Archive for مه, 2017

مدیر آپارتمانی که وبلاگ مرا می‌خواند

سالها قبل در طبقه چهارم یک آپارتمان چهار طبقه زندگی‌ می‌کردیم. من و جک قهرمان. چهل و چهارمتر با چهل و پنج تا پله. بدون آسانسور. بعد از چهارسال زندگی خوابگاهی هیچ کم از بهشت نداشت. آرام بودیم به حال خودمان. زمان متعلق به ما بود و مکان متعلق به ما بود و خودمان متعلق به خودمان بودیم و آسانترین کاردر تمام ساعات شبانه روز تمرکز برای کار بود. تنها صدای همسایه‌ها از سه تاری بود که پسر طبقه پایین می‌نواخت و اگر سرت را به زمین می‌چسباندی می‌شنید‌اش. از امتیازات آن آپارتمان یکی هم این بود که مدیر ساختمان وبلاگ مرا می‌خواند.

اینجا اما طبقه دومیم و بالای سر من زنی زندگی می‌کند که خیلی زندگی بلد است اما به گمانم وسواس دارد. هر  دو روز مبل‌هایش را روی زمین می‌کشد و جابه‌جا می‌کند. با دمپایی پاشنه‌دار در خانۀ بدون فرش راه می‌رود. هفته‌ای دوبار بالکنش را می‌شوید که آبش شره می‌کند در بالکن ما و اغلب صدای آهنگش به قدری بلند است که نه فقط در خانه ما که در کوچه هم طنین می‌اندازد. صبح اگر درخانه باشم از هماهنگی صدای دمپایی‌هاش با آهنگ می‌فهمم که می‌رقصد. بیشتر آخر هفته‌ها مهمان دارد. وقتی مهمان دارد تمام پنجره‌های خانه‌شان باز است و جوری می‌خندند که انگار دارند همدیگر را قلقلک می‌دهند…

چند وقت پیش سالگرد ازدواجش بود. از دم در تا بالا دو طرف راه پله ها را شمع وارمر گذاشته بود و آهنگ گذاشته بود و همه پنجره‌ها باز بود و بیشتر از ده نفر آدم با هم به زمین آنها و سقف ما پا می‌کوبیدند. ساعت یازده اس ام اس زدم که لطفن صدا را کم کنید. عصر فرداش مدیر آپارتمان زنگ زد به خانه ما و سراغ همسرم را گرفت. خانه نبود. مدیر گفت بگویید به من زنگ بزنند. گفتم و زنگ زده بود و مدیر گفته بود «به خانمتان بگویید مدارایشان را بیشتر کنند».‌

نوشتن دیدگاه

خواب اضطراب زن بودن

بیشتر سال‌های عمرم وقتی مضطرب بوده‌ام خواب امتحان دیده‌ام. امتحانم دیر شده. خواب مانده‌ام. کلاس را پیدا نمی‌کنم. در مدرسه گم شده‌ام. امتحانی را فراموش کرده‌ام…
چند سالی خواب‌های شرایط اضطرابم شد فرودگاه. دیر می‌رسیدم. پول نداشتم. نمی‌گذاشتند از گیت رد شوم…
حالا شده روسری! ساعت‌ها حبس می‌شوم در یک مغازه روسری فروشی! فروشنده اجازه نمی‌دهد بروم و هی روسری‌ها را باز می‌کند و ورق می‌زند و ورق می‌زند و ورق می‌زند…شلوغند؛ زشتند؛ پلنگی‌اند؛ مضطرب می‌شوم که مجبورم یکیشان را بخرم  تا ولم کنند…(توی خواب اصلن خنده دار نیست )

