Archive for فمینیسم/زنانه نگری

در مهد که دایه ساقی‌اش بود٭

داشتم متنی میخواندم درباره دایه‌ها، زنانی که شیردادن و پرورش نوزاد را بر عهده می‌گیرند. نوشته بود مردم (طبعن ثروتمندان) به دلایل متعددی برای فرزندان خود دایه اختیار می‌کرده‌اند. واضح ترین دلیلْ مرگ‌ومیر فراوان مادران و کودکان بوده است. فرزندانِ بی‌مادر از یک طرف و آمار بالای تلفات در دوره نوزادی- که باعث می‌شد مادران (طبعن ثروتمندانشان) نخواهند به طفلی شیر دهند که احتمال مرگ و زندگی‌اش در یکسال نخست مساوی بوده است.  شیر دادن و مراقبت از کودک احساسات بسیار قدرتمندی میان کودک و مادر برقرار می‌کند که اگر نباشد مادر راحت‌تر با فقدان فرزند کنار می‌آید. در عین حال، مادرانی که به کودک شیر نمی‌داده‌اند می‌توانستند با سرعت بیشتری دوباره باردار شوند و این بارداری مجدد، اگر فرزند قبلی دختر بود اهمیت و اولویت بیشتری داشت. باز، توان بدنی آنها برای بارداری مجدد و مکرر کمتر تحلیل می‌رفت اگر خود مسئول شیردادن به کودک نبودند. دایه‌ها دو الی سه سال از همبستری با همسرانشان منع می‌شدند و همین حضور تضمین شده آنها، باعث می‌شد مادر از دسترس پدر خارج نشود. این امر یکی از دلایل حمایت مردان از حضور دایه بوده است.

 این باور که خلقیات مادر از طریق شیر به کودک منتقل می‌شود باعث شده در فرهنگ‌های مختلف فهرست‌های بالا بلندی درباره ویژگی‌های دایه خوب تنظیم شود. بخور و نخور ها و بکن و نکن‌های دایه زیادتر از سایر خدمه خانه بوده است. یونانیان دایه را از خوردن مشروبات الکلی منع می‌کردند و ایرانیان علاوه بر تغذیه خوب برایش پشمک و سوهان و باقلوا تجویز می‌کردند تا شازده خانم/شازده پسر شیر خوش عطر و طعم بخورند.  فهرست‌هایی درباره ویژگی‌های دایگان وجود داشته که ملیت، دین، طبقه اجتماعی(آزاد/برده بودن)، خلقیات، سن و سال و اندازه مناسب اندام‌های دایه را در آن مشخص کرده‌اند. (مثلن اینجا را ببینید)

معمولن دایه‌ها پسرها را در تمام دوران کودکی همراهی می‌کرده‌اند و در بسیاری فرهنگ‌ها همراه جهیزیه دختر با او به خانه شوهر می‌رفته‌اند. دایه کارگزاری فدایی و فرودست بوده که هر کاری برای کامروایی فرزندخوانده‌اش می‌کند. در اولین مواجهه به ذهن اینطور متبادر می‌شود که دایگان فرودستِ فرودستِ فرودستان بوده‌اند و کل هستی و وجودشان لغیره بوده است.

من و دایه‌ام اثر فریدا کالو

من و دایه‌ام اثر فریدا کالو

 اما این فقط یک روی سکه است. دایگی از معدود مشاغلِ آبرومندِ اختصاصی زنان در دنیای قدیم بوده. دایه به خصوصی‌ترین فضاها و روابط خانه نفوذ ‌کرده و در ضمن نفوذ پایداری بر فرزندخوانده خود داشته- فرزندی که عمومن از اعضای طبقات ثروتمند و قدرتمند جامعه بوده است. ظاهرن کل گفتمان حول شیر بها (پرداخت مزد در برابر کاری که مثل بسیاری کارهای دیگرْ تکلیف طبیعی و بی‌مزد مادر محسوب می‌شود) را مدیون همین دایگان هستیم. حضور دایه‌ها در داستانهای قدیمی بسیار پررنگ و کاملن فعالانه است. از دایه مکار و حیله‌گر گرفته (دایه ویس) تا دایه ناصح و دلسوز(دایه خسرو) تا دایه یاور و وفادار(دایه زلیخا) و البته دایه پرشیطنت و معشوق ( ابسال).٭٭ دایه در شعر فارسی مفهومی پر بسامد است که اغلب تیمارداری، مراقبت و تربیتش ستوده شده است. روزگار را همچون دایه دانسته‌اند و حتی با خداوند مقایسه شده (که هر چه بیشتر گریه کنی بیشتر شیر می‌دهد) و البته در مواردی به طعن مراقبی عاریه‌ای و سست‌مهر دانسته شده یا زندانبانی که تا از کودکی رها نشوی از بند او نخواهی رست…

دایگی رابطه‌ای بسیار خاص و عجیب است کاملن متفاوت از مادری! کاربردهای متفاوت و گاه کاملن متناقض این مفهوم در اشعار فارسی تأییدی بر این مدعاست. نزدیکی بسیار زیاد دو طرفِ رابطه و همزمان دوری بسیار زیاد آنها از هم، در عین رابطه بسیار متغیر و متناقض فرادستی/ فرودستی طرفین و مهر و عشقی که «ایجاد» می‌شود از جمله پیچیدگی‌های این ارتباط است که آن از هر گونه ارتباط مشابه خدایگان و بنده‌ای دور می‌کند.

 

٭ محتشم کاشانی

٭٭ مثلن اینجا را ببینید: «نقش دایه‌ها در ادبیات فارسی»

 

Advertisements

نوشتن دیدگاه

نبرد خشم و عقل

برای کاری مشغول مطالعه قطعات بازمانده از زنان فیثاغوری بودم که در میانه آن و برای کار دیگری رسالات کلثوم ننه نوشته آقا جمال خوانساری و معایب الرجال بی بی خانم استرآبادی را هم خواندم و وقتی سر کار اولم بازگشتم به مطلب مرتبطی از تیانو دوم، فیلسوف نوفیثاغوری قرن ششم بعد از میلاد برخوردم. (تیانوی اول ظاهرن شاگرد یا همسر و یا دختر فیثاغورس بوده است).  تیانوی دوم در نوشته مذکور درباره یک مشکل مهم و مبتلابه بسیاری از زنان صحبت کرده و آنها را راهنمایی کرده بود. مشکلی که زنان ما هم درباره آن نوشته و نالیده‌اند و حتی در پاسخ به تمسخرِ خرافه پرستی زنان در رسالاتی مانندکلثوم ننه، همین مشکل بزرگ و محوری را موجد و مولد خرافه‌پرستی آنها دانسته‌اند: خیانت مردان!

