Archive for آکادمی

آپولوژی (کتاب صوتی)

1627004

آپولوژی یکی از رساله‌های افلاطون است و درآن شرح دفاع سقراط از خودش را در دادگاهی که نهایتن او را محکوم به مرگ می‌کند، بیان کرده…

«آتنیان! نمی دانم سخنان مدعیان در شما چه اثر بخشید. من خود چنان شیفته ی گفتار دلنشین آنان شدم که بسی نماند فراموش کنم که سخن درباره ی من است. ولی ناچارم فاش بگویم که هیچ یک از آن سخنان راست نبود…»

فایل صوتی کتاب را از اینجا بشنوید.

پی نوشت:دوست داشتم آنقدر خوب می‌شد که می‌توانستم تقدیمش کنم به دو زن شجاع و مغرور و مقاوم که خیلی دوستشان دارم و تحسین می‌کنم‌شان همانقدر که سقراط را…
متاسفانه تجربه ای نداشتم و خوب از آب در نیامد…
چیزی شد در مایه های نقاشی زشت و خراب و کثیف و از خط بیرون زده‌ای که بچه‌ها با شوق برای مادرشان  می‌کشند…
امیدوارم یک روز که حالشان خوب بود به طور اتفاقی این را بشنوند و بهتر شوند.

نوشتن دیدگاه

جامعه‌شناسی شکست‌ها

به نظر من، دموکراسی دیگر یک تجمل نیست. بلکه حتی یک نیاز است…. همانگونه که صنعتی شدن مستلزم داشتن صلاحیت، افراد متخصص، و آگاهی عمل است، دموکراسی نیز نیازمند تغییر رویه ذهنی است: یعنی به روحیه مداراگر، قبول دیگری، و نظام چندحزبی و کثرت‌گرا نیاز دارد که در طرز رفتار و سلوک انسان ریشه دوانده باشد. نیز انسان باید از حالت رعیت‌وار خود به درآید و به سوژه –من تبدیل شود. از آن «خود» جمعی که در توده بی‌شکل جماعت حل شده به شهروندی خودمختار و صاحب حق تبدیل گردد…

فرا‌تر از ملاحظات سیاسی و اقتصادی، پیشینه‌های فرهنگی محکم و قوی وجود دارد که باید آن‌ها را نیز در نظر آورد. در کشور ما نوعی جامعه‌شناسی شکست‌ها وجود دارد. تعداد شکست‌هایی را که از بیش از یکصدسال پیش تاریخ ما را انباشته‌اند بشمارید. این شکست‌ها از کجا آمده‌اند؟ اینکه-چنانکه غالباً می‌گویند- فلان شخص را مسئول شکست بدانیم، کمال ساده لوحی است. زیرا شکست‌ها در کمال لجاجت و با نظمی ساعت‌آسا تکرار می‌شوند. گویی از تقدیری رام نشدنی به بار می‌آیند. شکست نهضت مشروطیت (۱۲۸۵)، شکست خیابانی (۱۲۹۹)، شکست مصدق (۱۳۳۲). وقتی که شکست به این صورت تکرار می‌شود از بیماری‌ای حکایت می‌کند که عمیقاً در فرهنگ ما لانه دارد و پیشاپیش ما را در معرض چنین لغزشهایی قرار می‌دهد. و این است آنچه همیشه توجه مرا به خود جلب کرده است. چرا شکست؟ چرا پیشرفت و پسرفت در آن واحد؟ در نتیجه، باید امور را با سنجه‌های دیگر، با معیارهای دیگر سنجید. باید در عین حال تاریخ و بازیگران دراماتیک آن فرهنگ مادری که آن‌ها را تغذیه می‌کند به زیر سوال برده شوند. زیرا سد و ترمز‌ها وجود دارند و این سد و ترمز‌ها در ذهن لنگر انداخته و جا خوش کرده‌اند.

