Archive for فمینیسم/زنانه نگری

ایان مک‌یوئن

من هیچ وقت نتوانسته‌ام مثل پدرم باشم و حسرتش را خورده‌ام. نتوانسته‌ام بلافاصله بعد از یک اتفاق مهم یا حتی پیش پا افتاده بروم پشت میز و بنشینم سرکارهام انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. هر ساعتی، هرجایی، در هر شرایطی این توان را دارد که خودش و کارش را تحمیل کند به شرایط. ترمز قطار زندگی را بکشد؛ ریسه‌های چراغ‌های شادی/غم را خاموش/روشن کند؛ کاروان شتر اتفاقات را روی زمین بنشاند و به کارش برسد. ذهن من اما درست شبیه یک انبار بدون قفسه است که همه چیز توش با نظمی غیرمنطقی و خطرناک تلنبار شده ..یک دروازه بزرگ اینطرف است و دوتا پنجره کوچک آن‌طرف…کافیست لای در بازشود تا کورانی راه بیفتد از همه چیز و تا در را ببندم و خل‌ و خاک‌ها و خرده ریزهای شکسته از در هم ریختگی را از پنجره‌های کوچک بیرون بفرستم و آنچه نابود شده یا از زیر آمده بالا وارسی کنم از دو سه روز تا دو سه سال طول می‌کشد…

نوجوان که بودم  بابا مرا برده بود دکتر و دکتر یادم نیست چی بهم گفته بود که قاطی کرده بودم و تا برسیم خانه داشتم براش پرچانگی می‌کردم که این دکترِ فلان خیال میکند که فلان…نزدیک خانه سکوتش را شکست و فقط بهم گفت «چرا اینقدر درگیر می‌شی؟» و من خیلی یکه خوردم_ ولی اصلاح نشدم.

سالی که کنکور داشتیم بیشتر وقت مفیدم را می‌خوابیدم تا به آرامش برسم و بتوانم چند ساعتی به شکل موثر و عمیق و برنامه ریزی شده، آنطور که قلمچی توقع داشت، درس بخوانم…هیچ سالی به اندازه آن سال نخوابیدم تا بتوانم کنترل انبار ذهنم را به دست بگیرم.

از نوجوانی به جوانی و از جوانی به میانسالی رسیده‌ام و هنوز با رام و آرام کردن ذهنم مشکل دارم. بعد از هر مسئله غیرعادی، هر کار جدی، هر خبر تلخ، هر داغ، هر بگو مگوی خانوادگی، هرسفر، هر مهمانی، هر رفت، هر بازگشت و خلاصه هرچیزی که سکون انبار بی نظم مرا به هم بریزد نیاز دارم  از چند روز تا چند سال به خودم استراحت بدهم تا غبار فروبنشیند و برگردم روی ریل.

آدم‌ها راه‌های خودشان را دارند برای رام و آرام کردن ذهن. مثلن دوستی دارم که تا کاری شبیه خانه تکانی انجام ندهد ذهنش آرام نمی‌شود…اگر خانه‌اش تکانده باشد با سیم سینک را می‌سابد و با مسواک شیار بین کاشی‌های سرویس بهداشتی را تمیز می‌کند… عرق ریختن از کارهای یدی زهرِ وقایع را از تنش بیرون می‌کند… ولی من که کارِ خانه از مصیبتهام است نمی‌توانم با این روش آرام شوم…لازم دارم به نحوی در بیشترین سکون و سکوت ممکن به ورای نظم روزمره زندگی بروم. زمان زیادی ازم می‌گیرد و متوجهم که وقتم را به نصف یا حتی یک سوم آدمهایی مثل پدرم کاهش می‌دهد، ولی چاره دیگری نیافته‌ام هنوز براش (اگر می‌دانید راهنمایی‌ام کنید)…

در این میان هیچ چیز بیشتر از قصه‌های خوب طوفان ذهن مرا خاموش نمی‌کند و خب خیال می‌کنم به تعداد آدمها درک متفاوت وجود دارد از قصه خوب.

از سال گذشته با نویسنده فوق العاده‌ای آشنا شدم که هر داستانی از او خواندم یکبار دیگر حالم را نه بهتر که خوب کرده است: ایان مک‌یوئن(Ian McEwan) نویسنده انگلیسی. اول فیلم بچه در زمان (The Child in time) را دیدم که فیلمنامه‌اش اقتباس از رمانی به همین نام از او بود. فیلم را که دیدم به شدت تحت تاثیر داستانی قرار گرفتم که به نظرم جدی‌تر از فیلم آمد و درنیامده بود و واقعن هم چنین بود… با جستجوی مختصری فهمیدم این نویسنده رمانی دارد به نام آمستردام که برنده جایزه بوکر شده و به فارسی هم ترجمه شده است و همینطور داستانی به نام تاوان(Atonement) که ترجمه فارسی‌اش به جهت عدم اعمال ممیزی از بازار جمع شده. فیلم بسیار موفقی بر اساس رمان تاوان ساخته شده که پیدا کردنش سخت نبود و بعد رسیدم به داستان فوق‌العاده سگ‌های سیاه که آن هم به فارسی ترجمه شده و در نهایت نخستین داستان ایان با نام باغ سیمانی که ترجمه فارسی آن موجود است و فیلمش را هم ساخته‌اند (رمان خیالباف از همین نویسنده به فارسی ترجمه شده که نیافتمش)… این مدت هربار مغزم طوفانی شده یکی از اینها را یکنفس سرکشیده‌ام.

