فراتر از خداي پدر


مری دیلی که او را مادر الهیات فمینیستی لقب داده‌اند از فیلسوفان دشوارنویس و پیچیده‌گویِ فمینیست است که در همین وبلاگ بارها به او اشاره کرده‌ام. دوست فاضل و بزرگوارم سیده زهرا مبلغ برای یکی از کلاس‌هایش قطعاتی از کتاب فراتر از خدای پدر/ Beyond God the Fatherرا ترجمه کرده بود که به خواهش من، آن را برای انتشار در وبلاگ به من داد.  بدون هیچ توضیح اضافه درباره عمق و اهمیت دیلی، آن را اینجا منتشر می‌کنم.

فراتر از خدای پدر/ نوشته مري دیلی/ برگردان: سیده زهرا مبلغ

 

فصل نخست: پس از مرگ خداي پدرــــ مقدمه (13ـ 14 )

تصویر کتاب مقدس و تصویر کلی از خدا، تصویر پدر-شاهی است در عرش که بر مبناي اراده پنهان و ظاهراً دلبخواهی خویش، انسان را پاداش می‌دهد و مجازات می‌کند. هزاران سال است که این تصویر در ذهن میلیونها انسان نقش بسته است. تصویر نمادین خداي پدر، در همه جاي ذهن بشر ریشه کرده و به کمک جوامع پدرسالار، تثبیت شده است. از سوي دیگر، این تصویر، با موجه و مناسب نمایاندن سرکوب زنان، خدمت فراوانی به جوامع پدرسالار کرده است. اگر خدا در عرش خود، همچون پدري است که بر اهل خویش فرمان می‌رانَد، آنگاه تفوق و استیلاي مردان بر زنان در جامعه نیز امري است برخاسته از ذات اشیا و هماهنگ با سازمان الوهی جهان و کیهان.

در این بستر، نقش‌ها نیز رازآمیز و الوهی می‌نمایند: مردي که بر زن خویش حکم میرانَد، در واقع، خدا را بازمی‌نماید. تصویرها و ارزش‌هاي هر جامعه، در آینه باورهاي جزمی و اصول ایمانی مردم آن جامعه بازتابیده می‌شود. در سوي دیگر، تصویرها و ارزشها، همان ساختارهاي اجتماعی را تأیید و توجیه می‌کنند که این تصاویر و ارزشها را تولید و تثبیت کرده‌اند. سامانه باورهاي جامعه، به تدریج چنان مستحکم و تثبیت می‌شود که گویی آن باورها، وجودي مستقل، عینی و تغییرناپذیر دارند و اعتبارشان ذاتی است. این سامانه، در برابر تغییرات اجتماعی که ممکن است معقولیت آن را به چالش بکشد، ایستادگی می‌کند. هرچند، با وجود این دور باطل، تغییر در جامعه رخ می‌دهد و ایدئولوژيها، هرقدر هم مستحکم، از بین میروند.از هنگامی که جنبش زنانه بر بافت و ساخت جوامع اثري نهاد و ساختار پدرسالارانه را به سوي ساختاري پیش برد که پیش از این اصلاً وجود نداشت، این جنبش به بزرگترین چالش در برابر ادیان مهم جهان در شرق و غرب تبدیل شد. باورها و ارزش‌هایی که هزاران سال غالب و نافذ بودند، به پرسش و نقد کشیده شدند. شاید این انقلاب، بزرگترین امید ممکن براي نجات آگاهی معنوي در این کره خاکی باشد.

آشکار شدن خدا (33ـ 34…37ـ 40 )

اصلاً چرا باید «خدا» یک اسم باشد؟ چرا فعل نباشد ـ فعالترین و پویاترین فعلها؟ آیا اسم کردن «خدا»، عین نابود کردن این فعل پویا نبوده است؟ و آیا این فعل، بی‌نهایت شخصی‌تر از یک اسم ایستاي صرف نیست؟ شاید هدف از ساختن نمادهاي انسانوار براي خدا، القاي تشخص خدا بوده باشد، اما این نمادها از رساندن این پیام بازماندند که خدا، هستن (Be-ing)است [فعل پی در پی و ناایستاي بودن.]

زنانی که امروز هول نابودن و جوششی در برابر این هول براي اثبات خویشتن را تجربه می‌کنند، سر آن دارند که ساحت استعلا را «فعل» بدانند، فعلی که همه ما در آن شریکیم ـ زندگی می‌کنیم، حرکت می‌کنیم و در آن هستی داریم.

