Archive for فمینیسم/زنانه نگری

پری کوچک دریایی

کارتون پری دریایی کوچک را حتمن دیده‌اید و احتمالن می‌دانید که در اصل نوشته هانس کریستین اندرسن است. از این دو مقدمه می‌توانید حدس بزنید که زحمتکشان شرکت دیزنی داستان را برای ما تلطیف و سکولار کرده‌اند. در داستانِ اندرسن پری دریایی به شاهزاده نمی‌رسد و به دختران هوا می‌پیوندد. شاهزاده هیچ وقت نمی‌فهمد پری بوده که جانش را نجات داده. عاشق شاهزاده خانمی می‌شود و ازدواج می‌کند و نمی‌فهمد پری برای رسیدن به او چه زجری کشیده و صدای زیبایش را از دست داده است. پری با جادوگر معامله کرده است که در اِزای دادن صدای زیبایش بتواند جایِ دُمِ ماهی، دوتا پا داشته باشد.

 در داستان می‌خوانیم که جادوگر زبان پری را از ته می‌بُرد. فرایند  تبدیل دُم به پا هم دردی مانند «فرو شدن شمشیر توی بدن» داشته است. جادوگر به پری می‌گوید عوض این «ساقهای زیبا» که با آن «از هر انسانی زیباتر خواهی خرامید» هر قدمی که برداری و هربار که پایت را روی زمین بگذاری دردی مانند فرو شدن چاقوی تیزی در پاهایت حس خواهد کرد و…

داشتم نقدهای فمینیستی به داستان را می‌خواندم. اینکه این داستان به دختران می‌آموزد که در سکوت خود را قربانی عشق کنند و در پای معشوق بمیرند تا رستگار شوند. همچنین اشاره شده بود که این داستان نحوی تشویق زنان و دختران به تن سپردن به تیغ جراحی برای رسیدن به معیارهای زیبایی مذکر نیز هست. کنجکاو شدم که خودم داستان را بخوانم و اعتراف می‌کنم خواندنش بیشتر از دختر کبریت فروش برایم آزار دهنده بود…

در داستان اندرسن انگیزه پری دریایی فقط رسیدن به شاهزاده خوش چهره نیست، بلکه بارها تکرار می‌کند هدف غایی او به دست آوردن روح فناناپذیر مانند انسانهاست. او و سایر ساکنان دریا سیصدسال عمر شاد و باعزت دارند و بعد تبدیل به هیچ می‌شوند. پری کوچک می‌خواهد مانند انسانها روح فناناپذیر پیدا کند و به ملکوت آسمانها برود. این امر میسر نخواهد شد مگر با آمیزش با یک انسان(مرد). پری دریایی می‌پذیرد که قوه «نطق»‌اش را ازش بگیرند. جادوگر در مقابل استیصال او به او می‌گوید  می‌توانی با چشمان زیبا و تن جذابت شاهزاده را جذب خود کنی (به روشنی به یاد دارم که حتی در کارتون دیزنی هم مشاوران شاهزاده لال بودن را حُسن پری می‌دانستند).

 باری، در نهایت پری در رقابت عشق شکست می‌خورد و وقتی تنها راه نجات و بازگشت به زندگی موقت دریایی‌اش کشتن شاهزاده است، خودش را به دریا می‌اندازد اما نمی‌میرد…پری به خاطر همه فداکاری‌هایش به دختران هوا می‌پیوندد که اگر سیصدسال کار نیک انجام دهند، روح فناناپذیر پیدا خواهند کرد.

داستان با این جملات تکان دهنده دختران هوا به پری دریایی پایان می‌پذیرد که «اگر بچه خوبی پیدا کنیم که اسباب شادی پدر و مادرش بشود و سزاوار مهر و محبتشان باشد خداوند یکسال از مدت آزمونمان کسر می‌کند. اما اگر به خانه ای برویم که بچه ای شیطان و بدکردار در آن باشد گریه می‌کنیم و برای هر قطره اشکی که می‌ریزیم خدا یک روز به سیصد سالی که باید صرف کنیم اضافه می‌کند.»

پری دریایی در 1837 منتشر شده و اگر همه ما بچه‌های خوبی بوده باشیم تا امروز 182 سال از مدت زمان خدمتش می‌گذرد…پری فقط اگر کمی شانس داشت و شوهری می‌یافت خیلی زودتر و راحت‌تر از اینها فناناپذیر شده بود.

مجسمه پری دریایی در کپنهاگ
Advertisements

نوشتن دیدگاه

این زن غذا نمی‌خورد

این روزهای گرمِ آشپزخانه و بی‌اشتهایی، بیشتر به چشمم آمده که چطور غذا مسئولیت و هم زمان مسئله‌ای زنانه است و به همین دلیل اغلب زنها از غذا خوردن کمتر لذت می برند. همانطور که انگار پول مسئولیت و مسئله مردان است و از خرج کردنش لذت چندانی نمی‌برند. حال آنکه هر دو جزو بزرگترین منابع لذت بشر بوده‌ و هستند.

غذا خوردن از قدیم در زمره یکی از لذت‌های اصلی بشر دسته بندی می‌شده است. حکما، عرفا و اطبایی که از افراط و تفریط در لذات سخن گفته‌اند حتمن به غذا خوردن و باید و نبایدهای آن اشاره کرده‌اند، ولی همین خودِ من، همین الان که دارم این را می‌نویسم، هنوز وجدان نکرده‌ام که چرا غذا خوردن/نخوردن اینقدر به لحاظ حکمی و عرفانی مهم بوده است و امساک در آن به عنوان یکی از مهم‌ترین مولفه‌های ریاضت کشیدن لحاظ می‌شده است. (بهتر نیست زودتر از این شر ناگزیر رها شویم؟) می‌دانم که بخشی از نافهمی ام به دلیل فراوانی خوردنی‌ها و نوشیدنی‌ها در دنیای جدید است. تنوعی که باعث شده لذت کمتری از خوردنی‌ها ببریم، اما در همین اوضاع و احوال فراوانی هم افراد زیادی هستند که همچنان خوردن بزرگترین لذت جسمانی زندگیشان است.

