Archive for تاملات

شوقی چنان ندارد…

یادم است مادربزرگِ مادرم دوستانی داشت که تقریبن هر روز بهش سر می‌زدند. مدت طولانی‌ای با هم گپ می‌زدند و به هم کمک می‌کردند. در کودکی شوهرش داده بودند به اصفهان و غریب بود. در نوجوانی شوهرش را از دست داده بود و جز یک دختر که مادربزرگ من باشد کسی را نداشت. عوضش مادربزرگم فرزندان زیادی داشت، ولی بی دوست بود. از نُه سالگی که ازدواج کرده بود تا روزی که از دنیا رفت شب و روزش به سروسامان دادن به امور مادر و شوهر و خانه و بچه‌ها و نوه‌هاش گذشت و بعد از آقاجان آنقدر زنده نماند که بفهمد تنهایی چیست. اگر مانده بود حتمن می‌فهمید. همانطور که خیلی از مادرهایی که می‌شناسم این روزها بفهمی نفهمی با این پدیده مواجه شده‌اند. آنها تنها و بی هم صحبتند، خاصه اگر شوهرشان درگذشته باشد. بچه‌ها هم صرف نظر از اینکه هم‌صحبت‌های مناسبی برای دغدغه‌ها و درددل‌های مادران نیستند، جز برای دردسر سراغشان را نمی‌گیرند. آنها که بچه‌هاشان دورترند و دیرتر احوالشان را می‌پرسند تنهاتر و غمگین‌ترند.

از زمان افلاطون و ارسطو و رواقیان تا مونتنی و نیچه و تا همین امروز، فیلسوفان زیادی درباره ارتباط انسانی منحصر به فردی که «دوستی» نام نهاده‌ایم، نوشته‌اند. از ضررتش برای سعادت انسان و معنابخشی به زندگی و از امنیت و رشدی فکری و اجتماعی‌ای که با خودش دارد و از اینکه «دوست خود دیگر است».

 دوستی حقیقی با رابطه خویشی متفاوت است ( می‌دانم اغلب مادرها با خواهر یا یکی از دختران خود نزدیکند). اما در دوستی آن تضاد و رقابتی که در روابط خویشاوندی- به واسطه وجود منافع مشترک- هست، وجود ندارد. دوستی عکس خویشاوندی دست و پاگیر نیست، دوستان قرار نیست همیشه و همه جا حاضر باشند، ولی وقتی نیازی به آنها هست در دسترسند. توقع ندارند از ریز و درشت زندگی تو باخبر باشند، ولی اگر لازم شود گوش شنوای رازهایت هستند. اگر همگن باشند می‌توانی ساعت‌ها با آنها بحث و تبادل نظر کنی، خود را بدون دلخوری اصلاح کنی و احساس به رسمیت شناخته شدن و داشتن وجودی از آنِ خود داشته باشی و…  احتمالن عجیبترین نوع ارتباط آدمیان با هم پس از عشق همین دوستی باشد.

مردانِ فیلسوف از زمان باستان تا نیچه صراحتن اعلام کرده‌اند «زنان را دوستی نشاید». هرگز از یاد نبرده‌اند میان عشق و دوستی مرز بکشند و دوستی را در مرتبه بالاتری از عشق بنشانند. حتی بسیاری فیلسوفانِ فمینیست معاصر هم در امکان برقراری ارتباط دوستی فضیلت-بنیاد میان زنان و مردان تردید کرده‌اند- هرچند، اساسن رابطه دوستی، به آن شکلِ ستایش شده در آثار فلاسفه، تا همین زمان معاصر امکان بروز و ظهور در میان زنان نداشته است. خانواده دخترها را تحویل خانواده‌ای دیگر می‌داده است و مادر/خواهر شوهر و جاری‌ها جای خواهر/مادر خودِ زن، نزدیکترین دوستان/دشمنان او می‌شده‌اند. بعد هم شوهر و بچه‌ها زمان و مکانی برای دوستی باقی نمی‌گذاشته. شاید به همین دلیل هم باشد که فمینیستها وقتی از همبستگی زنان حرف می‌زنند از ارتباط خواهری سخن می‌گویند نه دوستی. جالب اینکه تا همین امروز هم که زنان صاحب حقوقی شده‌اند و دور هم جمع شدنشان کمتر خطرناک و فتنه انگیز دانسته می‌شود، زنانِ متأهلِ صاحب فرزند به سختی می‌توانند زمان و مکانی برای دیدار با دوستانشان پیدا کنند.

