Archive for فلسفه

شتاب

در جهان صدا می‌زنیم و در انتظار پاسخی هستیم که شاید هرگز دریافت نکنیم…   

الف- در حالت نیمه هوشیار، مستمع سخنرانی‌ نامنسجمی بودم که اشاره گذرای سخنران به ایده‌ و نام کتابی توجهم را جلب کرد. اسم کتاب را یادداشت کردم. ازش خواهش کردم سر راه کتاب را برایم بخرد (قبلن از جک می‌خواستم «سر راهش» برایم کتاب بخرد. هر دو، هربار، یادآری می‌‌کنند که کتابفروشی‌های انقلاب «سر راهشان» نیست، ولی تا به حال نشده مرا به کتابم نرسانند.) کتاب یک هفته توی کیفم بود و نمی‌رسیدم حتی تورقش کنم. می‌‌خواستم بین مریض بخوانمش. به حالم مربوط بود نه به کارم…و بالاخره موفق شدم!

ب- کتاب شتاب و بیگانگی کتاب جالبیست از هارتموت رزا ،جامعه شناس اگزیستانسیال، درباره شتاب و زمان در جامعه مدرن متاخر. کتاب به تحلیل دگرگونی شتابنده جهان مادی، اجتماعی و معنوی پرداخته است: شتاب تکنولوژیک، شتاب دگرگونی اجتماعی، شتاب ضرب‌آهنگ زندگی… درگیر و دار شتاب اجتماعی، زمان ماده خامی تصور می‌شود که مثل سوخت، برای افزایش تعداد کنش‌ها یا تجربه‌ها در واحد زمان، مصرف می‌شود-احساس نیاز و ضرورت برای انجام کارهای بیشتر در زمان کوتاهتر. موتور اجتماعی این شتاب ایجاد احساس رقابت است و موتور فرهنگی آن پُرمایگی، کمال و کیفیت زندگی مطلوب در همین جهان: «چشیدن زندگی در همه اوج‌ها و ژرفناها و پیچیدگیهای آن»…جامعه شتابنده مدام به ما یادآوری می‌کند که «سکون برابر است با سقوط» و توقف طولانی مساویست با عقب ماندن از دانش، تجربه، پوشاک، اشیا، تکنولوژیها و … کسان بسیاری در مواجهه با این شتابِ خوفناک کاملن متوقف می‌شوند با پریشانی،افسردگی،  سودازدگی، اضطراب، ملال، ضعف اعصاب و…

ج- نویسنده مدعیست شتاب اجتماعی به انواعی از ازخودبیگانگی می‌‌انجامد:

 1) بیگانگی از مکان: رُزا مفصل شرح می‌‌دهد که چگونه شتاب باعث فشرده شدن یا نیست شدن مکان می‌شود. سرعت تحرک و جابجایی و تغییر مکان  فرصت ایجاد دلبستگی و پیوند با مکان را از ما گرفته است.

 2) بیگانگی از اشیاء: ما، غرق شده در سیلاب مصرف، امکان برقراری ارتباط نزدیک و صمیمانه با اشیا پیرامونمان را از دست داده‌ایم.

 3) بیگانگی از کنش‌هایمان: نویسنده برای شرح این مورد مثال ملموسی می‌‌زند. برای انجام کاری لپ تاپ یا کامپیوتر را روشن می‌‌کنیم و بعد از یک ساعت متوجه می‌‌شویم با مشغول شدن به وبگردی و پیغام پسغامهای شبک ،های اجتماعی هنوز کاری را که برایش یکساعت وقت در نظر گرفته بودیم شروع نکرده ایم. همیشه از کمی وقت شکایت می‌‌کنیم، اما شتاب جهان مدرن هرگز اجازه نمیدهد به سرانجام برسانیم آن کاری که می‌خواهیم انجام دهیم . در واقع، به طور کاملن ارادی کاری را انجا می‌‌دهیم که نمی‌خواهیم انجام دهیم! این وضعیت باعث ایجاد احساس گناه در ما می‌شود. سعی می‌کنیم با خریدهای تازه به جای مصرف آن را هم فرو بنشانیم: دوست دارم برادران کارامازوف را بخوانم، اما فرصت نمیکنم پس رمان ابله را هم می‌‌خرم!

4) بیگانگی از زمان: زمان به طرز مزموزی فشرده شده، آنقدر که خاطرۀ درست و حسابی از انبوه تجربیاتمان برایمان باقی نمی‌ماند…ما با انبوهی از سفرها، عکسها و اشیای یادگاری تنها می‌مانیم. چیزهایی که متعلق به تجربیات مقطعی مان هستند و نقشی در تعمیق تجربه زیستۀ ما ندارند. ما نمی‌توانیم زمان را از آنِ خود کنیم.

 5) بیگانگی از خویشتن و دیگران: شتابِ چشیدن هرچه بیشتر طعم زندگی باعث ناکامی ما در ایجاد روابط عمیق با دیگران می‌‌شود. ما نمی‌توانیم آشنایان بسیاری را، که به برکت سادگی ارتباط تعدادشان روز به روز بیشتر می‌شود، در روایت خودمان از خودمان و داستانی که برای تعریف هویت خودمان می‌سازیم جای دهیم.

