مرگ همیشه می‌خارد*


خواب دیدم در یک ساختمان مخروبه وسط کویر بودیم. تو و جماعت زیادی می‌خواستید به روستایی تاریخی در دل کویر بروید. پای پیاده. کفشهای من مناسب نبود. فکر کردم سرد خواهد شد و فکر کردم توی راه به غذا احتیاج خواهیم داشت. تو گفتی صبر نمی‌کنی برای من. پیراهن قهوه‌ای‌ات را پوشیده بودی-همان که می‌گویی قهوه‌ای نیست و من می‌گویم هست- با شلوار کتان خاکی رنگت… من برگشتم توی ساختمان مخروبه تا کفش‌هایم را عوض کنم و غذایی پیدا کنم و لباس گرم بیاورم شاید که سرد شد. راه اتاقمان را پیدا نمی‌کردم در راهروهای تودرتوی ساختمان متروکی که شبیه مدرسه بود و من در خوابهام همیشه گم می‌شوم توی مدرسه…

از خواب که بیدار شدم تنم می‌سوخت. پتو را کنار زدم و پا‌هایم را روی خنکی رختخواب چرخاندم. داغ بودم. درحال خواب و بیداری فکر کردم بلند بشوم. لباس بپوشم و راه بیفتم سمت ترمینال شرق. بروم سوار یک اتوبوسی بشوم که مرا ببرد کنار دریا. پا‌هایم را بگذارم توی آب تا خنک بشوم… خوابم برد دوباره، تشک که داغ شد زیرپا‌هایم بیدار شدم.

بی‌حوصله بودم. کتاب را از بالای سرم برداشتم. نوشته بود بعضی‌ها می‌گویند «جایی که نمی‌خارد را نباید خاراند»… فکر کردم باید کتاب را ببندم و از خانه بیرون بروم. فکر کردم خودم را جمع و جور کنم، بلند بشوم بروم تا امام‌زاده صالح…از تصور بازار تجریش، مغازه‌ها و آدم‌ها دلم آشوب شد… بدم می‌آید از سروصدا، از بازار، از بوی ماهی که قاطی بشود با سبزی و سمنو از نوری که حق ندارند اینطور توی چشمم بپاشند و می‌پاشند، از غلغله آدم‌ها، از غذای مثلن خانگی…کاش بشود دور بشوم از شهر و از آدم‌ها و از سروصدا…

فکر کردم که آفتاب خیلی زود خواهد رفت و سرد خواهد شد، پیراهن پشمی‌ام را پوشیدم و از رو مانتو آستین کوتاه تنم کردم. کفش راحت پوشیدم و سرکوچه فکر کردم آب و کیک بخرم برای دور از آدم‌ها اگر که تشنه‌ام شد و یادم افتاد به خوابم که انگار تعبیرش این بود اگر که آب بخرم گم خواهم شد و یادم افتاد به خانم معلم کلاس پنجم که هروقت بلند می‌شدم و می‌گفتم: «خانم اجازه بریم آب بخوریم» می‌گفت: «بگو سلام بر حسین و بشین سر جات». نخریدم.

مترو شلوغ بود. زنهای فروشنده با زور خودشان را از بین جمعیت رد می‌کردند و با سروصدا جنس می‌فروختند: «خانم‌ها بام تل دارم… خانم‌ها شورت گیاهی… خانم‌ها جوراب نانو… خانم‌ها جاصابونی… خانمهاساق نخی… سوتین اسپرت… مسواک اورال بی… آویز وانگرهنگر ماهواره نصف قیمت… شادی نشاط خلاقیت فقط با دوتومن» خیلی گرم بود.  واقعن چرا این پیراهن گرم را پوشیدم. یاد خوابم افتادم. نگاهم به پیرزن لاغری افتاد که کنار درواگن چمباتمه زده بود و بیسکوییت می‌خورد. صبحانه نخورده بودم. فکردم الهام پیر بشود شکل او خواهد شد. خودم را کنارش رساندم و تکیه دادم به دیوار ابتدای واگن. پبرزنی که شبیه پیری‌های الهام بود پوسته بیسکوییتش را از کنار در مترو انداخت توی گودی ریل و دست و دهانش را پاک کرد. زن چاقی به زور خود و چرخ دستی‌اش را داخل وا گن چپاند. پیرزن پاهایش را جمع کرد. جمعیت فشرده‌تر شد. زن قدری جابجا شد. با الباقی فروشنده‌ها چاق سلامتی کرد و گفت که چه چهره‌های همه‌شان شاداب شده است و آب زیر پوستشان رفته. یکیشان که زن میانسال و لاغری بود گفت: «همینه…. بسکه آفتاب نمی‌بینیم… ایام عیدی همش چای می‌خوردم…. به خواهر شوهرم گفتم ما که محل کارمون تو متروئه و دائم در حرکتیم، وقت نمی‌کنیم یه چایی چیزی بخوریم… پوستهامون هم زرد می‌شه تو این زیرزمین…» می‌نشیم کنار واگن، سرم را میگذارم روی زانوهام. حالم بد می‌شود از آور بنجلی که این زنها به سرمان هوار می‌کشند.