شیرین‌ترین و مشهورترین گفتگوی تاریخ اندیشه درباره «عشق» (موضوعی سنتن زنانه) را در نظر بگیرید. در یک شب‌نشینی مردانه اتفاق افتاده است. افلاطون و گزنفون آن را برایمان روایت کرده‌اند…شبِ خوش و دوستان جمع و قصه دراز .کلن زمان دیدار دوستان در شب نشینی‌ها و گعده‌های شبانه یا موقع تعطیلات است. زن‌ها نه فقط در زمان سقراط و حافظ که تا همین امروز هم امکان شرکت در چنین شب نشینی‌ها و بی‌خیال نشستن و خوردن و نوشیدن و از عشق یا هر چیز دیگری سخن گفتن ندارند. (تعداد زنهایی که چنین امکانی داشته باشند آنقدر اندک است که بعید است بتوانند گعده یا شب نشینی‌ای به پا کنند-چه رسد به اینکه با روایت‌های مختلف به گوش آیندگان برسد.)

باز، این واقعیت هم هست که کودکان به زن‌ها پیوست شده‌اند. در همین هم نسلان ما فقط کافیست یکی از گروه دوستان بچه‌دار شود. معمولن ارتباطش با اعضا قطع می‌شود. نمی‌تواند به صورت مداوم کسی یا جایی را پیدا کند که چند ساعتی از بچه نگهداری کنند و سعی می‌کند کمک خواستن‌ها را برای روز مبادا نگه دارد. حتی اگر پیدا کند و بیاید تمام فکر و ذکرش بچه است و این که پدر یا مراقب خود را اذیت نکند و خودش اذیت نشود. اگر هم بچه را بیاورد رسمن تمام دور همی و جلسه تبدیل می‌شود به کوشش همگانی برای سرگرم کردن بچه و گفت و گویی شکل نمی‌گیرد.

مشکل دیگری که به رسمیت شناخته نشدن دوستی میان زنان دارد این است که تفکیک و تمیز میان حلقه‌های خانواده، دوستان و همکاران به سختی امکانپذیر می‌شود. یکی از رایج‌ترین راه حل‌های اشتباه، پر دردسر و بی حاصل دوست کردن شوهران با هم است. (این روش در مورد مردان بهتر جواب داده، شاید چون زنها راحت‌تر حرف مشترک پیدا می‌کنند و معمولن تابع هستند). خود زنها هم، شاید به سبب فقدان تاریخی روابط دوستانه زنانه، سخت‌تر قانع می‌شوند روابط دوستانه را با روابط خانوادگی و کاری مخلوط نکنند. اصرار نداشته باشند شوهرهایشان را با هم دوست کنند، یا با همکارانشان رفت و آمد خانوادگی داشته باشند، یا از دوستشان برای برادر شوهرشان خواستگاری نکنند و مرز میان خانواده، دوستی و کار را نگه دارند.

رئیس خانمی داشتم که مقاومتم در برابر ریختن ماست روابط خانوادگی در قیمه روابط دوستی و مخلوط کردنش با قورمه روابط کاری باعث بی اعتمادی‌اش به من شده بود. یک روز بدون اطلاع قبلی زنگ زد و دیدم پشت در است. تنها چیزی که آن لحظه به ذهنم رسید شکر خدا بود برای این معجزه که خانه  و خودم مرتبیم و لازم نیست موعظه‌های مادرانه‌ او را درباره اولویت زنیّت بشنوم!

Advertisements

نوشتن دیدگاه

حقوق آیندگان

آنقدر خشکی رودخانه طولانی شده بود که فکر کرده بودم این رودخانه دیگر آب را به خودش نخواهد دید. فکر کرده بودم  همین روزهاست که کَفَش چمن بکارند و همانطور که بابا از جاهای کودکیشان در اصفهان برای ما تعریف می‌کنند (جاهایی که دیگر نیست)، ما هم برای بچه هایمان از زمانی صحبت کنیم که رودخانه‌ای جاری بود زیر این پل‌ها که ما از رویشان به مرغان دریایی غذا می‌دادیم. شب دیر وقت رسیدیم اصفهان. از کنار پل مارنان گذشتیم. شلوغ بود. مردم گُله به گُله آتش روشن کرده بودند و ظاهرن قصد نداشتند بروند. انگار اگر بمانند آب هم بماند.  البته از آن‌ همه فلاش دوربین که فضا را روشن و خاموش می‌کرد، معلوم بود می‌دانند نمی‌ماند و می‌خواهند دست کم توی عکس‌ها یادگاری داشته باشند از روزی روزگاری زنده رود که بعد از سالیان دراز، در دوران حیات ما، رگش خشکید و آسیب‌های جبران‌ناپذیر اجتماعی و اقتصادی و اقلیمی برجا گذاشت.

