Archive for اخلاق

*زنان در فلسفه اخلاق چه می‌خواهند؟

«زنان در فلسفه اخلاق چه می‌خواهند؟» سخنرانی من بود درباره نتایج جستجویم برای یافتن وجه مشترک میان تعداد زیادی زنِ فیلسوف که به فلسفه اخلاق پرداخته اند. خوشبختانه از سخنرانی استقبال شد و محتوای آن را برخی رسانه‌ها به طور مستقل و برخی از روی دیگر رسانه‌ها نشر دادند که البته درمواردی غلط‌انداز، گاه ناقص و حتی دربردارنده اطلاعات اشتباه بود. به خبرگزاری مهر اطلاع دادم که استاد دانشگاه اصفهان نیستم و به برخی کانال‌های خبری فلسفه بابت نشر ناقص خبر اعتراض کردم، ولی پیگیری آن از دست من خارج شده است. در این میان   وبگاه مهرخانه‌  گزارش خوبی از سخنرانی منتشرکرده است.

اینجا خودم خلاصه سخنرانی و پاورپوینت آن را به همراه مقاله «نقد اخلاق، جنسیت و تغییر مرزهای فاعل اخلاقی» به اشتراک می‌گذارم. باشد که باب گفتگوی سودمندی بگشاید:

تعداد بسیار زیادِ زنانِ فیلسوفِ مشغول به فلسفه اخلاق از الیزابت آنسکمپ و فیلیپا فوت و اریس مرداک و لیندا زاگزبسکی تا نل نادینگز و آنت بایر و ویرجینیا هلد و دیگران این پرسش را به ذهن متبادر می‌کند که «زنان در فلسفه اخلاق چه می‌خواهند؟» برای پاسخ به این پرسش در فلسفه اخلاق بد نیست از این سوال آغاز کنیم که «فلسفه اخلاق با زنان چه نسبتی داشته است؟» سه مفهوم کلیدی در بررسی این رابطه مفاهیم «عقلانیت»، «خودآیینی» و «فضای عمومی یا پولیس» هستند. نمونه‌های زیادی در تاریخ فلسفه وجود دارد که نشان می‌دهد فلاسفه زنان را «ناعقلانی»، «دگرآیین» و منحصر و محصور در «فضای خصوصی» می‌دانسته‌اند. همچنین خود واژه ویرچو(virtue) در انگلیسی به معنای فضیلت نیز ریشۀ لاتین و معنای مذکر داشته است.

زنانی که به فلسفه اخلاق روی آورده‌اند، گرچه به این استثنا شدن اعتراض کرده‌اند ولی نخواسته‌اند بخشی از نگاه سنتاً مذکر به قلمرو فلسفه اخلاق باشند. آنها بیشترین تمرکز خود را متوجه عرصه‌های حذف شده از فلسفه ورزی در حوزه اخلاق کرده‌اند. در نخستین گام ورود عواطف و احساسات به قلمرو اخلاق و جدی گرفتن آنها تقاضای مشترک غالب فیلسوفان زنی است که به اخلاق مشغولند. عشق، دگرپروایی و رشد و پرورش اخلاقی عواطف اولویت اول آنهاست، چنانکه باعث می‌شود در کنار برخی دیگر از فلاسفه اخلاق و با تاسی به نیای خود دیوید هیوم «عقل را برده عواطف بدانند». مهمترین دلیل توجه و علاقه زنان فیلسوف به اخلاق فضیلت هم همین به رسمیت شناخته شدن عواطف نزد ارسطوست که متاسفانه با قوت یافتن افکار افلاطون نزد رواقیان به دوره‌های بعدی راه نیافته است.

درعین حال توجه به «دیگری» و انتقاد از خودآیینی عقلانی(rational autonomy) که نزد فیلسوفانی چون کانت جایگاه بلندی دارد نیز مورد انتقاد  بوده و باعث شده گروهی از زنان فیلسوفِ اخلاق از مفهوم بدیلی به نام خودآیینی ارتباطی(relational autonomy) سخن بگویند. خودآیینی ارتباطی خود و دیگری را در پیوند با محیط و محاط با عقله‌ها و علایقشان درنظر می‌گیرد و تصور انسانها را منهای زمینه و زمانه‌ و ویژگی‌های فردی و بافتاری که در آن زندگی می‌کنند ناممکن می‌داند. «مادری» بهترین الگوی فهم جهان برمبنای خودآیینی ارتباطی است. زنان فیلسوف به دنبال خودآیینی عقلانی و ورود به قلمرو مردان نیستند که در تلاش برای بازتعریف خودی نسبت‌مند در فضایی منصفانه اند.

نکته بعد درباره فضای عمومی است که اخلاقیات عملاً برای آن طراحی شده‌اند. به نظر این متفکران نه تنها مفاهیم اخلاقی چون انصاف و عدالت باید به فضای خصوصی راه یابند که ارزش‌های فضای خصوصی هم می‌توانند بینش‌هایی برای تنظیم روابط عمومی ما ارائه کنند. در فضای خصوصی، « خود فردی » در تضاد با «همه دیگران » نیست. قلمرو خصوصی قلمرویِ دیگرانِ خاص است؛ دیگرانی دارای چهره و گوشت و خون که ما نسبت به آنها احساس و عاطفه واقعی و حس همدلی و پروا داریم و روابطمان با آنها را برمبنای علاقه، تعهد و مسئولیت واقعی تنظیم می‌کنیم. این نگاهِ همدلی‌طلب می‌تواند جایگزین نگاه تقابل‌جویانه و خصمانه ما نسبت به دیگران شده و تا قلمرو سیاست ورزی بسط یابد. در عین حال این متفکران طالب آموزش عمومی برای ساختن روابط خصوصی برمبنای اخلاق و پرواداری هستند.

در نهایت اگر بخواهیم به پرسش ابتدای بحث پاسخ دهیم باید بگوییم زنان فیلسوف تلاش می‌کنند در و پنجره های عقل را به روی احساس، خود را به سوی دیگری و عمومی را به سوی خصوصی بگشایند و با عبور و از تضادها و دوگانگی‌ها، ارزش‌ها و بینش‌هایِ این حوزه‌های ایستاده بیرون از قلمرو اخلاق را به آن بیافزایند.

 

فایل پاورپوینت سخنرانی را از اینجا   دانلود کنید.

مقاله من با عنوان «نقد اخلاق، جنسیت و تغییر مرزهای فاعل اخلاقی» را اینجا ببینید

*عنوان سخنرانی را از مقاله‌ای به همین نام به قلم خانم بایر وام گرفته‌ام:

Baier, Annette (1995). Moral Prejudices, «What Do Women Want in an Ethical Theory?»

 

Advertisements

نوشتن دیدگاه

آموزش عمومی برای زندگی خصوصی

مروری بر کتاب خوشبختی و تعلیم ‏و‏تربیت ، نوشتۀ نل نادینگز…

 نل نادینگز (1929- ) فیلسوف اخلاق و تربیت امریکایی، که با آرای بحث‌انگیزش در حوزۀ فلسفۀ تعلیم ‏‏و‏‏تربیت و فلسفۀ اخلاق مراقبت شناخته شده، علاوه برا آرای فلسفیِ‌ گیرا شخصیت جالبی هم دارد. او در کنار دکتری فلسفه، کارشناسی و کارشناسی ارشد ریاضیات دارد و بیش از پنج دهه در مقاطع مختلف تحصیلی، از دبستان تا دانشگاه، ریاضی و فلسفه درس داده. مادر ده فرزند و مادربزرگ ده‌ها نوه است و در سال 2012 همسرش را بعد از شصت سال زندگی مشترک از دست داد. از نادینگز تاکنون کتاب‏‏ها و مقالات فراوانی منتشر شده که برخی از مشهورترین آنها علاوه بر کتاب خوشبختی و تعلیم‏‏ و‏‏تربیت  1 از این قرار است: مراقبت: رهیافت زنانه به فلسفۀ اخلاق‏ و‏ تربیت اخلاقی (1984)2؛ داستانهایی که زندگیها روایت میکنند: داستان و گفت‏‏ و‏‏شنود در تعلیم‏‏ و‏‏تربیت (1991)3؛ فلسفۀ تعلیم‏‏ و‏‏تربیت (1995)4؛ آغاز از خانه: مراقبت و سیاست اجتماعی  (2002)5؛ درس‏‏های مهم: آنچه مدارس ما باید آموزش دهند (2006)6 و تعلیم ‏‏و‏‏تربیت و دموکراسی در قرن بیست‏‏ و‏‏یکم(2013)7.

