گرم و نرم خودم لم می‌دهم. جنگ‌هایی هست که باید اینطوری براش آماده شد. کتاب را باز می‌کنم. انگار جایی مردی در حال گریه کردن است. از صداش پیداست جوری گریه می‌کند که شانه‌هاش تکان می‌خورند و گلوله‌های واقعی اشک می‌چکد پایین.

مقدمه مترجم را نگاه می‌کنم که مفصل است. مقدمه مترجم‌ها معمولن به دردبخورتر از خود کتاب هستند و خیلی هم راه‌ نما برای چنین متن دشواری. هرچه باشد یک هم‌زبان کلی جان کنده تا کتاب را بفهمد و ترجمه کند. فهم هضم شده‌اش را لقمه کرده و گذاشته اول کتاب. ورق می‌زنم و فقط بند آخر مقدمه مترجم را می‌خوانم که از آدمها تشکر کرده-این قسمت کتابها برایم جالب است. از آدمها و موسسات تشکر کرده‌اند. نه آدمها را می‌شناسم و نه موسسات را. باز صدای هق هق مرد را می‌شنوم. از پشت در بستۀ اتاق داد می‌زنم:«تو صدایی نمی‌شنوی؟». حدس می‌زنم یکی از گوشی‌های هدفن را از روی گوشت کنار زده‌ای که می‌پرسی:«چی؟». بدم می‌آید دوباره تکرار کنم. «هیچی». وقتی صدای مرا نشنیده ای معلوم است که گریه مرد را هم نمی‌شنوی. می‌رسم به مقدمه مترجم انگلیسی، این یکی طولانی تر هم هست. سرسری نگاه می‌کنم. پر از نقل از آثارِ دیگرِ نویسنده است. فکر می‌کنم از آن مترجم‌های عاشقِ کور است. عبور می‌کنم. از همان خطِ اولِ بند اول متنِ اصلی آتش می‌بارد. کف پاهام از گرما می‌سوزد. درجه پتو را کمتر می‌کنم.

صدای قوری می‌آید و صدای کتری و صدای به هم خوردن لیوان‌هامان. من صدای ریخته شدن چای را می‌شنوم، چطور ممکن است تو صدای گریه مرد را نشنوی. حتی می‌دانم برای من هم ریخته‌ای. بیرون می‌آیم تا چایم را ببرم. می‌گویم:«یه خبریه…صدای گریه یه مردی میاد». چای را می‌دهی دستم و می‌خندی «حرف در نیار». جک بهم می‌گفت «مری‌حرف‌درآر». تو به او ارجاع دادی الان مثلن. نمی‌خندم. برمی‌گردم توی اتاق. اسامی خاص توی کتاب را با حروف سیاه چاپ کرده‌اند. می‌توانم از روی اسم‌هایی که دوست ندارم بپرم و ورق بزنم. من نه مترجم انگلیسی کتابم که درگیر کلمه به کلمه متن آلمانی باشم و صفحه‌ای دوتا پانوشت بدهم و نه مترجم فارسی که هوس کرده باشم روح آشفته و تنِ بی‌قرار متن را به فارسی برگردانم. من خواننده لاقید متن‌ام. دنبال خودمم در متنی که بند بندش شماره خورده و با جمله‌هاش مثل آیات متن مقدس برخورد شده است. ته دلم حس می‌کنم دارم نویسنده‌ و مترجم‌ها را شکنجه‌ می‌کنم با ورق زدن‌هام.  انتقامم از تو و جک را از متن می‌گیرم. ورق میزنم. ورق می‌زنم. ورق می‌زنم. از روی صفحه ها می‌پرم تا برسم به سقراط، به فلسفه، به افلاطون، به ارسطو و به منطق. آنجا خنک‌تر است، می‌پرم تا برسم به فهم و به نظم. به «سر سلسله آدمهای هشیار در میان جماعت مستان».

صداها زیادتر می‌شوند. اعتراف می‌کنی که خبری هست، ولی دیگر خیلی دیر شده. پیرمرد مرده، دخترش دارد شیون می‌کند. کتاب مال کتابخانه است. نمی‌توانم خط بکشم. کنار بخش‌های مهم نشانه‌های رنگی می‌چسبانم.