آنت بایر، فیلسوف نیوزلندی مقاله‌ای دارد با عنوان «حقوق رفتگان و نامدگان». او می‌گوید اگر هر یک از ما خیال کند که سهم و حقی در این جهان دارد، ناگزیر باید اعتراف کند که آیندگان نیز در منابع محدودِ مانده در جهان سهیم هستند.  اشاره می‌کند همانطور که ما برای درگذشتگان حق و حقوقی قائلیم و میراث آنها را به واسطه وکلایشان به میراث‌بران منتقل می‌کنیم (در حالی که دیگر در این جهان نیستند) باید برای آنها که نیامده‌اند و در این جهان نیستند نیز حق و حقوقی قائل باشیم و خود را در برابر آنها مکلف و متعهد بدانیم؛ حتی باید به اشخاص یا نهادهایی قدرت قانونی بدهیم برای محافظت از حقوق آیندگان، همانطور که حق و حقوق رفتگان متولیان قانونی دارد.

آیندگان گرچه هویت نامشخصی دارند، ولی معاصران، به لحاظ اخلاقی، مسئول هستند که دست کم برخی حقوق عمومی آنها مانند حق بهره‌مندی از آب و هوای سالم، حق بهره‌مندی از منابع محدود زمین، حق بهره‌مندی از سنت‌های فرهنگی و فکری پسندیده و حق بهره‌مندی از سرمایه‌گذاری‌های عام المنفعه‌ای که گذشتگان برای ما برجا گذاشته‌اند را به رسمیت بشناسند. بایر تأکید می‌کند معاصران باید خود را به چشم حاملان و محییان امانت‌هایی ببینند که از گذشتگان دریافت کرده‌اند. او برای اثبات توجه عرفی به این مسئله شعری در زادگاهش را نمونه می‌آورد شبیه شعر بهار: «دگران کاشتند و ما خوردیم/ ما بکاریم دیگران بخورند» و اشاره می‌کند این تمثیل به خوبی گویای تکلیف ما برای محافظت از دانه و جوانه‌هایی است که خود خلق نکرده‌ایم، ولی از آن بهرمند شده‌ایم و باید در محافظت و بازتولید آن بکوشیم. باید متوجه باشیم که هر خیر و منفعتی که از گذشته برای ما حفظ شده و به دست ما رسیده نه فقط متعلق به ما که متعلق به همه نسلهای آینده است و همه ما باید در تولید و بازتولید فضایل مشترک که به ما ارث رسیده است مشارکت کنیم.

بایر همچنین ما را توجه می‌دهد به این نکته که اگر برای بسیاری خسارت‌ها، گذشتگان خود را مقصر می‌دانیم و به خود حق می‌دهیم آنها را نقد کنیم، باید بدانیم که ما نیز در برابر آیندگان مسئولیم و از قضا از آنان مسئول‌تریم.

اما چرا مسئول‌تر؟

چون ما به نحو قابل توجهی تجربه، دانش و قدرت محاسبه و پیش بینی‌ نتایج اقدامات و سیاستهای خود را داریم_ چیزی که آنان هرگز نداشته‌اند. او می‌گوید از زمانیکه انسانها توانستند تولید نسل خود را کنترل و مدیریت کنند و از زمانیکه توانستیم نسبتِ منابع موجود و قابل احیاء برای زندگی سعادتمندانه با جمعیت را بسنجیم، اخلاقن در قبال آیندگان و فقر و قحطی و گرسنگی های احتمالی آنان مسئول شده‌ایم.

بایر می‌گوید ما باید خود را عضوی از یک جامعه اخلاقی ببینیم که حلقه اتصال نسلهای گذشته و آینده است و حق ندارد چاهی که از آن آب برداشته را سمی کند، ولو اینکه در عمیق کردن آن و بهره‌وری از آن بیش از سایرین سهیم بوده باشد. ما اخلاقن مسئول هستیم که برای هر گونه اقدام و عمل امروز، حقوق و مصلحت همه نسل‌های آینده را نیز در نظر بگیریم.

در پایان مقاله او به چهار وظیفه اخلاقی اصلی ما در قبال نامدگان اشاره می‌کند:

یکم، آنها نیز مانند ما به منابع طبیعی مانند هوا، خاک و آب نیازمندند، منابعی که هیچ یک از آنها را ما تولید نکرده‌ایم. آنها محق هستند که این منابع را پاک از ما تحویل بگیرند.

