خواب اضطراب زن بودن


بیشتر سال‌های عمرم وقتی مضطرب بوده‌ام خواب امتحان دیده‌ام. امتحانم دیر شده. خواب مانده‌ام. کلاس را پیدا نمی‌کنم. در مدرسه گم شده‌ام. امتحانی را فراموش کرده‌ام…
چند سالی خواب‌های شرایط اضطرابم شد فرودگاه. دیر می‌رسیدم. پول نداشتم. نمی‌گذاشتند از گیت رد شوم…
حالا شده روسری! ساعت‌ها حبس می‌شوم در یک مغازه روسری فروشی! فروشنده اجازه نمی‌دهد بروم و هی روسری‌ها را باز می‌کند و ورق می‌زند و ورق می‌زند و ورق می‌زند…شلوغند؛ زشتند؛ پلنگی‌اند؛ مضطرب می‌شوم که مجبورم یکیشان را بخرم  تا ولم کنند…(توی خواب اصلن خنده دار نیست )

ایستاده‌ام وسط رگال‌های مانتو فروشی عریض و طویل و شلوغ که دوستان و همکارها معرفی کرده‌اند و مانتوها را نگاه می‌کنم. یا تنگند یا کوتاه یا آستین سه ربع دارند یا گل و تورشان زیاد است. شما می‌دانستید اغلب خانم‌هایی که در ادارات «مانتو اداری» می‌پوشند  مجبورند از گن استفاده کنند؟ من نمی‌دانستم. اولین بار جک بهم گفت. جک گفته «با تیپ کلفتی می‌روی سرکار… با این مانتوهای نخی‌ بچگانه‌ات»…
دوتا خانم کارمند باربی از جلوم عبور می‌کنند با مانتوهای سورمه‌ای به دستشان. به مانتوها نگاه می‌کنم و چشم می‌دوانم میان بقیه مشتری‌ها و انتخابهاشان. دوتا خانم برمی‌گردند. با تردید مانتوی دستشان را نگاه می‌کنم و می‌پرسم «اینها همه تنگ هستند؟» می‌گویند «آره» و می‌روند. آنکه گفت «آره» ته لهجه اصفهانی دارد. عین بچه‌‌ای که مادرش را گم کرده‌ بین رگال‌ها می‌چرخم و فکر می‌کنم نفس من بند می‌آید، چطور چهارزانو بنشینم روی صندلی… صدای باربی با لهجه اصفهانی از جایی پشت سرم می‌آید که به دوستش می‌گوید «اینا آزاد ترن…ببین زنِ را می‌بینی بهش بگیم…» در جا خشک می‌شوم و در ذهنم زنگ می‌زند خودِ «زنِ» گفتنش و طورِ «زنِ» گفتنش.

در مهمانی هستم. معذب. خانمی که تازه با هم آشنا شده‌ایم درحالیکه سعی می‌کند با من (که مثل جوجه جغد گوشه مبل خودم را جمع کرده‌ام) صمیمی شود خنده کنان می‌گوید «خب چه خبرا؟ تازگی بازار نرفتی؟ ظرف جدید چی اومده؟» … عرق می‌کنم و مثل احمق‌ها خجولانه می‌خندم… خسته‌شده‌ام. پریشانم و با وضعم کنار نمی‌آیم…در بحث درباره لباس و کیف و کفش، بحث درباره مزون، بحث درباره آرایشگاه، بحث درباره لوازم آرایش، بحث درباره آتلیه، بحث درباره مارک لباس زیر، بحث درباره شوهر، بحث درباره فنون دلبری، بحث درباره دستپخت کی بهتره، بحث درباره کی وسواسی‌تر و بشوربساب‌تره، بحث درباره زن‌های اصفهانی، بحث درباره اینکه ما کدوم رستورانها می‌ریم، بحث درباره خونه ما کجاها و ماشینمون چیا بوده، بحث درباره دوره چندمی بودن در مدرسه غیرانتفاعی معروفی که می‌رفته‌ام، بحث از ملک و املاک پدر یا پدرشوهر، بحث درباره خانواده شوهر، بحث درباره «ظرف»…در هیچ بحثی نمی‌توانم شرکت کنم و آنقدر اجتماعی نیستم که بحثی شکل دهم… در مواجهه با بچه‌ها نمی‌توانم احساساتی شوم، قربان صدقه در تکیه کلامهام نیست… اسم‌ها یادم نمی‌ماند…اسم بچه‌های دوست‌ و فامیل و آرایشگاه‌ها و فروشگاه‌ها و مارک‌ها و دکترها…شماره‌ها یادم نمی‌ماند، شماره رنگ‌ها و رژها…
بار اضطرابی را به دوش می‌کشم که هر روز سنگین‌تر می‌شود. نه باورهای انتزاعی و نه دلداری‌های مادرانه که «هر کسی ارزش‌های خودش را داره» کمک نمی‌کند. باورها و ارزش‌ها نمی‌تواند جلو به عرق نشستن پیشانی، فشرده شدن دندان‌ها یا انقباض عضلات را بگیرند. نمی‌توانند برای بی اثر کردن خیانتهای حقیر کاری کنند؛ برای غلبه بر انتقام‌جویی‌های رقت‌بار که یک عمر ، و حتی پس از مرگ، از بچه‌های طرف ادامه دارد، برای نادیده گرفتن نفرت‌های عمیقی که آنچنان پشت خنده و تعارف پنهان است که ممکن نیست تشخیصشان دهی مگر در ثانیه یا بزنگاهی برقی بزنند، برای رهایی از امواج تند و آنی /عمریِ احساساتِ متضادِ زن‌ها که آتش است…

