Archive for اوت, 2018

تخم مرغ و گوجه

عزیزی این یادداشت احمد زیدآبادی در کانال تلگرامش را برایم فرستاده بود تا کیف کنم بسکه از مسافرتهای گروهی و طولانی فراری‌ام.

«مثلاً سفر تفریحی!

در قدیم مردم عموماً برای تجارت یا زیارت یا سیاحت سفر می‌‌کردند و رنج آن را هم به جان می‌خریدند.

اینک اما بیشتر سفرها در کشور ما تفریحی است؛ تفریحی که فقط خدا می‌داند به چه معنی است!

اینکه خانواده‌ای متوسط یا متوسط رو به بالا، در ترافیک کشندۀ ایام عید یا تابستان، راه جنوب یا شمال را در پیش گیرند و بعد با تنی کوفته و اعصابی فرسوده به آبادی یا شهری با هوای گرم و شرجی برسند و سپس در کنار جاده‌ای، عرق‌ریزان و ناسزاگویان، بار و بنۀ خود را از ماشین پایین بکشند و از شدت خشم و خستگی به زن و بچۀ خود پرخاش کنند و آنگاه برای پیدا کردن سایۀ درختی یا زمین همواری، در میان ازدحام خلق به تقلا افتند و بعضاً با دیگران گلاویز شوند و آنگاه به زحمت، گاز پیک نیکی خود را عَلُم کنند تا در هُرم گرمای ظهر، زنِ خانه برای ناهارشان به قول کرمانی‌ها «گوجه – تخم‌مرغ» (املت) تدارک ببیند و بعد با ظرف‌های کثیف و دست‌های چرب و مثانه‌ها و شکم‌های تحت فشار، در پی یافتن آب یا آبریزگاهی برآیند که این روزها هر دو حکم کیمیا پیدا کرده‌اند و نهایتاً نیز انبوهی از زباله‌های پلاستیکی و ته‌مانده‌های بدبوی خوراکی را از خود در آن نقطه به یادگار بگذارند تا مبادا کسی گمان برد گذارشان به آنجا نیفتاده است! بله، این همه، واقعاً چه لذت و یا منفعتی دارد که برخی ایرانی‌ها مصرانه آن را تکرار می‌‌کنند و رسانه‌های حکومتی و مقام‌های دولتی هم گاه به گاه از آمار بالای آن چنان به وجد می‌‌آیند که گویی عصبی‌ترین و افسرده‌ترین ملت‌ها نسبتی با ایرانیان شاد و سرخوش و همیشه مسافر ندارند!

آدم اگر در زیر سقف خانه‌اش بنشیند و به پز و افادۀ خویش و همسایه‌ای که مثلاً مسافرت این چنینی‌شان را به رخ می‌‌کشند؛ به دیدۀ حقارت بنگرد؛ صد بار به این نوع سفرها شرف ندارد؟»

من بفهمی نفهمی دچار نوع منحصر به فردی از  بیماری حرکتم و از بچگی با سفرهای طولانی مشکل داشتم، ولی حقیقتش را بخواهید یادداشت آقای زیدآبادی را نپسندیدم. شاید من هم اگر مردی بودم در زمره اغلب مردان ایرانی که خانه برایشان کارکردی شبیه هتل دارد همینطور فکر می‌کردم- ولی نیستم. من زنم و مثل اغلب زنان ایرانی وظیفه رتق و فتق اغلب امور خانه، شست و شو، رفت و روب و آشپزی بر عهده من است. مثل اغلب زنان ایرانی خانه دار نیستم ، ولی شاهدم چطور هر روز زندگی این زنان به تکرار تحمل ناپذیر همین کارها و تحمل غرولندهای اهل خانه می‌‌گذرد و شاهدم که چطور در آپارتمانهای شصت- هفتاد متری روز و روزگار می‌‌گذرانند و به کارهای خانه و امورات بچه‌ها می‌‌رسند تا عصر یا شب برسد و همسر خسته و بی‌اعصابشان به خانه بیاید و در بهترین حالت شام بخورد، چای بنوشد، شاید گزارشی از روز سختش بدهد، شاید اخبار ببیند، شاید کمی با بچه‌ها وقت بگذراند و  بعد به رختخواب برود که فردا صبح زود برود پی کار و زندگیش.  مثل اغلب زنان ایرانی نیستم که بچه داشته باشم، ولی می‌دانم چقدر سخت است روزها و هفته‌ها و سال‌ها با نوزاد یا کودکی نوپا در خانه ماندن و سروکله زدن…

