Archive for فوریه, 2018

ایان مک‌یوئن

من هیچ وقت نتوانسته‌ام مثل پدرم باشم و حسرتش را خورده‌ام. نتوانسته‌ام بلافاصله بعد از یک اتفاق مهم یا حتی پیش پا افتاده بروم پشت میز و بنشینم سرکارهام انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. هر ساعتی، هرجایی، در هر شرایطی این توان را دارد که خودش و کارش را تحمیل کند به شرایط. ترمز قطار زندگی را بکشد؛ ریسه‌های چراغ‌های شادی/غم را خاموش/روشن کند؛ کاروان شتر اتفاقات را روی زمین بنشاند و به کارش برسد. ذهن من اما درست شبیه یک انبار بدون قفسه است که همه چیز توش با نظمی غیرمنطقی و خطرناک تلنبار شده ..یک دروازه بزرگ اینطرف است و دوتا پنجره کوچک آن‌طرف…کافیست لای در بازشود تا کورانی راه بیفتد از همه چیز و تا در را ببندم و خل‌ و خاک‌ها و خرده ریزهای شکسته از در هم ریختگی را از پنجره‌های کوچک بیرون بفرستم و آنچه نابود شده یا از زیر آمده بالا وارسی کنم از دو سه روز تا دو سه سال طول می‌کشد…

نوجوان که بودم  بابا مرا برده بود دکتر و دکتر یادم نیست چی بهم گفته بود که قاطی کرده بودم و تا برسیم خانه داشتم براش پرچانگی می‌کردم که این دکترِ فلان خیال میکند که فلان…نزدیک خانه سکوتش را شکست و فقط بهم گفت «چرا اینقدر درگیر می‌شی؟» و من خیلی یکه خوردم_ ولی اصلاح نشدم.

سالی که کنکور داشتیم بیشتر وقت مفیدم را می‌خوابیدم تا به آرامش برسم و بتوانم چند ساعتی به شکل موثر و عمیق و برنامه ریزی شده، آنطور که قلمچی توقع داشت، درس بخوانم…هیچ سالی به اندازه آن سال نخوابیدم تا بتوانم کنترل انبار ذهنم را به دست بگیرم.

از نوجوانی به جوانی و از جوانی به میانسالی رسیده‌ام و هنوز با رام و آرام کردن ذهنم مشکل دارم. بعد از هر مسئله غیرعادی، هر کار جدی، هر خبر تلخ، هر داغ، هر بگو مگوی خانوادگی، هرسفر، هر مهمانی، هر رفت، هر بازگشت و خلاصه هرچیزی که سکون انبار بی نظم مرا به هم بریزد نیاز دارم  از چند روز تا چند سال به خودم استراحت بدهم تا غبار فروبنشیند و برگردم روی ریل.

آدم‌ها راه‌های خودشان را دارند برای رام و آرام کردن ذهن. مثلن دوستی دارم که تا کاری شبیه خانه تکانی انجام ندهد ذهنش آرام نمی‌شود…اگر خانه‌اش تکانده باشد با سیم سینک را می‌سابد و با مسواک شیار بین کاشی‌های سرویس بهداشتی را تمیز می‌کند… عرق ریختن از کارهای یدی زهرِ وقایع را از تنش بیرون می‌کند… ولی من که کارِ خانه از مصیبتهام است نمی‌توانم با این روش آرام شوم…لازم دارم به نحوی در بیشترین سکون و سکوت ممکن به ورای نظم روزمره زندگی بروم. زمان زیادی ازم می‌گیرد و متوجهم که وقتم را به نصف یا حتی یک سوم آدمهایی مثل پدرم کاهش می‌دهد، ولی چاره دیگری نیافته‌ام هنوز براش (اگر می‌دانید راهنمایی‌ام کنید)…

در این میان هیچ چیز بیشتر از قصه‌های خوب طوفان ذهن مرا خاموش نمی‌کند و خب خیال می‌کنم به تعداد آدمها درک متفاوت وجود دارد از قصه خوب.

از سال گذشته با نویسنده فوق العاده‌ای آشنا شدم که هر داستانی از او خواندم یکبار دیگر حالم را نه بهتر که خوب کرده است: ایان مک‌یوئن(Ian McEwan) نویسنده انگلیسی. اول فیلم بچه در زمان (The Child in time) را دیدم که فیلمنامه‌اش اقتباس از رمانی به همین نام از او بود. فیلم را که دیدم به شدت تحت تاثیر داستانی قرار گرفتم که به نظرم جدی‌تر از فیلم آمد و درنیامده بود و واقعن هم چنین بود… با جستجوی مختصری فهمیدم این نویسنده رمانی دارد به نام آمستردام که برنده جایزه بوکر شده و به فارسی هم ترجمه شده است و همینطور داستانی به نام تاوان(Atonement) که ترجمه فارسی‌اش به جهت عدم اعمال ممیزی از بازار جمع شده. فیلم بسیار موفقی بر اساس رمان تاوان ساخته شده که پیدا کردنش سخت نبود و بعد رسیدم به داستان فوق‌العاده سگ‌های سیاه که آن هم به فارسی ترجمه شده و در نهایت نخستین داستان ایان با نام باغ سیمانی که ترجمه فارسی آن موجود است و فیلمش را هم ساخته‌اند (رمان خیالباف از همین نویسنده به فارسی ترجمه شده که نیافتمش)… این مدت هربار مغزم طوفانی شده یکی از اینها را یکنفس سرکشیده‌ام.