تو با شالِ نخیِ سرخشک‌کنِ من روی چشمات را  پوشانده‌ای و خوابی- از نظم نفسهات پیداست. کتاب تمام شده. چراغ را خاموش می‌کنم که بخوابم. هنوز چشمهام گرم نشده که از سروصدای پایین پنجره از جا می‌پرم…نصف شب است. صدای بم جمعیت تکرار می‌کنند لااله الاالله. فکر می‌کنم این همه مرد چطور جمع شدند اینجا نصف شبی. من اگر بمیرم خیلی طول می‌کشد که اینهمه مرد جمع شوند و جنازه‌ام را ببرند. قلبم تند می‌زند. می‌نشینم تا نفسم بالا بیاید. تو خُرخُر می‌کنی. مردهای خانواده‌ را می‌شمرم و حساب می‌کنم چقدر طول می‌کشد تا برسند. قبل از انکه محاسباتم تمام شود خوابم میبرد.

تو رفته‌ای. کتاب کتابخانه را از زیر بالش بر می‌دارم و می‌گذارم توی کیف. تخم‌مرغ آب پز من را گذاشته‌ای روی میز و قوری گرم است. سیرم. دم در خانه پرچم مشکی زده‌اند و زن میانسالی که نمی‌شناسم توی سرمای کوچه ایستاده و زل زده به پرچم. نگاهمان به هم می‌خورد. چشمهای اشکیش را به زمین می‌دوزد. مطمئنم این زن یخ‌زده ساعتهاست رو به روی در ایستاده است. مطمئنم تو او را ندیده‌ای. باید از مقدمه‌ها شروع کنم.

نوشتن دیدگاه

مامان خوبی دارم…

ظاهرن تشویق به نشستن در خانه یکی از بزرگترین چالش‌های زنان در طول تاریخ بوده است. این نکته وقتی توجهم را جلب کرد که همزمان که برخی دوستانم با معضل به قول خودشان «کُشنده» محبوس بودن در خانه، در سه چهار سال نخست تولد فرزندانشان دست و پنجه نرم می‌کردند، من مشغول مطالعه نخستین متون برجا مانده در احوالات زنان در یونان (خاستگاه فلسفه) بودم. ندرتن اثری از خود زنان باقی مانده، ولی در نوشته‌های مربوط به زنان به نحو مرموزی مکررن به تلاش برای ایجاد احساس رضایت از ماندن در خانه برمی‌خوردم. (من هم می‌شناسم زنانی که عاشق خانه‌داری و کدبانوگری هستند، ولی واقعیت این است که بسیاری از زنان چنین نیستند و مایلند بیرون از خانه کار و فعالیت کنند-بدون اینکه منکر ارزشهای خانه و خانه داری باشند وگرنه افسرده و عصبی می‌شوند و تغییر فرهنگ چندهزارساله‌ای که خیال می‌کند آنکه کودک را زاده، مسئول مستقیم پروردن او  در آپارتمانهای شصت- هفتاد متری نیز هست، نیازمند عزمی عمومی در خانواده و جامعه است.)

 

باری

مدئای ارویپید(406-480 ق.م)، زنی غیر یونانیست که ظاهرن زیاد هم زن خوبی نیست و عروس یونانیان شده است، او از چند قرن قبل از میلاد ناله می‌کند از بداقبالی‌اش که چرا زن زاده شده و سهمش از زندگی محبوس بودن در خانه است، حال آنکه مردان به راحتی به خارج از خانه رفت و آمد می‌کنند و با سایر مردمان دوستی و همراهی دارند. در حالیکه ما زنان «ملامتها می‌شنویم که در خانه ایمن نشسته ایم/ حال آنکه ایشان نیزه برمی‌گیرند و به کارزار می‌روند/ وه چه به بی‌مایه سخنی که می‌گویند/راستی را که من خوشتر می‌دارم که سه بار سپر برگیرم/ و پای به میدان بگذارم/ لیک یکبار زایمان نکنم».