این سفرهای کم مؤونه و کم هزینه برای بسیاری از این زن‌ها تنها راه فرار از ملال فرساینده تکرار و روزمرگیست. تنها زمانیکه می‌توانند چند ساعت کنار همسرشان بنشینند و یک دل سیر دردِ دل کنند/ غر بزنند/ غیبت کنند تا خالی شوند. از معدود زمانهاییست که سر و ته کل فرایند ناهار با «تخم مرغ-گوجه» (به قول اصفهانی‌ها) و یک ماهیتابه و چند تا بشقاب و قاشق و کثیف جمع می‌‌شود و آنها مسئول تمیز کردن همۀ حجم کثافت متعفن و چندش تولید شده نیستند. حتمن من هم در زمره حرص خورندگان از کثیفی طبیعتم، ولی نمی‌توانم شادی زنی را  نفهمم که شاهد است چطور  خوردن هندوانه‌ای که در منزل به کلی ادب و آداب و کثیف کاری نیاز داشت اینجا با استفاده از یک سینی و یک چاقو تمام می‌شود. (دوستی داشتم که جوری در پیک نیک هندوانه قاچ می‌کرد که به همان سینی هم نیازی نبود.)

باز، بسیاری از دوستان همدل، خواهر و برادرها یا والدین و فرزندان متاهل و نوه‌هاشان در این سفرهاست که مجال پیدا می‌کنند چند روزی کنار هم باشند بدون آنکه فشار مالی یا زحمت چندانی متوجه یک خانواده بشود.

 

Advertisements

نوشتن دیدگاه

آدم‌های بسیار حساس

آدم‌های بسیار حساس پانزده تا بیست درصد جمعیت انسانهای روی زمین را تشکیل می‌دهند، پس اگر خودتان یکی از آنها نباشید به احتمال قوی در زندگی با یکی از آنها دم‌خور بوده‌اید. عنایت داشته باشید آدم‌های بسیار حساس همان آدم‌های احساساتی نیستند- خیلی‌هاشان زیادی هم عاقلند! آدم‌های بسیار حساس آنها هستند که نسبت به آدم‌ها و محیطشان هوشیار و آگاهند. شلوغی، نور شدید، صداهای بلند، لباسهای ناراحت و صحنه‌های خشن فیلمها آزارشان می‌دهد. با حوادث و آدم‌ها عمیق درگیر می‌شوند و توان برقراری روابط زیاد و سطحی ندارند. اجتماعی و رقابتی نیستند و در محیط و شرایط شلوغ و آشفته و پر سروصدا به هم می‌ریزند و اگر «لوس بازی‌» هاشان درک نشود و روحشان مجال توقف و آرامش پیدا نکند جسمشان بیمار می‌شود.

با عوض کردن محل و محله زندگیشان روحیه شان عوض نمی‌شود، برای بهتر شدن حالشان نباید برایشان مهمانی شلوغ و موسیقی بلند تدارک دید و دستشان را کشید که » یالا پاشو بیا وسط»، نباید مجبورشان کرد اجتماعی باشند و با آدمهای زیادی حشر و نشر داشته باشند تا نپوسند، نباید شکایتشان از سروصدا، نور مستقیم، بوهای تند و … را به پای لوس بودنشان گذاشت- این آدمها ممکن است پنج سال وسط بوق ممتد اتوریکشاها، موسیقی و رقص، آفتاب تند و بوی ادویه کاری زندگی کنند، ولی نه تغییر کنند و نه عادت، بلکه همیشه مریض باشند!

