Archive for داستان واره

مرگ همیشه می‌خارد*

خواب دیدم در یک ساختمان مخروبه وسط کویر بودیم. تو و جماعت زیادی می‌خواستید به روستایی تاریخی در دل کویر بروید. پای پیاده. کفشهای من مناسب نبود. فکر کردم سرد خواهد شد و فکر کردم توی راه به غذا احتیاج خواهیم داشت. تو گفتی صبر نمی‌کنی برای من. پیراهن قهوه‌ای‌ات را پوشیده بودی-همان که می‌گویی قهوه‌ای نیست و من می‌گویم هست- با شلوار کتان خاکی رنگت… من برگشتم توی ساختمان مخروبه تا کفش‌هایم را عوض کنم و غذایی پیدا کنم و لباس گرم بیاورم شاید که سرد شد. راه اتاقمان را پیدا نمی‌کردم در راهروهای تودرتوی ساختمان متروکی که شبیه مدرسه بود و من در خوابهام همیشه گم می‌شوم توی مدرسه…

از خواب که بیدار شدم تنم می‌سوخت. پتو را کنار زدم و پا‌هایم را روی خنکی رختخواب چرخاندم. داغ بودم. درحال خواب و بیداری فکر کردم بلند بشوم. لباس بپوشم و راه بیفتم سمت ترمینال شرق. بروم سوار یک اتوبوسی بشوم که مرا ببرد کنار دریا. پا‌هایم را بگذارم توی آب تا خنک بشوم… خوابم برد دوباره، تشک که داغ شد زیرپا‌هایم بیدار شدم.

بی‌حوصله بودم. کتاب را از بالای سرم برداشتم. نوشته بود بعضی‌ها می‌گویند «جایی که نمی‌خارد را نباید خاراند»… فکر کردم باید کتاب را ببندم و از خانه بیرون بروم. فکر کردم خودم را جمع و جور کنم، بلند بشوم بروم تا امام‌زاده صالح…از تصور بازار تجریش، مغازه‌ها و آدم‌ها دلم آشوب شد… بدم می‌آید از سروصدا، از بازار، از بوی ماهی که قاطی بشود با سبزی و سمنو از نوری که حق ندارند اینطور توی چشمم بپاشند و می‌پاشند، از غلغله آدم‌ها، از غذای مثلن خانگی…کاش بشود دور بشوم از شهر و از آدم‌ها و از سروصدا…

فکر کردم که آفتاب خیلی زود خواهد رفت و سرد خواهد شد، پیراهن پشمی‌ام را پوشیدم و از رو مانتو آستین کوتاه تنم کردم. کفش راحت پوشیدم و سرکوچه فکر کردم آب و کیک بخرم برای دور از آدم‌ها اگر که تشنه‌ام شد و یادم افتاد به خوابم که انگار تعبیرش این بود اگر که آب بخرم گم خواهم شد و یادم افتاد به خانم معلم کلاس پنجم که هروقت بلند می‌شدم و می‌گفتم: «خانم اجازه بریم آب بخوریم» می‌گفت: «بگو سلام بر حسین و بشین سر جات». نخریدم.

مترو شلوغ بود. زنهای فروشنده با زور خودشان را از بین جمعیت رد می‌کردند و با سروصدا جنس می‌فروختند: «خانم‌ها بام تل دارم… خانم‌ها شورت گیاهی… خانم‌ها جوراب نانو… خانم‌ها جاصابونی… خانمهاساق نخی… سوتین اسپرت… مسواک اورال بی… آویز وانگرهنگر ماهواره نصف قیمت… شادی نشاط خلاقیت فقط با دوتومن» خیلی گرم بود.  واقعن چرا این پیراهن گرم را پوشیدم. یاد خوابم افتادم. نگاهم به پیرزن لاغری افتاد که کنار درواگن چمباتمه زده بود و بیسکوییت می‌خورد. صبحانه نخورده بودم. فکردم الهام پیر بشود شکل او خواهد شد. خودم را کنارش رساندم و تکیه دادم به دیوار ابتدای واگن. پبرزنی که شبیه پیری‌های الهام بود پوسته بیسکوییتش را از کنار در مترو انداخت توی گودی ریل و دست و دهانش را پاک کرد. زن چاقی به زور خود و چرخ دستی‌اش را داخل وا گن چپاند. پیرزن پاهایش را جمع کرد. جمعیت فشرده‌تر شد. زن قدری جابجا شد. با الباقی فروشنده‌ها چاق سلامتی کرد و گفت که چه چهره‌های همه‌شان شاداب شده است و آب زیر پوستشان رفته. یکیشان که زن میانسال و لاغری بود گفت: «همینه…. بسکه آفتاب نمی‌بینیم… ایام عیدی همش چای می‌خوردم…. به خواهر شوهرم گفتم ما که محل کارمون تو متروئه و دائم در حرکتیم، وقت نمی‌کنیم یه چایی چیزی بخوریم… پوستهامون هم زرد می‌شه تو این زیرزمین…» می‌نشیم کنار واگن، سرم را میگذارم روی زانوهام. حالم بد می‌شود از آور بنجلی که این زنها به سرمان هوار می‌کشند.

از ایستگاه که بیرون می‌آیم بوی بیابان می‌آید. انگار نجات پیدا کرده‌ام. پارکینگ تاکسی‌ها را که رد می‌کنم، گویی آدم‌ها تمام شده باشند. حالم بهتر می‌شود. از پل عابر می‌گذرم. صد متری راه هست تا در ورودی… حافظه‌ام یاری نمی‌کند، زنگ می‌زنم نسرین آدرس قبر‌ها را می‌گیرم.

از باغبان سراغ قطعه ۲۵۷ را می‌گیرم. بادست نشانم می‌دهم. خلوت است. باغبانها هستند و گاهی ماشین نعش کشی می‌آید و می‌گذرد. اسم‌ها را نگاه می‌کنم. «اوه… چقدر مریم.» سالمرگ روی قبر‌ها، قطعه به قطعه زیاد‌تر می‌شود و قبر‌ها تروتازه‌تر می‌شوند. سبزه های پلاسیده روی قبرها نشان میدهد هنوز کسانی به یادشان هستند. چرا بقیه را نگاه داشته‌اند… فکر می‌کنم بعد از ده، نهایتن پانزده سال مرده‌ها کاملن فراموش می‌شوند… چرا قبر‌ها را نگاه داشته‌اند، اینهمه گل می‌کارند و آب هدر میدهند که… توی مسیر یک پژو قراضه سرعتش را کم می‌کند، صدای راننده را می‌شنوم که می‌پرسد: «اسمت چیه؟» سقوط می‌کنم به آدم‌ها، با خودم فکر می‌کنم یک جواب درست حسابی متناسب با فضا بهش بدهم… مثلن بگویم «الهی داغ عزیز ببینی که اینجا هم دست بر نمی‌داری…» عصبانیتم را قورت می‌دهم. به عزیزِ از همه جا بی‌خبرش چه مربوط… یک چیزی به خودش باید بگویم، یک چیز اثر گذار… مثلن… راننده معطل جملات اثر گذار من نمی‌شود و می‌رود…

قطعه را پیدا می‌کنم. از باغبانی آن حوالی سراغ قبر ندا را می‌گیرم. نیشش به خنده زشتی بازمی‌شود. می‌گوید «برای ما مسئولیت داره». می‌گویم: «وا! قبره… اسم مگه نداره»… می‌گوید:  «با فاصله دنبالم بیا، من اشاره می‌کنم، تو خودت متوجه بشو»… همینطور که پشت سرش راه می‌روم سراغ قبر الباقی را می‌گیرم… می‌گوید «تو کارت را بکن اینجا من همین دور و برهام»… دور که می‌شود آهسته می‌گویم «کاسب کار فتنه!»

