Archive for مارس, 2015

دوچرخه‌ای از آنِ خود

الف- دریا موج داشت، با زحمت از قایق پایین پریدیم و خیس و سنگین کنار ساحل آمدیم. مرد جوان نزدیکمان شد، پرسید:«خطرناک است؟». او جواب داد: «خطرناک که نه ولی هیچ چیز اضافی همراه نداشته باشید چون پرت می‌شه تو آب»… مرد جوان نگاهی به پشت سرش کرد و گفت: «تنها چیز اضافی زنمه» و خندید. او زیر چشمی به من نگاه کرد و گفت: «جلوی ایشون از حرف‌ها نزنید… برخود می‌کنه». مرد جوان تلخ شد و رفت به طرف زن جوانش که نشسته بود روی ماسه‌ها و داشت با انگشت روی زمین دایره می‌کشید.

هنوز مرد‌ها زیاد زن‌ها را مسخره می‌کنند، رانندگی‌هایشان را و کار کردنشان را و واکنش‌هاشان در موقعیتهای ناشناخته را و دست‌وپاچلفتی بودنشان در امور خارج از منزل را، حتی کلید به در انداختنشان را که هربار کلید را میان دسته کلید گم می‌کنند یا به زور می‌خواهند کلید را سروته در سوراخ بچپانند و… کسانی هم دلسوزانه می‌گویند ظاهرن باید پذیرفت که مهارتهای حرکتی و جهت‌یابی عموم خانم‌ها از عموم آقایان پایین‌تر است (احتمالن در ایران)… و جماعت زیادی هم هستند که این‌ها را جزیی از جذابیتهای جنسی زن‌ها دانسته و از بودن در کنار موجودات ضعیف احساس قدرت می‌کنند و این حس شیرین گاهی متقابل هم هست.

ب- «همشهری داستان» صوتی نوروز امسال، داستانی داشت از مدرس صادقی درباره دوچرخه و دوچرخه‌هایش و اینکه اصفهان چقدر شهر دوچرخه است… یادم آمد که غیر از چندسال اخیر در هند، من هیچ وقت دوچرخه‌ای از آن خودم نداشته‌ام. سه چرخه‌های کودکی به کنار، بردار‌هایم شش سالشان که شد صاحب دوچرخه شدند. من نیمه شب‌ها که کوچه خلوت بود با دوچرخه آن‌ها بازی می‌کردم. قم زندگی می‌کردیم و سن تکلیف دختر‌ها در قم خیلی پایین‌تر از سن تکلیف شرعی است (آن موقع اینطور بود). وقتی برگشتیم اصفهان هم آن‌ها علاوه بر دوچرخه‌های حرفه‌ای‌تر صاحب موتور شدند و بعد ماشین و تصادف‌ها کردند و سر و دست‌ها شکستند در حالیکه من همچنان با دوچرخه آن‌ها، یا دوچرخه پدرم صبح خیلی زود در مسیر زاینده رود دوچرخه سواری می‌کردم و یکی دوبار هم سوار موتور شدم تا پدرم موتور سواری یادم بدهد که داد و تمام شد و الان هیچی ازش به یاد نمی‌آورم. من هیچ وقت با دوچرخه به مدرسه نرفته‌ام، پیاده رفته‌ام، با تاکسی رفته‌ام و یا با بقیه دختر‌ها خودم را زورچپان کرده‌ام توی اتوبوس و یکسال هم که سرویس داشتیم برای مدرسه… تهران و دانشگاه مصادف بود با پایان دوچرخه و موتور و…  یکی دوتا از دخترها با ماشین پدر یا همسرشان به دانشگاه می‌آمدند و بقیه با سرویس و تاکسی و اتوبوس

ج- ماجرای خودم و دوچرخه را گفتم که بگویم دختربچه‌های ما محرومند از آموزش مهارتهای حرکتی در محیطهای واقعی، یاد نمی‌گیرند چطور سریع واکنش نشان دهند، زود تصمیم بگیرند، مسیر‌ها را بخاطر بسپرند، به جهت‌ها دقت کنند و… آنها  اغلب فقط مدرسه رفتنه‌ اند و دوازده سال توی تاکسی و اتوبوس و سرویس به گپ و گفت و خنده مشغول بوده‌اند و حواسشان به اطراف نبوده است…

انکار نمی‌کنم که پسر‌ها هم مهارتهای زیادی را یاد نمی‌گیرند. خیلی‌هاشان از درست کردن یک غذای ساده برای سیر کردن شکم خودشان عاجز هستند. آدمهای سرسری و بی‌ملاحظه‌ای هستند در حرف زدن و عمل. شلخته‌اند. نمی‌توانند یکساعت از نوزادی مراقبت کنند. بزرگ شده‌اند، اسمشان «پدر» است اما هرگز کودکشان را حمام نبرده یا عوض نکرده‌اند. چهل سال دارند اما اگر همسرشان برای سه روز مسافرت بخواهد تنهاشان بگذارد باید شش وعده غذا فریز کند… اما ما درمورد این قسم دست و پا چلفتی  بودن‌ها نظر نمی‌دهیم و دنبال تئوری یا اصلاح نیستیم. این‌ها کاملن «عادی» هستند و روا نیست مردی را به‌خاطر آن سرزنش کنیم.