این توصیه مشهور که » آدمها هرچه بیشتر کار داشته باشند بهتر برنامه ریزی می‌کنند» درباره آنها جواب نمی‌دهد. کلن اغلب توصیه‌های مشهور و نسخه‌های قصار حکمت‌آموز درباره این آدمها صادق نیست. گاهی حتی نتیجه معکوس می‌دهد و آشفته، گیج و معذبشان می‌کند… آنها بیش از سایرین به خلوت و حریم شخصی و آرامش نیازدارند.

بسیار حساس بودن ربطی به آی‌کیو یا اُمّل بودن ندارد. بسیار حساس‌ها راحت نمی‌توانند با شرایط تازه و تغییرات کنار بیایند و اگر با حجم زیاد کار و درهم ریختگی و تغییرات پی در پی مواجه شوند و نتوانند فرار کنند، غر می‌زنند و حتی داد و بیداد می‌کنند. دعوت به باجنبه‌بودن، سکوت، تحمل و سازگاری می‌شوند… ولی نهایتن مشکلات جدی روحی و جسمی پیدا می‌کنند!

آدم‌های بسیار حساس همدیگر را بهتر درک می‌کنند، ولی جمعیت اندکشان، خاصه در شغلهای مستلزم شتاب، حساسیت پایین، خودنمایی و رقابت طلبی باعث شده در حاشیه جهان معاصر بایستند و عمدتن نظاره‌گر باشند. مادامیکه ترمز این جهان کشیده نشود، بعید است حرفهاشان خریدارن زیادی داشته باشد.

در فرهنگ ما و اغلب فرهنگهای دیگر آدم بسیار حساس بودن مترادف با احساسات شدید داشتن، برای زنان بیش از مردان به رسمیت شناخته شده و این احتمالن از معدود قلمروهاییست که در آن جامعه و فرهنگ نسبت به مردان و نیازهاشان بی‌مداراتر است.

خوشی و خوشبختی آدم‌های بسیار حساس در گرو داشتن خلوت، آرامش، زمان کافی برای احیا و روابط نزدیک و معنادار، یافتن مسیرهای مسالمت آمیز برای حل و فصل منازعات، معنادار کردن زندگی و داشتن هدف والا، یافتن مسیری برای بروز خلاقیت و نزدیک بودن با طبیعت و داشتن زندگی سالم است…

اگر خودتان آدم بسیار حساسی هستید  یا با آدم بسیار حساسی رفاقت دارید/ زندگی می‌ کنید احتمالن خواندن این کتاب هم برایتان جالب و مفید خواهد بود:
کتاب کار برای آدم‌های بسیار حساس، الین.ان. آرون، ترجمه مینو پرنیان، نشر آشیان

Comments (1)

آدمهای روان‌رنجه را بشناسیم و از آنها فاصله بگیریم

مدتی پیش یکی از دوستانم را ملاقات کردم که سالهاست علاوه بر فلسفه در زمینه‌های روانکاوی و روانشناسی مطالعه و فعالیت می‌‌کند. بحث شد از ملال خودم و اندوه و گاه افسردگی شدید برخی دوستانم. پرسیدم ازش که خیال می‌‌کند ما اخلاقاً در قبال این دیگرانِ دوستِ اندوهگین و افسرده مسئولیم- وقتی نه دانش‌اش را داریم و نه از عمق و علت حقیقی جراحتهایشان آگاهیم؟ خیلی خونسرد و با نگاه پر ترحمی بهم گفت «در شرایط کنونیِ ما و جامعه‌مان به نظرم بزرگترین مسئولیت اخلاقی هر آدمی اینه که مراقب خودش باشه!». (منظورش البته مراقبت در معنای وسیع و عمیق کلمه، از مراقبت از سلامت روح و جسم  و روابط تا پروای اخلاقی نسبت به نوع ارتباطات‌مان با دیگران و نحوه تعامل صادقانه با آنان بود).  اما انگیزه نگاه پر از ترحمش هرچه که بود به نکته مهمی اشاره کرد که با آن کاملن همدل‌ام: فضیلت خود دوستی.