کشورهای خلیج فارس را در نظر بگیرید. در کویت پیش از جنگ سطح زندگی بالا‌تر از ایالات متحده بود. اما هنوز دموکراسی نداشت. عربستان سعودی در برابر درآمد بیش از یکصد میلیارد دلار در سال خود، تنها چند میلیون جمعیت دارد… وبا اینهمه عربستان سعودی هنوز بسیار عقب‌مانده‌تر از دیگر جوامع اسلامی است. بنابراین، اقتصاد تنها در سطح معینی می‌تواند عمل کند. برای داشتن دموکراسی باید ذهن‌ها نیز عوض شوند، باید ذهن‌ها نیز قواعد بازی را بپذیرند، ابتدا باید مدارا را آموخت و سپس به اعتراض پرداخت. نزد ما اعتراض و مخالفت فوراً به یک امر ناموسی و غیرتی تبدیل می‌شود. از آنجا که شما یا دوست من یا دشمن من هستید، پس به شیوه‌ای قبیله‌ای از یکدیگر انتقام می‌گیریم… هموطنان ما هنوز دارای ذهنیت رعیت‌مآب هستند. هنوز شهروند نشده‌اندو این امر نیاز به زمان دارد. نمی‌توان به نیروی معجزه از تئوکراسی به دموکراسی پرید.

و بعد، دیگر چه بگویم از آداب و رسوم و خلقیات، از این عاداتی که به اعماق روحمان چسبیده. بگذارید توصیف زیبایی را از یک نویسنده آمریکای لاتینی برایتان نقل کنم: «آداب و رسوم را زمان، با‌‌ همان شکیب و صبر و درنگی که برای ساختن کوه‌ها به کار برده آفریده است. و تنها زمان است که با تلاش روز به روز می‌تواند نابودش کند. با کوهستان نمی‌توان به زور سرنیزه درافتاد.»

برگرفته از: زیر آسمان‌های جهان، داریوش شایگان در گفتگو با رامین جهانبگلو، ترجمه نازی عظیما، فرزان، صص۱۳۰-۱۳۲

مطالب مرتبط

ما و حق رای

Comments (3)

آنچه سخت است استوار است

الف- فحش و گریه و اندوه را سه بار، صبح و ظهر و عصر بالاآرودن/فروبردن چیزی را تغییر نخواهد داد. نه سرزنش دیگران که این روز‌ها حتی خودزنی هم سبک نمی‌کند آدم‌ها را، چه از غم بنویسی چه از غمِ غمنویسی، افاغه نمی‌کند… یک چیزی آن وسط باقی مانده که نه بالا می‌آید و نه پایین می‌رود… «اکنون» چه باید کرد؟ «اکنون» تبدیل به سوالی شده است که هر پاسخ احتمالی را پس می‌زند که «جایی که منجلاب گه است حرف زدن از اصلاح بی‌معناست…» یا «ما آزمودیم در این شهر بخت خویش / بیرون کشید باید از این ورطه، رخت خویش». ناامیدان و امیدواران افراطی را اگر به حال خود بگذاریم کسانی همچنان اصرار دارند این پرسش مهم است اما بی‌پاسخ نیست. «اینجا» شرح درخشانی از وضع موجود را به قلم سارا شریعتی می‌توانید بخوانید.

ب- در مقاله یاد شده راه‌حل‌ها درخشش شرح مسئله را ندارند، اما دیگرانی هم هستند که از چشم انداز عملگرایانه تری به این وضع می‌نگرند و به این سوال پاسخ می‌دهند. دوستی چندی پیش از قول یک آموزگار نقل می‌کرد که چاره هست اما سخت است، که چاره در سختی است: «هر کسی باید به این پرسش «از کجا آغاز کنیم؟» خوب بیندیشد و پاسخ بگوید. من می‌گویم باید از سختی آغاز کنیم! یعنی به نظرم کاری درست و ثمربخش است که سخت باشد؛ کاری که انسان را خسته می‌کند و پیگیری‌اش زمان بر باشد- اما هر کار سختی نیز لزومن درست نیست… ما باید از جایی آغاز کنیم که بر جهان اندیشه و کنش، چیزی بیافزاید و یا بخت این را دارد که در آینده چنین کند. نمی‌خواهم بگویم همه باید مانند یکدیگر عمل و رفتار کنیم – که کاری نشدنی هم هست- اما به عنوان یک آموزگار، هنگامی که ایستایی اندیشهٔ آموزشی ایران کنونی را می‌بینم، به نزد خودم چنین می‌نماید که پویایی هرچه بیشتر آن می‌تواند کار بجا و سودمندی باشد. از این رو، به نظرم، برگردان جستارهای آموزشی به زبان فارسی می‌تواند کار ارزنده‌ای باشد، یعنی یکی از نقطه‌های آغاز، ترجمه است… بهتر است از «سختی» آغاز کنیم، از اندیشیدن، از ترجمه، از پژوهش، از کار گروهی در جهان واقعی و مجازی- که شما خوب می‌دانید که تا چه اندازه سخت است – از نوشتن اثرگذار دربارهٔ آموزش و آسیب‌شناسی آن و…»