د- شتاب اجتماعی بیشتر از هر رژیم تمامیت خواه یا دیکتاتوری بر اراده‌های ما تاثیر گذاشته و تمام ابعاد زندگی روزمزه ما را تحت کنترل و نظارت خود درآورد است. مبارزه با آن و رقابت بی امانش چنان دشوار یا حتی غیر ممکن است که در هیچ رژیم تمامیت‌خواهی سابقه نداشته …

ه-  از متن: «تقریباً بدیهی است که صورتبندی، پالایش و ارزیابی جمعی استدلالها فرایندی زمانبر است. این امر در مورد جهان علم نیز صدق می‌‌کند، جایی که می‌‌توان گفت سرعت و توالی همایشهای داخلی و بین المللی و نشر مقالات چنان بالاست و بدتر از همه شمار مقاله ها، کتابها و نشریاتی که منتشر می‌شوند چنان گسترده است که کسانیکه در زمانه «منتشر کن یا بمیر» می‌‌نوسند و سخنرانی می‌کنند به سختی زمان کافی برای پروردن درست استدلالهاشان می‌ یابند و به موازات آن خواننده ها و شنونده ها هم در سیلی از کارهای منتشر شده و سخنرانیهای تکراری و نیم بند دست و پا می‌‌زنند…»

هارتموت رزا (1396)، بیگانگی و شتاب: به سوی نظریه انتقادی درباره زمان در جامعه مدرن متاخر، ترجمه حسن پورسفیر، آگه.

Advertisements

نوشتن دیدگاه

ما و میراث فلسفی ما: از موجوداتی میراثی به موجوداتی داری میراث

 

« میراث فلسفی ما جزئی از ماست و قرار نیست آن را دور بریزیم یا مانند یک دیرینه شناس در بنیادهای «فرهنگی» و «ساختاری» به تماشای آن بپردازیم …آن را از خود جدا می سازیم تا دگرباره به شکل نوینی به خود بازگردانیم و روابط نوینی با آن داشته باشیم تا معاصر ما باشد.»  

در کتابخانه‌های کوچک یا بزرگ اغلب ما کتاب‌های خوبی هست شبیه لباس‌های قشنگی که در کمدهای کوچک یا بزرگ‌مان. می‌خواهیم زمان مناسبی برسد که بخوانیم/ بپوشیمشان. زمان می‌گذرد و هیچ وقت آن زمان که به اندازه کافی فراغت داشته باشیم که آن کتاب را بخوانیم یا آنقدر لاغر شده باشیم که لباس را بپوشیم نمی‌رسد… ولی همچنان نمی‌توانیم از کتاب یا لباس مذکور چشم بپوشیم!

کتاب ما و میراث فلسفی‌مان [1] نوشته محمد عابد الجابری[2] برای من حکم همان پیراهنِ آبی تیره با کمربند آبی روشن را داشت که خیال نمی‌کنم هیچ وقت اندازه‌اش بشوم؛ با این تفاوت که کتاب از لباس خوش‌شانس تر بود! برای کاری عزم کردم فصل اول آن «مبادی خوانش‌های نوین را بخوانم» و بدون اختیار توی مترو و تاکسی تا آخرش پیش رفتم.

عنوان کتاب مژده «خوانش‌های نوین از فارابی و ابن سینا می‌دهد» و فصل اول با نقد خوانش‌های معاصر، که پشت هر برچسبی همه بنیادگرایانه‌اند ادعا می‌کند « اندیشه عربی نوین فاقد عینیت و نگاه تاریخی است.» جابری می‌گوید « آنچه ما آن را فلسفه اسلامی می نامیم خوانشی پیگیر و بازآفرینی مستمر از تاریخ ویژه خودش نبود-امری که برای فلسفه یونان رخ داد و از زمان دکارت تا کنون برای فلسفه اروپایی رخ می‌دهد، بلکه خوانش‌های مستقلی از فلسفه دیگر- یونان- بود، خوانش‌هایی که همان مضمون معرفتی را برای اهداف ایدئولوژیک و ناهمگون به کار گرفتند». کتاب هدف خودش را گسست ولی « نه گسست از میراث که گسست از نوعی رابطه با میراث» می‌داند. «گسستی که ما را از موجوداتی میراثی به موجوداتی داری میراث بدل کند».

جابری با استفاده از روشی که در فصل نخست شرح می‌دهد ابن سینا و فارابی را باز-می‌خواند و تلاش می‌کند با تحلیل زمینه و زمانه و آثار این دو فیلسوف به معمای جذاب «فلسفه مشرقی» ابن سینا و محتویات کتاب گم شده او پاسخ دهد و رازی که تا امروز حتی قصه‌های ما را بی‌نصیب نگذاشته[3] رازگشایی و در واقع راز-زدایی کند.  نویسنده از خلال نوشته‌هایی که ابن سینا ادعا می‌کرد متعلق به برگزیدگان و در بردارنده عناصر حکمت مشرقی اوست، مولفه‌های این حکمت را استخراج کرده و مقاصد و اغراض ابن سینا را با توجه به آبشخورهای فکری، مذهبی، فرهنگی، قومی و تربیتی او نشان می‌دهد. در نهایت مدعی می‌شود شیخ الرییس عقل و منطق را تا سده های زیادی در آگاهی عربی کشت و شاگردانش دو زنجیره طولانی از معاندان عقل را تشکیل دادند که سر سلسله یکی سهروردی و دیگری غزالی بود. «امری که به سبب آن تاریک اندیشی، اندیشه شیعی و سنی را با هم فراگرفت».

برای اینکه ببینیم نویسنده چگونه و با چه روشی این ادعای خود را ثابت می‌کند باید کتاب را خواند و همراه نویسنده شد برای دانستن «دلیل» به راه افتادن نهضت ترجمه در زمان عباسیان، امکان قرائت متفاوت از فارابی، خوانش‌های مستقیم و غیر مستقیم از اندیشه‌های یونانیان نزد مسلمانان، عناصر حکمت مشرقی ابن سینا و ریشه‌ها و آبشخورهای چندگانه آن و منظور از «مشرقیان» و «مغربیان» در زمانه ابن‌سینا و نزاع ایدئولوژیک میان آنان…

باری، صرف نظر از اینکه با نویسنده موافق یا مخالف باشیم خواندن این کتاب برای من یکی از لذتبخش‌ترین تجربیاتم در مطالعه فلسفه اسلامی بود.

