در مسیر بازگشت!


نزدیک به دوسال است اغلبِ روزها در تاریکیِِ صبح موهایم را شانه زده‌ام و بافته‌ام و صبحانه خورده و نخورده دویده‌ام برای کلاس یا کار. از خانه و خانواده‌ام دورم، مهمانی زنانه‌ای نبوده که کسی موهای مرا ببیند و حرفی بزند. چند روز پیش که داشتم چتری‌ها را از روی چشمهایم قیچی می‌کردم ، در نور شدید روز، چشمم به ده‌ها تار موی سفید افتاد که از بالای گوش و روی شقیقه‌هایم به پایین سریده بود! قیچی را کنار گذاشتم و موها را کنار زدم! چقدر زیاد! چقدر جالب! دلم خواست به کسی نشان بدهم…کسی نبود! لحظه خاصی است وقتی آدم متوجه می‌شود بدنش دیگر با او پیش‌نمی‌آید. شروع کرده به پس رفتن. به بازگشت آرام آرام…

روسو جایی اواخر کتاب امیل، آنجا که از تفاوت میان مردان و زنان حرف می‌زند، می‌گوید «زن‌ها همیشه زن‌هستند ولی مردها گاهی مردند» من اصل متن را ندیده‌ام، ولی اگر همین ترجمه فارسی را دنبال کنید متوجه می‌شوید منظورش این است که زن‌ها همیشه «ماده» هستند، اما مردها فقط گاهی «نر» می‌شوند وعلم و فکر و فن و هنر همه مرهون همین ویژگی خاص مردهاست. جسم و روح زن‌ها مدام با تن و با مادینگی شان درگیر است. نمی‌توانم روسوی قرن هجدهم را سرزنش کنم چرا اینطور فکر می‌کرده، ولی دلم خواست موهای سفیدم را به او هم نشان دهم!

دغدغه‌های جدی‌ای بوده و هست در فرهنگ که شما را وادار می‌کند بر «مادینگی» تمرکز کنی. حتمن ازدواج کنی، اگر نکردی دست کم تا پنجاه سالگی دنبال کسی باشی که ازدواج کنی و بچه/بچه‌هایی به این دنیا بیاوری، چون این باور قوی وجود دارد که به قول خواجه نصیر « اگر زن ار ترتیب منزل و تربیت اولاد و تنقد مصالح خدم فارغ باشد همت بر چیزهایی که مقتضی خلل منزل بود مقصور گرداند» (چیزهایی غیراز فکر و فن و علم و هنر و مربوط به طبع نا پخته و ناسفته مادینگان!). پربیراه هم نیست اگر به آمارآسیب‌های اجتماعی‌ای که دامن زنان بی‌شوهر/مطلقه را گرفته نگاه کنیم. زن‌هایی که به نحوی از وظایف مادینگی خود جا مانده‌اند و چون اساسن آپشن‌های دیگری برایشان تعریف/بهشان تعلیم نشده آسیب دیده و می‌بینند.

باری، عادت کرده‌ایم به دیدن و شنیدن این چیزها اما من هم دیده و شنیده ام زن‌هایی که از یک زمانی به بعد فاصله گرفته‌اند از تماشای زندگی از دریچه فیلم‌های هالیودی / بالیودی! هی به خودشان ور نمی‌روند تا جوان بمانند، حسرت این و آن و غصه این حرف و آن حرف را نمی‌خورند. حتی اگر قربانی شرایط اجتماعی هم باشند در ذهن خودشان خودشان را قربانی نمی‌دانند. هر روز دارند بزرگ و بزرگتر می‌شوند. دل داده اند به کاروکسب، معنویت برایشان بُعد تازه و پیچیده تری یافته، شروع کرده‌اند به درس خواندن، خیریه راه انداخته‌اند… به فکر افتاده‌اند جز بچه، رد دیگری هم از خودشان به‌جا بگذارند در این جهان…

آن حجم از موهای سفید را که دیدم با خودم فکر کردم فصل تازه‌ای شروع شده!

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s