Archive for اخلاق

نبرد خشم و عقل

برای کاری مشغول مطالعه قطعات بازمانده از زنان فیثاغوری بودم که در میانه آن و برای کار دیگری رسالات کلثوم ننه نوشته آقا جمال خوانساری و معایب الرجال بی بی خانم استرآبادی را هم خواندم و وقتی سر کار اولم بازگشتم به مطلب مرتبطی از تیانو دوم، فیلسوف نوفیثاغوری قرن ششم بعد از میلاد برخوردم. (تیانوی اول ظاهرن شاگرد یا همسر و یا دختر فیثاغورس بوده است).  تیانوی دوم در نوشته مذکور درباره یک مشکل مهم و مبتلابه بسیاری از زنان صحبت کرده و آنها را راهنمایی کرده بود. مشکلی که زنان ما هم درباره آن نوشته و نالیده‌اند و حتی در پاسخ به تمسخرِ خرافه پرستی زنان در رسالاتی مانندکلثوم ننه، همین مشکل بزرگ و محوری را موجد و مولد خرافه‌پرستی آنها دانسته‌اند: خیانت مردان!

 

در مواجهه با این مشکل فرا زمانی/فرا مکانی، بی بی خانم استرآبادی در بخش پایانی معایب الرجال تجربه خودش را پیش‌نهاده؛ اینکه در نوجوانی عاشق شده و ازدواج کرده و وقتی سی و چند ساله و مادر چند فرزند بوده با خیانت همسرش مواجه شده. محبوبِ دیروز و خصمِ امروز او را پیرزنی هفتاد ساله می‌نامد و از خانه بیرون می‌کند تا با زن جوان خدمتکار خلوت کند. بی بی خانم روایت می‌کند که رغم همه اشک و اندوه‌هایش، متانت و ادب و صبر و سکوت و بردباری پیشه کرده و در نهایت، پس از مدتی بالاخره همسر به سوی او گشته و او مجددن به خانه و نزد شوهر و فرزندان  باز‌آمده.  حالا نامه تیانوی دوم مرا از صد و چند سال قبل به هزار و صد و چند سال قبل برد.

 

توضیح میان‌متنی(آنگونه که در تاریخ آمده است، فیثاغورس(۵۶۹–۵۰۰ پیش از میلاد) نخستین فیلسوفی بود که زنان را در میان شاگردان خود پذیرفت. زنان فیثاغوری دو گروه بودند: گروه اول، آنها که  در دوران کهن و کلاسیک یونان و همزمان با فیثاغورس زندگی می‌کردند و گروه دوم  زنانی که در دوران هلنی و با الهام از اندیشه های او تفلسف کرده‌اند. از هر دو گروه این زنان جملات و قطعات حکیمانه و نامه‌هایی در موضوعات گوناگون، از حکمت عملی تا حکمت نظری، برجا مانده و به دست ما رسیده است. در اندیشه‌های فیثاغوری با جهانی طرف هستیم که کاملاً قطبی شده (روز در برابر شب، نور در برابر تاریکی، خوبی در برابر بدی، زوج در برابر فرد، مرد در برابر زن و…). این جهان نظمی ریاضی دارد. جهانی بر مدار نظم و هماهنگی.  همه فیلسوفان زن فیثاغوری بر اساس باور به همین اصل هماهنگی نوشته‌اند.)

 

اما نامه تیانوی دوم ، او که مانند بی بی خانم از طبقه صاحب احترام و برخوردار اجتماع زمان خود بوده،  بالغ بر هزار و سیصد سال  قبل از بی بی خانم، با بیان مستدل‌تر و بر پایه اعتقاد به اصل هماهنگی نسخه مشابهی می‌پیچد و می‌گوید:

 

 «بارها از شمایان درباره جنون شوهرانتان شنیدم: اینکه او معشوقه‌ای دارد و اینکه شما حسادت خشم‌آلودی نسبت به او دارید…» تیانو دوم زنان را از این خشم برحذر می‌دارد و اشاره می‌کند «نباید شر را با شر و حماقت را با حماقت جواب داد» تأکید می‌کند که اگر بی پرده و بی‌پروا با او سخن بگویید حریمی که میان شماست از میان خواهد رفت و دلداری می‌دهد «[مردِ شما] بر اساس داوریِ درست عاشق شما شده، درحالیکه، عشق به معشوق بر هوس بنیاد نهاده شده است». هشدار می‌دهد «عزیزم…از خودت در برابر معشوقه‌ها دفاع نکن، خود را از آنان متمایز کن» و این تمایز به باور تیانو دوم  با پرورش فضائل زنانه و انجام وظایف مادری و همسری و مدیریت خانه و خدمه ایجاد می‌شود، نه با مقایسه کردن خود و زنان تن‌سپار. به نظر او زنِخیانت‌دیده با حفظ فضایل و ارزش‌ها مانع به هم خوردن هماهنگی جهان شده و مرد را به راه شایسته باز می‌گرداند.

تیانوی دوم، نا گفته اعتراض‌های فرا-زمان/فرا-مکان زنان مخاطب را  حدس می‌زند و می‌نویسد:

«اگر طلاق بگیری و بروی، شوهر اولت را در هوای شوهری دیگر رها کرده‌ای و اگر او هم چنین خطایی کرد، سراغ دیگری می‌روی (زیرا تحمل بی شوهری برای زنان جوان سخت است). یا شاید هم مانند دخترانِ خانه‌مانده به تنهایی ادامه حیات خواهی داد. آیا می‌خواهی خانه و شوهرت را نابود کنی؟ پس زندگی مضطرب و تباهی خواهی داشت. یا شاید مایلی از معشوق او انتقام بگیری؟ تا زمانی که در حریم خود است تو را به درون راه نخواهد داد. دیگر اینکه نبرد با زنی که هیچ شرم و حیایی ندارد هولناک است. یا شاید خیال کنی خوب است که روزها از پی هم با شوهرت دعوا کنی؟ که چه؟ درگیری و سرزنشْ هرزه‌گردی‌های او را متوقف نخواهد کرد، بلکه جدایی میان شما را تشدید می‌کند. پس چه کنیم؟ آیا علیه او نقشه کشیده‌ای؟ نکن عزیزم. تراژدی به ما می‌آموزد بر حسادت غلبه کنیم. رساله‌ها نوشته شده درباره اتفاقاتی که از پی اقدامات خشم آلود مِدِئا رخ داد. به همین دلیل ضروریست که دستهای آلوده‌ از چشمان دور باشند، ضروریست که رنگ رخساره خبر از درد درونتان ندهد. با تحمل صبورانه، آتش اندوه و رنج‌تان زودتر خاموش خواهد شد.»

 

مدئا از مشهورترین چهره‌های افسانه‌ای یونانیست که با کشتن دو فرزندش، انتقام وحشتناکی از شوهر خیانتکار گرفت و  این جا می‌توانید درباره‌اش بخوانید. این شعر را اوریپید، دو هزار و چند صد سال قبل، از زبان او سروده:

همه زندگی من به او بسته بود، خوب می‌دانست

و اکنون شوهرم ثابت کرد که بدترینِ

همه موجوداتی است که نفس می‌کشند و صاحب شعورند.

ما زنان بیچاره‌ترین مخلوقاتیم

اول باید شوهری به قیمتی گزاف بدست آوریم

بعد او را پادشاه جسم‌مان کنیم

ابلیس دوم بدتر از اولی‌ست

بزرگترین مسئله این است که شوهر بد-

یا خوبی به دست آورده‌ایم و طلاق شرم آور است-

برای زن، او نمی‌تواند شوهرش را ترک کند…

اگر خوب باشیم و شوهر-

با ما زندگی کند بی‌آنکه به بند کشدمان

زندگی خواستنی است. غیر از این بهتر است بمیریم.