  اسمش را بزرگ نوشته‌اند روی سنگ قبر. قسمت عکسش روی سنگ سوراخ سوراخ است. نسرین پشت تلفن برایم خواند که چندبار سنگ قبرش را عوض کرده‌اند. باغبان زیرچشمی من را می‌پاید. بغض می‌کنم. دلم نمی‌خواهد ازش بخواهم بقیه را نشانم بدهد. برای تک تکشان از همانجا فاتحه می‌خوانم و راه می‌افتم به سمت در ورودی. آفتاب تند است. خیس از عرق می‌رسم به ایستگاه مترو. سوار می‌شوم. فکر می‌کنم کاش بهش پول داده بودم بقیه را نشانم می‌داد. به نظرم می‌رسد خنده‌اش آنقدر‌ها هم زشت و آزار دهنده نبود. شاید سیگاری بود و زشتی خنده اش به خاطر دندانهاش بود. لابه لای جمعیت پیراهن پشمی‌ام را از زیر مانتو درمیآورم و از خانم کنار دستی‌ام یک جفت ساق دست می‌خرم. پیراهن را می‌چپانم توی کیف … کاش آب خریده بودم.

  • عنوان از جایی در کتاب روان درمانی اگزیستانسیال، نوشته اروین یالوم، ترجمه سپیده حبیب، نشر نی

مطالب مرتبط

روح

کمک کدبانو

Comments (1)

املت بلغاری

دومین بار است که به این دخمه کوچک و مه آلود می‌آیم. دکتر گفته «باید خوش بگذرانی». خلوت است. هنوز ننشسته‌ام که از پشت پیشخوان آشپزخانه بیرون می‌پرد و با لحن غیردوستانه‌ای می‌پرسد: «بار اولت که نیست میایی اینجا؟» می‌گویم «نه… چه بداخلاق!» انگار نشنیده باشد؛ منو غذا را روی میز می‌گذارد و می رود.

لای در باز می‌شود و سوزِ سرما با دختر و پسر جوان می‌آید تو. هردو زیبارو، می‌روند پشت دخل به احوالپرسی، پسر با مایع شیشه شو و دستمال برمی‌گردد. یکی از سه میز دخمه را برق می‌اندازد و می‌نشینند به گپ زدن. می‌گویم «من املت بلغاری می‌خورم». مِنو را می‌گذارم روی زیرمیزی چوبی. دیوان حافظ کهنه‌ای روی زیرمیزی است که برگ‌های کاهی و پوسیده‌اش دست را می‌کشد به طرف خودش. حس است دیگر، انگار با اینها اگر فال بگیری خبر از غیب بدهد. در راه آمدن، دخترک گیر داده بود که «خاله توروخدا فال بخر، خاله الهی خدا بهت یه پسر بده… خاله»… هستی می‌گفت خواب دیده من پیر شده‌ام و دوتا دختر دارم. دیوان را برمی‌دارم. چشمم قندان چوبی کنار کتاب را نمی‌بیند، همرنگ میز بود. قند‌ها پخش زمین می‌شوند. عبدوخان سرک می‌کشد، جارو و خاک انداز را می‌آورد کنار میز و می‌رود سراغ آشپزی‌اش. دختر و پسر جوان ساکت نگاهم می‌کنند. بلند می‌شوم، قند‌ها را جارو می‌کنم و خاک انداز پر از قند را می‌گذارم پایین پیشخوان. ورق‌های پرپر شده کتاب را لمس می‌کنم و برش می‌گردانم کنار قندان خالی. زل می‌زنم به  روبرو. همه چیز در ‌‌نهایت آشفتگی، بی‌قیدی، بی‌نظمی، بی‌… تختۀ سبزی، سیاه از اشعار خیام، چندتا نقاشی کاملن بی‌ارزش از لیلی و مجنون در محاصره نقاشی‌های مثلن بانمک مشتریان و ردیف نامنظمی از کتاب‌های نامربوط روی هم، دست نخورده، پرِ خاک، از دمیان هرمان هسه تا سرمایه مارکس تا ارتباط با خدا… روی یک برگ دفتر هم کاریکاتوری از عبدوخان با پیشبند آشپزی است. روی پیشبندش نوشته:

ماده اول: چشم‌چرانی ممنوع.

تبصره: بوس آزاد.

ماده دوم: زدن حرف زشت ممنوع.

تبصره: زشتی حرف را من تعیین می‌کنم.

فکر می‌کنم اگر اینجا اینقدر دخمه نبود، اگر در خال آلودگی شهر جا خوش نکرده بود، اگر صدای آهنگشان اینقدر بلند نبود، اگر روشن تر بود… بیشتر می‌آمدم.

از آن پشت برای من یا برای خودش می‌گوید: «غریبه که میاد اینجا، بعد از بیست دقیقه غر می‌زنه که غذای من چی شد؟» منم می‌گم «همون چی که رای‌ات شد» صدایش را بلندتر می‌کند: «دخترم بجای املت بلغاری برات بادمجون درست می‌کنم» فکر می‌کنم که به من گفت «دخترم!» و می‌گویم «طوری نیست». فکر کن که من دخترش باشم. دختر این جوانک یک متر و نیمی دراز گیسوی موفرفری که بیست و هفت هشت سال بیشتر ندارد. من خودم دوتا دختر دارم. می‌گوید: «ببین! غریبه اگه بود غر می‌زد که همون املت را می‌خوام!» انگار در امتحان قبول شده‌ام.

روی در و دیوار دنبال یک چیز خاص، دنبال ارتباط یا عمق می‌گردم. نیست. همه چیز کاملن اتفاقی است.

