Archive for مارس, 2018

کتاب ایوب

دوتایی دراز کشیده‌ایم توی تاریکی و به صدایِ خِر خِر کشیده شدن چرخ‌هایِ سطل زباله روی زمین گوش می‌کنیم. هر شب، هرشب ساعت یک، ده دقیقه اینطرف، ده دقیقه آنطرف، مرد باریک‌اندامی خرت خرت سطل زباله‌ یکی از مجتمع‌های بزرگ ته کوچه را تا سر کوچه می‌آورد. خالی می‌کند توی سطل زباله آهنی. با سروصدای کمتری بر می‌گرداند ته کوچه. صدای برگشتنش را در سکوت گوش می‌کنیم. بیرون هم ساکت می‌شود و سکوت کش می‌آید تا بالاخره می‌پرسم :«اگه بهت حق انتخاب می‌دادن که بین پیامبرای بنی‌اسرائیل انتخاب کنی، ترجیح می‌دادی جای کدومشون باشی؟» سکوتش را نمی‌شکند، ولی دستهاش را زیر سرش می‌گذارد و می‌فهمم که دارد فکر می‌کند. آب دهنش را یک جور صدا داری قورت می‌دهد و با تمسخر می‌گوید: «جای نوح…یه پاکسازی درست و حسابی… بیشعورهای جهان..همه را… بشوره ببره…» حرفش را قطع می‌کنم که « چه فایده! خدا بعدِ طوفان پشیمون می‌شه…می‌گه به نوح…می‌گه رنگین‌کمان نشان عهد بین من و تو باشه تا دیگه آدمها رو نابود نکنم… یهو عجیب لطیف می‌شه…فایده هم نداشته، می‌بینی که…». حرفی نمی‌زند و دوباره سکوت می‌شود. بعد انگار چیزی یادش آمده باشد می‌نشیند روی زمین کنارِ سرِ من و می‌پرسد: «توچی؟ تو دوست داشتی جای کدومشون باشی؟» همیشه از اینکه سوالم را به خودم برگردانند متنفر بوده‌ام. خیلی از آدمها وقتی سوالی می‌پرسند انتظار دارند تو هم همان را ازشان بپرسی تا به اصطلاح باب معاشرت یا گفتگو یا بحثی که خیال می‌کنند توش برنده‌اند را باز کنند. معمولن از روی عمد این کار را نمی‌کنم تا نه باب معاشرتی باز شود و نه بحثی…با نوک شصت پای راستم پای چپم را می‌خارانم و بی حوصله می‌گویم: «جای هیچ کدوم…اصلن پیامبر زن نداشتیم شکرِ خدا… منم که مردم داااار». ناامید دراز می‌کشد، بالش زیر سرش نیست. عکس من عادت ندارد به بالش. می‌گوید: «حالا منم جبرئیل نیستم که…مثلن…» می‌گویم: «می‌دونستی موسی از همون اول نمی‌خواسته پیامبری را قبول کنه؟ طفلی از همون اول هم به خدا میگه من لکنت دارم، ما رو بی‌خیال شو…بعدشم این بنی اسرائیل اونقدر اذیتش می‌کنن که بارها و بارها به خدا التماس می‌کنه…التماس می‌کنه… خدایا بار این قومت را از دوش من بردار…بیچاره…» حواسش به من نیست. حرفم را قطع می‌کند که «سلیمان چطوره؟ سلیمان عالیه…قدرت و شوکت و حکمت و…زبون حیوونا…باد به فرمانت…» چیزهای بیشتری توی ذهنش باشد انگار، با ذوق تکرار می‌کند «عالیه سلیمان!». می‌خندم: «می‌دونستی هزارتا زن داشته؟». این بار او می‌خندد. بد می‌خندد.  حسادت می‌کنم. می‌گویم: «آخرشم همونا از راه به درش می‌کنند و ازش می‌خوان برای خدایان اونام پرستشگاه بسازه و خدا خشمش می‌گیره و…ولی خدا سلیمان رو دوست داشته…از همون اول خدا خیلی دوستش داشته…» می‌پرسد: «الان کجایی؟» می‌گویم: «وسط کتاب ایوب موندم»  بلند می‌شود روی زانوهاش و چراغ را روش می‌کند. کتاب را برمی‌دارد و همانطور که عادتش است شروع می‌کند به نُچ نُچ‌های کشدار…«ببین چیکار کردی…اه…چرا اینقدر خط خطی و کثیف می‌کنی کتابها را…» جوابش را نمی‌دهم. خودش می‌داند که کتاب خودم است و هرکاری دلم بخواهد می‌کنم. کتاب ایوب را که باز می‌کند، مداد مارکر از زیرش می‌سُرد پایین. می‌گوید: «ایوبی تو؟» اهمیت نمی‌دهم به لحن پر از سرزنش‌اش و می‌گویم: «چراغ رو خاموش کن…سرم درد می‌کنه…» خودش را می‌زند به نشنیدن و کتاب را ورق می‌زند. آرام می‌گویم: «به هم نریز صفحات رو سرجدت»…انگشتش را گذاشته لای صفحه من. می‌گوید: «یعنی واقعن آدم کم تحمل و کم ظرفیت و … ناشکری مث تو می‌تونه یه لحظه هم خودشو با ایوب مقایسه کنه؟» بلند می‌شوم تا کتاب را از دستش بگیرم. جاخالی می‌دهد و بلند سطری که مارکر کشیده‌ام می‌خواند «اگر خدا کسی را مجروح کند، خودش هم جراحت او را می‌بندد» با تأسف می‌گوید «ای خدا … تو چه زخمی داری؟» ورق می‌زند و انگار دکلمه اجرا کند می‌خواند «انسان چه اهمیتی دارد که به او اینقدر توجه نشان می‌دهی؟ هر روز از او بازجویی می‌کنی و هر لحظه او را می‌آزمایی…نمی‌خواهی دمی آرامم بگذاری تا آب دهان خود را فرو برم؟». می‌نشینم روی زمین.  سکوت می‌کند و بعد از چند ثانیه با شیطنت: «ولی این تویی ها…» بلند می‌خواند: « و از هر چیزی که که می‌خورم، حالم به هم می‌خورد…ای کاش خدا آرزوی مرا براورده سازد و مرا بکشد و رشته زندگی مرا قطع کند… همین حرفای تویه‌…بذار مارکر بکشم…». خم می‌شود که مارکر را بردارد. جوابش را نمی‌دهم. دراز می‌کشم روی زمین و روتختی را از روی تخت بر می‌دارم و می‌اندازم روی چشم‌هام. صدای بستن کتاب و گذاشتنش سر میز را می‌شنوم. صدای کلید برق و دراز کشیدنش را. مطمئنم خط نکشیده توی کتاب من…خودم بعدن خط می‌کشم.