تقریبن همۀ آدمهایی که می‌شناسم که به خوردن خودشان زیاد اهمیت می‌دهند و آن را از بزرگترین لذت‌های زندگی‌شان می‌دانند مذکر هستند. نسبت زنها با غذا اغلب عصبی است. بی‌اشتهایی عصبی، پرخوری عصبی، رژیم‌های سفت و سخت لاغری، رژیم چاقی، کالری، قند، چربی، شکم، باسن، ران…افسردگی، کم خونی، پوکی استخوان، زانو درد، کمبود اقسام ویتامین‌ها، نداشتن اعتماد به نفس…

درباره نسبت زنان، غذا، رژیم، طراحی لباس، فشار اجتماعی داشتن اندام متناسب روی دختران نوجوان و زنان جوان زیاد نوشته‌اند. غذا برای اغلب زنان «مسئله» است. مسئله‌ای که باید برای خود و خانواده مدیریتش کنند. مدیریتی که برای خودشان، مردشان و کودکانشان متفاوت است. مسئول همه چیز بچه‌ها، خاصه غذایشان،  مادران هستند، ولی جالب اینجاست که حتی وقتی مردها بی‌پرهیزند، لذت می‌برند، چاق می‌شوند، در نهایت بازهم زنها را سرزنش می‌کنند. (هم‌زمان که هنر آشپزیشان شهره فامیل است.)

کیفیت تغذیه زنها احتمالن به دلیل دوره‌های عادت ماهیانه و بارداری مهمتر از مردهاست و پیوند جدی‌تری با سلامتشان دارد، ولی در قدیم به نحوی قربانی مردسالاری بوده و امروز به نحوی دیگر. قدیم‌تر مردها و پسرها چون مهم‌تر بوده‌اند بیشتر و بهتر غذا می‌خورده‌اند و امروز چون علاوه بر مهم بودن کمتر با اندازه شکم‌شان قضاوت می‌شوند.

وقتی دخترها از مادرهاشان جدا می‌شوند، وقت آن است که مسئول تدارک غذای خانواده‌ای شوند. از اینجاست که دیگر هیچ کس حواسش به غذا خوردن آنها نیست و اگر هم باشد، غذا نخوردنشان با «چه باربی‌ای شدی تشدید و تقویت می‌شود». مردها را کمتر از زنها مسئول مراقبت از سلامت غذایی خودشان می‌دانند. تغذیه پدربزرگهای ما هم هنوز با دقت و مراقبت مادربزرگها کنترل می‌شود.

به تجربه من مادران/ زن‌های جوان و بالغ نه تنها لذتی نمی‌برند از غذا که با مسئله غذا به شدت درگیرهستند. مسئول خاصی هم ندارند. شاغلند/ مشغله زیادی برای مراقبت از سالمندان و کودکان دارند/ مجردند/ افسرده‌اند/ از وزنشان ناراضی‌اند… غذا نمی‌خورند. ضعیف می‌شوند. کسی هم نیست که هوایشان را داشته باشد. «اگه نمیخوری من بخورم؟» اوج عشق و علاقه ایست که ممکن است دریافت کنند.

نوشتن دیدگاه

شوقی چنان ندارد…

یادم است مادربزرگِ مادرم دوستانی داشت که تقریبن هر روز بهش سر می‌زدند. مدت طولانی‌ای با هم گپ می‌زدند و به هم کمک می‌کردند. در کودکی شوهرش داده بودند به اصفهان و غریب بود. در نوجوانی شوهرش را از دست داده بود و جز یک دختر که مادربزرگ من باشد کسی را نداشت. عوضش مادربزرگم فرزندان زیادی داشت، ولی بی دوست بود. از نُه سالگی که ازدواج کرده بود تا روزی که از دنیا رفت شب و روزش به سروسامان دادن به امور مادر و شوهر و خانه و بچه‌ها و نوه‌هاش گذشت و بعد از آقاجان آنقدر زنده نماند که بفهمد تنهایی چیست. اگر مانده بود حتمن می‌فهمید. همانطور که خیلی از مادرهایی که می‌شناسم این روزها بفهمی نفهمی با این پدیده مواجه شده‌اند. آنها تنها و بی هم صحبتند، خاصه اگر شوهرشان درگذشته باشد. بچه‌ها هم صرف نظر از اینکه هم‌صحبت‌های مناسبی برای دغدغه‌ها و درددل‌های مادران نیستند، جز برای دردسر سراغشان را نمی‌گیرند. آنها که بچه‌هاشان دورترند و دیرتر احوالشان را می‌پرسند تنهاتر و غمگین‌ترند.

از زمان افلاطون و ارسطو و رواقیان تا مونتنی و نیچه و تا همین امروز، فیلسوفان زیادی درباره ارتباط انسانی منحصر به فردی که «دوستی» نام نهاده‌ایم، نوشته‌اند. از ضررتش برای سعادت انسان و معنابخشی به زندگی و از امنیت و رشدی فکری و اجتماعی‌ای که با خودش دارد و از اینکه «دوست خود دیگر است».

