Archive for ژوئیه, 2014

سوم: مارتا نوسبام و آینده فمینیسم برابری

دانش؛ تضمینی برای رفتار خوب نیست، اما نادانی تضمینی کافی برای رفتار بد است! 
مارتا نوسبام

مهرخانه: مارتا نوسبام، فیلسوف نام‌آشنای آمریکایی، متولد 6 می‌1947 در نیویورک است. او استاد حقوق و فلسفه اخلاق در دانشگاه شیکاگوست و درحوزه‌های مختلفی از جمله فلسفه یونان و روم، فلسفه سیاست، فمینیسم و فلسفه اخلاق که شامل حقوق حیوانات نیز می‌شود، صاحب‌نظر است.

مادر مارتا طراح دکوراسیون داخلی ساختمان و پدرش حقوق‌دان بود. او در دانشگاه نیویورک، تئاتر خواند و سپس برای فوق‌لیسانس و دکتری به فلسفه روی آورد و از دانشگاه‌ هاروارد فارغ‌التحصیل شد. مارتا ازدواج کرد و صاحب دختری شد که اکنون خودش در دانشگاه استاد تاریخ است. نوسبام از جمله برجسته‌ترین فلاسفه فمینیست است که در حوزه‌های مختلف فلسفه، آرا و نظرات قابل توجه و بحث‌برانگیزی ارائه داده است.

اما در حوزه فمینیسم، او گونه متمایزی از فمینیسم را بنیاد نهاد که ریشه در فمینیسم لیبرال دارد، ولی در عین حال یکسره موافق با لیبرالیسم نیست؛ بلکه معتقد است این رویکرد در فلسفه سیاسی مستلزم بازاندیشی‌های جدی در سنت لیبرال است.

نوسبام در مقاله «آینده فمینیسم برابری» با اشاره به بی‌رونقی نگاه لیبرال در نظریه‌پردازی فمینیستی می‌گوید که هم فمینیسم و هم لیبرالیسم باید برای نزدیک‌شدن به یکدیگر بکوشند. او با اشاره به اینکه فمینیسم موضوعات مهمی ‌را به میدان اندیشه اجتماعی و سیاسی وارد کرده که برای دهه‌های زیادی در اندیشه متفکران مغفول واقع شده، معتقد است پژوهش‌های نظام‌مند درباره عدالت در خانواده، خشونت خانگی و سوءاستفاده از کودکان، خشونت جنسی و برابری کامل در محیط کار؛ همگی در پرتو جریان فمینیسم مدرن و روشنگری‌های آن مورد توجه قرار گرفتند و نظریه‌پردازان لیبرال ناگزیر از وارد کردن دقایق برابری‌خواهانه در حوزه جنسیت و خانواده به نظریات خود شدند.

از سوی دیگر اما، با اشاره به این واقعیت که در سنت فکر غربی، فمینیسم و لیبرالیسم همیشه از یکدیگر فاصله نداشته‌اند، اذعان می‌کند که به‌طور کلی لیبرالیسم در محافل فمینیستی مورد توجه نیست و پیشگامان فمینیست، پتانسل‌های نظری لیبرالیسم را برای نشان دادن ریشه‌های فرودستی زنان و یا بیان اصولی برای عدالت جنسیتی جامعه ناکافی تشخیص داده‌اند. نوسبام اما در این مقاله و در دیگر آثارش به این نکته تأکید دارد که برخی از انتقادات فمینیست‌ها مبتنی بر «فهم نادرست آنها از عمیق‌ترین و جذاب‌ترین مفاهیم آزادی بوده است» و برخی دیگر، مناقشاتی قابل بررسی و حل هستند.

نوسبام معتقد است گرچه انتقادات جدی و صحیحی بر لیبرالیسم مطرح است که اتفاقاً بر فهمی ‌صحیح از مفهوم آزادی مبتنی است، ولی اگر ما به دنبال عدالت کامل برای زنان جهان هستیم، بهترین راه استفاده از اندیشه‌های غنی و دامنه‌دار لیبرالیسم و تصحیح و تقویت آنها به توجه به دستاوردهای فمینیستی است.

به عنوان مثال او به مسئله نیاز و وابستگی انسان‌ها نسبت به یکدیگر اشاره می‌کند که هیچ‌گاه مورد توجه اندیشمندان لیبرال نبوده است. نوسبام به ما یادآوری می‌کند که تمامی ‌نظریات مربوط به اخلاق و عدالت برمبنای انسانی تخیلی که یک «بزرگسالِ کاملِ سالم» است پی‌ریزی شده و آزادی، برابری و استقلال او را هدف خود قرار داده‌اند؛ در حالی‌که همان‌گونه که نوسبام و بسیاری از دیگر متفکران فمینیست به ما یادآوری کرده‌اند، «جریان زندگی واقعی» اینگونه نیست!

همه انسان‌ها زندگی خود را به صورت نوزادی کاملاً وابسته آغاز می‌کنند. آنها هم به لحاظ جسمی‌ و هم به لحاظ فکری تا 10 الی 12 سال ابتدایی زندگی به دیگران وابسته‌اند و از طرف دیگر، آن دسته از آدمیان که آنقدر خوش‌شانس هستند که به سنین پیری برسند، دوره دیگری از وابستگی شدید را در کهنسالی تجربه می‌کنند که گاهی تا بیست سال هم به طول می‌انجامد. در عین حال اغلب انسان‌ها در طول حیات خود بر اثر سوانح و انفاقات و بیماری‌های گوناگون ممکن است مدتی را در وابستگی به دیگران سرکنند. باز تعداد قابل توجهی از شهروندان در جوامع مختلف، بر اثر ابتلا به معلولیت‌های مختلف قادر نیستند که حتی یک روز از عمر خود را بدون وابستگی به دیگران طی کنند. در نهایت هم اغلب ما انسان‌ها در وجوهی از شخصیت خود به دیگران وابسته‌ایم. مثلاً برخی به لحاظ عاطفی نیرومندتر از دیگران‌اند و برخی به لحاظ منطقی. به‌طور خلاصه هر جامعه واقعی انسانی از عده‌ای مراقبت‌کننده و مراقبت‌شونده تشکیل شده است که به یکدیگر وابسته‌اند. این آدم‌های کم‌سن، کهنسال، ناتوان، وابسته، بیمار و… نسبت چندانی با آن «انسانِ بزرگسالِ کاملِ عاقلِ سالم» که مرجع نظریه‌پردازی لیبرالی است ندارند.