 

در مواجهه با این مشکل فرا زمانی/فرا مکانی، بی بی خانم استرآبادی در بخش پایانی معایب الرجال تجربه خودش را پیش‌نهاده؛ اینکه در نوجوانی عاشق شده و ازدواج کرده و وقتی سی و چند ساله و مادر چند فرزند بوده با خیانت همسرش مواجه شده. محبوبِ دیروز و خصمِ امروز او را پیرزنی هفتاد ساله می‌نامد و از خانه بیرون می‌کند تا با زن جوان خدمتکار خلوت کند. بی بی خانم روایت می‌کند که رغم همه اشک و اندوه‌هایش، متانت و ادب و صبر و سکوت و بردباری پیشه کرده و در نهایت، پس از مدتی بالاخره همسر به سوی او گشته و او مجددن به خانه و نزد شوهر و فرزندان  باز‌آمده.  حالا نامه تیانوی دوم مرا از صد و چند سال قبل به هزار و صد و چند سال قبل برد.

 

توضیح میان‌متنی(آنگونه که در تاریخ آمده است، فیثاغورس(۵۶۹–۵۰۰ پیش از میلاد) نخستین فیلسوفی بود که زنان را در میان شاگردان خود پذیرفت. زنان فیثاغوری دو گروه بودند: گروه اول، آنها که  در دوران کهن و کلاسیک یونان و همزمان با فیثاغورس زندگی می‌کردند و گروه دوم  زنانی که در دوران هلنی و با الهام از اندیشه های او تفلسف کرده‌اند. از هر دو گروه این زنان جملات و قطعات حکیمانه و نامه‌هایی در موضوعات گوناگون، از حکمت عملی تا حکمت نظری، برجا مانده و به دست ما رسیده است. در اندیشه‌های فیثاغوری با جهانی طرف هستیم که کاملاً قطبی شده (روز در برابر شب، نور در برابر تاریکی، خوبی در برابر بدی، زوج در برابر فرد، مرد در برابر زن و…). این جهان نظمی ریاضی دارد. جهانی بر مدار نظم و هماهنگی.  همه فیلسوفان زن فیثاغوری بر اساس باور به همین اصل هماهنگی نوشته‌اند.)

 

اما نامه تیانوی دوم ، او که مانند بی بی خانم از طبقه صاحب احترام و برخوردار اجتماع زمان خود بوده،  بالغ بر هزار و سیصد سال  قبل از بی بی خانم، با بیان مستدل‌تر و بر پایه اعتقاد به اصل هماهنگی نسخه مشابهی می‌پیچد و می‌گوید:

 

 «بارها از شمایان درباره جنون شوهرانتان شنیدم: اینکه او معشوقه‌ای دارد و اینکه شما حسادت خشم‌آلودی نسبت به او دارید…» تیانو دوم زنان را از این خشم برحذر می‌دارد و اشاره می‌کند «نباید شر را با شر و حماقت را با حماقت جواب داد» تأکید می‌کند که اگر بی پرده و بی‌پروا با او سخن بگویید حریمی که میان شماست از میان خواهد رفت و دلداری می‌دهد «[مردِ شما] بر اساس داوریِ درست عاشق شما شده، درحالیکه، عشق به معشوق بر هوس بنیاد نهاده شده است». هشدار می‌دهد «عزیزم…از خودت در برابر معشوقه‌ها دفاع نکن، خود را از آنان متمایز کن» و این تمایز به باور تیانو دوم  با پرورش فضائل زنانه و انجام وظایف مادری و همسری و مدیریت خانه و خدمه ایجاد می‌شود، نه با مقایسه کردن خود و زنان تن‌سپار. به نظر او زنِخیانت‌دیده با حفظ فضایل و ارزش‌ها مانع به هم خوردن هماهنگی جهان شده و مرد را به راه شایسته باز می‌گرداند.

تیانوی دوم، نا گفته اعتراض‌های فرا-زمان/فرا-مکان زنان مخاطب را  حدس می‌زند و می‌نویسد:

«اگر طلاق بگیری و بروی، شوهر اولت را در هوای شوهری دیگر رها کرده‌ای و اگر او هم چنین خطایی کرد، سراغ دیگری می‌روی (زیرا تحمل بی شوهری برای زنان جوان سخت است). یا شاید هم مانند دخترانِ خانه‌مانده به تنهایی ادامه حیات خواهی داد. آیا می‌خواهی خانه و شوهرت را نابود کنی؟ پس زندگی مضطرب و تباهی خواهی داشت. یا شاید مایلی از معشوق او انتقام بگیری؟ تا زمانی که در حریم خود است تو را به درون راه نخواهد داد. دیگر اینکه نبرد با زنی که هیچ شرم و حیایی ندارد هولناک است. یا شاید خیال کنی خوب است که روزها از پی هم با شوهرت دعوا کنی؟ که چه؟ درگیری و سرزنشْ هرزه‌گردی‌های او را متوقف نخواهد کرد، بلکه جدایی میان شما را تشدید می‌کند. پس چه کنیم؟ آیا علیه او نقشه کشیده‌ای؟ نکن عزیزم. تراژدی به ما می‌آموزد بر حسادت غلبه کنیم. رساله‌ها نوشته شده درباره اتفاقاتی که از پی اقدامات خشم آلود مِدِئا رخ داد. به همین دلیل ضروریست که دستهای آلوده‌ از چشمان دور باشند، ضروریست که رنگ رخساره خبر از درد درونتان ندهد. با تحمل صبورانه، آتش اندوه و رنج‌تان زودتر خاموش خواهد شد.»

 

مدئا از مشهورترین چهره‌های افسانه‌ای یونانیست که با کشتن دو فرزندش، انتقام وحشتناکی از شوهر خیانتکار گرفت و  این جا می‌توانید درباره‌اش بخوانید. این شعر را اوریپید، دو هزار و چند صد سال قبل، از زبان او سروده:

همه زندگی من به او بسته بود، خوب می‌دانست

و اکنون شوهرم ثابت کرد که بدترینِ

همه موجوداتی است که نفس می‌کشند و صاحب شعورند.

ما زنان بیچاره‌ترین مخلوقاتیم

اول باید شوهری به قیمتی گزاف بدست آوریم

بعد او را پادشاه جسم‌مان کنیم

ابلیس دوم بدتر از اولی‌ست

بزرگترین مسئله این است که شوهر بد-

یا خوبی به دست آورده‌ایم و طلاق شرم آور است-

برای زن، او نمی‌تواند شوهرش را ترک کند…

اگر خوب باشیم و شوهر-

با ما زندگی کند بی‌آنکه به بند کشدمان

زندگی خواستنی است. غیر از این بهتر است بمیریم.

