زنان در روزگارشان


ما مخالفیم که بخشی از نوع بشر برای بخشی دیگر، یا فردی برای فردی دیگر تصمیم بگیرد «جایگاه شایسته» او کجاست یا کجا نیست؛ جایگاه شایسته تمام انسان‌ها وسیع‌ترین و مرتفع‌ترین جایی است که قادر به رسیدن به آن‌اند، اینکه آن جایگاه چیست، بدون آزادی انتخاب کامل، مشخص نمی‌شود

قطعنامه کنگره حقوق زنان؛ ۱۸۵۱

Gustav_Adolph_Hennig,_Lesendes_Mädchen

نه قلم و نه قدرت، در طول تاریخ بشر، در دسترس زنان نبوده است، پس عجیب نیست که نوشتن از زنان در زمانه‌شان یا تاریخ جنبشی زنانه کار دشواری باشد. زنان در روزگارشان: تاریخ فمینیسم در غرب (۲۰۰۱) به قلم مارلین لگیت، متخصص تاریخ اروپا و آمریکا، یکی از کتابهاییست که انجام این وظیفه سنگین را بر عهده گرفته است. کتاب شرح دقیق و قابل قبولی از تاریخ تمردهای زنان از اوایل قرون وسطی تا اواخر قرن بیستم را در برگرفته و محدود جغرافیایی وسیعی از قاره اروپا، بریتانیا، ایالات متحده، کانادا و امریکا لاتین را مد نظر داشته است. زنان در روزگارشان از معدود کتابهایی است که در بررسی تاریخ زنان غربی به فارسی برگردانده شده و بدون شک  با فاصله زیادی بالاتر از منابع موجود در این حوزه- اعم از تالیف و ترجمه- ایستاده است. هر فصل از کتاب جدول زمانی و گزیده مختصری از اسناد تاریخی دست‌ اول آن دوره را هم  ضمیمه کرده و در عین حال پر از سرگذشت زنانی است که زن بود آن‌ها و تبعات آن، اولین بهانه اعتراضشان بوده است.  زنان در روزگارشان دارای جنبه‌های آموزشی فراوانی است که استفاده از آن را برای خوانندۀ متخصص و غیر متخصص علاقمند جذاب کرده است.

اما مارلین لگیت تنها نخواسته به شیوۀ گاهشماری، اسامی، وقایع و رویدادها را پشت سر هم ردیف کند. او تفسیر خود از وقایع را هم در نگارشش دخیل کرده و از آغاز ما را با پرسشهایی که در سر داشته آشنا می‌کند.

این کتاب که قصد دارد «تحرک و تغییر پذیری فمینیسم را در گذر زمان» نشان دهد، همان ابتدا به این پرسش مهم اشاره می‌کند که چرا حاصل جمع متکثر و پردامنه‌ای از مبارزات و تلاش‌ها برای تعییر سلسله مراتب و مناسبات جنسیتی، حتی تا امروز هم، اینقدر اندک بوده است؟ صدها سال تلاش فردی و جمعی زنان برای تحقق خواسته‌هایی مشخص و مکرر، همگی به نحوی شکست خورده‌اند. او در ابتدا این اندیشه را پیش می‌کشد که «زنان فقط چیزهایی را خواسته‌اند که مردان آماده دادنش بوده‌اند، به همین جهت هم آن چیز‌ها همواره خیلی کم بوده و خیلی دیر به دستشان رسیده است» (ص ۹) به نظر می‌رسد تبیین این ادعا، خط سیر او در تاریخ نگاری زنان را جهت داده است و به همین دلیل است که نویسنده در نگارش تاریخ هر دوره، به آسیب‌شناسی آن دوره و فعالیتهای زنان آن دوره نیز پرداخته است.