از ایستگاه که بیرون می‌آیم بوی بیابان می‌آید. انگار نجات پیدا کرده‌ام. پارکینگ تاکسی‌ها را که رد می‌کنم، گویی آدم‌ها تمام شده باشند. حالم بهتر می‌شود. از پل عابر می‌گذرم. صد متری راه هست تا در ورودی… حافظه‌ام یاری نمی‌کند، زنگ می‌زنم نسرین آدرس قبر‌ها را می‌گیرم.

از باغبان سراغ قطعه ۲۵۷ را می‌گیرم. بادست نشانم می‌دهم. خلوت است. باغبانها هستند و گاهی ماشین نعش کشی می‌آید و می‌گذرد. اسم‌ها را نگاه می‌کنم. «اوه… چقدر مریم.» سالمرگ روی قبر‌ها، قطعه به قطعه زیاد‌تر می‌شود و قبر‌ها تروتازه‌تر می‌شوند. سبزه های پلاسیده روی قبرها نشان میدهد هنوز کسانی به یادشان هستند. چرا بقیه را نگاه داشته‌اند… فکر می‌کنم بعد از ده، نهایتن پانزده سال مرده‌ها کاملن فراموش می‌شوند… چرا قبر‌ها را نگاه داشته‌اند، اینهمه گل می‌کارند و آب هدر میدهند که… توی مسیر یک پژو قراضه سرعتش را کم می‌کند، صدای راننده را می‌شنوم که می‌پرسد: «اسمت چیه؟» سقوط می‌کنم به آدم‌ها، با خودم فکر می‌کنم یک جواب درست حسابی متناسب با فضا بهش بدهم… مثلن بگویم «الهی داغ عزیز ببینی که اینجا هم دست بر نمی‌داری…» عصبانیتم را قورت می‌دهم. به عزیزِ از همه جا بی‌خبرش چه مربوط… یک چیزی به خودش باید بگویم، یک چیز اثر گذار… مثلن… راننده معطل جملات اثر گذار من نمی‌شود و می‌رود…

قطعه را پیدا می‌کنم. از باغبانی آن حوالی سراغ قبر ندا را می‌گیرم. نیشش به خنده زشتی بازمی‌شود. می‌گوید «برای ما مسئولیت داره». می‌گویم: «وا! قبره… اسم مگه نداره»… می‌گوید:  «با فاصله دنبالم بیا، من اشاره می‌کنم، تو خودت متوجه بشو»… همینطور که پشت سرش راه می‌روم سراغ قبر الباقی را می‌گیرم… می‌گوید «تو کارت را بکن اینجا من همین دور و برهام»… دور که می‌شود آهسته می‌گویم «کاسب کار فتنه!»

  اسمش را بزرگ نوشته‌اند روی سنگ قبر. قسمت عکسش روی سنگ سوراخ سوراخ است. نسرین پشت تلفن برایم خواند که چندبار سنگ قبرش را عوض کرده‌اند. باغبان زیرچشمی من را می‌پاید. بغض می‌کنم. دلم نمی‌خواهد ازش بخواهم بقیه را نشانم بدهد. برای تک تکشان از همانجا فاتحه می‌خوانم و راه می‌افتم به سمت در ورودی. آفتاب تند است. خیس از عرق می‌رسم به ایستگاه مترو. سوار می‌شوم. فکر می‌کنم کاش بهش پول داده بودم بقیه را نشانم می‌داد. به نظرم می‌رسد خنده‌اش آنقدر‌ها هم زشت و آزار دهنده نبود. شاید سیگاری بود و زشتی خنده اش به خاطر دندانهاش بود. لابه لای جمعیت پیراهن پشمی‌ام را از زیر مانتو درمیآورم و از خانم کنار دستی‌ام یک جفت ساق دست می‌خرم. پیراهن را می‌چپانم توی کیف … کاش آب خریده بودم.

  • عنوان از جایی در کتاب روان درمانی اگزیستانسیال، نوشته اروین یالوم، ترجمه سپیده حبیب، نشر نی

مطالب مرتبط

روح

کمک کدبانو

Advertisements

۱ دیدگاه »

  1. آروین said

    خوب بود. گويی نويسنده برای رهايی از تشويش تعبير شدن خواب، خود اقدام به تعبير بی دردسر و قابل قبول آن کرده است.
    صحنه ی تلاقی او با یک آدم فرصت طلب ماشین سوار در قبرستان برای من که از جنس مرد هستم و از این کارها چندان نمی دانم تکان دهنده بود!

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s