مرد، آن هنگام که از ماندن کنار اهل خانه خسته شد

بیرون می‌رود و کسالت درونش را بر دیگران آشکار می‌کند

یا از دوست و همراهی کمک می‌خواهد

اما سهم ما فقط یک شخص است …

خریسپوس(قرن سوم بعد از میلاد)، فیلسوف رواقی، مدئا را به عنوان مظهری از ستیز میان عقل و خشم برجسته کرده است.

نوشتن دیدگاه

تو می‌ترکی یا من؟

از جمله رخ‌دادهای مشکل‌گشا در داستان‌های بچگی ما یکی هم این بود که دخترِ ماجرا، چنان به تنگ می‌آمد که از جادوگر شهر، عروسک سنگ صبوری می‌خرید و صبر می‌کرد تا تاریکی و خلوتِ شب. بعد می‌نشست رو به‌روی عروسک و همه دردهاش را بهش می‌گفت و آخر سر تکرار می‌کرد «عروسک سنگ صبور، تو صبور و من صبور، حالا تو می‌ترکی یا من بترکم؟»، در همین لحظه شاهزاده رویاها که از پشت پرده‌ای، دیواری، جایی همه حقایق را فهمیده بود، می‌پرید بیرون و دختر را محکم در آغوش می‌گرفت تا عروسک از غصه بترکد و پایان خوش ماجرا.

***‌
در یوتیوب چرخ می‌زدم. خیلی خیلی اتفاقی به گفت‌وگوی زنی با دکتر هولاکویی برخوردم درباره غم و اندوهش. شبیه وضعیت من بود و نبود و به درد خورد و نخورد، ولی این عادت را در من ایجاد کرد که گاه و بیگاه به مشاوره‌های رادیویی هولاکویی (که پیشتر نامش را از مادرم و روش‌های تربیت کودکش شنیده بودم) گوش کنم. هولاکویی دکتری جامعه شناسی دارد و روانشناسی و اقتصاد هم خوانده و مجموع اینها در کنار ذکاوت و تجربه زیاد شنیدن مشاوره‌هایش را جذاب می‌کند. رک‌گویی‌، دعوت به داشتن عزت نفس، عقلانیت، انصاف و واقع بینی در گفتارش تاثیرگذار و متنبه‌کننده است و البته از آن جالب‌تر شنیدن روایت‌های دست اول آدم‌ها درباره زندگی و مشکلاتشان است. قصه‌های منحصر به فردشان درباره ماجراها، بالا و پایین‌هایی که از سر گذرانده‌اند و پنجره‌ای که از آن دنیا را می‌بینند. از کارگری مهاجر تا آرتیست حرفه‌ای و پزشک جراح…آدمهایی مشابه، ولی متفاوت. هر کدام بار سنگینی از حضور/غیاب آدم‌ها، رخ‌دادها، خاطرات و اشتباهات به دوش دارند که روانشان را می‌خراشد. هلاکویی، آنقدر که در چند دقیقه مقدور باشد، راهنمایی‌شان می‌کند تا کمک بگیرند، «اختلالاتشان» را تشخیص دهند و بارشان را سبک کنند:

به مردی که نادانسته با زنی که پیش از اردوج دچار ام اس بوده ازدواج کرده و الان برای جدا شدن عذاب وجدان دارد می‌گوید حق داری جدا شوی چرا که طرفت با پنهان کردن بیماریش نشان داده وجدان ندارد. به دختری که رغم خیانت شوهرش و با پشیمانی او می‌خواهد در زندگی بماند می‌گوید تجربه و تحقیقات نشان داده این زندگی‌ها دوام نخواهند داشت. به مرد متأهلی که با دیدن عشق سابقش هوایی شده می‌گوید یا جدا شو و یا اگر زندگی‌ا‌ت را می‌خواهی، بعد ازدواج همه گذشتگانِ عشقی را مرده فرض کن و آیندگان را خواهر خودت بدان. در برابر بی‌تابی و بی‌چارگی او اشاره می‌کند «از کی تا حالا دنیا اینطوری بوده که آدم به هرکی می‌خواد برسه و اونجور که ما دوست داریم پیشرفته»؛ به زنی که تمام عمر فدایی شوهرش بوده و حالا خسته شده نهیب می‌زند خودت این احساس را بهش دادی که «قبله عالم» است و اول خودت را باید درمان کنی و نجات دهی و قس علیهذا… طبعن بیشتر مخاطبانش زنان هستند و آقای دکتر چیزهایی که زن‌های ما کم دارند مثل پتک توی سرشان می‌کوبد : عزت نفس، فردیت، استقلال طلبی، آزادی‌خواهی، دلیری، عقلانیت و…

یک اتفاق خیلی ساده باعث شد دست از گوش کردن به این فایلها بردارم! بین قفسه‌های کتابخانه، با عجله کتاب مستعملی را ورق می‌زدم که دقیقن در همان صفحه‌ای که مطلب مورد نظر مرا نوشته بود گلبرگِ بزرگِ خشک شدۀ قرمز رنگی پیدا کردم! پیدا کردن برگ گل خشک شده لای ورقه های همچین کتاب بی‌ربطی (بی ربط به گل و بلبل) متوقفم کرد. به سالن قرائتخانه رفتم و کتاب کهنه را زیر و رو کردم. گلبرگ دیگری نداشت. با آن متن دشوار و پر از عبارات و اصطلاحات عربی‌اش که تا مجبور نشوی سراغش نمی‌روی… برای مدت طولانی در صندلی کتابخانه فرو رفتم و به آن زن (ندیده یا نشنیده‌ام مردی گلبرگ خشک کند لای کتاب) فکر کردم و از آن روز دیگر هلاکویی برایم جذاب نبود. گلبرگ تُرد وسط آن کلمات صعب حرف می‌زد با صدایی که خیال می‌کنم هر زنی که سروکارش به آن کتاب و آن صفحه بیفتد می‌توانست بشنود.