نمی‌توانم ادعا کنم رمان‌ها روان و خوش‌خوان هستند. طبعن ترجمه بودن کارها به روانی‌شان لطمه زده، ضمن اینکه خود داستان‌هام سخت‌اند و سخت پیش می‌روند، باید بدون عجله و با تامل باهاشان مواجه شد و زمان داد تا جابیفتند، ولی زحمت بی‌مزد نیستند…شما هرچقدر سینک را بسابی و راز درخشش سینک‌ات را  که استفاده از پودر رختشویی یا نوشابه سیاه باشد به دیگران نگویی دو روز بعد دوباره کدر می‌شود، ولی آرامشی که بعد از کنار آمدن با داستانهای نسبتن دشوار جناب ایان پیدا خواهی کرد به این راحتی از بین نمی‌رود- حتی اگر برای دیگران هم بگوییشان.

 

 

برای اطلاعات بیشتر کلیک کنید(املای فارسی نام نویسنده در کتابهای متفاوت یکی نیست):

آمستردام

تاوان (فیلم)

تاوان (رمان)

باغ سیمانی(رمان)

باغ سیمانی(فیلم)

بچه در زمان (فیلم)

سگ های سیاه

خیالباف

 

Advertisements

نوشتن دیدگاه

درباره ملال

یادداشت‌های روزانه‌ام نشان می‌دهند که از ابتدای امسال دچار حالتی شده بودم که یک ماهیست فهمیده‌ام احتمالن اسمش «ملال»  است. خیال کردند باردارم، خیال کردند پرکاری تیروئید دارم، خیال کردم به خاطر اضطراب پیشا/پسا انتخابات است، خیال کردم  افسرده‌ام. شروع کردم به یادداشت کردن خواب‌های عجیبم، خواندن کتاب‌های روانکاوی و روانشناسی بازاری حتی، مشورت با آنها که قبولشان داشتم، حرف زدن با والدین و دوستانم. وحشت آشکاری از گذر زمان داشتم و نارضایتیِ تصاعدیِ توقف‌ناپذیر از همه چیز…همه چیز…همه چیز…

به مناسبتی دفترهای یادداشت‌های روزانه هفت هشت سال اخیرم را زیرورو کردم… و زندگی را دیدم که «همچون آونگی بین رنج و ملال» در حرکت بوده و امیدها، خوشی‌ها و خوشحالی‌ها جرقه‌هایی بوده‌اند که درخشیده‌اند و زود خاموش شده‌اند. از هفت هشت سال پیش تا امروز نوشته‌هام کوتاه و کم و کمتر شده بودند تا همین دفتر سبزی که از 93 تا امروز به نیمه نرسیده و آخرین یادداشت کوتاهش متعلق به تابستان است… دور دفترها را چسب پیچیدم تا سر فرصت …

لارنس اسونسن(اسوندسن)، فیلسوف جوان نروژی که چند کتاب او به فارسی برگردانده شده، تقریبن در همین سن و سال من و دوست دارم فکر کنم در احوالات مشابهی کتابی نوشته به نام فلسفه ملال که ترجمه فارسی‌اش امسال منتشر شده است. قبل از اینکه کتاب اسونسن را بخوانم، زهرا که فیلسوف من است هم بهم گفته بود در سن و سال ما نحوی افسردگی رخ می‌دهد و مستندش هم کرده بود به تحقیقات روانشناسان. کتاب فلسفه ملال البته کاری به سن و سال ندارد.

اسونسن همان اول حرف خوبی به برخی مشاوران من می‌زند و آن اینکه «همواره وسوسه می‌شویم از شخصی که از ملال می‌نالد بخواهیم خود را جمع و جور کند…ولی این کار همانقدر غیر ممکن است که از کوتوله‌ای بخواهیم خود را یک ذرع بلندتر کند.» او اشاره می‌کند «ملال امتیاز انسان مدرن است» زیرا همیشه حاوی عنصری از انتقاد و نارضایتی بوده که انسان سنتی اجازه آن را نداشته است. او اشاره می‌کند که «ملال مسئله کار یا فراغت نیست، بلکه مسئله معناست» و اینکه در عصر مدرن می‌بینیم تعداد چیزهایی که جانشین معنا شده‌اند افزایش یافته به این دلیل است که تعداد معناهایی که نیازمند جانشین هستند بیشتر شده است…ما برای فرار از ملال نه در جستجوی چیزهای ارزشمند که به دنبال چیزهای «جالب» هستیم.