این فعل ـ فعل الافعال ـ فعل لازم است. لازم نیست مفعولی داشته باشد که پویایی آن را محدود کند.آنچه این فعل، در برابرش قد علَم میکند، ناهستن است. زنان در فرایند آزاديخواهی، توانسته‌اند این حقیقت را درك کنند، چراکه آزاديخواهی مستلزم نفی «دیگري» بودن و اثبات «من هستم» به جاي آن است ـ بدون اینکه چیز/فرد دیگري به «دیگري» تبدیل شود. بر خلاف دیدگاه سارتر که میگوید «ما دربرابر دشمن سوم»، نظام خواهري جدید بر «ما در برابر ناهستن» تأکید می‌کند. هنگامی که سارتر می‌نوشت «انسان ذاتاً همان میل به خدا بودن است» در واقع منظورش این بود که شدیدترین رنج زندگی، خدا بودن است، خدایی که وجود ندارد و نمی‌تواند وجود داشته باشد. امید هستی‌شناسانه‌اي که من از آن سخن می‌گویم، نه این خودـخداخواندن است و نه آن تصاویر مادي و ساده‌سازي شده که معمولاً در پسِ تعابیري چون «خالق»، «مدبر و مالک» و «حاکم» پنهان می‌شود و سارتر به درستی آنها را کنار نهاد.

امید هستی‌شناسانه از همه تصویرسازي‌ها فراتر می‌رود؛ چراکه مبناي تجربه آن، شرکت شجاعانه در هستن است. این امید هستی‌شناسانه، شباهت چندانی با «استدلالهاي هستی‌شناسانه» محدود و در خودمانده آنسلم و دکارت ندارد. این امید به ما امکان می‌دهد حصار سوبژکتیویته را بشکنیم، چراکه مستلزم تعهد و دلسپردن به یکدیگر است.

البته، این تصور بدیعی نیست که شکستن حصرها و رسیدن به آگاهی به ساحت استعلایی، از طریق تعهد به یکدیگر به دست می‌آید. این تصور در فلسفه وجودي هم بوده است. براي نمونه، کارل یاسپرس هنگام نوشتن درباره مسأله فراروي از شکاف سوژه ـ ابژه، توضیح می‌دهد که این فراروي هنگامی محقق می‌شود که مردم با تعهد به یکدیگر زندگی کنند، اما چندان روشن نیست که منظور او چه نوع تعهدي است ـ و این روشن نبودن، امر نامعمولی میان فیلسوفان وجودي نیست. تعهدي که من از آن سخن می‌گویم، مکان مشخصی دارد که یک «انجمن معنوي خواهران» است. با اینکه این اصطلاح را خودم

جعل کرده‌ام، اصرار دارم آن را در گیومه بگذارم تا نامگذاري دوباره‌اي باشد به جاي «انجمن معنوی برادران» یوهان متز.(1) این اصلاح را ضروري می‌دانم از آن رو که یکی از نظریات اصلی این کتاب، این است که از رهگذر نفی و بیرون راندن جنس باید به آخرت‌شناسی سازنده برسیم…..