کتاب تا انتها توجه خاصی به مذهب و تاثیر آن در تلاشهای زنان دارد،  بازخوانی تاریخی خود را از مسیحیت آغاز می‌کند و با اشاره به اینکه تا پیش اواخر قرنهای هفدهم و هجدهم، هیچ ایده ئولوژی دگرگون سازی وجود نداشت؛ اشاره می‌کند در جوامع پیشا-صنعتی زنان به صورت انفرادی و با بهره گرفتن از امکانات موجود تلاش می‌کردند صاحب صدای خود باشند. اما این امکانات چه بود؟ یکی از مهم‌ترین امکاناتی که مسیحیت در اختیار زنان گذاشت، ارزشی بود که برای پاکدامنی جنسیِ زنان و مردان قائل شد. جذابیت چنین گزینه‌ای در جامعه‌ای که ازدواج و زایمان سرنوشت بی‌چون چرای هرزنی بود، عجیب نیست. تعهد به پاکدامنی، به جای آنکه گزینه‌های پیش روی زنان را محدود کند، امکان شیوه‌های گوناگون زندگی را برایشان فراهم می‌ساخت. «صومعه جایی بود که زنان از خشونت زندگی دنیوی به آن پناه می‌بردند و تنها جایگزین عملی برای ازدواج یا ازدواج مجدد بود؛ زنان از آرامش و پشتیبانی یکدیگر برخوردار می‌شدند و امکان فعالیت علمی و هنری و ادبی و تکامل معنوی می‌یافتند؛ راهبه‌ها نیز مانند راهب‌ها وظیفه داشتند کتاب تولید کنند و برخی از زنان به سبب تحقیقات خود در سراسر اروپا به شهرت یافتند» (ص ۴۹)

اما آیا هیچ یک از این‌ها ارتباطی با فمینیسم قرن نوزده و بیست دارد؟ اینجاست که نویسنده روی دیگر سکۀ قدرت‌هایِ فردی زنان راهبه را نشانمان می‌دهد، واقعیت این است که اقتدار زنان راهبه، با تکیه و تاکید بر حقارت و پستیِ جنس زن به‌دست می‌آمد. ضعف و فرودستیِ زنانه به آنان موضع برتری به عنوان دریافت کنندۀ پیام الهی می‌داد، زیرا آیین مسیحْ اصلی‌ترین مخاطبان پیام خود را ضعیفان و تحقیرشدگان می‌دانست. اینگونه بود که «زنانی که می‌کوشیدند با قدیس شدن خویشتن خویش را بیان کنند؛ این کار را به گونه‌ای انجام می‌دادند که تعابیر مردانه از روان‌شناسی زن را تقویت می‌کرد» (۷۵ص). زنانی که در این دوران داعیه پیام‌آوری داشتند، حقیقتاً نا فرمان نبودند، آنها سنتی را که زن را پست می‌شمرد پذیرفته بودند. زن پیام‌آور یا مدعی نهان‌بینی، برپست بودن خود صحه می‌گذاشت و اینگونه قدرت را دور می‌زد در حالیکه همزمان در حال تقویت آن بود.

خداوند به عارف پیام‌آور خود، مکتیلدا از مگدیبرگ گفت:

هرگاه رحمتی می‌فرستم

پست‌ترین جا را می‌جویم

کوچکتریم و پنهان‌ترین جا را (ص ۷۲)

 

قدیسه‌ها و راهبه‌ها، هرچه بیشتر سخن می‌گفتند، بیشتر از پنداشت مردسالارانه درباره جایگاه درجه دوم خود حمایت می‌کردند. به نظر لگیت درست همانگونه که زنان امروزی از معیارهای فرهنگی لاغری پیروری می‌کنند، زنان قرون وسطی معیارهای خاصی برای پرهیزکاری داشتند که به شکلی افراطی جلوه می‌کرد و در ‌‌نهایت معیارهای مردسالارانه قرون وسطی را تقویت می‌کرد. حتی بزرگ‌ترین نماد زنانه مسیحیت، یعنی مریم مقدس، به این دلیل ستایش می‌شد که کمترین شباهت را با زنان داشت. رهایی او از آمیزش جنسی، زایمان دردناک، کهولت، مرگ و تمامی گناهان، او را فراتر از زنان عادی و نسبت‌های زنانه نشانده بود.  باز، ورای تمامی این اوصاف، استثنا بودن زنان راهبه نسبت به کل جامعه زنان، اندیشه فرودستی کل زنان را تقویت می‌کرد. اگرچه آن‌ها توانستند فضای محدودی برای خود و خودمختاریشان فراهم کنند، اما هیچ بنیان فکری برای آینده ایجاد نکردند. زنان این دوره توانستند به طور انفرادی و با الهام از آموزه‌های دینی به اعتماد به نفس و عزت نفس دست پیدا کنند، اما دستاوردهای آن کاملاً تابع موقعیت بود و با ناپدید شدن فرصت‌هایی که به دست روحانیون اهل مدارا به وجود می‌ آمد، هم ادامه مسیر ناممکن می‌شد و هم مخاطبان آنها هم از دست می‌رفتند.