 دوستی حقیقی با رابطه خویشی متفاوت است ( می‌دانم اغلب مادرها با خواهر یا یکی از دختران خود نزدیکند). اما در دوستی آن تضاد و رقابتی که در روابط خویشاوندی- به واسطه وجود منافع مشترک- هست، وجود ندارد. دوستی عکس خویشاوندی دست و پاگیر نیست، دوستان قرار نیست همیشه و همه جا حاضر باشند، ولی وقتی نیازی به آنها هست در دسترسند. توقع ندارند از ریز و درشت زندگی تو باخبر باشند، ولی اگر لازم شود گوش شنوای رازهایت هستند. اگر همگن باشند می‌توانی ساعت‌ها با آنها بحث و تبادل نظر کنی، خود را بدون دلخوری اصلاح کنی و احساس به رسمیت شناخته شدن و داشتن وجودی از آنِ خود داشته باشی و…  احتمالن عجیبترین نوع ارتباط آدمیان با هم پس از عشق همین دوستی باشد.

مردانِ فیلسوف از زمان باستان تا نیچه صراحتن اعلام کرده‌اند «زنان را دوستی نشاید». هرگز از یاد نبرده‌اند میان عشق و دوستی مرز بکشند و دوستی را در مرتبه بالاتری از عشق بنشانند. حتی بسیاری فیلسوفانِ فمینیست معاصر هم در امکان برقراری ارتباط دوستی فضیلت-بنیاد میان زنان و مردان تردید کرده‌اند- هرچند، اساسن رابطه دوستی، به آن شکلِ ستایش شده در آثار فلاسفه، تا همین زمان معاصر امکان بروز و ظهور در میان زنان نداشته است. خانواده دخترها را تحویل خانواده‌ای دیگر می‌داده است و مادر/خواهر شوهر و جاری‌ها جای خواهر/مادر خودِ زن، نزدیکترین دوستان/دشمنان او می‌شده‌اند. بعد هم شوهر و بچه‌ها زمان و مکانی برای دوستی باقی نمی‌گذاشته. شاید به همین دلیل هم باشد که فمینیستها وقتی از همبستگی زنان حرف می‌زنند از ارتباط خواهری سخن می‌گویند نه دوستی. جالب اینکه تا همین امروز هم که زنان صاحب حقوقی شده‌اند و دور هم جمع شدنشان کمتر خطرناک و فتنه انگیز دانسته می‌شود، زنانِ متأهلِ صاحب فرزند به سختی می‌توانند زمان و مکانی برای دیدار با دوستانشان پیدا کنند.

شیرین‌ترین و مشهورترین گفتگوی تاریخ اندیشه درباره «عشق» (موضوعی سنتن زنانه) را در نظر بگیرید. در یک شب‌نشینی مردانه اتفاق افتاده است. افلاطون و گزنفون آن را برایمان روایت کرده‌اند…شبِ خوش و دوستان جمع و قصه دراز .کلن زمان دیدار دوستان در شب نشینی‌ها و گعده‌های شبانه یا موقع تعطیلات است. زن‌ها نه فقط در زمان سقراط و حافظ که تا همین امروز هم امکان شرکت در چنین شب نشینی‌ها و بی‌خیال نشستن و خوردن و نوشیدن و از عشق یا هر چیز دیگری سخن گفتن ندارند. (تعداد زنهایی که چنین امکانی داشته باشند آنقدر اندک است که بعید است بتوانند گعده یا شب نشینی‌ای به پا کنند-چه رسد به اینکه با روایت‌های مختلف به گوش آیندگان برسد.)

باز، این واقعیت هم هست که کودکان به زن‌ها پیوست شده‌اند. در همین هم نسلان ما فقط کافیست یکی از گروه دوستان بچه‌دار شود. معمولن ارتباطش با اعضا قطع می‌شود. نمی‌تواند به صورت مداوم کسی یا جایی را پیدا کند که چند ساعتی از بچه نگهداری کنند و سعی می‌کند کمک خواستن‌ها را برای روز مبادا نگه دارد. حتی اگر پیدا کند و بیاید تمام فکر و ذکرش بچه است و این که پدر یا مراقب خود را اذیت نکند و خودش اذیت نشود. اگر هم بچه را بیاورد رسمن تمام دور همی و جلسه تبدیل می‌شود به کوشش همگانی برای سرگرم کردن بچه و گفت و گویی شکل نمی‌گیرد.

مشکل دیگری که به رسمیت شناخته نشدن دوستی میان زنان دارد این است که تفکیک و تمیز میان حلقه‌های خانواده، دوستان و همکاران به سختی امکانپذیر می‌شود. یکی از رایج‌ترین راه حل‌های اشتباه، پر دردسر و بی حاصل دوست کردن شوهران با هم است. (این روش در مورد مردان بهتر جواب داده، شاید چون زنها راحت‌تر حرف مشترک پیدا می‌کنند و معمولن تابع هستند). خود زنها هم، شاید به سبب فقدان تاریخی روابط دوستانه زنانه، سخت‌تر قانع می‌شوند روابط دوستانه را با روابط خانوادگی و کاری مخلوط نکنند. اصرار نداشته باشند شوهرهایشان را با هم دوست کنند، یا با همکارانشان رفت و آمد خانوادگی داشته باشند، یا از دوستشان برای برادر شوهرشان خواستگاری نکنند و مرز میان خانواده، دوستی و کار را نگه دارند.

رئیس خانمی داشتم که مقاومتم در برابر ریختن ماست روابط خانوادگی در قیمه روابط دوستی و مخلوط کردنش با قورمه روابط کاری باعث بی اعتمادی‌اش به من شده بود. یک روز بدون اطلاع قبلی زنگ زد و دیدم پشت در است. تنها چیزی که آن لحظه به ذهنم رسید شکر خدا بود برای این معجزه که خانه  و خودم مرتبیم و لازم نیست موعظه‌های مادرانه‌ او را درباره اولویت زنیّت بشنوم!