پیشتر گفته‌ام که منظورم این نیست که یک زبان کاملاً جدید به شکل خلق از عدم، براي خدا ساخته شود، بلکه منظور این است که در بازـآفرینی زندگی در بستر تجربه‌هاي جدید، بسترِ معناییِ جدیدي پا به هستی می‌گذارد. از آنجا که تجربه زنانه اساساً بیرون آمدن از عدم به سوي مشارکت مسئولانه و جمعی در «هستن» است، پیشنهاد کرده‌ام که می‌توان این تجربه را با تعبیر «امید هستی‌شناسانه» دریافت. گرچه ممکن است متناقض به نظر آید، اما آگاه‌ـبودن ممکن است به این معنا باشد که فهم درونی ما نسبت به خدا شاید از برخی جهات بیشتر به تفکر قرون وسطا درباره خدا نزدیک باشد تا به زبان الهیات و فلسفه مدرن. جالب است که می‌بینیم در جهانی که زنان در آن بی‌نامند، الهیات زنانه‌نگر در آغاز کار نامگذاري، راهی را به سوي نامیدن خدا یافته است که از جهاتی شبیه به سه «طریق» مشهور متألهان قرون وسطا درسخن گفتن با خداست. طریق نخست متألهان قرون وسطی، طریق سلبی بوده است به این بیان که ما می‌توانیم با سلب نقایص مخلوقات از خدا، نشان دهیم «خدا چه چیز نیست». یکی از محققان سرشناس معاصر گفته است معرفتشناسی امروزي با الهام از دستاوردهاي اخیر علمی، سرنخ‌هایی در درست دارد که به معرفتی نظیر «طریق سلبی» قرون وسطائیان در دریافت خدا رهنمون می‌شود. به این صورت که علم جدید، با پی درپی مکشوف کردن ساحتهاي پیش‌بینی‌ناشده حقیقت، ما را به این آگاهی می‌رساند که یک ساحت ناشناخته وجود دارد که برخی وجوه آن ممکن است فراتر از دریافت بشر باشد. البته این آگاهی، وجود ساحت فرابشري را «ثابت» نمی‌کند، اما جایی براي امکان آن باز می‌کند. اکنون من گمان می‌کنم یک طریق سلبی دیگر در حال ظهور است، نه از دل علم،بلکه از درون تجربه آزاديخواهی. زنان این طریق سلبی را زندگی می‌کنند: در کشف مداوم مردمحور بودن زبان خدا و لزوم نفی آن و نیز در کشف مردمحور بودن کل جامعه. زنان از یک سو از درون گروه‌هاي روشنفکري بیرون نهاده شده و از سوي دیگر چون فهمیده‌اند که چه محدودیت‌هایی بر اندیشه و عمل گروه‌هاي صاحب قدرت سایه افکنده است، آگاهانه و خودخواسته، بیرون بودن از این گروه‌ها را برگزیده‌اند. از این رو، دیگر به سادگی مسحور فریبندگی‌هاي معمول نمی‌شوند، فریبندگی‌هایی چون بازي با کلمات درباره خدا که فقط براي بازیگران آن عرصه، معرفت تلقی می‌شود. کشف کردن اینکه ما از فرایند ساختن جهان بیرون گذارده شده‌ایم، خود یک طریق سلبی نوین است که در آن، بودنِ ناشناخته خویش را کشف می‌کنیم؛ بودنی که می‌توان را آن را خداي پنهان نامید.

طریق دوم، راهی ایجابی است که مطابق آن، خدا همه کمالات مخلوقات را از پیش داراست و بنابراین، هر کمالی که در هر مخلوقی یافت شود و بتوان آن را نامحدود تصور کرد، [آن کمال] قابل حمل بر خداست. بر همین اساس، حمل اوصافی چون خیر، حکیم و عالم به خدا، مجاز شمرده شده است. از دید من، تفکر زنانه در حال به بار آوردن نوعی طریق ایجابی نوین است. این طریق، «تمثیلِ بودن» است و آن بعد خاص وجود ما که به ما امکان چنین تمثیلی را میدهد، شجاعتی است که در فرایند آزادشدن تجربه می‌کنیم. «تمثیل بودن» نزد آکویناس، استدلالی بسیار پیچیده دارد که بر مقدماتی استوار است: از جمله اینکه خدا علت نخستین همه حقایق متناهی است و اینکه میان علت و معلول، نوعی مشابهت وجود دارد. اما دیدگاه من، درست بر خلاف این نظر است. منظور من از «تمثیل بودن» شهود درونمایه پویاي بودن است که در شجاعت وجودي به دست می‌آید. اکنون زنان فرصتی خاص براي ساختن یک طریق ایجابی در دست دارند که فقط به عرصه نظر محدود نیست، بلکه در عرصه اثبات فعالانه خویشتن ساخته می‌شود. شجاعت وجودي به ما امکان می‌دهد که به سوي تصویر خدا در حرکت باشیم و در این حرکت، نشانه‌هایی به دست آوریم از فعل هستن که همگی در آن فعالیم و به سوي آن می‌رویم. این طریق، به یک معنا ظهور یا تجلی خداست.

طریق سوم نامیدن خدا، همان طریق سنتی تعظیم و تسبیح است که دو طریق دیگر را هم در خود دارد. متألهان قرون وسطا، بر آن بودند که حتی اسماء و صفات جمالیه (ایجابی) بسیار کمتر از آنند که بگویندخدا چیست. «پس هنگامی که مثلاً می‌گوییم خدا خوب است، منظور فقط این نیست که خدا علت خوبی است، یا خدا شر نیست؛ بلکه یعنی هر خوبی ممکنی که به هر مخلوقی نسبت میدهیم، از پیش و به نحوي بسیار والاتر و برتر در خدا هست».به نظر من، فرایند هست شدن، یک طریق تعظیم و تسبیح نو و متفاوت و بالقوه است. رها شدن از ابژه بودن و کوشش براي هستن، بستر مناسبی براي رابطه من-تو به جاي سوژه-ابژه فراهم میکند. در جامعه مدرن، کنترل کردن دانش با ابزار نو، حرمت و حقوق فردي را زیر پا میگذارد و محیط طبیعی را نابود می‌کند.