نوسبام در بررسی خود به سراغ کانت می‌رود و یادآوری می‌کند که برای کانت شرافت و قابلیت‌های اخلاقی آدمیان، از طبیعت حیوانی آنها جداست. او معتقد است این نگاه کانتی آسیب‌های فراوانی به همراه دارد؛ از آن جمله اینکه ما منکر می‌شویم که بخش طبیعی و حیوانی ما هم می‌تواند شرافت مخصوص به خود را داشته باشد. همین‌طور باعث می‌شود ما خود را موجوداتی موقتی ببینیم؛ چراکه فراموش می‌کنیم اغلب انسان‌ها در چرخه حیات خود گاهی کاملاً وابسته به دیگران زندگی می‌کنند. در واقع این جداسازی از یکسو باعث می‌شود تصور کنیم که عقلانیت ما چیزی جدا از بخش حیوانی آسیب‌پذیر ماست و از سوی دیگر سبب می‌گردد حیوانات – مگر آن دسته از آنها که حیوان ناطق می‌نامیم‌شان- را پست و بی‌اهمیت و حقیر بیانگاریم.

همچنین، نوسبام اشاره می‌کند که سایر نظریه‌پردازان عدالت، زمانی‌که به برابری انسان‌ها قائل می‌شوند همه آنها را یکسان می‌انگارند؛ توگویی همه انسان‌ها می‌توانند نقش‌های عادی در جامعه برعهده بگیرند و هیچ‌کدام از مشکلات غیرعادی رنج نمی‌برند یا نیازهای غیرعادی ندارند و این نقصی برای نظریات لیبرال محسوب می‌شود؛ چراکه به مراقبت از کودکان، کهنسالان، کم‌توانان ذهنی و جسمی‌ بی‌تفاوتند. این بی‌تفاوتی در حالی است که بخش زیادی از کاری را که در هر جامعه باید انجام شود را همین سنخ مراقبت‌ها تشکیل می‌دهند که در بسیاری از جوامع، بخش عمده این مراقبت‌ها بر عهده زنان است و یکی از منابع بزرگ بی‌عدالتی در جوامع انسانی را تشکیل می‌دهد.

او توجه ما را به این نکته جلب می‌کند که زنانی که تمام عمر را به این خدمات مشغول هستند از توسعه توانایی‌های خود در جنبه‌های مختلف معیشتی بازمانده و خود گونه دیگری از وابستگی شدید را تجربه می‌کنند که راه‌حلی برای آن اندیشیده نشده است. به باور مارتا هرگونه نظریه‌پردازی درباره عدالت، نیازمند پرداخت جدی این مسئله است.

نوسبام با بررسی نظریات کانت و یا نظریه قرارداد اجتماعی و همینطور نظریات جان راولز و ذکر کاستی‌های آنها در بی‌توجهی به موضوع وابستگی و نیاز انسان‌های وابسته، برای هریک از مشکلات و ایرادات وارد بر نظریات لیبرال درباره عدالت راه‌حل‌هایی ذکر می‌کند که مستلزم ایجاد تغییراتی در ساختار این نظریات است. او به عنوان یک نو-ارسطویی از ما دعوت می‌کند تا نگاهی نو به نظریه «توانایی‌های بشر»(1) ارسطو داشته باشیم، اما در نهایت می‌گوید که اگر ما همه این تغییرات را هم اعمال کنیم بازهم آنچه برایمان باقی می‌ماند، نوعی نگاه نظری در بنیاد لیبرال است.

به باور او نظریه لیبرال نیازمند تحقیق و به چالش کشیده شدن است. این نظریه باید از بابت بسیاری از سنگ‌بناهایش مورد نقد و بررسی قرار بگیرد؛ به عنوان مثال از بابت مفهوم «شخص» در نگره کانتی آن، اما همه این انتقادات و اعتراضات باعث بی‌اعتبار شدن لیبرالیسم نخواهد شد، بلکه نگاه لیبرالیستی جدیدی را پیش رو خواهد نهاد که نسبت به نیازها و وابستگی انسان‌ها حساس‌تر است و باور به آن، نیازمند بهبود و ارتقا قابلیت‌های انسانی است.

در حوزه خانواده، نوسبام به عنوان یک نظریه‌پرداز لیبرال فمینیست آرای خود را بسیار نزدیک به جان راولز، معرفی می‌کند؛ با این تفاوت که معتقد است جان راولز از بحث بی‌اعتبار بودن دوگانه موجود میان حوزه عمومی/ حوزه خصوصی راحت و بی‌تعمق می‌گذرد؛ در حالی‌که مارتا نوسبام با لحاظ اولویت و محوریت عشق و مراقبت در خانواده، این دوگانگی را که به زندگی زنان و دختران زیادی در طی قرون و اعصار آسیب زده است، رد می‌کند.

در واقع آنچه او دنبال می‌کند پیوند زدن میان عشق و عدالت زیر چتر نظریه لیبرال است. او بر این باور است که هنوز همه قابلیت‌های تفکر سیاسی لیبرال به خوبی شناخته نشده است. انتقادات فلاسفه فمینیست بر اندیشه‌های لیبرال می‌تواند در پرتو این اندیشه و اصول و ارزش‌هایش مورد بازخوانی قرار بگیرد. در این صورت آلترناتیو لیبرال خوبی فراهم می‌شود که او از آن با نام لیبرالیسم نو-ارسطویی نام‌ برده که بر مبنای ایده توانایی‌های بشر به عنوان اهداف محوری نظریه‌پردازی شکل می‌گیرد.

پی‌نوشت
1.    توانایی‌های بشری/ Human capabilities (آن‌چه یک فرد می‌تواند باشد و انجام دهد و آن‌چه از نظر هنجاری باید مشخصاً بتواند انجام دهد) که نوسبام از آن یاد می‌کند، برگرفته از نظریات ارسطو، مارکس،راولرز و آمارتا سن (فیلسوف هندی‌تبار) است که با نگاهی انتقادی توسط نوسبام بارور شده و تکامل یافته است. او به جای تکیه بر آزادی، بر کرامت انسانی تأکید دارد و سعی می‌کند انسانی چندبعدی دارای عقلانیت و در عین حال عواطف با تمام ویژگی‌های انسانی و غریزی را در نظریه‌پردازی‌های خود مدنظر قرار دهد.