آهنگ تندی شروع به نواختن می‌کند. پسر برای دختره قِر ریز می‌آید. دختره می‌خندد، بلند می‌شود و شروع می‌کند به حرکات موزون وسط دخمه. خیلی ظریف و نامحسوس. مانتو گشادش با تاخیر از اندام باریکش تاب می‌خورد. یکجورهایی مضحک و در عین حال با شکوه است. زیرچشمی نگاهِ من می‌کند که واکنشم را ببیند. می‌خندم. بی صدا، مفصل و مبسوط. با تمام چهره. دکتر بهم گفته «بخند!» گفته: «گرفتگی عضلات سمت راست صورتت بخاطر فشار عصبی است. بخند. خوش باش. برو بگرد… بخند… هاها‌ها… به بدبختی‌های ما بخند…بخند… قاه قاه قاه… به این وضع دارو…» گفته «دارو لازم نیست. برو دوش بگیر، بدو، آهنگ گوش کن، خوش بگذران»

با انگشت روی سطح شیشه‌ای کثیف میز خط می‌کشم. یکساعت گذشته. گرسنه‌ام. کسی حق ندارد غر بزند. به نخ‌های کنفی خیره می‌شوم که از جلوی شیشه آویخته. به یکشان کدو آویزان است، به یکی نان خشکیده، به یکی قابلمه…ملاقه… آقا عبدو غذا را می‌آورد. به مچ دستش نگاه می‌کنم که یک چنگال پیچیده دورش… ردیف بادمجان‌های کبابی را خوابانده روی جعفری، رویش را برنج و سبزیجات ریخته با پنیر پیتزا.

 عبدو با دختروپسر جوان می‌روند بیرون سیگار بکشند…

احساس می‌کنم بهترم. ظرف غذای خالی را برمیدارم که ببرم بشویم، رسمِ اینجاست. به خودم نگاه می‌کنم توی آینۀ آشپزخانه، عضلات یکطرف صورتم گرفته، یک پوزخند اجباری و دائمی پیدا کرده‌ام، چشمم می‌افتد به آشپزخانه… شلخته و درهم‌ریخته… پوست بادمجان‌ها و در نیمه باز رب و سبزی‌های نیم‌خرد شده… مِنو دخمه قیمت ندارد. فکر می‌کنم چقدر راحتم اینجا. دمِ در نوشته به اندازه لذتتان از غذا پول بگذارید داخل صندوق چوبی. دخترک گفت «خاله الهی خدا بهت پسر بده». چشم‌هام را می‌بندم. دست می‌کنم توی کیف پول و یک اسکناس می‌کشم بیرون. می‌گذارم توی صندوقچه چوبی.

دو روز پیش، بعد ازظهری خواب دیدم یک پسر دارم. هفت- هشت ساله. گشاده رو. خوشحال. گفتم: «بذار بغلت کنم»…گذاشت.

Comments (8)

لاک‌پشت صورتی

حتی اگر هیچ کجا هم ننوشته باشند من مطمئنم یکی از عوارض مصرف آنتی‌بیوتیک افسردگی است. آنهم از نوع سخت و نه نرمش. طوری که آدم دلش بخواهد با جیغ تیز (نه نعره مطنطن) سرش را بکوبد توی دیوار (نه اینکه گریه‌ای چیزی بکند). گوش و حلق و بینی‌ام عفونت کرده بود پس نمی‌توانستم آنتی بیوتیک را قطع کنم. باید یک کار دیگری می‌کردم… چه کاری؟ چه کاری؟ چه کاری؟… پاشنه پای راستم را مسلسل‌وار به زمین می‌زدم و همانطور که منتظر نشسته بودم فکر می‌کردم. چشم‌هایم روی ویترین مغازه‌ها ثابت می‌شد. به احتمالات فکر می‌کرد، داشتم به نتیجه می‌رسیدم که یک گاو حامله از جلویم رد شد. سنگین و متین و بی‌خیال. چشمم افتاد به دکه سیگار فروشی بغل نیمکت، به نظرم رسید از این خیالپردازی خیلی بهتر است. بلند شدم بروم که رسید. منصرف شدم. خوشگل شده بود. برای من هم یک لاک خریده بود، پوست پیازی.

 خرید کردیم و رفتیم به سمت خانه او. توی راه تعریف کرد که تا هفت سالگی نمی‌دانسته باید برای خرید از مغازه‌ها پول داد. فکر می‌کرده همه چیز مجانی است. تعریف کرد که همیشه هرچه می‌خواسته از مغازه‌های محله می‌گرفته و شب، بابا موقع بازگشت از سرکار همه‌شان را حساب می‌کرده است. مدرسه که می‌رود  تا یک هفته کیفش را پر می‌کرده از خوراکی برای بچه‌های کلاس تا اینکه بالاخره پدرش مجبور می‌شود برخی واقعیات تلخ این دنیا را برایش روشن کند و…

از حیاط خانه تا اتاق او سی و هشت تا پله هست. (از وقتی افسرده شده‌ام همه چیز را می‌شمارم و حافظه‌ام هم خیلی عالی ثبتشان می‌کند). سوئیت کوچکی است. خانه‌های اعیانی هندی از این سوئیت‌ها دارند. کاربرد اصلی‌اش برای خدمه خانه است ولی اجاره هم می‌دهند. یکراست می‌رود به آشپزخانه تا برای من سوپ درست کند. خودم را می‌اندازم روی تخت فوق العاده‌اش. تنها چیزی است که من را به این اتاق می‌کشاند. بزرگ‌تر از تخت یکنفره و کوچک‌تر از دونفره. با تشک به طرز رویایی نرم… چیزهایی راجع به یکی از همکلاسی‌هایش می‌گوید. دیده‌ام پسره را. هندی است. لاغر و دراز و سیاه ولی باهوش و با عرضه. توی تخت قل می‌خورم تا بتوانم ببینمش. خوشگل‌تر شده. می‌گویم «مگر نگفتی مسلمان متعصب است. اینقدر آدم توی ایران نیست؟» سرش را تکان می‌دهد. دلش نمی‌خواهد برگردد و مردهای ایرانی… شدیدن احساس تنهایی می‌کند ودلش یک کسی را می‌خواهد که… قل می‌خورم آنطرف تخت تا نبینمش. وقت هایی که افسرده باشم، آنهم به دلیل آنتی‌بیوتیک، ممکن است هر حرفی از دهنم بیرون بیاید. سه تا لاک‌پشت دارد به رنگهای سبز و صورتی و قهوه‌ای بدرنگ. آن‌ها را از روی کمد بر می‌دارم و پهنشان می‌کنم روی تخت. سبزه خواهرش است. صورتیه خودش. قهوه‌ای بدرنگ من.

سوپ را گذاشته و آمده پیش من. می‌گوید بگذار تا به ناخن‌هایت لاک بزنم. فکر می‌کنم حالا که سیگار نشد، لاک فکر بدی نیست. همانطور که با دقت به ناخن‌هایم لاک می‌زند ترجمه شعر رمانتیک-اروتیکی از یک بابایی را برایم می‌گوید در وصف تن و بدن معشوق. فکر می‌کنم چیزی مسموم‌تر از ادبیات هم هست؟ یادش می‌آورم که این‌ها شعر است و او می‌گوید  می‌داند؛ حقیقت این است که نه او می‌داند و نه من. خیلی جدی و تا حدی تضرع‌آمیز می‌گوید که تنهاست. کسی تابحال اینقدر صریح و مطمئن با من حرف نزده از تنهایی‌اش و از اینکه کسی را می‌خواهد تا همه خودش و همه او را… می‌گویم خب برای تجربه با یکی از همین‌ها که دور و برت می‌پلکند دوست بشو. فکر می‌کنم این دختر با این‌همه جمالات و کمالات …گاهی آدمها از فشار امساکِ خودشان، به اسراف می‌افتند… چشم‌هایش جدی و بزرگسال می‌شوند. نگاهش حالت اشرافی به خودش می‌گیرد، آنطور که به بلوزشلوار پر از خرسکش نمی‌آید: «بعد از سی و دو سال روزه‌ام را با گه باز نمی‌کنم!»… ساکت می‌شوم. چنگ می‌زنم به لاک پشت صورتی. لاک‌هایم می‌مالد به لاکش. ناخن‌هایم خراب می‌شوند…