برخی منتقدان اجتماعی، در اعتراض به این فرایند مردم را به روي کردن به آگاهی بین‌فردي/ بین‌الاذهانی، یا مشارکت عمومی سوژه‌ها فرامی‌خوانند. اما این آگاهی به دست نمی‌آید مگر با امتناع جمعی و خلاقانه از قربانی کردن دیگران بر اساس کلیشه‌هاي جنسی. این امتناع خلاقانه، مستلزم کوشش‌هاي هشیارانه و همراه با رنج براي پروراندن سبک نوینی در زندگی است؛ سبکی که نقش‌مایه اصلی من-تو را به‌جاي راهکارهاي کور و نیمه‌آگاهانه من-آن می‌نشاند. در حوزه معرفت، چنین آگاهی و سبکی به این معناست که به جاي ابژه کردن «دیگري» و استفاده ابزاري از او، حوزه معرفتی جدیدي تعریف شود که سوبژکتیو، عاطفه‌مدار، مبتنی بر احساس، همدلی و هم‌سرشتی است.

دانش فنی و صنعتی، ذاتاً از هم گسسته است. این نوع دانش مبتنی بر تمایز سوژه ـ ابژه است، یعنی شکافی میان اندیشنده و آنچه دریافته میشود. این دانش، محاسبه‌گر است و موجود مدرک (متعلَق اندیشه) را از فاعلیت و سوبژکتیویته عاري می‌کند. در دانش فنی، سوژه با جدا شدن از دریافت هستی‌شناسانه، ابژه خود را استحاله و تحقیر می‌کند و با این عمل غیرانسانی، خود سوژه نیز از مرتبه انسانیت حقیقی فرو می‌افتد. بر این سبیل، دانش فنی با تنزل دادن سوژه و ابژه، هر دو، به مرتبه‌اي فروتر از جایگاه واقعیشان، اصلاً دیگر نمی‌تواند معرفت باشد. علوم روانشناسانه و جامعه‌شناسانه نیز با جدا شدن از دریافت‌هاي هستی‌شناسانه، تبدیل به علومی جزمی، فریبکار و ویرانگر می‌شوند. در سایه این علوم، فلسفه، الهیات و کل دین نیز نابود می‌شود.

ژرف و گسترده کردن تجربه معرفت ـ که در تاریخ معرفت، اینچنین تنزل یافته است ـ از رهگذر مواجهه با یک سوژه دیگر ممکن می‌شود؛ یک «من» که نمی‌خواهد به «آن» (شیء) تبدیل شود. و این فقط هنگامی محقق خواهد شد که سوژه (فاعل شناسایی) به خود بیاید و بفهمد که سوبژکتیویته «دیگري»، هرچند آسیب دیده است، اما هرگز کاملاً نابود نشده است. پس باید سوبژکتیویته (فاعلیت) دیگري را هم‌ا‌ندازه و هم‌سان با سوبژکتیویته خویش، به رسمیت بشناسد و بداند که «دیگري» نیز در اصل همانند او شایستگی و اشتیاق رسید به ساحت استعلا را دارد؛ اینچنین شاید، طریقی نو و بس عالی براي هستن در جهان و هستن به سوي خدا، رخ بنماید. آنچه در این طریق نو دریافته میشود، «تو»ست ـ تویی جاودان یا همان کلمه خلاق الهی که همواره و باز هم با ما سخن می‌گوید.

 (1) Johann Metz کشیش کاتولیک آلمانیست که در تأسیس الهیات آزادي‌بخش نقش مهمی داشته است. او استاد بازنشسته الهیات دانشگاه ویلهلمز آلمان است. یکی از مهمترین نظریه‌هاي متز در الهیات جدید، نظریه عشق و عرفان مسیحی است که تأکید می‌کند به جاي مناسک و رسوم مختلف در فرقه‌هاي متعدد، باید همچون مسیح، از طریق عشق ورزیدن به خدا به او نزدیک شد و نزدیک بودن او را درك کرد. او به مفهوم «برادري» در انجیل از قول عیسی اشاره می‌کند و توضیح می‌دهد که بهترین راه مؤمن بودن، سیاست عرفانی است که در آن همه انسانها با یکدیگر برادرند و تعمیق حس برادري، آنان را به تجربه ایمان مسیحی نزدیکتر می‌کند. همه واژگانی که متز براي توضیح سیاست عرفانی به کار می‌برد،مردانه است و تعبیر برادري در آثار او پیوسته تکرار می‌شود (م).

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s