Archive for نوامبر, 2017

شرایط عشق

کمتر پیش آمده کتابی فلسفی را بدون توقف بخوانم.  شرایط عشق از جمله نوادر بود. کتاب جذاب و خوش‌خوان و خوب ترجمه شده‌ای که نمی‌دانم چقدر دیده شده است. از افلاطون تا امروز فیلسوفان هرازگاهی به مفهوم عشق ناخنک زده‌اند؛ ولی تا آنجا که من دیدم از پس صعوبت آن برنیامده‌اند. چیزی که «ذاتی ندارد» و از فرو رفتن به قالب تعاریف تن می‌زند و از آن بدتر به قلمرو شخصی، بی‌ثبات، بی‌دوام و بی دروپیکر عواطف متعلق است باب طبع فلاسفه نیست. در دهه های اخیر و با قوت گرفتن بحث از عواطف و احساسات در فلسفه و هم تقویت رویکرد عامه پسند و پولساز در این رشتۀ بی‌رحم؛ فلاسفه هم بیشتر به «عشق» روی خوش نشان داده‌اند. و خوشبختانه در سال‌های اخیر به لطف ترجمه انبوه آثار فلسفی به فارسی برخی از مشهورترین این کتاب‌ها در اختیار فارسی زبانان است. از جمله کتاب‌های آلن دوباتن درباره عشق و کتاب دلایل عشق هری فرانکفورت و همین شرایط عشق نوشته جان آرمسترانگ، فیلسوف انگلیسی و رفیق دوباتن.(خوش باورانه دوست دارم خیال کنم این‌همه کتابِ خوب که با شمارگان اندک منتشر می‌شوند را می‌خوانیم…می‌خوانیم؟)

کتاب کوچک 190 صفحه‌ایِ شرایط عشق، 22 فصل دارد که خود نشانگر تنوع مباحثی‌است که نویسنده طرح کرده.  او در همان صفحات نخست اعتراف می‌کند «عشق ذاتی ندارد که بتوانیم از آن پرده برگیریم؛ بلکه دارای مجموعه‌ای از مضامین است که در موارد مختلفِ عشق به اشکال مختلف رابطه متقابل دارند». نویسنده نگاه‌های متنوع به عشق را بررسی می‌کند؛ از تکاملی و زیستی و تاریخی و فرهنگی بگیر تا نگاه مسیحی؛ نگرش‌های روانکاوانه و نظریات فلسفی گوناگون.

آرمسترانگ به نقش تربیتی عشق اشاره می‌کند و به «پذیرش» من توسط دیگری: «یکی از چیزهای مهمی که وقتی عشق را می‌جوییم در پی‌اش هستیم این است که خویشتنِ پنهان و نهانیِ ما در چشم‌های کسی دیگر خانه‌ای پیدا کند…». از این می‌گوید که عشق خاصیت بی‌معنا کردن اشتغالات جزئی زندگی روزمره را دارد. عشق تخیل و شیدایی دلچسبی به همراه دارد و چه چیزی می‌تواند آرامبخش‌تر از این باشد؟ باز از میل جنسی سخن می‌گوید که «شرافت» آن در گرو وجود عشق میان طرفین است… خواندن بند بند کتابی که عشق را از پنجره موافقان و مخالفانش دیده و روایت کرده تجربه خوشایندیست…اصولن خواندن کتاب‌هایی با مفهوم عشق این ویژگی را دارد که هر کس از منظر خود به آن نزدیک می‌شود و خودش را بین سطرها و بندهای کتاب پیدا و گُم می‌کند.

علی ای‌حال، هرچه به پایان کتاب نزدیک می‌شویم بیشتر و بیشتر به نظر می‌رسد نویسندۀ بی‌نوا توان درست کردن غذای واحدی با این هم ماده اولیه را ندارد! او اعتراف می‌کند در میانۀ این تکثر نظری خود را «قائل به همه اقوال می‌داند»! دست به دامان ارسطو می‎شود تا عشق را همان دوستی و «خواستنِ خیرِ دیگری» تعریف کند و خوشبختی را داشتن فضایل نیکو به معنای ارسطوییِ آن. به خاصیت تنظیمی عشق اشاره می‌کند و به مجموع فضایل/رذایلی که زیرچتر عشق جمع می‌شوند و باز از برخی معانی و مفاهیم عشق مسیحی مدد می‌گیرد تا به قول خودش در انبوه بصیرتها و حقایقِ متمایز و گاه متعارض به چیزی برسد که در هر صورت نمی‌تواند سازگار باشد. در نهایت عشق می‌شود منظر یا پنجره‌ای که می‌توان از ورای آن دنیا را دید و برمبنای آن زندگی را معناداد و سامان بخشید.  نویسنده ولی در فصل آخر کتاب ارتفاع کم می‌کند تا روی باند «بلوغ» فرود بیاید. آنجا که فرد «نه به آنچه مطلوب است که به آنچه ممکن الحصول است» راضی می‌شود … و آدم را با این اندیشه تنها می‌گذارد که عصرِ فیلسوفان نابهنگام و نابهنجار سرآمده است!