نمی‌توانم ادعا کنم رمان‌ها روان و خوش‌خوان هستند. طبعن ترجمه بودن کارها به روانی‌شان لطمه زده، ضمن اینکه خود داستان‌هام سخت‌اند و سخت پیش می‌روند، باید بدون عجله و با تامل باهاشان مواجه شد و زمان داد تا جابیفتند، ولی زحمت بی‌مزد نیستند…شما هرچقدر سینک را بسابی و راز درخشش سینک‌ات را  که استفاده از پودر رختشویی یا نوشابه سیاه باشد به دیگران نگویی دو روز بعد دوباره کدر می‌شود، ولی آرامشی که بعد از کنار آمدن با داستانهای نسبتن دشوار جناب ایان پیدا خواهی کرد به این راحتی از بین نمی‌رود- حتی اگر برای دیگران هم بگوییشان.

 

 

برای اطلاعات بیشتر کلیک کنید(املای فارسی نام نویسنده در کتابهای متفاوت یکی نیست):

آمستردام

تاوان (فیلم)

تاوان (رمان)

باغ سیمانی(رمان)

باغ سیمانی(فیلم)

بچه در زمان (فیلم)

سگ های سیاه

خیالباف

 

Advertisements

نوشتن دیدگاه

درباره ملال

یادداشت‌های روزانه‌ام نشان می‌دهند که از ابتدای امسال دچار حالتی شده بودم که یک ماهیست فهمیده‌ام احتمالن اسمش «ملال»  است. خیال کردند باردارم، خیال کردند پرکاری تیروئید دارم، خیال کردم به خاطر اضطراب پیشا/پسا انتخابات است، خیال کردم  افسرده‌ام. شروع کردم به یادداشت کردن خواب‌های عجیبم، خواندن کتاب‌های روانکاوی و روانشناسی بازاری حتی، مشورت با آنها که قبولشان داشتم، حرف زدن با والدین و دوستانم. وحشت آشکاری از گذر زمان داشتم و نارضایتیِ تصاعدیِ توقف‌ناپذیر از همه چیز…همه چیز…همه چیز…

به مناسبتی دفترهای یادداشت‌های روزانه هفت هشت سال اخیرم را زیرورو کردم… و زندگی را دیدم که «همچون آونگی بین رنج و ملال» در حرکت بوده و امیدها، خوشی‌ها و خوشحالی‌ها جرقه‌هایی بوده‌اند که درخشیده‌اند و زود خاموش شده‌اند. از هفت هشت سال پیش تا امروز نوشته‌هام کوتاه و کم و کمتر شده بودند تا همین دفتر سبزی که از 93 تا امروز به نیمه نرسیده و آخرین یادداشت کوتاهش متعلق به تابستان است… دور دفترها را چسب پیچیدم تا سر فرصت …

لارنس اسونسن(اسوندسن)، فیلسوف جوان نروژی که چند کتاب او به فارسی برگردانده شده، تقریبن در همین سن و سال من و دوست دارم فکر کنم در احوالات مشابهی کتابی نوشته به نام فلسفه ملال که ترجمه فارسی‌اش امسال منتشر شده است. قبل از اینکه کتاب اسونسن را بخوانم، زهرا که فیلسوف من است هم بهم گفته بود در سن و سال ما نحوی افسردگی رخ می‌دهد و مستندش هم کرده بود به تحقیقات روانشناسان. کتاب فلسفه ملال البته کاری به سن و سال ندارد.

اسونسن همان اول حرف خوبی به برخی مشاوران من می‌زند و آن اینکه «همواره وسوسه می‌شویم از شخصی که از ملال می‌نالد بخواهیم خود را جمع و جور کند…ولی این کار همانقدر غیر ممکن است که از کوتوله‌ای بخواهیم خود را یک ذرع بلندتر کند.» او اشاره می‌کند «ملال امتیاز انسان مدرن است» زیرا همیشه حاوی عنصری از انتقاد و نارضایتی بوده که انسان سنتی اجازه آن را نداشته است. او اشاره می‌کند که «ملال مسئله کار یا فراغت نیست، بلکه مسئله معناست» و اینکه در عصر مدرن می‌بینیم تعداد چیزهایی که جانشین معنا شده‌اند افزایش یافته به این دلیل است که تعداد معناهایی که نیازمند جانشین هستند بیشتر شده است…ما برای فرار از ملال نه در جستجوی چیزهای ارزشمند که به دنبال چیزهای «جالب» هستیم.