دوم، آنها حق دارند در همه خیرهای عمومی که نسل‌های گذشته ایجاد کرده‌اند و اغلب با هزینه زیاد و فداکاری بسیار به دست آمده، سهیم باشند.

سوم، ما حق نداریم از سهم آیندگان برای تجمل و عیاشی و زیاده خواهی خود مصرف کنیم. نامدگان حق دارند در جهانی زندگی کنند که ازدحام کمتری داشته و کمتر بحران زده باشد.

چهارم، ما در مقابل قربانیان احتمالی اشتباهات خود در آینده مسئولیم و این به آن معناست که جامعه باید برای جبران خسارت‌هایی که به بار آمده است برنامه‌ریزی و سرمایه‌گذاری کند.

در نهایت بایر خطاب به کسانی که تکالیف اخلاقی در قبال نامدگان و رفتگان را خرافات می‌دانند می‌گوید : «اگر این دو را خرافه بدانیم پس همه تکالیف اخلاقی خرافه خواهند بود.»

برای اطلاعات بیشتر بنگرید به:

Annette Baier (2010) «the rights of past and future persons» in Reflections On How We .Live, Oxford and New York: Oxford University Press

نوشتن دیدگاه

قبل از اینکه شروع کنی تمام کن!

آن زمان که کتاب آداب روزانه؛ روز بزرگان چگونه شب می شود نوشته میسن کاری را خواندم،* برنامه ریزی سفت و سخت آدم بزرگ‌ها و پای‌بندی‌شان به روال/روند‌های روزانه توجهم را خیلی جلب کرد. از آن موقع تا امروز که پای‌بندی به برنامه‌ریزی منظم را به پیشانی ذهنم چسبانده‌ام، فهمیده‌ام که بزرگترین مشکل در پیشرفت کارهام ناتوانی در پایبندی به روال‌های روزانه بوده است و  بزرگترین مانع، بله بزرگترین مانع، حرف‌های تمام نشدنی و دردِ دل‌های حضوری و تلفنیِ اقوام و دوستان و همکاران و بعدش تنش ناشی از آنهاست که وقت مفید را تلف می‌کند! فقط خدا می‌داند در این ادارات چندهزار کلمه در روز حرف می‌زنیم و حرف می‌شنویم. نیاز عجیب و غریب و تشدید شونده‌ای وجود دارد برای حرف زدن و تخلیه تنش‌هایی که در دیگ کار و زندگیِ آدم‌های خسته، گم شده، عصبانی، متوهم یا هیجانی قُل قُل می‌خورد.

نه اینکه خودم آدم کم حرفی باشم. از وقتی که زهرا رفته و فاطمه رفته کسی نیست که حرفهام درباره یافته‌هایی که به هیجان می‌آوردم را بفهمد یا بهش اهمیت بدهد و ناخودآگاه ساکت‌تر شده‌ام. از وقتی ساکت‌تر شده‌ام هیاهوی جهان بیشتر توی ذوقم خورده و خجالت ‌کشیده‌ام! چه دوستان نجیبی داشته‌ام! چقدر وقت آدمها را تلف کرده‌ام! چه خودپرست بوده‌ام! چرا فکر نکردم حق ندارم از روح و روان اطرافیان برای خالی کردن اضافه بار روح و روان خودم استفاده کنم؟ چرا شک نکردم که دوستانم ممکن است علاقه‌ای به وراجی‌هایم نداشته باشند؟

روزهایی که هیچ کس نبود تا با او حرف بزنم رفتم سراغ راهکارهایی برای ساکت کردن خودم! مثل همین‌ که چهره مخاطب را رصد کنم موقع حرف زدن و تا نشانه ای از بی علاقگی یافتم سکوت کنم و یکه خوردم وقتی دریافتم  بهترین کار این است که قبل از اینکه مکالمه‌ای را شروع کنی تمامش کنی.

حالا که هیچ نیست دریافته‌ام که اصل بر این است که آدمها علاقه‌ای به شنیدن ندارند مگر خلافش ثابت شود. چرا هرگز نپرسیده بودم به چه دلیل باید علاقمند باشند؟!

