کتاب ایوب


دوتایی دراز کشیده‌ایم توی تاریکی و به صدایِ خِر خِر کشیده شدن چرخ‌هایِ سطل زباله روی زمین گوش می‌کنیم. هر شب، هرشب ساعت یک، ده دقیقه اینطرف، ده دقیقه آنطرف، مرد باریک‌اندامی خرت خرت سطل زباله‌ یکی از مجتمع‌های بزرگ ته کوچه را تا سر کوچه می‌آورد. خالی می‌کند توی سطل زباله آهنی. با سروصدای کمتری بر می‌گرداند ته کوچه. صدای برگشتنش را در سکوت گوش می‌کنیم. بیرون هم ساکت می‌شود و سکوت کش می‌آید تا بالاخره می‌پرسم :«اگه بهت حق انتخاب می‌دادن که بین پیامبرای بنی‌اسرائیل انتخاب کنی، ترجیح می‌دادی جای کدومشون باشی؟» سکوتش را نمی‌شکند، ولی دستهاش را زیر سرش می‌گذارد و می‌فهمم که دارد فکر می‌کند. آب دهنش را یک جور صدا داری قورت می‌دهد و با تمسخر می‌گوید: «جای نوح…یه پاکسازی درست و حسابی… بیشعورهای جهان..همه را… بشوره ببره…» حرفش را قطع می‌کنم که « چه فایده! خدا بعدِ طوفان پشیمون می‌شه…می‌گه به نوح…می‌گه رنگین‌کمان نشان عهد بین من و تو باشه تا دیگه آدمها رو نابود نکنم… یهو عجیب لطیف می‌شه…فایده هم نداشته، می‌بینی که…». حرفی نمی‌زند و دوباره سکوت می‌شود. بعد انگار چیزی یادش آمده باشد می‌نشیند روی زمین کنارِ سرِ من و می‌پرسد: «توچی؟ تو دوست داشتی جای کدومشون باشی؟» همیشه از اینکه سوالم را به خودم برگردانند متنفر بوده‌ام. خیلی از آدمها وقتی سوالی می‌پرسند انتظار دارند تو هم همان را ازشان بپرسی تا به اصطلاح باب معاشرت یا گفتگو یا بحثی که خیال می‌کنند توش برنده‌اند را باز کنند. معمولن از روی عمد این کار را نمی‌کنم تا نه باب معاشرتی باز شود و نه بحثی…با نوک شصت پای راستم پای چپم را می‌خارانم و بی حوصله می‌گویم: «جای هیچ کدوم…اصلن پیامبر زن نداشتیم شکرِ خدا… منم که مردم داااار». ناامید دراز می‌کشد، بالش زیر سرش نیست. عکس من عادت ندارد به بالش. می‌گوید: «حالا منم جبرئیل نیستم که…مثلن…» می‌گویم: «می‌دونستی موسی از همون اول نمی‌خواسته پیامبری را قبول کنه؟ طفلی از همون اول هم به خدا میگه من لکنت دارم، ما رو بی‌خیال شو…بعدشم این بنی اسرائیل اونقدر اذیتش می‌کنن که بارها و بارها به خدا التماس می‌کنه…التماس می‌کنه… خدایا بار این قومت را از دوش من بردار…بیچاره…» حواسش به من نیست. حرفم را قطع می‌کند که «سلیمان چطوره؟ سلیمان عالیه…قدرت و شوکت و حکمت و…زبون حیوونا…باد به فرمانت…» چیزهای بیشتری توی ذهنش باشد انگار، با ذوق تکرار می‌کند «عالیه سلیمان!». می‌خندم: «می‌دونستی هزارتا زن داشته؟». این بار او می‌خندد. بد می‌خندد.  حسادت می‌کنم. می‌گویم: «آخرشم همونا از راه به درش می‌کنند و ازش می‌خوان برای خدایان اونام پرستشگاه بسازه و خدا خشمش می‌گیره و…ولی خدا سلیمان رو دوست داشته…از همون اول خدا خیلی دوستش داشته…» می‌پرسد: «الان کجایی؟» می‌گویم: «وسط کتاب ایوب موندم»  بلند می‌شود روی زانوهاش و چراغ را روش می‌کند. کتاب را برمی‌دارد و همانطور که عادتش است شروع می‌کند به نُچ نُچ‌های کشدار…«ببین چیکار کردی…اه…چرا اینقدر خط خطی و کثیف می‌کنی کتابها را…» جوابش را نمی‌دهم. خودش می‌داند که کتاب خودم است و هرکاری دلم بخواهد می‌کنم. کتاب ایوب را که باز می‌کند، مداد مارکر از زیرش می‌سُرد پایین. می‌گوید: «ایوبی تو؟» اهمیت نمی‌دهم به لحن پر از سرزنش‌اش و می‌گویم: «چراغ رو خاموش کن…سرم درد می‌کنه…» خودش را می‌زند به نشنیدن و کتاب را ورق می‌زند. آرام می‌گویم: «به هم نریز صفحات رو سرجدت»…انگشتش را گذاشته لای صفحه من. می‌گوید: «یعنی واقعن آدم کم تحمل و کم ظرفیت و … ناشکری مث تو می‌تونه یه لحظه هم خودشو با ایوب مقایسه کنه؟» بلند می‌شوم تا کتاب را از دستش بگیرم. جاخالی می‌دهد و بلند سطری که مارکر کشیده‌ام می‌خواند «اگر خدا کسی را مجروح کند، خودش هم جراحت او را می‌بندد» با تأسف می‌گوید «ای خدا … تو چه زخمی داری؟» ورق می‌زند و انگار دکلمه اجرا کند می‌خواند «انسان چه اهمیتی دارد که به او اینقدر توجه نشان می‌دهی؟ هر روز از او بازجویی می‌کنی و هر لحظه او را می‌آزمایی…نمی‌خواهی دمی آرامم بگذاری تا آب دهان خود را فرو برم؟». می‌نشینم روی زمین.  سکوت می‌کند و بعد از چند ثانیه با شیطنت: «ولی این تویی ها…» بلند می‌خواند: « و از هر چیزی که که می‌خورم، حالم به هم می‌خورد…ای کاش خدا آرزوی مرا براورده سازد و مرا بکشد و رشته زندگی مرا قطع کند… همین حرفای تویه‌…بذار مارکر بکشم…». خم می‌شود که مارکر را بردارد. جوابش را نمی‌دهم. دراز می‌کشم روی زمین و روتختی را از روی تخت بر می‌دارم و می‌اندازم روی چشم‌هام. صدای بستن کتاب و گذاشتنش سر میز را می‌شنوم. صدای کلید برق و دراز کشیدنش را. مطمئنم خط نکشیده توی کتاب من…خودم بعدن خط می‌کشم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s