بخش عمده کتاب فلسفه ملال به «داستان‌های ملال» اختصاص یافته…کتاب‌ها، داستان‌ها، زندگینامه‌ها، فیلم‌نامه‌ها و آثار هنری‌ای که انعکاس ملال و راه‌های مواجهه با آن هستند. راه‌های رهایی از ملال و یافتن معنا نزد متالهان قرون وسطی، دانته، پاسکال، نیچه، شوپنهاور، کانت، پیروان رومانتیسم، خوانندگان پاپ، نمایشنامه‌های بکت، زندگی و آثار اندی وارهول و حتی فیلم تصادف(1996) تحلیل می‌شود و پاسخ در ایمان، کار، هوس‌رانی، مرزشکنی، فراموشی، نفی معنا و… رخ می‌نماید. نویسنده با تحلیل‌هایی که می‌توانیم با آنها موافق نباشیم تلاش می‌کند قانع‌مان کند هیچ یک از اینها چاره ملال نیستند.

بعد از آن فصل هیجان انگیز و پر افت و خیز، نوبت به سخت‌ترین فصل کتاب که «پدیدارشناسی ملال» با توجه به نظریات هایدگر است می‌رسد. در ملال زمان سرسخت و گردنکش می‌شود، چون همچون همیشه نمی‌گذرد و برای همین است که واقعیت زمان را می‌توان تجربه کرد. هایدگر با پدیدارشناسی ملال می‌خواهد«ما را با وحشت بیدار شدن ملال از خواب بپراند…در ملال، واقعیتِ هیچی، یا در واقع هیچی واقعیت را تجربه می‌کنیم» و… اگر مثل من نگران شدید که این بار هم جواب معما از آستین هایدگر بیرون بیاید نگران نباشید. خوشبختانه نویسنده هم مثل من رغم ارادت به هایدگر دوستدار او نیست و اذعان می‌کند «در آثار هایدگر همواره می‌بینیم که دوست دارد هرآنچه پست، کثیف، رنج آور یا شیطانی است به عنوان چیزی والا، یعنی جلوه‌ای از هستی بازنویسی کند…[ولی] به نظر نمی‌رسد ملالِ رایجِ پست از چنان اهمیتی برخوردار باشد که بتواند بار مسئولیتی را تحمل کند که هایدگر می‌خواهد برشانه‌هایش بگذارد…»

در دو فصل پایانی کتاب نویسنده که از همان اول نه ادعای پیامبری داشت و نه وعده معجزه داده بود خیلی راحت می‌گوید «مشکل ملال راه حلی ندارد»…ملال مسئله‌ای شخصیست و همچون تنهایی بار مسئولیتش بر شانه‌های خودم است، ولی محکوم هم نیستیم که عاجزانه از آن رنج ببریم «می‌توان با ملال کنار آمد. هر تلاشی برای فرار مستقیم از ملال ممکن است در بلند مدت شرایط را بدتر کند و هرگونه نسخه حاضر و آماده‌ای را باید با تردید بسیار نگریست…» و در نهایت نتیجه جالب نویسنده درباره ارتباط ملال با کودکی است…برای اینکه بیاموزیم با ملال زندگی کنیم باید با دنیای جادویی و «جالب» کودکی خداحافظی کنیم و به سوی بلوغ برویم.

در اثنای افسردگی دوستی مرا با کتاب دلواپسی فرناندو پسوا آشنا کرد و آن را به من هدیه داد. درست‌تر این است که بگویم کتاب را بهم داد و بعد از مطالعه چند صفحه بهش اطلاع دادم کتاب را پس نخواهم داد «برو یکی دیگه برای خودت بخر». اسونسن در فلسفه ملال بارها به کتاب دلواپسی(ترجمه شده کتاب بیقراری) اشاره می‌کند و ازش نقل قول می‌آورد. به نظرم رسیده که او هم دل در گرو یادداشت‌های فرناندو پسوا داشته است…دلواپسی یادداشتهای فرناندو پسوا، شاعر و نویسنده پرتغالیست در خلال بیست سال که به خوبی نشان می‌دهد او چگونه با ملال عمیق اگزیستانسیال  خود زیسته است. اغراق نیست اگر بگویم خواندن آرام و آهسته کتاب دلواپسی بیش از هر کتاب دیگری در این مدتِ قریب به یکسال به من آرامش داد.

پی‌نوشت:

کتاب دلواپسی، فرناندو پسوا، ترجمه جاهد جهانشناهی، انتشارات نگاه.

فلسفه ملال،لارنس اسونسن، ترجمه افشین خاکباز، نشر نو.

نوشتن دیدگاه

اجازه ندارند بدن نداشته باشند

دنا هاراوی می‌گوید زنان در علم دیگرانی هستند که چون اجازه ندارند بدن نداشته باشند، پس معرفتی که تولید می‌کنند بی‌اعتبار است. ما به خوبی می‌دانیم که این بی‌اعتباری ناشی از بدنمندی منحصر به علم نیست. دست کم در جغرافیای ما، همچنان می‌توان ادعا کرد هر معرفتی که زنان در حوزه‌های گوناگون اعم از علوم تجربی و طبیعی و علوم انسانی و اجتماعی تولید می‌کنند، اگر نامعتبر نباشد مشکوک است: زن «انسانِ بدنمند» است و بدن با همه چیزهای بی‌اعتبار جهان پیوند خورده است.