تقریباً همه ما کما بیش تجربه وارد شدن به روابطی را داشته‌ایم که آرزو کرده‌ایم کاش آن را شروع نکرده بودیم یا پیش از آنکه کار به جای باریک بکشد و اینقدر از قلب / عمر / مال / سلامتی مان هزینه بدهیم، قدرت تشخیص نشانه‌ها برای ترک رابطه را می‌‌داشتیم. فرقی هم ندارد رابطه عشقی باشد یا دوستانه و یا حرفه‌ای، گاهی تشخیص زودهنگام نشانه‌ها، قبل از اینکه قلب درگیر یا رودربایستی دست و پاگیر و یا پیش پرداخت زمینگیرمان کرده باشد، می‌تواند مانع از پرت شدن ته دره شود و بارِ خاطرات تلخ شکستها را سبکتر کند.

داشتم به سیاهه کارهای عقب مانده ای که باید تا امروز انجام می‌دادم نگاه می‌کردم و به کتاب باشگاه مغز که قرار است مرا از شر پراکندگی و ورجه ورجه های ذهن نجات دهد که عنوان «مقاله‌ای » توجهم را جلب کرد! مقاله ادعا کرده بود ده ویژگی آدمهای روان رنجه را به ما نشان می‌‌دهد که کمک می‌کند آنها را زود بشناسیم و ازشان فاصله بگیریم. مطلب را که خواندم به نظرم واقعن جالب آمد (خیلی وقت بود دنبال شبیه چنین چیزی می‌گشتم). این شد که با رغبت باشگاه مغز را ترک کردم تا این را ترجمه کنم و برای دوستانم بفرستم!

باری، نوشته با این شروع می‌شود که آدمهای روان‌رنجه هیچ موجودات عجیب و غریبی نیستند که بتوان به راحتی تشخیصشان داد و از درگیر شدن باهاشان خودداری کرد. اتفاقن خیلی هاشان خواستنی و جذابند و ممکن است خیلی باهاشان پیش بروید تا نهایتن به این تشخیص برسید که با آدم نرمالی/بهنجاری طرف نیستند. بعد ده ویژگی این قبیل آدمها را فهرست می‌‌کند که به شما کمک می‌کند زودتر آنها را بشناسید.

1- این آدمها همیشه نقش آدمهای قربانی را بازی می‌‌کنند.
کمابیش اغلب ما (خاصه اگر دهه پنجاهی، شصتی یا حتی هفتادی باشیم) خیلی احساس قربانی بودن داریم (باقی یا هنوز سنشان قد نمیدهد یا از سنشان گذشته این بازی‌ها). ولی اینکه فردی همه مشکلاتی که دارد ناشی از نامرادی روزگار و نامردمی آدمهای دور و نزدیکش بداند چه؟

2- این آدمها احساس همدلی ندارند.
تا به حال پیش آمده که آدمی در حق شما یا یکی از دوستان و نزدیکان یا همکارانتان بدی‌ای بکند که فکر کنید اگر ذره‌ای وجدان داشت باید از عذاب وجدان می‌‌مرد، ولی آن آدم نه تنها نمی‌میرد که هیچ حس خاصی هم ندارد. جفا/خیانت/ اهمال کاری کرده و آسیبهای مادی و معنوی جبران ناپذیری به دیگران وارد کرده، ولی حتی در نگاه یا رفتارش هیچ نشانی از شرمندگی یا عذاب وجدان که هیچ، همدلی هم نیست؟
(گاهی زبانی هم اگر عذرخواهی کنند چنان لحن طلبکاری دارند که شما در ناراستی‌شان شک نمی‌کنید.)