722866

از آموزش‏‏ و‏‏پرورش انتظار داریم برای کودکان ما چه کند؟ «هدف» تعلیم ‏‏و‏‏تربیت چیست و چه باید باشد؟ نقاط ضعفِ شیوۀ رایج در تعلیم‏‏ و‏‏تربیت کودکان چیست؟ جایگاه تربیت اخلاقی کجاست؟ آنچه به کودکان می‌‌آموزیم تا چه اندازه برای حال و آینده و موفقیت آنها در زندگی ضروری است؟ در مدارس آموزش برای زندگی شخصی و خوشحالی و خوشبختی چه جایی دارد؟ و … اینها و پرسش‌هایی نظیر این موضوع کتاب خوشبختی و تعلیم ‏‏و‏‏تربیت نوشتۀ خانم نل نادینگز است. او در این کتاب اهداف تعلیم‏‏ و‏‏تربیت، در شکل کنونی‌اش، را به پرسش می‌‌گیرد و می‌‌گوید رسیدن به خوشبختی و زیستی سعادتمندانه در عرصه‌های فردی و اجتماعی باید هدف تعلیم‏‏ و‏‏تربیت باشد. نادینگز در میانۀ بحث‌های گوناگون دربارۀ تعلیم ‏‏و‏‏تربیت نگاه‌ها را متوجه افق دیگری می‌کند. پرسش مهم کتاب این است که چگونه تعلیم‏‏ و‏‏تربیت می‌تواند در دستیابی به خوشبختی مؤثر باشد. به نظر نادینگز دست‌ یافتن به خوشبختی در اندیشۀ برنامه‌ریزان تعلیم‏‏ و‏‏تربیت هدفی غایب است، حال آنکه اهداف است که استانداردهای آموزش را تعیین می‌‌کند و با آن استاندارهاست که آموزگاران مقصد و محتوا و نحوۀ ارزیابیِ یادگیری را می‌‏سنجند.

نادینگز به جای اینکه همۀ توجه‌ ما را بر خوشبختی آیندۀ کودکان در زندگی شغلی و اجتماعی‏ شان متمرکز بکند به طور خاص توجه ما را به خوشبختی اینجایی و اکنونی کودکان در خانه، مدرسه، خیابان و حتی زمین بازی جلب می‌کند. چنین ادعایی قدری عجیب به نظر می‌‌رسد. بسیاری از بچه‌ها از مدرسه خوششان نمی‌آید و به نظر می‌‌رسد در مدرسه چندان به آنها خوش نمی‌گذرد. ساعات طولانی نشستن پشت میز و نیمکتِ مدرسه و پیروی از قوانین و دستورات مدیر و ناظم و معلم و نوشتن مشق و حل کردن تمرین و ارزیابی و مقایسه شدن با یکدیگر. به نظر نادینگز، بسیاری از مردم از مدرسه متنفرند چون محیط و قوانین مدرسه بچه‌ها را محدود می‌کنند. نادینگز با این پرسش‏‏‌ها آغاز می‌‌کند: چرا تعداد زیادی از دانش‌آموزان باهوش و خلاق از مدرسه متنفرند؟ چرا مدام باید با جملاتی نظیر اینکه «زمانی قدر این روزها/ این درس‏‏ها/ این معلم‏‏ها را خواهی دانست!» با این تنفر مواجه شد؟ چرا همواره فکر کرده‌ایم اگر معلم/ والد سختگیری نباشیم عمر کودکمان به بطالت می‌گذرد و برای مواجهه با آینده آماده نخواهد بود یا ناموفق و بدبخت خواهد شد؟ او با اشاره به تجربۀ خود تأکید می‌کند: «طی پنجاه سال معلمی و مادری دریافته‌ام که آدم‏‏ها وقتی خوشحال‏‏اند بهتر یاد می‌گیرند و دانش‌آموزانی که شادند کمتر بدجنس، خشن یا ظالم‏‏اند.» به باور او آدم‏‏ها وقتی شادند موجودات بهتری‏‏اند، پس ضروری است راهی برای تبدیل مدارس به مکان‌هایی شادتر پیدا کنیم. مدارس امروزی توجهی به خوشبختی ندارند، چون در نهایت خوشبختی را موفقیت آیندۀ اقتصادی کودکان می‌دانند.

      نادینگز اشاره می‌کند یکی از دلایل بی‌توجهی به خوشحالی و خوشبختی در زندگی فردی، خانوادگی و روابط اجتماعیِ روزمره در نظام آموزشی غیبت نگاه و دیدگاه زنانه در نخستین مراحل رشد و توسعۀ تعلیم ‏‏و‏‏تربیت همگانی بوده است. او که خود از مدافعان اخلاق مراقبت و رویکرد زنانه به تربیت اخلاقی است تلاش دارد، با تکیه بر تجربیات و آرای خود در این حوزه، نظام تعلیم‏‏ و‏‏تربیت همگانی و مسائل و کاستی‌های آن را از منظر مراقبتی بررسی کند. به نظر او، هدف اصلی در تربیت اخلاقی باید متعهد شدن ما برای ساختن جهانی باشد که در آن برای بچه‏‏‌ها خوب بودن ممکن و مطلوب باشد و چنین جهانی قطعاً باید جهان شادی باشد. خوشبختی تا حدی وابسته به شخصیت فرد است، اما در عین حال رهایی از درد و رنج و داشتن روابط صمیمانه نیز در تأمین آن نقش دارد. به این معنا که خوشبختی به چیزی فراتر از فرد و نگرش‌های فردی او پیوند می‏خورد، زیرا آنچه فردی را نیکبخت می‌کند تا حد زیادی وابسته به هنجارهای مربوط به موقعیت اجتماعی و شبکۀ ارتباطاتی است که در آن قرار دارد.

تعلیم ‏‏و‏‏تربیت و خوشبختی به سه بخش اصلی تقسیم شده است. بخش نخست در چهار فصل به ارتباط خوشبختی با اهداف آموزش می‏‏پردازد. بخش دوم در پنج فصل ارتباط بین خوشبختی، تعلیم ‏‏و‏‏تربیت و زندگی شخصی افراد را بررسی کند. و بخش آخر در سه فصل بر تعلیم‏‏ و‏‏تربیت برای زندگی اجتماعی تمرکز دارد.

اول؛ خوشبختی، هدف زندگی و تعلیم ‏‏و‏‏تربیت

در یک‏‏ سوم نخست کتاب، نادینگز به بررسی خوشبختی به عنوان هدف تعلیم‏‏ و‏‏تربیت می‌‏‏پردازد. کتاب در آغاز پرسشی محوری را طرح می‌کند: «خوشبختی چیست؟» و برخی نظریات برجسته‌ای را می‏‏ شکافد که از زمان یونان باستان تا امروز حول این مفهوم شکل گرفته‌اند.

بسیاری از متفکران و رهبران دینی هدف زندگی انسان را «رسیدن به چیزی بهتر»/سعادت/خوشبختی/شکوفایی دانسته‌اند. برای نخستین بار در یونان باستان، سقراط و افلاطون و ارسطو تلاش کردند خوشبختی را مستقل از تغییرات و احتمالات و منفک از میزان ثروت و سلامت و فراز و فرودهای زندگی تعریف کنند. ارسطو یکی از برجسته‌ترین‌هاست که یودایمونیا 8 یا خوشبختی را در پیوند مستقیم با عقل و عقلانیت دانست. به نظر او حیات عقلانی مهم‏‏ترین عامل خوشبختی است. شاید تصور کنیم نظر ارسطو اهمیت چندانی در دنیای امروز ندارد، ولی نادینگز اشاره می‌کند تا همین امروز هم ما با ارسطو درگیریم! رتبه‏ بندی‌ای که ارسطو ایجاد کرد و در آن عمل را پایین‌تر از نظر قرارداد تأثیر مخربی بر نظام تعلیم‏‏ و‏‏تربیت ما گذاشته که همچنان برجاست. شکاف جدی میان نظر و عمل و دیدگاهی که فعالیت‌های عقلانی و نظری و ریاضی را بالاتر از فعالیت‌های عملی قرار می‌دهد هنوز در ما و نظام آموزشی ما زنده است.

خوشبختی در طول تاریخ و در میان متفکران مختلف اشکال گوناگونی داشته و دست یافتن به آن از مسیرهای متنوعی ممکن می‌شده است، اما به نظر نادینگز خوشبختی هر روز رخ می‌دهد‏  ـ در حوزه‌های متفاوت شخصی و اجتماعی و معنوی. نادینگز خلاف فلاسفۀ عقل‏گرایی چون ارسطو و پیروانش بر اهمیت شرایط عینی دربرابر شرایط ذهنی برای رسیدن به خوشبختی تأکید می‌کند. او معتقد است درک پیچیدگی مفهوم خوشبختی هم به شرایط عینی و هم به شرایط ذهنی وابسته است و ذات تعلیم‏‏ و‏‏تربیت باید به گونه‌ای باشد که به مردم کمک کند بهترین وجه از شخصیت خود را پرورش دهند. مدرسه باید دانش‌آموز را در موقعیت‌هایی قرار دهد که معنای خوشی و خوشبختی را لمس کند و مدام در پیِ آینده‌ای ساخته‏ شده با رؤیای پول برای خوشبختی ندود. نادینگز بر آموزشِ درک خوشبختی‌های کوچکِ اینجایی و اکنونی و نحوۀ لذت بردن از آن اصرار دارد و تجربه‌هایی مانند حضور در طبیعت، حیات وحش، تماشای گروهیِ طلوع و غروب خورشید کنار دریا یا بر بلندی، پختن غذاهای خوشمزه، گوش دادن به موسیقی، پرورش گیاهان خانگی، خواندن شعر و هم‏ صحبتی و نوشیدن چای با پدربزرگ‏‏ها و مادربزرگ‏‏ها را از آن جمله می‌داند.