در سکوت دراز کشیده‌ایم. سوپ و قرص خورده‌ام. ناراحت شده از دستم. می‌گویم شنیده‌ای که می‌گویند: «تخت یکنفره برای دونفر است و تخت دونفره برای یک نفر؟» می‌پرسد: «و تخت یک نفر و نیمه؟» می خندم:« دقیقن برای امثال تو»… دلم می‌خواهد همین الان برگردم به مرکز خرید. او نیامده باشد. گاو حامله رد بشود. من همه جیغم را بکشم. هول کند. بچه‌اش بیفتد. خون همه جا را بگیرد…

Comments (1)

آرشیو

 تأسف، احساس تأسف تنها چیزی است که برای هم داریم. سالی، دوسالی یک‌بار پیش می‌آید هم را ببینیم. اهل تلفن نیست، اهل هیچ چیز نیست. از در وارد نشده، نفس نفس زنان می‌گوید: «کلاغ اینجا لانه نمی‌کند که شما‌ها خانه کرده‌اید». می‌خندم. من طنز و طور گفتنش را همیشه دوست داشتم. ته لهجه شیرینی دارد. دستش را به چهارچوب در می‌گیرد تا نفسش جا بیاید. کیف‌اش را می‌گیرم که‌‌ همان همیشگی است. این بشر همه چیزش‌‌ همان همیشگی است.

 از وقتی تصمیم گرفته تهران بماند کمتر دیدمش. یک آپارتمان تاریک و نمور اجاره کرده، همکف.  به حیاط  راه دارد. چند سال است همانجا زندگی می‌کند. حصیر انداخته کف هال، با چهارتا صندوق قفسه کتاب و نوار ساخته. یک یخچال از این‌ها که توی هتل‌ها هست دارد، یک اجاق گاز یک شعله. چهارتا لیوان که نه شکلشان یکی است نه قدشان. چهارتا بشقاب ملامین. یک کاسه که من برایش هدیه گرفته‌ام و البته یک ضبط صوت، انبوه نوارهای کاست. چندتا عکس قدیمی از اندیشمندان بزرگ زندگی اش به دیوار کوبیده و جندتا عکس از خودش همراه با پسرها و دخترهای این آدم‌ها. دوتا پتو و سه دست لباس هم دارد. می‌خواهم بگویم سرجمع به اندازه جهیزیه حضرت زهرا اسباب و اثاث ندارد. ولی فقط با آژانس این‌طرف و آ‌ن‌طرف می‌رود و شش روز هفته زنگ می‌زند از رستوران سرخیابان برایش غذا می‌آورند. می‌گوید وقت تلف نمی‌کنم. مشغول است به آرشیو جمع کردن. خیال می‌کند یک چیزهایی در تاریخ این مملکت گم می‌شود اگر او این کارها را نکند. یکجور احساس رسالت جنون‌آمیز، مثل الباقی احساس رسالت‌ها…

دوتا کتابی که هزارسال پیش برده بود آورده با یک کتابِ هدیه به عنوان عذرخواهی. از این عادت‌های خوب کم ندارد، گرچه سلیقه مطالعاتی‌اش فقط به درد هدیه دادن به کتابخانه مدرسه راهنمایی می‌خورد. آمده چندتا سوال درباره دستگاه‌های جدید ضبط و پخش بپرسد. می‌گوید می‌خواهد لپ تاپ بخرد! می‌گویم:«چشمم روشن، لابد فردا موبایل و اینترنتم می‌خوای!» … فعلن تمایلی ندارد. تعریف که می‌کند دستگیرم می‌شود به مشکل برخورده برای آرشیو‌های سخنرانی‌هاش و خجالت می‌کشیده از کسی بپرسد… اصلن از‌‌ همان اول من با او سر سخنرانی رفتن و آرشیو جمع کردن‌هاش حرفم شد. من از سخنرانی رفتن بدم می‌آید. از بچگی تا همین حالا. از آن موقع که روضه نمی‌رفتم با مادرم تا وقتی با او به جلسات سخنرانی این و آن… می‌گفتم هیچ چیز در یک سخنرانی دست آدم را نمی‌گیرد. او می‌گفت سخنرانی‌ها پر از ایده‌اند. «حاصل یک عمر فعالیت فکری یک نفر در چند ساعت». تمام جملات غیرطنزش تن آدم را مورمور می‌کند بسکه شبیه مجریان تلویزیون است. یادم رفت، یک تلویزیون چهارده اینچ قرمز هم دارد. رنگی. به هر حال آن موقع‌ها خیال می‌کردم باید نظراتم را برایش توضیح بدهم. دعوایمان می‌شد. علی آشتی مان می‌داد.

 در نهایت هم آبمان توی یک جو نمی‌رفت که راه‌مان را جدا کردیم. او اعتقاد داشت. به آدم‌ها، به کتابها، به لحظه هایی از تاریخ، به حرف‌ها. خلقن آدم مُرادبازی است. یادم هست بار اولی که پای سخنرانی پسر یکی از قهرمانهای روشنفکرش -که تازه از فرنگ برگشته بود- رفت، چطور با بغض می‌گفت: «کجا تکرار می‌شود آن جاذبه، آن شور و گرما، آن صدا… وقتی این فارسی را درست حرف نمی‌زند». ولی هنوز هم هرجا پسرِ مردِ قهرمانش، که حالا خودش مرد معروف و جاافتاده‌ای است، حرف می‌زند خودش را می‌رساند. هنوز صدایش را ضبط می‌کند با واکمن. آرشیو درست کرده از پدران و پسران. خیلی خوشحال است که تلفن‌هایشان را دارد. آن‌ها که پسر ندارند، دختر‌هایشان. از این موسسه به آن موسسه، از این دانشگاه به آن پژوهشگاه، توی دختر‌ها و پسر‌هایشان دنبال تکرار آنها می‌گردد، دنبال تکرار خیلی چیزها.