[1] محمد عابد الجابری،1387، ما و میراث فلسفی‌مان، ترجمه سید محمد آل مهدی، نشر ثالث.

[2] پیش‌تر از محمد عابد الجابری کتاب سقراط‌هایی از گونه دیگر: روشنفکران در تمدن عربی را همین‌جا معرفی کرده بودم           [3] اشاره به داستان راهنمای مردن با گیاهان دارویی که ارجاعات زیادی به کتاب گمشده ابن سینا دارد.

 

نوشتن دیدگاه

تاریخ مختصر اندیشه یا راهنمایِ جان به در بردن

ما خلاف درختان، صدف‌ها و خرگوش‌ها همواره دربارۀ رابطه خود با زمان می‌اندیشیم: دربارۀ اینکه یک ساعت بعد یا امروز بعدازظهر، یا سال بعد را چگونه بگذرانیم. و دیر یا زود، گاهی به دلیل رخ‌دادی ناگهانی که در سیر روزمرۀ زندگی ما وقفه ایجاد می‌کند، با این پرسش رو برو می‌شویم که به طور کلی با زندگی خود، با وقت خود چه می‌کنیم، چه باید می‌کردیم و چه باید بکنیم…

آدم باید به شهودش اعتماد کند برای خریدن کتاب. اگر کتابی شما را صدا می‌زند و به سمت خود می‌کشد حتمن بخریدش؛ حتی اگر اسمش تکراری باشد و قیافه‌اش در نگاه اول چنگی به دل نزند؛ حتی اگر اسمش تاریخ مختصر اندیشه باشد و نویسنده در مقدمه اعتراف کرده باشد آن را برای علاقمندان عادی فلسفه نوشته (آنها که مایلند اطلاعات عمومی‌ای درباره اینکه فلسفه چیست و به چه کار می‌آید داشته باشند)؛ حتی اگر ندانید نویسنده‌اش آقای لوک فری فیلسوف برجسته و بنامی است.

اینکه «برای آشنایی با فلسفه از کجا شروع کنیم؟»، بعد از «فلسفه به چه درد می‌خوره؟» و « فلسفه که بخونین چی می‌شین؟» متداول‌ترین سوالی است که از کسانی که نسبتی با فلسفه دارند پرسیده می‌شود و بعد تر خود آنها که در نسبت با فلسفه‌اند کرارن از خودشان خواهند پرسید. این پرسش‌ها در گذرنسل‌ تغییر نخواهد کرد و متعلق به جغرافیای خاصی نیست. اساتید ما به دانشجویان مشتاقی که از روی کنجکاوی در کلاس‌های ما شرکت می‌کردند بی‌خیال شدن/ دنیای سوفی/ سیر حکمت در اروپا را پیشنهاد می‌کردند. بعدتر کتابهای برایان مگی مثل مردان اندیشه/ سرگذشت فلسفه هم به پاسخ‌ها اضافه شد و اخیرن هم نظیر کتابهای آلن دوباتن. فکر کردم تاریخ مختصر اندیشه: راهنمای فلسفیِ زیستن هم از همین سنخ باشد. هم برای خریدنش مردد بودم و بعدتر، نظر به مقدمه متواضعانه و قدری دلسرد کننده‌اش، خواندنش را به تاخیر ‌انداختم. 

باری، کتاب را که دست گرفتم زمین نگذاشتم مبادا از خط سیر هیجان‌انگیز آن عقب بمانم. نویسنده همان ابتدا گِله می‌کند که یکی از اشتباهات اصلی در دنیای معاصر این است که فلسفه را به «تفکر نقادانه» فرو می‌کاهند، حال آنکه فلسفه «جان به در بردن» است. فلسفه یادگیری نترسیدن از چهره‌های مختلف مرگ و یادگیری پیروزی بر ابتذال زندگی روزمره است. مشکل انسان این است که خدا نیست. پس زوال می‌پذیرد. حیوان هم نیست، چون به زوال خود آگاه است و همین آگاهی، شوربختی بزرگ شرایط انسانی اوست و خاستگاه دین و فلسفه.

ادیان بزرگ با طلب تعبد و به شرط تسلیمِ آزاداندیشی وعده رستگاری دادند و مکاتب فلسفی با گرامی‌داشت عقلانیت و آزاداندیشی و بدون کمک خداوند مدعی نشان دادن راه رستگاری و برون رفت از این شرایط خطرناک شدند.

نویسنده در سراسر کتاب همین وعده را دنبال می‌کند و تغییر و تحولات آن را در طول زمان پی می‌گیرد. ابتدا «معجزه یونانی» را با تکیه و تاکید بر نگاه رواقیان و ایده نظم کیهانی می‌پرود. سپس در «پیروزی مسیحیت بر فلسفه یونانی» به لزوم شناخت مسیحیت و تاثیر شگرف آن بر تولد مفاهیمی چون برابری و کرامت انسانی می‌پردازد و در عین حال تغییر نگرش به مفهوم رستگاری انسان را نیز شرح می‌دهد. در «انسانگرایی یا تولد فلسفه مدرن» به انقلاب علمی و تنهایی انسانِ محروم از حمایت کیهان و خداوند اشاره می‌کند و فلسفه مدرن را در بافت این تنهایی و سرگردانی به تصویر می‌کشد. در این فصل اندیشه‌های دکارت، روسو و کانت و مقاومت اراده در برابر طبیعت برجسته می‌شود. بعد از آن در«پست مدرنیته: مورد نیچه» به چالش کشیده شدن مدرنیته را که گرچه از نظم کیهان و خدا عبور کرده بود توهمات جدید خود را تقدیس می‌کرد، بررسی می‌کند و شرح نسبتن مفصل و جذابی از اندیشه‌های نیچه در اختیار می‌گذارد. در نهایت «پس از شالوده شکنی: فلسفه معاصر» چنانکه از نامش پیداست به اندیشه‌های پسا نیچه‌ای می‌‍‌پردازد با محوریت هایدگر و هوسرل و آنچه پس از زلزله‌ای که نیچه انداخت در عالم اندیشه ایجاد شد.

