Archive for دسامبر, 2017

چگونه رنج بکشیم

الف- خیلی از ما آدم‌ها علاوه بر اینکه راحت با دنیا نمی‌سازیم، موجودات خود-درگیری هم هستیم.  به تجربه من خود-درگیرهای ذهنی بیشتر در رویاهامان نمود پیدا می‌کند وقتی ذهن می‌خواهد با ما حرف بزند و وقتی جسم‌مان با مادرگیر است با اقسام امراض و ابتلائات فیزیکی با ما حرف می‌زند. حتمن اینطور است که اینها به هم وصلند از راه غدۀ صنوبری دکارت مثلن یا هر مسیری که علمِ امروز ثابت کرده باشد؛ همانطور که خود-درگیری‌ها با دگر-درگیری‌ها مربوطند.

روان‌درمانگران و پزشکان سعی می‌کنند این گفت و شنودها را برای ما ترجمه و با دادن مشاوره و دارو مشکلات را حل کنند، ولی آیا می‌توانند؟ ما علاوه بر اینکه حیوانات خود-درگیری هستیم حیوانات منحصر به فردی هم هستیم…آیا ممکن است همه ذهن‌ها و جسم‌ها به یک زبانِ قابلِ ترجمه حرف بزنند یا زبانهایِ قابلِ تشخیص و طبقه‌بندی‌ای داشته باشند؟ به نظر من، محال است.

احتمالن قدم اول رنجور موفق بودن همین باشد؛ همین که بپذیریم ماهیت ما این است و همین است که هست.

ب- غربی‌ها یک گونه ادبی قدیمی دارند به نام تسلا ‌بخشی/خاطرنوازی نویسی (The Consolatio literary tradition) که با استفاده از قالب های ادبی گوناگون اعم از شعر و کتاب و نامه و خطابه و تنها با کلام و حرف (همان که خیال می‌کنیم باد هواست) سعی می‌کنند بدترین آلام بشر را تسلا دهند. تسلابخشی و خاطرنوازی در میان فلاسفه هم سنت دیرینه‌ایست که به نظر می‌رسد علاوه بر مشکلات بیرونی به تسلای خود-درگیری‌های ما هم کمک کند. سیسروی رواقی را به طور مشخص نخستین تسلابخش‌نویس می‌دانند.(اصولن مکتب رواقی از آغاز تا امروز الگوی موفقی ارائه کرده برای آرام/رام کردن آدم‌ها). همینطور کتاب تسلای فلسفه نوشته بوئتیوس و کتاب شهر بانوان کریستین دوپیزان (که هر دو به فارسی ترجمه شده) را هم می‌توان از نمونه‌های موفق تسلی بخشی‌نویسی در سده‌های میانه دانست. تصور کنید کریستین دوپپزان کتاب شهربانوان را در قرن پانزدهم میلادی و در مواجهه با زن‌ستیزی رایج در زمانه خودش می‌نویسد تا به خود و دیگر زنان آرامش و امید بدهد!

مجموع کارهای آلن دوباتن و پیش از او روانشناسان وجودی مانند رولو می و اروین یالوم را هم احتمالن بشود در همین گونه ادبی دسته بندی کرد.

د- موسسه آموزشی مدرسه زندگی که همین جناب آلن دوباتن آن را تاسیس کرده مجموعه کتابهای خودیاری منتشر می‌کند که نشرهنوز برگردان فارسی برخی از آنها را برعهده گرفته و کتابِ جالبِ چگونه رنج بکشیم نوشته کریستوفر همیلتون یکی از همین خودیارهاست. کتاب مقدمه و موخرۀ خوبی دارد و در مجموع چهار عامل مهم رنج آدم‌ها را بررسی می‌کند.

اولی رنج در خانواده است که عمدتن بر رنج فرزندان در ارتباط با والدین و اثرات منفی که در سراسر عمر بر آنها می‌گذارد تمرکز کرده چون «خانواده اغلب می‌تواند صحنه درگیری و خشونت باشد و بیشتر اتفاقاتی که در آن می افتد می‌تواند آنقدر دهشتناک و دردناک باشد که تا آخر عمر از آسیب روانی آن در امان نباشیم».