فرایند ساکت کردن خودم خیلی نتیجه بخش بود، اما بقیه؟ این‌همه دقیقه و ساعت که تلف می‌شود را چگونه دریابم؟ چطور با آدمهایی که مثلِ منِ درگذشته هستند مواجه شوم تا تنها بگذارندم و هر شب نبینم که ام-روز هم چه بی برکت گذشت؟

نوشته بودند «شنونده خوبی باشید و نشان دهید موضوع را گرفته‌اید تا نیاز به شنیده شدن فرد زود برآورده شود و برود». اغلب موارد جواب نمی‌دهد.  نوشته بودند «با زبان بدن نشان دهید که بی‌علاقه‌اید به موضوع یا ادامه بحث». فایده ندارد. نوشته بودند «مودبانه عذرخواهی کنید و بگویید گرفتارید». شدنی نیست. نوشته بودند «برای مکالمه زمان تعیین کنید». رودربایستی اجازه نمی‌دهد! من که خودم می‌دانم آدمی که به هزار دلیل در معرض انفجار است اهمیتی به ادا و اصول و بی‌میلی مخاطب نخواهد داد. او باید آنقدر حرف بزند تا خالی شود.

راهی برا رها شدن از چنگال این مکالمات بی‌حاصل نیست مگر این توصیه ترسناک که «برای فرار از تلف شدن وقت در مواجهه با دوستان/همکاران پرحرف قبل از اینکه مکالمه را شروع کنید تمامش کنید.»

آنها که دچار خودشیفتگی گفت‌وشنودی (Conversational Narcissism) هستند به کنار(کسانیکه نه تنها از هر فرصتی برای صحبت درباره خودشان استفاده می‌کنند که به نحوی هنرمندانه هرکس هر چه می‌گوید را بلافاصله به خودشان ربط می‌دهند و بحث را پی می‌گیرند)، شما را نمی‌دانم ولی در جهان من که انگار حرف زدن روشی شده برای نشنیدن. از وقتی کمتر حرف می‌زنم عبور زمان را می‌شنوم.

کاش زهرا زودتر برگردد و فاطمه برگردد و نسرین‌ها برگردند و من برگردم!

 

* آداب روزانه؛ روز بزرگان چگونه شب می‌شود، نوشته میسن کاری، ترجمه مریم مومنی، نشر ماهی.

 

 

 

نوشتن دیدگاه

در مهد که دایه ساقی‌اش بود٭

داشتم متنی میخواندم درباره دایه‌ها، زنانی که شیردادن و پرورش نوزاد را بر عهده می‌گیرند. نوشته بود مردم (طبعن ثروتمندان) به دلایل متعددی برای فرزندان خود دایه اختیار می‌کرده‌اند. واضح ترین دلیلْ مرگ‌ومیر فراوان مادران و کودکان بوده است. فرزندانِ بی‌مادر از یک طرف و آمار بالای تلفات در دوره نوزادی- که باعث می‌شد مادران (طبعن ثروتمندانشان) نخواهند به طفلی شیر دهند که احتمال مرگ و زندگی‌اش در یکسال نخست مساوی بوده است.  شیر دادن و مراقبت از کودک احساسات بسیار قدرتمندی میان کودک و مادر برقرار می‌کند که اگر نباشد مادر راحت‌تر با فقدان فرزند کنار می‌آید. در عین حال، مادرانی که به کودک شیر نمی‌داده‌اند می‌توانستند با سرعت بیشتری دوباره باردار شوند و این بارداری مجدد، اگر فرزند قبلی دختر بود اهمیت و اولویت بیشتری داشت. باز، توان بدنی آنها برای بارداری مجدد و مکرر کمتر تحلیل می‌رفت اگر خود مسئول شیردادن به کودک نبودند. دایه‌ها دو الی سه سال از همبستری با همسرانشان منع می‌شدند و همین حضور تضمین شده آنها، باعث می‌شد مادر از دسترس پدر خارج نشود. این امر یکی از دلایل حمایت مردان از حضور دایه بوده است.

 این باور که خلقیات مادر از طریق شیر به کودک منتقل می‌شود باعث شده در فرهنگ‌های مختلف فهرست‌های بالا بلندی درباره ویژگی‌های دایه خوب تنظیم شود. بخور و نخور ها و بکن و نکن‌های دایه زیادتر از سایر خدمه خانه بوده است. یونانیان دایه را از خوردن مشروبات الکلی منع می‌کردند و ایرانیان علاوه بر تغذیه خوب برایش پشمک و سوهان و باقلوا تجویز می‌کردند تا شازده خانم/شازده پسر شیر خوش عطر و طعم بخورند.  فهرست‌هایی درباره ویژگی‌های دایگان وجود داشته که ملیت، دین، طبقه اجتماعی(آزاد/برده بودن)، خلقیات، سن و سال و اندازه مناسب اندام‌های دایه را در آن مشخص کرده‌اند. (مثلن اینجا را ببینید)

معمولن دایه‌ها پسرها را در تمام دوران کودکی همراهی می‌کرده‌اند و در بسیاری فرهنگ‌ها همراه جهیزیه دختر با او به خانه شوهر می‌رفته‌اند. دایه کارگزاری فدایی و فرودست بوده که هر کاری برای کامروایی فرزندخوانده‌اش می‌کند. در اولین مواجهه به ذهن اینطور متبادر می‌شود که دایگان فرودستِ فرودستِ فرودستان بوده‌اند و کل هستی و وجودشان لغیره بوده است.