 اطرافیانِ مهربان اضطراب‌ها را سرکوب/تحقیر می‌کنند ولی این کار چیزی از احساس معلولیتی که بقیه زن‌ها بهت می‌دهند کم نمی‌کند. در هر صورت زن هستی ولی لالی و لنگی و کوری و کری و شلخته‌ای و مشمئزکننده…
روان راه‌های خودش را دارد برای خلاصی. این می‌شود که اضطراب عقب می‌رود و جا خوش می‌کند در عمق، در رویاها با روسریِ طرح پلنگی…

Advertisements

7 دیدگاه »

  1. پگاه said

    با اجازه تون باز نشر میدم

  2. framin said

    تقریبا پنج سال پیش با وبلاگ شما آشنا شدم
    و بعد از طریق دسته بندی سمت راست همین وبلاگ، به کوچه پس کوچه های دیگر اندیشه ها سرکی کشیدم و این خود به نوعی تغییری در مسیر زندگی ام بود. حال دیدن این وبلاگ ها برای من بسیار نوستالژیک تر از خاطرات کودکی است…
    زنده باشید…

    • حس خوبی داره اگر بفهمی وبلاگت برای دیگری هم گذر ثانیه ها و سالها را ثبت کرده…بیست و هشت سالگیتونم مبارک. بیست و هشت سالگی سن مهمیست 🙂

  3. framin said

    ممنون؛ هرچند مبارک نبود!!
    الان 30 سالگی رو به روم نشسته و اغوششو باز کرده واسم 😦

  4. زهره said

    سلام
    من نوشته‌هاتون رو دوست دارم.
    دیگه برای دفعه‌ی اول خیلی زیاد نوشتم. ایشاللا دفعه‌های بعد سعی می‌کنم طولانی‌تر بنویسم.
    ممنون

  5. سمیرا said

    آه که چه خوشحال شدم بعد از چندماه دوباره نوشتید و چقدر این دو نوشته آخر خوب بود.چقدر حس همدلی داشتم.چقدر حرفهایی که باید جان بکنم تا بزنم را روان گفته بودید.این حس نقصی که حضور در جمعی متفاوت ولی پرجمعیت به آدم میدهد ،این اصراری که برای چپاندن تو در همان قالب اکثریتی وجود دارد و حس «خودم به اندازه کافی خوب نیستم» را در تو برمی انگیزد،این که هرچه به چشمشان در زندگی تو نقص می آید را با جملاتی برسرت خراب می کنند که می گوید« تو به اندازه ی کافی زن نیستی یا زن خوبی نیستی یا زن احمقی هستی که اصرار داری کار کنی و مرد بدعادت میشود و بیخود نیست شوهرت یا زندگیت اینقدر آشفته است و وظیفه ی زن است که همه چیز زندگی و شوهرش را سامان بدهد نه این که پول دربیاورد و بیخود نیست شوهرت با این سر و ریخت می گردد و لاغر شو یه کم ،چاق شو یه کم ،موهای سفیدت را رنگ کن شوهرت جوان است مردم هزارتا حرف میزنند بعدها پشیمان میشوی یک بچه بیاور،بعد که دلتان می خواهد باید دنبالش بدوید…» و انگار این زبانهای نحس هیچوقت قرار نیست کوتاه شوند و از هر فرصتی برای یادآوری همه افکارشان استفاده می کنند….
    خلاصه که خوب شد نوشتید😄

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s