***
ایریگاری، فیلسوف، زبانشناس و روانکاو زنانه‌نگر در یکی از کتاب‌هاش اشاره می‌کند که کار با زنان مبتلا به اسکیزوفرنی او را به این نتیجه رسانده که زنان را زبان از پا در می‌آورد. زبانی که آنها نساخته‌اند و قدرت بیان دردشان را با آن ندارند. به نظر من این در ساحت‌های مختلف و ساختارهای دیگر هم صادق است. زندگی در جهانی چنین مرد-ساز خیلی از زن‌ها را از پا درمی‌آورد. آن‌ها نمی‌توانند خودشان را به زبان بیاورند/ به فعلیت برسانند جوری که آنچه می‌خواهند بگویند/باشند درست فهمیده شود. احساسات شدیدشان بازی می‌خورد و حرف‌ها و نوشته‌هایشان رنگ «چس‌ناله» می‌گیرد؛ خدماتشان در زندگی تعبیر به نیازی غریزی می‌شود و کارها و حرف‌ها و رویاهاشان برچسب سانتی‌مانتالیسم می‌خورد – چرا که زنان مفاهیم محترمانه و ارزشمندی ندارند که با آن خود را «بیان» کنند. همچنین، هرگز امکانات واقعی و مادی کافی برای تحقق رویاهاشان نداشته‌اند. خسته می‌شوند و خسته می‌کنند و روانشان از هم می‌پاشد.

زنان موفق معمولن زنانی هستند که با ساختار کنار بیایند. مترو معیارها را بپذیرند و سرجایشان بمانند. اگر هم طالب رشد و ترقی هستند با ملاک‌های مردانه همساز شوند. پوستشان را کلفت کنند و قدری خودشیفته، با اعتماد به نفس کاذب و دافع، شبیه مردانِ جاه‌طلب شوند. بروند وسط میدان کشتی بگیرند، تقلب کنند، کلک بزنند، خیانت کنند، آدم‌ها را بازیچه کنند و زمین‌بخورند و خیانت ببینند و آخ نگویند. مثل توپ پینگ پنگ زمین عوض کنند، یک طرف مادر دلسوز باشند و آن طرف کارشناس خبره؛ در عین اینکه زن‌اند و باید بار مضاعف زنانگیِ مردپسند را نیز به دوش کشند. هم این توصیه‌ها که دکتر هولاکویی می‌کند واقعن به دردشان می‌خورد -مادامیکه نپاشند و از ریل خارج نشوند.

اما اگر چاره نیست و مفهوم نیست و زبان نیست و ساختار نیست، چرا همه تن نمی‌دهند به این سلامت و سادگی و سبکی و عقلانیت؟ اصلن چرا هنوز زن و زنانگی مانده و به هر نحوی سرکوب و مدیریت شود باز جنون باقیست؟ چرا نمی‌ترکد وقتی هیچ شاهزاده‌ای در کار نیست؟
پیچیدگی، شور، دردِ مفهوم‌پردازی نشده‌ای که گیج و گنگ و معلق مانده و به در و دیوار روان زنان می‌کوبد تا باقی بماند و زمانی فهمیده شود. و تازه از روزی که به رسمیت بشناسیمش، به اندازه تاریخ بشر زمان لازم دارد تا از تاری و ابهام درآید، شکل و شمایل و جا و جایگاه پیدا کند و تنوع و تابیدگی‌هاش  آشکار شود.

Comments (1)

جنسیت و فلسفه (زنان که می‌اندیشند…)*

 

دیوتیما

تا پیش از قرن بیستم پاسخِ پرسش از نسبت میان فلسفه و زنان یک چیز بیشتر نبوده و آن اینکه «زن را با حقیقت چه‌کار!» [1] در واقع از زمانی‌که ارسطو به نقل از سوفوکل گفت «خاموشی خاکسارانه زیور زن است» [2] انگار برای دو هزار سال تکلیف زن را با لوگوس[3] مشخص کرد و سرسلسله فیلسوفان بزرگی قرار گرفت که در آثارشان زن و زنانگی را ذاتاً فرومایه‌تر از آن دانستند که به قلمرو فلسفه ورود کند. نه فیلسوف زنی ظهور کرد و نه زنانگی در فلسفه محلی از اِعراب یافت. فلسفه‌ یعنی قلمرو عقلانیت و کلیت و عینیت ؛ چیزهایی که زنان را یارای دسترسی به آن نیست. عقلانیتی که معیار داوری حقیقت، معیار قضاوت اخلاقی و زیربنای بسیاری از ایده‌آل‌های اخلاقی و سیاسی ماست. عقلانیتی که گرچه در طول تاریخ زنان را چندان به‌رسمیت نشناخته، بسیاری از ما همچنان اصرار داریم جنسیت نمی‌شناسد و اساساً باید از آن برکنار باشد.

این عین حقیقت بود تا قرن بیستم با همه پیشرفت‌ها و تغییرات انسانی و اجتماعی و سیاسی و فکری‌اش از راه رسید و اواخر قرن بیستم مصادف شد با به چالش کشیده شدن فهم ما از عقلانیت، کلیت، عینیت و حقیقت در کنار رشد گرایش‌های نظری در جنبش‌های زنان در غرب. شمار زنان دانش‌آموخته در رشته فلسفه افزایش یافت. بسیاری از آنها خارج از سنتِ تاریخی فلسفه در غرب اندیشیدند و اقدام به بازخوانی، تحلیل، بررسی و نقادی آن کردند.

یکی از نخستین و طبیعی‌ترین این پرسشگری‌ها بازخوانی و بازنویسی «تاریخ فلسفه غرب» بود. درخشان‌ترین ثمره این پژوهشها حاصل تلاش مری الن وایت و همکارانش برای بازخوانی و بازکاوی تاریخ اندیشه در باختر بود. آنها موفق به مستندسازی و معرفی آثار و آرای صدها زن فیلسوف از دوره باستان تا قرن بیستم شدند که در تاریخ‌ فلسفه‌های متداول اشاره‌ای به آنها نشده است. وایت و همکارانش مجموعه چهارجلدی تاریخ زنان فیلسوف را با مستندسازی بسیار دقیق منابع، ترجمه موشکافانه آثار اصیل فیلسوفان زن و تحلیل انتقادی آنها به سرانجام رساندند. در این کتاب‌ها تاریخ اندیشه زنان فیلسوف به ترتیب در دوره باستان (600 ق.م_ 500 م)، قرون وسطی و رنسان(500-1600)، عصر مدرن(1600-1900) و قرن بیستم(1900-تا امروز) در مدخل‌های جداگانه بررسی شده است.