من و دایه‌ام اثر فریدا کالو

من و دایه‌ام اثر فریدا کالو

 اما این فقط یک روی سکه است. دایگی از معدود مشاغلِ آبرومندِ اختصاصی زنان در دنیای قدیم بوده. دایه به خصوصی‌ترین فضاها و روابط خانه نفوذ ‌کرده و در ضمن نفوذ پایداری بر فرزندخوانده خود داشته- فرزندی که عمومن از اعضای طبقات ثروتمند و قدرتمند جامعه بوده است. ظاهرن کل گفتمان حول شیر بها (پرداخت مزد در برابر کاری که مثل بسیاری کارهای دیگرْ تکلیف طبیعی و بی‌مزد مادر محسوب می‌شود) را مدیون همین دایگان هستیم. حضور دایه‌ها در داستانهای قدیمی بسیار پررنگ و کاملن فعالانه است. از دایه مکار و حیله‌گر گرفته (دایه ویس) تا دایه ناصح و دلسوز(دایه خسرو) تا دایه یاور و وفادار(دایه زلیخا) و البته دایه پرشیطنت و معشوق ( ابسال).٭٭ دایه در شعر فارسی مفهومی پر بسامد است که اغلب تیمارداری، مراقبت و تربیتش ستوده شده است. روزگار را همچون دایه دانسته‌اند و حتی با خداوند مقایسه شده (که هر چه بیشتر گریه کنی بیشتر شیر می‌دهد) و البته در مواردی به طعن مراقبی عاریه‌ای و سست‌مهر دانسته شده یا زندانبانی که تا از کودکی رها نشوی از بند او نخواهی رست…

دایگی رابطه‌ای بسیار خاص و عجیب است کاملن متفاوت از مادری! کاربردهای متفاوت و گاه کاملن متناقض این مفهوم در اشعار فارسی تأییدی بر این مدعاست. نزدیکی بسیار زیاد دو طرفِ رابطه و همزمان دوری بسیار زیاد آنها از هم، در عین رابطه بسیار متغیر و متناقض فرادستی/ فرودستی طرفین و مهر و عشقی که «ایجاد» می‌شود از جمله پیچیدگی‌های این ارتباط است که آن از هر گونه ارتباط مشابه خدایگان و بنده‌ای دور می‌کند.

 

٭ محتشم کاشانی

٭٭ مثلن اینجا را ببینید: «نقش دایه‌ها در ادبیات فارسی»

 

نوشتن دیدگاه

غریبه، ناخوانده، نامطلوب

الف– به دختر آرایشگر می‌گویم: «ببین یه طوری کوتاه کن که بتونم ببندم…موی بلند اذیتم می‌کنه، ولی آخرین باری که موهای بلندم رو پسرونه زدم هم خیلی اذیت شدم!» با تاسف توی آینه نگاهم می‌کند و می‌گوید:» وا..خب معلومه اذیت میشی! موی بلند رو اگه می‌خوای کوتاه کنی نباید یهو پسرونه بزنی که…باید چند بار و تو بازه زمانی طولانی یواش یواش کوتاه کنی تا اذیت نشی». سکوت می‌کنم و توی صندلی فرو می‌روم. منظور من از اذیت شدن چیزی کاملن عینی و مربوط به طولانی بودن روند رشد و هم اندازه شدن موی مدل پسرانه و نهایتن بستن موهای چسبنده به گردن بود، ولی اولین معنایی که دختر آرایشگر درک کرد این بود که من به لحاظ ذهنی و روانی آزار می‌بینم چون به عنوان یک زن موهای بلندم تبدیل به موهایی پسرانه شده و بخشی از زنانگی ام از دست رفته است.
به نظر خودم خیلی واضح و روشن حرفم را زده بودم و دختر آرایشگر هم تردیدی در صحت برداشت خودش نداشت. احتمالن من هم در دورترین / شخصی‌ترین / بچگانه‌ترین/ احساساتی‌ترین لایه‌های روانم تجربه‌ای/خاطره‌ای از درک خانم آرایشگر داشتم، ولی یقینن نه هرگز او را مخاطب چنین حسی/تجربه‌ا‌ی قرار می‌دادم و نه اولین بهانه من در خودآگاهم برای اذیت شدن از کوتاهی مو چنین چیزی بود. خیلی عمیق در خودم غرق بودم که به صدای جیغ مانند مشتری بعدی بیرون آمدم. «این دختره ٭٭٭عزائیل منه…دو ماهه کارم شده گریه، ولی امین‌ام پاشو کرده تو یه کفش که زنمه و می‌خوامش… به خدا یه ساله راهشون ندادم تو خونه… این٭٭٭ عروس من نیست. از اول نمی‌خواستمش، بعدِ اینم نمی‌خوامش…میگه حامله اس…مرده شور خودشو بچه توی شکمش و …»