نادینگز بحث از نیازها، خواست‌ها و تمایلات را به میان می‌کشد و خوشبختی در چهرۀ این‏ جهانی‌اش را پاسخ به آنها می‌داند. نیازها طبعاً بسیار بنیادی‌تر از خواسته‌ها و تمایلات هستند؛ نیازهای زیستی مانند غذا و خانه، محافظت از آسیب، چشیدن طعم محبت و مراقبت (دست‏‏ کم در مراحل ابتدایی زندگی) و ارتباط با انسان‏‏ها و موجودات دیگر. او می‌گوید گرچه تعریف ما از خوشبختی و لوازم آن تغییر کرده است، برخی شرایط بنیادی و تغییرناپذیر هم برای خوشبختی وجود دارد. ارتباط و همنشینی با دیگران از منابع اصلی خوشبختی است که مدارس توجه چندانی به آن ندارند. نه ‏فقط از منظر مراقبتی که از نظرگاه‌های دیگر هم خوشبختیِ ما و همۀ انسان‏ها و موجودات دیگر به هم وابسته است.

دوم: تعلیم‏‏ و‏‏تربیت برای زندگی شخصی

در این فصل استدلاِل محوری کتاب مطرح می‌شود: سرفصل‌های آموزشی اهمیت اندکی می‏‏دهند به آنچه برای نیکبختی در زندگی بزرگسالان ضروری است؛ سروسامان دادن به خانه، پدری و مادری کردن، مراقبت از محل زندگی و طبیعت، رشد شخصیت و معنویت و پرورش شخصیتی اخلاقی و سبک‌روح که بتواند زندگی و روابط رضایت‏ بخشی داشته باشد. به نظر نادینگز، کودکیِ شاد مقدمۀ بزرگسالیِ موفق است و این موضوع مربیان و آموزگاران را متوجه لزوم اهمیت به زندگی شخصی کودکان می‌کند. مدارس باید نسبت به درد و رنج احتمالی کودکان در خانه حساس باشند. نادینگز تأکید دارد که در رنج بردن هیچ آیندِ معرفتی برای کودکان وجود ندارد و رفتار برخی معلمان و والدین را، که برای پرورش کودک تعمداً او را رنج می‌دهند، محکوم می‌کند. به نظر او، معلمان و مدرسه نسبت به کاهش دردهای اجتناب‏‏ناپذیری که ممکن است کودکی در خانه گرفتار آن باشد مسئول‏‏اند.

بخت کودکان برای خوشبختی به خانه‌هایی وابسته است که در آنها دنیا می‌آیند. خانه منبع آسودگی و خوشحالی است و نباید در مدارس دست‏‏کم گرفته شود. خانه نیاز به امنیت و هویت شخصی را تأمین می‌کند. خانه فقط سرپناه نیست، خانۀ مادی و جسمانی امتداد منِ غیر‏ جسمانی است.

به نظر نادینگز، خانه نیازی اولیه است که می‌توان در صورت فراهم بودن آن به کیفیت و نحوۀ پاسخگویی به سایر نیازها اندیشید. خانه نه به معنای سقفی بالای سر که به معنای گوشۀ اختصاصی از دنیا که جایگاه امنیت و آرامش است، از نظر نادینگز، نیازی پایه‌ای است. همۀ ما در جست‏ و‏ جوی آرامشیم و آرامش پیوند ناگسستنی با خانه دارد. همین اهمیتِ آموزشِ سروسامان دادن به جایی را که «خانه» نام دارد ضروری می‌کند. دانش‌آموزان باید آنچه باعث آرامش خودشان و دیگران می‌شود بشناسند. ایجاد خانه، نگه‏‏داری از آن و سامان دادن به آن تاریخ بلندی دارد که باید دانسته شود، اما از آنجا که همیشه با زنان و زنانگی و تن و طبیعت در پیوند بوده بی‏ارزش تلقی شده و ناشناخته مانده است.

سامان دادن به خانه مستلزم یادگرفتن چیزهایی دربارۀ تغذیه، امنیت، نظم و نظافت، بودجه‏ بندی و خرید، چیدمان و نور و رنگ، مصرف خردمندانه، مدیریت زمان، شیوۀ نگه‏‏داری از گیاهان و حیوانات خانگی و وسایل شخصی و غیرشخصی و… است. هدف تعلیم ‏‏و‏‏تربیت به شیوۀ نادینگز تربیت کودکانی شاد و بزرگسالانی بهتر برای آینده است و به نظر او منبع اصلی این شادی و آن خوبی «خانه» است. به نظر او، ارزش‌های جامعه چنان بوده است که دخترانمان برای موفقیت به سمت اجتماع رفته‏ اند و نه آنها و نه پسرانمان خانه و آنچه را به فضای خصوصی مربوط بوده ارزشمند نداسته‏‏اند و این را مایۀ تأسف و نشان از سیطرۀ ارزش پول در درک ما از خوشبختی می‌داند. در کنار پرداختن به خانه یکی دیگر از بهانه‌های احساس خوشبختی در زندگی روزمره دوست داشتن مکان زندگی و طبیعتِ پیرامون آن است که شناخت طبیعت و قوانین آن را ضرورت می‌بخشد.

یکی از نکاتی که نادینگز به‏‏کرات به آن اشاره می‌کند توجه به مسئولیت والد بودن است. او می‌گوید: «هیچ وظیفه‌ای مهم‏ تر از پدر و مادری در جهان وجود ندارد در حالی که همۀ مدارس ما آموزش جبر و شکسپیر را از آن ضروری‌تر دانسته‌اند!» او بر این باور است که در سطوح مختلف تحصیلی دانش‌آموزان به فراخور سنشان باید با مسائلی چون ارتباط جنسی، بارداری، تجاوز، تولد و مراحل رشد کودک، تاریخ تغییر و تحولات خانواده و نظرات گوناگون مربوط به آن آشنا باشند.

نکتۀ دیگری که نادینگز در مقام فیلسوف اخلاق بر آن تأکید دارد بایستگی تربیت اخلاقی و معنوی دانش‌آموزان است. شخصیت خوب و منش اخلاقی از ارکان خوشبختی است. او معتقد است ما باید بر پرورش فضایل اخلاقی در کودکان تمرکز کنیم اما نباید به آموزش اکتفا کنیم بلکه باید در دانش‌آموز حساسیت اخلاقی ایجاد کنیم. آنها باید نسبت به ظلم و بی‌عدالتی در مورد خودشان و دیگران حساس باشند و قدرت تشخیصِ همدلانۀ کار درست در موقعیت‌های مختلف اخلاقی را پیدا کنند.

 این واقعیت که برنامه‏‏‌های درسی را مردان نوشته‌اند باعث شده نگاه تعلیم‏‏ و‏‏تربیت مستقیماً متوجه حیات اجتماعی باشد و آنچه با زنانگی در پیوند بوده، یعنی داشتن خانه‌ای آرام، پرورش فرزندان شاد، ایجاد ارتباط با خانواده و بستگان و همسایگان، در اولویت آموزشی قرار نگیرد. با آنکه ایجاد خانه‌ای امن و آرام از شرایط اصلی احساس خوشبختی است هیچ وقت مورد توجه مدارس نبوده است، یا در نهایت فقط زمانی در مدارس دخترانه آموزش داده می‌شده. نادینگز با تمرکز بر این مباحث در واقع قصد دارد به نظام اولویت‌بندی اشاره کند که با نادیده گرفتن بخش‌های مهمی از زندگی، بیش از آنکه به دانش‌آموزان کمک کند، به آنان آسیب می‌زند. او به تربیت کودکانی که نسبت به محیط زیستشان حساس‏‏اند و نوجوانانی که با اطلاعات کافی دربارۀ شیوۀ صحیح همسری و پدری/مادری وارد زندگی مشترک می‌شوند تأکید دارد.