3- تغییرات احوالشان زیاد است
یک روز شاد و یک روز غمگین‌اند و از دیگران انتظار دارند که همراهشان روی بند این احوالات تاب بخورند.

4- گاهی این افراد سعی می‌کنند مانند آدمهای دیگری رفتار کنند.
این یکی واقعن نشانه جالبی است. این آدمها به قول فلاسفه اصیل نیستند، بلکه رفتارهاشان را از روی فرد دیگری که احتمالاً محبوبیت، احترام و یا موقعیت خوبی دارد تقلید می‌‌کنند- پیش پاافتاده ترینش تقلید در سبک پوشش یا حرف زدن است.

5- ندرتاً می‌‌پذیرند که اشتباه کرده‌اند
پذیرفتن اشتباه یکی از نشانه‌های بلوغ است. آدمها همه اشتباه می‌‌کنند، ولی آن که هرگز نپذیرد اشتباه کرده‌ و بخواهد تمام مدت برای دیگران نمایش اینکه چقدر بهترین و کار-درست‌ترین است بازی کند- آنقدر که خودش هم باورش بشود (احتمالاً تنها کسی که باورش بشود) موجود خطرناکی است.

6- فرافکنی و خودزنی
آدمهای روان‌رنجه آدمهای فرافکنی هستند. همیشه همه چیز تقصیر بقیه بوده است. کارهای اشتباه آنان نتایج ناگزیر فرایند اشتباهات دیگران بوده است و یا اصلن «آره، آره…همین که تو می‌گی… همه اش تقصیر منه…شماها خوبید، من  آدم عوضی‌ام» یا حتی « باشه آقا جان…من همان پشه‌ام نیستم»

7- تلاش می‌‌کنند شما را از گذشته خود دور نگه دارند
این قبیل آدمها همیشه سعی می‌‌کنند شما را از گذشته خودشان، شغل‌ها، شکست‌ها، آدمها و احتمالاً ناکامی‌های آن دور نگه دارند. چون احتمالن آدمهای گذشته‌شان حالیشان نبوده چطور مقصر همه پیش‌آمدهای بد شکستها و ناکامی‌های آنها بوده‌اند و چیزهایی به شما بگویند که دلسردتان کند و امکان شروع دوباره را منتفی!

8- دروغگویند
این آدمها حتی وقتی هیچ دلیلی برای دروغگویی وجود ندارد دروغ می‌‌گویند. و داستانهای گاه کودکانه و برخورنده‌ای هم در آستین دارند برای اثبات دروغ‌هاشان.

9- آدم روان‌رنجه وقتی دیگر به شما نیازی نداشته باشد و به اصطلاح برایش صرفه نداشته باشید ترکتان می‌‌کند
این توانایی را دارند. آنقدر راحت از کنار دیگران می‌‌گذرند که انگار هیچ وقت وجود نداشته اند. (اگر یار زندگی‌تان باشند با منزوی کردن، ایجاد احساس ناامنی، حماقت، آزردگی و یا حتی بی ارزشی تحقیرتان می‌کنند. خیلی خونسرد یا حتی رضایتمند. این آدمها فاقد عواطف واقعی‌اند)

10- روان رنجه‌ها سعی می‌‌کنند دیگران را کنترل کنند.
روان‌رنجه‌ها خیلی شبیه خودشیفته ها هستند. مدام در حال اثبات برتری و سروری خود بر دیگرانند. دیگران را برای رسیدن به اهداف خودشان استثمار می‌‌کنند و البته از خودشیفته‌ها خطر ناکترند چون برای ستمکارانه‌ترین رفتارهاشان هم احساس پشیمانی ندارند. این آدمها فاقد احساسات واقعی‌اند.