این دخترکهنه است. همه رقمه ضربه خورده ازقدیمی بودنش و دست بردار نیست. یادم هست پنج شش سال پیش، یکی از همکلاسی‌هایش بهش توجه نشان می‌داد. سردی کرد و رو بر‌گرداند که همین شعرهای حافظ که همه را از حفظ است. چندسال بعد پسره را با نامزدش دید. سه ماه افسردگی گرفته بود. مطمئن بود نشسته به پایش. آدم باورش نمی‌شود یک نفر این‌قدرقدیمی مانده باشد. چندبار تلاش کردم بیاورمش به امروز، در حد خودم البته. نشد. بد‌تر شد. شکراب شدیم… تک دختر لوس یک نیمرو نمی‌تواند درست کند، با تکنولوژی جور نیست، سینما نمی‌رود، حیا می‌کند فیلمهای هالیودی نگاه کند، غیر شجریان و ناظری گوشش را خراش می‌دهد. یادم هست یکبار، خیلی سال پیش، با علی کاروان راه انداخت به سمت گلستانه کاشان، ما را نشاندند زیر سایه درختان و در گلستانه ناظری برایمان پخش کردند… آن وقت ها جالب بود خل بازی‌هایشان. نبود اینطور. بدتر شده. مانده، یا شاید بقیه رفته‌اند. اول از همه علی. این سنت آرشیو جمع کردن از حرف‌ها و کتاب‌ها و سخنرانی‌ها را از او به ارث برده. آدم‌هایش را هم.

مطالب مرتبط

کارتن سیگار

نوشتن دیدگاه

چای و چرخ

من روی زمین دراز کشیده‌ام. او بالای سرم نشسته. احساس می‌کنم توی جمجمه‌ام آب جمع شده، با هر حرکتی موج بر می‌دارد و به دیواره‌ها می‌کوبد. می‌گوید: «خب» .تکرار می‌کنم: «خب». با یک بیچارگی دل آب کنی می‌پرسد: «خب نظرت چیه؟» می‌گویم که قبلن هم گفته‌ام باید برود پیش مشاور. همه باید برویم پیش مشاور :«این‌ها قرص مسکن است یا گچ؟». از جایش بلند می‌شود و شروع می‌کند به قدم زدن. نمی‌توانم نگاهم را به سمتش بچرخانم. چشم‌هایم ته کاسه‌ای از درد میخکوب شده‌اند. می‌گوید: «می‌دانم دروغ می‌گوید. همه مرد‌ها در این مواقع دروغ می‌گویند. هر زنی باید بداند که مرد‌ها، به خصوص آن اوایل رابطه دروغ می‌گویند. نباید به حرف‌هایشان گوش کرد… یعنی نباید روی آن حرف‌ها حساب کرد… واقعیت از بعد از این دروغ‌ها شروع می‌شود… باید قدرت نشنیدن داشت، کثافت‌ها…»… با اینکه «کثافت‌ها»ی آخرش موجی از شیفتگی در خود داشت، این «همه… همه» کردن‌ها توی سرم سوت می‌کشند. زیر لب می‌گویم: « همه مرد‌ها… هر زنی…» خنده بزرگی روی صورتش پهن می‌شود. توضیح می‌دهد: «ببین این یک واقعیت است… مثل حالت مستی… چه کسی روی حرفهای آدم مست حساب می‌کند؟ هان؟ مرد‌ها اول رابطه‌ها این حال را دارند، فقط می‌خواهند طرفشان را تحت تاثیر قرار بدهند، حالا یا تحث تاثیر خلق و خو و پول و پله… یا تحت تاثیر فیزیک یا موقعیت اجتماعی یا…» دوباره می‌خندد: «یا برای بیشعورهایی مثل تو تحت تاثیر فضل و دانش و این مزخرفات… هدف اما مشترک است و نسبتی با این چیز‌ها ندارد… دختر زرنگ هم بلد است چطور از این حال مستی استفاده کند و…» باز می‌خندد. چندشم می‌شود. کی بشود راحت بشوم از این حرف‌ها…فیلم‌ها، کتاب‌ها، آدم‌ها…
سعی می‌کنم بنشینم، چشمم می‌افتد به شال باریک و دراز گل منگلی که روی دسته صندلی انداخته است. می‌پرسم: «این چیه؟» و برش می‌دارم بپیچم دور پیشانی‌ام. شال را از دستم می‌گیرد: «اِاِاِاِاِاِ… نکن چروک می‌شه، ندیدی‌اش مگه وقتی اومدم… مقنعه که سر می‌کنم اینو می‌اندازم دور گردنم…»… با یک حرکت فوری که باعث می‌شود سرم تیر بکشد شال را از دستش می‌قاپم «چروکش شیک تره» و بعد در حالیکه دور پیشانی‌ام می‌پیچم گره می‌زنم:« من واقعن سر از کار شما‌ درنمی‌آورم… چرا به جای اینکه خودتان را سبک کنید، روز به روز سنگین‌تر می‌کنید… هر روز یک چیزجدیدی پیدا می‌کنید به خودتان آویزان کنید کانه جا رختی…» هیچ نمی‌گوید. به کتاب‌ها نگاه می‌کند و زیر لب با خودش حرف می‌زند.
«آب جوشیده، زحمت چای را بکش». می‌رود سمت آشپزخانه و با تمسخر دوباره می‌پرسد: «تو واقعن نظری نداری؟ تو که اینقدر درباره همه چیز نظر می‌دهی…»… می‌خندم. همانطور که دراز کشیده‌ام کف دست‌هایم را دو طرف شقیقه‌هایم فشار می‌دهم، سعی می‌کنم یک نظری پیدا کنم و بدهم . می‌گوید:«میدانی وقتی یک کسی توی زندگی آدم باشد، ظرف آدم را بزرگتر میکند، وقتی می رود … من دوباره رفتم پیشش، همه حرفهاش راسته، دوباره دید و گفت برمی‌گردد…» برگشته بالای سرم. از روی زمین به ارتفاعی که ایستاده و زل زده توی صورتم نگاه می‌کنم و چشم‌هایم را روی هم می‌گذارم. می‌گویم: «بله خب… ظرف آدم هم که قابلیت ارتجاعی ندارد، بزرگ می‌ماند، سرخالی…وسیله امرار معاش یک عده حقه باز» می‌گوید: «چای بهترت می‌کند…شاله بهت میاد». لم می‌دهد روی صندلیِ من و خودش را یک دور کامل می‌چرخاند. سرم گیج می‌رود از دیدنش. می‌گوید: « دقیقن مثل یک زخم باز که سرما و گرما اذیتش میکند…زمان لازم دارد…ولی بعضی از اینها حس ششم دارند، تو نمی فهمی و آدمهام دشمن جهل‌هاشون هستن، حدیثه» با پا صندلی را متوقف می‌کند.لای چشم‌هایم را باز می‌کنم. با هیجان تلخی می‌گوید:« البته من بزرگترین حماقتها زندگی ام را در چنین موقعیت‌هایی انجام داده ام…فکر کن اگر این بار هم…به نظرت الانم؟» طولانی نفس می‌کشم و زیر لب می‌گویم: «لا اله الا الله» . اخم کرده. ابروهایش می‌لرزند، می رود سمت کتا‌بها: « تو اینا هیچی ننوشته؟ نخوندی چیزی تو؟».بالش را روی پیشانی ام می‌گذارم و می‌گویم:« کتاب هست که، من ندارم». دوباره برمی‌گردد سمت صندلی و میچرخاندش:« واقعن معلوم هست تو توی این غارت داری چه غلطی می‌کنی؟… نه واقعن؟ داری چه می‌کنی؟»
– من؟… من دارم نرخ سرانه مطالعه در کشور را بالا می‌برم.
خنده‌اش نمی‌گیرد. خودم هم. می‌دانم که همین کار را هم نمی‌کنم. کتاب‌های بدبخت پر از خاک شده اند، خسته شده اند بسکه سرپا ایستاده‌اند و یکی نبوده ورقشان بزند بلکه قولنجشان بشکند. دوباره تکرار می‌کند که زنک گفته برمی‌گردد و من توضیح می‌دهم چه برگردد چه نه، به نفعش است رفتن پیش آن زن را متوقف کند و برود پی زندگی‌اش و همین بابایی که می‌گوید…حتی اگر نرود باز بی خبر بماند هیجانش بیشتر است. تُرش میکند.
می‌گویم: «تو واقعن توقع داری چه نظری از من بشنوی؟ من که به قول تو توی غار زندگی می‌کنم… برای فرهیخته‌ترین آدم‌ها هم با رعایت یکسری اصول اولیه گفتگو است که به نتیجه می‌رسی، ضرب کلمات را بگیری، یکسری نشانه‌ها را باید جدی بگیری… با لحاظ کردن حساسیت‌های سنتی، با پیروی از الگوهای از پیش مشخص… فردیت و خلاقیت در این حوز‌ها جواب نمی‌دهد جان من»… رفته چای بیاورد. فکر می‌کنم حالا که من شروع کرده‌ام به نظر دادن ول کرده رفته. این اگر واقعن نظر می‌خواست می‌رفت پیش مشاور. با سینی چای و خرما پیدایش می‌شود. توی فکر است. می‌گوید: «خب تو بهتر از من آدم‌ها را می‌شناسی»
«هععععع » یک قهقهه از عمق جان به دیوار درد می‌خورد و معدوم می‌شود. «وااای مامانم اینا! من؟ آدم شناس… بذار بگمت که خیلی اشتباه اومدی… یک پسر مدرسه‌ای با رعایت ابتدایی‌ترین اصول مخ‌زنی می‌تواند من را تحت تاثیر قرار بدهد…» می‌گوید:«مسخره، من اومدم باهات درد دل کنم، مشورت کنم…بی لیاقت» و می‌نشیند روی زمین. جدی نگاهش می‌کنم و به تندی می‌گویم: «خیال می‌کنی شوخی می‌کنم؟ ولله نه! آدم‌شناسی من واقعن افتضاح است…من ممکن است یک کمی بیشتر از تو آدم بشناسم، مثلن کانت و هگل و اینا را ولی آدم شناسی…تقریبن همیشه درباره‌شان اشتباه فکر کرده‌ام» سعی می‌کنم از هجوم خاطرات به درد سرم جلوگیری کنم. چای دهنم را می‌سوزند و به طرز ناجوانمردانه‌ای مری‌ام را آتش می‌زند و پایین می‌رود… می‌گوید: «شاید میگرن است». می‌گویم «شاید» … می‌گویم: «بازم بهت می‌گم برو پیش مشاور». می‌گوید: «مشاور‌ها یک مشت احمق‌اند» می‌گویم: «خیال می‌کنی تو نیستی؟» خیره نگاهم می‌کند. نگاهم را به سقف برمی‌گردانم. بالش را پرت می‌کنم گوشه دیوار و سرم را روی زمین می‌گذارم. روی زمین آرام تر است… می‌گویم: «همه هستیم، نشانه بزرگ‌تر از این برای حماقتت می‌خواهی که آمده‌ای در ارتفاع شصت پله ای از زمین تا برسی به غار من، که خیال می‌کنی چیزی در آن قایم کرده‌ام که تو نمی‌دانی؟ که مشاور‌ها نمی‌دانند؟ که زن حس ششمی نمی‌داند؟ خیال می‌کنی این بالا پشت این کتابهای خاک آلود، یک جغد دانایی نشسته که بدون اینکه زندگی کرده باشد معنی زندگی را می‌داند …» من صدایم را برده‌ام بالا. او در آرامش روی صندلی نشسته و چای و چرخ می‌خورد.