نوشتن دیدگاه

لیسیستراتا

  • لیسیستراتا: آه کلئونیکا، قلب من آماج شعله‌های آتش است. از زن بودن شرم دارم. مردها گمان می‌کنند ما حقه باز و موذی هستیم.
  • کلئونیکا: به شرافتم قسم که راست می‌گویند.

دوسال بعد از شکست فاجعه‌بار،  پر خسارت و پرتلفات آتن در جنگ سیسیل (از جمله جنگ‌های پلوپونزی)؛ آریستوفان، نمایشنامه نویس یونانی، در یک سال دو نمایشنامه  کمدی منحصر به فرد و خاص نوشت که در هر دو به نقش زنان در جامعه و تعصبات-جنسگرا در آتن آن روزگار اشاره داشت.  یکی لیسیستراتا و دیگری تسموفوریازوس.

هر دو نمایشنامه برای مخاطب امروزی همچنان خنده دار است و به نحو جذابی موضوعاتشان همچنان تازه و زنده‌اند.

در لیسیستراتا ماجرا از این قرار است که زن‌های خسته از جنگ و تنهایی تصمیم می‌گیرند به روشِ خود، مردان را وادار کنند جنگ خاتمه دهند.

در تسموفوریازوس هم باز سخن از انجمنی زنانه برای حل یک مشکل است. در اینجا مشکل، اوریپید شاعر تراژدی سرای یونانیست که در اشعارش زنان را به انواع رذایل اخلاقی محکوم کرده و باعث شده مردان به زنان خود اعتماد نداشته باشند و در خانه محبوسشان کنند. زن‌ها تصمیم گرفته‌اند اوریپید را به قتل برسانند و او بسیار ترسیده است…

 (اشعار و نوشته‌های زن بیزارانه از آن زمان تا امروز همچنان دستمایه نقد و نکوهش چه از جانب زنان و چه از جانب مردان بوده‌اند. از تسموفوریازوس نوشته اریستوفان بگیر تا شهر بانوان نوشته کریستین دوپیزان تا آداب مردی نوشته امیر ارسلان و تربیت نسوان نوشته یوسف خان مستوفی و معایب الرجال نوشته بی بی خانم استرآبادی و البته خارج از شمار کتاب‌هایی که در عصر ما در این باب نوشته شده است- و البته در هیچکدام جز این موردِ تسموفوریازوس، قرار نیست در پاسخ به نوشته‌ها، نویسنده را معدوم کنند!)

باری،  لیسیستراتا چیز دیگریست. در این نمایشنامه زنان نمایندگی همه کسانیکه با جنگ مخالف هستند را بر عهده دارند. زنی به نام لیسیستراتا نقشه‌ای برای برقراری صلح در سر دارد که برای اجرایی شدن آن همه زنان را فراخوانده است. زن‌ها جمع می‌شوند. او به آنها می‌گوید کلید پایان جنگهای پلوپونزی در دست آنهاست. زن‌ها می‌پرسند که آخر ما با این دست و پای بلوری و «لباس‌های شفاف از حریر زرد و آراسته به گل و شب جامگان بلند و مواج و دمپایی‌های ظریف» چه می‌توانیم بکنیم و او  در جواب دقیقن همین دست و پای بلوری را کلید وادار کردن مردان برای نشستن به سر میز مذاکره می‌داند! لیسیستراتا از زنها می‌خواهد از همبستری با مردانشان پرهیز کنند. زن‌ها با اکراه می‌پذیرند و هم قسم می‌شوند…

در نمایشنامه اریستوفان زنان با دوری از مردان، جدل لفظی و آب داغ پاشیدن به آنها وارد مبارزه می‌شوند. لیسیستراتا چندین بار دعوت به توسل به منطق برای خاتمه جنگ می‌کند و اولین اصل خود را چنین اعلام می‌کند «جنگ ممنوع است». هم در این نمایشنامه و هم در تسموفوریازوس زنانِ نمایشنامه آریستوفان از اینکه «پریشیا/ آزادی بیان» ندارند شکایت می‌کنند.  لیسیستراتا در خطابه‌ای مفصل به خفه کردن صدای زنانِ معترض به جنگ می‌تازد و وقتی با تمسخر مردان مواجه می‌شود می‌گوید که دیگر طاقت‌مان طاق شده و «به اندازه کافی در برابر حماقتهای شما سکوت کرده‌ایم». دوست و همراهش هم در برابر این ادعا که «جنگ مربوط به مردهاست»، فریاد می‌زند «جنگ مربوط به زنهاست». رفت و آمدهای طنزآمیزی در گفت و شنود میان مردان و زنان رخ می‌دهد.