هیلدگارد بیگینی

وایت در مقدمۀ خود بر این مجموعه چهارجلدی اشاره می‌کند نفس وجود آنچه در رجوع به گذشته پدیدار می‌شود، یعنی همان چیزهایی که درست پنهان نشده‌اند یا به نحوی برای ما باقی مانده‌اند، نشان از بی‌اعتنایی تعمدی به هم‌بخشی‌های زنان در ساختن تاریخ اندیشۀ بشر دارد. این بقایا تنها در پاره‌ای موارد حکایت از رویکردی زنانه دارد، ولی عمدتاً در زمینه و زمانه مسائل فلسفی عصر خودشان روی داده است. او اشاره می‌کند مجموعه‌ای که او و همکارانش تنظیم کرده‌اند احتمالاً تنها «خراشی بر سطح» باشد؛ چرا که شاید آثارِ بسیارِ دیگری از زنان فیلسوف وجود دارد که باید کشف شود. وایت می‌پرسد به راستی «تاریخ ما چگونه خوانده می‌شد اگر حقیقتاً هیچ فیلسوف زنی در آن نبود (چنانکه اغلب ما چنین باوری داشتیم)؟ امروز که می‌کوشیم همبخشی‌های زنان را با مردان درآمیزیم، تاریخ ما چگونه خواند می‌شود؟»[4]

همزمان با پژوهشهایی که افرادی چون وایت در بازنویسی تاریخ فلسفه غرب به کار بستند، فیلسوفان زن دیگری نیز ظهور کردند که حاضر نشدند مانند بسیاری از هم قطارانشان، حالا که اجازه ورود به زمین فلسفه را یافته‌اند، کار و بار فیلسوفان گذشته را پیش گیرند و مدعی شدند «تضادهای موجود بین عقل و زن بودن نه تنها دلایل عملی، بلکه دلایل مفهومی هم دارد. موانع پرورش عقل به دست زن به مقدار فراوانی حاصل این امر واقع است که ایده‌آل ما از عقل از نظر تاریخی مشتمل بر حذف جنس زن بوده و تاسیس مفهوم زنانگی نیز تا حدودی محصول همین فرایندهای حذف و طرد بوده است»[5]
ژنویو لوید در کتاب تاثیرگذار عقل مذکر ادعا می‌کند «اعتماد ما به عقلی که جنسیت نمی‌شناسد چیزی جز خودفریبی نبوده است». او در این کتاب با بررسی عقل و ارتباط آن با مفاهیمی چون نفس، طبیعت، پیشرفت، تفکیک عمومی-خصوصی و استعلا نشان می‌دهد «آنچه در تاریخ اندیشه فلسفه داریم، توالی محض مشتی نگرش زن‌ستیزانه نیست که امروزه بتوانیم آنها را به دور بریزیم و ساختارهای عمیق‌تر آرمان‌های عقلی خود را دست نخورده بگذاریم…افکار و آرمان‌های ما در خصوص مردانگی و زنانگی در قالب ساختارهای سلطه_ ساختارهای برتری و فروتری، هنجار و غبرهنجار، مثبت و منفی، اصلی و تکلمیلی_ شکل گرفته است»[6]

نه فقط لوید که فیلسوفان دیگری چون میشل لودوف هم به تحلیل تمثیل‌ها، استعاره‌ها و تصویرپردازی‌های مرتبط با جنسیت در فلسفه پرداختند و این واقعیت را نشان دادند که نمادها، تمثیل‌ها و تصویرهای زن ستیزانه صرفاً قابلیت‌هایی در زبان نیستند که برای ساده ساختن مفاهیم عمیق به‌کار ‌روند و نباید از این قابلیت پیچیده زبانی و آثار آن در متن چشم‌پوشی کرد. آری! در مثل مناقشه است. به عنوان مثال وقتی افلاطون و ارسطو «صورت» و «ماده» را با مرد و زن قیاس می‌کنند و ویژگی‌هایی مثبت و منفی مانند فعالیت و انفعال را برای هریک برمی‌شمرند، هم‌زمان تاثیر مشخص و غیرقابل انکاری در تاریخ اندیشه فلسفی و همینطور تاریخ جنسیت به‌جا می‌گذارند. از همین جنس است اندیشه بیکن که کسب معرفت را در انقیاد طبیعت می‌دانست و باور دکارت به جدایی ذهن و بدن.

امیلی الیزابت کنستانتین جونز

در کنار بررسی و تفسیر استعاره ها و تاثیرشان بر معیارهای عقل و با رونق یافتن جنبش روانکاوی، گروه دیگری از فیلسوفان زن نیز شیوه‌های دیگری برای بررسی تاریخ فلسفه غرب ابداع کردند. جنبش روانکاوی با وارد کردن مفهوم «ناخودآگاه» به ساحت فکر و فلسفه، از همان آغاز پیوندی پرتنش با مفاهیم مدرن ایجاد کرد. کشف این واقعیت که ذهن بُعد ناخودآگاهی دارد که درکنترل قوانین و نیروهای خویش است، این باور را رواج داد که بسیاری از رفتارها و تجربه های انسان تابع رانه‌های غیرعقلانی و ناخودآگاه هستند و این‌گونه افق جدیدی به روی تحلیل‌گران متون و زبانشناسان گشوده شد. از جمله مهمترین فیلسوفان زنی که از منظری روانکاوانه به بازخوانی تاریخ فلسفه پرداخته‌‍‌اند، می‌توان به لوس ایریگاری(1930- )، سارا کافمن(1934-1994)، و سوزان بوردو(1947- ) اشاره کرده که در فضای فکری و فلسفی فرانسه بالیده و رشد کرده‌اند‌.

برای نمونه ایریگاری در خوانش ساختارزدایانه از آثار فلاسفۀ بزرگ نشان می‌دهد که سوژه فلسفه همیشه مذکر است. سوبژکتیویته کامل درمورد زنان انکار شده و آنان تا حد «ابژه نگاه خیره مردان» فروکاسته شده‌اند. او در دو کتاب مشهورش به نام‌های اخلاق تفاوت جنسی [7] و اسپکولوم زن دیگر [8] مشخصاً و مستقیماً به تاریخ فلسفه پرداخته است. ایریگاری روان فیلسوفان بزرگ غرب را می‌کاود تا ترس‌ها و نگرانی‌های مردانۀ آنها را در پس استدلال‌های به ظاهر عقلانی و خنثی‌شان نشان دهد. گرچه تمرکز ایریگاری بر زبان است، اما به دنبال جنبه‌هایِ آشکارِ مردسالاری در متون فلسفی نیست، بلکه بیشتر به جنبه‌های مغفول مانده و ناگفته زبان توجه می‌کند.

باری، همه فیلسوفان زن هم وقت‌شان را مصروف بازخوانی و رمزگشایی متون و اندیشه‌های فلسفی نکرده‌اند. گروهی از فیلسوفان زن صرف نظر از آنچه در تاریخ فلسفه روی داده جذب فلسفه شده‌اند و در موارد بسیاری خواسته‌اند اندیشه و نگرش‌های خود را، با نفی نگاه دوآلیستی و تقابل‌گرای موجود، به این شاخه از معرفت بیفزایند. فیلسوفان معاصر نامداری که از میان آنان مارتا نوسبام، آیریس مرداک و لیندا زاگزبسکی در ایران شناخته شده‌ترند متعلق به همین گروهند.