Advertisements

نوشتن دیدگاه

زن، مادر، طبیعت، پروا، فیلم

 

هشدار: این نوشته تاحدی داستان فیلم را لو می‌دهد.

چندسال پیش بود، زکیه که یک مادر-فیلسوف واقعی است به من گفت «گاهی فکر می‌کنم تنها چیز خالص و اصیل در  این دنیا رابطه من و این بچه است…عشق من به او و نیاز او به من…بی‌پناهی او و تنها پناه بودن من…» و چیزهای دیگری قریب به این مضمون که همان موقع هم به نظرم حرف‌های مهمی آمدند و در ذهن نگهشان داشتم (آنقدر که از آدم بی‌حوصله و کم حافظه‌ای مثل من می‌شود انتظار داشت البته)…جغرافیای خودمان به کنار، ولی به نظرم حکمتی که زکیه به آن اشاره می‌کرد چیزیست که بالاخره در عصر حاضر توجه بشر امروز را به خودش جلب کرده…عشق آن هم از نوع مادرانه‌اش در مقام نحوی منجی واقعی/ حسرت حقیقی!

فیلسوفان اخلاق پروادارانه/مراقبتی اشاره کرد‌ه‌اند به اینکه همه ما آدمها که زنده‌ مانده‌ایم، لاجرم خاطره‌ای از پروا و مراقبت مادرانه با خود داریم که می‌تواند مبنای نظریه‌ای اخلاقی قرار بگیرد، اما همین ما آدمها که تا امروز زنده مانده‌ایم می‌دانیم بعید است در این دنیا با مختصاتی که از آن به دست آورده ایم بشود به فراگیر شدن چنین نظریه‌ای دل بست!

باری، دیشب فیلم مادر! اثر دارن آرنوفسکی را دیدم که به نظرم با ظرافت، قدرت و خشونت تمام این حسرت یا عقده را به تصویر کشیده بود. خدا که اینجا شاعریست در کنار طبیعت که اینجا همسر جوان و زیبای اوست زندگی را تازه آغاز کرده که سروکله مهمانان ناخوانده پیدا می‌شود: یکی از طرفداران شاعر که به وقت بیماری به او پناه آورده و پس از او همسر اغواگرش. این دو مهمانِ ناخوانده که تمثیلی از آدم و حوا هستند زندگی این دو نفر را به هم می‌ریزند و با ورود به اتاق ممنوع، سنگ درخشان منع شده‌ای را می‌شکنند، ولی در کمال پررویی و با سواستفاده از لطف بی اندازه شاعر به طرفداران و مومنان، جا خوش می‌کنند در خانه او تا سرو کله هابیل و قابیلشان پیدا شود و…

تیغ تیز نقد فیلم خدای پدر و طلب عشق او از مومنانش را نشانه رفته و مادر طبیعت را نشان می‌دهد که گرچه منبع اصلی الهام  و موفقیت اوست، زیر دست و پای طرفداران و عشاقِ شاعر، در میان غارت و جنگ و خونریزی و تعصب، لت و پار می‌شود و  وقتی با دشواری کودکش را به دنیا می‌آورد شاهد از دست رفتن اوست: شاعر پسرشان را میان طرفداران مشتاق و منتظر می‌فرستد و آنان نوزاد را سلاخی می‌کنند و می‌خورند و بعد پشیمان می‌شوند  …

فیلم این حسرت را به چشم مخاطبان فرو می‌کند که اگر پدر به عشق مادر راضی بود حال و روز همه بهتر از این بود. اگر پدر قدری کمتر و ضابطه‌مندتر مهربان و بخشنده بود و اگر اینطور در پی انتشار عشق میان آدمیانِ بی چشم و رو همه چیزش را قربانی نمی‌کرد…

نه فقط فیلم مادر! (نام فیلم به انگلیسی با ام کوچک است.) که اخیرن چند فیلم موفق دیگر هم با محوریت عشق زنانه و مادرانه -که جنبه تیماردارانه آن بسیار پررنگ است، ساخته شده‌اند:  شکل آب، سه بیلبورد… و رشته خیال. در هر سه فیلم تیمارداری زنانه به عنوان یک ویژگی بسیار برجسته و نجات/معنابخش تصویر می‌شود. پروا و مراقبتی که ادعای جهانشمولی و نجات همگان را ندارد و تنها متوجه یک نفر است. در سه بیلبورد دخترِ مقتولِ مادر، در شکل آب و رشته خیال معشوق زنانِ پاکباخته موضوع این پروایند… همه جا مراقبت/پرواداری  فعالانه، کنشگر و البته یکسویه، در شکل افراطی‌اش، از دیگریِ خاص، نهایتن مثبت و سازنده و اصلاحگر است.

در فیلم مادر! اما نگاه واقعگرایانه‌تری به این مراقبتِ متوجه دیگرانِ خاصِ زن شده است. در  مادر! زن یا همان طبیعت، فرزند و خانه و عشق و زندگیش را از دست می‌دهد، چون شاعر هیچ گاه او را به رسمیت نمی‌شناسد و نظرش را در شمار نمی‌آورد. زن می‌سوزد و خاکستر می‌شود. در نهایت هم پدر قلب او را از جنازه سوخته‌اش بیرون می‌کشد و پاک می‌کند. سنگ درخشانی می‌شود که یادگاری از گذشته و منبع الهامی برای آینده شاعر(نویسنده، معلم اخلاق، فیلمساز و…) خواهد بود!

