Archive for تاملات

خودِ زن‌ها

از وقتی به یاد می‌آورم یکی از پاسخ‌های ثابت به اعتراضات متنوع زن‌ها این بود که «خودِ زن‌ها می‌خواهند/نمی‌خواهند…»: «خودِ زن‌ها به جوک‌های جنسی و تحقیر جنسیتی می‌خندند»؛ «خودِ زن‌ها از تعدد زوجات دفاع می‌کنند و برای پول حاضرند وارد زندگی زن‌های دیگر شوند»؛ «خودِ زن‌ها دشمن خودشان هستند-عروس‌ها و مادرشوهرها را ببین»؛ «خودِ زن‌ها به هر نوع تغییر یا اصلاح قانون معترضند»؛ «خودِ زن‌ها پسرهاشان راعزیزتر از دخترها بزرگ می‌کنند»؛ «خودِ زن‌ها علیه ورود دخترها به استادیوم‌های ورزشی تجمع کرده‌اند»؛ «خودِ زن‌ها بیش از همه به 2030 معترضند»؛ «خودِ زن‌ها و به خاطر درآوردن چشم زن‌ها فکر و ذکرشان تن و بدن و رنگ و دنگ و فنگ است»؛ «خودِ زن‌ها علاقه‌ای به مبارزات سیاسی ندارند»؛ «خودِ زن‌ها بیش از همه به هم حسادت می‌کنند و چشم ندارند پیشرفت هم را ببینند»؛ «خودِ زن‌ها پزشک و آشپز و آرایشگر مرد را بیشتر قبول دارند»؛ «خودِ زن‌ها می‌خواهند در خانه بمانند و کار نکنند و به بچه و زندگی برسند»؛«خود زن‌ها درس خواندن را هم برای پُز و شوهر و هرچیز بی ارتباط با درسی می‌خواهند»…خلاصه که آنچه هست و نیست دستپخت «خودِ زن‌هاست».

این پاسخ آسان و تکراری، که خالی از حقیقت هم نیست و تا دلتان بخواهد شاهد و مثال دارد، همیشه یک واقعیت ساده را نادیده می‌گیرد و آن این‌که دست کم در این دوره و زمانه نمی‌توانید به صرف ویژگی‌های فیزیکی مشابه جمع بزرگی از آدم‌ها را یک کاسه کنید  و برایشان قانون و قاعده کلی وضع کنید و درموردشان داوری کرده و حقوقی را ازشان بگیرید. ما گروه واحدی به نام «خودِ زن‌ها» نداریم. زن‌های سنتی داریم و زن‌های مدرن؛ زن‌های مذهبی داریم و زن‌های غیرمذهبی؛ زن‌های بسی بسیار زن داریم و زن‌های کمتر زن، زن‌های جاه طلب و مستقل داریم و زنان جاه ناطلب و وابسته، زن‌های متعصب داریم و زن‌های آزاد اندیش؛ زن‌های عاشق درس و علم و پژوهش داریم و زن‌های عاشق زندگی روزمره؛ زن‌های حسود داریم و زن‌های جسور، زن‌های بخیل و بدجنس داریم و زن‌های خیرخواه و گشاده‌دست؛ زن‌های خردمند داریم و زن‌های بی‌خرد؛ زن‌های عشق همسری و مادری داریم و زن‌های بی علاقه به همسری و مادری؛ زن‌های بسیار حساس و احساساتی داریم و زن‌های بسیار عاقل و مدبر؛ زن‌های کدبانو داریم و زن‌های ناکدبانو، زن‌های ورزشکار و ورزش دوست /هنرمند و هنر دوست/ دانشمند و دانش دوست داریم و زن‌های بی اعتنا به هنر و ورزش و دانش… نه اینکه بخواهم خوب و بد کرده باشم. می‌گویم زن‌ها متکثر هستند.

اگر این گوناگونی را بپذیریم و تلاش نکنیم تنوع را نابود کنیم. اگر نخواهیم جامعه همسان یا دو قطبی از زنان خوب و بد بسازیم (آنطور که بچه‌های چپ دست را با داغ و درفش مجبور می‌کرده‌اند با دست راست بنویسند) به واقعیت ساده دوم می‌رسیم و آن اینکه هیچ گروهی مسئول گروه دیگر نیست. نباید گروهی به‌خاطر گروه دیگر سرزنش شوند یا به‌خاطر آنها شرمنده باشند. نمی‌توانیم زنانی را که از پی حق و حقوق برابر هستند با این واقعیت تحقیر کنیم که بسیاری از دخترها برای هزاروسیصد و چندی سکۀ مهریه و عروسی آنچنانی حاضرند هرکاری بکنند، ولی اسم حق طلاق را نمی‌آورند.  حق نداریم آن‌ها که فکر و ذکر و لباسشان مثل ما/ اهل بیت ما نیست راه به راه «فاحشه» بنامیم و در مقابل باز نمی‌توانیم  آن‌ها را که شکل و فکر و لباسشان مثل ما نیست با اسامی/اشکال تحقیرآمیز مسخره کنیم و قسعلیعذا

