Archive for ژوئیه, 2016

آپولوژی (کتاب صوتی)

1627004

آپولوژی یکی از رساله‌های افلاطون است و درآن شرح دفاع سقراط از خودش را در دادگاهی که نهایتن او را محکوم به مرگ می‌کند، بیان کرده…

«آتنیان! نمی دانم سخنان مدعیان در شما چه اثر بخشید. من خود چنان شیفته ی گفتار دلنشین آنان شدم که بسی نماند فراموش کنم که سخن درباره ی من است. ولی ناچارم فاش بگویم که هیچ یک از آن سخنان راست نبود…»

فایل صوتی کتاب را از اینجا بشنوید.

پی نوشت:دوست داشتم آنقدر خوب می‌شد که می‌توانستم تقدیمش کنم به دو زن شجاع و مغرور و مقاوم که خیلی دوستشان دارم و تحسین می‌کنم‌شان همانقدر که سقراط را…
متاسفانه تجربه ای نداشتم و خوب از آب در نیامد…
چیزی شد در مایه های نقاشی زشت و خراب و کثیف و از خط بیرون زده‌ای که بچه‌ها با شوق برای مادرشان  می‌کشند…
امیدوارم یک روز که حالشان خوب بود به طور اتفاقی این را بشنوند و بهتر شوند.

Advertisements

نوشتن دیدگاه

این ارزش‌ها که ارزش نیستند

یکی از دوستانم دخترک خردسالی دارد. تعریف می‌کرد مربی مهدکودکِ بچه گفته دختر شما با بچه‌های دیگر بازی نمی‌کند. یک گوشه می‌ایستد و با نگاه موشکافش رفتارهای بقیه بچه‌ها را تماشا و نقد می‌کند. طبعن مادر مغرور و مفتخر بود به رفتار کودکش که به شکل اعجاب آوری عاشق کتاب خریدن و شنیدن قصه‌های آنهاست و یاد گرفته درست چیست و غلط کجاست… اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که این بچه از همین الان نه نقد دیگران که رنج دادن خودش را شروع کرده!

تعداد زیادی از بچه‌های کودکی‌های ما کتاب‌خوان بودند. کتاب‌های داستانی با درون مایه‌های انقلابی و بعد هم جنگی… همیشه خون بر شمشیر و حق بر باطل و نور بر تاریکی و سپیدی بر سیاهی و مظلوم بر ظالم غلبه می‌کرد. غلط مشخص بود و درست  روشن. ما باید جلوی حرف زور مقاومت می‌کردیم؛ از خودمان می‌گذشتیم؛ از مظلوم دفاع می‌کردیم و پایدار می‌ماندیم تا از راه برسد «عدل وعده داده شده» و قس علیهذا.

من به باهوشی دختر دوستم نبودم و از سنین بسیار بالاتری شروع کردم به رصد رفتارهای بقیه، نقدشان و بنا بر آموزه‌ها، مقابله با ظلم و زور (که اغلب از جانب مدیر و ناظم و معلم‌ها -و بعد اساتید و روسا اعمال می‌شد) و دفاع از مظلوم، که معمولن همکلاسان سربه هوا یا ضعیف یا بازیگوشی را شامل می‌شد که مواخذه می‌شدند. زمانی که در مقطع راهنمایی تحصیل می‌کردم تلاش‌های پردامنه‌ای را برای مقابله با بی‌عدالتی، دفاع از مظلومان،  ارتقا فرهنگ مطالعه، بالا بردن اطلاعات عمومی و غنی سازی برنامه‌های صبحگاه مدرسه شروع کردم(!) که در اغلب موارد با مواخذه شدید اولیای مدرسه و احضار والدینم همراه بود. مبارزات من با عنوان دخالت در کار معلمان، «تعیین تکلیف» برای معلم‌ها، نشناختن حد خود، بی جهت سنگ این و آن را به سینه زدن، امانت دادن کتابهای غربی و نامناسب، ایستادن توی روی معلم‌ها و امثالهم محکوم می‌شد -گاهی هم به لطف خبرکشی‌های ایادی استکبار که جاسوس‌های مدیریت در هر کلاسی بودند(پس از عبور از کانال فهم دوستان) چیزهای دیگری به این اتهامات اضافه می‌شد. چه روزها که گریه کنان به خانه می‌آمدم، اما خللی در عزم راسخ من برای مبارزه با زورگویی معلم‌ها و کنترلگری و آزار ناظم و مدیر سنگدلمان و رفتارهای ضد بشری آنها (مثل گشتن کیفهای ما) ایجاد نمی‌شد!