 

در یادداشتهای فیلسوفان زن فیثاغوری به زنان توصیه شده خود را به ماندن درون خانه عادت دهند تا هارمونی جهان را به هم نزنند و در رساله خانه داری نوشته گزنفون(431-354 ق.م)، که در آن مردی زنش را برای خانه داری تعلیم می‌دهد، مرد به زن می‌گوید وظایف زن در خانه مانند ملکه زنبور عسل است. زن از او می‌پرسد چه باید بکند تا شبیه ملکه زنبور عسل شود. مرد شرح می‌دهد:«او در کندو می‌ماند و مانند سایر زنبوران از خانه نشینی رنج نمی‌برد»، ملکه در کندو وظیفه ثبت و ضبط و طبقه بندی را برعهده دارد و بر همه امور نظارت می‌کند و لذت می‌برد چون خداوند این کارهای سخت را در نظر او شیرین کرده و زن هم باید بکوشد چنین کند.

 

تشبیه زنان به حیوانات و  زنِ خوب به ملکه زنبور عسل سابقه‌ای قدیمی تر از گزنفون در فکر و فرهنگ یونانی دارد.

سیموندیس اهل آمورگاس، شاعری یونانی است که در قرن هفتم پیش از میلاد می‌زیسته است. او با الهام از داستان پاندورا سروده هزیود شاعر قرن هشتم پیش از میلاد، شعری سروده که در آن زنان را به انواع گوناگون تقسیم کرده است. قبل از او، هزیود همه زنان را مانند هم و همچون اولین زن یعنی پاندورا می‌داند که جسمش سرشته از آب و خاک و روح او از سگ است: «شیطانی زیبا». اما سیموندیس زنان را به ده گونه تقسیم می‌کند که ذهن هریک متفاوت با دیگری شکل یافته است و آن ده گونه به این قرارند: خوک-زن، روباه-زن، سگ-زن، زمین-زن، دریا-زن، الاغ-زن، راسو-زن، مادیان-زن، میمون-زن و در نهایت بهترین انواع زنان که زنبور-زن باشد. نود و چهار سطر از شعر صدو هژده سطری سیموندیس به شرح اوصاف هر یک از این گونه‌ها اختصاص دارد و باقی شرح شرارت زنان به طور کلی است. در صفحه ویکی‌پدیای شعر گفته شده است که این اشعار به مراسم عروسی مربوط بوده و برای تازه داماد خوانده می‌شده است. ( تعجبی هم ندارد. دو هزار و چند صد سال بعد در مراسم عروسی خود من هم شعر « زن گل ماتمه/خار و گل با همه و…» را چند بار برای تازه داماد خواندند)

 

اما ویژگی‌های این زنان از نظر سیموندیس: خوک-زن آلوده، تنبل و چاق است. روباه-زن همه کار بلد است، اما توان تمیز میان خوب و بد ندارد و دمدمی مزاج است. سگ-زن فضول و ستیزه جوست و نه با کلامِ نرم رام می‌شود و نه با چوب سخت. زمین- زن هیچ درکی از خوبی و بدی ندارد، نادان و بی عمل است، ولی مرد را به کام می‌رساند. دریا-زن احوال متغیری دارد میان دو قطب. یک روز خندان و شاد است، چنانکه گویند بهتر و زیباتر از او در میان آدمیان نیست و روز دیگر نمی‌توان به او نزدیک شد و در او نگریست. این تغییر احوال دوست و دشمن نمی‌شناسد. الاغ-زن موجودی چموش است که تحت هر شرایطی کار می‌کند و هر چیزی را می‌خورد و هر همخوابی را می‌پذیرد. راسو-زن پست و نفرت‌انگیز است و هیچ چیز دلپذیری در او موجود نیست. این زن اهل دزدی و انجام کارهای ناشایست است. مادیان-زن موجودی جذاب است که دست به سیاه و سفید نمی‌زند و همیشه به خودآرایی مشغول است. چنین زنی موجود زیبایی برای تماشای دیگران است که شوهرش را آزار می‌دهد- مگر اینکه همسر شاهی تملق‌گو شود. میمون-زن شیطانی‌ترینِ شیاطین است. زشت‌روست و تمام روز در حال نقشه کشیدن برای آزار دیگران است. اما زنبور- زن گلی است از گل‌های کوه المپ. مردی که او را بدست آورد سعاتمند خواهد شد. زنبور-زن و  شوهرش( که اقسام خاصی ندارد و فقط مرد است) زندگی عاشقانه‌ای خواهند داشت و صاحب پسرانی خواهد شد. زنبور-زن از نشست و برخاست با زنان دیگر که همه صحبتشان درباره هم‌آغوشی است لذت نمی‌برد و با آنان رفت و آمد ندارد(می‌شینه توی خونه). اوست  محبوبترین زنان و بهترین هدیه زئوس به مردان.