ج- فهم و نقد و تحلیل آموزش، دانش-جویی و تحصیل! فلاسفه فمینیسم تاکید و توجه خاصی به این مسئله، خواه در خانواده و خواه در نهاد‌ها و نظام‌های آموزشی دارند، اینجا اما قصد طرح این مسئله را ندارم. خیال می‌کنم بیش و پیش از آن نیازمند اصلاح خود و آموزش‌مان هستیم که دست برقضا سخت‌تر از اصلاح نظام آموزشی است. سخت است پذیرفتن اینکه خود ما ستونی معوجی از این سیستم آموزشی هستیم و باید اول خودمان را ویران کنیم و از نو بسازیم، که از ماست که برماست و این، واقعیت هر ملت/مجموعه/گروه بیمار است. خواه این ملت ایران باشد، خواه این مجموعه، نظام آموزشی/اداری و خواه این گروه، زنان.

 آدرین ریچ، شاعر و نظریه‌پرداز فمینست در سخنرانی در میان جمعی از فارغ التحصیلان دانشگاه داگلاس اشارهای مصداقی خوبی به این سختی دادن به خود می‌کند. او به دختران دانشجو می‌گوید: «شما تجربیات اساسی تری را بخودتان بدهکارید، از یکسو کلاس‌های درسی… می‌توانند بسیار سرشارکننده باشند، ولی از طرفی نهایتا این بستگی به خود شما دارد، و تمام مناسباتی که با خود و با جهان دارید. این تجربۀ مسوولیت گرفتن دربرابر خودتان است…. مسؤلیت داشتن نسبت بخود یعنی نپذیرفتن اینکه دیگران برای شما فکر کنند، حرف بزنند و برای شما نام گذاری کنند: معنی‌اش این است که یاد بگیرید که به مغز و غریزه خود احترام بگذارید، و به تعبیری دست و پنجه نرم کردن با کاری دشوار. معنی‌اش اینست که با بدن خود مثل یک کالا رفتار نکنید که با آن محبت مصنوعی یا امنیت اقتصادی خریداری شود. برای اینکه در این زندگی فکر و جسم ما جدائی ناپذیرند، و وقتی ما اجازه می‌دهیم که با بدنمان مانند یک کالا رفتار شود، فکر ما در خطرنابودی قرار می‌گیرد. یعنی پافشاری کردن بر اینکه عشق و دوستی خود را به کسانی ارائه بدهید که قادرند به فکر شما احترام بگذارند.

مسئوولیت داشتن به خود یعنی شما به راه حل‌های پوشالی و آسان بسنده نمی‌کنید- کتاب‌ها و افکار از پیش هضم شده، آشنائی‌های آخر هفته که تضمین می‌کنند تا زندگی شما را تغییر دهند، انتخاب کلاس‌ها از روی «غریزه» به‌جا ی انتخاب کلاس‌هایی که می‌دانید شما را عوض خواهد کرد، خالی‌بندی در مدرسه و زندگی بجای کار یک پارچه و استوار، زود ازدواج کردن برای رهائی از تصمیم گیری‌های واقعی، و حامله شدن برای رهائی از مشکلات به‌وجود آمده. معنی‌اش اینست که شما حاضر نمی‌شوید آرمان‌ها واستعداد‌هایتان را ارزان بفروشید، فقط برای اینکه از اختلاف نظر و مقابله کردن پرهیز کرده باشید. و این، درمقابل، به معنی مقابله کردن با نیروهایی در اجتماع است که می‌گوید زنان باید خوش برخورد باشند، محافظه کار و در حرفه کم توقع باشند، در عشق غرقه شوند و کار را فراموش کنند، از طریق دیگران زندگی کنند و در موقعیت‌هائی ایستا شوند که برای آنها مقرر شده است، معنی‌اش این است که ما برای زندگی با کاری پر معنا و مفهوم پا فشاری کنیم، پافشاری کنیم که کار همانقدر که عشق و دوستی در زندگی پر معناست، پر معنا باشد. بنابراین، معنی آن این است که در زندگی جرأت داشته باشیم  «متفاوت» باشیم: نه اینکه دائما در خدمت دیگران باشیم، زمانی که احتیاج داریم وقتمان راصرف خود و کار خود کنیم، قادر باشیم از دیگران توقع داشته باشیم – پدر و مادر، دوستان، هم اتاقی‌ها، آموزگاران، عشاق، شوهران، فرزندان — تا به حس هدفمند بودن ما و به صداقت وجودی ما به عنوان یک شخص احترام بگذارند. زنان در همه جا، بیشتر و بیشتر، شهامت این کار را پیدا کرده‌اند… تفاوت بین زندگی که فعالانه زندگی شده است و زندگی منفعل همراه با پراکندگی نیرو‌ها، تفاوت عظیمی است. وقتی احساس تعهد به زندگی خود و مسؤلیت به خود را آغاز می‌کنیم، دیگر هرگز نمی‌توانیم به روش منفعل گذشته‌ها رضایت بدهیم… در جستجوی انتقاد باشید، و دریابید که بیشترین تأییدی که کسی می‌تواند به‌شما بدهد این است که از شما بخواهد که برای پیشرفت خود تلاش کنید، و طیف کارهائی را به شما نشان بدهد که توان انجامش را دارید. معنی‌اش نپذیرفتن طرز تفکرهائی [مثل] «آسان- بگیر،» «چرا- انقدر – جدی – باشیم،» «نگران –چه – هستی، بهر حال –احتمالا- ازدواج – خواهی – کرد» است. معنی‌اش این است که عهده‌دار سهم مسؤلیت خود نسبت به آنچه در کلاس درس اتفاق می‌افتد باشید، چرا که این کییفیت زندگی روزمره شما را تحت تآثیر قرار می‌دهد…»*