در آخر که مردان از لیسیستراتا می‌پرسند چگونه می‌خواهد صلح را برقرار کند. او از بافندگی مثال می‌آورد و رفت و برگشت گلوله‌های نخ را به آمد و شد سفرایی برای گفتگو مانند می‌کند و در برابر تمسخر مردان تکرار می‌کند «اگر منطق می‌داشتی در سیاست همان کاری را می‌کردی که ما با نخ می‌کنیم»

جایی میان منازعه، لیسیستراتا درباره این که چگونه «جنگ مربوط به زنهاست» استدلال می‌کند و می‌گوید «رزمنده‌ها را ما به دنیا آورده‌ایم.». وقتی با خشم از او خواسته می‌شود خاموش باشد و خاطرات تلخ را زنده نکند ادامه می‌دهد «به جای لذت بردن از لذایذ عشقبازی و جوانی و زیبایی، دور از شوهرهای خود افسرده‌‌ایم و ضعیف بنیه …آنچه مرا سخت نگران می‌کند بزرگ شدن دخترهایی است که با غم و تنهایی بزرگ می‌شوند». مردی به غم و تنهایی مردان هم اشاره می‌کند، اما لیسیستراتا جواب می‌دهد که سربازِ از جنگ بازگشتۀ سپید موی هنوز فرصت دارد، اما «زنها فقط یک تابستان فرصت دارند…»

نمایشنامه کمدی، انهم وقتی اریستوفان نوشته باشد، قطعن خالی از خنده و شوخی نیست. مثلن وقتی زنها دلتنگ مردها می‌شوند و هوس خانه و خانواده به سرشان می‌زند و لیسیستراتا مجابشان می‌کند تحمل کنند. تحمل می‌کنند و در نهایت، نقشۀ راه سنجیده‌ای که لیسیستراتا برای پایان دادن به همسایه کُشی یونانیان ارائه می‌دهد مقبول می‌افتد و صلح رخ می‌دهد و کمدی، همانطور که ارسطو گفته، با پایانی خوش تماشاچیان را راهی خانه ها می‌کند.

آرلین ساکسونهاوس در کتابی که درباره آزادی بیان در یونان باستان نوشته، اشاره می‌کند که گرچه به هیچ عنوان نمی‌توان نمایشنامه نویسان یونان باستان را دارای تفکراتی مدرن دانست، اما امثال اریستوفان با شکستن سلسله مراتب اجتماعی و صدا دادن به زنان در قلمرو عمومی، این مهم را یادآوری می‌کردند که زنان ممکن است با روشن کردن انتخاب‌ها و اشتباهات دیگران، حقایقی را آشکار کند که غالباً مردان نمی‌بینند.

شاید تلفات خونبار جنگ‌ها و مصیبت‌های پس از آن اریستوفان را به نحوی استثنایی به این نتیجه رسانده بود که «اگر سلسله مراتب رسمی کنار گذاشته شود و زن‌ها بتوانند آزادانه سخن بگویند، ممکن است اجتماع به طور کلی از آنها منتفع شود»

برای مطالعه بیشتر بنگرید به:

آریستوفان،1388، لیسیستراتا و تسموفوریازوس، ترجمه (خوب) رضا شیرمز، نشر قطره

ساکسونهاوس، 1396، بیان آزاد و دموکراسی در آتن باستان، ترجمه نرگس تاجیک، نگاه معاصر

نوشتن دیدگاه

گریه مرد مرده

تو نیستی. از طبقه پایین سرو صدا می‌آید. انگار یکی دری را محکم بکوبد و دوباره بکوبد و سه باره بکوبد و چهار باره. کتری را روشن می‌کنم. کتاب را بر ‌می‌دارم و با همه دقت و تمرکزم می‌روم توی اتاق. درها به هم کوبیده می‌شوند. تــــــــــق. تـــــــــــق. تــــــــــق. بالشم را تکیه می‌دهم به دیوار و پتوی برقی را جوری می‌گذارم که اگر تکیه بدهم به بالش و زانوهام را خم کنم به عنوان میز کتاب، کف پاهام روی پتو برقی باشد. دوباره صدای کوبیدن در می‌آید. از جا می‌پرم. صدا خیلی نزدیک است.

 تو آمده‌ای. چای دم می‌کنم. حرارت پتو را زیاد می‌کنم. برمی‌گردم و در بارگاه گرم و نرم خودم لم می‌دهم. جنگ‌هایی هست که باید اینطوری براش آماده شد. کتاب را باز می‌کنم. انگار جایی مردی در حال گریه کردن است. از صداش پیداست جوری گریه می‌کند که شانه‌هاش تکان می‌خورند و گلوله‌های واقعی اشک می‌چکد پایین.

مقدمه مترجم را نگاه می‌کنم که مفصل است. مقدمه مترجم‌ها معمولن به دردبخورتر از خود کتاب هستند و خیلی هم راه‌ نما برای چنین متن دشواری. هرچه باشد یک هم‌زبان کلی جان کنده تا کتاب را بفهمد و ترجمه کند. فهم هضم شده‌اش را لقمه کرده و گذاشته اول کتاب. ورق می‌زنم و فقط بند آخر مقدمه مترجم را می‌خوانم که از آدمها تشکر کرده-این قسمت کتابها برایم جالب است. از آدمها و موسسات تشکر کرده‌اند. نه آدمها را می‌شناسم و نه موسسات را. باز صدای هق هق مرد را می‌شنوم. از پشت در بستۀ اتاق داد می‌زنم:«تو صدایی نمی‌شنوی؟». حدس می‌زنم یکی از گوشی‌های هدفن را از روی گوشت کنار زده‌ای که می‌پرسی:«چی؟». بدم می‌آید دوباره تکرار کنم. «هیچی». وقتی صدای مرا نشنیده ای معلوم است که گریه مرد را هم نمی‌شنوی. می‌رسم به مقدمه مترجم انگلیسی، این یکی طولانی تر هم هست. سرسری نگاه می‌کنم. پر از نقل از آثارِ دیگرِ نویسنده است. فکر می‌کنم از آن مترجم‌های عاشقِ کور است. عبور می‌کنم. از همان خطِ اولِ بند اول متنِ اصلی آتش می‌بارد. کف پاهام از گرما می‌سوزد. درجه پتو را کمتر می‌کنم.