در بند پایانی سیموندیس زنان را شیاطینی مخلوق زئوس می‌داند که به دنیای مردان تحمیل شده اند. آنها عیش مردان را کور می‌کنند. هر مردی با یادآوری همسر خودش او را تحسین و زنِ دیگری را ناخوش می‌دارد، حال آنکه نمی‌فهمد همه ما (مردان) در یک کشتی نشسته ایم و همه قربانی این موجوداتیم.

 

برای اطلاعات بیشتر نگاه کنید به:

پنج نمایشنامه از ائوریپیدس، ترجمه عبدالله کوثری، نشر نی.

گزنفون، رسالات سقراطی، ترجمه مرتضی امیرمجاهدی، سایت اخو.

ترجمه انگلیسی شعر سیموندیس را اینجا ببینید

 

 

نوشتن دیدگاه

دایره‌های ترس

«چنگ زدن به مدرنیته در سطح زندگی مادی و در عین حال درآویختن به اندیشه‌ای گذشته‌مآبانه بیانگر نوعی روان‌گسیختگی بیمارگونه است»

نصر حامد ابوزید

 دایره‌های ترس غمگینم کرد. نوجوان بودم که با شوقی که آن زمان بود و امروز نیست، ترجمه معنای متن ابوزید را خواندم و خوب به یاد دارم اشاره کوتاه او به مباحث مربوط به زنان در قرآن توجهم را جلب کرد و در خاطرم ماند. همان اندک نشان می‌داد ابوزید مانند بسیاری از مردان روشنفکران عرب و خلاف بسیاری از مردان روشنفکر ایرانی توجه خاصی به مسائل مربوط به زنان در اسلام دارد. درباره آن توجه و این بی‌توجهی حرف بسیار است؛ ولی همان خاطره باعث شد به محض اینکه از انتشار ترجمه دایره‌های ترس؛ زنان در گفتمان دینی (دوائر الخوف قراءه فی خطاب المرأه) خبردار شدم کار و زندگیم را ول کنم( چند هفته بود که مثل آهو در عسل کتاب‌های ارسطو گیر افتاده بودم) و بگردم کتاب را بیابم و بخوانم و…و در نهایت خوانده و نخوانده رها کنم. این بی‌حوصلگی/کلافگی احتمالن ارتباط اندکی به محتوای کتاب دارد(که شاید امروز به اندازه گذشته نو نباشد) و بیشتر مربوط است به محتوای احوالات امروزمان!

باری، مترجم در مقدمه می‌نویسد«دایره‌های ترس از منظری تازه و با رویکرد و نگرشی جدید، نسبت مسائل زنان با متن مقدس را واکاوی، بازخوانی و بازفهمی می‌کند» و بیش از آنکه در جستجوی پاسخ نهایی باشد در پی طرح مسئله و زمینه سازی برای تأمل، تحرک و تشویق به یافتن پاسخ است.

جذابترین بخش نوشته برای من مقدمه نویسنده بود با عنوان «تلخ کامی و مسئولیت» که در آن با اندوه به خاطره تکفیر و تبعید و اجبار به جدا شدن از همسرش اشاره کرده و تکرار می‌کند «من می‌اندیشم، پس مسلمانم». ابوزید در مقدمه از أجر و صواب اجتهاد در دین سخن می‌گوید که «جز توانایی علمی» هیچ پیش شرط دیگری ندارد و نتیجه بدهد یا نه مجتهد نزد خداوند مأجور است. (گرچه نزد خلق خدا چنین نیست).