د- این را دوستی معرفی کرده بود، با خودم فکر کردم کاش بشود بنشینیم و فهرستی از بیست/ سی تا کارسخت که باعث می‌شود در سال نود و یک احساس بهتری نسبت به خودمان/ شرایط اطرافمان داشته باشیم باید درست کنیم.

برای مطالعه بیشتر

* ادرین ریچ؛ مطالبه تحصیل

مطالب مرتبط

پدر! مادر!

جیغ میکشم پس هستم

نوشتن دیدگاه

چه کسی روشنفکر است؟

روشنفکر آن گروه از فرهیختگان جامعه‌اند که بی‌آنکه تکلیفی سیاسی- ورای فعالیتی در محدوده حرفه ایشان – به آن‌ها واگذار شده باشد، در اموری نیز دخالت می‌کنند و به آن‌ها واکنش نشان می‌دهند که به منافع و مصالح عمومی جامعه بستگی دارد.

آناتول فرانس

الف- روشنفکر زن/مردی است نامحرم، در تبعید و در حاشیه، آماتور و مولف زبانی که سعی می‌کند حقیقت را به قدرت بگوید. او مزاحم حفظ شرایط موجود است. روشنفکر کسی است که قادر است دربرابر قدرت، حقیقت را به زبان بیاورد. ترشرویی سخنور، و به نحو خارق العاده‌ای با جرات و برآشفته، که هیچ قدرت دنیوی در نزد وی آنقدر بزرگ و با نفوذ نیست که نتوان آن را مواخذه کرد و به انتقادش دست زد. روشنفکرِ مستقل از جمله شخصیت‌های انگشت‌شمار باقی مانده‌ای است که برای مقاومت و جنگیدن با رفتارهای قالبی و پیامدهای آن، که مرگ چیزهایی است که مغرورانه زندگی می‌کنند، مسلح‌است. حرفه روشنفکری نه به معنای انتقاد دائمی از خط مشی حکومت، که به عنوان حرفه‌ای است که باید دائمن خود را هوشیار نگاه دارد و اجازه ندهد فقط نیمی از حقایق و ایده‌های قابل قبول راهنمایش باشند. همین عوامل است که از  او روشنفکری حرفه‌ای می‌سازد، تلاشی  دائمی و ترکیبی، ناتمام و حتمن ناقص وناکامل که اگرچه الزامن باعث شهرت فرد نمی‌شود، نیرومندی و پیچیدگی‌اش دست کم غنای فردی به همراه دارد.  روشنفکر، با داشتن هنر زندگی با هنجارهای متفاوت، داستانی برای گفتن ندارد بلکه تاثیر او فقط نوعی بی‌ثباتی است؛ او پدیدآورنده ارتعاش‌های ناگهانی است.

ب- روشنفکر و روشنفکری دشمنان فراوان و متنوعی دارد؛ متهم کردن همه روشنفکران به خودفروشی، فقط به این دلیل که برای امرار معاش در یک دانشگاه یا روزنامه‌کار می‌کنند، اتهامی خشن و در عین حال بی‌معنی است. بیان این معنا که جهان چندان فاسد است که در ‌‌نهایت همه کس در برابر ثروت و دولت سر تسلیم فرود می‌آورد، عمیقن کلبی مسلکانه است. از سوی دیگر اگر فرد روشنفکر را یک آرمان‌گرای کامل، سلحشوری تابنده، بسی بی‌آلایش و آزاده تصور کنیم که از هرگونه خواسته‌های مادی به دور و نسبت به آن‌ها بدگمان است، موضوع را جدی نگرفته‌ایم. هیچ کس نمی‌تواند از چنین آزمونی سرافراز بیرون بیاید.

