به افتخار صاحب دو چشم گودافتاده


سال‌هاست عادت کرده ایم وقتی تصویر زنی در رسانه‌ها درشت‌نمایی می‌شود یا زیبا باشد یا قربانی. هنرپیشه ای، مدلی، مانکنی با لباس پر زرق و برق یا مادر یک کشته‌ شده یا خبرنگاری زندانی. تصویر زنها حتی وقتی بر صفحه‌های نمایش مجلس شورای اسلامی هم درشت‌نمایی می‌شوند بر این قاعده استثنا نیستند: «زنان ساپورت پوش». این روزها هم اخبار دل آشوب کن خاورمیانه که نمی‌دانم بر اساس چه حکمتی اینقدر برمدار جنسیت قربانیان خشونتها و خشونتهای جنسی می‌چرخد و با دلواپسی گاه به نظرم شهوتناکی موشواره به موشواره کلیک می‌خورد و… اخبار داخلی که روزی نیست که با تصویب قانونی یا مصاحبه مسئولی یا بستن راه ورودی (استادیوم باشد یا دانشگاه یا محیط کار) حضیض کرامت زن ایرانی را به او یادآوری نکند.

«نرو! نپوش! نخوان! بشین! بزا!»

واکنش فراگیری هم اگر شکل بگیرد از همان چشمه‌ای می‌خروشد که می‌خواهند مسدودش کنند و نسبت وثیقی با زنانگی دارد. می‌شود عکس‌های آزادیهای یواشکی در دنیای مجازی و مدهای غریب و پوشش‌های عجیب در دنیای واقعی. تاکید و تکیه بربدن و الگوهای زنانگی تاریخی و فرهنگی با تمام ویژگیهای نا‌مطلوب و بیمارگونش که: کلهم تو » استخوان و ریشه‌ای».

برنده این بازی فرسایشی و سرگرمی کهنه هم البته هیچ کس نیست. خودشان خوب می‌دانند نمی‌شود مدام روی تن و زنانگی تاکید کنی و آن را چون گوشواره‌ای سنگین به گوش نیم جماعت مملکت ببندی و توقع داشته باشی تنها حلقه به گوش تو باشند… تن وقتی اولویت و ابزار اول شد، همه جوره اولی و اول است. زنانگی سنتی یک پکیج است و حلقه به گوشی هم سنن و ابزار خودش را دارد. ایجاد نوعی معلولیت، لنگی، کری و گنگی ست اما نه کوری. بیماریست که روز به روز اوضاعش و خیم تر می‌شود و آنها که داعیه درمانش را دارند و از هر تیریبونی برایش خط و نشان می‌کشند، با تجویز داروهای اشتباه هر روز بیمارترش می‌کنند. گاهی به نظرم عمدی مرضی چیزی در کار است برای سرگرم کردن خودشان و خودمان.

نوشته ایم و می‌نویسند و خواهند نوشت و خیال نکنم اثری هم داشته باشد.  این چند روز اما حال من یکی که عجیب خوش شده است. از ریاضیات بیشتر از چهار عمل اصلی به یادم نیست که همان را هم با ماشین حساب انجام می‌دهم اما انتشار جهانی تصاویر درشت زنی با ذهنی زیبا، ظاهری ساده، صاحب دو چشم گود افتاده و تنی نحیف که بزرگترین جایزه ریاضیات جهان را از آن خود کرده و از قضا هم وطن است و از قضا نه دو رگه است و نه آنطرف بزرگ شده و نه… مال امروز و اینجای ماست گرچه بیرون از امروز و اینجای ماست، هوایم را بهاری کرده است.

پ.ن: ویدئو کوتاهی درباره مریم میرزاخانی

مطالب مرتبط

زنستانی ها

Advertisements

8 دیدگاه »

  1. نمی‌خواهم هوای بهاری شما را پاییزی کنم اما نمی‌توانم شما را از چند پرسش مرتبط با داستان مریم، بی‌نصیب بگذارم:

    این ریاضی‌دان که اسم‌ش مریم است، فارسی هم بلد است؟! او که در آمریکا زندگی و کار می‌کند، و فقط با دنیای ریاضیات آشناست، اگر بداند که شما در ایران به او افتخار می‌کنید، چون فکر می‌کنید او هموطن است، شوکه نمی‌شود؟!