نویسنده بعد از مقدمه و دیباچه‌ای با عنوان «حوا میان دین و اسطوره»، که به داستان هبوط آدم و حوا و چگونگی اختلاط روایت قرآن با اسرائیلیات پرداخته، باقی کتاب را به تبیین درک و اندیشه خود درباره زن در گفتمان دین اسلام و نزد مسلمان اختصاص داده است. دایره‌های ترس دو بخش کلان و هفت فصل دارد: اول «زنان در گفتمان بحران» و دوم «قدرت و حقیقت: آرمانگرایی متون و بحران واقعیت»

بخش اول در سه فصل جداگانه به انسانشناسی زبان و خدشه دار شدن هویت؛ گفتمان نوزایش و گفتمان فرقه گرا و فقدان بُعد اجتماعی در گفتمان دینی پرداخته است.

بخش دوم بعد از پیشگفتار در چهار فصل ادامه یافته که اولی یادداشت مفصلی درباره حقوق بشر میان آرمان و واقعیت است و جنبه جنسیتی ندارد، فصل دوم مربوط به حقوق زنان در اسلام: مطالعه‌ای در تاریخ متون است؛ فصل سوم به افکار و آرای فاطمه مرنیسی در «دموکراسی و اسلام» پرداخته و ظاهرن عنوان کتاب نیز مدیون همین کتاب مرنیسی و تحلیل او از آن است. نهایتن فصل چهارم الگوی گفتمان دینی در تونس را بررسی کرده است.

کتاب را که مرور کردم دوباره به مقدمه بازگشتم. به آنجا که ابوزید از ترس بازدارنده خودش سخن می‌گوید که اعتماد و اعتقادش به فایده نوشتن و انتشار را از او گرفته است…اینکه داوری قضایی در باب مسائل فکری چه عمل جنایتکارانه‌ایست و اینکه چگونه هراس از خواندن آثارش، نه برای شنیدن استدلال یا وارد بحث شدن با او، که به نیت یافتن ارواح خبیثه در آنها، او را خسته، مأیوس و تلخکام و درعین حال مسئول، تنها می‌گذارد… همه این‌ها و بیشتر از اینها را در نگارش کتاب می‌بینید و من با خواندش حس کردم!

برای اطلاع بیشتر

دایره‌های ترس؛ زنان در گفتمان دینی، نصر حامد ابوزید، ترجمه ادریس امینی، نگاه معاصر، 1397.

نوشتن دیدگاه

در مهد که دایه ساقی‌اش بود٭

داشتم متنی میخواندم درباره دایه‌ها، زنانی که شیردادن و پرورش نوزاد را بر عهده می‌گیرند. نوشته بود مردم (طبعن ثروتمندان) به دلایل متعددی برای فرزندان خود دایه اختیار می‌کرده‌اند. واضح ترین دلیلْ مرگ‌ومیر فراوان مادران و کودکان بوده است. فرزندانِ بی‌مادر از یک طرف و آمار بالای تلفات در دوره نوزادی- که باعث می‌شد مادران (طبعن ثروتمندانشان) نخواهند به طفلی شیر دهند که احتمال مرگ و زندگی‌اش در یکسال نخست مساوی بوده است.  شیر دادن و مراقبت از کودک احساسات بسیار قدرتمندی میان کودک و مادر برقرار می‌کند که اگر نباشد مادر راحت‌تر با فقدان فرزند کنار می‌آید. در عین حال، مادرانی که به کودک شیر نمی‌داده‌اند می‌توانستند با سرعت بیشتری دوباره باردار شوند و این بارداری مجدد، اگر فرزند قبلی دختر بود اهمیت و اولویت بیشتری داشت. باز، توان بدنی آنها برای بارداری مجدد و مکرر کمتر تحلیل می‌رفت اگر خود مسئول شیردادن به کودک نبودند. دایه‌ها دو الی سه سال از همبستری با همسرانشان منع می‌شدند و همین حضور تضمین شده آنها، باعث می‌شد مادر از دسترس پدر خارج نشود. این امر یکی از دلایل حمایت مردان از حضور دایه بوده است.