مرد، آن هنگام که از ماندن کنار اهل خانه خسته شد

بیرون می‌رود و کسالت درونش را بر دیگران آشکار می‌کند

یا از دوست و همراهی کمک می‌خواهد

اما سهم ما فقط یک شخص است …

خریسپوس(قرن سوم بعد از میلاد)، فیلسوف رواقی، مدئا را به عنوان مظهری از ستیز میان عقل و خشم برجسته کرده است.

Advertisements

نوشتن دیدگاه

فیلسوفان غمگین

ابویوسف یعقوب بن اسحاق بن الصّبّاح بن عمران بن اسماعیل بن محمد بن أشعث بن قیس الکِنْدی مکنّی به ابوالحکماء (۸۰۱ – ۸۷۳ میلادی، ۱۸۵–۲۵۶ هجری) که ما او را با عنوان کِنْدی یا نهایتن فیلسوف عرب می‌شناسیم، نخستین فیلسوف مسلمان بوده است. از زندگی او بسیار کم می‌دانیم. می‌دانیم که اصیل‌زاده بوده و ثروتمند، با خلفای عباسی مراوده داشته، خط خوشی داشته و همین‌طور آدم منزوی و قدری هم بخیل بوده است. کندی به مأمون و معتصم عباسی نزدیک بوده و حتی معتصم (که از فیلیپ مقدونی عبرت نگرفته بود) او را برای معلمی فرزندانش به کار می‌گیرد، اما بعدتر متوکل عباسی که با کندی اختلاف نظر داشته کتکش می‌زند و کتابخانه‌اش را مصادره می‌کند. شاید همان زمان بوده که تنها رساله اخلاقی‌اش با عنوان «رسالة في الحيلة لدفع الأحزان» را می‌نویسد.

می‌گویم شاید چون خودش ابتدای رساله می‌گوید به درخواست برادری این رساله را نوشته تا نشانش دهد چطور از شر غم‌ها رهایی یابد. خیلی از رسالات فیلسوفان مسلمان اگر به خواست شاهان نوشته نشده باشند، علی الادعا به درخواست برادر یا برادرانی نوشته می‌شده‌اند. در رسالات مشابه فلاسفه غربی، فیلسوف  راحت‌تر اشاره می‌کند که دنیا به کامش تنگ و تاریک شده بوده که این رساله را نوشته است. مثلن بوئتیوس درتسلای فلسفه، در زندان و در مواجهه با ترس از مرگ شروع به حرف زدن با بانوی فلسفه می‌کند؛ یا کریستین دوپیزان اعتراف می‌کند که از نوشته‌های زن ستیز مردان بی‌خرد زمانش به تنگ آمده و کتاب شهر بانوان را می‌نویسد…به هر حال، تا پیش از دوران جدید و رواج روانشناسی/ روانکاوی / روان‌درمانی، مردمانِ اندوهگین باید راهی برای تسلای انواع دردهای مادی و معنوی خود می‌یافتند و فیلسوفان در کنار روحانیون داوطلب کمک بودند.

باری، کندی در آن دوران، در قامت آلن دو باتن یا اروین یالوم در این دوران، برای کمک به برادری عزیز، یا شاید خودِ کتک خورده‌ی کتاب‌باخته‌اش رساله جالب و کمتر خوانده شده‌ای درباره شیوه‌های رفع اندوه می‌نویسد و می‌گوید غم و غصه های ما یا ناشی از فقدان عزیزیست یا ناشی از نرسیدن به مطلوبی و این دنیا هم که دار دویدن‌ها و نرسیدن‌ها و خواستن‌ها و نتوانستن‌ها. پس آدم عاقل به هیچ چیز این عالم فانی نباید دل ببندد. اما حالا  که گرفتار دام دنیاییم، باید هوشیار باشیم که نخست، آرزوی محال نداشته باشیم و دوم برای از دست دادن داشته‌های دنیوی که در هرصورت از دست رفتنی‌اند غصه نخوریم. کندی مخالف دلبستگی و وابستگی به دنیا و مافیهاست و در سراسر رساله با اقتدا به عقل امر به مهار عواطف(که دام بلایند) می‌کند.

کندی ما را مسافران کشتی بزرگی می‌داند که مقصد آن عالم معقولات است، ولی فعلن کنار ساحل زیبایی پیاده شده‌ایم تا زاد و توشه‌ای برای سفر فراهم کنیم. برخی از ماها مایحتاج ضروری خود را می‌خرند و به کشی بازمی‌گردند. آنها صندلی‌های خوب کنار پنجره را اشغال می‌کنند. برخی چنان مشغول خرید کالاهای رنگارنگ و متنوع و تماشای جاذبه‌های دیدنی می‌شوند که دیرتر می‌رسند و مجبور می‌شوند در راهرو یا روی زمین خود را جادهند… و برخی که غرق در زیبایی‌ها و نعمت‌ها و دلبری‌ها و دلرباییهای ساحل‌اند از کشی جا می‌مانند و با وضع فجیعی می‌میرند و تبدیل به مردارهایی متعفن می‌شوند. (همین‌طور واقعی و خشن)

کندی در سراسر رساله راه‌ها و فنونی برای کاهش اندوه نشان می‌دهد که حتی اگر با شیوه و نگاه رواقی او موافق نباشیم اشاره‌های جذاب و تکان دهنده‌ای دارد.

توضیحات 

درباره این کتاب به زبان فارسی این مقاله از خانم حوران اکبر زاده را دیده‌ام که البته بدون دسترسی به اصل رساله کندی تنظیم شده است. آن دسته از علاقمندانی که شاید مایل باشند رساله را به فارسی ترجمه کنند تا به زودی کنار کتاب‌های  دوباتن و  یالوم  ببینیم‌اش، می‌توانند متن عربی و ترجمه انگلیسی آن را از اینجا و اینجا (ص۲۳تا ۳۵)بارگیری کنند.

نوشتن دیدگاه

غریبه، ناخوانده، نامطلوب

الف– به دختر آرایشگر می‌گویم: «ببین یه طوری کوتاه کن که بتونم ببندم…موی بلند اذیتم می‌کنه، ولی آخرین باری که موهای بلندم رو پسرونه زدم هم خیلی اذیت شدم!» با تاسف توی آینه نگاهم می‌کند و می‌گوید:» وا..خب معلومه اذیت میشی! موی بلند رو اگه می‌خوای کوتاه کنی نباید یهو پسرونه بزنی که…باید چند بار و تو بازه زمانی طولانی یواش یواش کوتاه کنی تا اذیت نشی». سکوت می‌کنم و توی صندلی فرو می‌روم. منظور من از اذیت شدن چیزی کاملن عینی و مربوط به طولانی بودن روند رشد و هم اندازه شدن موی مدل پسرانه و نهایتن بستن موهای چسبنده به گردن بود، ولی اولین معنایی که دختر آرایشگر درک کرد این بود که من به لحاظ ذهنی و روانی آزار می‌بینم چون به عنوان یک زن موهای بلندم تبدیل به موهایی پسرانه شده و بخشی از زنانگی ام از دست رفته است.
به نظر خودم خیلی واضح و روشن حرفم را زده بودم و دختر آرایشگر هم تردیدی در صحت برداشت خودش نداشت. احتمالن من هم در دورترین / شخصی‌ترین / بچگانه‌ترین/ احساساتی‌ترین لایه‌های روانم تجربه‌ای/خاطره‌ای از درک خانم آرایشگر داشتم، ولی یقینن نه هرگز او را مخاطب چنین حسی/تجربه‌ا‌ی قرار می‌دادم و نه اولین بهانه من در خودآگاهم برای اذیت شدن از کوتاهی مو چنین چیزی بود. خیلی عمیق در خودم غرق بودم که به صدای جیغ مانند مشتری بعدی بیرون آمدم. «این دختره ٭٭٭عزائیل منه…دو ماهه کارم شده گریه، ولی امین‌ام پاشو کرده تو یه کفش که زنمه و می‌خوامش… به خدا یه ساله راهشون ندادم تو خونه… این٭٭٭ عروس من نیست. از اول نمی‌خواستمش، بعدِ اینم نمی‌خوامش…میگه حامله اس…مرده شور خودشو بچه توی شکمش و …»