ماری‌آن ایوانز(1880-1819) که ما با نام جورج الیوت می‌شناسیم برای فرار از همین بی‌اعتباری نامی مردانه برای خود انتخاب کرد تا نوشته‌هاش جدی گرفته شوند؛ ضمن اینکه ماری‌آن  «بدن» نداشت؛ یعنی آنقدر نازیبا بود که پدرش امیدی به ازدواج او نبسته بود و این بخت را یافت که بگذارند پی اشتیاقش برای معرفت برود و زندگی عجیب و پرماجرایی تجربه کند.

مدتی پیش مقاله‌ بسیار جالبی از جین همپتن می‌خواندم درباره «حکمت خودخواهی». نویسنده در سراسر مقاله برای روشن کردن منظورش از شخصیت‌های رمان میدل مارچِ جورج الیوت کمک گرفته بود. انواع آدم‌های خودخواه و انواع آدمهای خودقربانگر در میدل مارچ حضور داشتند و من که در زمان‌های دور خلاصه‌ای از این رمان را خوانده بودم و دقایقی از سریالش را دیده بودم متعجب شدم: چطور ممکن است چنان داستان کسالتباری این چنین عمق و بعد داشته باشد؟ اولین پیشفرضِ خامم این بود که خانم همپتنِ فیلسوف چنین عمقی را به داستان جورج الیوت تحمیل کرده از سر برخی ملاحظات، ولی نه حتی خواندن داستان که قدری مطالعه حول شخصیت عجیب نویسنده شوکه‌ام کرد! دانستن اینکه ماری‌آن یا همان جورج چه دانش وسیعی در قلمرو الهیات و فلسفه داشته و مترجم کتاب اخلاق اسپینوزا به انگلیسی بوده و امروز نگاه روانشناسانه او به احساسات در رمان‌هایش در برابر نگاه اسپینوزا به انفعالات محل بحث است برای من غافلگیر کننده بود.

هربار که کشف دوباره این زن‌ها را کشف می‌کنم تا یک هفته اندوهگینم! مولف مجموعه چهار جلدی تاریخ زنان فیلسوف در همان مقدمه کتاب اعتراف می‌کند یکی از بزرگترین مشکلات او در جمع‌آوری منابع برای کتاب تاریخ فلسفه زنان گم شدن زنهاست. زنها و نوشته‌هایشان عمدن یا سهون گم شده‌اند در تاریخ و بعد نکته جالب دیگر اینکه آنها که مانده‌اند، حتی اگر اثری فلسفی برجای گذاشته‌باشند، در اغلب کتابخانه‌ها نه در بخش فلسفه که در بخش ادبیات جا گرفته‌اند و به چشم اصحاب فلسفه نیامده‌اند…(خود من همین چند هفته پیش ترجمه  کتاب آکاستوس، دو گفتگوی افلاطونی نوشته خانم آیریس مرداک را در بخش ادبیات کتابخانه پیدا کردم. رساله‌ها به سبک محاورات افلاطونند درباره «هنر» و «دین» اما بدن نویسنده بردتشان به قفسه‌های ادبیات مبادا معتبر فرض شوند.)

باری، اندوه من از گم شدن یا کشف دوباره این آدمها نیست. اصلن برای آنها نیست. برای خودمان است، برای اجبار به بساطتی است که با آن درگیریم و دیگران را هم از همان دریچه می‌بینیم.

پ.ن:

این نوشته خلاف میلم پر از اسم شده. برای اطلاعات بیشتر روی اسامی آدم‌ها/کتاب‌ها تقه کنید.

میدل مارچ، جورج الیوت، ترجمه مینا سرابی، دنیای نو.

آکاستوس، دو گفتگوی افلاطونی، نوشته آیریس مرداک، ترجمه اصغر ترابی فارسانی، اختران، 1385.

 

نوشتن دیدگاه

فلسفه و عشق

الف- بعضی‌ها را اعتیاد به خاک سیاه می‌نشاند، مرا این «شهرکتابی» که دوسال است در مسیر بعضی روزهای من سبز شده. پایم نمی‌کشد ازش عبور کنم بی‌آنکه سرک بکشم. این بار ولی عزم کرده بودم فقط و فقط همان کتابی که می‌خواهم بگیرم و بروم. رفتم داخل و بی‌اعتنا از کنار خودکارهای رنگارنگ و عروسکهای قشنگ گذشتم. پله‌ها را دوتا یکی بالا رفتم، نگاهم را از نگاه خانم مهربان بخش موسیقی که یک لحظه احساس کردم شناخته مرا دزدیدم و صاف ایستادم روبروی آقای موفرفری که نشسته بود جای آقا سیبیلوی همیشگی. اسم کتاب را گفتم و نرفتم بین قفسه‌ها بچرخم. کارت عابربانک آستینم را چسبیده بود توی‌ جیب پالتو. زیرچشمی نگاهی به میز تازه‌های فلسفه انداختم که عنوانی توجهم را جلب کرد. عابر بانک گفت: «بی‌خیال، یکی از هموناست». گفتم :«کدوم همونا؟ کتاب نداریم تو این حوزه». خرچنگی و کج کج، بدون آنکه دستم را از جیبم بیرون بیاورم به میز نزدیک شدم و فهرست کتاب را با دست آزادم ورق زدم. آستینم را از چنگ عابربانک خلاص کردم و شروع کردم به ورق زدن. غرغر کرد. گفتم «عههه استادمان دکتر میم کُتش را فروخته یکبار تا کتاب بخرد…خجالت بکش توی جیب کت من نشسته‌ای امن و گرم»…

آقای موفرفری کتاب مزبور را آورد. با دوتای دیگر خریدمش تا دفعه بعد که خدا بزرگ است.