روشنفکر برهم زننده نظم و ثبات است و جامعه برای رام کردن او تلاش می‌کند وی را به محاصره خود درآورد،‌ گاه با اعتبار جایزه و پاداش،‌ گاه با به سخره گرفتن تمام کارهای روشنفکری، و بیشتر اوقات با تاکید بر این نکته که روشنفکر فقط باید یک متخصص حرفه‌ای در رشته خود باشد. اما روشنفکر هرگز روشنفکر‌تر از زمانی نخواهد بود که جامعه او را به محاصره درآورده، به ریشخند گرفته و احاطه کرده تا به هر صورتی که می‌خواهد در می‌آورد.  روشنفکر باید در برابر فشار‌های جدید برای تکرشته‌کاری مقاومت کند و اجازه ندهد بالا رفتن از نردبان نظام آموزشی، او را وادار به اندیشه و سخن تک‌بعدی و تخصصی، که صرفن برای متخصصان قابل فهم است، بکند. او باید تلاش کند تا حد ممکن از تابعیت آمریت نهادهای آموزشی و نهادهای قدرت اجتناب کند. روشنفکر در برابر تجاوزهای حرفه‌ای کردن، باید آماتورگری پیشه کند، به این معنا که نیروی محرک او عاطفه و غمخواری و نه سودجویی و خودخواهی کوته‌فکرانه تکرشته کاری باشد. روشنفکر باید مادام العمر درگیرجدال با همه اولیای بصیرت یا کتابهای مقدسی باشد که چپاولگری آن‌ها بیش از اندازه بوده و استبدادگرایی‌شان تحمل هیچ مخالف و تنوع و گوناگونی را ندارد. در برابر چنین روشنفکری، با ازرشهای گیتی باورانه، خدایان همواره ناکام‌اند.

ج- به عنوان مثال دربرابر اسلامگرایانی در جوامع اسلامی-عربی، که از طرف ستمدیدگان، مستمندان شهری، دهقانان بی‌زمینِ روستا‌ها و همه کسانیکه امیدی جز گذشتۀ اسلامیِ احیا شده یا بازسازی شده ندارند، رسالتی بردوش خود احساس می‌کنند که به گفته خودشان حامل عدالتی شایان توجه است؛ نقش روشنفکر این نیست که به سادگی بگوید «اسلام تنها راه بوده است» و چیزی درباره برداشت‌های متفاوت آن نگوید و بیشتر اختلاف عقاید و تفاوتهای موجود را همتراز جلوه دهد. اسلام مذهب و فرهنگی است که در عین ترکیب از یکپارچگی بسیار دور است، روشنفکر به هیچ وجه ناگزیر از همسرایی با ستایشگران اسلام نیست، بلکه قبل از هر چیز باید در طنینی بلند تفسیری از اسلام را با تاکید بر پیچیده و بغرنج بودن و ماهیت دگرپذیری آن معرفی کند و در عین حال از آمرین اسلام بخواهد که با چالش‌های اقلیت غیر اسلامی، حقوق زنان، خود مدرنیته با دقت در ویژگیهای انسانی و ارزیابی صادقانه از آن وارد گفتگو شوند. نقطه مرکزی برای یک روشنفکر در اسلام نه کناره گیری از جاه طلبان سیاسی یا نافرهیختگان ظاهر نما، بلکه احیای اجتهاد یا تقسیر شخصی است.

برداشتی است از:  ادوارد سعید، 1380، نقش روشنفکر، ترجمه حمید عضدانلو، نی.

مطالب مرتبط

درباره فرهنگ

دیگری

نوشتن دیدگاه

جایی میان روسو و پست مدرنیسم

یک رخداد می تواند با مانع روبه رو شود، سرکوب شود،[در وضعیت] هضم شود و یا مورد خیانت قرار گیرد، اما با این‌حال بازهم چیزی در آن باقی می ماند که نمی‌توان از آن عبور کرد. تنها خیانتکارانند که می گویند: از آن [رخداد] عبورکرده ایم. اما رخداد، حتی اگر قدیمی هم باشد، به هیچ وجه عبور کردنی نیست.رخداد گشایش امر ممکن است؛ و به همان میزان که در درون افراد می گذرد، به اعماق جامعه نیز رسوخ می کند.