دارد از توی آینه با دختر آرایشگر حرف می‌زند. مجبورم بشنوم. داستانش کمابیش تکراریست. دردانه پسرِ خوشگل مادر و انتخاب خودسرانه دخترِ نیم وجبی پر از رنگ و ریای سرکش که قاپ پسر را دزدیده و … زن خودش معترف است که چندسال است نه آب خوش از گلوی خودش پائین رفته و نه گذاشته آن دختر و پسر راحت نفس بکشند، ولی دخترهٔ وزه چنان پسر نفهم و ساده‌اش را جادو کرده که پسرش یکبار هم از خاطر دختر برای دل مصیبت‌دیده و سوخته مادر نگذشته و همین قسم روایت‌ها…

ب– در سال‌های اخیر و در جریان بالا و پایین‌های زندگی کسانی که می‌شناختم همیشه این سوال برایم مطرح بوده که چطور هم‌قطاران من با آن همه یال و کوپال و جمالات و کمالات و التزام نظری و عملی به اخلاقیات و جان کندن برای عبور از سدهای بتونی تحصیلات عالی و اشتغال به عنوان خانم دکتر و خانم مهندس و خانم نویسنده و خانم استاد دانشگاه و خانم پژوهشگر نمی‌توانند نصف این دخترانِ به اصطلاح وزه در زندگیشان فاعلیت داشته باشند…هنوز معطل ابتدایی ترین حقوق خودشان در تنظیم رابطه با شوهر/ خانواده شوهرند و خدا می‌داند چه رنج عظیمی می‌کشند از مداخله‌ها و مواجهه‌ها… در خانه آخر هم طلاق انتظارشان را می‌کشد نه توفیق برای مدارا و مفاهمه…

ج-همانطور که مکالمه دختر آرایشگر و مشتری بعدی را می‌شنیدم فکر کردم بخشی از پاسخ همین‌جاست. ما توان دیالوگ نداریم چون زبان هم را نم‌فهمیم. حتی وقتی از چیز ساده ای مثل اذیت شدن از موی کوتاه حرف می‌زنیم. اذیت شدن از هم قد شدن موها چه اهمیتی دارد وقتی اذیتِ بزرگترِ نقصان زنانگی و حس جذابیت وسط است!

د– حقیقت اینکه اخلاق هیچ وقت مسئله فضای خصوصی نبوده. اخلاق اینجا موضوعیت ندارد. ما این اصول و ضوابط را که می‌خواهیم در روابط خانگی و خانوادگی پیاده کنیم در پیوند با فرهیخته‌ترین لایه‌های فضای عمومی آموخته‌ایم- از لابه لای کتابها و تربیت آرمانخواهِ خانواده‌ها برای ساختن آینده بهتر…آرمان‌های اخلاقی جایی در فضای خصوصی و روابطش ندارد.اینجا هُرم آتش جهنمی عواطف است که حرف اول را می‌زند و آنکه آتشکار بهتری باشد موفق تر است.

ه– از طرف دیگر ما هم هنوز یکسره دل نکنده‌ایم از آتش… احساسات تند و عشق و ارتباط و عواطف و موها و فنون و ابزار دلبری در تک تک سلولهای تجربه تاریخی حیات زنانه موجودند… جایی در درونی‌ترین لایه‌های وجودمان دوست داریم در فضای‌های زنانه خصوصی هم ارج و اعتباری داشته باشیم و در این کسب اعتبار همانقدر ناموفقیم که در فضاهای عمومی… در هر دو فضا غریبه، ناخوانده و نامطلوبیم. همانقدر که مردان بومیِ سپهرِ عمومی ما را نمی‌خواهند زنان بومی خانه‌ها هم در بازی‌هاشان راحت شکستمان می‌دهند و مائیم که باید بار سنگین هزینه مضاعفِ بودن و ماندنمان را یک تنه به دوش بکشیم.

Comments (1)

زن، مادر، طبیعت، پروا، فیلم

 

هشدار: این نوشته تاحدی داستان فیلم را لو می‌دهد.

چندسال پیش بود، زکیه که یک مادر-فیلسوف واقعی است به من گفت «گاهی فکر می‌کنم تنها چیز خالص و اصیل در  این دنیا رابطه من و این بچه است…عشق من به او و نیاز او به من…بی‌پناهی او و تنها پناه بودن من…» و چیزهای دیگری قریب به این مضمون که همان موقع هم به نظرم حرف‌های مهمی آمدند و در ذهن نگهشان داشتم (آنقدر که از آدم بی‌حوصله و کم حافظه‌ای مثل من می‌شود انتظار داشت البته)…جغرافیای خودمان به کنار، ولی به نظرم حکمتی که زکیه به آن اشاره می‌کرد چیزیست که بالاخره در عصر حاضر توجه بشر امروز را به خودش جلب کرده…عشق آن هم از نوع مادرانه‌اش در مقام نحوی منجی واقعی/ حسرت حقیقی!

فیلسوفان اخلاق پروادارانه/مراقبتی اشاره کرد‌ه‌اند به اینکه همه ما آدمها که زنده‌ مانده‌ایم، لاجرم خاطره‌ای از پروا و مراقبت مادرانه با خود داریم که می‌تواند مبنای نظریه‌ای اخلاقی قرار بگیرد، اما همین ما آدمها که تا امروز زنده مانده‌ایم می‌دانیم بعید است در این دنیا با مختصاتی که از آن به دست آورده ایم بشود به فراگیر شدن چنین نظریه‌ای دل بست!

باری، دیشب فیلم مادر! اثر دارن آرنوفسکی را دیدم که به نظرم با ظرافت، قدرت و خشونت تمام این حسرت یا عقده را به تصویر کشیده بود. خدا که اینجا شاعریست در کنار طبیعت که اینجا همسر جوان و زیبای اوست زندگی را تازه آغاز کرده که سروکله مهمانان ناخوانده پیدا می‌شود: یکی از طرفداران شاعر که به وقت بیماری به او پناه آورده و پس از او همسر اغواگرش. این دو مهمانِ ناخوانده که تمثیلی از آدم و حوا هستند زندگی این دو نفر را به هم می‌ریزند و با ورود به اتاق ممنوع، سنگ درخشان منع شده‌ای را می‌شکنند، ولی در کمال پررویی و با سواستفاده از لطف بی اندازه شاعر به طرفداران و مومنان، جا خوش می‌کنند در خانه او تا سرو کله هابیل و قابیلشان پیدا شود و…

تیغ تیز نقد فیلم خدای پدر و طلب عشق او از مومنانش را نشانه رفته و مادر طبیعت را نشان می‌دهد که گرچه منبع اصلی الهام  و موفقیت اوست، زیر دست و پای طرفداران و عشاقِ شاعر، در میان غارت و جنگ و خونریزی و تعصب، لت و پار می‌شود و  وقتی با دشواری کودکش را به دنیا می‌آورد شاهد از دست رفتن اوست: شاعر پسرشان را میان طرفداران مشتاق و منتظر می‌فرستد و آنان نوزاد را سلاخی می‌کنند و می‌خورند و بعد پشیمان می‌شوند  …