بخش عمده کتاب فلسفه ملال به «داستان‌های ملال» اختصاص یافته…کتاب‌ها، داستان‌ها، زندگینامه‌ها، فیلم‌نامه‌ها و آثار هنری‌ای که انعکاس ملال و راه‌های مواجهه با آن هستند. راه‌های رهایی از ملال و یافتن معنا نزد متالهان قرون وسطی، دانته، پاسکال، نیچه، شوپنهاور، کانت، پیروان رومانتیسم، خوانندگان پاپ، نمایشنامه‌های بکت، زندگی و آثار اندی وارهول و حتی فیلم تصادف(1996) تحلیل می‌شود و پاسخ در ایمان، کار، هوس‌رانی، مرزشکنی، فراموشی، نفی معنا و… رخ می‌نماید. نویسنده با تحلیل‌هایی که می‌توانیم با آنها موافق نباشیم تلاش می‌کند قانع‌مان کند هیچ یک از اینها چاره ملال نیستند.

بعد از آن فصل هیجان انگیز و پر افت و خیز، نوبت به سخت‌ترین فصل کتاب که «پدیدارشناسی ملال» با توجه به نظریات هایدگر است می‌رسد. در ملال زمان سرسخت و گردنکش می‌شود، چون همچون همیشه نمی‌گذرد و برای همین است که واقعیت زمان را می‌توان تجربه کرد. هایدگر با پدیدارشناسی ملال می‌خواهد«ما را با وحشت بیدار شدن ملال از خواب بپراند…در ملال، واقعیتِ هیچی، یا در واقع هیچی واقعیت را تجربه می‌کنیم» و… اگر مثل من نگران شدید که این بار هم جواب معما از آستین هایدگر بیرون بیاید نگران نباشید. خوشبختانه نویسنده هم مثل من رغم ارادت به هایدگر دوستدار او نیست و اذعان می‌کند «در آثار هایدگر همواره می‌بینیم که دوست دارد هرآنچه پست، کثیف، رنج آور یا شیطانی است به عنوان چیزی والا، یعنی جلوه‌ای از هستی بازنویسی کند…[ولی] به نظر نمی‌رسد ملالِ رایجِ پست از چنان اهمیتی برخوردار باشد که بتواند بار مسئولیتی را تحمل کند که هایدگر می‌خواهد برشانه‌هایش بگذارد…»

در دو فصل پایانی کتاب نویسنده که از همان اول نه ادعای پیامبری داشت و نه وعده معجزه داده بود خیلی راحت می‌گوید «مشکل ملال راه حلی ندارد»…ملال مسئله‌ای شخصیست و همچون تنهایی بار مسئولیتش بر شانه‌های خودم است، ولی محکوم هم نیستیم که عاجزانه از آن رنج ببریم «می‌توان با ملال کنار آمد. هر تلاشی برای فرار مستقیم از ملال ممکن است در بلند مدت شرایط را بدتر کند و هرگونه نسخه حاضر و آماده‌ای را باید با تردید بسیار نگریست…» و در نهایت نتیجه جالب نویسنده درباره ارتباط ملال با کودکی است…برای اینکه بیاموزیم با ملال زندگی کنیم باید با دنیای جادویی و «جالب» کودکی خداحافظی کنیم و به سوی بلوغ برویم.

در اثنای افسردگی دوستی مرا با کتاب دلواپسی فرناندو پسوا آشنا کرد و آن را به من هدیه داد. درست‌تر این است که بگویم کتاب را بهم داد و بعد از مطالعه چند صفحه بهش اطلاع دادم کتاب را پس نخواهم داد «برو یکی دیگه برای خودت بخر». اسونسن در فلسفه ملال بارها به کتاب دلواپسی(ترجمه شده کتاب بیقراری) اشاره می‌کند و ازش نقل قول می‌آورد. به نظرم رسیده که او هم دل در گرو یادداشت‌های فرناندو پسوا داشته است…دلواپسی یادداشتهای فرناندو پسوا، شاعر و نویسنده پرتغالیست در خلال بیست سال که به خوبی نشان می‌دهد او چگونه با ملال عمیق اگزیستانسیال  خود زیسته است. اغراق نیست اگر بگویم خواندن آرام و آهسته کتاب دلواپسی بیش از هر کتاب دیگری در این مدتِ قریب به یکسال به من آرامش داد.

پی‌نوشت:

کتاب دلواپسی، فرناندو پسوا، ترجمه جاهد جهانشناهی، انتشارات نگاه.