Advertisements

Comments (4)

هیولاهای نازنین

اغلب به نظرم می‌رسد آینده از مرگ ترسناک‌تر است… آینده با داعش، با چین، با نفت، با خشکسالی، با سرطان، با موبایل، با بدن، با برند، با… ظاهرن درحال سقوط از لبه دیواری هستیم که دنیای دیروز را از دنیای فردا جدا کرده است. به هر چیز نزدیک می‌شوی به نظر می‌رسد اوضاعش بحرانی است. بعضی‌ها آدم را دلداری می‌دهند که همیشه همین بوده. من اما باور نمی‌کنم هیچ زمان، آینده، خاصه در جغرافیایی که ما زندگی می‌کنیم، اینقدر هولناک بوده باشد. اینقدر منفک از گذشته و اینقدر آشفته و بدون طرح و برنامه برای آینده و آیندگان… همه چیز موقتن، تا این نیز بگذرد…

من که همیشه از «قافله» عقب هستم، اما دوستان و آشنایان زیادی دارم که خیلی خوب و به قاعده الان کودکان -سه- چهار- پنج ساله و… دارند، یکدانه، دردانه، خوشگل، خوش تیپ، ناز، عزیزکردۀ مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها و خاله‌ها و عمه‌ها و دایی‌ها و عموهای واقعی و ساختگی. به نحو غیرقابل محاسبه‌ای لوس، ننر، طلبکار، بی‌مهارت، ایزوله، مرفه، تنها، متوهم، پررو، بی‌اعتنا به دیگرانِ آدم و غیر آدم…

ترس از این بچه‌ها، برای من که از دنیای نا-مادر‌ها به این موجودات دوست داشتنی نگاه می‌کنم، همه چیز را پیچیده‌تر می‌کند. ارتباط چندان خوبی با بچه‌ها ندارم. دلم برایشان ضعف نمی‌رود و اگر زمانی برای هر کدام ابراز احساسات کنم، چنان با نگاه سنگین براندازم می‌کنند که پودر بشوم. آن‌ها باهوش، به هوش و در عین حال آسیب پذیر هستند.

راحت‌ترین کار این است که پدر‌ها و خیلی بیشتر از آن مادرهای این کودکان را قضاوت کنیم. روشهای تربیتی و توجه و وقتی که به کودک اختصاص می‌دهند یا نمی‌دهند را حساب کنیم و به رخ بکشیم درحالیکه هیچ کدام هم نمیدانیم این وقت و توجه چقدر باید/ نباید باشد. به نظر می‌رسد این بچه‌ها اغلب به لحاظ روانی سلامت کافی ندارند و از این بابت نه پدر‌ها و بسیار بیشتر از آن مادر‌ها که همه ما که برای خواهرزاده/برادرزاده هایمان مرتب کادو میخریم، نوازششان میکنیم، بهشان رشوه می‌دهیم، از شان برای خودمان و دیگران بت میسازیم و هر گونه واکنش تند والدین را سرزنش می‌کنیم، یا از آن بدتر مادران و پدرانشان را سرزنش میکنیم، مقصر و پرت از مرحله‌ایم… مادر‌ها نمی‌توانند از عهده این کودکان بر بیایند، هیچ کمک و حمایتی ندارند و هیچ آموزشی ندیده‌اند. هزینه‌های سرسام آور مهدهای کودک(برای چیزی که معلوم نیست چیست)، فشارهای اجتماعی و سنتی و خانوادگی که زن‌ها را مکلف به ماندن در خانه و بزرگ کردن کودک کرده و این را «خوب» و «صحیح» و «مثبت» ارزیابی می‌کند، بیشتر و بیشتر به این چرخه معیوب پرور دامن می‌زند… از یک طرف خانه اصلن کافی نیست و از طرف دیگر بیرون جایی نیست. از یک طرف مادر توان بیش از این ندارد (اگر نگویم کلن توان چندانی ندارد) و از طرف دیگر کس دیگری نیست(زورمان به کس دیگری نمی‌رسد) .

آینده از مرگ ترسناک‌تر می‌شود وقتی به این هیولاهای دوست داشتنی فکر کنیم و به اینکه اگر با این همه(!) توانمندی برای زندگی با دیگران  و برای دیگران، به تنها آرزوی والدینشان که رفتن به «خارج» است نرسند، ما با آن‌ها و آن‌ها با ما چه کنیم/ چه کنند؟

Comments (1)