…آنچه (در یک رخداد) اهمیت دارد، پدیده رؤیت است، گویی که چشم جامعه ناگهان بر آنچه درونش تحمل‌ناپذیر بود باز می شود و درمی یابد که «چیز دیگری»هم ممکن است…امر ممکن از پیش وجود ندارد، یلکه توسط رخداد ایجاد می گردد؛ مسئله، مسئله خلق کردن است. رخداد شکل نوینی از وجود و سوبژکتیویته (رابطه نوین با بدن، زمان، جنسیت، محیط اطراف، فرهنگ، کار و…) را پدید می آورد.

 

شما ممکن است هرجایی با بچه های می 68 برخورد کنید، حتی اگر خودشان ندانند که بچه های می 68 هستند. هر کشوری به شیوه خود آنها را تولید می کند. موقعیت اجتماعی آنها چندان جای تعریف ندارد و جز مدیران جوان به شمار نمی روند. هر چند این بچه ها بسیار در جریان امور هستند، اما به طرز عجیبی نسبت به پیرامونشان بی اعتنا هستند. آنها دیگر پرتوقع یا خودشبفته نیستند، اما به خوبی دریافته اند که امروزه هیچ کس پاسخگوی  سوبژکتیویته یا ظرفیت انرژی شان نیست. آنها همچنین می دانند که تمام اصلاحات کنونی علیه آنهاست. آنها مصمم هستند که تاجایی که می توانند سرشان توی لاک خودشان باشد. آنها همواره راه دستیافتن به امر ممکن را گشوده نگاه داشته و از آن حفاظت می کنند(دلوز- گتاری).

در حقیقت می 68 شورشی بود که در آن بیکاری، ایدز یا تغییرات اقلیمی و جوی وجود نداشتند. مردم در آن سال، خلاق بوده و باور داشتند همه چیز ممکن است. آنها درجه ای از سادگی و حتی در برخی اوقات بلاهت را از خود به نمایش گذاشتند…با فرا رسیدن بحران دهه هفتاد ، شرایط سیاسی دستخوش تغییر شد که نیروی محرکش«ترس از بیکاری» است. امروزه جامعه دچار چنان انحطاط فلج کننده ای شده که هیچ الگوی جایگزینی را برای آن نمی توان تصور کرد. عبارت مشهور 1968 که «جهان دیگری ممکن است»، امروزه دیگر بسیار انتزاعی به نظر می رسد. ما همه می پذیریم که شکل امروزی جهان را نمی خواهیم، اما مسئله بسیار دشوارتر آن است که این جهان چه شکلی می بایست به خود بگیرد. برخی اوقات ادراک ما از پیچیدگی جهان می تواند ما را فلج کند و شکافی که امروز می بایست ایجادش کنیم، فائق آمدن بر همین فلج بودگی کنش و تفکر ماست. آیا هنوز هم می بایست باور داشته باشیم که می توانیم جهانمان را تغییر دهیم؟…

به نظر می رسد  مبارزه، چیزی جز پذیرفتن مسئولیت در قبال اصلاحات و پیش بردن تصوری نوین از امید نیست… باور به این که «آری، ما می توانیم» و این شعار ضد-جهانی سازی که «جهان/تمدن  دیگری ممکن است».(کوهن بندیک)

برگرفته از

می 68 در فرانسه( مجموعه مقالات)، از مجموعه دفترهای فلسفه4، ترجمه سمیرا رشیدپور و مهدی اردبیلی، رخ دادنو 1390.

نوشتن دیدگاه

من ِ مؤلف

می‌ترسم که حق امیل دورکیم را که من همواره به اندیشه‌هایش قسمی بی‌علاقگی درخود حس کرده‌ام بخوبی ادا نکرده باشم. من جامعه شناسی‌گری امیل دورکیم را که تحلیل‌های جامعه‌شناسی و نگرش‌های عمیق‌اش اغلب بدان می‌انجامد، شاید به زحمت می‌توانم تحمل کنم. احتمالاً به همین دلیل بیش از آنچه انصافاً لازم بوده درباره جنبه‌های قابل ایراد آثار او، یعنی درباره فلسفه‌اش، بحث کرده‌ام.

