زنان چه می‌خواهند؟


مادر من از آن دسته زنان میانسالی است که نوجوانی و جوانی‌اش در دوران آغاز انقلاب سال پنجاه هفت و با شور و حرارت انقلابی سپری شده است. برمبنای آرمان‌های انقلابی با پدرم ازدواج کرده، چهار فرزند دارد و با وجود مشکلاتِ آن‌ها، دانشگاه را تمام کرده، سال‌ها خانه داری کرده تا بچه‌هایش بزرگ شوند و الان یک مجموعه کوچک را هدایت می‌کند. با این حال از روزهای کودکی تا به حال ندیده‌ام کم‌آورده یا ناامید شده باشد در مقابل بالا و پایین شدن‌های سیاسی. این روز‌ها به من می‌گوید من نمی‌فهمم شما دختران جوان چه می‌خواهید. مجردتان افسرده است و متاهلتان افسرده است و از آن بیشتر آنهایی که مادر شده‌اند نالان و پریشانند… همه ناراضی، کلافه، افسرده و غرغرو…

مادر من که سهل است، حضرت فروید، که سالهاست نظریات شبه-علمی‌اش بر حیات زنان و مردان این کره خاکی سایه افکنده است به یکی از شاگردانش می‌گوید: «پرسش بزرگی که هرگز پاسخ داده نشده و من نیز با وجود سی سال مطالعاتم درباره روح زنان، قادر به پاسخ به آن نیستم، این است که یک زن چه می‌خواهد؟»

الف- بتی فریدان در کتاب رازوری زنانه و در بررسی نارضایتی کما بیش مشابهی در میان زنان آمریکایی در سالهای پس از جنگ جهانی دوم و ایجاد رفاه نسبی در خانواده‌های طبقه متوسط می‌نویسد: «به نظر من مشکل اصلی امروز زنان، جنسی نیست بلکه مسئله بر سر هویت است. نوعی جلوگیری یا اجتناب از بلوغ زودرس است که با رازوری زنانه استمرار می‌یابد و جاودانه می‌شود. نظریه من این است که همانطور که فرهنگ ویکتوریایی به زنان اجازه نمی‌داد نیازهای اولیه جنسیشان را بپذیرند یا ارضا کنند، فرهنگ ما هم به زنان اجازه نمی‌دهد نیاز اولیه‌شان برای رشد و استفاده تمام و کمال از نیروهای بالقوه‌شان در مقام انسان را بپذیرند و محقق کنند و این نیاز تنها با نقش جنسی آن‌ها تعریف نمی‌شود…»

ب- مصرف گرایی، سکس‌زدگی و بی‌هدفی، در عین وجود تحریم‌ها و مشکلات معیشتی و اقتصادی، از نظر من مشخصه مشترک طبقه متوسط ما و جامعه‌ای که فریدان از آن سخن می‌گوید است. باز از طرف دیگر خانه نشینی بعد از سال‌ها رقابت جدی بر سر موقعیتهای تحصیلی و کسب تحصیلات عالی، عدم دسترسی به مشاغل درآمدزا یا دربهترین حالت اشتغال به کارهای پیش پا افتاده، شکست‌های عاطفی، آمار بالای طلاق و تنهایی، زندانی شدن در خانه برای بزرگ کردن یک کودک و پاسخ دادن به نیازهای کهنه و مدرنش، نصیب دختران هم‌نسل من بوده است. در عین حال در ایران هم بسیاری مشکل زنان را تحصیلات زیاده از حد، که آن‌ها را تبدیل به موجوداتی پرتوقع و غرغرو کرده است می‌دانند. این تفکر آنقدر قوی است  که حالا که تعداد قابل توجهی از صندلیهای دانشگاه‌ها خالی است، رغبتی هم به دانشگاه نیست، حتی خود من از دختران جوانی شنیده‌ام که با عبرت از تجربیات ما و از ترس به خطر افتادن موقعیت ازدواج آینده‌شان حاضر به ادامه تحصیل بیش از مقطع کارشناسی نیستند چرا که به نظر می‌رسد دانشگاه نسبتی با «زندگی واقعی» زنانه ندارد و تنها آن را تلخ و غیرقابل تحمل می‌کند. ادامه تحصیل، حضور در اجتماع، تجربیات متنوع و… برای زنان آرزوهایی مبهم و غیرقابل تعریف برای چیزی بیشتر از سشت‌وشو و نظافت و بچه آوردن و بزرگ کردن پدید می‌آورد حال آنکه زندگی توام با رضایت برای یک زن نسبت تام و تمامی با تدوام کودکی او دارد.