فلسفه ملال،لارنس اسونسن، ترجمه افشین خاکباز، نشر نو.

نوشتن دیدگاه

اجازه ندارند بدن نداشته باشند

دنا هاراوی می‌گوید زنان در علم دیگرانی هستند که چون اجازه ندارند بدن نداشته باشند، پس معرفتی که تولید می‌کنند بی‌اعتبار است. ما به خوبی می‌دانیم که این بی‌اعتباری ناشی از بدنمندی منحصر به علم نیست. دست کم در جغرافیای ما، همچنان می‌توان ادعا کرد هر معرفتی که زنان در حوزه‌های گوناگون اعم از علوم تجربی و طبیعی و علوم انسانی و اجتماعی تولید می‌کنند، اگر نامعتبر نباشد مشکوک است: زن «انسانِ بدنمند» است و بدن با همه چیزهای بی‌اعتبار جهان پیوند خورده است.

ماری‌آن ایوانز(1880-1819) که ما با نام جورج الیوت می‌شناسیم برای فرار از همین بی‌اعتباری نامی مردانه برای خود انتخاب کرد تا نوشته‌هاش جدی گرفته شوند؛ ضمن اینکه ماری‌آن  «بدن» نداشت؛ یعنی آنقدر نازیبا بود که پدرش امیدی به ازدواج او نبسته بود و این بخت را یافت که بگذارند پی اشتیاقش برای معرفت برود و زندگی عجیب و پرماجرایی تجربه کند.

مدتی پیش مقاله‌ بسیار جالبی از جین همپتن می‌خواندم درباره «حکمت خودخواهی». نویسنده در سراسر مقاله برای روشن کردن منظورش از شخصیت‌های رمان میدل مارچِ جورج الیوت کمک گرفته بود. انواع آدم‌های خودخواه و انواع آدمهای خودقربانگر در میدل مارچ حضور داشتند و من که در زمان‌های دور خلاصه‌ای از این رمان را خوانده بودم و دقایقی از سریالش را دیده بودم متعجب شدم: چطور ممکن است چنان داستان کسالتباری این چنین عمق و بعد داشته باشد؟ اولین پیشفرضِ خامم این بود که خانم همپتنِ فیلسوف چنین عمقی را به داستان جورج الیوت تحمیل کرده از سر برخی ملاحظات، ولی نه حتی خواندن داستان که قدری مطالعه حول شخصیت عجیب نویسنده شوکه‌ام کرد! دانستن اینکه ماری‌آن یا همان جورج چه دانش وسیعی در قلمرو الهیات و فلسفه داشته و مترجم کتاب اخلاق اسپینوزا به انگلیسی بوده و امروز نگاه روانشناسانه او به احساسات در رمان‌هایش در برابر نگاه اسپینوزا به انفعالات محل بحث است برای من غافلگیر کننده بود.

هربار که کشف دوباره این زن‌ها را کشف می‌کنم تا یک هفته اندوهگینم! مولف مجموعه چهار جلدی تاریخ زنان فیلسوف در همان مقدمه کتاب اعتراف می‌کند یکی از بزرگترین مشکلات او در جمع‌آوری منابع برای کتاب تاریخ فلسفه زنان گم شدن زنهاست. زنها و نوشته‌هایشان عمدن یا سهون گم شده‌اند در تاریخ و بعد نکته جالب دیگر اینکه آنها که مانده‌اند، حتی اگر اثری فلسفی برجای گذاشته‌باشند، در اغلب کتابخانه‌ها نه در بخش فلسفه که در بخش ادبیات جا گرفته‌اند و به چشم اصحاب فلسفه نیامده‌اند…(خود من همین چند هفته پیش ترجمه  کتاب آکاستوس، دو گفتگوی افلاطونی نوشته خانم آیریس مرداک را در بخش ادبیات کتابخانه پیدا کردم. رساله‌ها به سبک محاورات افلاطونند درباره «هنر» و «دین» اما بدن نویسنده بردتشان به قفسه‌های ادبیات مبادا معتبر فرض شوند.)

باری، اندوه من از گم شدن یا کشف دوباره این آدمها نیست. اصلن برای آنها نیست. برای خودمان است، برای اجبار به بساطتی است که با آن درگیریم و دیگران را هم از همان دریچه می‌بینیم.

پ.ن:

این نوشته خلاف میلم پر از اسم شده. برای اطلاعات بیشتر روی اسامی آدم‌ها/کتاب‌ها تقه کنید.

میدل مارچ، جورج الیوت، ترجمه مینا سرابی، دنیای نو.

آکاستوس، دو گفتگوی افلاطونی، نوشته آیریس مرداک، ترجمه اصغر ترابی فارسانی، اختران، 1385.

 

نوشتن دیدگاه