    آیا می‌دانستید که مریم محصولِ فضایِ آموزشیِ سرکوبگرِ ایران نیست. استعدادی‌ست که بدونِ خروج از وطن، جایزه‌ای نمی‌گرفت.

    کاش می‌دانستم «عقده‌ی حقارتِ ملّی» را با چه ابزارهایی اندازه می‌گیرند؟!

    • عقده حقارت ملی؟
      ایشان حتی اگر ایرانی هم نبود حال من خوش می‌شد. مثال نقض آورده برای یک تاریخ تحقیر زنها که اگر زنها هم مغز دارند چرا یک ریاضیدان بزرگ زن نداریم…نک: فرار از فلسفه بهالدین خرمشاهی
      اساتید سرکلاسها به ما هم می‌گفتند که بیخود نیایید بنشینید سر کلاس فلسفه عمر ما و خودتان را تلف کنید.
      (ضمن اینکه ایشان تا مقطع کارشناسی ارشد در ایران بوده‌اند گمان نکنم شوکه شوند از خوشحالی ما.)

      • چون او را هموطن نام بردید، فکر کردم خوشحالی شما از هم از زاویه‌ی ملی‌ست. با توضیحی که الان دادید، متوجه شدم از زاویه ی فمینیستی به او افتخار می‌کنید.
        نگریستن از این زاویه، به هر حال تفاوت دارد با نگرش ناسیونالیستی.
        ممنون که پاسخ دادید. 🙂

    • فارسی هم بلد است؟؟!! خانواده این خانم ایران زندگی می کنند بعد شما می پرسید فارسی هم بلد است؟
      این خانم تا زمان کارشناسی ارشد توی همین ایران درس خونده، بعد می پرسید فارسی هم بلد است؟؟!!
      خواستید نقد کنید اما بدجوری نقد بی ربطی کردید. فقط خواستید چند تا جمله به ظاهر ادبی پشت سر هم ردیف کنید.

      • ببخشید پنجره‌ی نگاهمان متفاوت است؛ من از لای در به او نگاه کردم نه پنجره 🙂

  2. پاراگراف آخر، ارزش‌های والایِ بقیه‌ی متن را پاک از یادم برد! که هم آموزنده بودو هم ادبی و موزون. موفق باشید.

  3. سمنو said

    ممنون مریم عزیز. لااقل الان حس نمی کنم در این خوشی تنهام. به هر کس می گفتم انگار که بگویند خب؟ اینقدر اهمیت ندارد که بنشینی هرجا بگویی و به خاطرش اینهمه کیف کنی. اما برای من داشت. شاید با یک گل بهار نشود اما با یک مثال پیشفرضی نقض می شود. یک سقف شیشه ای می شکند.

    • مطمئن باشید تنها نیستید سمنو
      واکنشها هم از معمولن مشابه بوده است. یا همینکه بگویند اهمیتی ندارد درحالیکه همیشه یکپای اهمیت ضعف قوای دماغی زنان در همین بود که در ریاضیات و فلسفی طرفی نبسته اند.
      یا اینکه اتهام بزنند دچاره انواع و اقاسم عقده ها و خود کم بینیها و…اید حال انکه اگر بگوییم مهم نبوده متهم به عقده و حسادت میشویم
      و بهترینش هم دلسوزی برخی برای از دست شدن «زنانگی» و مرد شدن زنهاست که نه تنها خوب نیست که بد هم هست (به این نگاه نقدهای جدی میتوان وارد کرد!)
      جدی نباید گرفت که هرکاری بکنی حرف هست که بزنند و دل بسوزانند یا مسخره کنند.

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s