دارد از توی آینه با دختر آرایشگر حرف می‌زند. مجبورم بشنوم. داستانش کمابیش تکراریست. دردانه پسرِ خوشگل مادر و انتخاب خودسرانه دخترِ نیم وجبی پر از رنگ و ریای سرکش که قاپ پسر را دزدیده و … زن خودش معترف است که چندسال است نه آب خوش از گلوی خودش پائین رفته و نه گذاشته آن دختر و پسر راحت نفس بکشند، ولی دخترهٔ وزه چنان پسر نفهم و ساده‌اش را جادو کرده که پسرش یکبار هم از خاطر دختر برای دل مصیبت‌دیده و سوخته مادر نگذشته و همین قسم روایت‌ها…

ب– در سال‌های اخیر و در جریان بالا و پایین‌های زندگی کسانی که می‌شناختم همیشه این سوال برایم مطرح بوده که چطور هم‌قطاران من با آن همه یال و کوپال و جمالات و کمالات و التزام نظری و عملی به اخلاقیات و جان کندن برای عبور از سدهای بتونی تحصیلات عالی و اشتغال به عنوان خانم دکتر و خانم مهندس و خانم نویسنده و خانم استاد دانشگاه و خانم پژوهشگر نمی‌توانند نصف این دخترانِ به اصطلاح وزه در زندگیشان فاعلیت داشته باشند…هنوز معطل ابتدایی ترین حقوق خودشان در تنظیم رابطه با شوهر/ خانواده شوهرند و خدا می‌داند چه رنج عظیمی می‌کشند از مداخله‌ها و مواجهه‌ها… در خانه آخر هم طلاق انتظارشان را می‌کشد نه توفیق برای مدارا و مفاهمه…

ج-همانطور که مکالمه دختر آرایشگر و مشتری بعدی را می‌شنیدم فکر کردم بخشی از پاسخ همین‌جاست. ما توان دیالوگ نداریم چون زبان هم را نم‌فهمیم. حتی وقتی از چیز ساده ای مثل اذیت شدن از موی کوتاه حرف می‌زنیم. اذیت شدن از هم قد شدن موها چه اهمیتی دارد وقتی اذیتِ بزرگترِ نقصان زنانگی و حس جذابیت وسط است!

د– حقیقت اینکه اخلاق هیچ وقت مسئله فضای خصوصی نبوده. اخلاق اینجا موضوعیت ندارد. ما این اصول و ضوابط را که می‌خواهیم در روابط خانگی و خانوادگی پیاده کنیم در پیوند با فرهیخته‌ترین لایه‌های فضای عمومی آموخته‌ایم- از لابه لای کتابها و تربیت آرمانخواهِ خانواده‌ها برای ساختن آینده بهتر…آرمان‌های اخلاقی جایی در فضای خصوصی و روابطش ندارد.اینجا هُرم آتش جهنمی عواطف است که حرف اول را می‌زند و آنکه آتشکار بهتری باشد موفق تر است.

ه– از طرف دیگر ما هم هنوز یکسره دل نکنده‌ایم از آتش… احساسات تند و عشق و ارتباط و عواطف و موها و فنون و ابزار دلبری در تک تک سلولهای تجربه تاریخی حیات زنانه موجودند… جایی در درونی‌ترین لایه‌های وجودمان دوست داریم در فضای‌های زنانه خصوصی هم ارج و اعتباری داشته باشیم و در این کسب اعتبار همانقدر ناموفقیم که در فضاهای عمومی… در هر دو فضا غریبه، ناخوانده و نامطلوبیم. همانقدر که مردان بومیِ سپهرِ عمومی ما را نمی‌خواهند زنان بومی خانه‌ها هم در بازی‌هاشان راحت شکستمان می‌دهند و مائیم که باید بار سنگین هزینه مضاعفِ بودن و ماندنمان را یک تنه به دوش بکشیم.