فری در انتهای کتاب خود را شیفته مفهوم کانتی «وسعت اندیشه» معرفی می‌کند. وسعت اندیشه نه در دام شکاکیت اسیر است و نه به جزم اندیشی روی دارد. وسعت اندیشه از ما دعوت می‌کند حقایق جهانبینی‌های مختلف را درست و دقیق و مورد به مورد بشناسیم و آنچه را به نظرمان پذیرفتنیست در توسعه افق اندیشه خود به کار بندیم.

ممکن است با صفحات پایانی درباره وسعت اندیشه موافق باشید یا نباشید (چاره ایست که لوک فری آن را پیشنهاد می‌کند) ولی این چیزی از لطف کتاب کم نمی‌کند. کتابِ صاحبِ چشم‌اندازی که به شکل منظم، روان، تاحدی تکنیکی و تخصصی، طعنه‌زن و شوخ، سیر اندیشه‌های بشرِ عمدتن غربی را ژرفکاوری می‌کند. به نظرم مخاطب فارسی زبان آن همه اقشار تحصیلکرده با دانش مقدماتی، علایق و پرسشهای فلسفی‌اند. دانشجویان و دانش‌آموختگان فلسفه، هم به لحاظ روش و هم رویکرد آن را گیرا خواهند یافت. کتاب رغم جذابیت، آسان نیست و مطاله آن به دقت و تمرکز نیازدارد. ترجمه پاکیزه و روان است جز اینکه در سراسر کتاب با ترجمه «دموکراسی» به «مردم‌سالاری» مشکل داشتم؛ و این نکته کوچک که شاید بد نبود اگر اشاره می‌شد از میان هفت کتابی که نویسنده در انتها معرفی کرده برای مطالعه بیشتر، برگردان فارسی برخی موجود است.

برای اطلاعات بیشتر:

تاریخ مختصر اندیشه؛ راهنمای فلسفیِ زیستن، لوک فری، ترجمه افشین خاکباز، نشر نو.

از همین نویسنده:

انسان و خدا یا معنای زندگی، ترجمه عرفان ثابتی، نشر ققنوس.

نوشتن دیدگاه

زن، مادر، طبیعت، پروا، فیلم

 

هشدار: این نوشته تاحدی داستان فیلم را لو می‌دهد.

چندسال پیش بود، زکیه که یک مادر-فیلسوف واقعی است به من گفت «گاهی فکر می‌کنم تنها چیز خالص و اصیل در  این دنیا رابطه من و این بچه است…عشق من به او و نیاز او به من…بی‌پناهی او و تنها پناه بودن من…» و چیزهای دیگری قریب به این مضمون که همان موقع هم به نظرم حرف‌های مهمی آمدند و در ذهن نگهشان داشتم (آنقدر که از آدم بی‌حوصله و کم حافظه‌ای مثل من می‌شود انتظار داشت البته)…جغرافیای خودمان به کنار، ولی به نظرم حکمتی که زکیه به آن اشاره می‌کرد چیزیست که بالاخره در عصر حاضر توجه بشر امروز را به خودش جلب کرده…عشق آن هم از نوع مادرانه‌اش در مقام نحوی منجی واقعی/ حسرت حقیقی!

فیلسوفان اخلاق پروادارانه/مراقبتی اشاره کرد‌ه‌اند به اینکه همه ما آدمها که زنده‌ مانده‌ایم، لاجرم خاطره‌ای از پروا و مراقبت مادرانه با خود داریم که می‌تواند مبنای نظریه‌ای اخلاقی قرار بگیرد، اما همین ما آدمها که تا امروز زنده مانده‌ایم می‌دانیم بعید است در این دنیا با مختصاتی که از آن به دست آورده ایم بشود به فراگیر شدن چنین نظریه‌ای دل بست!

باری، دیشب فیلم مادر! اثر دارن آرنوفسکی را دیدم که به نظرم با ظرافت، قدرت و خشونت تمام این حسرت یا عقده را به تصویر کشیده بود. خدا که اینجا شاعریست در کنار طبیعت که اینجا همسر جوان و زیبای اوست زندگی را تازه آغاز کرده که سروکله مهمانان ناخوانده پیدا می‌شود: یکی از طرفداران شاعر که به وقت بیماری به او پناه آورده و پس از او همسر اغواگرش. این دو مهمانِ ناخوانده که تمثیلی از آدم و حوا هستند زندگی این دو نفر را به هم می‌ریزند و با ورود به اتاق ممنوع، سنگ درخشان منع شده‌ای را می‌شکنند، ولی در کمال پررویی و با سواستفاده از لطف بی اندازه شاعر به طرفداران و مومنان، جا خوش می‌کنند در خانه او تا سرو کله هابیل و قابیلشان پیدا شود و…