فصل بعدی کتاب به رنسانس و سهم زنان در این جنبش فرهنگی بزرگ اشاره دارد. لگیت اشاره می‌کند شدت تمایل زنان به یادگیری، هر محققی را که به تحقیق درباره زنان مشغول است متأثر می‌کند و این در حالیست که «زنان طولانی‌تر از هر گروه دیگری، تحت تربیت جهل قرار گرفته‌اند!»(ص ۸۵). رنسانس قرون پانزده و شانزده ظرفیت بالقوه‌ای برای تغییر این وضعیت با خود داشت و برای اولین بار در طول قرون و اعصار، این حرف را در محافل روشنفکری مطرح کرد که زنان و مردان می‌توانند از آموزش یکسان برخوردار شوند. جای تعجب نیست اگر ببینیم این وعدۀ رنسانس تنها برای عده کمی از زنان مرفه محقق شد، آنهم با تحمل سختی، ریشخندهای نابودگر اعتماد به نفس، تحقیر و مرارت فراوان. برپاشدن دانشگاه در قرون دوازده و سیزده و انحصار مردانه آن، بدبیاری مضاعفی برای زنان بود.

کل مسئله آموزش دختران در فضایی پر از شک و حجب و ترس مطرح می‌شد، زیرا از یکسو تنها مرد بود که استعداد عقلانی داشت و این استعداد او را برای زندگی اجتماعی و بخردانه تجهیز می‌کرد و از سوی دیگر، هم در سنت یونانی- رومی و هم در سنت یهودی-مسیحی، زن با میل جنسی و در نتیجه ابتذال پیوند خورده بود: «درحالیکه عبارت مرد اجتماعی به معنای شهروند بود، عبارت زن اجتماعی معنای فاحشه داشت» (ص ۹۲) مدافعان آموزش زنان برای توجیه مخالفان مدام به دیگران اطمینان می‌دادند که آموزش صرفاً زنان را در انجام وظایفشان در مقام مادر و همسر یاری می‌کند و زن خوب با آموزش زن بهتری می‌شود. این اطمینان دادن تا صدوپنجاه سال بعد همچنان ادامه داشت و گاه به نظر می‌رسد تا امروزِ بسیاری از جوامع، ادامه یافته است. اما مانع بزرگ دیگر، مشکلات عملی بود، زنی که می‌خواست تحصیل کند نه تنها باید پایگاه اجتماعی بالا و ثروت و اوقات فراغت می‌داشت، که نیازمند حمایت یک خویشاوندِ مردِ پوست‌کلفتِ با پشتگار و استقامت بسیار بود. چنانکه از از کتاب پیداست اغلب دخترای که در این دوره تحصیل کردند حمایت پدران را باخود داشتند امااین حمایت‌ها هم حد و مرز داشت.

به عنوان مثال نویسنده از مارگارت (۱۵۰۵-۱۵۴۴) دختر توماس مور، فیلسوف و حقوقدان عصر روشنگری یاد می‌کند. مور با اینکه به دانش و توانایی‌های دخترش مباهات می‌کرد، اما او را به تواضع و خاموشی توصیه و از او می‌خواسته:

قانع به سود و خشنودی وجدان خویش، در تواضع بکوش و در پی ستایش و تمجید جمع مباش و اگر هم با آن مواجه شدی بیش از حد به آن بها نده، بلکه به دلیل عشق بزرگتری که به ما داری، ما-من و شوهرت- را برای خواندن نوشته‌هایت کافی بدان (ص ۹۶)

مارگارت تا پایان عمر هیچ یک از نوشته های خود را منتشر نکرد.

6a00d8341c69f653ef0168e4ab4e44970c

            برای زنان این دوره هم، همچنان جایگزین ازدواج سنتی صومعه بود، هرچند صومعه هم محدودیت‌ها و مشکلات خود را داشت، نویسنده با نشان دادن مثال‌های گوناگون، به زنان دانشمند و هنرمند این دوره اشاره می‌کند. او یادآوری می‌کند که اینان همواره باید بخاطر استعداد‌ها و توانایی‌هایشان عذرخواهی می‌کرده‌اند و به جامعه اطمینان می‌داده‌اند خطری را متوجه آن نخواهند کرد. زنان در این دوره تمام انرژی خود را صرف پذیرفته و مقبول شدن  می‌کردند و میل شدید آن‌ها به این مسئله مانع ایجاد آگاهی جنسیتی درمیان آنان بود.