Comments (1)

اجازه ندارند بدن نداشته باشند

دنا هاراوی می‌گوید زنان در علم دیگرانی هستند که چون اجازه ندارند بدن نداشته باشند، پس معرفتی که تولید می‌کنند بی‌اعتبار است. ما به خوبی می‌دانیم که این بی‌اعتباری ناشی از بدنمندی منحصر به علم نیست. دست کم در جغرافیای ما، همچنان می‌توان ادعا کرد هر معرفتی که زنان در حوزه‌های گوناگون اعم از علوم تجربی و طبیعی و علوم انسانی و اجتماعی تولید می‌کنند، اگر نامعتبر نباشد مشکوک است: زن «انسانِ بدنمند» است و بدن با همه چیزهای بی‌اعتبار جهان پیوند خورده است.

ماری‌آن ایوانز(1880-1819) که ما با نام جورج الیوت می‌شناسیم برای فرار از همین بی‌اعتباری نامی مردانه برای خود انتخاب کرد تا نوشته‌هاش جدی گرفته شوند؛ ضمن اینکه ماری‌آن  «بدن» نداشت؛ یعنی آنقدر نازیبا بود که پدرش امیدی به ازدواج او نبسته بود و این بخت را یافت که بگذارند پی اشتیاقش برای معرفت برود و زندگی عجیب و پرماجرایی تجربه کند.

مدتی پیش مقاله‌ بسیار جالبی از جین همپتن می‌خواندم درباره «حکمت خودخواهی». نویسنده در سراسر مقاله برای روشن کردن منظورش از شخصیت‌های رمان میدل مارچِ جورج الیوت کمک گرفته بود. انواع آدم‌های خودخواه و انواع آدمهای خودقربانگر در میدل مارچ حضور داشتند و من که در زمان‌های دور خلاصه‌ای از این رمان را خوانده بودم و دقایقی از سریالش را دیده بودم متعجب شدم: چطور ممکن است چنان داستان کسالتباری این چنین عمق و بعد داشته باشد؟ اولین پیشفرضِ خامم این بود که خانم همپتنِ فیلسوف چنین عمقی را به داستان جورج الیوت تحمیل کرده از سر برخی ملاحظات، ولی نه حتی خواندن داستان که قدری مطالعه حول شخصیت عجیب نویسنده شوکه‌ام کرد! دانستن اینکه ماری‌آن یا همان جورج چه دانش وسیعی در قلمرو الهیات و فلسفه داشته و مترجم کتاب اخلاق اسپینوزا به انگلیسی بوده و امروز نگاه روانشناسانه او به احساسات در رمان‌هایش در برابر نگاه اسپینوزا به انفعالات محل بحث است برای من غافلگیر کننده بود.

هربار که کشف دوباره این زن‌ها را کشف می‌کنم تا یک هفته اندوهگینم! مولف مجموعه چهار جلدی تاریخ زنان فیلسوف در همان مقدمه کتاب اعتراف می‌کند یکی از بزرگترین مشکلات او در جمع‌آوری منابع برای کتاب تاریخ فلسفه زنان گم شدن زنهاست. زنها و نوشته‌هایشان عمدن یا سهون گم شده‌اند در تاریخ و بعد نکته جالب دیگر اینکه آنها که مانده‌اند، حتی اگر اثری فلسفی برجای گذاشته‌باشند، در اغلب کتابخانه‌ها نه در بخش فلسفه که در بخش ادبیات جا گرفته‌اند و به چشم اصحاب فلسفه نیامده‌اند…(خود من همین چند هفته پیش ترجمه  کتاب آکاستوس، دو گفتگوی افلاطونی نوشته خانم آیریس مرداک را در بخش ادبیات کتابخانه پیدا کردم. رساله‌ها به سبک محاورات افلاطونند درباره «هنر» و «دین» اما بدن نویسنده بردتشان به قفسه‌های ادبیات مبادا معتبر فرض شوند.)

باری، اندوه من از گم شدن یا کشف دوباره این آدمها نیست. اصلن برای آنها نیست. برای خودمان است، برای اجبار به بساطتی است که با آن درگیریم و دیگران را هم از همان دریچه می‌بینیم.

پ.ن:

این نوشته خلاف میلم پر از اسم شده. برای اطلاعات بیشتر روی اسامی آدم‌ها/کتاب‌ها تقه کنید.

میدل مارچ، جورج الیوت، ترجمه مینا سرابی، دنیای نو.

آکاستوس، دو گفتگوی افلاطونی، نوشته آیریس مرداک، ترجمه اصغر ترابی فارسانی، اختران، 1385.

 

نوشتن دیدگاه