ب- سال گذشته همین ترم پاییز با گروهی از بچه‌های فلسفه متن‌هایی درباره عشق و دوستی‌ می‌خواندیم از فلاسفه بزرگ. آن موقع جستجوی من در منابع زبان فارسی برای یافتن منابع دست دوم خوب و جان‌دار بی نتیجه ماند و به یکی دوتا کتابچه ترجمه مداخل استنفورد و کتاب دوستی آقای مالک حسینی محدود ماند. هیچ کدام خط سیری که من می‌خواستم با بچه‌ها دنبال کنیم را نشان نمی‌دادند: رابطه عشق با دوستی و این هردو با دانایی و به نحوی با زنانگی و نگاه انضمامی‌ به همه اینها و بسیار بیشتر از اینها.

ج- کتاب فلسفه و عشق: از افلاطون تا امروز نوشته خانم لینل سِکام (سیکمب؟)(Linnell Secomb) با ترجمه آقای رحیم کوشش که اصلن از جلدش پیدا نیست چه چیز فوق‌العاده‌ایست دقیقن همانچیزیست که من آن زمان احتیاج داشتم و بسیار بیشتر از آن است. از آن کتاب‌ها که غم عالم را به دل می‌نشاند بسکه خوب است و به جهت تاخیری که ما در همه چیز از جمله نحوه اندیشیدن داریم.

د- مقدمه درخشان کتاب فوری متوجه‌تان می‌کند با نویسنده‌ای توانا و خوش‌قریحه طرف هستید که قرار است مسیر به هم پیوسته و متفاوتی را با او طی کنید. دنبال کردن مفهوم عشق از رساله « مهمانی/شب نشینی» افلاطون و اشعار سافو (زن شاعر عصر باستان) تا دریدا و ژان لوک نانسی و کشف معنای فلسفه و عشق:

«فلسفه ورزی و اندیشیدن دستیابی به یک حکمت و معرفت نهایی نیست، بلکه حرکتی به سوی آنهاست، یا پیش و پس رفتن میان معرفت و فقدان آن. فلسفه خودِ خردورزی نیست- برای آنکه دستیابی به معرفت، در صورتیکه ممکن باشد، پایان فلسفه خواهد بود- بلکه نوعی شیدایی و شیفتگی به اندیشه است. فلسفه با اندیشه بازی می‌کند؛ مفاهیم را اختراع می‌کند و پدید می‌آورد، درباب آنها به تحقیق و بررسی می‌پردازد. فلسفه پایان یا اتمام و تکمیل نیست، بلکه زمینه‎سازی بی پایان است.

عشق نیز یک ناتمامی است…عشق میانجیگری است نه اتمام. عشق نوعی حرکت میان فقدان و اتمام و تکمیل، میان فقر و فراوانی، میان نادانی و دانایی و نوعی حرکت میان هیولاواری(بی عاطفگی) و زیبایی است. عشق و فلسفه، هر دو باحرکت خود به تاخیر می‌افکنند، متفاوت می‌سازند و به واسطه غیرمستقیم بودن، بی‌راهه رفتن و نرسیدن، زندگی می‌کنند. آنها هر دو به سوی خواست و آرزو حرکت می‌کنند، اما این مقصود همواره به گونه‌ای عطش افزا و اشتها آور بیرون از دسترس باقی می‌ماند…»

ه-  فلسفه و عشق: از افلاطون تا امروز هشت فصل دارد. در فصل نخست دیدگاههای سافو و افلاطون درباره عشق را بررسی می‌کند؛ در فصل دوم احساسات متناقض نما در نظر مری شلی(نویسنده رمان فرانکشتاین و دختر مری والستون کرافت) و نیچه را از نظر می‌گذراند؛ فصل سوم را «زنان خانه‌دار ناامید، اثر سیمون دوبوار» نام نهاده؛ فصل چهارم به بررسی اندیشه‌های لویناس درباره عشق و عدالت و مسئولیت پرداخته؛ موضوع فصل پنجم عشق مستعمراتی در آثار فرانتس فانون(متفکر سیاه پوست)، گایاتری اسپیواک (متفکر هندی) و تریسی مافت(هنرمند استرالیایی) است؛ فصل ششم تغییر جهت دادن عشق در اندیشه‌های ایریگاری را بررسی کرده؛ فصل هفتم درباره اندیشه‌های رولان بارت و «سخن عاشق» است و فصل پایانی به سیاست عاشقانه میان دریدا و نانسی تعلق دارد.