روزهای پایانی سال سوم راهنمایی، ناظم خبیثمان مرا به یک کلاس خالی صدا کرد تا خصوصی با من حرف بزند. حالم را پرسید. دوتا قاب عینک نشانم داد تا نظر بدهم کدامش را بخرد. بعد هی از این در و آن در حرف زد و یک جورهایی گفت این چندسال خیلی اذیتت کردیم و خلاصه «حلال کن!» من…من… بعضم ترکید. دست‌‎هام را گرفتم جلوی صورتم و زار زدم؛ زار زدنی. ناظم ظالم بعد از اعتراف به ظلمش از من حلالیت می‌خواست و داشت کارهاش را توجیه می‌کرد! این دیگر کجای قصه بود! احساس کردم یه دریاچه اشک ریخته‌ام. دستم را از جلوی صورتم کنار بردم و ناگهان یک عالمه خون ریخت روی مقنعه و مانتوم. خانم ناظم حسابی ترسید. سمت آبخوری هدایتم کرد و رفت پنبه و دستمال بیاورد…همینطور که سربالا به سمت آبخوری می‌رفتم یکی از همکلاسی‌هام با تعجب و خنده نگاهی به مانتو و مقنعه خونیم کرد و گفت :«بالاخره کشتیش؟؟» هر دو خندیدیم…

مدرسه به قدری برایم حاشیه داشت که والدینم مرا برای مقطع دبیرستان به اصفهان و نزد پدر و مادربزرگم فرستادند، تلخی‌های ایام نوجوانی و جوانی گذشته است، اما آن روحیه تقابل افراطی همچنان در من باقیست در مواجهه و مقابله با غلط‌ها/ظلم‌ها (بهتر بگویم آنچه به نظرم ظلم می‌آید) آنهم در حالیکه همچنان و احتمالن همیشه هیچ کاری از دستم بر نیاید جز حرص خوردن و رنج بردن … رنجی کاملن بی دلیل و بی حاصل و امروز می‌توان بگویم اشتباه. من در مدرسه هم واقعن واقف نبودم به مشکلات مدیریت یک مدرسه راهنمایی دخترانه که نیمی از دانش‌آموزانِ تازه بالغ‌اش از پدر محروم بودند(مدرسه شاهد). ضمن این‌که نه مدیر و ناظم خشک مغز و بی سلیقه مدرسه حاکمان جبار بودند و نه دختران سربه هوا و بازیگوش قربانیان مظلوم. آن وسط اگر اختلالی هم بود، من بودم. از آن زمان تا امروز این داستان بارها و بارها در دانشگاه و محل کار تکرار شده است. ارزش‌های دوقطبی‌ام فرسنگ‌ها از من فاصله گرفته‌اند و انگیزه و علاقه‌ای برای اصلاح امور ندارم، اما همچنان به چشم دیگران نامنعطف،ایرادی، غرغرو و منفی بین هستم. تحمل زندگی یلخی و بی ضابطه آدمها با استاندارهای چندگانه را ندارم حتی اگر یکی از آنها باشم. اختلالی که تا امروز نتوانسته‌ام برطرفش کنم… این است که به نظرم می‌رسد بچه‌ها بیش از اینکه کتاب بخوانند بهتر است بازی کنند و تعامل را جای تنزه طلبی ناشی از زیاد کتاب خواندن/ دریک خانواده زیادی بافرهنگ بزرگ شدن/ فرق داشتن با بقیه (بهتر بودن) بیاموزند.

 

Comments (1)