برای اطلاعات بیشتر تقه کنید:

مادر!

شکل آب

سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری

رشته خیال

نوشتن دیدگاه

روزهای آخر اسفند

ترافیک شدید روزهای آخر اسفند آدم را مجبور به توقف می‌کند. وسط عبور حاجی فیروزهای رقاص، بادبادکهای لامپی، دسته‌های گل، بسته‌های دستمال کاغذی…قبلن هیچ درکی از این روزها نداشتم، ولی امسال من هم مشتاقم بار سنگین سال نود و شش را زمین بگذارم و انگار راستی راستی شانه‌هایم قرار است سبک بشوند برای نود و هفت. انگار راستی راستی روزهای آخر اسفند با این هوای افسانه‌ای و درختان شکوفه‌زده قرار است ما را به سوی زمان بهتر و مکان بهتر و حال و احوال دیگری ببرند…سال سختی بود.
این روزها در بی‌حرکتی ترافیک زل می‌زنم به دست راننده‌هایی که شیشه‌هاشان را پایین کشیده‌اند و هوای بهاری را راه داده‌اند به اتومبیل‌هاشان. کمتر کسی کت یا کاپشن پوشیده یا حتی آستین مانتو یا پیراهنش را کاملن پایین کشیده. دست‌های چپ راننده‌ها، نیمه برهنه، یا تکیه داده‌ به پنجره ماشین یا از پنجره بیرون آویخته و تاب می‌خورد…انگار نه انگار کمتر از یکماه پیش تک تک این ماشین‌ها با پنجره‌های بسته و شیشه‌های بخار گرفته و آدمهای شال و کلاهپیچ شبیه ماشین‌های لباسشویی بودند. انگار نه انگار که همین ماها با کاپشن و پالتوهایی که کیپ بسته بودیم  با کلاه و دستکش عین پنگوئن توی شهر راه می‌رفتیم و گاه با ماسکهای سفید و هدفن در برابر هر ارتباطی با دنیای بیرون مقاومت می‌کردیم. گویی هرچه صدا بلندتر باشد دنیای سرد و تلخ بیرون محکمتر انکار شود.
ندرتن سیگار لای انگشت‌های دست چپ راننده‌هاست. گذاشته‌اند باد اسفندی از زیر آستیهاشان بپیچد زیر مانتو یا پیراهنشان، دقیقن از روی پوستشان بگذرد و قلقلکشان دهد… به سه تا انگشتر راننده نیسان آبی نگاه می‌کنم و دستهای خشونت دیده و پشمالوش و به دستهای لطیف و ناخن‌های لاک زده راننده دویست و شش سفید …دست چپ جای حلقه و ساعت است و معمولن ارتباط معناداری هست میان مدل ماشینها و انگشتر / ساعت احتمالی راننده. گاهی دست‌ها، ساعت‌ها یا انگشترها، گاهی مجموع‌ شان مرا یاد آدمی یا خاطره‌ای می‌اندازند…مدل ماشین‌ها را نمی‌شناسم، ولی می‌توانم از ساعد دست راننده بفهمم ماشینش خارجی است یا چینی یا ملی. از ساعت‌های هوشمند یا عقربه‌ای، چند موتوره یا معمولی تا بی‌ساعتی…از انگشترها و حلقه‌هایی که ندارند یا دارند… جواهرات ظریف، فِلَشی یا حلقه‌های ساده‌ای که توی دستشان است، از انتخاب فلز یا چرم، طلایی یا نقره‌ای، قهوه‌ای یا مشکی…از جوانی، پیری، چاقی، لاغری، کم مویی، پر مویی یا بی مویی دستشان…از نحوه نشستنشان پشت فرمان که حال خودشان و صندلیشان را نشان می‌دهد…
با تمام این احوال هوای خوش قبل عید مال همه است. این هوای مخدرطور که آدم را مستعد فراموشی و خوش‌باشی و ایمان به معجزه می‌کند.

نوشتن دیدگاه