سوم؛ تعلیم‏‏ و‏‏تربیت برای زندگی اجتماعی

نادینگز اذعان دارد که پیدا کردن شغل مناسب یکی از کلیدهای خوشبختی است، اما هدف فعلی آموزش برای حضور در اجتماع به‌دست آوردن پول است. نادینگز نشان می‌دهد چگونه پول الزاماً ارتباطی با خوشبختی و رضایت شغلی ندارد. ایدۀ مهمی که نادینگز در این بخش مطرح می‌کند مخالفت او با آموزش یکسان به همه و گرایش‌های محدود آموزشی است. او آموزش برابر را نه‏‏تنها نشانۀ دموکراسی و برابر بودن همه نمی‏‏داند که آن را یکی از دلایل اصلی نارضایتی‏‏های شغلی و کاری می‌بیند. به نظر او، ایجاد فرصت‌های تحصیلی برابر، به این معنا که همه مجبور باشند جبر و هندسه بخوانند، منجر به برابری نخواهد شد، بلکه اجباری است برای همگان تا درس‏‏هایی را بخوانند که فقط به درد عدۀ اندکی خواهد خورد.

نویسنده اشاره می‌کند که طبیعی ‌است بخواهیم برخی چیزها را همه بیاموزند، ولی در عین حال نظام آموزشی باید طیف وسیعی از موضوعات را در برابر دانش‌آموزان قرار دهد تا آنها بتوانند از آن میان علاقۀ شغلی آیندۀ خود را بیابند و حرفه‌ای را برگزینند که به آنها حس بهتری از خودشان و جهان اطرافشان می‌دهد. آموزش برابر به معنای آموزش مشابه نیست بلکه گشودن انتخاب‌های متعدد پیش روی دانش‌آموزان و نشان دادن راهی به آنهاست که برای رسیدن به هدفشان باید در آن قدم بگذارند. او تأکید می‌کند که اگر دموکراسی آموزشی را مساوی یکسان بودن سرفصل‌ها بدانیم در واقع با طبیعت مقابله کرده‏‏ایم.

در بخش پایانی کتاب، نادینگز اشاره می‌کند که ما بی‏‏جهت برای استعدادهای ریاضی و زبانی کودکان این قدر ارزش قائل شده‏‏ایم. استعداد ریاضی مهم است ولی مهم‏‏تر از سایر استعدادها نیست. او مخالف جدا کردن رشته‏‏‌های نظری از عملی و کاربردی است. به نظر او، همۀ بچه‏‏‌ها باید گفت‏‏و‏‏شنود و تفکر نقاد را بیاموزند، چرا که به آنان برای ایجاد روابط درست و قوی کمک می‌کند. آموزگاران و والدین باید به کودکان گوش کنند و خوشبختی اکنونی آنها، نیازها و خواسته‏‏‌های امروزشان را ببینند و بشنوند، چراکه خوشحالی امروز است که خوشبختی آیندۀ آنها را می‌سازد.

نادینگز در آموزش و تربیت مراقبتی خود می‌خواهد نگاه ما را به آموزش زیر‏ و‏ رو کند و خواهان بازاندیشی موشکافانه و مستمر در تعلیم ‏‏و‏‏تربیت است. او این طرح را در آثار دیگرش با دقت و وسواس پی‌ می‌گیرد و بسط می‌دهد. طرحی که بر اساس آن بهترین مدارس باید شبیه بهترین خانه‏‏‌ها باشند و بهترین خانه‏‏‌ها آنهایی هستند که روابط مراقبتی مستمر در آنها وجود دارد و به نیازهای آشکار و ضمنی افراد توجه می‌شود.

پینوشتها

  • این یادداشت پیش‌تر در ماهنامه زنان امروز، شماره 19، صص 102-105 منتشر شده است.

Happiness and Education, Nel Noddings, New York, Cambridge University Press, 2003‏ 1

  1. Caring: A Feminine Approach to Ethics and Moral Education

Stories Lives Tell: Narrative and Dialogue in Education 3.

Philosophy of Education؛ این کتاب نادینگز تا کنون دو بار به فارسی ترجمه شده که متأسفانه هی‌چیک دقیق و ویراسته نیستند.4.

 Starting at Home: Caring and Social Policy 

  1. Critical Issues in Education: Dialogues and Dialectics.

Education and Democracy in the 21st Century.7

 Udaimoni

 

Comments (2)

تصرف عدوانی، داستانی درباره عشق

هشدار: امکان لو رفتن داستان

تصرف عدوانی

تصرف عدوانی

در دوره و زمانۀ ما که به هزار و یک دلیل آدمهایِ بالغِ زیادی با دوره‌های طولانی تجرد و تنهایی سر می‌کنند؛ تجربۀ دلباختگی و شکست در عشق هم بیشتر و ملموس‌تر شده است. این است که مثلن کتاب تصرف عدوانی، داستانی درباره عشق(Wilful Disregard – A Novel About Love)، به قلم نویسنده سوئدی خانم لنا آندرشون، همین امسال سه بار تجدید چاپ می‌شود. کتاب عمدتن به بررسی عشق در دوران جدید اختصاص دارد و در حاشیه بحث‌های اخلاقی جذابی را هم با/بی ربط به خط اصلی داستان پیش می‌کشد.

تصرف عدوانی روایت آدمهای امروزی، اهل فرهنگ و روشنفکریست که درگیر روابط عاشقانه می‌شوند، دلباخته کسی می‌شوند و در جریان دیدارهای گاه گاه و پیام‌های بی‌گاه، بدون آنکه اشاره مستقیمی از طرف مقابل دریافت کنند، برای ساختن آینده‌ای مشترک نقشه می‌کشند. حتی روی تعهداتشان نسبت به دیگریِ اکنونیِ خود پا می‌گذارند تا از ملال تنهایی یا ارتباطی یکنواخت به آغوش هیجان عاشقی بگریزند -که آدمی فقط یکبار زندگی می‌کند. به هم نزدیک می‌شوند و این نزدیکی ممکن است خیلی پیش برود بدون هیچ بیان روشنی از جانب هر دو طرف یا یکی از طرفین. در اغلب موارد چون جنس روابط به گونه‌ایست که تن به تعهد نمی‌دهد (قرار است ندهد)  همینطور پادرهوا باقی می‌ماند تا یکی از دوطرف به هر دلیل یا بدون دلیل قصد ترک ارتباط هیجان انگیز به سرش بزند …  آن کسی که مانده شروع می‌کند به تجربه، تجربه تلخ انتظارِ پیام، خاطره بازی با مکانها و بوها و صداها و جان کندن و نیمه جان شدن پای کامپیوتر، تلفن یا در کافه‌ و رستورانها در انتظار پیامی، نامه‌ای، سایه‌ای… پرکشیدن و امیدوار شدن از پی کوچکترین نشانه و ناامیدشدن‌های مکرر…

تصرف عدوانی داستان تحقیر شدن زنی عاشق است. آنها که چنین تجربیاتی از سر نگذرانده باشند شاید به نظرشان برسد در روایت این تحقیر و بازتحقیر اغراق هست ، در روایت هربار امیدوار شدنِ زن از پیِ پیامها و تماسها و نشانه های گاه گاه، ممکن است خیال کنند «دیگه اینقدرم آدم خودش را له نمیکنه زیر دست و پای طرف»…ولی واقعیت این است که آن کس که عاشق و طرد شده از این بدتر را هم تجربه خواهد کرد و تن خواهد داد و تکرار خواهد کرد. هزاربار امیدوار و ناامید می‌شود ولی بار هزار و یکم هم امید می‌بندد که شاید این بار…که بگذارتلاش کنم تا پشیمان نشوم…که شاید می‌خواهد مرا بیازماید…که بگذار ازش بخواهم برایم توضیح دهد چرا…هر نشانه ای را تفسیر می‌کند و آنچه خود میخواهد از آن بیرون می‌کشد و به حرفِ دوستی، فالگیری یا پیرِ نهان بینی! سالها تنها می‌ماند. اگر طرفش با هر قصد و نیتی از او یاد کند یا خودش را به هر بهانه ای به یاد طرف بیاورد خیال می‌کند این همان زمانیست که حرف فالگیر یا کودک فالفروش یا پیرِ نهان‌بین محقق خواهد شد…که نخواهد شد و آن دلتنگی تجدید و تشدید می‌شود و ساعتها و روزها و ماههای سر شده با اندوه از سر شروع می‌کنند به شماره انداختن…

تصرف عدوانی خواننده را به تماشای این تحقیر می‌نشاند. زنی فاضل و فلسفه خوانده که ابتدا زندگی موزون و آرامی دارد، با  رها کردن شریک زندگی‌اش و ورود به بازی عشق تجربه بیش از یکسال خواری و سرخوردگی مداوم را از سر می‌گذراند. تحقیری که بارها در طول داستان انتظار داری پایان یابد، اما دقیقن تا آخرین صفحات کتاب به شکل روح خراشی ادامه می‌یابد-چون زن اصرار دارد با حقیقت مواجه نشود، اصرار دارد خیال کند مفهوم «خاصی» برای مرد داشته، اصرار دارد بی محلی‌ها و کنایه‌ها و دیدارها و یه یادآوردن‌ها را «تفسیر» کند، اصرار دارد عشق و رنج و رابطه او متفاوت است…و همه اصرارهایی که بسیاری از ما داشته‌ایم.