تیغ تیز نقد فیلم خدای پدر و طلب عشق او از مومنانش را نشانه رفته و مادر طبیعت را نشان می‌دهد که گرچه منبع اصلی الهام  و موفقیت اوست، زیر دست و پای طرفداران و عشاقِ شاعر، در میان غارت و جنگ و خونریزی و تعصب، لت و پار می‌شود و  وقتی با دشواری کودکش را به دنیا می‌آورد شاهد از دست رفتن اوست: شاعر پسرشان را میان طرفداران مشتاق و منتظر می‌فرستد و آنان نوزاد را سلاخی می‌کنند و می‌خورند و بعد پشیمان می‌شوند  …

فیلم این حسرت را به چشم مخاطبان فرو می‌کند که اگر پدر به عشق مادر راضی بود حال و روز همه بهتر از این بود. اگر پدر قدری کمتر و ضابطه‌مندتر مهربان و بخشنده بود و اگر اینطور در پی انتشار عشق میان آدمیانِ بی چشم و رو همه چیزش را قربانی نمی‌کرد…

نه فقط فیلم مادر! (نام فیلم به انگلیسی با ام کوچک است.) که اخیرن چند فیلم موفق دیگر هم با محوریت عشق زنانه و مادرانه -که جنبه تیماردارانه آن بسیار پررنگ است، ساخته شده‌اند:  شکل آب، سه بیلبورد… و رشته خیال. در هر سه فیلم تیمارداری زنانه به عنوان یک ویژگی بسیار برجسته و نجات/معنابخش تصویر می‌شود. پروا و مراقبتی که ادعای جهانشمولی و نجات همگان را ندارد و تنها متوجه یک نفر است. در سه بیلبورد دخترِ مقتولِ مادر، در شکل آب و رشته خیال معشوق زنانِ پاکباخته موضوع این پروایند… همه جا مراقبت/پرواداری  فعالانه، کنشگر و البته یکسویه، در شکل افراطی‌اش، از دیگریِ خاص، نهایتن مثبت و سازنده و اصلاحگر است.

در فیلم مادر! اما نگاه واقعگرایانه‌تری به این مراقبتِ متوجه دیگرانِ خاصِ زن شده است. در  مادر! زن یا همان طبیعت، فرزند و خانه و عشق و زندگیش را از دست می‌دهد، چون شاعر هیچ گاه او را به رسمیت نمی‌شناسد و نظرش را در شمار نمی‌آورد. زن می‌سوزد و خاکستر می‌شود. در نهایت هم پدر قلب او را از جنازه سوخته‌اش بیرون می‌کشد و پاک می‌کند. سنگ درخشانی می‌شود که یادگاری از گذشته و منبع الهامی برای آینده شاعر(نویسنده، معلم اخلاق، فیلمساز و…) خواهد بود!

برای اطلاعات بیشتر تقه کنید:

مادر!

شکل آب

سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری

رشته خیال

نوشتن دیدگاه

درباره ملال

یادداشت‌های روزانه‌ام نشان می‌دهند که از ابتدای امسال دچار حالتی شده بودم که یک ماهیست فهمیده‌ام احتمالن اسمش «ملال»  است. خیال کردند باردارم، خیال کردند پرکاری تیروئید دارم، خیال کردم به خاطر اضطراب پیشا/پسا انتخابات است، خیال کردم  افسرده‌ام. شروع کردم به یادداشت کردن خواب‌های عجیبم، خواندن کتاب‌های روانکاوی و روانشناسی بازاری حتی، مشورت با آنها که قبولشان داشتم، حرف زدن با والدین و دوستانم. وحشت آشکاری از گذر زمان داشتم و نارضایتیِ تصاعدیِ توقف‌ناپذیر از همه چیز…همه چیز…همه چیز…

به مناسبتی دفترهای یادداشت‌های روزانه هفت هشت سال اخیرم را زیرورو کردم… و زندگی را دیدم که «همچون آونگی بین رنج و ملال» در حرکت بوده و امیدها، خوشی‌ها و خوشحالی‌ها جرقه‌هایی بوده‌اند که درخشیده‌اند و زود خاموش شده‌اند. از هفت هشت سال پیش تا امروز نوشته‌هام کوتاه و کم و کمتر شده بودند تا همین دفتر سبزی که از 93 تا امروز به نیمه نرسیده و آخرین یادداشت کوتاهش متعلق به تابستان است… دور دفترها را چسب پیچیدم تا سر فرصت …

لارنس اسونسن(اسوندسن)، فیلسوف جوان نروژی که چند کتاب او به فارسی برگردانده شده، تقریبن در همین سن و سال من و دوست دارم فکر کنم در احوالات مشابهی کتابی نوشته به نام فلسفه ملال که ترجمه فارسی‌اش امسال منتشر شده است. قبل از اینکه کتاب اسونسن را بخوانم، زهرا که فیلسوف من است هم بهم گفته بود در سن و سال ما نحوی افسردگی رخ می‌دهد و مستندش هم کرده بود به تحقیقات روانشناسان. کتاب فلسفه ملال البته کاری به سن و سال ندارد.

اسونسن همان اول حرف خوبی به برخی مشاوران من می‌زند و آن اینکه «همواره وسوسه می‌شویم از شخصی که از ملال می‌نالد بخواهیم خود را جمع و جور کند…ولی این کار همانقدر غیر ممکن است که از کوتوله‌ای بخواهیم خود را یک ذرع بلندتر کند.» او اشاره می‌کند «ملال امتیاز انسان مدرن است» زیرا همیشه حاوی عنصری از انتقاد و نارضایتی بوده که انسان سنتی اجازه آن را نداشته است. او اشاره می‌کند که «ملال مسئله کار یا فراغت نیست، بلکه مسئله معناست» و اینکه در عصر مدرن می‌بینیم تعداد چیزهایی که جانشین معنا شده‌اند افزایش یافته به این دلیل است که تعداد معناهایی که نیازمند جانشین هستند بیشتر شده است…ما برای فرار از ملال نه در جستجوی چیزهای ارزشمند که به دنبال چیزهای «جالب» هستیم.

