حلقه دربند


 

آن کس که ترا شناخت جان را چه کند   ***  فرزند و عیال و خانمان را چه کند

الف- همه ما داستان‌هایی درباره مردان دانشمند و عالم و زاهد و عارف شنیده و خوانده‌ایم. داستان‌هایی درباره اینکه چگونه زمانی‌که به کار علم یا عبادت مشغول می‌شدند، همه دنیای اطرافشان را فراموش می‌کرده‌اند چنانکه نه گذر زمان می‌فهمیده‌اند نه خبردار می‌شده‌اند اطرافشان چه می‌گذرد. چه شب‌های متوالی که غذا نخورده افطارشان به سحر متصل می‌شده و چه غذاهایی که می‌سوخته و جزغاله میشده و چه  شبها که ناغافل ظهر می‌شده و چه و چه…بزرگانی که برای رسیدن به کارو بار علمی/عبادی شان شب از روز و روز از شب و خویش از بیگانه و بیگانه از خویش باز نمی‌شناخته‌اند و قسعلیهذا

ب- نزدیک به دوسال است که ما «حلقه دربند» را تشکیل داده‌ایم. جمعی از دوستان فاضل که همگی فلسفه خوانده‌اند. بی اغراق از بهترین، پویاترین و پربارترین جمع‌هایی بوده که در آن حضور داشته‌ام. کتاب می‌خوانیم و بحث می‌کنیم و ترجمه جمعی. برنامه‌ها معمولن هفتگی یا دوهفته یکبار بوده است و وقفه طولانی نیفتاده بین برنامه هامان در این دوسال.

ج- مدتی پیش یکی از اساتید مهربان و بزرگوار فلسفه، که دفتر کاری مستقل دارند به ما اجازه دادند جلسات «حلقه دربند» را، که تا پیش از آن در منزل یکی از دوستانمان در محله دربند برگزار می‌شد به آنجا منتقل کنیم. دفتر کار استاد خیلی خوب و مجهز بود و باعث می‌شد از منزل آن دوست و مادر مهربان و مهمان نوازش رفع زحمت کنیم.

اوایل همه چیز خوب پیش می‌رفت. یعنی ما خیال می‌کردیم که خیلی خوب است تا  اینکه استاد شروع کرد تذکر دادن به ما. مثلن درباره اینکه «چرا همه ما سروقت حاضر نمی‌شویم؟»؛ «چرا برخی جلسات کنسل می‌شود؟»؛ «چرا گاهی مدت زمان جلسات زیادی کوتاه یا زیادی بلند می‌شوند؟» …آشکارا حرص می‌خورد از دست ما. در این حیص و بیص با تغییر ترم تحصیلی و تغییر ساعت‌های کلاس و کار بچه‌ها، گاه مجبور می‌شدیم روز و ساعت برخی جلسات را تغییر دهیم و خب همه این بی نظمی‌ها باعث شد استاد از دست ما کلافه شود و دیگر تلفن‌هایمان را هم جواب ندهد!

د- سه نفر از اعضای حلقه دربند شاغلند، چهار تاشان دانشجوی دکتری/فوق لیسانس؛ در مدت این دوسال، دوتا از بچه های حلقه دربند ازدواج کرده‌ و متاهل شده‌اند، دوتا هم از قبل متاهل بوده‌اند، یکنفر فرزند خردسال دارد و…دامنه جغرافیایی خانه اعضا از دربند تا آزادی کش آمده است… شاید بگویید:«خب باشد!» ولی من باید اضافه کنم «همه» اعضای حلقه دربند خانم هستند! چهارتا خانم متاهل که هم کار داخل منزل و هم کار بیرون از منزل برعهده شان است به علاوه اینکه یکیشان مادر هم هست در کنار چهارتا خانم دانشجو که دوتا از آنها هم شاغلند…احتمالن اگر شما هم شاغل و متاهل و مادر باشید بهتر درک خواهید کرد که چرا جلسات حلقه دربند نمی‌توانست نظم و دیسیپلین مورد انتظار دکتر را برآورده کند.

ه- وظایف همسری و مادری، ساعات کاری مشخص و ساعات محدودی که یک خانم می‌تواند راحت در شهر تردد کند، مهمانی‌ها و مسافرت‌های خانوادگی گاه و بیگاه، مراسمجات عقد و عروسی، خواهر/مادر/پدر/همسر/کودک بیمار که مسئولیتشان مستقیمن متوجه زن است…شام…خانه…شب

ما باید همه اینها را در نظر می‌گرفتیم و جلسات را تا حد امکان منعطف قرار می‌دادیم، هرچند که گاهی برای همه مان آزار دهنده هم می بود ولی اراده راسخی وجود داشت برای باقیماندن جمع. نه اینکه بخواهم بی نظمی را توجیه کنم – که حقیقتن اینطور نبود و قوانین و سختگیری‌هایی هم داریم- ولی نافهمی نسبت به «شرایط انسانی» از آن توجیه ناپذیرتر است. مسلمن زنی که مهمان دارد یا همسر/کودک/والدین بیمار در خانه دارد، به راحتی مردی در این وضعیت، نمی‌تواند همه چیز را به امان خدا(دیگری) رها کند و برود پی جلسه فلسفی‌اش درباره اخلاق / تاریخ / فرهنگ/ انسانیت!

در دنیای زنانه، بی‌خیالی یا بی‌اعتنایی به این چیزها ارزش نیست و خیال نمی‌کنم که اساسن باید باشد…فقط نمیدانم چطور باید اینها را برای آقای دکتر و امثال ایشان که به دیوار اتاق کارشان به خط خوش نوشته‌اند«آن کس که تو را شناخت…» شرح دهم…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s