دیدگاه‌ها غیرفعال

روح

پارسال، دو سه روز بود که از ایران آمده بودم. هنوز نرسیده بود. ناخوش احوال رفتم دفتر استاد، نگاهم کرد و گفت: «مریم می‌دانی روح آدم‌ها دیر‌تر از جسمشان جابه‌جا می‌شود؟» بعد خندید و داستان دو مرد هندی را تعریف کرد که بعد از پیاده شدن از کشتی، کنار اسکله منتظر نشسته بودند. جماعت ازشان می‌پرسند: «منتظر چه هستید؟» می‌گویند: «منتظریم تا روحمان هم برسد». نخندیدم… ابرو بالا انداخت و گفت: «روح بعضی‌ها هم هیچ وقت نمی‌رسد!»

همان شب رفتم از آن غذاهایی که عاشقش بود برایش خریدم تا به بوی آن‌ها برگردد… برگشت و بار اول‌‌، همان شب بود که همه‌اش را بالا آورد… سه چهار بار استفراغ کردم. احساس مرگ داشتم تا صبح. دلخور بود؟ به هر حال آمد و ماند و البته تهوع هم…

 خیلی مستقل است، خیلی لجباز… دارد سه سال می‌شود ولی هنوز رام اینجا نشده. لیلا می‌گوید:«آدم‌هایی که راحت سازگارِ محیط نمیشوند آی کیوی پایینی دارند»…به این متلک‌ها بر نمی‌گردد. می‌شناسمش. با امروز پانزده شانزده روزی می‌شود که رفته ایران و هیچ رقمه نمی‌توانم برش گردانم. تقصیر خودم است. بار اول خودم هم باهاش رفتم.  شانزده یا شاید پانزده روز پیش… گفت خسته است، چراغ‌های اتاق را خاموش کنیم، پرده ها را بکشیم و بخوابیم. خواب که نبودم. ولی برگشته بودیم. از پایین پنجره صدای اختلاط دختر پسرهای هندی را می‌شنیدم ولی اینجا نبودم. خوش گذشت. گفتم خوب است که روز‌ها اینجا باشد و شب‌ها برود آنجا، کمتر دلتنگی خواهد کرد…

از آن روز به بعد، به محض اینکه خوابم می‌بَرَد از پله‌های خانه تهران بالا می‌دود… مگر از خواب بپرم که نگذارم کلید را در قفل بچرخاند و جک را از خواب بیدار کند نصف شبی… تمام شب وسط راه‌پله‌ها منت‌اش را می‌کشم، باهاش بحث می‌کنم… می‌خواهد برود بچه‌ها را ببیند، برود سینما، برود تئا‌تر، بهانه کتاب‌ها و کتابفروشی‌ها را می‌گیرد. می‌خواهد برود احمدآقا سبزی خوردن بخرد، اینترنت بی‌فیل‌تر پرسرعت نمی‌خواهد، می‌خواهد برود دم دکه روزنامه فروشی…

