Archive for اکتبر, 2017

تکرار: «تجدید خاطره‌ای از آینده»

اولین بار که ترجمه  تکرار کیرکگور را روی پیشخوان شهرکتاب دیدم، ناخودآگاه و احتمالن به دلیل حس دوگانه‌ای که آن روزها به «تَکرار» پیدا کرده بودم (و طبعن بی ارتباط با آن) خریدمش. آن زمان اصلن فکر نمی‌کردم با خواندن چند صفحه نخست کتاب اینچنین جذب ایده‌ای شوم که نویسنده دنبال می‌کرد:

«تکرار و تذکار(یادآوری) در حقیقت یک حرکتند، فقط در دوجهت مخالف؛ زیرا آنچه به یادآورده می‌شود قبلن وجود داشته است و رو به عقب تکرار می‌شود وحال آنکه تکرار راستین رو به جلو به یادآورده می‌شود. بنابراین تکرار، اگر ممکن باشد، آدمی را شاد می‌کند و حال آنکه تذکار ناشاد_ البته به شرط آنکه به خود زحمت زیستن بدهد…»

با اشتیاق کتاب را پیش‌ بردم ولی صعوبت ترجمه و دشواری متن به حدی بود که  پریشان و متوقفم کرد! ماه‌ها کتاب کنار تخت خاک خورد. نه دل آن را داشتم که درکتابخانه بگذارمش و نه رغبت می‌کردم خواندنش را از سربگیرم! این سوال که آیا حقیقتن تکرار ممکن و بالاتر از آن مطلوب است دست از سرم برنمی‌داشت. تا اینکه خیلی اتفاقی از زهرا(داناترین دوست همه دورانها) شنیدم که ترجمۀ دیگری از همین کتاب به قلم صالح نجفی منتشر شده. این یکی تکرار را خریدم، خاک آن یکی را گرفتم و بایگانی‌اش کردم و دوباره شروع کردم:

«امید به جامه‌ای نو می‌ماند، آهار خورده و شق و رق و شیک، که با این همه هرگز آن را به تن نکرده‌ای و از همین روی نمی‌دانی آیا اندازه‌ات هست و به تو می‌آید یا نه. تذکار جامه‌ایست که دورانداخته‌ای، که هرچند زیبا، دیگر اندازه‌ات نیست و برایت تنگ شده. تکرار جامه‌ایست که هرگز کهنه نمی‌شود و از بین نمی‌رود، راحت است و راست برقامت تو دوخته، نه تنگ نه گشاد…برای امید ورزیدن جوان باید بود، برای به یادآوردن نیز، ولی تکرار را خواستن، شهامت می‌طلبد. آنکه فقط امید می‌ورزد بزدل است، آنکه فقط به یاد می‌آرد هوسباز است، ولی او که تکرار را می‌خواهد مَرد است»

کتاب دوشخصیت دارد. یکی فیلسوفی گرانمایه و دیگری جوانکی شاعر و عاشق که معشوق را رها کرده و در تب عشق می‌سوزد و تکرار ایده‌ کلی است که در کتاب پی گرفته می‌شود.

حقیقت اینکه رغم ترجمه بسیار خوب، خواندن کتاب همچنان تجربه به شدت دشوار و نچسبی بود برای من. غلبه نگاه مسلط مردانه در سراسر کتاب، از روایت تا تمثیل‌ها/ استعاره‌ها/ کنایه‌ها/ توجیه ها/ تفسیرها ذوق آدم را می کشت_ آنقدر که اگر هر کتاب دیگری بود حتمن رهایش می‌کردم. ولی تصمیم گرفتم با نویسنده پیش بیایم و با عینک او ببینم تا بدانم چطور «تکرار راه حل تمام تعمقات اخلاقی است و شرط لازم برای طرح تمام مسائل الهیات ایمانی و عقیدتی است». کیفیت آن چیست و چطور ممکن است. تکراری که به نظر من محال و در صورت وقوع تلخ و غذاب/ملال آورتر از تذکار و به نحوی عقبگرد بود. همیشه به نظرم رسیده (دست کم در ساحت روان و تا حدی اخلاق) یادآوری، با دستکاری‌هایی که در آن می‌کنیم و شکلی که به مرور زمان به آن می‌دهیم شیرین‌تر، خواستنی‌تر و حتی اخلاقی‌تر از تکرار باشد…

اواسط کتاب من هم مانند جناب فیلسوف یکه خوردم وقتی متوجه شدم در جستجوی «نوع غلط تکرار» هستم. چراکه تکرار «حرکتی درونی است نه تکاپویی بیرونی». چناکه مترجم اشاره می‌کند «تذکار و تکرار هردو فرایندهایی‌اند که از طریقشان به حقیقت می‌رسیم، اما این دو فرایند در جهت‌های مخالف هم حرکت می‌کنند: تذکار به حقیقتی دست می‌یازد که از پیش وجود دارد اما از یاد رفته است؛ در مقابل، از طریق تکرار، فرد حقیقتی را که با فاعلیت درون‌ذاتی خود نسبت دارد از سر می‌گیرد یا از نو خلق می‌کند و بار دیگر آن را به قلمرو هستی می‌آورد. به عبارت دیگرتذکار رو به سوی گذشته دارد اما تکرار روی به سوی آینده دارد. تذکار حقیقت را در قاب معرفت می‌جوید، اما تکرار نوعی از حقیقت را تولید می‌کند که به زندگی تعلق دارد.» و در نهایت اعتراف می‌کنم با نویسنده همدل شدم… رشد/فربگی‌ای که در نوعِ درستِ تکرار  و شجاعتی که در آنست  در تذکار نخواهد بود…

برای مطالعه بیشتر نک:

کیرکگور، سورن، تکرار: جستاری در روانشناسی تجربی، ترجمه صالح نجفی، نشر مرکز، 1396.