بخش عمده کتاب فلسفه ملال به «داستان‌های ملال» اختصاص یافته…کتاب‌ها، داستان‌ها، زندگینامه‌ها، فیلم‌نامه‌ها و آثار هنری‌ای که انعکاس ملال و راه‌های مواجهه با آن هستند. راه‌های رهایی از ملال و یافتن معنا نزد متالهان قرون وسطی، دانته، پاسکال، نیچه، شوپنهاور، کانت، پیروان رومانتیسم، خوانندگان پاپ، نمایشنامه‌های بکت، زندگی و آثار اندی وارهول و حتی فیلم تصادف(1996) تحلیل می‌شود و پاسخ در ایمان، کار، هوس‌رانی، مرزشکنی، فراموشی، نفی معنا و… رخ می‌نماید. نویسنده با تحلیل‌هایی که می‌توانیم با آنها موافق نباشیم تلاش می‌کند قانع‌مان کند هیچ یک از اینها چاره ملال نیستند.

بعد از آن فصل هیجان انگیز و پر افت و خیز، نوبت به سخت‌ترین فصل کتاب که «پدیدارشناسی ملال» با توجه به نظریات هایدگر است می‌رسد. در ملال زمان سرسخت و گردنکش می‌شود، چون همچون همیشه نمی‌گذرد و برای همین است که واقعیت زمان را می‌توان تجربه کرد. هایدگر با پدیدارشناسی ملال می‌خواهد«ما را با وحشت بیدار شدن ملال از خواب بپراند…در ملال، واقعیتِ هیچی، یا در واقع هیچی واقعیت را تجربه می‌کنیم» و… اگر مثل من نگران شدید که این بار هم جواب معما از آستین هایدگر بیرون بیاید نگران نباشید. خوشبختانه نویسنده هم مثل من رغم ارادت به هایدگر دوستدار او نیست و اذعان می‌کند «در آثار هایدگر همواره می‌بینیم که دوست دارد هرآنچه پست، کثیف، رنج آور یا شیطانی است به عنوان چیزی والا، یعنی جلوه‌ای از هستی بازنویسی کند…[ولی] به نظر نمی‌رسد ملالِ رایجِ پست از چنان اهمیتی برخوردار باشد که بتواند بار مسئولیتی را تحمل کند که هایدگر می‌خواهد برشانه‌هایش بگذارد…»

در دو فصل پایانی کتاب نویسنده که از همان اول نه ادعای پیامبری داشت و نه وعده معجزه داده بود خیلی راحت می‌گوید «مشکل ملال راه حلی ندارد»…ملال مسئله‌ای شخصیست و همچون تنهایی بار مسئولیتش بر شانه‌های خودم است، ولی محکوم هم نیستیم که عاجزانه از آن رنج ببریم «می‌توان با ملال کنار آمد. هر تلاشی برای فرار مستقیم از ملال ممکن است در بلند مدت شرایط را بدتر کند و هرگونه نسخه حاضر و آماده‌ای را باید با تردید بسیار نگریست…» و در نهایت نتیجه جالب نویسنده درباره ارتباط ملال با کودکی است…برای اینکه بیاموزیم با ملال زندگی کنیم باید با دنیای جادویی و «جالب» کودکی خداحافظی کنیم و به سوی بلوغ برویم.

در اثنای افسردگی دوستی مرا با کتاب دلواپسی فرناندو پسوا آشنا کرد و آن را به من هدیه داد. درست‌تر این است که بگویم کتاب را بهم داد و بعد از مطالعه چند صفحه بهش اطلاع دادم کتاب را پس نخواهم داد «برو یکی دیگه برای خودت بخر». اسونسن در فلسفه ملال بارها به کتاب دلواپسی(ترجمه شده کتاب بیقراری) اشاره می‌کند و ازش نقل قول می‌آورد. به نظرم رسیده که او هم دل در گرو یادداشت‌های فرناندو پسوا داشته است…دلواپسی یادداشتهای فرناندو پسوا، شاعر و نویسنده پرتغالیست در خلال بیست سال که به خوبی نشان می‌دهد او چگونه با ملال عمیق اگزیستانسیال  خود زیسته است. اغراق نیست اگر بگویم خواندن آرام و آهسته کتاب دلواپسی بیش از هر کتاب دیگری در این مدتِ قریب به یکسال به من آرامش داد.

پی‌نوشت:

کتاب دلواپسی، فرناندو پسوا، ترجمه جاهد جهانشناهی، انتشارات نگاه.

فلسفه ملال،لارنس اسونسن، ترجمه افشین خاکباز، نشر نو.

نوشتن دیدگاه

اجازه ندارند بدن نداشته باشند

دنا هاراوی می‌گوید زنان در علم دیگرانی هستند که چون اجازه ندارند بدن نداشته باشند، پس معرفتی که تولید می‌کنند بی‌اعتبار است. ما به خوبی می‌دانیم که این بی‌اعتباری ناشی از بدنمندی منحصر به علم نیست. دست کم در جغرافیای ما، همچنان می‌توان ادعا کرد هر معرفتی که زنان در حوزه‌های گوناگون اعم از علوم تجربی و طبیعی و علوم انسانی و اجتماعی تولید می‌کنند، اگر نامعتبر نباشد مشکوک است: زن «انسانِ بدنمند» است و بدن با همه چیزهای بی‌اعتبار جهان پیوند خورده است.