منابع
1.    صفحه معرفی مارتا نوسبام در دانشنامه آزاد ویکی پدیا (انگلیسی): http://en.wikipedia.org/wiki/Martha_Nussbaum
2.    -Martha C. Nussbaum, «The Future of Feminist Liberalism”,Proceedings and Addresses of the American Philosophical Association, Vol. 74, No. 2(Nov., 2000), pp. 47-79.

نوشتن دیدگاه

دوم: احیای فمینیسم برابری با بتی فریدان

 اینکه زیر سایه دیگری زندگی کنی آسان‌تر از کامل کردن خود است. اختیار بر هدایت و برنامه‌ریزی برای زندگی خودت دشوار است؛ به خصوص اگر تا پیش از این، با آن مواجه نشده باشی. وحشتناک است زمانی‌که یک زن، در ‌‌نهایت درمی‌یابد هیچ پاسخی برای سؤال «خودم چه کسی هستم؟» ندارد.
بتی فریدان

مهرخانه: بتی فریدان با نام بتی نومی گلدستین، فرزند هری و مریام گلدستین در چهارم فوریه ۱۹۲۱ در پیوریا، ایلینوی در آمریکا متولد شد. خانواده او یهودیانی بودند که نسبشان به روسیه و مجارستان می‌رسید. پدر بتی صاحب مغازه جواهرفروشی بود و مادرش هنگامی‌که پدر دچار بیماری شد، به کار در روزنامه روی آورد. زندگی جدید مادر بتی به عنوان زنی که خارج از خانه کار می‌کند، برای مادر، رضایت‌بخش بود و به احتمال زیاد در نظریات و آرای بعدی بتی، به عنوان یک روان‌شناس و فعال حقوق زنان تأثیرگذار بود است.

بتی در نوجوانی و جوانی در حلقه‌های یهودیان و مارکسیست‌ها فعالیت می‌کرد. او عضو روزنامه دبیرستان خود بود و زمانی‌که درخواستش برای نوشتن یک ستون در روزنامه رد شد، با همراهی دوستان دیگرش مجله ادبی راه‌اندازی کرد که در آن بیش از آنکه به مشکلات و مسائل مربوط به مدرسه بپردازد، به مسائل مربوط به خانه می‌پرداخت.

او در ۱۹۳۸ به کالج دخترانه اسمیت رفت و پس از مدتی در روزنامه کالج مشغول شد و تحت هدایت او روزنامه کالج رویکردهای سیاسی‌تری پیش گرفت و موضعی ضدجنگ و خشونت اتخاذ کرد. او در ۱۹۴۲ در رشته روان‌شناسی فارغ‌التحصیل شد و در ۱۹۴۳ در دانشگاه کالیفرنیا به ادامه تحصیل پرداخت و در فعالیت‌های سیاسی به نفع تفکرات مارکسیستی مشارکت داشت، اما آن‌گونه که در خاطراتش می‌نویسد به تشویق دوست‌پسرش ادامه تحصیل و فعالیت دانشگاهی برای اخذ درجه دکتری روان‌شناسی را‌‌ رها کرد و به روزنامه‌نگاری روی آورد. بتی در 1947 با کارل فریدان ازدواج کرد.

در ۱۹۵۷ فریدان تصمیم گرفت پژوهشی درباره فارغ‌التحصیلان زن کالج انجام دهد. او سلسله مقالاتی با نام «مشکل بدون نام» منتشر کرد و بازخوردهای مثبتی که دریافت کرد، زمینه‌ساز انتشار کتاب مشهور و تأثیرگذار او یعنی «رازوری زنانه» شد. فریدان در۱۹۶۳ کتاب «رازوری زنانه»، که با عناوین مختلفی چون «راز زنانه»، «راز و رمز زنانه» و حتی «عرفان زنانه» در متون فارسی از آن یاد شده است، را منتشر کرد.

او در کتاب «رازوری زنانه» با دقت مسائلی که زندگی زنان آمریکایی (خاصه زنان سفیدپوست طبقه متوسط) را در چند دهه پس از جنگ جهانی دوم تحت‌تأثیر قرار داده لود، مورد بررسی قرار می‌دهد. موفقیت این کتاب به حدی بود که «رازوری زنانه» را به یکی از مؤثر‌ترین کتاب‌های غیرداستانی قرن بیستم تبدیل کرد. این کتاب فریدان را در جهان مشهور ساخت و او را به یکی از پیشگامان آزادی زنان در اواخر دهه۶۰ تبدیل کرد؛ آنهم درست زمانی که پس از فروکش‌کردن موج اول فمینیسم و پایان جنگ جهانی دوم، بازگشت زنان از مشاغل درآمدزا به سوی خانه‌ها، خانه‌داری و فرزندآوری به شدت تبلیغ می‌شد و «خندیدن به فمینیسم به مثابه یک شوخی تاریخی بسیار همه‌گیر شده بود.»

فریدان در «رازوری زنانه» با شواهد فراوانی توضیح می‌دهد که چگونه رسانه‌ها و مطبوعات تمام انرژی و سرمایه خود را صرف خانه‌نشین‌کردن زنان و چرخاندن توجه آنها از رقابت‌های شغلی و موفقیت‌های فرهنگی و سیاسی و اجتماعی به سمت مصرف‌گرایی، فرزندآوری و خانه‌داری (به دیگر کلام رازوری زنانه) ‌کرده‌اند. حتی در کالج‌ها به دختران تعلیم می‌دادند که اگر بخواهند «زندگی فردی معمولی، شاد، سازگار و زنانه آرام و موفق را تجربه کنند، نباید از خود در هیچ چیز؛ جز ازدواج کردن و بچه‌دار شدن علاقه و جدیت نشان دهند.»

او در کتاب خود که پرسشی بود از نقش زنان، نشان داد که زنان یک قرن پس از شروع جنبش دفاع از حقوق‌شان، کماکان در وضع نامساعدی به سر می‌برند. نگاه خاص او باعث شد که مسئله زنان به شکل متفاوتی دوباره مطرح شده، و یکی از نقاط اوج نظریه فمینیسم مدرن پایه‌گذاری شود.

سخن فریدان این بود که در حالی‌که زنان از مشکلی جدی و بحرانی رنج می‌برند، این «مشکل حتی نامی ندارد.» فریدان تلویحاً اشاره کرد که علت نام نداشتن مشکل زنان این است که مشکل آنها، گروه قدرتمندی است که همه چیز از جمله نام‌گذاری بر مشکلات را در انحصار خود دارد. از نظر او زنان به اشکال متفاوتی تحت این تلقین قرار می‌گیرند که خوشبختی آنان در خانه‌داری، عشق، ازدواج، بچه‌داری و خلاصه «نفی خود» یا به عبارتی ایثار خلاصه می‌شود.