 این باور که خلقیات مادر از طریق شیر به کودک منتقل می‌شود باعث شده در فرهنگ‌های مختلف فهرست‌های بالا بلندی درباره ویژگی‌های دایه خوب تنظیم شود. بخور و نخور ها و بکن و نکن‌های دایه زیادتر از سایر خدمه خانه بوده است. یونانیان دایه را از خوردن مشروبات الکلی منع می‌کردند و ایرانیان علاوه بر تغذیه خوب برایش پشمک و سوهان و باقلوا تجویز می‌کردند تا شازده خانم/شازده پسر شیر خوش عطر و طعم بخورند.  فهرست‌هایی درباره ویژگی‌های دایگان وجود داشته که ملیت، دین، طبقه اجتماعی(آزاد/برده بودن)، خلقیات، سن و سال و اندازه مناسب اندام‌های دایه را در آن مشخص کرده‌اند. (مثلن اینجا را ببینید)

معمولن دایه‌ها پسرها را در تمام دوران کودکی همراهی می‌کرده‌اند و در بسیاری فرهنگ‌ها همراه جهیزیه دختر با او به خانه شوهر می‌رفته‌اند. دایه کارگزاری فدایی و فرودست بوده که هر کاری برای کامروایی فرزندخوانده‌اش می‌کند. در اولین مواجهه به ذهن اینطور متبادر می‌شود که دایگان فرودستِ فرودستِ فرودستان بوده‌اند و کل هستی و وجودشان لغیره بوده است.

من و دایه‌ام اثر فریدا کالو

من و دایه‌ام اثر فریدا کالو

 اما این فقط یک روی سکه است. دایگی از معدود مشاغلِ آبرومندِ اختصاصی زنان در دنیای قدیم بوده. دایه به خصوصی‌ترین فضاها و روابط خانه نفوذ ‌کرده و در ضمن نفوذ پایداری بر فرزندخوانده خود داشته- فرزندی که عمومن از اعضای طبقات ثروتمند و قدرتمند جامعه بوده است. ظاهرن کل گفتمان حول شیر بها (پرداخت مزد در برابر کاری که مثل بسیاری کارهای دیگرْ تکلیف طبیعی و بی‌مزد مادر محسوب می‌شود) را مدیون همین دایگان هستیم. حضور دایه‌ها در داستانهای قدیمی بسیار پررنگ و کاملن فعالانه است. از دایه مکار و حیله‌گر گرفته (دایه ویس) تا دایه ناصح و دلسوز(دایه خسرو) تا دایه یاور و وفادار(دایه زلیخا) و البته دایه پرشیطنت و معشوق ( ابسال).٭٭ دایه در شعر فارسی مفهومی پر بسامد است که اغلب تیمارداری، مراقبت و تربیتش ستوده شده است. روزگار را همچون دایه دانسته‌اند و حتی با خداوند مقایسه شده (که هر چه بیشتر گریه کنی بیشتر شیر می‌دهد) و البته در مواردی به طعن مراقبی عاریه‌ای و سست‌مهر دانسته شده یا زندانبانی که تا از کودکی رها نشوی از بند او نخواهی رست…

دایگی رابطه‌ای بسیار خاص و عجیب است کاملن متفاوت از مادری! کاربردهای متفاوت و گاه کاملن متناقض این مفهوم در اشعار فارسی تأییدی بر این مدعاست. نزدیکی بسیار زیاد دو طرفِ رابطه و همزمان دوری بسیار زیاد آنها از هم، در عین رابطه بسیار متغیر و متناقض فرادستی/ فرودستی طرفین و مهر و عشقی که «ایجاد» می‌شود از جمله پیچیدگی‌های این ارتباط است که آن از هر گونه ارتباط مشابه خدایگان و بنده‌ای دور می‌کند.