و گروه دیگری از زنان فیلسوف که مواجهه فعالانه‌ای با سنت فکری فلسفی غرب داشته‌اند، کسانی هستند که معتقدند زنان به لحاظ شناختی و اخلاقی می‌توانند بینش‌های جدیدی به اندیشۀ فلسفی بیفزایند. عناوین کلی معرفت‌شناسی زنانه‌نگر، اخلاق زنانه‌نگر، الهیات زنانه‌نگر و نظریه‌هایی که ذیل این عناوین طرح شده و می‌شود و بر جنبه جنسیتمند فلسفه تمرکز دارند می‌کوشد «صدای متفاوتی» را که از حنجره‌های اندیشه زنانه خارج شده و بنا به توصیه سوفوکل و تاکید ارسطو آنقدر خاموش مانده /نگاه داشته شده که معرفت کنونی قادر به شنیدن و درک معنای آن نیست به گوش برساند. نظریه‌های اخلاقی‌ای که از اخلاق پروادارانه/مراقبتی دربرابر اخلاق عدالت محور سخن می‌گویند یا نظریه های معرفتی که بر اهمیت و امتیاز تاکید بر دیدگاه [9] دفاع می‌کنند از این گروهند که به سبب خاستگاه فمینیستی‌شان در ایران کمتر شنیده شده‌ و بصیرت‌هایی که با خود دارند جدی گرفته نشده است.

 

• این یادداشت، پیش‌تر در شماره 34 ماهنامه زنان امروز، صفحات 72 و 73 منتشر شده بود.
پی نوشت‌ها:
[1] نیچه، فراسوی نیک وبد، ترجمه داریوش آشوری، بند 232
[2] ارسطو، سیاست، ترجمه حمید عنایت، بند1260الف
[3] در آثار متفکران یونانی رایج‌ترین معنای لوگوس حکمت و عقل، همچنین منطق و کلام است.
[4] Waithe, A History of Women Philosophers, (1.v) , Springer,1987,p, XXI
[5] ژنویو لوید، عقل مذکر، محبوبه مهاجر،نی، ص 32
[6]همان، ص 145
[7] An Ethics of Sexual Difference
[8] Speculum of the Other Woman
[9] Standpoint

نوشتن دیدگاه

آدم‌های بسیار حساس

آدم‌های بسیار حساس پانزده تا بیست درصد جمعیت انسانهای روی زمین را تشکیل می‌دهند، پس اگر خودتان یکی از آنها نباشید به احتمال قوی در زندگی با یکی از آنها دم‌خور بوده‌اید. عنایت داشته باشید آدم‌های بسیار حساس همان آدم‌های احساساتی نیستند- خیلی‌هاشان زیادی هم عاقلند! آدم‌های بسیار حساس آنها هستند که نسبت به آدم‌ها و محیطشان هوشیار و آگاهند. شلوغی، نور شدید، صداهای بلند، لباسهای ناراحت و صحنه‌های خشن فیلمها آزارشان می‌دهد. با حوادث و آدم‌ها عمیق درگیر می‌شوند و توان برقراری روابط زیاد و سطحی ندارند. اجتماعی و رقابتی نیستند و در محیط و شرایط شلوغ و آشفته و پر سروصدا به هم می‌ریزند و اگر «لوس بازی‌» هاشان درک نشود و روحشان مجال توقف و آرامش پیدا نکند جسمشان بیمار می‌شود.

با عوض کردن محل و محله زندگیشان روحیه شان عوض نمی‌شود، برای بهتر شدن حالشان نباید برایشان مهمانی شلوغ و موسیقی بلند تدارک دید و دستشان را کشید که » یالا پاشو بیا وسط»، نباید مجبورشان کرد اجتماعی باشند و با آدمهای زیادی حشر و نشر داشته باشند تا نپوسند، نباید شکایتشان از سروصدا، نور مستقیم، بوهای تند و … را به پای لوس بودنشان گذاشت- این آدمها ممکن است پنج سال وسط بوق ممتد اتوریکشاها، موسیقی و رقص، آفتاب تند و بوی ادویه کاری زندگی کنند، ولی نه تغییر کنند و نه عادت، بلکه همیشه مریض باشند!

این توصیه مشهور که » آدمها هرچه بیشتر کار داشته باشند بهتر برنامه ریزی می‌کنند» درباره آنها جواب نمی‌دهد. کلن اغلب توصیه‌های مشهور و نسخه‌های قصار حکمت‌آموز درباره این آدمها صادق نیست. گاهی حتی نتیجه معکوس می‌دهد و آشفته، گیج و معذبشان می‌کند… آنها بیش از سایرین به خلوت و حریم شخصی و آرامش نیازدارند.

بسیار حساس بودن ربطی به آی‌کیو یا اُمّل بودن ندارد. بسیار حساس‌ها راحت نمی‌توانند با شرایط تازه و تغییرات کنار بیایند و اگر با حجم زیاد کار و درهم ریختگی و تغییرات پی در پی مواجه شوند و نتوانند فرار کنند، غر می‌زنند و حتی داد و بیداد می‌کنند. دعوت به باجنبه‌بودن، سکوت، تحمل و سازگاری می‌شوند… ولی نهایتن مشکلات جدی روحی و جسمی پیدا می‌کنند!

آدم‌های بسیار حساس همدیگر را بهتر درک می‌کنند، ولی جمعیت اندکشان، خاصه در شغلهای مستلزم شتاب، حساسیت پایین، خودنمایی و رقابت طلبی باعث شده در حاشیه جهان معاصر بایستند و عمدتن نظاره‌گر باشند. مادامیکه ترمز این جهان کشیده نشود، بعید است حرفهاشان خریدارن زیادی داشته باشد.

در فرهنگ ما و اغلب فرهنگهای دیگر آدم بسیار حساس بودن مترادف با احساسات شدید داشتن، برای زنان بیش از مردان به رسمیت شناخته شده و این احتمالن از معدود قلمروهاییست که در آن جامعه و فرهنگ نسبت به مردان و نیازهاشان بی‌مداراتر است.