فصل بعدی کتاب که به دوران آغازین اروپای مدرن اختصاص یافته، از نظر نویسنده با نماد برجستۀ شکنجه و آزار زنان جادوگر، که از اواسط قرن شانزدهم تا اواسط قرن هفدهم در اروپا در جریان بود، وضعیت زنانِ متمرد در این دوران را  نشان می‌دهد. او اشاره می‌کند اگرچه تاریخ اروپا از قرن شانزدهم تا هجدهم برای کسانی که فمینیسم را دنبال می‌کنند پراز مطالب معنی‌دار و وسوسه انگیز است- از قدیسه‌ها و زنان مدعی پیام‌آوری و مناظره‌گران و ملکه‌های قدرتمند و زنان مردانه پوش، اما چشم‌گیر‌ترین و قطعی‌ترین اثری که از این قرون بجا مانده، افزایش محدودیت‌های زنان بود که بالاگرفتن رقابتهای اقتصادی، تخصصی‌شدن کار‌ها و دور شدن زنانِ عمدتاً بیسواد از مشاغل درآمدزا، آن را تشدید می‌کرد. اعتراضات و استثنائات همچنان موردی و فردی و تابع عوامل بسیار زیادی بود.

کریستین دو پیزان(۱۳۶۴ – ۱۴۳۰) در «نامه‌ای به پروردگار عشق» به پیوند میان زن‌بیزاری و آموزش‌های رهبانی روحانیان اشاره کرده و می‌نویسد:

…چنان طراحی شده‌اند

که مردان را از عشق به زنان بازدارند

به یقین اگر زنان این کتابها را نوشته بودند

حاصل چیز دیگری بود (ص ۱۶۷)

تا پیش از اواخر قرن هفده و هجده، مانع عمدۀ نقد دیدگاه‌های سنتی، بیش از آنکه ترس باشد، باور عمومی به این عقیده بود که جهانی که می‌شناسیم- جهان سلطه طلب، طبقاتی، مردسالار- خدا اینگونه آفریده است و باید به آن رضایت داد. این اندیشه که جامعه را انسان می‌سازد و بنابراین قابل تغییر و اصلاح هم هست، تنها در اواخر قرن هفدهم و هجدهم پدید آمد. باور محکم به حقانیت همۀ مناسبات سنتی با انقلابهای فکری و سیاسی قرون هفدهم و هجدهم ترک خورد. این قرون شاهد چرخش‌های مهمی در ارزشهای غربی بود. ارجاع به عقل، طبیعت و برابری، اندک اندک جایگزین اتکا به مراجع اقتدار کلیسایی می‌شد. فلاسفۀ مهم این دوران نقش تاثیرگذاری در جهت دادن به این آشفتگی داشتند. عقلگرایی دکارتی، که با زبانی ساده و دور از تکلف‌های رایجِ فیلسوفانه  بیان شده و بود، در میان زنان طبقات بالا محبوبیت بسیاری یافت. فلسفه دکارتی اینان را قانع کرد که شایسته چیزهای بهتری هستند. از سوی دیگر کار عظیم فلاسفه فرانسوی در دایره المعارف (۱۷۵۱-۱۷۶۵) از لحاظ تنوع دیدگاه‎های مطرح در آن گیج کننده بود. چهار مقاله از چهار نویسنده مختلف زیر عنوان «زن» مواضع گوناگونی از توهین آمیز تا همدلانه را دربر گرفته بود. از طرف دیگر، غریب نیست اگر ببینیم طرح مطالبات حداقلی و محتاطانه زنان در این دوره، واکنش‌های تندی را از سوی جوامع غربی برانگیخته باشد و مقصر و مسئول همه حوادث تلخ اجتماعی، که معلول دوران گذار فرهنگی بود، زیاده خواهی زنان معرفی شود. قدرتمند‌ترین نماینده این خط فکری هم یک فیلسوف بود. ژان ژاک روسو (۱۷۱۲-۱۷۷۸) که جامعه پاریس را بخاطر اینکه تحت نفوذ زنان بود تحقیر می‌کرد، روسو برای اصلاح وضعیت از ایده طبیعت برای تثبیت آنچه اقتدار مسیحی و کلاسیک همواره بر آن تاکید کرده بود کمک گرفت و گفت زنان باید به خانواده و امور خانه محدود شوند.