به اعتقاد فریدان، براساس دانش و بینشی که کمتر از صحت و اعتبار آن پرسیده شده است، فرض بر این است که زنان در جایگاه سنتی خود، که ارکان آن عشق، ازدواج، خانه‌داری، و بچه‌داری است، باید راضی و خرسند باشند و اگر نباشند لابد بیمارند. او نکاتی را بیان کرد که به پیشرفت این نظریه رادیکال کمک کرد که دانشی که در جامعه مردسالار عمومیت و مشروعیت‌یافته است، دانش مردان است. این دانش بر تجارب و تفکرات و چشم‌انداز و اولویت‌های خاص آنان بنا شده است؛ نتیجه این که نه تنها مشکل زنان نامی ندارد، بلکه هیچ بخشی از علم معتبر زمانه ربطی به تجارب زنانه درباره خود آنان ندارد. به این ترتیب، مشکل بدون نام و نیز نامرئی ماندن زندگی و تجربه و درک زنانه، به یکی از ستون‌های اصلی فکر فمینیستی رادیکال تبدیل شد.

فریدان می‌گفت: «به نظر من مشکل اصلی امروز زنان، جنسی نیست؛ بلکه مسئله بر سر هویت است. نوعی جلوگیری یا اجتناب از بلوغ زودرس است که با رازوری زنانه استمرار می‌یابد و جاودانه می‌شود. نظریه من این است که همان‌طور که فرهنگ ویکتوریایی به زنان اجازه نمی‌داد نیازهای اولیه جنسیشان را بپذیرند یا ارضا کنند، فرهنگ ما هم به زنان اجازه نمی‌دهد نیاز اولیه‌شان برای رشد و استفاده تمام و کمال از نیروهای بالقوه‌شان در مقام انسان را بپذیرند و محقق کنند و این نیاز تنها با نقش جنسی آنها تعریف نمی‌شود…»

در کنار نوشتن کتاب «رازوری زنانه» یکی از مؤثر‌ترین اقدامات فریدان، ایفای نقش مؤثر او برای تأسیس «سازمان ملی زنان» بود که ریاست نخستین دوره پس از تأسیس آن را نیز خود بر عهده داشت. «سازمان ملی زنان» یا «نا» (NOW) نخستین، بزرگ‌ترین و شناخته‌شده‌ترین سازمان زنان بود که در سال ۱۹۶۶ تشکیل شد. این سازمان معمولاً به عنوان نماینده اصلی جناح لیبرال موج دوم فمینیسم شناحته می‌شود. هدف «نا» ‌بسیار وسیع تعریف شده بود و می‌خواست زنان را به مشارکت کامل در جریان اصلی در حیات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی آمریکا وارد کند و آنها را به موقعیتی کاملاً برابر با مردان برساند. استدلال «نا» ‌در واقع این بود که چون زنان ۵۱ درصد از جمعیت آمریکا را تشکیل می‌دهند، پس باید به همین نسبت در مواضع رهبری سیاسی، اقتصادی و اجتماعی حضور داشته باشند. به علاوه «نا»‌ تأکید داشت که در زندگی زناشویی باید شراکت کامل میان زن و مرد وجود داشته باشد و فعالیت‌های آن نیز در حوزه‌ای وسیع اعم از حمایت از زنان در پرورنده‌های حقوقی، رایزنی‌کردن در مسائل مربوط به تبعیض علیه زنان، مسائل مربوط به باروری و حق سقط جنین، ایجاد مراکز نگه‌داری از کودکان و مانند آن بود.

فریدان کتاب‌های دیگری هم در پیشبرد جنبش برابری‌خواه زنان نوشت که هیچ‌کدام موفقیت «رازوری زنانه» را تکرار نکردند. او در جشن تولد ۸۵ سالگی‌اش، در سال ۲۰۰۶ در واشنگتن و بر اثر بیماری قلبی درگذشت. گرچه او را از متفکران فمینیسم برابری می‌دانند؛ چنان‌که حتی در سال ۱۹۸۰ در کتاب «مرحله دوم»، به صراحت از فمینیست‌ها و جنبش زنان خواست که به «برابری واقعی» توجه داشته باشند که هم شامل مردان و هم زنان بشود و در عین حال معتقد بود که جنبش زنان ارتباطی با جنبش همجنس‌خواهان ندارد؛ اما نمی‌توان انکار کرد که آثار و اقدامات او سنگ بنای نظریات رادیکال در جنبش فمینیستی را بنا نهاد و به نظریه‌پردازی زنانه‌نگر و زنانه‌محور پروبال داد. بر همین اساس، این نگره مهم شناخت‌شناسی، اخلاقی و جامعه‌شناسی در نیمه دوم قرن بیستم شکل گرفت که مدعی بود توضیح و تبیین این جهان و مسائل آن از خلال زاویه دید و موقعیت بیننده مذکر سفیدپوست غربی شکل می‌گیرد.

منابع
1.    بتی فریدان، رازوری زنان، ترجمه فاطمه صادقی و دیگران، انتشارات نگاه معاصر، ۱۳۹۲.
2.    حمیرا مشیرزاده، تاریخ دوقرن فمینیسم، شیرازه،چاپ سوم، 1385.
3.    صفحه مربوط به بتی فریدان در دانشنامه ویکیپدیا (انگلیسی)
4.    http://en.wikipedia.org/wiki/Betty_Friedan
5.    سایت مطالعات زنان
6.    http: //womenstudies. ir/archives/13674

نوشتن دیدگاه

اول: مری والستون کرافت و آغاز فمینیسم برابری

«خرد جنسیتی ندارد، معرفت جنسیتی ندارد و ذهن نیز جنسیتی ندارد»
مری والستون کرافت

مهرخانه: مری در 27 آوریل 1759 به عنوان دومین فرزند از هفت فرزند خانواده‌ای متوسط در انگلستان به دنیا آمد. دوران کودکی مری شاد و بی‌دغدغه گذشت تا اینکه در دوران نوجوانی و هم‌زمان با شکست اقتصادی پدرش، اوضاع خانه هم آشفته شد.