 

٭ محتشم کاشانی

٭٭ مثلن اینجا را ببینید: «نقش دایه‌ها در ادبیات فارسی»

 

نوشتن دیدگاه

نبرد خشم و عقل

برای کاری مشغول مطالعه قطعات بازمانده از زنان فیثاغوری بودم که در میانه آن و برای کار دیگری رسالات کلثوم ننه نوشته آقا جمال خوانساری و معایب الرجال بی بی خانم استرآبادی را هم خواندم و وقتی سر کار اولم بازگشتم به مطلب مرتبطی از تیانو دوم، فیلسوف نوفیثاغوری قرن ششم بعد از میلاد برخوردم. (تیانوی اول ظاهرن شاگرد یا همسر و یا دختر فیثاغورس بوده است).  تیانوی دوم در نوشته مذکور درباره یک مشکل مهم و مبتلابه بسیاری از زنان صحبت کرده و آنها را راهنمایی کرده بود. مشکلی که زنان ما هم درباره آن نوشته و نالیده‌اند و حتی در پاسخ به تمسخرِ خرافه پرستی زنان در رسالاتی مانندکلثوم ننه، همین مشکل بزرگ و محوری را موجد و مولد خرافه‌پرستی آنها دانسته‌اند: خیانت مردان!

 

در مواجهه با این مشکل فرا زمانی/فرا مکانی، بی بی خانم استرآبادی در بخش پایانی معایب الرجال تجربه خودش را پیش‌نهاده؛ اینکه در نوجوانی عاشق شده و ازدواج کرده و وقتی سی و چند ساله و مادر چند فرزند بوده با خیانت همسرش مواجه شده. محبوبِ دیروز و خصمِ امروز او را پیرزنی هفتاد ساله می‌نامد و از خانه بیرون می‌کند تا با زن جوان خدمتکار خلوت کند. بی بی خانم روایت می‌کند که رغم همه اشک و اندوه‌هایش، متانت و ادب و صبر و سکوت و بردباری پیشه کرده و در نهایت، پس از مدتی بالاخره همسر به سوی او گشته و او مجددن به خانه و نزد شوهر و فرزندان  باز‌آمده.  حالا نامه تیانوی دوم مرا از صد و چند سال قبل به هزار و صد و چند سال قبل برد.

 

توضیح میان‌متنی(آنگونه که در تاریخ آمده است، فیثاغورس(۵۶۹–۵۰۰ پیش از میلاد) نخستین فیلسوفی بود که زنان را در میان شاگردان خود پذیرفت. زنان فیثاغوری دو گروه بودند: گروه اول، آنها که  در دوران کهن و کلاسیک یونان و همزمان با فیثاغورس زندگی می‌کردند و گروه دوم  زنانی که در دوران هلنی و با الهام از اندیشه های او تفلسف کرده‌اند. از هر دو گروه این زنان جملات و قطعات حکیمانه و نامه‌هایی در موضوعات گوناگون، از حکمت عملی تا حکمت نظری، برجا مانده و به دست ما رسیده است. در اندیشه‌های فیثاغوری با جهانی طرف هستیم که کاملاً قطبی شده (روز در برابر شب، نور در برابر تاریکی، خوبی در برابر بدی، زوج در برابر فرد، مرد در برابر زن و…). این جهان نظمی ریاضی دارد. جهانی بر مدار نظم و هماهنگی.  همه فیلسوفان زن فیثاغوری بر اساس باور به همین اصل هماهنگی نوشته‌اند.)

 

اما نامه تیانوی دوم ، او که مانند بی بی خانم از طبقه صاحب احترام و برخوردار اجتماع زمان خود بوده،  بالغ بر هزار و سیصد سال  قبل از بی بی خانم، با بیان مستدل‌تر و بر پایه اعتقاد به اصل هماهنگی نسخه مشابهی می‌پیچد و می‌گوید:

 