جالب اینکه هرچند برخی زنان به تبعیض روسو انتقاد ‌کردند، برخی دیگر هوادار پرشور او شدند. روسو در تقابل با دیدگاه‌های سنتی که زن را داتاً لذتجو و خطرناک معرفی می‌کردند، او را موجودی با طبیعتِ عفیف و پاکدامن ‌دانست. خوانندگانِ زنِ رسو، مجذوب کشش فریبندۀ وعدۀ عزت و احترامی بودند که به زنان به عنوان پاسداران اخلاق داده می‌شد. در پرتو درخششِ اغواگرِ اندیشه‌های روسو درباره زنان، دکارت و دکارتیسم فراموش شد. دکارتیسمی که ظرفیت‌های فکریِ بالقوه‌ای برای پیشرفت زنان همراه داشت و به پرورش ذهن به‌جای قلب تاکید می‌کرد.

نوشته‌های برآمده از انقلاب فرانسه بیشتر تاثیر خود را در اثر ماری ولستون‌کرافت (۱۷۹۷–۱۷۹۷) با نام استیفای حقوق زنان نشان داد. روسو محرک ولستون کرافت برای نوشتن کتاب بود و با اینکه همچون او قصد داشت احترام را جایگزین خفت و خواری کند، اما برخلاف او می‌خواست به جای تسلیم و بندگی استقلال را بنشاند. منظور او از احترام و استقلال، احترام به خویشتن و استقلال فکری بود: « من دلم میخواهد زنان را نه قهرمان و نه حیوان بی‌شعور، بلکه موجوداتی عاقل ببینم»(ص ۲۲۳). با این حال، هنجارهای او هم با اعتقادات جاری سازگاری داشت، او در نوشته‌های خود اطمینان می‌داد قصد ندارد زنان را از خانواده‌هایشان جدا کند و اصرار داشت زنانی که «تا حدی مستقل از مردان» هستند، می‌توانند همسران و مادران بهتری باشند. واقعیت این است که او هم در نهایت نقش خصوصی و خانگی برای زن قائل بود و به استقلال اقتصادی زنان وقعی نمی نهاد.

 در ‌‌نهایت اینکه با وجود تمام این تغییر و تحولات و شدآمدهای فکری و فرهنگی و اعتقادی، در گذار از تمام  انقلاب‌ها، فرودستی زنان همچنان برجا ماند. تمایل به استوار کردن اخلاقیات بر اساس الگوهای سکولار، جایگزین کردن طبیعت با خداوند/ ارسطو بود. همانگونه که در نظام اعتقادی مسیحی یا اندیشه‌های فلسفی ارسطویی، زن موجودی درجه دو محسوب می‌شد، در قلمرو فرمانروایی طبیعت هم، زن به سبب ضعف جسمی و پیوندش با تولید مثل، پایین‌تر از مرد قرار می‌گرفت. اندیشه شباهت اخلاقی و فکری میان زنان و مردان به سختی می‌توانست با اعتقاد به تفاوت‌های جنسی/جنسیتی براساس نقش‌های تولید مثلی رقابت کند.

نویسنده در فصل ششم اذعان می‌کند موقعیت سیال و بی‌ثبات حاصل از انقلاب‌های فرانسه و آمریکا و آغاز انقلاب صنعتی در بریتانیا، به شکل دنیایی درحال ساخته شدن جلوه می‌کرد؛ دنیایی با امکانات بالقوه که مردمان عادی هم می‌توانستند در آن سهمی داشته باشند.  در نیمه اول قرن نوزدهم، مدافهان زنان دیگر صرفاً به مطالبۀ رفتار‌ها و برخوردهای بهتر راضی نمی‌شدند. آن‌ها موضوعات مناقشه‌برانگیزی مانند روسپی‌گری، برده داری، سرمایه داری و جنگ را پیش کشیدند و به شیوه‌های سنتیِ ازدواج پشت پازدند، مثلاًحق طلاق را پیش کشیدند و از قانون ازدواج در مسحیت که مستلزم سوگند اطلاعت از شوهر سرباز زدند و حتی به سوی پست‌های دولتی گام برداشتند؛ اما متاسفانه زنان و مردانی که با بی‌پروایی به نفع زنان حرف می‌زدند اقلیت کوچکی بودند و هیچ یک در طول زندگی خود تاثیرگذار نشدند. با این حال، راه را برای نسل‌های آینده هموار کردند و در این مسیر اصلاحات اعتقادی، سوسیالیسم و جنبش ضدبرده داری با زنان همراهی کرد.