من مؤلف رساله جامعه‌شناسی عمومی را با بی‌اعتنایی معرفی کرده‌ام، و حال آنکه سی سال پیش از این، مقاله‌ای درباره او نوشتم که به نحو شورانگیزی خصمانه است. پارتو مرد تک افتاده‌ای است و من اکنون که پیر می‌شوم، خود را به «مؤلفان ملعون» – که ممکن است تا حدودی سزاوار ملعنتهایی باشند که نثارشان گردیده- نزدیک حس می‌کنم. وانگهی لاابالیگری پارتویی اکنون جزو رسوم شده است. یکی از دوستان فیلسوف من، پارتو را مرد ابلهی می‌داند (اقلاً باید اضافه می‌کرد «از لحاظ فلسفی ابله»). من دیگر استادانی را نمی‌شناسم که مانند سه‌لستن بوگله در سی سال پیش از شنیدن نام ویلفرد پارتو، این اقتصاددان بزرگ و مولف اثری عظیم و به یاد ماندنی در جامعه‌شناسی، که نسل بعدی هنوز نتوانسته است جای شایسته آن را در تاریخ اندیشه تعیین کند، عنان خشم خود را‌‌ رها نکنند.

من در حالیکه می‌کوشم شایستگی‌های دورکیم را به خود بقبولانم، در حالیکه هیچ گونه حب و بغض نسبت به پارتو در خودم نمی‌بینم، معذلک نسبت به ماکس وبر سرشار از تحسینم، تحسینی که از ایام جوانی نسبت به او احساس کرده و بیان داشته‌ام، هرچند که حس می‌کنم نظریات من دربسیاری موارد، در بسیاری موارد مهم، از نظریات ماکس وبر بسیار دور است. این را هم بگویم که من هیچ‌گاه از نظریات ماکس وبر برانگیخته نمی‌شوم حتی اگر ببینم که اشتباه می‌کند، و حال آنکه دربرابر استدلال‌های دورکیم، حتی اگر برایم قانع کننده باشند، احساس ناراحتی می‌کنم. بر عهده روان‌کاوان و جامعه‌شناسان است که این گونه واکنش‌ها را که احتمالاً در خور مرد ِ دانشمند نیست تفسیر کنند. مع ذلک برای آنکه احتیاط کرده و از تعصبات خودم برکنار مانده باشم، کوشیده‌ام بیشتر از قول مؤلفان مورد بحث خودم شاهد مثال بیاورم، البته بی‌آنکه فراموش کنم که در انتخاب نقل قول‌های مستقیم، مانند گردآوری آمار، دلخواستگی سهمی بسزا دارد.

من در نتیجه گیری بخش اول این کتاب، خودم را جزو جامعه‌شناسان مکتب لیبرال، مانند مونتسکیو و توکویل، که الی هاله‌وی را هم جزو آن‌ها شمرده‌ام، می‌دانم و این کار را بدون رندی انجام نداده‌ام (خلف وامانده!)… به نظرم بی‌فایده نباشد که بگویم من به هیچ وجه تحت تاثیر مونتسکیو یا توکویل که آثارشان را تا همین ده سال اخیر به دقت مطالعه نکرده بودم نیستم. در عوض، کتاب‌های مارکس را از سی و پنج سال پیش از این تا کنون بار‌ها و بار‌ها خوانده‌ام… من نیز مانند اغلب دانشجویان و استادان فرانسوی، کتاب دموکراسی در آمریکا را تا سال ۱۹۳۰ که برای نخستین بار کوشیدم، اما بیهوده، تا به خود ثابت کنم که مارکس حق داشته، و سرمایه داری با سرمایه برای همیشه محکوم شده است، نخوانده بودم. هنوز هم، علی رغم میل خودم، به رازهای کتاب سرمایه بیشتر علاقه نشان می‌دهم تا به نثر صاف و اندوهگین دموکراسی در آمریکا. نتیجه گیری‌های من از آن ِ مکتب انگلیسی است و پرورش فکری من خاصه از مکتب آلمانی.

 مقدمه ریمون آرون بر مراحل اساسی سیراندیشه در جامعه‌شناسی، ترجمه باقر پرهام.

پ. ن: این درجه از صداقت و خود-آگاهی آنقدر تاثیرگذار است که انسان را دچار سؤظن می‌کند. مبادا تحت تاثیر آن بد‌تر دچار جهت‌گیری فکری مطابق با سلیقه مولف شود! با لحاظ این بدگمانی باز هم به نظرم  درخشان  و ارزشمند است.