صدای قوری می‌آید و صدای کتری و صدای به هم خوردن لیوان‌هامان. من صدای ریخته شدن چای را می‌شنوم، چطور ممکن است تو صدای گریه مرد را نشنوی. حتی می‌دانم برای من هم ریخته‌ای. بیرون می‌آیم تا چایم را ببرم. می‌گویم:«یه خبریه…صدای گریه یه مردی میاد». چای را می‌دهی دستم و می‌خندی «حرف در نیار». جک بهم می‌گفت «مری‌حرف‌درآر». تو به او ارجاع دادی الان مثلن. نمی‌خندم. برمی‌گردم توی اتاق. اسامی خاص توی کتاب را با حروف سیاه چاپ کرده‌اند. می‌توانم از روی اسم‌هایی که دوست ندارم بپرم و ورق بزنم. من نه مترجم انگلیسی کتابم که درگیر کلمه به کلمه متن آلمانی باشم و صفحه‌ای دوتا پانوشت بدهم و نه مترجم فارسی که هوس کرده باشم روح آشفته و تنِ بی‌قرار متن را به فارسی برگردانم. من خواننده لاقید متن‌ام. دنبال خودمم در متنی که بند بندش شماره خورده و با جمله‌هاش مثل آیات متن مقدس برخورد شده است. ته دلم حس می‌کنم دارم نویسنده‌ و مترجم‌ها را شکنجه‌ می‌کنم با ورق زدن‌هام.  انتقامم از تو و جک را از متن می‌گیرم. ورق میزنم. ورق می‌زنم. ورق می‌زنم. از روی صفحه ها می‌پرم تا برسم به سقراط، به فلسفه، به افلاطون، به ارسطو و به منطق. آنجا خنک‌تر است، می‌پرم تا برسم به فهم و به نظم. به «سر سلسله آدمهای هشیار در میان جماعت مستان».

صداها زیادتر می‌شوند. اعتراف می‌کنی که خبری هست، ولی دیگر خیلی دیر شده. پیرمرد مرده، دخترش دارد شیون می‌کند. کتاب مال کتابخانه است. نمی‌توانم خط بکشم. کنار بخش‌های مهم نشانه‌های رنگی می‌چسبانم.

تو با شالِ نخیِ سرخشک‌کنِ من روی چشمات را  پوشانده‌ای و خوابی- از نظم نفسهات پیداست. کتاب تمام شده. چراغ را خاموش می‌کنم که بخوابم. هنوز چشمهام گرم نشده که از سروصدای پایین پنجره از جا می‌پرم…نصف شب است. صدای بم جمعیت تکرار می‌کنند لااله الاالله. فکر می‌کنم این همه مرد چطور جمع شدند اینجا نصف شبی. من اگر بمیرم خیلی طول می‌کشد که اینهمه مرد جمع شوند و جنازه‌ام را ببرند. قلبم تند می‌زند. می‌نشینم تا نفسم بالا بیاید. تو خُرخُر می‌کنی. مردهای خانواده‌ را می‌شمرم و حساب می‌کنم چقدر طول می‌کشد تا برسند. قبل از انکه محاسباتم تمام شود خوابم میبرد.

تو رفته‌ای. کتاب کتابخانه را از زیر بالش بر می‌دارم و می‌گذارم توی کیف. تخم‌مرغ آب پز من را گذاشته‌ای روی میز و قوری گرم است. سیرم. دم در خانه پرچم مشکی زده‌اند و زن میانسالی که نمی‌شناسم توی سرمای کوچه ایستاده و زل زده به پرچم. نگاهمان به هم می‌خورد. چشمهای اشکیش را به زمین می‌دوزد. مطمئنم این زن یخ‌زده ساعتهاست رو به روی در ایستاده است. مطمئنم تو او را ندیده‌ای. باید از مقدمه‌ها شروع کنم.

نوشتن دیدگاه

مامان خوبی دارم…

ظاهرن تشویق به نشستن در خانه یکی از بزرگترین چالش‌های زنان در طول تاریخ بوده است. این نکته وقتی توجهم را جلب کرد که همزمان که برخی دوستانم با معضل به قول خودشان «کُشنده» محبوس بودن در خانه، در سه چهار سال نخست تولد فرزندانشان دست و پنجه نرم می‌کردند، من مشغول مطالعه نخستین متون برجا مانده در احوالات زنان در یونان (خاستگاه فلسفه) بودم. ندرتن اثری از خود زنان باقی مانده، ولی در نوشته‌های مربوط به زنان به نحو مرموزی مکررن به تلاش برای ایجاد احساس رضایت از ماندن در خانه برمی‌خوردم. (من هم می‌شناسم زنانی که عاشق خانه‌داری و کدبانوگری هستند، ولی واقعیت این است که بسیاری از زنان چنین نیستند و مایلند بیرون از خانه کار و فعالیت کنند-بدون اینکه منکر ارزشهای خانه و خانه داری باشند وگرنه افسرده و عصبی می‌شوند و تغییر فرهنگ چندهزارساله‌ای که خیال می‌کند آنکه کودک را زاده، مسئول مستقیم پروردن او  در آپارتمانهای شصت- هفتاد متری نیز هست، نیازمند عزمی عمومی در خانواده و جامعه است.)