            از فصل هفتم تا فصل دهم کتاب، به بررسی آسیب‌شناسانه مقدمات، مسائل، چالش‌ها و موانع موج اول فمینیسم، مسائل «فمینیسم خاموش» میان دو موج، تاثیر جنگ و حواشیِ بدست‌آمدن حق رأی و در ‌‌نهایت ریشه‌های موج دوم اختصاص دارد. نویسنده در ارزیابی فمینیسم به این نکته هم اشاره می‌کند که به باور بسیاری، با استناد به شواهد تاریخی، اغلب دستاوردهای موج اول را  نه می‌توان بدون ابهام به فمینیسم منتسب کرد و نه می‌توان با اطمینان گفت همگی حاصل تحریکات فمینیستی بوده اند. در این فراز و فرودها، بی‌اعتنایی فمینیست‌ها به مسئلۀ ‌نژاد و طبقه باعث شد تنها میان گروه‌های همگن خود هوادار داشته باشند و به عنوان جنبشی منحصر به زنانِ سفیدپوستِ طبقه متوسط شناخته شوند؛ زیرا دغدغه‌های خانوادگی، اجتماعی و اقتصادی برای زنانِ سفید پوستِ طبقه متوسط در مقایسه با سایر زنان جهان اولویتبندی متفاوتی داشت. به عنوان مثال، ازدواج و خانواده‌ای که آن‌ها علیه‌اش قلم می‌زدند، دستاوردهای گرانبهایی برای زنانِ بردۀ تازه آزاد شده همراه داشت. زنانِ سفید، از سرکوب و تکراری که زندگی زن در خانه و خانواده با آن گره خورده بود شکایت می‌کردند، در حالیکه زنان سیاه، تازه پس از آزادی توانسته بودند خانه و خانواده‌ای از آنِ خود داشته باشند و این گنج گرانبها از قضا برای آنان منبع قدرت بود. شاید به همین دلیل بود که فمینیست‌های آمریکایی، وقتی از خانواده حمایت کردند بیشتر از وقتی که آن را تهدید کردند موفق بودند.

Woman_Reading_L

کتابِ لگیت به سبب نگاه واقع‌گرایانه‌اش به تحرک‌ها و تمردهای زنان، آسیب‌شناسی کنش/واکنش‌ها در هر دوره تاریخی، تحلیل نقش باورهای مذهبی، اجتماعی، اقتصادی و نژادی، تحسین شده است. کتابی که پاهای جنبش‌های فردی و جمعی زنان، در دوره های مختلف تاریخی را روی زمینِ اسناد تاریخی محکم کرده و اشتباهات، محدودیت‌های مذهبی، فرهنگی، اجتماعی، خانوادگی و حتی شخصیتی آنها را نشان داده است. مریم مجدلیه، ژاندارک، کریستین دوپیزان، ملکه الیزابت، ماری والستون کرافت، سیمون دوبوار، بتی فریدان و… هیچ‌یک از قلم منتقد او در امان نمانده‌اند، گرچه به خدمات‌شان هم اشاره شده است. در نهایت به نظر می‌رسد، موضع فعال نویسنده در بازخوانی گذشته می‌تواند فراهم آورندۀ دانشی صحیح  نسبت به تلاش‌های فعالان زن طی قرون و موانع پیش روی آنها باشد، موانعی که هنوز هم به همان شکل سابق یا در کسوتی دیگر لجوجانه وجود دارند و آگاهی خواننده نسبت به آنها، او را در فهم و هم واکنش توانمندتر خواهد کرد.

 برای اطلاعات بیشتر

زنان در روزگارشان؛ تاریخ فمینیسم در غرب، نوشته مارلین لگیت، ترجمه نیلوفر مهدیان، تهران، نشر نی، ۱۳۹۱، ۶۰۳ صفحه

این نوشته با اندکی تغییر پیشتر در مجله زنان امروز، شماره 13، آذر 94 منتشر شده است.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s