زن‌هایی هستند که «عدالت جنسیتی» برایشان اولویت مبارزه در زندگیست است و زن‌هایی که«خرید لباس از مزونِ هنرپیشه‌ها»…این وجود دارند. می‌توانیم نقدشان کنیم، ولی نمی‌توانیم سرکوبشان کنیم و مدام سرکوفتشان بزنیم. ما هیچ وقت گروهی از مردان را مسئول گروه‌های دیگر نمی‌دانیم و هرگز گروهی از آنان را از حقوق حقۀ خود محروم نمی‌کنیم چون گروه‌های دیگری هستند که این حقوق برایشان مهم نیست یا از آن سواستفاده می‌کنند یا علیه آن شعار می‌دهند. آنها مجبور نیستند برای رفع ممنوعیت‌های غیرمنصفانه وظیفۀ محال و فرسایندۀ آگاه /دغدغه‌مند کردن قاطبه همجنسانشان را بر عهده بگیرند. کسی درباره همۀ آنها جوری تصمیم نمی‌گیرد/حکم نمی‌دهد که گویی به‌کل غایبند و صلاحیت مخاطب واقع شدن ندارند. بسیاری از زن‌ها  پزشک، مهندس، معمار، استاد دانشگاه، وکیل مجلس، فرماندار، معلم، ورزشکار، دانشمند، مدیر، نویسنده و… هستند. انسان‌هایی بسیار متفاوت با تصویر چلمن، خودقربانگر، نالان و نیمه روانی‌ای که سریال‌های تلویزیونی ما نمایش می‌دهند. آن‌ها هم بخشی از «خودِ زن‌ها» هستند که عزت و کرامتشان در شرایط گوناگون به پای «خودِ زن‌ها» قربانی شده است.

نوشتن دیدگاه

در مسیر بازگشت!

نزدیک به دوسال است اغلبِ روزها در تاریکیِِ صبح موهایم را شانه زده‌ام و بافته‌ام و صبحانه خورده و نخورده دویده‌ام برای کلاس یا کار. از خانه و خانواده‌ام دورم، مهمانی زنانه‌ای نبوده که کسی موهای مرا ببیند و حرفی بزند. چند روز پیش که داشتم چتری‌ها را از روی چشمهایم قیچی می‌کردم ، در نور شدید روز، چشمم به ده‌ها تار موی سفید افتاد که از بالای گوش و روی شقیقه‌هایم به پایین سریده بود! قیچی را کنار گذاشتم و موها را کنار زدم! چقدر زیاد! چقدر جالب! دلم خواست به کسی نشان بدهم…کسی نبود! لحظه خاصی است وقتی آدم متوجه می‌شود بدنش دیگر با او پیش‌نمی‌آید. شروع کرده به پس رفتن. به بازگشت آرام آرام…

روسو جایی اواخر کتاب امیل، آنجا که از تفاوت میان مردان و زنان حرف می‌زند، می‌گوید «زن‌ها همیشه زن‌هستند ولی مردها گاهی مردند» من اصل متن را ندیده‌ام، ولی اگر همین ترجمه فارسی را دنبال کنید متوجه می‌شوید منظورش این است که زن‌ها همیشه «ماده» هستند، اما مردها فقط گاهی «نر» می‌شوند وعلم و فکر و فن و هنر همه مرهون همین ویژگی خاص مردهاست. جسم و روح زن‌ها مدام با تن و با مادینگی شان درگیر است. نمی‌توانم روسوی قرن هجدهم را سرزنش کنم چرا اینطور فکر می‌کرده، ولی دلم خواست موهای سفیدم را به او هم نشان دهم!

دغدغه‌های جدی‌ای بوده و هست در فرهنگ که شما را وادار می‌کند بر «مادینگی» تمرکز کنی. حتمن ازدواج کنی، اگر نکردی دست کم تا پنجاه سالگی دنبال کسی باشی که ازدواج کنی و بچه/بچه‌هایی به این دنیا بیاوری، چون این باور قوی وجود دارد که به قول خواجه نصیر « اگر زن ار ترتیب منزل و تربیت اولاد و تنقد مصالح خدم فارغ باشد همت بر چیزهایی که مقتضی خلل منزل بود مقصور گرداند» (چیزهایی غیراز فکر و فن و علم و هنر و مربوط به طبع نا پخته و ناسفته مادینگان!). پربیراه هم نیست اگر به آمارآسیب‌های اجتماعی‌ای که دامن زنان بی‌شوهر/مطلقه را گرفته نگاه کنیم. زن‌هایی که به نحوی از وظایف مادینگی خود جا مانده‌اند و چون اساسن آپشن‌های دیگری برایشان تعریف/بهشان تعلیم نشده آسیب دیده و می‌بینند.

باری، عادت کرده‌ایم به دیدن و شنیدن این چیزها اما من هم دیده و شنیده ام زن‌هایی که از یک زمانی به بعد فاصله گرفته‌اند از تماشای زندگی از دریچه فیلم‌های هالیودی / بالیودی! هی به خودشان ور نمی‌روند تا جوان بمانند، حسرت این و آن و غصه این حرف و آن حرف را نمی‌خورند. حتی اگر قربانی شرایط اجتماعی هم باشند در ذهن خودشان خودشان را قربانی نمی‌دانند. هر روز دارند بزرگ و بزرگتر می‌شوند. دل داده اند به کاروکسب، معنویت برایشان بُعد تازه و پیچیده تری یافته، شروع کرده‌اند به درس خواندن، خیریه راه انداخته‌اند… به فکر افتاده‌اند جز بچه، رد دیگری هم از خودشان به‌جا بگذارند در این جهان…

آن حجم از موهای سفید را که دیدم با خودم فکر کردم فصل تازه‌ای شروع شده!

نوشتن دیدگاه