پدر مری روزبه‌روز تلخ‌تر و خشن‌تر می‌شد و شروع به مشروب‌خواری و آزار خانواده‌اش کرد و در این میان قربانی نخست مادر مظلوم مری بود. مری بارها و بارها خود را میان پدر و مادرش می‌انداخت تا مانع کتک خوردن بیشتر مادر شود.

رنج مادر و اوضاع آشفته و نابه‌سامان خانه، او را به این نتیجه رساند که باید کاری پیدا کند تا با کسب استقلال اقتصادی، اختیار زندگی خویش را به دست گیرد. در قرن هجدهم، مشاغل محدودی وجود داشت که یک خانم محترم بتواند آنها را انجام دهد: مصاحبت زنان اشراف مسن یکی از آنها بود، معلم سرخانگی و یا معلمی در مدرسه نیز گزینه‌های دیگر را تشکیل می‌دادند. او هر سه را امتحان کرد.

مری در سن 19 سالگی خانه پدر را ترک کرد تا همدم زنی مسن و ثروتمند شود. تجربه نزدیک مری از سبک زندگی متظاهرانه زنان طبقه اشراف نیز در نگاه او به زندگی زنان مؤثر واقع شد؛ ضمن آنکه ازدواج خواهر کوچکش با مردی که رونوشتی از پدرشان بود نیز ذهن او را متوجه خلأهای آموزشی و تربیتی کرد که زنان و دختران با آن مواجه بودند. بنابراین مری به تأسیس مدرسه‌ای روی آورد که بتواند با دیدگاه‌های خودش آن را اداره کند.

مدرسه عمر کوتاهی داشت؛ چراکه نگاه مری نسبت به آموزش برابر پسران و دختران در آن عصر افراطی تلقی می‌شد. پس شغل معلم سرخانه را امتحان کرد که ناگفته پیداست با خوی سرکش او تناسبی نداشت؛ لذا به لندن رفت و به کار نوشتن مقاله در مجله «آنالیتیکال ریویو» پرداخت و ترجمه آثار اروپایی به انگلیسی را عهده‌دار شد.

در عصر مری انقلاب فرانسه کانون توجه همه فعالان اجتماعی و سیاسی بود. او کتابی با نام «استیفای حقوق مردان» نوشت که در آن علیه ادموند برک، از مخالفان انقلاب فرانسه، استدلال کرد و او را به مبارزه طلبید. او در این کتاب همچنین به بررسی بی‌عدالتی‌های اجتماعی انگلستان نیز پرداخته بود. این کتاب اولین موفقیت بزرگ اجتماعی مری و نیز از اولین کتاب‌های سیاسی بود که توسط زنان نگاشته شده است.

در 1972 مری والستون کرافت به موضوع زنان پرداخت و کتاب جریان‌ساز «استیفای حقوق زنان» را نوشت. او در این کتاب با بحث پیرامون اصلاحات اجتماعی، موقعیت زنان را برجسته کرد. قصد شخصی او از بین بردن داغی بود که بر «زن‌بودن» زده شده بود.

به تاریخ بازگردیم؛ والستون کرافت در زمانه‌ای دست به قلم برد که موقعیت زن اروپایی، تحت‌تأثیر صنعتی‌شدن دستخوش تغییرات فراوانی شده بود. تا پیش از آن، زن و مرد هر دو باهم کار می‌کردند و چرخ زندگی را می‌گرداندند، اما با توسعه صنایع، محیط خانه از محیط کار؛ و فعالیت زن از مرد کاملاً جدا شد.

مخاطبان مری در این کتاب هم عمدتاً زنان بورژوا یا خرده‌بورژوای متأهل بودند که بیشترین تأثیر را از این شرایط پذیرفته بودند. این زنان که با مردانی صنعتگر یا بازرگان ازدواج کرده بودند بدون هیچ کار تولیدی یا درآمدزایی اسیر خانه شده بودند. در «استیفای حقوق زنان» به خوبی نشان داده می‌شود که چگونه این رفاه علیه زنان متأهل بورژوا عمل می‌کرد.

والستون کرافت این زنان «ممتاز» را که امیدوار بود رؤیای شکوفایی کامل انسانی را در آنان پدید آورد، به پرندگان خوش بال و پری محبوس در قفس تشبیه می‌کند که کاری جز زینت پرو بال خود و فخرفروشی به یکدیگر ندارند. البته او معتقد بود اگر مردان هم محبوس در خانه و مشغول به امورات خانگی می‌شدند، همین خصوصیات را پیدا می‌کردند.

والستون کرافت نظر چندان خوشی نسبت به عواطف و احساسات نداشت، آن را نقطه ضعف زنان می‌دید و در مقابل عقل و خرد را می‌ستود. او مانند ارسطو، عقل را وجه تمایز انسان از حیوان می‌دانست و در کنار سایر متفکران عصر روشنگری، خرد و خردورزی را ستایش می‌کرد.

با این وصف تعجبی ندارد اگر ببینیم در «استیفای حقوق زنان» به کتاب «امیل» اثر ژان ژاک روسو انتقاد می‌کند و اعتقاد او مبنی بر مکمل بود «مرد خردورز» و «زن عاطفی» را به چالش می‌کشد. او همچون کانت معتقد بود که انسان؛ اعم از زن و مرد، تا زمانی که از خودمختاری کامل برخوردار نباشد، انسانی کامل به شمار نمی‌رود.

در رأس همه مطالبات والستون کرافت حق آموزش عقلانی و برابر دختران و پسران قرار دارد. او به پیروی از جان لاک برای زیست‌شناسی هیچ ارزشی قائل نبود و آنچه را حائز اهمیت می‌دانست، آموزش افراد بود. به نظر مری مردان که حق آموزش برابر را از دختران و پسران سلب کرده‌اند، میان زنان و خرد ایستاده‌اند. او استدلال می‌کند که به این دلیل ساده که همه انسان‌ها باید از شانس مساوری برای رشد قابلیت‌های عقلانی و اخلاقی خود برخوردار باشند تا انسان شوند، جامعه از نظر آموزش، وظیفه یکسانی در قبال دختران و پسران دارد.

نقطه قوت تحلیل والستون کرافت این بود که می‌خواست زنان در انتخاب و تصمیم‌گیری مختار باشند. او که به شدت تحت‌تأثیر انقلاب‌های فرانسه و آمریکا بود، می کوشید این انگاره که انسان‌ها باید حق تعیین سرنوشت خود را داشته باشند، به زنان بسط دهد.