دومی رنج عشق است که بر عشق اروتیک تمرکز یافته و سوءتفاهم‌ها و تداخل‌های ناروای آن با عشق مسیحی که «عشق وسواس ذهنی همه ماست…و اگر می‌خواهیم صابون برخی سرخوردگی‌ها و دلسردی‌های عشق به تن مان کشیده نشود، بهتر است تا جایی که می‌توانیم درمورد اروس واقع بین باشیم».

دیگری مسئله بیماریست که به گواه مدارک و شواهد نویسنده«پذیرش ضعف می‌تواند قوی‌مان کند».

و در نهایت مرگ. با اینکه می‌دانیم واقعیت دنیا بسیار فراتر از تجربه ما از آن است، اما «از لحاظ پدیدار شناسی، برای آدم، تنها دنیایی که وجود دارد دنیای خودش است»…

پس از «تاملات نهایی» و در انتهای کتاب هم چندصفحه زیر عنوان «تمرین» گردآوری شده که کتاب‌ها و فیلم‌های مفیدِ مرتبط با هریک از موضوعات را کوتاه معرفی کرده است.

ه- گرچه این بُعد عامه پسند فلسفه و کلیشه‌های فریبنده آن را دوست ندارم، اما مشتری گاه گاه آنم و در هر حال موافقم که «رنجِ زندگیِ شما، منبعِ ارزشمندی از روشنگری است.»

برای اطلاعات بیشتر بنگرید به:

چگونه رنج بکشیم، 1396،کریستوفر همیلتون، ترجمه سما قرایی، نشر هنوز، ۱۸۰صفحه.

Advertisements

نوشتن دیدگاه

لعنت بر او به هنگام روز و لعنت بر او به هنگام شب

-«لعنت بر او به هنگام روز و لعنت بر او به هنگام شب؛ لعنت بر او آنگاه که بخوابد و لعنت بر او آنگاه که برخیزد؛ لعنت بر او آن هنگام که بیرون رود و لعنت بر او آن هنگام که وارد شود…»

+ «بهتر! دیگر مجبور نیستم خلاف میلم و از ترس رسوایی کاری کنم…»

اولی بخشی از متن تکفیرنامه اسپینوزاست و دومی پاسخ اوست به حکم تکفیرش. جوانتر که بودم و به حکم جوانی و عشق به انزوا خیال می‌کردم می‌توانم حیات و مماتی مثل اسپینوزا داشته باشم. خیلی زود معلومم شد نباید کار پاکان و پیلان  را با زندگی پشه‌ای خودم قیاس کنم و خیال برم دارد که اسپینوزا شدن شدنی است…

 

همیشه یکی از دغدغه‌های اصلی من و احتمالن مهمترین دغدغه ام برای وبلاگنویسی در این دوازده سال معرفی کارهای جدی‌ای بوده که زنان در فلسفه و از چشم اندازی زنانه‌نگر انجام داده‌اند و مطلوبتر آنکه به حدی خوب و قدرتمند انجام شده باشد که آکادمی با هیچ بهانه‌ای نتواند انکارش کند. متاسفانه کارهای جدی محدودی در این حوزه به فارسی برگردانده شده و آنها هم که هست از یکطرف علاقه اصحاب فلسفه را بر نمی‌انگیزد (تاحدی احتمالن به دلیل برچسب زننده فمینیستی!) و از طرف دیگر به دلیل تخصصی بودن متون/کم دانشی دانشجویان مطالعات زنان/مطالعات اجتماعی برای علاقمندان قابل استفاده نیست.

ترجمه کتاب اسپینوزا و کتاب اخلاق نوشته خانم ژنویو لوید(نویسنده کتاب عقل مذکر) که برگردان فارسی کتاب راهنمای راتلج بر اسپینوزا و کتاب اخلاق اوست را دیدم و گل از گلم شکفت. کتاب ظاهرن متن درسی دانشجویان دکتری فلسفه دانشگاه تهران بوده که در کلاس دکتر جهانگیری به شکل گروهی ترجمه و امروز منتشر شده است. لوید هم مثل من ارادت خاص و البته تخصصی‌تری به اسپینوزا دارد و کتاب فوق العاده‌اش هم نشان می‌دهد چگونه دغدغه‌های زنانه‌نگرش (نفس، بدن، احساسات) در خوانش قدرتمندی که از کتاب اخلاق اسپینوزا داشته موثر اوفتاده. کتاب پرمغز و دقیقی که نگاه مجددی به اخلاق نزد اسپینوزای نورواقی در مقایسه با رواقیان دوره باستان دارد.