فیلم این حسرت را به چشم مخاطبان فرو می‌کند که اگر پدر به عشق مادر راضی بود حال و روز همه بهتر از این بود. اگر پدر قدری کمتر و ضابطه‌مندتر مهربان و بخشنده بود و اگر اینطور در پی انتشار عشق میان آدمیانِ بی چشم و رو همه چیزش را قربانی نمی‌کرد…

نه فقط فیلم مادر! (نام فیلم به انگلیسی با ام کوچک است.) که اخیرن چند فیلم موفق دیگر هم با محوریت عشق زنانه و مادرانه -که جنبه تیماردارانه آن بسیار پررنگ است، ساخته شده‌اند:  شکل آب، سه بیلبورد… و رشته خیال. در هر سه فیلم تیمارداری زنانه به عنوان یک ویژگی بسیار برجسته و نجات/معنابخش تصویر می‌شود. پروا و مراقبتی که ادعای جهانشمولی و نجات همگان را ندارد و تنها متوجه یک نفر است. در سه بیلبورد دخترِ مقتولِ مادر، در شکل آب و رشته خیال معشوق زنانِ پاکباخته موضوع این پروایند… همه جا مراقبت/پرواداری  فعالانه، کنشگر و البته یکسویه، در شکل افراطی‌اش، از دیگریِ خاص، نهایتن مثبت و سازنده و اصلاحگر است.

در فیلم مادر! اما نگاه واقعگرایانه‌تری به این مراقبتِ متوجه دیگرانِ خاصِ زن شده است. در  مادر! زن یا همان طبیعت، فرزند و خانه و عشق و زندگیش را از دست می‌دهد، چون شاعر هیچ گاه او را به رسمیت نمی‌شناسد و نظرش را در شمار نمی‌آورد. زن می‌سوزد و خاکستر می‌شود. در نهایت هم پدر قلب او را از جنازه سوخته‌اش بیرون می‌کشد و پاک می‌کند. سنگ درخشانی می‌شود که یادگاری از گذشته و منبع الهامی برای آینده شاعر(نویسنده، معلم اخلاق، فیلمساز و…) خواهد بود!

برای اطلاعات بیشتر تقه کنید:

مادر!

شکل آب

سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری

رشته خیال

نوشتن دیدگاه

لعنت بر او به هنگام روز و لعنت بر او به هنگام شب

-«لعنت بر او به هنگام روز و لعنت بر او به هنگام شب؛ لعنت بر او آنگاه که بخوابد و لعنت بر او آنگاه که برخیزد؛ لعنت بر او آن هنگام که بیرون رود و لعنت بر او آن هنگام که وارد شود…»

+ «بهتر! دیگر مجبور نیستم خلاف میلم و از ترس رسوایی کاری کنم…»

اولی بخشی از متن تکفیرنامه اسپینوزاست و دومی پاسخ اوست به حکم تکفیرش. جوانتر که بودم و به حکم جوانی و عشق به انزوا خیال می‌کردم می‌توانم حیات و مماتی مثل اسپینوزا داشته باشم. خیلی زود معلومم شد نباید کار پاکان و پیلان  را با زندگی پشه‌ای خودم قیاس کنم و خیال برم دارد که اسپینوزا شدن شدنی است…

 

همیشه یکی از دغدغه‌های اصلی من و احتمالن مهمترین دغدغه ام برای وبلاگنویسی در این دوازده سال معرفی کارهای جدی‌ای بوده که زنان در فلسفه و از چشم اندازی زنانه‌نگر انجام داده‌اند و مطلوبتر آنکه به حدی خوب و قدرتمند انجام شده باشد که آکادمی با هیچ بهانه‌ای نتواند انکارش کند. متاسفانه کارهای جدی محدودی در این حوزه به فارسی برگردانده شده و آنها هم که هست از یکطرف علاقه اصحاب فلسفه را بر نمی‌انگیزد (تاحدی احتمالن به دلیل برچسب زننده فمینیستی!) و از طرف دیگر به دلیل تخصصی بودن متون/کم دانشی دانشجویان مطالعات زنان/مطالعات اجتماعی برای علاقمندان قابل استفاده نیست.

ترجمه کتاب اسپینوزا و کتاب اخلاق نوشته خانم ژنویو لوید(نویسنده کتاب عقل مذکر) که برگردان فارسی کتاب راهنمای راتلج بر اسپینوزا و کتاب اخلاق اوست را دیدم و گل از گلم شکفت. کتاب ظاهرن متن درسی دانشجویان دکتری فلسفه دانشگاه تهران بوده که در کلاس دکتر جهانگیری به شکل گروهی ترجمه و امروز منتشر شده است. لوید هم مثل من ارادت خاص و البته تخصصی‌تری به اسپینوزا دارد و کتاب فوق العاده‌اش هم نشان می‌دهد چگونه دغدغه‌های زنانه‌نگرش (نفس، بدن، احساسات) در خوانش قدرتمندی که از کتاب اخلاق اسپینوزا داشته موثر اوفتاده. کتاب پرمغز و دقیقی که نگاه مجددی به اخلاق نزد اسپینوزای نورواقی در مقایسه با رواقیان دوره باستان دارد.

به عنوان مثال در مورد احساسات؛ در فلسفه رواقی اصطلاحی وجود دارد به نام آپاتیا(Apatheia) به معنای «قطع تعلق».  به نظر رواقیان احساس جنبشی غیرعاقلانه و افراطی در نفس است. به نظر آنها احساسات یا معادل و یا نتیجه پذیرش گزاره‌ای کاملاً نادرست درباره ارزش اشیا هستند، اما در حالت آرمانی از همه این نوع اشتباهات می‌توان پرهیزکرد؛ پرهیز از این اشتباهات به آپاتیا یا رهایی از شور  می‌انجامد. رواقیون معتقدند عواطف قابل مدیریت نیستند، پس باید نابود شوند. عواطف نباید تعدیل شوند، بلکه باید ریشه کن گردند. مارتا نوسبام جایی می‌نویسد « لذت در اندیشه رواقیان هیچ نسبتی با خنده‌های قاه قاه و سرخوشی ندارد.  خردمند رواقی نمی‌تواند قهقه بزند چون چیزی در جهان غافلگیرش نمی‌کند».

در متونی که نگاه مختصر و گذرایی به تاریخ عواطف در فلسفه داشته‌اند اندیشه‌های اسپینوزا هم در امتداد رواقیان به عنوان تفکراتی مخالف احساسات دسته بندی می‌شود، اما لوید در مطالعه دقیق خود از کتاب اخلاق و با شکافتن پوسته سخت هندسی کتاب و رسیدن به هسته نرم آن اثبات می‌کند گرچه برای اسپینوزا هم ما تا آن اندازه آزادیم که از عواطف رها هستیم، اما اسپینوزا در این درون مایه رواقی تغییر ایجاد می‌کند چون به باور او از طریق فهم خودِ انفعالات- و نه نفی آنهاست- که نفسِ خردمند به آزادی دست پیدا می‌کند. «نه با دوری کردن از انفعالات، بلکه با پذیرفتن ضرورت آنها و تلاش برای فهم کارکردهای آنهاست که ما فضیلتمند و آزاد می‌شویم».

اسپینوزا و کتاب اخلاق ترجمه دقیق اما نه چندان روانی دارد که شاید به دلیل چند دست بودن ترجمه است و از سوی دیگر مثل بسیاری از کتاب‌های ترجمه در حوزه علوم انسانی نیازمند ویرایش دقیق‌تری است. سوای اینها، به نظر من کتاب بسیار جذابی برای علاقمندان اسپینوزا و نظریه اخلاقی اوست و به سهم خودم از مترجمان آن به فارسی سپاسگزارم.