ایستاده‌ام وسط رگال‌های مانتو فروشی عریض و طویل و شلوغ که دوستان و همکارها معرفی کرده‌اند و مانتوها را نگاه می‌کنم. یا تنگند یا کوتاه یا آستین سه ربع دارند یا گل و تورشان زیاد است. شما می‌دانستید اغلب خانم‌هایی که در ادارات «مانتو اداری» می‌پوشند  مجبورند از گن استفاده کنند؟ من نمی‌دانستم. اولین بار جک بهم گفت. جک گفته «با تیپ کلفتی می‌روی سرکار… با این مانتوهای نخی‌ بچگانه‌ات»…
دوتا خانم کارمند باربی از جلوم عبور می‌کنند با مانتوهای سورمه‌ای به دستشان. به مانتوها نگاه می‌کنم و چشم می‌دوانم میان بقیه مشتری‌ها و انتخابهاشان. دوتا خانم برمی‌گردند. با تردید مانتوی دستشان را نگاه می‌کنم و می‌پرسم «اینها همه تنگ هستند؟» می‌گویند «آره» و می‌روند. آنکه گفت «آره» ته لهجه اصفهانی دارد. عین بچه‌‌ای که مادرش را گم کرده‌ بین رگال‌ها می‌چرخم و فکر می‌کنم نفس من بند می‌آید، چطور چهارزانو بنشینم روی صندلی… صدای باربی با لهجه اصفهانی از جایی پشت سرم می‌آید که به دوستش می‌گوید «اینا آزاد ترن…ببین زنِ را می‌بینی بهش بگیم…» در جا خشک می‌شوم و در ذهنم زنگ می‌زند خودِ «زنِ» گفتنش و طورِ «زنِ» گفتنش.

در مهمانی هستم. معذب. خانمی که تازه با هم آشنا شده‌ایم درحالیکه سعی می‌کند با من (که مثل جوجه جغد گوشه مبل خودم را جمع کرده‌ام) صمیمی شود خنده کنان می‌گوید «خب چه خبرا؟ تازگی بازار نرفتی؟ ظرف جدید چی اومده؟» … عرق می‌کنم و مثل احمق‌ها خجولانه می‌خندم… خسته‌شده‌ام. پریشانم و با وضعم کنار نمی‌آیم…در بحث درباره لباس و کیف و کفش، بحث درباره مزون، بحث درباره آرایشگاه، بحث درباره لوازم آرایش، بحث درباره آتلیه، بحث درباره مارک لباس زیر، بحث درباره شوهر، بحث درباره فنون دلبری، بحث درباره دستپخت کی بهتره، بحث درباره کی وسواسی‌تر و بشوربساب‌تره، بحث درباره زن‌های اصفهانی، بحث درباره اینکه ما کدوم رستورانها می‌ریم، بحث درباره خونه ما کجاها و ماشینمون چیا بوده، بحث درباره دوره چندمی بودن در مدرسه غیرانتفاعی معروفی که می‌رفته‌ام، بحث از ملک و املاک پدر یا پدرشوهر، بحث درباره خانواده شوهر، بحث درباره «ظرف»…در هیچ بحثی نمی‌توانم شرکت کنم و آنقدر اجتماعی نیستم که بحثی شکل دهم… در مواجهه با بچه‌ها نمی‌توانم احساساتی شوم، قربان صدقه در تکیه کلامهام نیست… اسم‌ها یادم نمی‌ماند…اسم بچه‌های دوست‌ و فامیل و آرایشگاه‌ها و فروشگاه‌ها و مارک‌ها و دکترها…شماره‌ها یادم نمی‌ماند، شماره رنگ‌ها و رژها…
بار اضطرابی را به دوش می‌کشم که هر روز سنگین‌تر می‌شود. نه باورهای انتزاعی و نه دلداری‌های مادرانه که «هر کسی ارزش‌های خودش را داره» کمک نمی‌کند. باورها و ارزش‌ها نمی‌تواند جلو به عرق نشستن پیشانی، فشرده شدن دندان‌ها یا انقباض عضلات را بگیرند. نمی‌توانند برای بی اثر کردن خیانتهای حقیر کاری کنند؛ برای غلبه بر انتقام‌جویی‌های رقت‌بار که یک عمر ، و حتی پس از مرگ، از بچه‌های طرف ادامه دارد، برای نادیده گرفتن نفرت‌های عمیقی که آنچنان پشت خنده و تعارف پنهان است که ممکن نیست تشخیصشان دهی مگر در ثانیه یا بزنگاهی برقی بزنند، برای رهایی از امواج تند و آنی /عمریِ احساساتِ متضادِ زن‌ها که آتش است…

 اطرافیانِ مهربان اضطراب‌ها را سرکوب/تحقیر می‌کنند ولی این کار چیزی از احساس معلولیتی که بقیه زن‌ها بهت می‌دهند کم نمی‌کند. در هر صورت زن هستی ولی لالی و لنگی و کوری و کری و شلخته‌ای و مشمئزکننده…
روان راه‌های خودش را دارد برای خلاصی. این می‌شود که اضطراب عقب می‌رود و جا خوش می‌کند در عمق، در رویاها با روسریِ طرح پلنگی…

Comments (6)