Archive for مارس, 2015

هیولاهای نازنین

اغلب به نظرم می‌رسد آینده از مرگ ترسناک‌تر است… آینده با داعش، با چین، با نفت، با خشکسالی، با سرطان، با موبایل، با بدن، با برند، با… ظاهرن درحال سقوط از لبه دیواری هستیم که دنیای دیروز را از دنیای فردا جدا کرده است. به هر چیز نزدیک می‌شوی به نظر می‌رسد اوضاعش بحرانی است. بعضی‌ها آدم را دلداری می‌دهند که همیشه همین بوده. من اما باور نمی‌کنم هیچ زمان، آینده، خاصه در جغرافیایی که ما زندگی می‌کنیم، اینقدر هولناک بوده باشد. اینقدر منفک از گذشته و اینقدر آشفته و بدون طرح و برنامه برای آینده و آیندگان… همه چیز موقتن، تا این نیز بگذرد…

من که همیشه از «قافله» عقب هستم، اما دوستان و آشنایان زیادی دارم که خیلی خوب و به قاعده الان کودکان -سه- چهار- پنج ساله و… دارند، یکدانه، دردانه، خوشگل، خوش تیپ، ناز، عزیزکردۀ مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها و خاله‌ها و عمه‌ها و دایی‌ها و عموهای واقعی و ساختگی. به نحو غیرقابل محاسبه‌ای لوس، ننر، طلبکار، بی‌مهارت، ایزوله، مرفه، تنها، متوهم، پررو، بی‌اعتنا به دیگرانِ آدم و غیر آدم…

ترس از این بچه‌ها، برای من که از دنیای نا-مادر‌ها به این موجودات دوست داشتنی نگاه می‌کنم، همه چیز را پیچیده‌تر می‌کند. ارتباط چندان خوبی با بچه‌ها ندارم. دلم برایشان ضعف نمی‌رود و اگر زمانی برای هر کدام ابراز احساسات کنم، چنان با نگاه سنگین براندازم می‌کنند که پودر بشوم. آن‌ها باهوش، به هوش و در عین حال آسیب پذیر هستند.

راحت‌ترین کار این است که پدر‌ها و خیلی بیشتر از آن مادرهای این کودکان را قضاوت کنیم. روشهای تربیتی و توجه و وقتی که به کودک اختصاص می‌دهند یا نمی‌دهند را حساب کنیم و به رخ بکشیم درحالیکه هیچ کدام هم نمیدانیم این وقت و توجه چقدر باید/ نباید باشد. به نظر می‌رسد این بچه‌ها اغلب به لحاظ روانی سلامت کافی ندارند و از این بابت نه پدر‌ها و بسیار بیشتر از آن مادر‌ها که همه ما که برای خواهرزاده/برادرزاده هایمان مرتب کادو میخریم، نوازششان میکنیم، بهشان رشوه می‌دهیم، از شان برای خودمان و دیگران بت میسازیم و هر گونه واکنش تند والدین را سرزنش می‌کنیم، یا از آن بدتر مادران و پدرانشان را سرزنش میکنیم، مقصر و پرت از مرحله‌ایم… مادر‌ها نمی‌توانند از عهده این کودکان بر بیایند، هیچ کمک و حمایتی ندارند و هیچ آموزشی ندیده‌اند. هزینه‌های سرسام آور مهدهای کودک(برای چیزی که معلوم نیست چیست)، فشارهای اجتماعی و سنتی و خانوادگی که زن‌ها را مکلف به ماندن در خانه و بزرگ کردن کودک کرده و این را «خوب» و «صحیح» و «مثبت» ارزیابی می‌کند، بیشتر و بیشتر به این چرخه معیوب پرور دامن می‌زند… از یک طرف خانه اصلن کافی نیست و از طرف دیگر بیرون جایی نیست. از یک طرف مادر توان بیش از این ندارد (اگر نگویم کلن توان چندانی ندارد) و از طرف دیگر کس دیگری نیست(زورمان به کس دیگری نمی‌رسد) .

آینده از مرگ ترسناک‌تر می‌شود وقتی به این هیولاهای دوست داشتنی فکر کنیم و به اینکه اگر با این همه(!) توانمندی برای زندگی با دیگران  و برای دیگران، به تنها آرزوی والدینشان که رفتن به «خارج» است نرسند، ما با آن‌ها و آن‌ها با ما چه کنیم/ چه کنند؟

Advertisements

Comments (1)