برای اطلاع بیشتر بنگرید به:

ژنویو لوید، 1396، اسپینوزا و کتاب اخلاق، ترجمه مجتبی درایتی و دیگران، نشر شب‌خیز.

نوشتن دیدگاه

*زنان در فلسفه اخلاق چه می‌خواهند؟

«زنان در فلسفه اخلاق چه می‌خواهند؟» سخنرانی من بود درباره نتایج جستجویم برای یافتن وجه مشترک میان تعداد زیادی زنِ فیلسوف که به فلسفه اخلاق پرداخته اند. خوشبختانه از سخنرانی استقبال شد و محتوای آن را برخی رسانه‌ها به طور مستقل و برخی از روی دیگر رسانه‌ها نشر دادند که البته درمواردی غلط‌انداز، گاه ناقص و حتی دربردارنده اطلاعات اشتباه بود. به خبرگزاری مهر اطلاع دادم که استاد دانشگاه اصفهان نیستم و به برخی کانال‌های خبری فلسفه بابت نشر ناقص خبر اعتراض کردم، ولی پیگیری آن از دست من خارج شده است. در این میان   وبگاه مهرخانه‌  گزارش خوبی از سخنرانی منتشرکرده است.

اینجا خودم خلاصه سخنرانی و پاورپوینت آن را به همراه مقاله «نقد اخلاق، جنسیت و تغییر مرزهای فاعل اخلاقی» به اشتراک می‌گذارم. باشد که باب گفتگوی سودمندی بگشاید:

تعداد بسیار زیادِ زنانِ فیلسوفِ مشغول به فلسفه اخلاق از الیزابت آنسکمپ و فیلیپا فوت و اریس مرداک و لیندا زاگزبسکی تا نل نادینگز و آنت بایر و ویرجینیا هلد و دیگران این پرسش را به ذهن متبادر می‌کند که «زنان در فلسفه اخلاق چه می‌خواهند؟» برای پاسخ به این پرسش در فلسفه اخلاق بد نیست از این سوال آغاز کنیم که «فلسفه اخلاق با زنان چه نسبتی داشته است؟» سه مفهوم کلیدی در بررسی این رابطه مفاهیم «عقلانیت»، «خودآیینی» و «فضای عمومی یا پولیس» هستند. نمونه‌های زیادی در تاریخ فلسفه وجود دارد که نشان می‌دهد فلاسفه زنان را «ناعقلانی»، «دگرآیین» و منحصر و محصور در «فضای خصوصی» می‌دانسته‌اند. همچنین خود واژه ویرچو(virtue) در انگلیسی به معنای فضیلت نیز ریشۀ لاتین و معنای مذکر داشته است.

زنانی که به فلسفه اخلاق روی آورده‌اند، گرچه به این استثنا شدن اعتراض کرده‌اند ولی نخواسته‌اند بخشی از نگاه سنتاً مذکر به قلمرو فلسفه اخلاق باشند. آنها بیشترین تمرکز خود را متوجه عرصه‌های حذف شده از فلسفه ورزی در حوزه اخلاق کرده‌اند. در نخستین گام ورود عواطف و احساسات به قلمرو اخلاق و جدی گرفتن آنها تقاضای مشترک غالب فیلسوفان زنی است که به اخلاق مشغولند. عشق، دگرپروایی و رشد و پرورش اخلاقی عواطف اولویت اول آنهاست، چنانکه باعث می‌شود در کنار برخی دیگر از فلاسفه اخلاق و با تاسی به نیای خود دیوید هیوم «عقل را برده عواطف بدانند». مهمترین دلیل توجه و علاقه زنان فیلسوف به اخلاق فضیلت هم همین به رسمیت شناخته شدن عواطف نزد ارسطوست که متاسفانه با قوت یافتن افکار افلاطون نزد رواقیان به دوره‌های بعدی راه نیافته است.

درعین حال توجه به «دیگری» و انتقاد از خودآیینی عقلانی(rational autonomy) که نزد فیلسوفانی چون کانت جایگاه بلندی دارد نیز مورد انتقاد  بوده و باعث شده گروهی از زنان فیلسوفِ اخلاق از مفهوم بدیلی به نام خودآیینی ارتباطی(relational autonomy) سخن بگویند. خودآیینی ارتباطی خود و دیگری را در پیوند با محیط و محاط با عقله‌ها و علایقشان درنظر می‌گیرد و تصور انسانها را منهای زمینه و زمانه‌ و ویژگی‌های فردی و بافتاری که در آن زندگی می‌کنند ناممکن می‌داند. «مادری» بهترین الگوی فهم جهان برمبنای خودآیینی ارتباطی است. زنان فیلسوف به دنبال خودآیینی عقلانی و ورود به قلمرو مردان نیستند که در تلاش برای بازتعریف خودی نسبت‌مند در فضایی منصفانه اند.

نکته بعد درباره فضای عمومی است که اخلاقیات عملاً برای آن طراحی شده‌اند. به نظر این متفکران نه تنها مفاهیم اخلاقی چون انصاف و عدالت باید به فضای خصوصی راه یابند که ارزش‌های فضای خصوصی هم می‌توانند بینش‌هایی برای تنظیم روابط عمومی ما ارائه کنند. در فضای خصوصی، « خود فردی » در تضاد با «همه دیگران » نیست. قلمرو خصوصی قلمرویِ دیگرانِ خاص است؛ دیگرانی دارای چهره و گوشت و خون که ما نسبت به آنها احساس و عاطفه واقعی و حس همدلی و پروا داریم و روابطمان با آنها را برمبنای علاقه، تعهد و مسئولیت واقعی تنظیم می‌کنیم. این نگاهِ همدلی‌طلب می‌تواند جایگزین نگاه تقابل‌جویانه و خصمانه ما نسبت به دیگران شده و تا قلمرو سیاست ورزی بسط یابد. در عین حال این متفکران طالب آموزش عمومی برای ساختن روابط خصوصی برمبنای اخلاق و پرواداری هستند.

در نهایت اگر بخواهیم به پرسش ابتدای بحث پاسخ دهیم باید بگوییم زنان فیلسوف تلاش می‌کنند در و پنجره های عقل را به روی احساس، خود را به سوی دیگری و عمومی را به سوی خصوصی بگشایند و با عبور و از تضادها و دوگانگی‌ها، ارزش‌ها و بینش‌هایِ این حوزه‌های ایستاده بیرون از قلمرو اخلاق را به آن بیافزایند.

 

فایل پاورپوینت سخنرانی را از اینجا   دانلود کنید.

مقاله من با عنوان «نقد اخلاق، جنسیت و تغییر مرزهای فاعل اخلاقی» را اینجا ببینید

*عنوان سخنرانی را از مقاله‌ای به همین نام به قلم خانم بایر وام گرفته‌ام:

Baier, Annette (1995). Moral Prejudices, «What Do Women Want in an Ethical Theory?»