 بعد از ظهر سه یا چهار یا پنج یا شش روز پیش بود. خیال می‌کنم. از بدخوابی شب بود یا از خستگی، یادم نیست. خوابم برد و دیدم رفته اصفهان! یعنی از صبح که بیدار شده بودم سوار اتوبوس شده و حالا رسیده بود اصفهان؟… رفته بود دراز کشیده بود روی تخت پیش مامان و یک‌ریز حرف می‌زد… داد کشیدم: «پاااااشو، پاشووو…» همانطور که یک نفس حرف می‌زد پشتش را کرد به من…

وقت‌هایی که بیدارم بهش می‌گویم فرصت زیاد است، طاقت بیاورد. می‌برشم رستوران غذایی که دوست دارد بخورد… شب نشده همه را بالا می‌آورد… نمی‌فهمد وقت‌هایی که اینطور پشت سرهم استفراغ کنم تا دو روز نای روی پا ایستادن ندارم… برایش مهم نیست… این حالت تهوع دائمی…حتی از بوی غذا. مینا می‌پرسید: «حالا بابای بچه کیه؟» گفتم: «خودم. نشنیدی قصه مریم را؟»

 ولی رگ خوابش دستم است، یک سفر کوتاه  برمی‌گرداندش… نشستیم توی ماشین، اول جاده، چشم‌هایم داشت روی هم می‌رفت که راننده دنده عوض کرد و صدای «بسسسم الله الرحمن…»، آن‌طور که بابا می‌گوید موقع دنده عوض کردن اول جاده… خیلی واضح شنیدم‌ها… یعنی رفته نشسته بغل دست بابا تا خوابش نبرد؟ تا آخر مسیر گیر کرده بودم زیر دنده ماشین، درست جا نمی رفت و راننده نمی‌فهمید چرا.

 بردمش کنار گنگ، پا‌هایش را زدم به آب، شمع برایش روشن کردم… حس کردم آرام گرفته، از دکتر خوشش آمده بود. نشسته بود کنارش. دکتر می‌گفت: «گنگ که رودخانه نیست. خداست به شکل مایع» می‌گفت روزی یک‌بار از بیمارستان جیم می‌شود می‌آید کنار مادرشان گنگ… می‌گفت: «همه آرزویم این است که در حیات بعدی ماهیِ گنگ باشم…»

راضی به نظر می رسید. گیرش انداخته بودم… خیلی نرم گفتم: «بیا بمانیم کنار همین آب. دکتر هم هست. روزی یکبار می‌آید سر می‌زند بهمان، نشان‌مان می‌دهد چطور همه جواب‌ها را کنار این آب از خودمان بیرون بکشیم، مثل ایران نیست که…اصلن بیا شنا کنیم مثل بقیه» به آب خیره شدم وگفتم: «زمین خدا وسیع است و برای این سرگیجه که تو می‌خواهی همه جا، جا هست…» نمی‌شنید، نبود، رفته بود…

رفته خوابیده کنار سجاده مامان بزرگ، رفته کنار نمی‌دانم کدام عکسم که لای مفاتیح مادَری است و لُپ اش را گذاشته روی سجاده خانم جان… گفتم: «برو لای مکارم‌الاخلاق بمیر…» حتی نگاهم هم نکرد. گفت: «مفاتیح قدیمی‌ها مکارم ندارد… این قرتی بازی‌ها اضافات شما جوان‌هاست… اگر بخواهی زیر دعای رفع درد شکم بخوابم برایت…»

مطالب مرتبط

کمک کدبانو

***-*** گفتن

شادِ شادِ شاد

Comments (3)

کمک-کدبانو

دوهفته‌ای می‌شد که این کار را می‌کردم. روزی چندبار همه جا را تاریک می‌کردم، ضبط را روشن. دراز می‌کشیدم و تصور می‌کردم مرده‌ام. بَعد را تصور می‌کردم. اوایل در مجلس ختم خودم دور می‌زدم. بعضی وقت‌ها گریه می‌کردم، به خصوص وقتی مادرم را می‌دیدم و بعضی وقت‌ها هم پوزخند می زدم از آن بالا. هی توی ذهن خودم قبلش را عوض می‌کردم تا بعدش را ببینم. مثلن اگر خودکشی کرده باشم، یا تصادف یا از سرطانی چیزی مرده باشم. آدم‌ها چکار می کنند، واکنش‌شان چیست. بدی اش این بود که درهرصورت، تمام ات می کنند، حتی اگر خیال کنی خودت، خودت را تمام کرده ای. یعنی با عوض کردن قبلش و تصور بعد‌های متفاوت نمی‌شود جلوی تمام کردنت را گرفت. همه چیز‌ها و کسان دیگر بدون توجه به نبودن تو زندگیشان را می‌کنند. شاید یکی دوتا قاب عکس خندان ناکام با نوار سیاه. شاید اگر یک وصیتنامه خاصی بنویسم… گاهی از خودم می‌پرسیدم چه کسی گفته قبلش تو وجود خاصی داشته‌ای برایشان که حالا دلواپس عدمت هستی ای موجو متوهم! کاسه سوراخ امیدت را  با این چرندیات پر می‌کنی، البته به جز مادرم. …چند روز یکبار عبارت روی سنگ قبرم را عوض می کردم، سنگ تمام نمی شود… «من از نهایت …»؛ «سه چیز در این دنیا …»؛ «عمری دگر بباید بعد از وفات ما را/کین عمر طی نمودیم…»؛ اصلن  سنگ هم نباشد، به جهنم،  کاشی‌های لاجوردی کوچک باشد، وسطش هم حوضی داشته باشد که آب باران را جمع کند تا گربه ها و کلاغ‌های قبرستان از روی شکمم آب بخورند، حتی اسم هم نداشته باشد؛ نه، کاشی های سفالی خام پانزده در پانزده، خاک بشود برای درختان قبرستان، جان بگیرند، سایه بیندازند… همه این تصور‌ها با پس زمینه صدای  خش دارعبدالباسط بود از ضبط صوت، صدای عبدالباسط باید از یک ضبط صوت قدیمی مثل همین بلند بشود تا قوه تخیل آدم به کار بیفتد وبعد که نوار تمام شد ودکمه بیرون پرید از کار بیفتد…می خواهم بگویم کامپیو‌تر با آن کیفیت و نامیرایی که دارد جواب نمی‌دهد، ضمن اینکه یکجور حیات ِهوشمند ِتوهین آمیزی درش وول می‌خورد…