ترجمه خوب کتاب باعث شده با کمترین دست‌انداز با نویسنده همراه شوید و از کتاب و نظریات متنوع و اطلاعات فراوانی که در عین پیوستگی در اختیارتان می‌گذارد لذت ببرید.

برای اطلاعات بیشتر نک:

فلسفه و عشق؛ از افلاطون تا امروز، 1396، لینل سکام، ترجمه رحیم کوشش، انتشارات سبزان.

دوستی: چند رویکرد به یک مفهوم، ۱۳۹۱، مالک حسینی، هرمس.

دوستی (از مجموعه استنفورد)،1394،  بنت هلم، ترجمه راضیه سلیم‌زاده، ققنوس.

عشق(از مجموعه استنفورد)، 1394، بنت هلم، ندا مسلمی، ققنوس.

در همین رابطه

شرایط عشق

درباره عشق اروتیک

فی حقیقه العشق

نوشتن دیدگاه

چگونه رنج بکشیم

الف- خیلی از ما آدم‌ها علاوه بر اینکه راحت با دنیا نمی‌سازیم، موجودات خود-درگیری هم هستیم.  به تجربه من خود-درگیرهای ذهنی بیشتر در رویاهامان نمود پیدا می‌کند وقتی ذهن می‌خواهد با ما حرف بزند و وقتی جسم‌مان با مادرگیر است با اقسام امراض و ابتلائات فیزیکی با ما حرف می‌زند. حتمن اینطور است که اینها به هم وصلند از راه غدۀ صنوبری دکارت مثلن یا هر مسیری که علمِ امروز ثابت کرده باشد؛ همانطور که خود-درگیری‌ها با دگر-درگیری‌ها مربوطند.

روان‌درمانگران و پزشکان سعی می‌کنند این گفت و شنودها را برای ما ترجمه و با دادن مشاوره و دارو مشکلات را حل کنند، ولی آیا می‌توانند؟ ما علاوه بر اینکه حیوانات خود-درگیری هستیم حیوانات منحصر به فردی هم هستیم…آیا ممکن است همه ذهن‌ها و جسم‌ها به یک زبانِ قابلِ ترجمه حرف بزنند یا زبانهایِ قابلِ تشخیص و طبقه‌بندی‌ای داشته باشند؟ به نظر من، محال است.

احتمالن قدم اول رنجور موفق بودن همین باشد؛ همین که بپذیریم ماهیت ما این است و همین است که هست.

ب- غربی‌ها یک گونه ادبی قدیمی دارند به نام تسلا ‌بخشی/خاطرنوازی نویسی (The Consolatio literary tradition) که با استفاده از قالب های ادبی گوناگون اعم از شعر و کتاب و نامه و خطابه و تنها با کلام و حرف (همان که خیال می‌کنیم باد هواست) سعی می‌کنند بدترین آلام بشر را تسلا دهند. تسلابخشی و خاطرنوازی در میان فلاسفه هم سنت دیرینه‌ایست که به نظر می‌رسد علاوه بر مشکلات بیرونی به تسلای خود-درگیری‌های ما هم کمک کند. سیسروی رواقی را به طور مشخص نخستین تسلابخش‌نویس می‌دانند.(اصولن مکتب رواقی از آغاز تا امروز الگوی موفقی ارائه کرده برای آرام/رام کردن آدم‌ها). همینطور کتاب تسلای فلسفه نوشته بوئتیوس و کتاب شهر بانوان کریستین دوپیزان (که هر دو به فارسی ترجمه شده) را هم می‌توان از نمونه‌های موفق تسلی بخشی‌نویسی در سده‌های میانه دانست. تصور کنید کریستین دوپپزان کتاب شهربانوان را در قرن پانزدهم میلادی و در مواجهه با زن‌ستیزی رایج در زمانه خودش می‌نویسد تا به خود و دیگر زنان آرامش و امید بدهد!

مجموع کارهای آلن دوباتن و پیش از او روانشناسان وجودی مانند رولو می و اروین یالوم را هم احتمالن بشود در همین گونه ادبی دسته بندی کرد.

د- موسسه آموزشی مدرسه زندگی که همین جناب آلن دوباتن آن را تاسیس کرده مجموعه کتابهای خودیاری منتشر می‌کند که نشرهنوز برگردان فارسی برخی از آنها را برعهده گرفته و کتابِ جالبِ چگونه رنج بکشیم نوشته کریستوفر همیلتون یکی از همین خودیارهاست. کتاب مقدمه و موخرۀ خوبی دارد و در مجموع چهار عامل مهم رنج آدم‌ها را بررسی می‌کند.

اولی رنج در خانواده است که عمدتن بر رنج فرزندان در ارتباط با والدین و اثرات منفی که در سراسر عمر بر آنها می‌گذارد تمرکز کرده چون «خانواده اغلب می‌تواند صحنه درگیری و خشونت باشد و بیشتر اتفاقاتی که در آن می افتد می‌تواند آنقدر دهشتناک و دردناک باشد که تا آخر عمر از آسیب روانی آن در امان نباشیم».