 

نوشتن دیدگاه

آموزش عمومی برای زندگی خصوصی

مروری بر کتاب خوشبختی و تعلیم ‏و‏تربیت ، نوشتۀ نل نادینگز…

 نل نادینگز (1929- ) فیلسوف اخلاق و تربیت امریکایی، که با آرای بحث‌انگیزش در حوزۀ فلسفۀ تعلیم ‏‏و‏‏تربیت و فلسفۀ اخلاق مراقبت شناخته شده، علاوه برا آرای فلسفیِ‌ گیرا شخصیت جالبی هم دارد. او در کنار دکتری فلسفه، کارشناسی و کارشناسی ارشد ریاضیات دارد و بیش از پنج دهه در مقاطع مختلف تحصیلی، از دبستان تا دانشگاه، ریاضی و فلسفه درس داده. مادر ده فرزند و مادربزرگ ده‌ها نوه است و در سال 2012 همسرش را بعد از شصت سال زندگی مشترک از دست داد. از نادینگز تاکنون کتاب‏‏ها و مقالات فراوانی منتشر شده که برخی از مشهورترین آنها علاوه بر کتاب خوشبختی و تعلیم‏‏ و‏‏تربیت  1 از این قرار است: مراقبت: رهیافت زنانه به فلسفۀ اخلاق‏ و‏ تربیت اخلاقی (1984)2؛ داستانهایی که زندگیها روایت میکنند: داستان و گفت‏‏ و‏‏شنود در تعلیم‏‏ و‏‏تربیت (1991)3؛ فلسفۀ تعلیم‏‏ و‏‏تربیت (1995)4؛ آغاز از خانه: مراقبت و سیاست اجتماعی  (2002)5؛ درس‏‏های مهم: آنچه مدارس ما باید آموزش دهند (2006)6 و تعلیم ‏‏و‏‏تربیت و دموکراسی در قرن بیست‏‏ و‏‏یکم(2013)7.

722866

از آموزش‏‏ و‏‏پرورش انتظار داریم برای کودکان ما چه کند؟ «هدف» تعلیم ‏‏و‏‏تربیت چیست و چه باید باشد؟ نقاط ضعفِ شیوۀ رایج در تعلیم‏‏ و‏‏تربیت کودکان چیست؟ جایگاه تربیت اخلاقی کجاست؟ آنچه به کودکان می‌‌آموزیم تا چه اندازه برای حال و آینده و موفقیت آنها در زندگی ضروری است؟ در مدارس آموزش برای زندگی شخصی و خوشحالی و خوشبختی چه جایی دارد؟ و … اینها و پرسش‌هایی نظیر این موضوع کتاب خوشبختی و تعلیم ‏‏و‏‏تربیت نوشتۀ خانم نل نادینگز است. او در این کتاب اهداف تعلیم‏‏ و‏‏تربیت، در شکل کنونی‌اش، را به پرسش می‌‌گیرد و می‌‌گوید رسیدن به خوشبختی و زیستی سعادتمندانه در عرصه‌های فردی و اجتماعی باید هدف تعلیم‏‏ و‏‏تربیت باشد. نادینگز در میانۀ بحث‌های گوناگون دربارۀ تعلیم ‏‏و‏‏تربیت نگاه‌ها را متوجه افق دیگری می‌کند. پرسش مهم کتاب این است که چگونه تعلیم‏‏ و‏‏تربیت می‌تواند در دستیابی به خوشبختی مؤثر باشد. به نظر نادینگز دست‌ یافتن به خوشبختی در اندیشۀ برنامه‌ریزان تعلیم‏‏ و‏‏تربیت هدفی غایب است، حال آنکه اهداف است که استانداردهای آموزش را تعیین می‌‌کند و با آن استاندارهاست که آموزگاران مقصد و محتوا و نحوۀ ارزیابیِ یادگیری را می‌‏سنجند.

نادینگز به جای اینکه همۀ توجه‌ ما را بر خوشبختی آیندۀ کودکان در زندگی شغلی و اجتماعی‏ شان متمرکز بکند به طور خاص توجه ما را به خوشبختی اینجایی و اکنونی کودکان در خانه، مدرسه، خیابان و حتی زمین بازی جلب می‌کند. چنین ادعایی قدری عجیب به نظر می‌‌رسد. بسیاری از بچه‌ها از مدرسه خوششان نمی‌آید و به نظر می‌‌رسد در مدرسه چندان به آنها خوش نمی‌گذرد. ساعات طولانی نشستن پشت میز و نیمکتِ مدرسه و پیروی از قوانین و دستورات مدیر و ناظم و معلم و نوشتن مشق و حل کردن تمرین و ارزیابی و مقایسه شدن با یکدیگر. به نظر نادینگز، بسیاری از مردم از مدرسه متنفرند چون محیط و قوانین مدرسه بچه‌ها را محدود می‌کنند. نادینگز با این پرسش‏‏‌ها آغاز می‌‌کند: چرا تعداد زیادی از دانش‌آموزان باهوش و خلاق از مدرسه متنفرند؟ چرا مدام باید با جملاتی نظیر اینکه «زمانی قدر این روزها/ این درس‏‏ها/ این معلم‏‏ها را خواهی دانست!» با این تنفر مواجه شد؟ چرا همواره فکر کرده‌ایم اگر معلم/ والد سختگیری نباشیم عمر کودکمان به بطالت می‌گذرد و برای مواجهه با آینده آماده نخواهد بود یا ناموفق و بدبخت خواهد شد؟ او با اشاره به تجربۀ خود تأکید می‌کند: «طی پنجاه سال معلمی و مادری دریافته‌ام که آدم‏‏ها وقتی خوشحال‏‏اند بهتر یاد می‌گیرند و دانش‌آموزانی که شادند کمتر بدجنس، خشن یا ظالم‏‏اند.» به باور او آدم‏‏ها وقتی شادند موجودات بهتری‏‏اند، پس ضروری است راهی برای تبدیل مدارس به مکان‌هایی شادتر پیدا کنیم. مدارس امروزی توجهی به خوشبختی ندارند، چون در نهایت خوشبختی را موفقیت آیندۀ اقتصادی کودکان می‌دانند.

      نادینگز اشاره می‌کند یکی از دلایل بی‌توجهی به خوشحالی و خوشبختی در زندگی فردی، خانوادگی و روابط اجتماعیِ روزمره در نظام آموزشی غیبت نگاه و دیدگاه زنانه در نخستین مراحل رشد و توسعۀ تعلیم ‏‏و‏‏تربیت همگانی بوده است. او که خود از مدافعان اخلاق مراقبت و رویکرد زنانه به تربیت اخلاقی است تلاش دارد، با تکیه بر تجربیات و آرای خود در این حوزه، نظام تعلیم‏‏ و‏‏تربیت همگانی و مسائل و کاستی‌های آن را از منظر مراقبتی بررسی کند. به نظر او، هدف اصلی در تربیت اخلاقی باید متعهد شدن ما برای ساختن جهانی باشد که در آن برای بچه‏‏‌ها خوب بودن ممکن و مطلوب باشد و چنین جهانی قطعاً باید جهان شادی باشد. خوشبختی تا حدی وابسته به شخصیت فرد است، اما در عین حال رهایی از درد و رنج و داشتن روابط صمیمانه نیز در تأمین آن نقش دارد. به این معنا که خوشبختی به چیزی فراتر از فرد و نگرش‌های فردی او پیوند می‏خورد، زیرا آنچه فردی را نیکبخت می‌کند تا حد زیادی وابسته به هنجارهای مربوط به موقعیت اجتماعی و شبکۀ ارتباطاتی است که در آن قرار دارد.

تعلیم ‏‏و‏‏تربیت و خوشبختی به سه بخش اصلی تقسیم شده است. بخش نخست در چهار فصل به ارتباط خوشبختی با اهداف آموزش می‏‏پردازد. بخش دوم در پنج فصل ارتباط بین خوشبختی، تعلیم ‏‏و‏‏تربیت و زندگی شخصی افراد را بررسی کند. و بخش آخر در سه فصل بر تعلیم‏‏ و‏‏تربیت برای زندگی اجتماعی تمرکز دارد.

اول؛ خوشبختی، هدف زندگی و تعلیم ‏‏و‏‏تربیت

در یک‏‏ سوم نخست کتاب، نادینگز به بررسی خوشبختی به عنوان هدف تعلیم‏‏ و‏‏تربیت می‌‏‏پردازد. کتاب در آغاز پرسشی محوری را طرح می‌کند: «خوشبختی چیست؟» و برخی نظریات برجسته‌ای را می‏‏ شکافد که از زمان یونان باستان تا امروز حول این مفهوم شکل گرفته‌اند.