 این دختره هم از صدای ضبط فهمیده بود کسی در این آپارتمان هست که ول نمی‌کرد. اول قصد نداشتم در را باز کنم ولی کوتاه بیا نبود. مجبور شدم در را باز کنم. لای در ایستادم. دختر مرتب و مودبی بود، از نگاه به چهره‌اش حس خوبی به آدم دست می‌داد که ظاهرن متقابل نبود. سلام کرد و گفت که از شرکت نمی‌دانم چی چی تمیز آمده و این هم قبضش است و قرار نبوده برای تمیز کردن راه پله‌ها باشد، چون او فقط کمک-کدبانو است و کار راه پله یک کار مردانه است، به خصوص که ماشاالله ما اینهمه پله داریم و…تند تند حرف می زد، نفهمیدم چرا به پله‌های ما می‌گوید ماشالله، گفتم زنگ واحد چهار را بزند و با مدیرساختمان صحبت کند. خواستم در را ببندم که گفت از طبقه اول زنگ همه واحد‌ها را زده و ماشالله هیچ کس خانه نیست. به خاطر ماشالله توی دلم لبخند باریکی زدم، کاش همه گره های ذهن همینطور باز می شد. پرسیدم چه کار می‌توانم برایش بکنم چون تلفن مدیر ساختمان را ندارم. خواست حداقل اجازه بدهم بیاید داخل و یک تلفن به شرکتشان بزند. گفت گوشی‌اش را خانه جا گذاشته است. بهانه مسخره‌ای به نظر می‌رسید. سربرگرداندم و چشم گرداندم اطراف خانه، واقعن جوری نبود که بشود غریبه‌ای را راه داد. بعد هم این دختر با این جمالات و کمالات یک نظافت چی بی‌موبایل باشد؟ یک همچین مرگی اصلن جذاب به نظر نمی‌رسید، همینطور الکی برای خنزرپنزرهایی که یک شاهی هم ارزش نداشتند، در این خانه به هم ریخته، البته احتمالن فکر میکنند کار دزدها بوده، ظرفهای کثیف پس… با ناراحتی تکرار کرد که باید تلفن و کسب تکلیف کند. فکر کردم باید تن به تقدیر داد، از جلوی در کنار رفتم وتلفن را نشانش دادم. چراغ ها را روشن کردم. چشم‌هایش در عرض چندثانیه گشاد و تنگ شد. خوشم آمد. چشمم به خودم توی آینه افتاد. همه چیز خوب بود جز آن کش ِسر قرمزی که به نوک موهام آویزان مانده بود. لباسم هم کمی نازک بود. لباس که یعنی یکی از‌‌ همان زیرپوش‌های مردانه‌ای که همیشه می‌پوشم. سالهاست بابا هر وقت برای خودش زیرپوش می‌خرد از کوچک‌ترین سایزش برای من هم می‌گیرد.  توی آینه به دختره نگاه می‌کنم که دارد نگاهم می‌کند. می‌گوید ماشالله همه اش اِشغال است و چشم می چرخاند اطراف خانه. می‌پرسد  آیا شوهرم انتشاراتی دارد یا کتاب خرید و فروش می‌کند که جواب می‌دهم هیچکدام… با نوک ِانگشت ِپا پتوی قبرم را مچاله می‌کنم و می‌آیم می‌نشینم روبرویش تا نگاهش متوقف شود. دوباره زنگ می‌زند و بعد همانطور که گوشی را بغل گرفته می‌گوید خیلی کتاب دوست دارد و مدرسه که می‌رفته همه رمان‌ها را خوانده و از من می‌پرسد شما خودت هم کتاب دوست داری که با سر جواب منفی می‌دهم، تکیه می‌دهم به مبل و پا‌هایم را روی هم می‌اندازم. نگاهش روی ساق پایم متوقف می‌شود. یادم می‌آید شلوارکوتاه مامان دوز پوشیده‌ام. من بلدم چطور بخندم که صورتم نشان ندهد. سرش را می‌اندازد پایین و دوباره زنگ می‌زند. بالاخره جواب می‌دهند. با کسی حرف می‌زند درمورد خودش و راه پله‌های ما، عصبانی است، غرغر می‌کند. انگار قرار می‌شود بهش زنگ بزنند. شماره‌مان را می‌گویم و تکرار می‌کند برایشان. می‌گوید باید منتظر بشود و می‌شود، لابد باید چایی، شربتی چیزی بیاورم که نمی‌آورم. سکوت می کند و به زمین خیره می‌شود… به یک مرگ پیش پاافتاده فکر میکنم که در زمان پیری رخ بدهد و توجه هیچ کس را هم جلب نکند، حتی مادری نباشد، عکس ناکامی نماند،«مرحومه مغفوره…» …از تصورش حالم بد می شود، این یعنی هیچ…مطلقن هیچ و بدبختی دقیقن همنجاست که همه چیز در واقع همینطور است…لعنت، لعنت، لعنت

 کلی عذرخواهی می‌کند که فضولی می‌کند ولی می‌خواهد بداند تازگی کسی از اطرافیانم فوت شده که جواب می‌دهم نه. این دست و آن دست می‌کند، من خودم متوجه هستم که تحمل این حجم از آشفتگی برای یک کمک-کدبانو آسان نیست. تکرار می‌کند خیلی کتاب دوست داشته و زود شوهرش داده‌اند و شوهرش از درس و کتاب بدش می‌آمده و نگذاشته این دیپلمش را بگیرد. می‌گوید قدر بدان. علاقه اش به کتاب باورم شده. آهسته اضافه می‌کند که آدم از زندگی‌های مردم خبر ندارد ولی بعضی‌ها واقعن قدر نمی‌دانند. با سر تایید می کنم. نفس می گیرد و با احتیاط می‌گوید زن باید به خودش برسد، برای خودش‌ها نه برای کس دیگر، تعریف می‌کند وقت‌هایی که با شوهرش دعوا می‌کرده‌اند چقدر به خودش می‌رسیده و از خانه بیرون می‌رفته است. می‌گوید بعد‌ها شوهرش کتکش می‌زده و در اتاق را قفل می‌کرده، اینهم نوار می‌گذاشته با صدای بلند و پا می‌شده می‌رقصیده. می‌گوید گاهی که حوصله داشته در را باز می‌کرده دوباره می زدتش، شوهره خسته می‌شده ولی این نه. یکبار ضبطش را شکسته. یک چیزی در چهره اش روشن، ولی زود خاموش می شود. می‌گوید گاهی هم موقع دعوا خودش فرار می‌کرده توی اتاق، در را ازپشت قفل می‌کرده و با صدای بلند آهنگ می‌رقصیده است. در مورد شوهرش که حرف می زند از فعل ماضی استفاده می کند، یک حسرت خفیفی هم در صدایش هست. می‌گوید آهنگ شاد گوش کن، ساسی، اندی، برقص. زنها نرقصند می‌میرند به خدا، خود من را رقص نجات داد، رقص زنها را نجات می دهد به خدا… چانه‌اش گرم شده، تلفن زنگ می‌خورد. می‌گویند برگردد. سر ِکرایه تاکسی بحث می‌کند. تلفن را قطع می‌کند و بلند می‌شود برود. کارت ویزیت کوچکی از کیفش در می‌آورد و شماره موبایل و اسمش را می‌نویسد پشت کارت.  می‌گوید می‌داند که همین روز‌ها بهش زنگ می‌زنم بیاید اینجا یک خانه تکانی درست و حسابی بکنیم…

در را می‌بندم، صدای کفش هایش را دنبال می کنم که از پله ها پایین می رود، چراغ‌ها را خاموش می‌کنم، قبرمچاله ام را پهن…

مطالب مرتبط

شادِ شادِ شاد

***-***گفتن

Comments (3)

Older Posts »