به عنوان مثال در مورد احساسات؛ در فلسفه رواقی اصطلاحی وجود دارد به نام آپاتیا(Apatheia) به معنای «قطع تعلق».  به نظر رواقیان احساس جنبشی غیرعاقلانه و افراطی در نفس است. به نظر آنها احساسات یا معادل و یا نتیجه پذیرش گزاره‌ای کاملاً نادرست درباره ارزش اشیا هستند، اما در حالت آرمانی از همه این نوع اشتباهات می‌توان پرهیزکرد؛ پرهیز از این اشتباهات به آپاتیا یا رهایی از شور  می‌انجامد. رواقیون معتقدند عواطف قابل مدیریت نیستند، پس باید نابود شوند. عواطف نباید تعدیل شوند، بلکه باید ریشه کن گردند. مارتا نوسبام جایی می‌نویسد « لذت در اندیشه رواقیان هیچ نسبتی با خنده‌های قاه قاه و سرخوشی ندارد.  خردمند رواقی نمی‌تواند قهقه بزند چون چیزی در جهان غافلگیرش نمی‌کند».

در متونی که نگاه مختصر و گذرایی به تاریخ عواطف در فلسفه داشته‌اند اندیشه‌های اسپینوزا هم در امتداد رواقیان به عنوان تفکراتی مخالف احساسات دسته بندی می‌شود، اما لوید در مطالعه دقیق خود از کتاب اخلاق و با شکافتن پوسته سخت هندسی کتاب و رسیدن به هسته نرم آن اثبات می‌کند گرچه برای اسپینوزا هم ما تا آن اندازه آزادیم که از عواطف رها هستیم، اما اسپینوزا در این درون مایه رواقی تغییر ایجاد می‌کند چون به باور او از طریق فهم خودِ انفعالات- و نه نفی آنهاست- که نفسِ خردمند به آزادی دست پیدا می‌کند. «نه با دوری کردن از انفعالات، بلکه با پذیرفتن ضرورت آنها و تلاش برای فهم کارکردهای آنهاست که ما فضیلتمند و آزاد می‌شویم».

اسپینوزا و کتاب اخلاق ترجمه دقیق اما نه چندان روانی دارد که شاید به دلیل چند دست بودن ترجمه است و از سوی دیگر مثل بسیاری از کتاب‌های ترجمه در حوزه علوم انسانی نیازمند ویرایش دقیق‌تری است. سوای اینها، به نظر من کتاب بسیار جذابی برای علاقمندان اسپینوزا و نظریه اخلاقی اوست و به سهم خودم از مترجمان آن به فارسی سپاسگزارم.

برای اطلاع بیشتر بنگرید به:

ژنویو لوید، 1396، اسپینوزا و کتاب اخلاق، ترجمه مجتبی درایتی و دیگران، نشر شب‌خیز.

نوشتن دیدگاه

راهنمای مردن با گیاهان دارویی

دو روز پیش که نان‌های سنکگ دوروخاشخاشی را از پنجره ماشین روی زانوهام گذاشت یادم افتاد راهنمای مردن با گیاهان دارویی را  تمام نکرده فراموش کرده‌ام! بوی نان‌ها اذیتم کرد و زود دادم دست جک قهرمان. بوی عرق تن شاطر را فقط من می‌توانم بفهمم از لابه‌لای بوی تند نان و فقط جک قهرمان از نسبت میان من و بوها آگاه است و مسخره‌ام نمی‌کند (جک قهرمان تقریبن فاقد حواس پنجگانه است و من هم او را مسخره نمی‌کنم)…یادم آمد از فرط خوب بودنِ کتاب راهنمای مردن با گیاهان دارویی بود که ناتمام رهاش کرده بودم!