 

باری

مدئای ارویپید(406-480 ق.م)، زنی غیر یونانیست که ظاهرن زیاد هم زن خوبی نیست و عروس یونانیان شده است، او از چند قرن قبل از میلاد ناله می‌کند از بداقبالی‌اش که چرا زن زاده شده و سهمش از زندگی محبوس بودن در خانه است، حال آنکه مردان به راحتی به خارج از خانه رفت و آمد می‌کنند و با سایر مردمان دوستی و همراهی دارند. در حالیکه ما زنان «ملامتها می‌شنویم که در خانه ایمن نشسته ایم/ حال آنکه ایشان نیزه برمی‌گیرند و به کارزار می‌روند/ وه چه به بی‌مایه سخنی که می‌گویند/راستی را که من خوشتر می‌دارم که سه بار سپر برگیرم/ و پای به میدان بگذارم/ لیک یکبار زایمان نکنم».

 

در یادداشتهای فیلسوفان زن فیثاغوری به زنان توصیه شده خود را به ماندن درون خانه عادت دهند تا هارمونی جهان را به هم نزنند و در رساله خانه داری نوشته گزنفون(431-354 ق.م)، که در آن مردی زنش را برای خانه داری تعلیم می‌دهد، مرد به زن می‌گوید وظایف زن در خانه مانند ملکه زنبور عسل است. زن از او می‌پرسد چه باید بکند تا شبیه ملکه زنبور عسل شود. مرد شرح می‌دهد:«او در کندو می‌ماند و مانند سایر زنبوران از خانه نشینی رنج نمی‌برد»، ملکه در کندو وظیفه ثبت و ضبط و طبقه بندی را برعهده دارد و بر همه امور نظارت می‌کند و لذت می‌برد چون خداوند این کارهای سخت را در نظر او شیرین کرده و زن هم باید بکوشد چنین کند.

 

تشبیه زنان به حیوانات و  زنِ خوب به ملکه زنبور عسل سابقه‌ای قدیمی تر از گزنفون در فکر و فرهنگ یونانی دارد.

سیموندیس اهل آمورگاس، شاعری یونانی است که در قرن هفتم پیش از میلاد می‌زیسته است. او با الهام از داستان پاندورا سروده هزیود شاعر قرن هشتم پیش از میلاد، شعری سروده که در آن زنان را به انواع گوناگون تقسیم کرده است. قبل از او، هزیود همه زنان را مانند هم و همچون اولین زن یعنی پاندورا می‌داند که جسمش سرشته از آب و خاک و روح او از سگ است: «شیطانی زیبا». اما سیموندیس زنان را به ده گونه تقسیم می‌کند که ذهن هریک متفاوت با دیگری شکل یافته است و آن ده گونه به این قرارند: خوک-زن، روباه-زن، سگ-زن، زمین-زن، دریا-زن، الاغ-زن، راسو-زن، مادیان-زن، میمون-زن و در نهایت بهترین انواع زنان که زنبور-زن باشد. نود و چهار سطر از شعر صدو هژده سطری سیموندیس به شرح اوصاف هر یک از این گونه‌ها اختصاص دارد و باقی شرح شرارت زنان به طور کلی است. در صفحه ویکی‌پدیای شعر گفته شده است که این اشعار به مراسم عروسی مربوط بوده و برای تازه داماد خوانده می‌شده است. ( تعجبی هم ندارد. دو هزار و چند صد سال بعد در مراسم عروسی خود من هم شعر « زن گل ماتمه/خار و گل با همه و…» را چند بار برای تازه داماد خواندند)

 

اما ویژگی‌های این زنان از نظر سیموندیس: خوک-زن آلوده، تنبل و چاق است. روباه-زن همه کار بلد است، اما توان تمیز میان خوب و بد ندارد و دمدمی مزاج است. سگ-زن فضول و ستیزه جوست و نه با کلامِ نرم رام می‌شود و نه با چوب سخت. زمین- زن هیچ درکی از خوبی و بدی ندارد، نادان و بی عمل است، ولی مرد را به کام می‌رساند. دریا-زن احوال متغیری دارد میان دو قطب. یک روز خندان و شاد است، چنانکه گویند بهتر و زیباتر از او در میان آدمیان نیست و روز دیگر نمی‌توان به او نزدیک شد و در او نگریست. این تغییر احوال دوست و دشمن نمی‌شناسد. الاغ-زن موجودی چموش است که تحت هر شرایطی کار می‌کند و هر چیزی را می‌خورد و هر همخوابی را می‌پذیرد. راسو-زن پست و نفرت‌انگیز است و هیچ چیز دلپذیری در او موجود نیست. این زن اهل دزدی و انجام کارهای ناشایست است. مادیان-زن موجودی جذاب است که دست به سیاه و سفید نمی‌زند و همیشه به خودآرایی مشغول است. چنین زنی موجود زیبایی برای تماشای دیگران است که شوهرش را آزار می‌دهد- مگر اینکه همسر شاهی تملق‌گو شود. میمون-زن شیطانی‌ترینِ شیاطین است. زشت‌روست و تمام روز در حال نقشه کشیدن برای آزار دیگران است. اما زنبور- زن گلی است از گل‌های کوه المپ. مردی که او را بدست آورد سعاتمند خواهد شد. زنبور-زن و  شوهرش( که اقسام خاصی ندارد و فقط مرد است) زندگی عاشقانه‌ای خواهند داشت و صاحب پسرانی خواهد شد. زنبور-زن از نشست و برخاست با زنان دیگر که همه صحبتشان درباره هم‌آغوشی است لذت نمی‌برد و با آنان رفت و آمد ندارد(می‌شینه توی خونه). اوست  محبوبترین زنان و بهترین هدیه زئوس به مردان.

در بند پایانی سیموندیس زنان را شیاطینی مخلوق زئوس می‌داند که به دنیای مردان تحمیل شده اند. آنها عیش مردان را کور می‌کنند. هر مردی با یادآوری همسر خودش او را تحسین و زنِ دیگری را ناخوش می‌دارد، حال آنکه نمی‌فهمد همه ما (مردان) در یک کشتی نشسته ایم و همه قربانی این موجوداتیم.