دومی رنج عشق است که بر عشق اروتیک تمرکز یافته و سوءتفاهم‌ها و تداخل‌های ناروای آن با عشق مسیحی که «عشق وسواس ذهنی همه ماست…و اگر می‌خواهیم صابون برخی سرخوردگی‌ها و دلسردی‌های عشق به تن مان کشیده نشود، بهتر است تا جایی که می‌توانیم درمورد اروس واقع بین باشیم».

دیگری مسئله بیماریست که به گواه مدارک و شواهد نویسنده«پذیرش ضعف می‌تواند قوی‌مان کند».

و در نهایت مرگ. با اینکه می‌دانیم واقعیت دنیا بسیار فراتر از تجربه ما از آن است، اما «از لحاظ پدیدار شناسی، برای آدم، تنها دنیایی که وجود دارد دنیای خودش است»…

پس از «تاملات نهایی» و در انتهای کتاب هم چندصفحه زیر عنوان «تمرین» گردآوری شده که کتاب‌ها و فیلم‌های مفیدِ مرتبط با هریک از موضوعات را کوتاه معرفی کرده است.

ه- گرچه این بُعد عامه پسند فلسفه و کلیشه‌های فریبنده آن را دوست ندارم، اما مشتری گاه گاه آنم و در هر حال موافقم که «رنجِ زندگیِ شما، منبعِ ارزشمندی از روشنگری است.»

برای اطلاعات بیشتر بنگرید به:

چگونه رنج بکشیم، 1396،کریستوفر همیلتون، ترجمه سما قرایی، نشر هنوز، ۱۸۰صفحه.

نوشتن دیدگاه

لعنت بر او به هنگام روز و لعنت بر او به هنگام شب

-«لعنت بر او به هنگام روز و لعنت بر او به هنگام شب؛ لعنت بر او آنگاه که بخوابد و لعنت بر او آنگاه که برخیزد؛ لعنت بر او آن هنگام که بیرون رود و لعنت بر او آن هنگام که وارد شود…»

+ «بهتر! دیگر مجبور نیستم خلاف میلم و از ترس رسوایی کاری کنم…»

اولی بخشی از متن تکفیرنامه اسپینوزاست و دومی پاسخ اوست به حکم تکفیرش. جوانتر که بودم و به حکم جوانی و عشق به انزوا خیال می‌کردم می‌توانم حیات و مماتی مثل اسپینوزا داشته باشم. خیلی زود معلومم شد نباید کار پاکان و پیلان  را با زندگی پشه‌ای خودم قیاس کنم و خیال برم دارد که اسپینوزا شدن شدنی است…

 

همیشه یکی از دغدغه‌های اصلی من و احتمالن مهمترین دغدغه ام برای وبلاگنویسی در این دوازده سال معرفی کارهای جدی‌ای بوده که زنان در فلسفه و از چشم اندازی زنانه‌نگر انجام داده‌اند و مطلوبتر آنکه به حدی خوب و قدرتمند انجام شده باشد که آکادمی با هیچ بهانه‌ای نتواند انکارش کند. متاسفانه کارهای جدی محدودی در این حوزه به فارسی برگردانده شده و آنها هم که هست از یکطرف علاقه اصحاب فلسفه را بر نمی‌انگیزد (تاحدی احتمالن به دلیل برچسب زننده فمینیستی!) و از طرف دیگر به دلیل تخصصی بودن متون/کم دانشی دانشجویان مطالعات زنان/مطالعات اجتماعی برای علاقمندان قابل استفاده نیست.

ترجمه کتاب اسپینوزا و کتاب اخلاق نوشته خانم ژنویو لوید(نویسنده کتاب عقل مذکر) که برگردان فارسی کتاب راهنمای راتلج بر اسپینوزا و کتاب اخلاق اوست را دیدم و گل از گلم شکفت. کتاب ظاهرن متن درسی دانشجویان دکتری فلسفه دانشگاه تهران بوده که در کلاس دکتر جهانگیری به شکل گروهی ترجمه و امروز منتشر شده است. لوید هم مثل من ارادت خاص و البته تخصصی‌تری به اسپینوزا دارد و کتاب فوق العاده‌اش هم نشان می‌دهد چگونه دغدغه‌های زنانه‌نگرش (نفس، بدن، احساسات) در خوانش قدرتمندی که از کتاب اخلاق اسپینوزا داشته موثر اوفتاده. کتاب پرمغز و دقیقی که نگاه مجددی به اخلاق نزد اسپینوزای نورواقی در مقایسه با رواقیان دوره باستان دارد.