حقیقت این است که کمتر داستان‌های نویسندگان زن ایرانی را می‌خوانم. توان خواندن روایت  مظلومیت و بی‌پناهی و واداده/واندادگی و خیانت دیدگی شان را ندارم. آزارم می‌دهدکه اینقدر گیر و درگیر روزمرگی زندگی و زندگی روزمره‌ایم. آنچنان فرو رفته‌ایم در وضع موجود که ریشه‌ کرده ایم و… خودم به اندازه کافی ناله هستم (آنقدر که زهرا اسمم را ام الغری گذاشته) ولی واقعن انرژی مرور و بازخوانی ندارم.

لکن

اولین بار که کتاب راهنمای مردن… را دست یکی از دوستانم دیدم،  اول از اسمش و بعدِ تورق از محتواش جا خوردم.

فقط تصور کنید که شخصیتهای اصلی داستان مادری عجیب و متخصص گیاهان دارویی، دختر نابیناش با دانش و قابلیت‌هایی خلاف عادت که «یاد گرفته در دل امر کسالت آور نفوذ کند» ولی ناگهان برمی‌آشوبد، محبوبم شیخ الرییس ابن سینا و سردار حسین نامی از مریدان سید جمال اسدآبادی باشند…داستانی دشوار و به همان میزان جذاب. راهنمای مردن … کتاب دیرهضمی است، برای همین نمی‌شود یکسره و یک نفس خواندش و حتی ممکن است توی قفسه کتاب جا بماند، در عین حال نمی‌شود ازش منصرف شد یا حتی از روی یک سطرش پرید.

نویسنده کتاب خانم عطیه عطارزاده از همسال‌های خود ما؛ نویسنده، شاعر و سینماگر است؛ اما کتاب می‌گوید دانشش فراتر از این حوزه‌هاست آنقدر که راهنمای مردن… احتمالن برای علاقمندان فلسفه بیش از علاقمندان به ادبیات زنان و یا حتی طرفداران گیاهان دارویی جذاب باشد (انکار نمی‌کنم جاهایی شاید ایرادهایی به چشمشان بخورد، ولی حتمن به خیال‌پردازی نویسنده و جذابیت داستان خواهند بخشید)

راهنمای مردن… پر است از قطعات گیرایی که باعث می‌شود آدم  کتاب داستان را هم نشانه گذاری کند:

«به حسرت فکر می‌کنم که تنها حس حقیقی دنیاست. مادر می‌گوید خیال بزرگترین موهبت هر انسانی است. آن بیرون آدمها عاشق می‌شوند، اما عشق‌شان می‌گذارد می‌رود. ثروتمند می‌شوند اما ثروتشان یک شبه به باد می‌رود. آدمها یکدیگر را به توهم ساختن جهانی بهتر می‌کُشند، اما جهان به هیچ وجه بهتر نمی‌شود. در جهان خیال اما می‌توان صاحب ابدی همه چیز شد. می‌توان هرچیزی را به دلخواه ساخت. در جهان خیال هر انتخاب امکانی دیگر را منتفی نمی‌کند. این جهان بدون مرزو دود و خون و تلخی است. می‌توان همه چیز را یک‌جا داشت. می‌توان ثروتمند شد یا اگر نه فقیر، و باز ثروتمند شد. حتی می‌توان مُرد و زنده شد و باز مُرد و زنده شد و تا ابد ادامه داد.»

«در این جهان چیزهایی هست که هیچ وقت نمی‌شود کامل گفتشان، چیزهایی که وقتی به کلمه در می‌آیند از ابعادشان کاسته می‌شود. مثلاً اگر کسی بگوید ترس یا تنهایی یا اگر بگوید من از تنهایی می‌ترسم، هیچ جوره نمی‌شود ابعاد این ترس را فهمید. نمی‌شود گفت منظور ترسی است که تا عضله ران بالا می آید یا ترسی که اتاق را پر می‌کند یا ترسی که اندازه جهان است. ابعاد دقیق تنهایی را هم نمی‌شود معین کرد. به همین خاطر تردید دارم باقی ماجرا را بگویم. مثلا نمیدانم وقتی جملۀ «من بیست و دو ساله‌ام و سال‌هاست ساکن برزخ» را می‌نویسم تو دقیقاً چه درکی از گذر زمان، فاصله میان شانزده تا بیست و دو سالگی و سکونت در برزخ داری…»

برای اطلاعات بیشتر نک:

راهنمای مردن با گیاهان دارویی، نوشته عطیه عطارزاده، نشر چشمه، 1396.

Comments (3)