 

برای اطلاعات بیشتر نگاه کنید به:

پنج نمایشنامه از ائوریپیدس، ترجمه عبدالله کوثری، نشر نی.

گزنفون، رسالات سقراطی، ترجمه مرتضی امیرمجاهدی، سایت اخو.

ترجمه انگلیسی شعر سیموندیس را اینجا ببینید

 

 

نوشتن دیدگاه

دایره‌های ترس

«چنگ زدن به مدرنیته در سطح زندگی مادی و در عین حال درآویختن به اندیشه‌ای گذشته‌مآبانه بیانگر نوعی روان‌گسیختگی بیمارگونه است»

نصر حامد ابوزید

 دایره‌های ترس غمگینم کرد. نوجوان بودم که با شوقی که آن زمان بود و امروز نیست، ترجمه معنای متن ابوزید را خواندم و خوب به یاد دارم اشاره کوتاه او به مباحث مربوط به زنان در قرآن توجهم را جلب کرد و در خاطرم ماند. همان اندک نشان می‌داد ابوزید مانند بسیاری از مردان روشنفکران عرب و خلاف بسیاری از مردان روشنفکر ایرانی توجه خاصی به مسائل مربوط به زنان در اسلام دارد. درباره آن توجه و این بی‌توجهی حرف بسیار است؛ ولی همان خاطره باعث شد به محض اینکه از انتشار ترجمه دایره‌های ترس؛ زنان در گفتمان دینی (دوائر الخوف قراءه فی خطاب المرأه) خبردار شدم کار و زندگیم را ول کنم( چند هفته بود که مثل آهو در عسل کتاب‌های ارسطو گیر افتاده بودم) و بگردم کتاب را بیابم و بخوانم و…و در نهایت خوانده و نخوانده رها کنم. این بی‌حوصلگی/کلافگی احتمالن ارتباط اندکی به محتوای کتاب دارد(که شاید امروز به اندازه گذشته نو نباشد) و بیشتر مربوط است به محتوای احوالات امروزمان!

باری، مترجم در مقدمه می‌نویسد«دایره‌های ترس از منظری تازه و با رویکرد و نگرشی جدید، نسبت مسائل زنان با متن مقدس را واکاوی، بازخوانی و بازفهمی می‌کند» و بیش از آنکه در جستجوی پاسخ نهایی باشد در پی طرح مسئله و زمینه سازی برای تأمل، تحرک و تشویق به یافتن پاسخ است.

جذابترین بخش نوشته برای من مقدمه نویسنده بود با عنوان «تلخ کامی و مسئولیت» که در آن با اندوه به خاطره تکفیر و تبعید و اجبار به جدا شدن از همسرش اشاره کرده و تکرار می‌کند «من می‌اندیشم، پس مسلمانم». ابوزید در مقدمه از أجر و صواب اجتهاد در دین سخن می‌گوید که «جز توانایی علمی» هیچ پیش شرط دیگری ندارد و نتیجه بدهد یا نه مجتهد نزد خداوند مأجور است. (گرچه نزد خلق خدا چنین نیست).

نویسنده بعد از مقدمه و دیباچه‌ای با عنوان «حوا میان دین و اسطوره»، که به داستان هبوط آدم و حوا و چگونگی اختلاط روایت قرآن با اسرائیلیات پرداخته، باقی کتاب را به تبیین درک و اندیشه خود درباره زن در گفتمان دین اسلام و نزد مسلمان اختصاص داده است. دایره‌های ترس دو بخش کلان و هفت فصل دارد: اول «زنان در گفتمان بحران» و دوم «قدرت و حقیقت: آرمانگرایی متون و بحران واقعیت»

بخش اول در سه فصل جداگانه به انسانشناسی زبان و خدشه دار شدن هویت؛ گفتمان نوزایش و گفتمان فرقه گرا و فقدان بُعد اجتماعی در گفتمان دینی پرداخته است.

بخش دوم بعد از پیشگفتار در چهار فصل ادامه یافته که اولی یادداشت مفصلی درباره حقوق بشر میان آرمان و واقعیت است و جنبه جنسیتی ندارد، فصل دوم مربوط به حقوق زنان در اسلام: مطالعه‌ای در تاریخ متون است؛ فصل سوم به افکار و آرای فاطمه مرنیسی در «دموکراسی و اسلام» پرداخته و ظاهرن عنوان کتاب نیز مدیون همین کتاب مرنیسی و تحلیل او از آن است. نهایتن فصل چهارم الگوی گفتمان دینی در تونس را بررسی کرده است.

کتاب را که مرور کردم دوباره به مقدمه بازگشتم. به آنجا که ابوزید از ترس بازدارنده خودش سخن می‌گوید که اعتماد و اعتقادش به فایده نوشتن و انتشار را از او گرفته است…اینکه داوری قضایی در باب مسائل فکری چه عمل جنایتکارانه‌ایست و اینکه چگونه هراس از خواندن آثارش، نه برای شنیدن استدلال یا وارد بحث شدن با او، که به نیت یافتن ارواح خبیثه در آنها، او را خسته، مأیوس و تلخکام و درعین حال مسئول، تنها می‌گذارد… همه این‌ها و بیشتر از اینها را در نگارش کتاب می‌بینید و من با خواندش حس کردم!

برای اطلاع بیشتر

دایره‌های ترس؛ زنان در گفتمان دینی، نصر حامد ابوزید، ترجمه ادریس امینی، نگاه معاصر، 1397.

نوشتن دیدگاه

Older Posts »