خوشی و خوشبختی آدم‌های بسیار حساس در گرو داشتن خلوت، آرامش، زمان کافی برای احیا و روابط نزدیک و معنادار، یافتن مسیرهای مسالمت آمیز برای حل و فصل منازعات، معنادار کردن زندگی و داشتن هدف والا، یافتن مسیری برای بروز خلاقیت و نزدیک بودن با طبیعت و داشتن زندگی سالم است…

اگر خودتان آدم بسیار حساسی هستید  یا با آدم بسیار حساسی رفاقت دارید/ زندگی می‌ کنید احتمالن خواندن این کتاب هم برایتان جالب و مفید خواهد بود:
کتاب کار برای آدم‌های بسیار حساس، الین.ان. آرون، ترجمه مینو پرنیان، نشر آشیان

Comments (1)

آدمهای روان‌رنجه را بشناسیم و از آنها فاصله بگیریم

مدتی پیش یکی از دوستانم را ملاقات کردم که سالهاست علاوه بر فلسفه در زمینه‌های روانکاوی و روانشناسی مطالعه و فعالیت می‌‌کند. بحث شد از ملال خودم و اندوه و گاه افسردگی شدید برخی دوستانم. پرسیدم ازش که خیال می‌‌کند ما اخلاقاً در قبال این دیگرانِ دوستِ اندوهگین و افسرده مسئولیم- وقتی نه دانش‌اش را داریم و نه از عمق و علت حقیقی جراحتهایشان آگاهیم؟ خیلی خونسرد و با نگاه پر ترحمی بهم گفت «در شرایط کنونیِ ما و جامعه‌مان به نظرم بزرگترین مسئولیت اخلاقی هر آدمی اینه که مراقب خودش باشه!». (منظورش البته مراقبت در معنای وسیع و عمیق کلمه، از مراقبت از سلامت روح و جسم  و روابط تا پروای اخلاقی نسبت به نوع ارتباطات‌مان با دیگران و نحوه تعامل صادقانه با آنان بود).  اما انگیزه نگاه پر از ترحمش هرچه که بود به نکته مهمی اشاره کرد که با آن کاملن همدل‌ام: فضیلت خود دوستی.

تقریباً همه ما کما بیش تجربه وارد شدن به روابطی را داشته‌ایم که آرزو کرده‌ایم کاش آن را شروع نکرده بودیم یا پیش از آنکه کار به جای باریک بکشد و اینقدر از قلب / عمر / مال / سلامتی مان هزینه بدهیم، قدرت تشخیص نشانه‌ها برای ترک رابطه را می‌‌داشتیم. فرقی هم ندارد رابطه عشقی باشد یا دوستانه و یا حرفه‌ای، گاهی تشخیص زودهنگام نشانه‌ها، قبل از اینکه قلب درگیر یا رودربایستی دست و پاگیر و یا پیش پرداخت زمینگیرمان کرده باشد، می‌تواند مانع از پرت شدن ته دره شود و بارِ خاطرات تلخ شکستها را سبکتر کند.

داشتم به سیاهه کارهای عقب مانده ای که باید تا امروز انجام می‌دادم نگاه می‌کردم و به کتاب باشگاه مغز که قرار است مرا از شر پراکندگی و ورجه ورجه های ذهن نجات دهد که عنوان «مقاله‌ای » توجهم را جلب کرد! مقاله ادعا کرده بود ده ویژگی آدمهای روان رنجه را به ما نشان می‌‌دهد که کمک می‌کند آنها را زود بشناسیم و ازشان فاصله بگیریم. مطلب را که خواندم به نظرم واقعن جالب آمد (خیلی وقت بود دنبال شبیه چنین چیزی می‌گشتم). این شد که با رغبت باشگاه مغز را ترک کردم تا این را ترجمه کنم و برای دوستانم بفرستم!

باری، نوشته با این شروع می‌شود که آدمهای روان‌رنجه هیچ موجودات عجیب و غریبی نیستند که بتوان به راحتی تشخیصشان داد و از درگیر شدن باهاشان خودداری کرد. اتفاقن خیلی هاشان خواستنی و جذابند و ممکن است خیلی باهاشان پیش بروید تا نهایتن به این تشخیص برسید که با آدم نرمالی/بهنجاری طرف نیستند. بعد ده ویژگی این قبیل آدمها را فهرست می‌‌کند که به شما کمک می‌کند زودتر آنها را بشناسید.

1- این آدمها همیشه نقش آدمهای قربانی را بازی می‌‌کنند.
کمابیش اغلب ما (خاصه اگر دهه پنجاهی، شصتی یا حتی هفتادی باشیم) خیلی احساس قربانی بودن داریم (باقی یا هنوز سنشان قد نمیدهد یا از سنشان گذشته این بازی‌ها). ولی اینکه فردی همه مشکلاتی که دارد ناشی از نامرادی روزگار و نامردمی آدمهای دور و نزدیکش بداند چه؟

2- این آدمها احساس همدلی ندارند.
تا به حال پیش آمده که آدمی در حق شما یا یکی از دوستان و نزدیکان یا همکارانتان بدی‌ای بکند که فکر کنید اگر ذره‌ای وجدان داشت باید از عذاب وجدان می‌‌مرد، ولی آن آدم نه تنها نمی‌میرد که هیچ حس خاصی هم ندارد. جفا/خیانت/ اهمال کاری کرده و آسیبهای مادی و معنوی جبران ناپذیری به دیگران وارد کرده، ولی حتی در نگاه یا رفتارش هیچ نشانی از شرمندگی یا عذاب وجدان که هیچ، همدلی هم نیست؟
(گاهی زبانی هم اگر عذرخواهی کنند چنان لحن طلبکاری دارند که شما در ناراستی‌شان شک نمی‌کنید.)

3- تغییرات احوالشان زیاد است
یک روز شاد و یک روز غمگین‌اند و از دیگران انتظار دارند که همراهشان روی بند این احوالات تاب بخورند.

4- گاهی این افراد سعی می‌کنند مانند آدمهای دیگری رفتار کنند.
این یکی واقعن نشانه جالبی است. این آدمها به قول فلاسفه اصیل نیستند، بلکه رفتارهاشان را از روی فرد دیگری که احتمالاً محبوبیت، احترام و یا موقعیت خوبی دارد تقلید می‌‌کنند- پیش پاافتاده ترینش تقلید در سبک پوشش یا حرف زدن است.

5- ندرتاً می‌‌پذیرند که اشتباه کرده‌اند
پذیرفتن اشتباه یکی از نشانه‌های بلوغ است. آدمها همه اشتباه می‌‌کنند، ولی آن که هرگز نپذیرد اشتباه کرده‌ و بخواهد تمام مدت برای دیگران نمایش اینکه چقدر بهترین و کار-درست‌ترین است بازی کند- آنقدر که خودش هم باورش بشود (احتمالاً تنها کسی که باورش بشود) موجود خطرناکی است.