جایی خواندم «این داستان تک تک کارهای احمقانه ای که به اسم عشق انجام داده‌ای پیش چشمت مجسم می‌کند»

تصرف عدوانی کتاب جالبیست نه فقط برای همراه کردن ما با ضعف و تزلزل آشنای شخصیت‌های اصلی داستان که هرچقدرم هم فرهیخته و روشنفکر باشند در میدان عشق و ارتباط خودخواه و خودپرستند، بلکه برای پیام‌هایی که با خود دارد. نویسنده جایی در مقاله‌ای که در دفاع از سنت برای نشریه‌ای می‌فرستد اشاره می‌کند:

«فرهنگ شرف و ناموس را نباید به منزلۀ محدود سازی عمدی آزادی درک کرد. بلکه باید آن را نتیجه و پیامد مشاهدۀ امری اساسی در زندگی انسان دانست. انسان مجاز نیست از امرِ شگفتی که از پیوند دو تن پدید می‌آید بگریزد. هنجارهای رفتاری کهن به گونه‌ای نظام‌مند از این حس پرواداری پدید آمده بودند که از درد و رنج ناشی از ناروشنی و نابرابری پیشگیری شود. هنگامیکه دو تن با هم معاشرت می‌کنند نوعی مسئولیت آغاز می‌شود. هرچه این معاشرت عریان‌تر و ژرف‌تر باشد، تعهد و مسئولیت بیشتر می‌شود… این قواعد تلاش می‌کردند مردم را محافظت کنند تا اسباب بازی و سبکسری یکدیگر نشوند. اگر قصد ادامه نداری در مقابل آدمِ امیدوار ظاهر سازی نکن…این قواعد با گذشت زمان به اشتباه با عنوان خواست پرهیزگاری و نجابت زن ظهور یافتند درحالیکه اگر جهان بی طرف بود این هنجارها فقط نوعی دفاع بودند در برابر وضعیتی که طرف برتر به طرف ضعیف تر تحمیل می‌کرد. برتر کسی بود که چیز کمتری برای از دست دادن داشت.»مجله حاضر به چاپ مقاله او نمی‌شود.

 و در نهایت کتاب با خطابه تکان دهنده‌ای در نکوهش امید پایان می‌یابد که برای عاشقان امیدواری که هنوز عمر و احساس خود را (در مکان‌های آشنا، اینترنت، صندوق نامه‌های الکترونیک یا با پیغام پسغامهای کودکانه) در انتظار معجره بازگشت معشوق هدر می‌دهند تلنگریست…«امید انگلیست در بدن انسان که در همزیستی کامل با قلب او زنده است. کافی نیست انسان دست و پای آن را ببندد و گوشه‌ای تاریک پنهانش کند…امید را باید با گرسنگی کشت تا حیوان میزبانش را گمراه و گیج نکند. امید را فقط به کمک بی رحمی روشن می‌توان کشت…وقتی انگل امید را از حیوان میزبان جدا می‌کنند، میزبان یا می‌میرد یا آزاد می‌شود…»

برای اطلاعات بیشتر نک:

تصرف عدوانی- داستانی درباره عشق، لنا آندرشون، ترجمه سعید مقدم، نشر مرکز، 1395

مطالب مرتبط

اخلاق ارتباط جنسی

داستانهای عشقی پشقی

ازدواج سفید، تله‌ای برای دختران تحصیلکرده

نوشتن دیدگاه

مراقبت قلب اخلاق است

پرفسور ویرجنیا هلد (1929) فیلسوفِ زنانه‌نگر آمریکایی و یکی از نظریه پردازان اصلی در حوزه اخلاق مراقبت است. او دکتری خود را در رشته فلسفه و از دانشگاه کلمبیا دریافت کرد و بیش از سه دهه، تا زمان بازنشستگی، به تدریس فلسفه مشغول بود. ویرجینیا هلد صاحب آثار برجسته‌ای در قلمرو فلسفۀ اخلاق و سیاست است که در همۀ آنها از پنجره اخلاق مراقبت، دربرابر نظریات اخلاقی کانتی، فایده گرا و فضیلت محور، به مسائل اخلاقی و سیاسی پرداخته است. خانم هلد آثار قلمی فراوانی اعم از مقاله و کتاب دارد که از برجسته ترین آنها می‌توان به کتاب‌های زیر اشاره کرد:

درست‌ها و خوب‌ها: توجیه عمل اجتماعی (Rights and Goods: Justifying Social Action) که در 1989 منتشر شده؛ فلسفه اخلاق مراقبت: شخصی، سیاسی و جهانی(The Ethics of Care: Personal, Political, and Global) که در 2006 منتشر شد است و چگونه تروریسم اشتباه است: اخلاق و خشونت سیاسی (How Terrorism is Wrong: Morality and Political Violence) که در سال 2008 انتشار یافته است.

خانم هلد با محبت تمام درخواست مصاحبه با مجله را پذیرفت و آنچه در پی می‌آید؛ پاسخ وی به پرسش‌های مجله زنان امروز درباره نظریه فلسفی اخلاق مراقبت است.

Virginai Held

Virginia Held

فکر می‌کنم برای بسیاری واقعاً سخت است که «مراقبت» را به عنوان مبنای نظریه‌ای اخلاقی بپذیرند، ممکن است برای ما توضیح دهید چگونه مفهوم مراقبت می‌تواند به عنوان اساس فلسفۀ اخلاق لحاظ شود؟

فعلِ مراقبت، ذاتی زندگی انسانی است؛ هیچ انسانی نمی‌تواند بدون سال‌ها مراقبتْ از نوزادی به بزرگسالی برسد. مراقبت آمیخته با فضایل بسیاری است؛ فضایلی مانند پاسخ‌گو بودن نسبت به نیاز، حساسیت نسبت به دیگران، ایجاد اعتماد و پرهیز از خشونت. ما می‌توانیم درک کنیم که این ویژگی‌ها فضایلی اخلاقی هستند نه خصلت‌هایی رفتاری. از آنجا که زندگی اغلب انسان‌ها بدون عدالت سپری می‌شود، ولی محال است بدون مراقبت به سرانجام برسد، در‌می‌یابیم که مراقبت و ارزش‌های آن بسیار بنیادی‌تر از عدالت هستند. تمرکز اخلاق مراقبت، به جای اینکه مانند بسیاری از نظریات اخلاقیِ پیش از خودش بر پایۀ عدالت در اعمال افراد تمرکز یافته باشد، بر ارزش‌های روابط مراقبتی میان انسان‌ها متمرکز است. اخلاق مراقبت، نظریه‌ای است که دریافته روابط میان انسان‌ها قلب اخلاق است- نه اعمال فردی انسانهایی که آزاد، برابر و خود-بسنده فرض شده‌اند.

به عنوان یکی از فلاسفه و نظریه پردازان اصلی در حوزه اخلاق مراقبت، ممکن است تعریف خودتان را از اخلاقی مراقبت- محور برای ما بیان کنید؟

اخلاق مراقبت نظریه‌ای است که ارزش‌های اخلاقی را که مدت زمان مدیدی از آنها غفلت شده بود و در اعمال مراقبتی متجلی می‌شوند، ارج می‌نهد. این نظریۀ اخلاقی ادعا می‌کند ارزش‌های مراقبتی باید بسط و عمومیت پیدا کنند، اینگونه ما می‌توانیم جوامعی مراقبتی و جهانی مراقبتی داشته باشیم. در جامعه‌ای مراقبتی، برطرف کردن نیازهای مشروع همگان بر انباشت ثروت توسط معدودی از افراد، تقدم مؤکد دارد. در چنین جامعه‌ای، مراقبت با حساسیت و احترام جریان خواهد داشت و به این ترتیب جامعه با روابط مراقبتی میان افراد آن، هویت خواهد یافت. در جهانی مراقبتی، اعتماد میان گروه‌ها رشد خواهد کرد و پرهیز از خشونت و مدارا غالب خواهد شد.

فلسفۀ اخلاق مراقبت، باوری که ادعا می‌کند اخلاقیات باید تنها بر مطالبات عقل استوار باشد، رد می‌کند. این نظریۀ اخلاقی به اهمیت احساسات برای مراقبت واقف است. اینجا اهمیت به احساس، تنها در راستای آنچه عقل فرمان می‌دهد نیست که در عین حال، نقش تعیین کننده‌ای در تشخیص آنچه باید انجام شود، دارد. به عنوان مثال، اخلاق مراقبت طالب همدلی و بهروزی برای دیگران است، همانگونه که خواهان بهروزی برای خودمان است. مراقبت، در تلاش برای پاسخ به نیازهای افرادِ مشخص و واقعی است نه در پی ساختن یک تئوری آرمانی برای یک جامعۀ بی‌نقص.