تصویری که والستون کرافت از زن ایده‌آل ارائه می داد، موجودی خوش‌فکر و قوی‌بنیه بود که اسیر شور احساسات یا شوهر و فرزندان خود نیست. از نظر والستون کرافت، زن آرمانی به جای خودشکوفایی خود (اگر خودشکوفایی به‌معنای میدان دادن به امیالی باشد که شخص را از وظایف خود منفک می‌کند)، بیشتر به فکر کنترل نفس خویش است.

به اعتقاد وی، زن برای رهاشدن از بند نقش‌های ستم‌بار ضعیفه و سلیطه و شیء جنسی باید به فرمان عقل عمل کند و از روی اعتقاد درونی به وظایف همسری و مادری خود بپردازد.

مری والستون کرافت زندگی کوتاه، اما پر فراز و نشیبی داشت که ردپای تجربیات متنوعش را نه تنها در «استیفای حقوق زنان» که در داستان‌هایی که نوشت می‌توان دید. او در 1793 به پاریس رفت تا حکومت وحشت و ترور را از نزدیک ببیند. آنجا با آمریکایی ماجراحویی، روابطی عاشقانه پیدا کرد که پس از تولد دخترشان آنها را ترک کرد و باعث افسردگی شدید مری شد؛ به حدی که دست به خودکشی ناموفق زد.

پس از این ماجرا و در سال 1796 با ویلیام گلدمن؛ فیلسوف، ازدواج کرد و یک سال بعد، بعد از تولد دومین دخترش، در اثر عوارض پس از زایمان از دنیا رفت.

والستون کرافت به جهت مواضع انقلابی که در عصر خود اتخاذ کرده بود، مخالفان فراوانی داشت که او را «مار فلسفه‌باف و جانور درنده‌خویی در لباس نازک زنانه» توصیف کرده‌اند؛ در حالی‌که سال‌ها بعد و با قدرت یافتن جریان‌های برابری‌خواه در غرب، جایگاه او تا حد قدیسی فمینیست بالا رفت و آثارش مورد بازخوانی و تحلیل قرار گرفت.

والستون کرافت را بنیان‌گذار گرایش لیبرال در فمینیسم دانسته‌اند. فمینیست‌های لبیرال عمدتاً از نظریه‌پردازی اجتناب کرده و خود را عمل‌گرا می‌دانند، اما به‌طوری کلی می‌توان گفت که تأکید آنها بیشتر بر شباهت میان انسان‌ها اعم از زن و مرد است تا تفاوت‌هایشان.

بر اساس این دیدگاه زنان و مردان هر دو به عنوان موجوداتی ذاتاً برابر هستند و این مردان بوده‌اند که انسانیت را مردانه نشان داده‌اند و در طول تاریخ خواسته‌اند زنان و مردان را از یکدیگر جدا کنند. هدف این نظریه‌پردازان دسترسی برابر به سپهر عمومی مردانه است. به باور آنها ارزش‌هایی مانند خودمختاری، عقلانیت، فردیت و مانند آن؛ هنجار هستند و هدف جریان برابری‌خواه وارد شدن به بازی مردان و شرکت در آن است.

فمینیست‌های لیبرال از آزادی به عنوان ارزش بنیادین دفاع می‌کنند و با محدودیت‌هایی که به صرف جنسیت بر انسان‌ها اعمال می‌شود، مخالفند. البته درباره معنای آزادی میان فمینیست‌های لیبرال اختلاف وجود دارد. گروهی از آنها آزادی را به معنی خودمختاری شخصی (که در آن فرد خودش انتخاب کند در زندگی چه باشد و چه بکند) در کنار آزادی و خودمختاری سیاسی (به این معنی که فرد در سرنوشت سیاسی و شرایط اجتماعی که در آن زندگی می‌کند، دخیل باشد) معنا کرده‌اند. از طرف دیگر گروهی از فمینیست‌های لیبرال، آزادی را رهایی از دخالت و اجبار معنا کرده‌اند.

طبیعی است که دو ویژگی عمل‌گرایی و پذیرفتن هنجارهای رایج، فمینیسم لیبرال را در نگاه عمومی پذیرفتنی‌تر از سایر گرایش‌های فمینیستی کرده باشد، اما منتقدان فمینیست، انگاره‌های اصلی این نظریه را به چالش می‌کشند. به نظر این منتقدان سه خطای عمده در نظریات فمینیست‌های لبیرال وجود دارد:

1.    این ادعا که زنان اگر بخواهند، «می‌توانند» شبیه مردان شوند؛
2.    این ادعا که زنان اساساً «می‌خواهند» شبیه مردان شوند؛
3.    این ادعا که همه زنان باید «بخواهند» شبیه مردان شوند و ارزش‌های مردانه را آرمان خود بدانند.

منابع
برادران رحیمی، عفت، زنانی که دنیا را تکان داده اند، تهران: سخن، 1385.
تانگ، رزمری، درآمدی جامع بر نظریه های فمینیستی، منیژه نجم عراقی، تهران: نشرنی، ۱۳۸۷
مشیرزاده، حمیرا، از جنبش تا نظریه اجتماعی(تاریخ دو قرن فمینیسم)، تهران: نشر شیرازه، ۱۳۸۸ ، چاپ چهارم.
Mary Wollstonecraft, A Vindication of the Rights of Woman: with Strictures on Political and Moral Subjects (1792).
http://pinkmonkey.com/dl/library1/vindicat.pdf
Liberal Feminism (Stanford Encyclopedia of Philosophy)
First published Thu Oct 18, 2007; substantive revision Mon Sep 30, 2013
http://plato.stanford.edu/entries/feminism-liberal/#HisSou

نوشتن دیدگاه

مفت خور‌ها!

 الف- شماره اول «ماهنامه زنان امروز» بخشی دارد به نام پوشه که حاوی روایت مستندی از زندگی زنان شاغل در ایران است و در بخشی از آن گفت‌و‌گوهای خواندنی با زنان شاغل دیروز که در کارخانه چیت‌سازی ری و کارخانه‌های ریسندگی‌وبافندگی اصفهان به عنوان کارگر مشغول به کار بودند انجام شده است. زن‌هایی که به خاطر عدم پذیرش کار خارج از خانه برای زنان در آن زمان، به نحو تحقیرآمیزی لقب «زن‌های کارخانه‌ای» یافته بودند. در خلال گفت‌وگو متوجه می‌شویم که این زن‌ها اغلب مهاجرینی حومه نشین بوده‌اند که هیچ وقت از طرف پسرهای شهری خواستاری نداشته‌ و اغلب با آدمهای بی‌چیز و بدبخت ازدواج می‌کرده‌اند. این زن‌ها (که امروز وضع مالیشان خیلی بهتر از دوستان شهرنشین و با کلاسشان است، حقوق بازنشستگی می‌گیرند، صاحبخانه‌اند و پس انداز دارند و سفر زیارتی می‌روند) آنزمان به جهت فقر و بدبختی تن به خفت کار در کارخانه داده بودند و با توجه به طبقه اجتماعی و نوع ازدواج‌هایشان زندگی‌های تلخ و پر از مشقتی را نیز پشت سر گذاشته‌اند.