6- فرافکنی و خودزنی
آدمهای روان‌رنجه آدمهای فرافکنی هستند. همیشه همه چیز تقصیر بقیه بوده است. کارهای اشتباه آنان نتایج ناگزیر فرایند اشتباهات دیگران بوده است و یا اصلن «آره، آره…همین که تو می‌گی… همه اش تقصیر منه…شماها خوبید، من  آدم عوضی‌ام» یا حتی « باشه آقا جان…من همان پشه‌ام نیستم»

7- تلاش می‌‌کنند شما را از گذشته خود دور نگه دارند
این قبیل آدمها همیشه سعی می‌‌کنند شما را از گذشته خودشان، شغل‌ها، شکست‌ها، آدمها و احتمالاً ناکامی‌های آن دور نگه دارند. چون احتمالن آدمهای گذشته‌شان حالیشان نبوده چطور مقصر همه پیش‌آمدهای بد شکستها و ناکامی‌های آنها بوده‌اند و چیزهایی به شما بگویند که دلسردتان کند و امکان شروع دوباره را منتفی!

8- دروغگویند
این آدمها حتی وقتی هیچ دلیلی برای دروغگویی وجود ندارد دروغ می‌‌گویند. و داستانهای گاه کودکانه و برخورنده‌ای هم در آستین دارند برای اثبات دروغ‌هاشان.

9- آدم روان‌رنجه وقتی دیگر به شما نیازی نداشته باشد و به اصطلاح برایش صرفه نداشته باشید ترکتان می‌‌کند
این توانایی را دارند. آنقدر راحت از کنار دیگران می‌‌گذرند که انگار هیچ وقت وجود نداشته اند. (اگر یار زندگی‌تان باشند با منزوی کردن، ایجاد احساس ناامنی، حماقت، آزردگی و یا حتی بی ارزشی تحقیرتان می‌کنند. خیلی خونسرد یا حتی رضایتمند. این آدمها فاقد عواطف واقعی‌اند)

10- روان رنجه‌ها سعی می‌‌کنند دیگران را کنترل کنند.
روان‌رنجه‌ها خیلی شبیه خودشیفته ها هستند. مدام در حال اثبات برتری و سروری خود بر دیگرانند. دیگران را برای رسیدن به اهداف خودشان استثمار می‌‌کنند و البته از خودشیفته‌ها خطر ناکترند چون برای ستمکارانه‌ترین رفتارهاشان هم احساس پشیمانی ندارند. این آدمها فاقد احساسات واقعی‌اند.

 

نوشتن دیدگاه

صبح زودِ یکی از همین روزها

 

ادیت اشتاین(1891-1942) یهودی‌زاده‌ای بود متولد کشور لهستان. در نوجوانی خداناباور شد. تحصیلاتش را در دانشگاه برسلاو آغاز کرد و بعداً به گوتیگن رفت تا به جمع دانشجویان هوسرل و سرآغاز جنبش جدیدی در فلسفه بپیوندد که  پدیدارشناسی نام داشت. همزمان با آغاز جنگ جهانی اول، هوسرل به فرایبورگ رفت و اشتاین به صلیب سرخ پیوست. در بخش بیماریهای عفونی به پرستاری داوطلبانه از بیماران مشغول شد. یکسال بعد، برای اتمام رساله خود با عنوان  «مسئله همدلی» زیر نظر هوسرل به او در فرایبورگ پیوست. درجه دکتری ادیت با رتبه ممتاز ارزیابی شد. هوسرل به او پیشنهاد کرد که اداره تازه واردان به حلقه را برعهده بگیرد و همچنین دستیارش شده و به او برای آماده سازی آثارش برای چاپ کمک کند. اشتاین پذیرفت، ولی مایل بود خود به عنوان استاد مشغول به تدریس شود. هوسرل که نمی‌خواست با سنتهای موجود در نظام آموزشی مخالفت کند، حاضر نشد از تلاش‌های اشتاین برای کسب صلاحیت و پذیرفته شدن به عنوان استاد حمایت کند. کوشش او برای استخدام در گوتیگن هم با شکست مواجه شد- باز هم تنها به این دلیل که زن بود.

پس از تغییر قانونی که زنان را صرفاً به دلیل جنس‌شان واجد صلاحیت استادی نمی‌دانست، اشتاین برای تایید صلاحیت مجدد اقدامی نکرد، بلکه به مطالعه کاتولیسیسم پرداخت. مدت یک دهه به عنوان استاد غیرروحانی در دانشکده دخترانه کاتولیکها درس داد.  خیلی زود به مطالعه آرای آکوئیناس پرداخت و کتاب درباب حقیقت او را به آلمانی ترجمه کرد. البته کار او ترجمه صرف نبود، بلکه اشتاین از زبان پدیدارشناسی معاصر آلمانی برای ترجمه این اثر کلاسیک بهره برد. این ترجمه نشانه آشکار آغاز آن چیزی بود که قلمرو اصلی علایق او در فلسفه شد: ترکیب تومیسم و پدیدار شناسی. حضور کوتاه او به عنوان عضو انجمن آلمانی پداگوژی علمی در مونستر با تمدید نکردن قراردادش پایان یافت: با اینکه کاتولیک شده بود، ولی رایش سوم تدریس یهودیان  را ممنوع کرده بود. او در نامه‌ای به پاپ از او خواست به نام مسیح، نازیها و یهودی ستیزی را متوقف کند. نامه‌ای که بدون پاسخ ماند و معلوم نشد هرگز به دست پاپ رسید یا نه. در اکتبر 1933 زهد پیشه کرد و به راهبان کرملی پابرهنه پیوست و نام خود را به خواهر ترزا بندیکت اِ کروس تغییر داد. به هلند رفت…

در هلند و درون صومعه نیز در امان نبود و در نهایت به دلیل یهودی زاده بودن دستگیر شد. به خاطر شخصیت عجیب و آرامش در اردوگاه به او پیشنهاد فرار دادند که رد کرد  و گفت «نابودی کامل است اگر کسی شانس شریک شدن در سرنوشت خواهران و برادرانم را از من بگیرد». هفتاد و چند سال  پیش، صبح زود یکی از همین روزها؛ هفتم/هشتم/نهم یا دهم آگوست  او و خواهرش همراه بسیاری از کسان دیگر در اتاق گازی در اردوگاه آشویتس به قتل رسیدند.

 

بعدها هم کلیسای کاتولیک به او لقب قدیس و شهید داد و  هم نامش در جرگه مشهورترین زنان فیلسوف قرن بیستم ثبت شد.

 

  • این متن ترجمه‌ایست از منابع پراکنده

نوشتن دیدگاه

Older Posts »