 

نوشتن دیدگاه

صبح زودِ یکی از همین روزها

 

ادیت اشتاین(1891-1942) یهودی‌زاده‌ای بود متولد کشور لهستان. در نوجوانی خداناباور شد. تحصیلاتش را در دانشگاه برسلاو آغاز کرد و بعداً به گوتیگن رفت تا به جمع دانشجویان هوسرل و سرآغاز جنبش جدیدی در فلسفه بپیوندد که  پدیدارشناسی نام داشت. همزمان با آغاز جنگ جهانی اول، هوسرل به فرایبورگ رفت و اشتاین به صلیب سرخ پیوست. در بخش بیماریهای عفونی به پرستاری داوطلبانه از بیماران مشغول شد. یکسال بعد، برای اتمام رساله خود با عنوان  «مسئله همدلی» زیر نظر هوسرل به او در فرایبورگ پیوست. درجه دکتری ادیت با رتبه ممتاز ارزیابی شد. هوسرل به او پیشنهاد کرد که اداره تازه واردان به حلقه را برعهده بگیرد و همچنین دستیارش شده و به او برای آماده سازی آثارش برای چاپ کمک کند. اشتاین پذیرفت، ولی مایل بود خود به عنوان استاد مشغول به تدریس شود. هوسرل که نمی‌خواست با سنتهای موجود در نظام آموزشی مخالفت کند، حاضر نشد از تلاش‌های اشتاین برای کسب صلاحیت و پذیرفته شدن به عنوان استاد حمایت کند. کوشش او برای استخدام در گوتیگن هم با شکست مواجه شد- باز هم تنها به این دلیل که زن بود.

پس از تغییر قانونی که زنان را صرفاً به دلیل جنس‌شان واجد صلاحیت استادی نمی‌دانست، اشتاین برای تایید صلاحیت مجدد اقدامی نکرد، بلکه به مطالعه کاتولیسیسم پرداخت. مدت یک دهه به عنوان استاد غیرروحانی در دانشکده دخترانه کاتولیکها درس داد.  خیلی زود به مطالعه آرای آکوئیناس پرداخت و کتاب درباب حقیقت او را به آلمانی ترجمه کرد. البته کار او ترجمه صرف نبود، بلکه اشتاین از زبان پدیدارشناسی معاصر آلمانی برای ترجمه این اثر کلاسیک بهره برد. این ترجمه نشانه آشکار آغاز آن چیزی بود که قلمرو اصلی علایق او در فلسفه شد: ترکیب تومیسم و پدیدار شناسی. حضور کوتاه او به عنوان عضو انجمن آلمانی پداگوژی علمی در مونستر با تمدید نکردن قراردادش پایان یافت: با اینکه کاتولیک شده بود، ولی رایش سوم تدریس یهودیان  را ممنوع کرده بود. او در نامه‌ای به پاپ از او خواست به نام مسیح، نازیها و یهودی ستیزی را متوقف کند. نامه‌ای که بدون پاسخ ماند و معلوم نشد هرگز به دست پاپ رسید یا نه. در اکتبر 1933 زهد پیشه کرد و به راهبان کرملی پابرهنه پیوست و نام خود را به خواهر ترزا بندیکت اِ کروس تغییر داد. به هلند رفت…

در هلند و درون صومعه نیز در امان نبود و در نهایت به دلیل یهودی زاده بودن دستگیر شد. به خاطر شخصیت عجیب و آرامش در اردوگاه به او پیشنهاد فرار دادند که رد کرد  و گفت «نابودی کامل است اگر کسی شانس شریک شدن در سرنوشت خواهران و برادرانم را از من بگیرد». هفتاد و چند سال  پیش، صبح زود یکی از همین روزها؛ هفتم/هشتم/نهم یا دهم آگوست  او و خواهرش همراه بسیاری از کسان دیگر در اتاق گازی در اردوگاه آشویتس به قتل رسیدند.

 

بعدها هم کلیسای کاتولیک به او لقب قدیس و شهید داد و  هم نامش در جرگه مشهورترین زنان فیلسوف قرن بیستم ثبت شد.

 

  • این متن ترجمه‌ایست از منابع پراکنده

نوشتن دیدگاه