ب- من اینطوری بزرگ شدم که از کودکی به نظرم آمده اغلب زن‌ها دوست دارند به خانه و خانواده برسند و اغلب مرد‌ها دوست دارند کار کنند و درآمدشان را خرج زن و بچه و زندگی کنند- هر دو در نهایت رضایت و فداکاری البته. رسانه‌های رسمی هم همین‌ها را می‌گویند و تازگی با جدیت بیشتر تکرار می‌کنند، از برنامه‌های اجتماعی و روان‌شناسی تا مجله‌های تصویری پزشکی و بارداری؛ حتی آگهی‌های بازرگانی تلویزیون هم مدام همین را به زبانهای مختلف بازنمایی می‌کنند. خانمهایی که با شادی آشپزی می‌کنند، زمین می‌سایند، ظرف می‌شویند، چند نوع غذا می‌پزند، توالت برس می‌کشند و نگران پوشک، شامپو و درس و مشق بچه‌ها هستند – از آنجاییکه با یک جامعه بسیار مصرفی روبرو هستیم کمتر با آقایان سروکار داریم- همین‌قدر می‌بینیم که مرد‌ها سرکار می‌روند، برای معاش تلاش می‌کنند، سرمایه‌گذاری می‌کنند، ورزش می‌کنند، طعم غذا را تایید می‌کنند و چیپس یا بستنی می‌خورند و منفجر می‌شوند از خوشی. همه چیز روبراه است و همه خوب و خرم و مست و غزل‌خوان.

ج- تعداد زیادی از ما که در بافت سنتی فرهنگ خودمان رشد کرده‌ایم احتمالن با این تصویر آشنا هستیم. نارضایتی اگر بوده خرد بوده و فروخورده  و سرو تهش با یک جروبحث یا غرغر جمع می‌شده است. امروز اما هرچه رسانه‌ها زور بزنند نمی‌توانند آن تصویر خوش‌رنگ اما مات را تکرار کنند.( مگر آن‌ها که با تلویزیون مصاحبه می‌کنند و در پاسخ به هر سوالی کلمه «صد در صد» را برای موافقت تکرار می‌کنند.) جمع زیادی ناراضی و ناخوش و پَکَرند و این نارضایتی آنقدر‌ها هم که وانمود می‌شود تقصیر غرب و فمینیسم و ماهواره و… نیست. تازه فقط زن‌ها نیستند که ناراضی‌اند. جمع زیادی از مرد‌ها هم ناراضی‌اند و عمده نارضایتیشان معلول شرایط بسیار سخت اقتصادی است. از یکسو شرایط اقتصادی دشوار است و آمار بیکاری بالاست و از سوی دیگر تشویق و اجبار برای خانه نشین کردن زنان برای زاییدن و پروریدن «شیران نر» مسئولیت زیادی را متوجه مردان کرده. گروه زیادی از آن‌ها، همگام با گروه زیادی از زنان، کمتر غر می‌زنند و بیشتر و بیشتر کار می‌کنند. از طرف دیگر، گروه زیادی هم همنوا با گروه زیاد دیگری از زنان معترض هستند. تازگی‌ها زیاد می‌شنوم و حتی اینطرف و آنطرف، در فضای کم-سانسور‌تر اینترنت، می‌خوانم که زن‌ها را «مفت خور» خطاب می‌کنند و با انواع تعابیر بهشان عتاب می‌کنند که شما دهان‌های باز هستید برای بلعیدن دست‌رنج ما. سرکوفت می‌زنند و پرخاش می‌کنند. موجودات طفیلی خطابمان می‌کنند و دست و پا چلفتی، که حتی وقتی مشغول به کار می‌شویم معمولن بیشتر خرابکاری می‌کنیم تا کار (دور از ذهن هم نیست این ادعا. یک محرومیت تاریخی از محیط بیرون یکشبه جایش را به مهارتهای لازم برای کار درآمدزای خارج از خانه نمی‌دهد). می‌گویند شما‌ها جنس تن- پروری هستید که جز مصرف و خرج تراشی کار دیگری نمی‌دانید. ساده لوح و کودک‌مانده‌اید و…

د- در چشم بسیاری از مردم، خانه و کارِ خانه ارج و قرب سابق را ندارد که اصلن جز کار نیست چون کار با پول سنجیده می‌شود (پولی که بتوان با آن نان خرید) این وسط عزت نفس همیشه‌پاس‌داشته شده زن ایرانی است که زیر دست و پای حاکمیتی که جلوی خروجش از خانه صخره‌اندازی می‌کند و همسر (گاهی پدر یا برادر) ی که برای هر هزارتومان- که حقیقتن با رنج فراوان به دست آورده برسرش منت می‌گذارد و ذهن و دستهای ناآزمورده، خانه‌مانده، تعلیم ندیده، عقب نگاه داشته شده و بی‌اعتماد به نفسی که موقع هر کاری، حتی رانندگی، کم می‌آورد و فحش و توهین و تحقیر می‌شنود، آش و لاش می‌شود.