به نظر من شرایط عشق روایت‌ جالب از شکست یک فیلسوف سرگردان برای فهم عشق را به خوبی نشان می‌دهد. گرچه آرمسترانگ صادقانه تمام تعارض‌های عشق را برمی‌شمارد و استیصالش را از ما پنهان نمی‌کند.  با اینکه جدن تلاش می‌کند به کتاب نظم و انسجامی نسبی بدهد کاملن ناموفق باقی می‌ماند و با چیزی شبیه موعظه پایان می‌پذیرد. نهایتن عشق همچنان بالاتر از تمام این توصیف‌ها و قضاوت‌ها با چهره‌ای افسون‌کننده و در عین حال مرگبار؛ معنا بخش و کُشنده؛ آرام‌بخش و آزارنده و با طعم زهر و شهدی که به بشر می‌چشاند؛ تیرهای بی‌هدفش را روانه قلب آدمیان می‌کند و در هنر و ادبیات جاودانه می‌شود.

 

برای اطلاعات بیشتر نک: شرایط عشق؛ فلسفه صمیمیت، 1393، نوشته جان آرمسترانگ، ترجمه مسعود علیا، نشر ققنوس.

Advertisements

نوشتن دیدگاه

خواندن و نوشتن در فلسفه

در چندسال اخیر تجربه محدود مواجهه با دانشجویان فلسفه در مقاطع مختلف باعث شده احساس کنم اتفاق ترسناکی درحال رخ دادن است. علم و دانش معنای خود را از دست داده‌، می‌گویند «اگر همۀ دانشگاه‌ها را ببندند و یک میدان انقلاب را نگه دارند نیازهای آماری کشور به تولید علم کاملاً برطرف خواهد شد…» پای درد دل پژوهشگران و اساتید اگر بنشینید زیاد از این قبیل حرف‌ها خواهید شنید. اما بچه‌ها، بچه‌های بینوا که آغاز کارشان مصادف شده با پایان کارهای جدی، ناامیدی برخی دانشگاهیان، رقابت سر پایه و ارتقا، پذیرش انبوه دانشجو در مقاطع تحصیلات تکمیلی بدون سابقه تحصیلیِ مرتبط و برخی اساتید بزرگ و کوچک که از استادی دانشگاه فقط پرستیژش را می‌خواهند و مصراً می‌خواهند…
 
گاهی وقتی در پاسخ به انتقادات تند من از ایراداتِ ابتداییِ کارشان با بغض می‌گویند «خب من اینا رو از کجا باید می‌دونستم؟»؛ یا یواشکی از نکات ساده‌ای که روی تخته هست عکس می‌گیرند؛ یا با کلافگی می‌گویند التماس کرده‌اند برایشان کلاس روش تحقیق بگذارند و موافقت نشده چون در سرفصلهای مصوب نیست؛ حتی دلِ سنگِ من هم به رحم می‌آید!
 
منظور اینکه الزاماً همه‌شان تنبل نیستند. الفبای خواندن و نوشتن را از ابتدا نیاموخته‌ایم و نیاموخته‌اند…جزوه خوانده‌اند و جز برای امتحان چیزی ننوشته‌اند.
 
باری، این مدت دو مطلب کوتاه درباره راه و رسم خواندن و نوشتن برای علاقمندان فلسفه ترجمه، گردآوری و تنظیم کرده‌ام که ظاهراً به کارشان آمده. یکی را خواهرم زهرا مبلغ بازبینی و اصلاح کرده است، ولی هیچ کدام بی نیاز از بازنگری و نکته سنجی شما بزرگواران نیست. فایل‌ها از همین‌جا قابل بارگیری هستند هم برای اینکه اگر خواندید و نظری داشتید اعمال کنم و هم این که شاید به کار دانشجویان دیگر بیاید.

چگونه متن فلسفی بخوانیم

درآمدی بر شیوه پژوهش در فلسفه

نوشتن دیدگاه