به نظر شما اخلاق مراقبت، به عنوان یک نظریه اخلاقی زنانه‌نگر و انضمامی، می‌تواند در زندگی روزمره در خانواده، جامعه و جهان ما کاربردی و نهادینه شود؟

اخلاق مراقبت، نظریه‌ای مبتنی بر تجربه است، تجربه‌ای که هر انسانی از آن بهرمند است، زیرا همۀ ما در مسیر تبدیل شدن به یک انسان بالغ، مراقبت و ارزش‌های آن را تجربه کرده‌ایم. از آنجا که تنها چند دهه از عمر رهیافت مراقبتی به اخلاق می‌گذرد، ما تازه در ابتدای راه کشف دلالت‌های فراوان آن برای جامعه و جهان هستیم. ما پیشاپیش می‌دانیم که این نظریه می‌تواند چونان راه-نمایی برای زندگی سیاسی، مسائل اجتماعی و معضلات جهانی به کار برده شود. قابلیت کاربست اخلاق مراقبت بسیار فرا‌تر از بافتار خانواده و دوستان است- جاییکه ارزش‌های آن، مانند واکنش نشان دادن با حساسیت به نیازهای دیگران و رشد و افزایش اعتماد، بسیار روشن است. کتاب‌هایی مانند مجموعه جدید اخلاق مراقبت و نظریه سیاسی (Care Ethics and Political Theory) که دانیل انگستر (Daniel Engster) و موریس همینگتون (Maurice Hamington) آن را تألیف کرده‌اند، یکی از کارهایی است که هدف آن توسعه اخلاق مراقبت در بسترهای سیاسی است.

من معتقدم برای پاسخ به اینکه چگونه ساختارهای حقوقی و سیاسی درون جوامع را ساماندهی کنیم، نظریات لیبرال قدیمی‌تر درباره عدالت می‌تواند نسبتاً رضایتبخش باشند و نیاز ما را برآورده کنند- گرچه باید به اخلاق مراقبت به عنوان یک نظریۀ اخلاقی گسترده‌تر، اساسی‌تر و جامع تر نگریست که می‌تواند در این ساختارهای محدود توصیه شود. برای اینکه نظام‌های سیاسی و حقوقی کارآمد باشند، روابط جامعه مدنی باید به اندازه کافی رشد کند تا جامعه منسجم شود. به این روابط باید به دیدۀ روابط مراقبتی گرچه ضعیف اما ضرورتا مهربانانه نگریست. آدمیان باید به اندازه کافی درباره هم‌نوعان خود دغدغه داشته باشند تا آنان خواهان رعایت حقوقشان رعایت باشند و نهادهای حقوقی را که اسباب این احقاق حق را فراهم می‌کنند، تقویت کنند.

اما اخلاق مراقبت بیش از سایر نظریات متداول نوید بخش توجه و رسیدگی به مسائل بخش‌های غیر حقوقی و غیر سیاسی جامعه است، بخش‌هایی مانند نظام‌های مربوط به مراقبت‌های بهداشتی و آموزش و پرورش. در عین حال اخلاق مراقبت چنته پرتری دارد برای ارائه راهکارْ در مواجهه با معضلات جهانی مانند کشاکش‌های اخلاقی، فقر جهانی و خشونت میان گروه‌ها و دولت‌ها. در کتا‌ب‌هایی مانند کتاب راهنمای راتلج درباب اخلاق جهانی (The Routledge Handbook of Global Ethics) و مبانی فلسفی حقوق بشر (Philosophical Foundations of Human Rights)، فصل‌هایی به قلم من هست که در آن‌ها برخی از گره-گشایی‌های اخلاقی که اخلاق مراقبت می‌تواند در مسائل جهانی ایجاد کند، شرح داده‌ام.

تردیدی در این مسئله نیست که آموزش و پرورش و تحصیلات پیش از دانشگاه باید به عنوان نقطه آغاز برای اصلاح و بهبود شرایط مرکز توجه باشد. می‌دانیم فیلسوفان اخلاقِ مراقبت، درباره آموزش و پرورش اخلاقی بر مبنای مراقبت، صاحب دیدگاه‌ها و نظریات تازه‌ای هستند. ممکن است قدری برای خوانندگان ما درباره اندیشه‌های خود در این زمینه توضیح دهید و بگویید چگونه آموزش و پرورشِ اخلاقیِ مراقبت-محور می‌تواند زندگی ما را بهبود بخشد؟

تعلیم و تعلم قلمروی از جامعه است که اغلب می‌توان تجلی ارزش‌های مراقبتی را در آن دید و این اتفاق در حین تلاش برای درک نیازهای دانش‌آموزان به معرفت و فهم خود را نشان می‌دهد. برای انجام مؤثر این کار، همدلی و اعتماد اکیداً مورد نیاز است. این بافت و بستر، اهمیت روابط مراقبتی میان معلمان و دانش آموزان را آشکار می‌کند و نشان می‌دهد چگونه توجه صرف به عمل و پیشرفت فردی کافی نیست. معلمان و دانش آموزان برای دستیابی به اهداف آموزشی و پرورشی باید بایکدیگر همکاری و مشارکت کنند. به همین نحو، برای دستیابی به پیشرفت‌ها و توسعه اجتماعیِ مورد نیازِ جامعۀ اخلاقی، در هرکجای دیگر، کار آدمیان باید با تعاون، مشارکت و هم‌بخشی همراه باشد.

بسیاری از منتقدان اخلاق مراقبت، خاصه ناقدان فمینیست، معتقدند فلسفۀ اخلاق مراقبت یک «نظریه اخلاقی خطرناک» است، زیرا فرودستی زنان را تشدید و تثبیت می‌کند. برخی از فعالان مسائل زنان در ایران هم به طور خاص بر این نکته تأکید دارند، چرا که معتقدند در کشوری که هنوز قوانین، آداب و سنت‌هایی علیه زنان وجود دارد، اصرار بر اخلاق مراقبت، تشدید بی‌عدالتی است. پاسخ مدافعان اخلاق مراقبت به این دست انتقادات چیست؟

این نگاه که اخلاق مراقبت تقویت کننده انقیاد زنان است مبتنی بر یک سوءتفاهم جدی است. اخلاق مراقبت یک اخلاق زنانه نگر است که تلاش می‌کند سلسله مراتبِ سنتیِ جنسیت را برهم بزند و این کار را نه تنها با برملا کردن سلسله مراتب جنسیتی در نظریات اخلاقی، سیاسی و سایر نظریه پردازی‌ها انجام می‌دهد، که در عین حال در ساختن نظریات خود نیز به آن توجه دارد. بله، نظریات سنتی مانند آنهایی‌که مثلاً بر حق مالکیت تاکید می‌کنند باید درمورد زنان نیز بکار رود و نباید محدود به مردان شود اما درعین حال ما باید به تعصب‌ها و سوگیری‌های محتمل و مستتر در خودِ نظریات نیز توجه کنیم. نظریات اخلاقیِ متداول و حاکم، ارزش‌های مرتبط با عدالت را که برای مردان در سپهر عمومی زندگی آشکار می‌شود، واجد برتری اخلاقی دانسته و از ارزش‌هایی که ظهور آن‌ها در فعالیتهای مراقبتی است، کارهایی که به طور سنتی در پیوند با زن و خانواده است، غفلت کرده‌اند.

نظریات سنتی سیاسی و اخلاقی و همچنین نظریه‌پردازی در سایر حوزه‌ها منعکس کنندۀ سیطره نظرگاه و تجربه مردانه‌اند و ارزش‌های مرتبط با مراقبت را که زنان در آن بسیار کارآزموده و ورزیده‌ترند هستند، بی‌اعتبار می‌دانند. مردان می‌توانند ارزش‌های مراقبتی را در مراقبت‌هایی که در ایام کودکی یا بیماری دریافت کرده‌اند بفهمند؛ یا در مشارکت در مراقبت از دیگری که اخیراً بیشتر در آن درگیر می‌شوند و تا پیش از روزگارِ اخیر عدۀ معدودی از آنان به این امر تمایل نشان می‌دادند. مردان می‌توانند در فعالیت‌های مراقبتی مانند مراقبت از کودکان، پرستاری و معلمی در مقاطع ابتدایی مشارکت کند درحالیکه مردانِ روزگاران گذشته معمولاً عنایت چندانی به ارزش‌هایی که در این قبیل فعالیتهای عمدتاً زنانه وجود داشت نشان نمی‌دادند. در واقع فلسفۀ اخلاقِ مراقبت می‌کوشد تا این تعصب و غرض ورزی را جبران کند و این ارزش‌های مغفول مانده را ببیند و درک کند و اهمیت آن‌ها را نه تنها در کار‌ها و اعمالی که تا پیش از این زنانه تلقی می‌شد، که در هرجا و همه جا، قدر نهند. میزان اهمیتی که این روز‌ها مردان در کنار زنان، به اخلاق مراقبت می‌دهند واقعاً دلگرم کننده است.