ج- «در تحصیل، در ازدواج، در مذهب و در همه چیز ناامیدی تقدیر زنان است» و با توجه به سرخوردگی دختران هم نسل من از رقابتهای تحصیلی و کاری این فرض قدیمی درست‌تر می‌نماید که به میزانی که زن کودک باقی بماند و احساساتی، وابسته و رشد نیافته باشد نقش خود در جامعه و خانواده را با رضایت بیشتری می‌پذیرند و حتی با لذت بیشتری به آن‌ها خواهد پرداخت. به افسانه نظم خدادای که نظام طبیعت بر آن مبتنی است ایمان خواهند آورد و خلاهای وجودیش را با هجوم به سمت فروشگاههای بزرگ، لباسهای مارک‌دار، آرایشهای افراطی و ایجاد تغییر در بدنش برای تبدیل شدن به موجودی صددرصد جنسی پر خواهد کرد تا رضایت و آرامش را در اموری نه دربرابر فرهنگ و جامعه مردسالار و سرمایه داری که هم جهت با آن بجوید.

د- در ‌‌نهایت اما به قول آبراهام مازلو «اگر شما به عمد بخواهید کمتر از آنچیزی باشید که ظرفیتش را دارید، هشدار می‌دهم که مابقی عمر خود ناشاد خواهید بود»

برای اطلاعات بیشتر نگاه کنید به:

بتی فریدان، رازوری زنان، ترجمه فاطمه صادقی و دیگران، انتشارات نگاه معاصر، ۱۳۹۲

ساموئل فرانکلین، روان‌شناسی شادکامی، ترجمه جعفر نجفی، سخن، ۱۳۸۹ (این کتابِ خوب، ترجمه خوبی ندارد)

مطالب مرتبط

پدر! مادر!

گل‌-خانه

Advertisements

2 دیدگاه »

  1. الحق والانصاف جای زیادی برای شک و شبهه نگذاشته‌اید. اما خُب، هنرِ من این‌ست کمال‌گرایان را آن‌قدر زیرورو کنم که جایی برای پیله‌کردن پیدا کنم. و به‌خیالم پیدا کردم!

    نوشته‌اید که مادرتان برمبنای آرمان‌های انقلابی با پدرتان ازدواج کرده … و از کودکی تا به حال ندیده‌اید کم‌آورده یا ناامید شده باشد.

    مادرتان فکر می‌کنم هم نسل من باشد. من هم سال‌های اول انقلاب آرمان‌گرا بودم بعد از دستش دادم. بحران نسل امروز را من هم دنبال می‌کنم و نمی‌فهمم. پرسش من اینست: آیا مادرتان هنوز به آرمان‌ش وفادار است؟ کدام آرمان؟ چون آرمان‌های متفاوتی پشت انقلاب بود و شک دارم که آرمان من و مادر شما یکسان بوده باشد. بعد این پرسش مطرح میشود که پس مشکل نسل امروز آیا فقدان آرمان است؟ آیا آرمان همان هویت است یا چه؟

    کاش کمتر کمال‌گرا بودید اما بیشتر می‌نوشتید. با تشکر؛ قادر

    • آقای شافعی گرامی
      آرمانها غالبن معنوی بوده اند، نه سیاسی که با بالا و پایین شدن سیاست تغییر کنند. خدمت به خلق و کمک اینکه خودمان و دیگران بهتر شویم و در دنیای بهتری زندگی کنیم. فقط و فقط بهتر که خود پیامبر هم نتوانست جامعه ایده آلی بنا کند که آدمی بس بسیار آدم است. طرف معامله خداست…از نظر ایشان همه بالا و پایینها تجربه است و دنیا محل گذر 🙂
      سالم باشید

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s