بسیاری از متفکران و رهبران دینی هدف زندگی انسان را «رسیدن به چیزی بهتر»/سعادت/خوشبختی/شکوفایی دانسته‌اند. برای نخستین بار در یونان باستان، سقراط و افلاطون و ارسطو تلاش کردند خوشبختی را مستقل از تغییرات و احتمالات و منفک از میزان ثروت و سلامت و فراز و فرودهای زندگی تعریف کنند. ارسطو یکی از برجسته‌ترین‌هاست که یودایمونیا 8 یا خوشبختی را در پیوند مستقیم با عقل و عقلانیت دانست. به نظر او حیات عقلانی مهم‏‏ترین عامل خوشبختی است. شاید تصور کنیم نظر ارسطو اهمیت چندانی در دنیای امروز ندارد، ولی نادینگز اشاره می‌کند تا همین امروز هم ما با ارسطو درگیریم! رتبه‏ بندی‌ای که ارسطو ایجاد کرد و در آن عمل را پایین‌تر از نظر قرارداد تأثیر مخربی بر نظام تعلیم‏‏ و‏‏تربیت ما گذاشته که همچنان برجاست. شکاف جدی میان نظر و عمل و دیدگاهی که فعالیت‌های عقلانی و نظری و ریاضی را بالاتر از فعالیت‌های عملی قرار می‌دهد هنوز در ما و نظام آموزشی ما زنده است.

خوشبختی در طول تاریخ و در میان متفکران مختلف اشکال گوناگونی داشته و دست یافتن به آن از مسیرهای متنوعی ممکن می‌شده است، اما به نظر نادینگز خوشبختی هر روز رخ می‌دهد‏  ـ در حوزه‌های متفاوت شخصی و اجتماعی و معنوی. نادینگز خلاف فلاسفۀ عقل‏گرایی چون ارسطو و پیروانش بر اهمیت شرایط عینی دربرابر شرایط ذهنی برای رسیدن به خوشبختی تأکید می‌کند. او معتقد است درک پیچیدگی مفهوم خوشبختی هم به شرایط عینی و هم به شرایط ذهنی وابسته است و ذات تعلیم‏‏ و‏‏تربیت باید به گونه‌ای باشد که به مردم کمک کند بهترین وجه از شخصیت خود را پرورش دهند. مدرسه باید دانش‌آموز را در موقعیت‌هایی قرار دهد که معنای خوشی و خوشبختی را لمس کند و مدام در پیِ آینده‌ای ساخته‏ شده با رؤیای پول برای خوشبختی ندود. نادینگز بر آموزشِ درک خوشبختی‌های کوچکِ اینجایی و اکنونی و نحوۀ لذت بردن از آن اصرار دارد و تجربه‌هایی مانند حضور در طبیعت، حیات وحش، تماشای گروهیِ طلوع و غروب خورشید کنار دریا یا بر بلندی، پختن غذاهای خوشمزه، گوش دادن به موسیقی، پرورش گیاهان خانگی، خواندن شعر و هم‏ صحبتی و نوشیدن چای با پدربزرگ‏‏ها و مادربزرگ‏‏ها را از آن جمله می‌داند.

نادینگز بحث از نیازها، خواست‌ها و تمایلات را به میان می‌کشد و خوشبختی در چهرۀ این‏ جهانی‌اش را پاسخ به آنها می‌داند. نیازها طبعاً بسیار بنیادی‌تر از خواسته‌ها و تمایلات هستند؛ نیازهای زیستی مانند غذا و خانه، محافظت از آسیب، چشیدن طعم محبت و مراقبت (دست‏‏ کم در مراحل ابتدایی زندگی) و ارتباط با انسان‏‏ها و موجودات دیگر. او می‌گوید گرچه تعریف ما از خوشبختی و لوازم آن تغییر کرده است، برخی شرایط بنیادی و تغییرناپذیر هم برای خوشبختی وجود دارد. ارتباط و همنشینی با دیگران از منابع اصلی خوشبختی است که مدارس توجه چندانی به آن ندارند. نه ‏فقط از منظر مراقبتی که از نظرگاه‌های دیگر هم خوشبختیِ ما و همۀ انسان‏ها و موجودات دیگر به هم وابسته است.

دوم: تعلیم‏‏ و‏‏تربیت برای زندگی شخصی

در این فصل استدلاِل محوری کتاب مطرح می‌شود: سرفصل‌های آموزشی اهمیت اندکی می‏‏دهند به آنچه برای نیکبختی در زندگی بزرگسالان ضروری است؛ سروسامان دادن به خانه، پدری و مادری کردن، مراقبت از محل زندگی و طبیعت، رشد شخصیت و معنویت و پرورش شخصیتی اخلاقی و سبک‌روح که بتواند زندگی و روابط رضایت‏ بخشی داشته باشد. به نظر نادینگز، کودکیِ شاد مقدمۀ بزرگسالیِ موفق است و این موضوع مربیان و آموزگاران را متوجه لزوم اهمیت به زندگی شخصی کودکان می‌کند. مدارس باید نسبت به درد و رنج احتمالی کودکان در خانه حساس باشند. نادینگز تأکید دارد که در رنج بردن هیچ آیندِ معرفتی برای کودکان وجود ندارد و رفتار برخی معلمان و والدین را، که برای پرورش کودک تعمداً او را رنج می‌دهند، محکوم می‌کند. به نظر او، معلمان و مدرسه نسبت به کاهش دردهای اجتناب‏‏ناپذیری که ممکن است کودکی در خانه گرفتار آن باشد مسئول‏‏اند.

بخت کودکان برای خوشبختی به خانه‌هایی وابسته است که در آنها دنیا می‌آیند. خانه منبع آسودگی و خوشحالی است و نباید در مدارس دست‏‏کم گرفته شود. خانه نیاز به امنیت و هویت شخصی را تأمین می‌کند. خانه فقط سرپناه نیست، خانۀ مادی و جسمانی امتداد منِ غیر‏ جسمانی است.

به نظر نادینگز، خانه نیازی اولیه است که می‌توان در صورت فراهم بودن آن به کیفیت و نحوۀ پاسخگویی به سایر نیازها اندیشید. خانه نه به معنای سقفی بالای سر که به معنای گوشۀ اختصاصی از دنیا که جایگاه امنیت و آرامش است، از نظر نادینگز، نیازی پایه‌ای است. همۀ ما در جست‏ و‏ جوی آرامشیم و آرامش پیوند ناگسستنی با خانه دارد. همین اهمیتِ آموزشِ سروسامان دادن به جایی را که «خانه» نام دارد ضروری می‌کند. دانش‌آموزان باید آنچه باعث آرامش خودشان و دیگران می‌شود بشناسند. ایجاد خانه، نگه‏‏داری از آن و سامان دادن به آن تاریخ بلندی دارد که باید دانسته شود، اما از آنجا که همیشه با زنان و زنانگی و تن و طبیعت در پیوند بوده بی‏ارزش تلقی شده و ناشناخته مانده است.