درست مانند خودِ فمینیسم، اخلاق مراقبت هم اهداف و غایاتِ انقلابی در خود دارد. این نظریۀ اخلاقی در تلاش برای بازسازی اندیشه و جوامع ماست و به این اعتبار سلسله مراتب سنتی جنسیت در آن محلی از اعراب نخواهد داشت.

اخلاق مراقبت در کشورهای غربی رشد و توسعه یافته است اما کشورهای غیرغربی هم به این نظریه علاقمند شده‌اند. شاید عمل مراقبت در کشورهای مختلف با فرهنگ‌های مختلف صورت‌های متفاوتی به خود بگیرد. آیا با این سخن موافقید؟ اگر موافق هستید، آن اندیشه‌ها و مشخصه‌هایی از اخلاق مراقبت که می‌توانند در کل دنیا مورد توجه باشند و تحت تأثیر فرهنگ و جغرافیا تغییر نکنند، کدامند؟

یکی از بزرگ‌ترین نقاط قوت فلسفه اخلاق مراقبت این است که بر اساس تجربه شکل گرفته، تجربه‌ای که حقیقتاً عام و جهانشمول است. همه ابنای بشر، دست‌کم در زمانی خردسالی و کودکی طعم مراقبت را چشیده‌اند و می‌توانند ارزش‌های آمیخته با آن را درک کنند. حتی اگر در کودکی مراقبت اندکی از آن‌ها صورت گرفته باشد، می‌توانند بفهمند چگونه یک رفتار مراقبتی، در عالم واقع باید بهتر شود. اغلب مردم تا حدی درگیر فراهم کردن شرایط مراقبتی برای اطرافیانشان هستند و می‌توانند متوجه ارزش‌هایی که در فعالیت‌های مراقبتی وجود دارد، بشوند. اخلاق مراقبت نیازی به مبانی تفرقه افکن اعتقادی که در بسیاری از نظریات اخلاقی مستتر شده، ندارد. تفاوت‌های فرهنگی در عملِ مراقبت از کودکان و سایر فعالیت‌های مراقبتی، در مقایسه با ارزش‌های هسته‌ای مراقبت بسیار اندک هستند. برای اینکه چنین مراقبتی با موفقیت انجام شود، ما نیازمند توسعه حساسیت نسبت به دیگران و روابط مبتنی بر اعتماد هستیم. آنجا که افرادی با قدرتهای کاملاً نابرابر در روابطی قرار گرفته‌اند که اغلب انتخاب خودشان نیست، مدارا وتسامح به طور عمومی باید بسترهای مراقبتی را زیر چتر خود بگیرد. ارزش‌های اخلاق مراقبت ارتباط ملموس تری با دنیای واقعی ملت‌ها،  گروه‌ها و اشخاص دارد، دنیایی که در آن برخی حاکم و مسلط هستند و برخی تحت سلطه و استثمار شده و این نظریه در مقابل نظریه‌های عدالت قرار گرفته که ابتنای آن‌ها بر اصول انتزاعی، برای افراد عاقلی است که پیشاپیش برابر و خودآیین (autonomous)  فرض شده‌اند.

سوال آخر اینکه دورنمای شما از آیندۀ اخلاق مراقبت چیست؟

به نظر می‌رسد علاقه به اخلاق مراقبت به شکل چشمگیری روبه افزایش است. وقتی من فلسفه خواندن را شروع کردم توجه چندانی به مسئله حقوق بشر وجود نداشت، نه در رشته فلسفه، نه در نظریه‌های سیاسی و نه در سپهرهای وسیع‌تر. اما در ربع آخر قرن بیستم، علاقه به حقوق بشر و تأثیر توجه به آن، رشد شگفت انگیزی داشت و همچنان پرقدرت باقی مانده است. من تصور می‌کنم سرنوشت مشابهی، درربع اول قرن بیست و یکم، برای اخلاق مراقبت رقم خواهد خورد و این رشد ادامه دار خواهد بود. آینده فلسفه اخلاق مراقبت از نگاه من بسیار نویدبخش است. من فکر می‌کردم آخرین کتابم بعد از کتاب فلسفه اخلاق مراقبت ،کتابی درباره خشونت سیاسی است، اما اکنون به نگارش کتابی فکر می‌کنم که عنوان آن آینده فلسفۀ اخلاق مراقبت (The Future of Care Ethics) است.

 

برای اطلاعات بیشتر

متن انگلیسی مصاحبه را اینجا ببینید.

  • پرونده بخش افق عمودی در شماره 14 مجله زنان امروز (دی 1394) به بررسی  فلسفه اخلاق مراقبت اختصاص یافته بود.

مطالب مرتبط

نوشته های دستۀ مراقبت

نوشتن دیدگاه

عطر زعفران و گلاب و دارچین و حلوا و طعم آش و حلیم و خرما

چندی پیش-قبل از بالا گرفتن درگیری‌ها- جک با یک کاروان دانشجویی راهی سفر به عراق شد. از آن سفرهایی که زائران را پیاده از نجف به کربلا می‌برند. همه چیز خوب بوده مگر مدیریت و برنامه ریزی مسئولان! همین جک ما که خیال می‌کرد خیلی پهلوان است آنجا مریض شده بود و به جهت کمبود امکانات پزشکی تیم، وقتی برگشت  دو هفته‌ای دستش بند دوا و دکتر بود.  دردسرتان ندهم که پدر این بچه‌ها را درآورده بودند و با اینکه پول خوبی ازشان گرفته بودند گرما زده با پاهای پر از تاول در حسینیه‌های شلوغ نگاه‌شان داشته بودند و جعلیات و خرافات به خوردشان داده بودند و … در ‌‌نهایت هم برخی از خانم و آقایان مدیر و مسئول و روحانیون کاروان، بشان گفته بودند اگر شرح مصائبی که در این سفر بر شما رفته را جایی بازگو کنید، امامتان را ناراحت کرده‌اید و هیچ نصیب و ثوابی از زیارتی که با این سختی انجام داده‌اید برای شما نخواهد ماند. گفته بودند هرچه خوبی بود بازگو کنید و سختی‌ها را همین‌جا خاک کنید مبادا اجرتان زایل شود و دل امام را به‌درد آورید…

الف- یکی از آشنا‌ترین تصاویر ماه رمضان سفره‌های سحری و افطاری است با عطر زعفران و گلاب و دارچین و حلوا و طعم آش و حلیم و خرما. حتی خیلی از آن‌ها که روزه نمی‌گیرند هم با این عطر و طعم‌ها خاطره دارند و از تکرار آن استقبال می‌کنند. خانواده‌های مذهبی اغلب در ماه رمضان برای ضیافت افطار مهمان هستند و مهمانی می‌دهند که علاوه بر ثوابش حس خوبی هم برایشان زنده می‌کند. سفره‌ای با ترکیب رنگها و شکلهای دلپذیر: سبزی، زولیبیا بامیه، حلوا، خرما، نان، چای، آبجوش زعفرانی با گلاب و نبات، آش، حلیم، گردو، پنیر و… بعد هم شام. که اگر مهمانی باشد احتمالن از یکی دو رقم غذای خوشمزه ترکیب شده است.  تصورش هم اشتهای بعضی را تحریک می‌کند چه برسد خودش!

 ب- با اطمینان بالایی می‌توانم بگویم این تحریک اشتها پیوند وثیقی با جنسیت شما دارد! همانطور که می‌دانید مهمانی در وعده افطار در واقع جمع دو وعده در یک وعده است و باز ساده‌تر بودن وعده  افطار ربطی به آسان‌تر بودن تدارکش ندارد. تهیه هر یک از اقلام این سفره هفت رنگ کلی زحمت دارد. از یک رنگینک یا حلوای ساده بگیر تا سیزی خوردن ساده تا نان و پنیر و گردوی ساده تا ابجوش+گلاب+زعفران ساده تا… ساده

خانم خانه تا قبل از آمدن مهمان‌ها باید همه این چیزهای ساده را مهیا کند به علاوه شام که معمولن چندان هم ساده نیست. بعد همه مهمان‌ها تشریف می‌آورند و با لذت گرد سفره خوش رنگ و بو می‌نشینند و افطار می‌کنند و شام می‌خورند و… هر یک به طرفی می‌خزند به اختلاط تا چای و شیرینی و میوه و بعد هم » قبول باشه. خداحافظ.» در دایره آدمهایی که من اطرافم می‌بینم، اغلبِ خانم‌های مهمان برای کمک به صاحبخانه به آشپزخانه ملحق می‌شوند و تا شسته شدن و خشک شدن ظروف و توزیع چای و شیرینی و میوه بعد از شام به همکاریشان با خانم خانه ادامه می‌دهند ولی در مورد مرد‌ها، پسران جوان و حتی پسربچه‌ها اصلن اینطور نیست. آن‌ها که حتی اگر پسر صاحبخانه هم باشند برخود فرض نمی‌دانند در تدارکات پیش از مهمانی به والدینشان کمک کنند، پس از آن هم کنار مهمان‌ها می‌نشینند تا ازشان پذیرایی بشود.(طبیعی است که دخترخانه اینطور نیست.) صحنه خیلی آشنای این گونه مهمانی‌ها برای من، زنان چای به دستی است که در حالیکه آستین‌های خیسشان را پایین می‌کشند به سالن پذیرایی بازمی‌گردند تا زود‌تر چای‌شان را بخورند، چادرشان را عوض کنند و مهیای رفتن به خانه شوند.

