Archive for آوریل, 2016

همۀ فرزندان روسو

اغلب دانشجویان فلسفه، سیاست و تعلیم و تربیت روسو می‌خوانند بدون اینکه هر گز متوجه شوند روسو چه زندگی بی‌سروسامانی داشته، از این خانه به آن خانه، از این دیار به دیاری دیگر و از این زن به آن یکی. مثل بسیاری از فلاسفه نتوانسته (نخواسته) زندگی خانوادگی داشته باشد و از روابطش با پیشخدمت یک مهمانخانه صاحب پنج فرزند شده که هر پنج تا را در بدو تولد به یتیمخانه سپرده است…

اما تقریبن همه دانشجویان فلسفه، سیاست و تعلیم و تربیت می‌دانند روسو کتاب بسیار مشهور و تاثیرگذار امیل درباره تعلیم و تربیت کودکان را برای ما به جا گذاشته است (که نگاه جنسیتی موجود در آن موافق طبع بسیاری از حامیان تبعیض جنسیتی است)

چرا این را گفتم؟

 مدتی پیش همکاری که فوق لیسانس مطالعات زنان دارد  با تندی به من گفت :«زن اگه دکتر هم باشه اما قیافه نداشته باشه …اون دکتری به هیچ دردی نمیخوره…»

گذشت تا چند روز پیش در میانه دید و بازدید عید، دوست فاضل و اهل فلسفه‌ای به من گفت:«این فمینیست‌ها که همه شون یا طلاق گرفتند یا زندگیهای خانوادگی از هم پاشیده ای دارند یا مجرد مانده‌اند و می‌خواهند انتقام ناکامی‌هاشان را بگیرند و…» دوست فاضل من یک خانم بود. پیشتر عادت کرده بودم این حرفها را از مردان بشنوم. ولی از جانب چون اویی کنایه آنقدر سنگین بود که حتی نتوانستم بپرسم درمیان غیرفمینیستها مگر طلاق یا تجرد یا از هم پاشیدگی زندگی نیست…ضمن اینکه زندگی اگر زندگی نباشد چه اصالت و ارزش فی‌نفسه‌ای دارد که نباید ازهم بپاشد…نتوانستم بپرسم حتی اگر فمینیسم و برابریخواهی را مسبب اصلی بدانیم چطور است که رها کردن «فرزند و عیال و خانمان» در راه هدف، در نظام فکری سنتی، برای مردان ارزش است و برای زنان ضد ارزش…چرا بی سروسامانی بسیاری از فلاسفه مرد موجب تفاخر است که «هر مجردی عاقل است و هر عاقلی مجرد»* اما درباره زنان تجرد نشان عقده و میل به انتقام و… است؟

طبعن جز خنده جوابی نداشتم  بدهم…چه بگویم؟ چنانکه رایج است خیلی واکنشی بگویم بسیاری از زنها هم بودند که هم فمینیست بودند هم خوشگل، هم سکسی و هم زندگی پایدار داشته‌اند هم نیم دوجین بچه؟ از چه دفاع کنم و به چه چیزی اعتبار بدهم برای تبرئه چه چیزی؟

البته خنده دار نیست … همچنان و در عصر حاضر هم بخش عمده‌ای از آرمانهای فمینیسم متوجه ساحت عمل است. فکر می‌کنم وقتی اینها اینطور گوشهای خود را گرفته‌‍اند و چشمهاشان را بسته اند در برابر آگاهی جنسیتی چه کسی قرار است بفهمد؟ چرا وقتی پای زنان درمیان است، آرمانخواهی، برابری‌طلبی، آزادی خواهی، احترام به کرامت انسان، تلاش و رنج برای تحقق خود و کسب استقلال و کرامت (در جایی جز بهشت)، حتی دربیان و کلام هم ضدارزش می‌شود؟ چرا خجالت می‌کشیم از اینکه فمینیست باشیم و چرا خجالت نمی‌کشیم از اینکه وابسته، سربه هوا، وقت/پول/انرژی تلف کن، خجسته دل، ساده‌لوح، عروسک و کارگز بی‌مزد و مواجب بمانیم؟

در یک نگاه حداقلی حتی نمیتوان آن بلوغ و شعور (البته ناکافی و گاه منحرف کننده) که در برخورد با زندگی و اندیشه‌های دیگر (مردانه طبعن) وجود داشته را هم انتظار داشت. فمینیسم هیچ وقت مشمول قاعده مورد اتفاق «خُذ الحكمَةَ حَيثُ كانَتْ وَ انْظُر اِلي ما قالَ و لا تنظُرْ الي مَنْ قال» نشده چون هم خودش و هم منتقدانش می‌دانند «من قالش» را نمی‌توان به سادگی از «ما قالش» جدا کرد–گرچه خلاف باور طاعنان این دو الزامن یکی نیستند.

و البته یک «فیلسوف» تعلیم و تربیت فمینیست احتمالن نمی‌تواند همزمان مادر پنج بچه‌ای باشد که در بدو تولد به نوانخانه سپرده شده‌اند.

*استفاده طنزآمیز از یک قاعده فلسفی است.

Comments (1)