سامان دادن به خانه مستلزم یادگرفتن چیزهایی دربارۀ تغذیه، امنیت، نظم و نظافت، بودجه‏ بندی و خرید، چیدمان و نور و رنگ، مصرف خردمندانه، مدیریت زمان، شیوۀ نگه‏‏داری از گیاهان و حیوانات خانگی و وسایل شخصی و غیرشخصی و… است. هدف تعلیم ‏‏و‏‏تربیت به شیوۀ نادینگز تربیت کودکانی شاد و بزرگسالانی بهتر برای آینده است و به نظر او منبع اصلی این شادی و آن خوبی «خانه» است. به نظر او، ارزش‌های جامعه چنان بوده است که دخترانمان برای موفقیت به سمت اجتماع رفته‏ اند و نه آنها و نه پسرانمان خانه و آنچه را به فضای خصوصی مربوط بوده ارزشمند نداسته‏‏اند و این را مایۀ تأسف و نشان از سیطرۀ ارزش پول در درک ما از خوشبختی می‌داند. در کنار پرداختن به خانه یکی دیگر از بهانه‌های احساس خوشبختی در زندگی روزمره دوست داشتن مکان زندگی و طبیعتِ پیرامون آن است که شناخت طبیعت و قوانین آن را ضرورت می‌بخشد.

یکی از نکاتی که نادینگز به‏‏کرات به آن اشاره می‌کند توجه به مسئولیت والد بودن است. او می‌گوید: «هیچ وظیفه‌ای مهم‏ تر از پدر و مادری در جهان وجود ندارد در حالی که همۀ مدارس ما آموزش جبر و شکسپیر را از آن ضروری‌تر دانسته‌اند!» او بر این باور است که در سطوح مختلف تحصیلی دانش‌آموزان به فراخور سنشان باید با مسائلی چون ارتباط جنسی، بارداری، تجاوز، تولد و مراحل رشد کودک، تاریخ تغییر و تحولات خانواده و نظرات گوناگون مربوط به آن آشنا باشند.

نکتۀ دیگری که نادینگز در مقام فیلسوف اخلاق بر آن تأکید دارد بایستگی تربیت اخلاقی و معنوی دانش‌آموزان است. شخصیت خوب و منش اخلاقی از ارکان خوشبختی است. او معتقد است ما باید بر پرورش فضایل اخلاقی در کودکان تمرکز کنیم اما نباید به آموزش اکتفا کنیم بلکه باید در دانش‌آموز حساسیت اخلاقی ایجاد کنیم. آنها باید نسبت به ظلم و بی‌عدالتی در مورد خودشان و دیگران حساس باشند و قدرت تشخیصِ همدلانۀ کار درست در موقعیت‌های مختلف اخلاقی را پیدا کنند.

 این واقعیت که برنامه‏‏‌های درسی را مردان نوشته‌اند باعث شده نگاه تعلیم‏‏ و‏‏تربیت مستقیماً متوجه حیات اجتماعی باشد و آنچه با زنانگی در پیوند بوده، یعنی داشتن خانه‌ای آرام، پرورش فرزندان شاد، ایجاد ارتباط با خانواده و بستگان و همسایگان، در اولویت آموزشی قرار نگیرد. با آنکه ایجاد خانه‌ای امن و آرام از شرایط اصلی احساس خوشبختی است هیچ وقت مورد توجه مدارس نبوده است، یا در نهایت فقط زمانی در مدارس دخترانه آموزش داده می‌شده. نادینگز با تمرکز بر این مباحث در واقع قصد دارد به نظام اولویت‌بندی اشاره کند که با نادیده گرفتن بخش‌های مهمی از زندگی، بیش از آنکه به دانش‌آموزان کمک کند، به آنان آسیب می‌زند. او به تربیت کودکانی که نسبت به محیط زیستشان حساس‏‏اند و نوجوانانی که با اطلاعات کافی دربارۀ شیوۀ صحیح همسری و پدری/مادری وارد زندگی مشترک می‌شوند تأکید دارد.

سوم؛ تعلیم‏‏ و‏‏تربیت برای زندگی اجتماعی

نادینگز اذعان دارد که پیدا کردن شغل مناسب یکی از کلیدهای خوشبختی است، اما هدف فعلی آموزش برای حضور در اجتماع به‌دست آوردن پول است. نادینگز نشان می‌دهد چگونه پول الزاماً ارتباطی با خوشبختی و رضایت شغلی ندارد. ایدۀ مهمی که نادینگز در این بخش مطرح می‌کند مخالفت او با آموزش یکسان به همه و گرایش‌های محدود آموزشی است. او آموزش برابر را نه‏‏تنها نشانۀ دموکراسی و برابر بودن همه نمی‏‏داند که آن را یکی از دلایل اصلی نارضایتی‏‏های شغلی و کاری می‌بیند. به نظر او، ایجاد فرصت‌های تحصیلی برابر، به این معنا که همه مجبور باشند جبر و هندسه بخوانند، منجر به برابری نخواهد شد، بلکه اجباری است برای همگان تا درس‏‏هایی را بخوانند که فقط به درد عدۀ اندکی خواهد خورد.

نویسنده اشاره می‌کند که طبیعی ‌است بخواهیم برخی چیزها را همه بیاموزند، ولی در عین حال نظام آموزشی باید طیف وسیعی از موضوعات را در برابر دانش‌آموزان قرار دهد تا آنها بتوانند از آن میان علاقۀ شغلی آیندۀ خود را بیابند و حرفه‌ای را برگزینند که به آنها حس بهتری از خودشان و جهان اطرافشان می‌دهد. آموزش برابر به معنای آموزش مشابه نیست بلکه گشودن انتخاب‌های متعدد پیش روی دانش‌آموزان و نشان دادن راهی به آنهاست که برای رسیدن به هدفشان باید در آن قدم بگذارند. او تأکید می‌کند که اگر دموکراسی آموزشی را مساوی یکسان بودن سرفصل‌ها بدانیم در واقع با طبیعت مقابله کرده‏‏ایم.

در بخش پایانی کتاب، نادینگز اشاره می‌کند که ما بی‏‏جهت برای استعدادهای ریاضی و زبانی کودکان این قدر ارزش قائل شده‏‏ایم. استعداد ریاضی مهم است ولی مهم‏‏تر از سایر استعدادها نیست. او مخالف جدا کردن رشته‏‏‌های نظری از عملی و کاربردی است. به نظر او، همۀ بچه‏‏‌ها باید گفت‏‏و‏‏شنود و تفکر نقاد را بیاموزند، چرا که به آنان برای ایجاد روابط درست و قوی کمک می‌کند. آموزگاران و والدین باید به کودکان گوش کنند و خوشبختی اکنونی آنها، نیازها و خواسته‏‏‌های امروزشان را ببینند و بشنوند، چراکه خوشحالی امروز است که خوشبختی آیندۀ آنها را می‌سازد.

نادینگز در آموزش و تربیت مراقبتی خود می‌خواهد نگاه ما را به آموزش زیر‏ و‏ رو کند و خواهان بازاندیشی موشکافانه و مستمر در تعلیم ‏‏و‏‏تربیت است. او این طرح را در آثار دیگرش با دقت و وسواس پی‌ می‌گیرد و بسط می‌دهد. طرحی که بر اساس آن بهترین مدارس باید شبیه بهترین خانه‏‏‌ها باشند و بهترین خانه‏‏‌ها آنهایی هستند که روابط مراقبتی مستمر در آنها وجود دارد و به نیازهای آشکار و ضمنی افراد توجه می‌شود.

پینوشتها

  • این یادداشت پیش‌تر در ماهنامه زنان امروز، شماره 19، صص 102-105 منتشر شده است.

Happiness and Education, Nel Noddings, New York, Cambridge University Press, 2003‏ 1

  1. Caring: A Feminine Approach to Ethics and Moral Education

Stories Lives Tell: Narrative and Dialogue in Education 3.

Philosophy of Education؛ این کتاب نادینگز تا کنون دو بار به فارسی ترجمه شده که متأسفانه هی‌چیک دقیق و ویراسته نیستند.4.

 Starting at Home: Caring and Social Policy 

  1. Critical Issues in Education: Dialogues and Dialectics.

Education and Democracy in the 21st Century.7

 Udaimoni

 

Comments (2)

Older Posts »