مطالب مرتبط

موقعمندی

Comments (1)

حیوان نیمه-اجتماعی

مهمانی-از مجموعه وبلاگ http://runykey.blogfa.com

افراد بشرتندخو، شهوت ران، لجوج و تا حدی دیوانه هستند، به علت دیوانگی‌هایشان بر خود و دیگران مصیبتهایی وارد می‌کنند که ممکن است منتج به بدبختی‌های هولناکی شود. اما با اینکه زندگی توام با احساسات خطرناک است ولی اگر بخواهیم زندگی بشر لطف خود را از دست ندهد، احساسات هم باید حفظ شوند. میان دو قطب احساسات و کنترل آن تضادی وجود دارد و از همین تضاد درونی طبیعت بشراست که احتیاج به اخلاق احساس می‌شود.

سائق‌ها و انگیزه‌های درونی بشر از سایر حیوانات پیچیده‌تر است و مشکلات وی از پیچیدگی همین نیروهای درونی سرچشمه می‌گیرند. انسان‌ها، نه به طور کامل مانند مورچه‌ها و زنبور‌ها اجتماعی هستند و نه مانند شیر‌ها و ببر‌ها در انزوای کامل به سر می‌برند. بشر حیوانی نیمه اجتماعی است. پاره‌ای از عواطف و احساسات او اجتماعی و بعضی دیگر از کشش‌های در وی  او را به انزوا سوق می‌دهند. طبیعت اجتماعی او از این حقیقت آشکار می‌شود که اگر بر طبیعت انزوا طلب او بیش از حد تاکید کنند، این محدودیت به شکل تنبیه جلوه می‌کند. طبیعت گوشه گیر او در عشق به تنهایی و بی‌میلی صحبت با دیگران ظاهر می‌شود… افرادی که در نقاط پرجمعیت زندگی می‌کنند شروع به توسعه یک مکانیسم دفاعی می‌کنند تا بتوانند خود را در مقابل تماس‌های روز افزون و نامطلوب جامعه حفظ کنند. افرادی که در کنار یکدیگر در اتوبوس یا قطاری نشسته‌اند معمولاً بایکدیگر صحبت نمی‌کنند اما اگر خبر ناگهانی مانند خطر حمله هوایی و یا حتی مه غلیظ به آن‌ها داده شود، این بیگانگان ناگهان احساس دوستی می‌کنند و بی‌اختیار به گفتگو می‌پردازند. این نوع امیال مبیّن نوساناتی فی مابین روحیه انزواطلب و طبیعت اجتماعی بشر است و آن به این علت است که ما کاملاً اجتماعی نیستیم و از این جهت برای تحقق بخشیدن به هدف‌هایمان محتاج اخلاقیات و قوانین اخلاقی هستیم تا ما را کنترل کند. به نظر می‌رسد مورچه‌ها چنین نیازی ندارند زیرا همواره بر اساس منافع اجتماع کار می‌کنند.

اما بشر حتی اگر می‌توانست خودش را مانند مورچگان مطیع منافع عمومی کند احساس رضایت کامل نمی‌کرد و به این نکته آگاه بود که قسمتی از وجود با امیالش که به نظر او مهم است ارضا نشده است. نمی‌توان گفت که طبع انزواطلب بشر از روح اجتماعی او کم اهمیت‌تر است. در عبارات کتاب مقدس این دو حالت تحت دو فرمان مبتنی بر عشق به خدا و عشق به همسایه جداگانه بیان شده است. برای افرادی که به خدا آن طور که الهیون قدیم ایمان داشتند اعتقاد ندارند باید عبارات دیگری یافت… هنرمندان، کاشفین و مخترعین آثار خود را در تنهایی مطلق به وجود می‌آورند. آنچه آن‌ها انجام می‌دهند می‌تواند برای سایر ابنا بشر مفید باشد و این سودمندی می‌تواند مشوق آن‌ها در ادامه راه باشد. افراد مذکور در لحظات حیاتی و حساسی که اثر خود را به وجود می‌آورند به معنای واقعی کلمه زنده هستند، در این لحظات حساس آن‌ها به سایر افراد بشر نمی‌اندیشند بلکه در دنیای رویایی خود به سر می‌برند.

بنابراین ما باید دو عنصر متمایز را در اشرف مخلوقات بپذیریم: یکی حالتی است اجتماعی و دیگر انزوایی. اخلاقی که صرفاً به یکی از این دو عنصر توجه داشته باشد ناقص و غیر کافی است.

برگرفته از

برتراند راسل، اخلاق و سیاست در جامعه، ترجمه محمود حیدریان.

Comments (2)

Older Posts »