 «بارها از شمایان درباره جنون شوهرانتان شنیدم: اینکه او معشوقه‌ای دارد و اینکه شما حسادت خشم‌آلودی نسبت به او دارید…» تیانو دوم زنان را از این خشم برحذر می‌دارد و اشاره می‌کند «نباید شر را با شر و حماقت را با حماقت جواب داد» تأکید می‌کند که اگر بی پرده و بی‌پروا با او سخن بگویید حریمی که میان شماست از میان خواهد رفت و دلداری می‌دهد «[مردِ شما] بر اساس داوریِ درست عاشق شما شده، درحالیکه، عشق به معشوق بر هوس بنیاد نهاده شده است». هشدار می‌دهد «عزیزم…از خودت در برابر معشوقه‌ها دفاع نکن، خود را از آنان متمایز کن» و این تمایز به باور تیانو دوم  با پرورش فضائل زنانه و انجام وظایف مادری و همسری و مدیریت خانه و خدمه ایجاد می‌شود، نه با مقایسه کردن خود و زنان تن‌سپار. به نظر او زنِخیانت‌دیده با حفظ فضایل و ارزش‌ها مانع به هم خوردن هماهنگی جهان شده و مرد را به راه شایسته باز می‌گرداند.

تیانوی دوم، نا گفته اعتراض‌های فرا-زمان/فرا-مکان زنان مخاطب را  حدس می‌زند و می‌نویسد:

«اگر طلاق بگیری و بروی، شوهر اولت را در هوای شوهری دیگر رها کرده‌ای و اگر او هم چنین خطایی کرد، سراغ دیگری می‌روی (زیرا تحمل بی شوهری برای زنان جوان سخت است). یا شاید هم مانند دخترانِ خانه‌مانده به تنهایی ادامه حیات خواهی داد. آیا می‌خواهی خانه و شوهرت را نابود کنی؟ پس زندگی مضطرب و تباهی خواهی داشت. یا شاید مایلی از معشوق او انتقام بگیری؟ تا زمانی که در حریم خود است تو را به درون راه نخواهد داد. دیگر اینکه نبرد با زنی که هیچ شرم و حیایی ندارد هولناک است. یا شاید خیال کنی خوب است که روزها از پی هم با شوهرت دعوا کنی؟ که چه؟ درگیری و سرزنشْ هرزه‌گردی‌های او را متوقف نخواهد کرد، بلکه جدایی میان شما را تشدید می‌کند. پس چه کنیم؟ آیا علیه او نقشه کشیده‌ای؟ نکن عزیزم. تراژدی به ما می‌آموزد بر حسادت غلبه کنیم. رساله‌ها نوشته شده درباره اتفاقاتی که از پی اقدامات خشم آلود مِدِئا رخ داد. به همین دلیل ضروریست که دستهای آلوده‌ از چشمان دور باشند، ضروریست که رنگ رخساره خبر از درد درونتان ندهد. با تحمل صبورانه، آتش اندوه و رنج‌تان زودتر خاموش خواهد شد.»

 

مدئا از مشهورترین چهره‌های افسانه‌ای یونانیست که با کشتن دو فرزندش، انتقام وحشتناکی از شوهر خیانتکار گرفت و  این جا می‌توانید درباره‌اش بخوانید. این شعر را اوریپید، دو هزار و چند صد سال قبل، از زبان او سروده:

همه زندگی من به او بسته بود، خوب می‌دانست

و اکنون شوهرم ثابت کرد که بدترینِ

همه موجوداتی است که نفس می‌کشند و صاحب شعورند.

ما زنان بیچاره‌ترین مخلوقاتیم

اول باید شوهری به قیمتی گزاف بدست آوریم

بعد او را پادشاه جسم‌مان کنیم

ابلیس دوم بدتر از اولی‌ست

بزرگترین مسئله این است که شوهر بد-

یا خوبی به دست آورده‌ایم و طلاق شرم آور است-

برای زن، او نمی‌تواند شوهرش را ترک کند…

اگر خوب باشیم و شوهر-

با ما زندگی کند بی‌آنکه به بند کشدمان

زندگی خواستنی است. غیر از این بهتر است بمیریم.

مرد، آن هنگام که از ماندن کنار اهل خانه خسته شد

بیرون می‌رود و کسالت درونش را بر دیگران آشکار می‌کند

یا از دوست و همراهی کمک می‌خواهد

اما سهم ما فقط یک شخص است …

خریسپوس(قرن سوم بعد از میلاد)، فیلسوف رواقی، مدئا را به عنوان مظهری از ستیز میان عقل و خشم برجسته کرده است.

نوشتن دیدگاه

Older Posts »