به عنوان مثال در مورد احساسات؛ در فلسفه رواقی اصطلاحی وجود دارد به نام آپاتیا(Apatheia) به معنای «قطع تعلق».  به نظر رواقیان احساس جنبشی غیرعاقلانه و افراطی در نفس است. به نظر آنها احساسات یا معادل و یا نتیجه پذیرش گزاره‌ای کاملاً نادرست درباره ارزش اشیا هستند، اما در حالت آرمانی از همه این نوع اشتباهات می‌توان پرهیزکرد؛ پرهیز از این اشتباهات به آپاتیا یا رهایی از شور  می‌انجامد. رواقیون معتقدند عواطف قابل مدیریت نیستند، پس باید نابود شوند. عواطف نباید تعدیل شوند، بلکه باید ریشه کن گردند. مارتا نوسبام جایی می‌نویسد « لذت در اندیشه رواقیان هیچ نسبتی با خنده‌های قاه قاه و سرخوشی ندارد.  خردمند رواقی نمی‌تواند قهقه بزند چون چیزی در جهان غافلگیرش نمی‌کند».

در متونی که نگاه مختصر و گذرایی به تاریخ عواطف در فلسفه داشته‌اند اندیشه‌های اسپینوزا هم در امتداد رواقیان به عنوان تفکراتی مخالف احساسات دسته بندی می‌شود، اما لوید در مطالعه دقیق خود از کتاب اخلاق و با شکافتن پوسته سخت هندسی کتاب و رسیدن به هسته نرم آن اثبات می‌کند گرچه برای اسپینوزا هم ما تا آن اندازه آزادیم که از عواطف رها هستیم، اما اسپینوزا در این درون مایه رواقی تغییر ایجاد می‌کند چون به باور او از طریق فهم خودِ انفعالات- و نه نفی آنهاست- که نفسِ خردمند به آزادی دست پیدا می‌کند. «نه با دوری کردن از انفعالات، بلکه با پذیرفتن ضرورت آنها و تلاش برای فهم کارکردهای آنهاست که ما فضیلتمند و آزاد می‌شویم».

اسپینوزا و کتاب اخلاق ترجمه دقیق اما نه چندان روانی دارد که شاید به دلیل چند دست بودن ترجمه است و از سوی دیگر مثل بسیاری از کتاب‌های ترجمه در حوزه علوم انسانی نیازمند ویرایش دقیق‌تری است. سوای اینها، به نظر من کتاب بسیار جذابی برای علاقمندان اسپینوزا و نظریه اخلاقی اوست و به سهم خودم از مترجمان آن به فارسی سپاسگزارم.

برای اطلاع بیشتر بنگرید به:

ژنویو لوید، 1396، اسپینوزا و کتاب اخلاق، ترجمه مجتبی درایتی و دیگران، نشر شب‌خیز.

نوشتن دیدگاه

خواندن و نوشتن در فلسفه

در چندسال اخیر تجربه محدود مواجهه با دانشجویان فلسفه در مقاطع مختلف باعث شده احساس کنم اتفاق ترسناکی درحال رخ دادن است. علم و دانش معنای خود را از دست داده‌، می‌گویند «اگر همۀ دانشگاه‌ها را ببندند و یک میدان انقلاب را نگه دارند نیازهای آماری کشور به تولید علم کاملاً برطرف خواهد شد…» پای درد دل پژوهشگران و اساتید اگر بنشینید زیاد از این قبیل حرف‌ها خواهید شنید. اما بچه‌ها، بچه‌های بینوا که آغاز کارشان مصادف شده با پایان کارهای جدی، ناامیدی برخی دانشگاهیان، رقابت سر پایه و ارتقا، پذیرش انبوه دانشجو در مقاطع تحصیلات تکمیلی بدون سابقه تحصیلیِ مرتبط و برخی اساتید بزرگ و کوچک که از استادی دانشگاه فقط پرستیژش را می‌خواهند و مصراً می‌خواهند…
 
گاهی وقتی در پاسخ به انتقادات تند من از ایراداتِ ابتداییِ کارشان با بغض می‌گویند «خب من اینا رو از کجا باید می‌دونستم؟»؛ یا یواشکی از نکات ساده‌ای که روی تخته هست عکس می‌گیرند؛ یا با کلافگی می‌گویند التماس کرده‌اند برایشان کلاس روش تحقیق بگذارند و موافقت نشده چون در سرفصلهای مصوب نیست؛ حتی دلِ سنگِ من هم به رحم می‌آید!
 
منظور اینکه الزاماً همه‌شان تنبل نیستند. الفبای خواندن و نوشتن را از ابتدا نیاموخته‌ایم و نیاموخته‌اند…جزوه خوانده‌اند و جز برای امتحان چیزی ننوشته‌اند.
 
باری، این مدت دو مطلب کوتاه درباره راه و رسم خواندن و نوشتن برای علاقمندان فلسفه ترجمه، گردآوری و تنظیم کرده‌ام که ظاهراً به کارشان آمده. یکی را خواهرم زهرا مبلغ بازبینی و اصلاح کرده است، ولی هیچ کدام بی نیاز از بازنگری و نکته سنجی شما بزرگواران نیست. فایل‌ها از همین‌جا قابل بارگیری هستند هم برای اینکه اگر خواندید و نظری داشتید اعمال کنم و هم این که شاید به کار دانشجویان دیگر بیاید.

چگونه متن فلسفی بخوانیم

درآمدی بر شیوه پژوهش در فلسفه

نوشتن دیدگاه

Older Posts »