همین می‌شود که اگر برای مردان ده شب مهمانی افطاری به معنای ده شب غذای خوش بو و خوش عطر و چرب و شیرن به همراه بحثهای سیاسی، اقتصادی و ورزشی باشد؛ برای خانم‌ها مساوی ده شب خستگی مفرط، مشارکت در مهمان‌داری، پذیرایی و شستن ظرفهای مهمانی بیست- سی نفره (که دست کم پنج برابر ظرف غیر مهمانی است) بجای یک افطاری مختصر دو سه نفره است.

ج- تا به حال ندیده‌ام زن‌ها به این شرایط اعتراض کنند.(از قدیم پاسخ اعتراض من این بود که تو برو بشین! اگر مهمان بودم یک عزیزم هم چاشنی‌اش می‌شد) حتی آنها که به جهت شاغل بودن، کهولت سن، کوچک بودن مکان زندگی و مانند آن به  سختی می‌افتند اعتقاد راسخ داشتند که افطاری دادن به روزه دار آنقدر اجر و ثواب دارد که به همه زحماتش می‌ارزد. خیلی‌هایشان اعتقاد راسخ دارند که غر زدن  اجر و ثواب افطاری دادن را زایل می‌کند یا مخالفت کردن برکت را از زندگیشان می‌برد و عبادت به‌جز خدمت خلق روزه‌دار نیست!

و از بچگی تا امروز این سوال برای من باقی مانده که چرا مرد‌ها هیچ وقت دلشان نمی‌خواهد ثواب کنند؟ چرا دست کم مسئولیت پذیرایی از خودشان را خودشان به عهده نمی‌گیرند؟ اگر نمی‌خواهند به آشپزخانه و توی دست و پای زن‌ها بیایند چرا پسربچه‌هاشان را موظف به کمک نمی‌کنند؟ چرا هیچ الزام/تعهد اخلاقی/ثوابی حس نمی‌کنند برای کمک به زنهایی که آن‌ها هم روزه‌دار بوده‌اند. چرا عمده بار افطاری و به طور کلی هرگونه مهمانی و دورهمی که به نیت ثواب، خوش گذرانی یا خوش و بش برگذار می‌شود بر دوش زن/زنان جمع است؟

مطالب مرتبط

آشپزخانه‌ای از آنِ خود

روز مضاعف

منبر و مسجد

Comments (1)

انسانیت خود، کرامت است*

دیشب در برنامه تلویزیونی «صرفاً جهت اطلاع»، که در  بخش‌هایی از خبر تلویزیون جمهوری اسلامی پخش می‌شود، بخشی بود با عنوان «منوچ و سنگال» که با اشاره به برکناری منوچهر متکی، وزیر امور خارجه وقت کشور، توسط محمود احمدی‌نژاد، ریاست جمهوری وقت کشور، خبر داد که آقای متکی می‌خواهد کتابی در این زمینه بنویسد. این برنامه که ظاهرن با آقای متکی خرده‌حساب های شخصی دارد، در خبر خود از منوچهر متکی با عنوان «منوچ»، از محمود احمدی‌نژاد با عنوان «محمود» و از این برکناری با لفظ «کله کردن» یاد کرد.

الف- گلاور در انسانیت** یکی از منابع رفتار اخلاقی را گرایش روانی انسان به رفتار محترمانه با دیگران می‌داند. من در صحت این ادعا همانقدر تردید دارم که در صحت نخستین ادعای ارسطو در متافیزیک: «همه انسان‌ها در سرشت خود جویای دانستن‌اند»…. البته کتاب در ادامه توضیح داده که احترام به کرامت دیگران، نماد جایگاه اخلاقی فرد است و «میل وافر» بسیاری از افراد به احترام به دیگران ( یا برخی دیگران) ناشی از عوامل مختلفی می‌تواند باشد که الزامن به جهت نفس انسان بودن کسی، آنچنان که کانت معتقد بود، نیست.

با این حال گلاور احترام به دیگران را از جمله واکنش‌های روانی می‌داند که با رشد و ترویج آن در افراد می‌توان اخلاق و انسانیت را رواج داد. از نگاه او، این احساس احترام در کنار سایر عواملی که نام می‌برد، رگهای خون‌رسان و تغذیه کننده «انسانیت» هستند.

ب- هرچقدر در ادعای نخست نویسنده شک دارم، در ادعای دیگرش تردیدی ندارم که اشاره می‌کند: «تمایل ما به ابراز این احترام، و نفرت از تحقیر دیگران، سد قدرتمندی دربرابر وحشیگری است». او در ادامه اشاره می‌کند که چگونه دولت‌های خشونت طلب در نخستین گام حس عزت و احترام نسبت به یک ملت (مثلن انگلیس‌ها با تحقیر هندی‌ها) یا یک گروه (مثلن یهودی‌ها) یا یک فرد محترم (نیازی به مثال نیست) را در متخاصمان و افکار عمومی می‌کُشند و کرامت انسانی را که به نحو معمول سپر محافظ انسان‌ها در برابر یکدیگر است از میان می‌برند. در نوشته‌های پیش‌تر به این ادعای فمینیست‌ها هم اشاره کرده بودم که آنچه در جنگ و خشونت رخ می‌دهد، تن-زدایی از تک تک انسانهایی است که قربانی اعمال غیرمنصفانه وحشیانه خواهند شد. لگدمال کردن حیثیت افراد، ملت‌ها و گروه‌ها نخستین گام برای توجیه خشونت است. هم فمینیست‌ها و هم گلاور به شدت بر این موضوع تاکید دارند که تفکیک میان «ما» و «آن‌ها» نخستین گام برای ترویج خشونت و ایجاد قساوت در آدمیان نسبت به یکدیگر است چراکه میان تحقیر و قساوت پیوند عمیقی وجود دارد. حتی خود ما هم زمانی‌که می‌خواهیم علیه کسی خشونتی اعم از فیزیکی، کلامی یا روانی انجام دهیم ابتدا او را تحقیر می‌کنیم مبادا وجدان آزارمان دهد: زن‌ها، مهاجران افغان، روستازادگان، فقرا…

ج- درست است که رفتار صدا و سیمای ما برای ما تازگی ندارد اما بی‌تفاوتی را توجیه نمی‌کند. از سال هشتاد و هشت تا همین روز‌ها که در تدارک گرامیداشت نهم دی هستن،د روند تحقیر و توهین به مخالفانِ در بند و حصرِ بدون تریبون، که از‌‌ همان اول جز مشتی «بزغاله و گوساله» نبودند، ادامه دارد؛ ولی این سبک تحقیر و توهین به فردی که بنا به تایید همین رسانه با رای شگفت آوری منتخب جمهور مردم شناخته شد جدن سوال برانگیز است. گرچه همه ما به یاد داریم بعد از اتمام دوران ریاست جمهوری آقای خاتمی هم، همین دولت آقای احمدی‌نژاد و در کنار آن صدا و سیمای ملی، دولت بدون تریبون آقای خاتمی را آماج انواع حملات و انتقادات قرار دادند و تاختند و جولان دادند (سنت غیرشرافتمندانه‌ای که تا حدود زیادی دولت آقای روحانی هم به آن مشغول است) ولی تحقیر افراد حقیقی که تا زمانی نه چندان دور جز بلندپایه‌ترین مقامات یک کشور بوده‌اند خبر از حقارت آدمهایی می‌دهد که تمام قدرت رسانه‌ای یک کشور را قبضه کرده‌اند و به عاقبت خیلی خیلی نزدیک آنچه می‌کنند نمی‌اندیشند. رواج تحقیر و تلاش برای سرکوب کردن واکنش‌های انسانی نسبت به هر فرد یا گروهی با استفاده از قدرت رسانه تکصدایی و تلاش برای همراه کردن توده با آن، انسانیت، اعتماد، شرافت و در یک کلام اخلاق جامعه مخاطبانش را نشانه گرفته.

 

توضیح

*جمله از کانت است.

 ** اشاره به کتاب انسانیت: تاریخ اخلاقی سده بیستم، جاناتان گلاور، ترجمه افشین خاکباز، آگه، ۱۲۹۲.

***در زمان نوشتن این یادداشت هنوز قسمت اخیر برنامه بر روی آرشیو قرار نگرفته بود، ولی آرشیو برنامه را از اینجا میتوانید دنبال کنید.

مطالب مرتبط

مادرنخور غم، نگیر ماتم

Comments (3)