مطالب مرتبط

گل-خانه

نوشتن دیدگاه

عطر زعفران و گلاب و دارچین و حلوا و طعم آش و حلیم و خرما

چندی پیش-قبل از بالا گرفتن درگیری‌ها- جک با یک کاروان دانشجویی راهی سفر به عراق شد. از آن سفرهایی که زائران را پیاده از نجف به کربلا می‌برند. همه چیز خوب بوده مگر مدیریت و برنامه ریزی مسئولان! همین جک ما که خیال می‌کرد خیلی پهلوان است آنجا مریض شده بود و به جهت کمبود امکانات پزشکی تیم، وقتی برگشت  دو هفته‌ای دستش بند دوا و دکتر بود.  دردسرتان ندهم که پدر این بچه‌ها را درآورده بودند و با اینکه پول خوبی ازشان گرفته بودند گرما زده با پاهای پر از تاول در حسینیه‌های شلوغ نگاه‌شان داشته بودند و جعلیات و خرافات به خوردشان داده بودند و … در ‌‌نهایت هم برخی از خانم و آقایان مدیر و مسئول و روحانیون کاروان، بشان گفته بودند اگر شرح مصائبی که در این سفر بر شما رفته را جایی بازگو کنید، امامتان را ناراحت کرده‌اید و هیچ نصیب و ثوابی از زیارتی که با این سختی انجام داده‌اید برای شما نخواهد ماند. گفته بودند هرچه خوبی بود بازگو کنید و سختی‌ها را همین‌جا خاک کنید مبادا اجرتان زایل شود و دل امام را به‌درد آورید…

الف- یکی از آشنا‌ترین تصاویر ماه رمضان سفره‌های سحری و افطاری است با عطر زعفران و گلاب و دارچین و حلوا و طعم آش و حلیم و خرما. حتی خیلی از آن‌ها که روزه نمی‌گیرند هم با این عطر و طعم‌ها خاطره دارند و از تکرار آن استقبال می‌کنند. خانواده‌های مذهبی اغلب در ماه رمضان برای ضیافت افطار مهمان هستند و مهمانی می‌دهند که علاوه بر ثوابش حس خوبی هم برایشان زنده می‌کند. سفره‌ای با ترکیب رنگها و شکلهای دلپذیر: سبزی، زولیبیا بامیه، حلوا، خرما، نان، چای، آبجوش زعفرانی با گلاب و نبات، آش، حلیم، گردو، پنیر و… بعد هم شام. که اگر مهمانی باشد احتمالن از یکی دو رقم غذای خوشمزه ترکیب شده است.  تصورش هم اشتهای بعضی را تحریک می‌کند چه برسد خودش!

 ب- با اطمینان بالایی می‌توانم بگویم این تحریک اشتها پیوند وثیقی با جنسیت شما دارد! همانطور که می‌دانید مهمانی در وعده افطار در واقع جمع دو وعده در یک وعده است و باز ساده‌تر بودن وعده  افطار ربطی به آسان‌تر بودن تدارکش ندارد. تهیه هر یک از اقلام این سفره هفت رنگ کلی زحمت دارد. از یک رنگینک یا حلوای ساده بگیر تا سیزی خوردن ساده تا نان و پنیر و گردوی ساده تا ابجوش+گلاب+زعفران ساده تا… ساده

خانم خانه تا قبل از آمدن مهمان‌ها باید همه این چیزهای ساده را مهیا کند به علاوه شام که معمولن چندان هم ساده نیست. بعد همه مهمان‌ها تشریف می‌آورند و با لذت گرد سفره خوش رنگ و بو می‌نشینند و افطار می‌کنند و شام می‌خورند و… هر یک به طرفی می‌خزند به اختلاط تا چای و شیرینی و میوه و بعد هم » قبول باشه. خداحافظ.» در دایره آدمهایی که من اطرافم می‌بینم، اغلبِ خانم‌های مهمان برای کمک به صاحبخانه به آشپزخانه ملحق می‌شوند و تا شسته شدن و خشک شدن ظروف و توزیع چای و شیرینی و میوه بعد از شام به همکاریشان با خانم خانه ادامه می‌دهند ولی در مورد مرد‌ها، پسران جوان و حتی پسربچه‌ها اصلن اینطور نیست. آن‌ها که حتی اگر پسر صاحبخانه هم باشند برخود فرض نمی‌دانند در تدارکات پیش از مهمانی به والدینشان کمک کنند، پس از آن هم کنار مهمان‌ها می‌نشینند تا ازشان پذیرایی بشود.(طبیعی است که دخترخانه اینطور نیست.) صحنه خیلی آشنای این گونه مهمانی‌ها برای من، زنان چای به دستی است که در حالیکه آستین‌های خیسشان را پایین می‌کشند به سالن پذیرایی بازمی‌گردند تا زود‌تر چای‌شان را بخورند، چادرشان را عوض کنند و مهیای رفتن به خانه شوند.

همین می‌شود که اگر برای مردان ده شب مهمانی افطاری به معنای ده شب غذای خوش بو و خوش عطر و چرب و شیرن به همراه بحثهای سیاسی، اقتصادی و ورزشی باشد؛ برای خانم‌ها مساوی ده شب خستگی مفرط، مشارکت در مهمان‌داری، پذیرایی و شستن ظرفهای مهمانی بیست- سی نفره (که دست کم پنج برابر ظرف غیر مهمانی است) بجای یک افطاری مختصر دو سه نفره است.

ج- تا به حال ندیده‌ام زن‌ها به این شرایط اعتراض کنند.(از قدیم پاسخ اعتراض من این بود که تو برو بشین! اگر مهمان بودم یک عزیزم هم چاشنی‌اش می‌شد) حتی آنها که به جهت شاغل بودن، کهولت سن، کوچک بودن مکان زندگی و مانند آن به  سختی می‌افتند اعتقاد راسخ داشتند که افطاری دادن به روزه دار آنقدر اجر و ثواب دارد که به همه زحماتش می‌ارزد. خیلی‌هایشان اعتقاد راسخ دارند که غر زدن  اجر و ثواب افطاری دادن را زایل می‌کند یا مخالفت کردن برکت را از زندگیشان می‌برد و عبادت به‌جز خدمت خلق روزه‌دار نیست!

و از بچگی تا امروز این سوال برای من باقی مانده که چرا مرد‌ها هیچ وقت دلشان نمی‌خواهد ثواب کنند؟ چرا دست کم مسئولیت پذیرایی از خودشان را خودشان به عهده نمی‌گیرند؟ اگر نمی‌خواهند به آشپزخانه و توی دست و پای زن‌ها بیایند چرا پسربچه‌هاشان را موظف به کمک نمی‌کنند؟ چرا هیچ الزام/تعهد اخلاقی/ثوابی حس نمی‌کنند برای کمک به زنهایی که آن‌ها هم روزه‌دار بوده‌اند. چرا عمده بار افطاری و به طور کلی هرگونه مهمانی و دورهمی که به نیت ثواب، خوش گذرانی یا خوش و بش برگذار می‌شود بر دوش زن/زنان جمع است؟

مطالب مرتبط

آشپزخانه‌ای از آنِ خود

روز مضاعف

منبر و مسجد

Comments (1)