ماری‌آن ایوانز(1880-1819) که ما با نام جورج الیوت می‌شناسیم برای فرار از همین بی‌اعتباری نامی مردانه برای خود انتخاب کرد تا نوشته‌هاش جدی گرفته شوند؛ ضمن اینکه ماری‌آن  «بدن» نداشت؛ یعنی آنقدر نازیبا بود که پدرش امیدی به ازدواج او نبسته بود و این بخت را یافت که بگذارند پی اشتیاقش برای معرفت برود و زندگی عجیب و پرماجرایی تجربه کند.

مدتی پیش مقاله‌ بسیار جالبی از جین همپتن می‌خواندم درباره «حکمت خودخواهی». نویسنده در سراسر مقاله برای روشن کردن منظورش از شخصیت‌های رمان میدل مارچِ جورج الیوت کمک گرفته بود. انواع آدم‌های خودخواه و انواع آدمهای خودقربانگر در میدل مارچ حضور داشتند و من که در زمان‌های دور خلاصه‌ای از این رمان را خوانده بودم و دقایقی از سریالش را دیده بودم متعجب شدم: چطور ممکن است چنان داستان کسالتباری این چنین عمق و بعد داشته باشد؟ اولین پیشفرضِ خامم این بود که خانم همپتنِ فیلسوف چنین عمقی را به داستان جورج الیوت تحمیل کرده از سر برخی ملاحظات، ولی نه حتی خواندن داستان که قدری مطالعه حول شخصیت عجیب نویسنده شوکه‌ام کرد! دانستن اینکه ماری‌آن یا همان جورج چه دانش وسیعی در قلمرو الهیات و فلسفه داشته و مترجم کتاب اخلاق اسپینوزا به انگلیسی بوده و امروز نگاه روانشناسانه او به احساسات در رمان‌هایش در برابر نگاه اسپینوزا به انفعالات محل بحث است برای من غافلگیر کننده بود.

هربار که کشف دوباره این زن‌ها را کشف می‌کنم تا یک هفته اندوهگینم! مولف مجموعه چهار جلدی تاریخ زنان فیلسوف در همان مقدمه کتاب اعتراف می‌کند یکی از بزرگترین مشکلات او در جمع‌آوری منابع برای کتاب تاریخ فلسفه زنان گم شدن زنهاست. زنها و نوشته‌هایشان عمدن یا سهون گم شده‌اند در تاریخ و بعد نکته جالب دیگر اینکه آنها که مانده‌اند، حتی اگر اثری فلسفی برجای گذاشته‌باشند، در اغلب کتابخانه‌ها نه در بخش فلسفه که در بخش ادبیات جا گرفته‌اند و به چشم اصحاب فلسفه نیامده‌اند…(خود من همین چند هفته پیش ترجمه  کتاب آکاستوس، دو گفتگوی افلاطونی نوشته خانم آیریس مرداک را در بخش ادبیات کتابخانه پیدا کردم. رساله‌ها به سبک محاورات افلاطونند درباره «هنر» و «دین» اما بدن نویسنده بردتشان به قفسه‌های ادبیات مبادا معتبر فرض شوند.)

باری، اندوه من از گم شدن یا کشف دوباره این آدمها نیست. اصلن برای آنها نیست. برای خودمان است، برای اجبار به بساطتی است که با آن درگیریم و دیگران را هم از همان دریچه می‌بینیم.

پ.ن:

این نوشته خلاف میلم پر از اسم شده. برای اطلاعات بیشتر روی اسامی آدم‌ها/کتاب‌ها تقه کنید.

میدل مارچ، جورج الیوت، ترجمه مینا سرابی، دنیای نو.

آکاستوس، دو گفتگوی افلاطونی، نوشته آیریس مرداک، ترجمه اصغر ترابی فارسانی، اختران، 1385.

 

نوشتن دیدگاه

فلسفه و عشق

الف- بعضی‌ها را اعتیاد به خاک سیاه می‌نشاند، مرا این «شهرکتابی» که دوسال است در مسیر بعضی روزهای من سبز شده. پایم نمی‌کشد ازش عبور کنم بی‌آنکه سرک بکشم. این بار ولی عزم کرده بودم فقط و فقط همان کتابی که می‌خواهم بگیرم و بروم. رفتم داخل و بی‌اعتنا از کنار خودکارهای رنگارنگ و عروسکهای قشنگ گذشتم. پله‌ها را دوتا یکی بالا رفتم، نگاهم را از نگاه خانم مهربان بخش موسیقی که یک لحظه احساس کردم شناخته مرا دزدیدم و صاف ایستادم روبروی آقای موفرفری که نشسته بود جای آقا سیبیلوی همیشگی. اسم کتاب را گفتم و نرفتم بین قفسه‌ها بچرخم. کارت عابربانک آستینم را چسبیده بود توی‌ جیب پالتو. زیرچشمی نگاهی به میز تازه‌های فلسفه انداختم که عنوانی توجهم را جلب کرد. عابر بانک گفت: «بی‌خیال، یکی از هموناست». گفتم :«کدوم همونا؟ کتاب نداریم تو این حوزه». خرچنگی و کج کج، بدون آنکه دستم را از جیبم بیرون بیاورم به میز نزدیک شدم و فهرست کتاب را با دست آزادم ورق زدم. آستینم را از چنگ عابربانک خلاص کردم و شروع کردم به ورق زدن. غرغر کرد. گفتم «عههه استادمان دکتر میم کُتش را فروخته یکبار تا کتاب بخرد…خجالت بکش توی جیب کت من نشسته‌ای امن و گرم»…

آقای موفرفری کتاب مزبور را آورد. با دوتای دیگر خریدمش تا دفعه بعد که خدا بزرگ است.