 

Advertisements

نوشتن دیدگاه

چراغ‌های رابطه

خودِ من تا پیش از اینکه خانواده را ترک کنم و به هند بروم درک چندان درستی از اهمیت و لزوم «ارتباط» نداشتم. خوانده بودم زنها ارتباطی‌اند(relational) و مردها عقلانی(rational) ولی از آن طرفش هم خوانده بودم هیچ نسبت مشخص و قاعده کلی وجود ندارد . در مریخ و هم در ونوس همه رقم آدمی پیدا می‌شود. بعدتر فهمیدم ماهیِ در آبی بودم که چون همیشه اطرافم پر از رابطه بوده هیچ وقت درک درستی از آن نداشته‌ام. دو اتفاق درک مرا از رابطه واقعن تغییر داد. یکی همانطور که اشاره کردم تجربه زندگی تنها در یک مملکت غریب و دومی ازدواج.
اولی بهم یاد داد و یادآوری کرد که «ارتباط» در معنای وسیع آن پدیده‌ای مهم، ریشه‌ای و اجتناب ناپذیر است. هرچقدر هم آدمهای مستقلی باشیم بازهم نیاز به ارتباط از نیازهای بنیادی ماست و دومی بهم یاد داد و یادآوری کرد فکر و فرهنگ ما چه درک بخیل، ضعیف و جنسیت‌زده‌ای از ارتباط دارد.
تجربه زیسته‌ام نشان داده زنها بیش از مردان به «ارتباط» اهمیت می‌دهند و برایش مایه می‌گذارند ولی معمولاً به دلایل مختلف بهره چندانی از ارتباطها نصیبشان نمی‌شود. روابط ما خیلی جدی و عمیق فاقد عقلانیت است و طبعن آنکه بیشتر به ارتباط «نیازمند» باشد بیشتر آسیب می‌بیند. «کسی/کسانی را داشتن» و «بودن با دیگری/دیگران» نیاز آدمهاست ولی وقتی پایه‌های منطقی آن که همان تجانس و اعتماد متقابل، مسئولیت‌پذیری متقابل، پرواداری متقابل است و… لق باشد، آنکه برای معناداری زندگی‌اش به وجود رابطه‌ها بیشتر نیازمند است، به نامتقابلش هم رضایت می‌دهد و خب نتیجه‌اش میشود رضایت دادن به استثمار! این شرایط بعد از ازدواج به مراتب دشوارتر می‌شود.
مثلن در جامعه ما عرف نیست زنان و مردان متاهل با مردان و زنانی غیر از همسر و اعضای خانواده ارتباط داشته باشند. حتی رابطه‌های دوستی با گروه همسالان و همدرسان هم به شدت تحت تاثیر وقتِ تنگ و اشتغال و محدودیتهای زمانی و مکانی آدمهای متاهل سست‌تر می‌شود و تنها مجرای ارتباط می‌شود همسر و خانواده/خانواده‌ها و البته ارتباط‌های خانوادگی ( گفتن ندارد که این اتفاق برای زن‌ها با قوت و قدرت بیشتری رخ می‌دهد)
و از نظر من هیچ چیز وحشتناکتر از این روابط خانوادگی نیست! ما در خانواده زاده شده‌ایم و خلاف دوستانمان، انتخابی درکار نبوده است. بنابراین، بسیار محتمل است که حرف یا دغدغه‌های مشترک چندانی وجود نداشته باشد. محوریت لعنتیِ همه مهمانی‌های خانوادگی غذاست! همه چیز حول محور غذا و پیش/پس غذاها می‌چرخد که طبعن بیشتر زحمتش بر عهده زن خانواده‌ است. دو روز و چهارپنج ساعت و دو روز زمان برای ایجاد محملی برای «رابطه» در جمع‌های نامتجانسی که، بنا به متوسط طبقه اجتماعی و تحصیلیِ اعضای آن، عمدتان به بازگو کردن محتواهای کانال‌های تلگرامی می‌گذرد تا «غذا(ها)» آماده و صرف شود و بعد به همان ادامه می‌یابد تا تمام شود(و همان بهتر که غیر این نباشد که روابط خانوادگی مستعد هزارجور سوتفاهم است)…
این سهم اغلب ماست از «رابطه» خاصه بعد از ازدواج!
این سال‌ها که می‌گذرد موضوع برایم مهم‌تر و حساس‌تر شده است. شما چه می‌کنید؟ آیا مثل برخی از دوستان من به انزوای خودخواسته تن داده‌اید؟ آیا مثل برخی دیگر حاضر شده‌اید برای خاطر «ارتباط» و برای خاطرخودتان/همسرتان/فرزندتان به ارتباط‌های پر از نابرابری، زحمت، دردسر و سوتفاهم خانوادگی بسنده کنید؟ روابط خانوادگی را اصلاح کرده‌اید؟ از چه الگوهای دیگری برای «رابطه» استفاده می‌کنید؟

نوشتن دیدگاه