ب- سال گذشته همین ترم پاییز با گروهی از بچه‌های فلسفه متن‌هایی درباره عشق و دوستی‌ می‌خواندیم از فلاسفه بزرگ. آن موقع جستجوی من در منابع زبان فارسی برای یافتن منابع دست دوم خوب و جان‌دار بی نتیجه ماند و به یکی دوتا کتابچه ترجمه مداخل استنفورد و کتاب دوستی آقای مالک حسینی محدود ماند. هیچ کدام خط سیری که من می‌خواستم با بچه‌ها دنبال کنیم را نشان نمی‌دادند: رابطه عشق با دوستی و این هردو با دانایی و به نحوی با زنانگی و نگاه انضمامی‌ به همه اینها و بسیار بیشتر از اینها.

ج- کتاب فلسفه و عشق: از افلاطون تا امروز نوشته خانم لینل سِکام (سیکمب؟)(Linnell Secomb) با ترجمه آقای رحیم کوشش که اصلن از جلدش پیدا نیست چه چیز فوق‌العاده‌ایست دقیقن همانچیزیست که من آن زمان احتیاج داشتم و بسیار بیشتر از آن است. از آن کتاب‌ها که غم عالم را به دل می‌نشاند بسکه خوب است و به جهت تاخیری که ما در همه چیز از جمله نحوه اندیشیدن داریم.

د- مقدمه درخشان کتاب فوری متوجه‌تان می‌کند با نویسنده‌ای توانا و خوش‌قریحه طرف هستید که قرار است مسیر به هم پیوسته و متفاوتی را با او طی کنید. دنبال کردن مفهوم عشق از رساله « مهمانی/شب نشینی» افلاطون و اشعار سافو (زن شاعر عصر باستان) تا دریدا و ژان لوک نانسی و کشف معنای فلسفه و عشق:

«فلسفه ورزی و اندیشیدن دستیابی به یک حکمت و معرفت نهایی نیست، بلکه حرکتی به سوی آنهاست، یا پیش و پس رفتن میان معرفت و فقدان آن. فلسفه خودِ خردورزی نیست- برای آنکه دستیابی به معرفت، در صورتیکه ممکن باشد، پایان فلسفه خواهد بود- بلکه نوعی شیدایی و شیفتگی به اندیشه است. فلسفه با اندیشه بازی می‌کند؛ مفاهیم را اختراع می‌کند و پدید می‌آورد، درباب آنها به تحقیق و بررسی می‌پردازد. فلسفه پایان یا اتمام و تکمیل نیست، بلکه زمینه‎سازی بی پایان است.

عشق نیز یک ناتمامی است…عشق میانجیگری است نه اتمام. عشق نوعی حرکت میان فقدان و اتمام و تکمیل، میان فقر و فراوانی، میان نادانی و دانایی و نوعی حرکت میان هیولاواری(بی عاطفگی) و زیبایی است. عشق و فلسفه، هر دو باحرکت خود به تاخیر می‌افکنند، متفاوت می‌سازند و به واسطه غیرمستقیم بودن، بی‌راهه رفتن و نرسیدن، زندگی می‌کنند. آنها هر دو به سوی خواست و آرزو حرکت می‌کنند، اما این مقصود همواره به گونه‌ای عطش افزا و اشتها آور بیرون از دسترس باقی می‌ماند…»

ه-  فلسفه و عشق: از افلاطون تا امروز هشت فصل دارد. در فصل نخست دیدگاههای سافو و افلاطون درباره عشق را بررسی می‌کند؛ در فصل دوم احساسات متناقض نما در نظر مری شلی(نویسنده رمان فرانکشتاین و دختر مری والستون کرافت) و نیچه را از نظر می‌گذراند؛ فصل سوم را «زنان خانه‌دار ناامید، اثر سیمون دوبوار» نام نهاده؛ فصل چهارم به بررسی اندیشه‌های لویناس درباره عشق و عدالت و مسئولیت پرداخته؛ موضوع فصل پنجم عشق مستعمراتی در آثار فرانتس فانون(متفکر سیاه پوست)، گایاتری اسپیواک (متفکر هندی) و تریسی مافت(هنرمند استرالیایی) است؛ فصل ششم تغییر جهت دادن عشق در اندیشه‌های ایریگاری را بررسی کرده؛ فصل هفتم درباره اندیشه‌های رولان بارت و «سخن عاشق» است و فصل پایانی به سیاست عاشقانه میان دریدا و نانسی تعلق دارد.

ترجمه خوب کتاب باعث شده با کمترین دست‌انداز با نویسنده همراه شوید و از کتاب و نظریات متنوع و اطلاعات فراوانی که در عین پیوستگی در اختیارتان می‌گذارد لذت ببرید.

برای اطلاعات بیشتر نک:

فلسفه و عشق؛ از افلاطون تا امروز، 1396، لینل سکام، ترجمه رحیم کوشش، انتشارات سبزان.

دوستی: چند رویکرد به یک مفهوم، ۱۳۹۱، مالک حسینی، هرمس.

دوستی (از مجموعه استنفورد)،1394،  بنت هلم، ترجمه راضیه سلیم‌زاده، ققنوس.

عشق(از مجموعه استنفورد)، 1394، بنت هلم، ندا مسلمی، ققنوس.

در همین رابطه

شرایط عشق

درباره عشق اروتیک

فی حقیقه العشق

نوشتن دیدگاه

Older Posts »