Archive for آوریل, 2014

آشپزخانه‌ای از آن ِ خود

الف- بچگی‌مان اصفهان نبود. تعطیلات و تابستان می‌آمدیم منزل آقاجون-عزیزجان یا مامان‌برزگ-باباجان. منزل عزیزجان قدیمی بود. از ان‌ها که هر اتاقیش راه داشت به ایوانکی و حیاط. اتاقهای سه دری و یک اتاق بزرگ پنج دری برای مهمان‌ها با ایوانی بزرگ برای پذیرایی. سقفهای بلند پر از تاقچه. اتاق‌ها هرکدام یک صندوقخانه و یک بالاخانه داشتند، که در کنار حیاط و پشت بام محل بازی ما بود. دستشویی در راهروی باریک و به نظر من طولانی و تاریکی بود که به در ورودی می‌رسید و بهش دالان می‌گفتند. عمیق و گود و سیاه. آشپزخانه آنطرف حیاط بود پشت باغچه. تنوری هم گوشه دیگر بود که زیاد به عمر من قد نداد نان پختن توی آن را ببینم… خانه مامانبزرگ نوساز بود به نسبت خانه عزیزجان. حیاط بزرگ. دوتا از اتاق‌ها و سرسرای خانه به حیاط راه داشتند. آشپزخانه پشت سرسرا با سه تا در ورودی به سراسر، سالن پذیرایی و اتاقی در انتهای آشپزخانه. دوتا سرویس بهداشتی یکی نزدیک در ورودی سالن پذیرایی و آن یکی نزدیک سرسرا و اتاق پذیرایی، هر دو با کاشیهای نقش دار آبی و کفپوشهای قهوه‌ای… خانه مامان‌بزرگ هنوز هم هست و هنوز هم به نظرم جای زندگی است.

خانه تقریبن نوساز مامان بابای من یا خود ما الان کاملن سفید است. با اتاقهایی که همه به سرسرا باز می‌شوند و دستشویی و حمام هم. آشپزخانه اوپن است با کابینتهای رنگ روشن و پیشخوان شیشه‌ای. هر کس هر گوشه این خانه‌ها تردد کند الباقی خواهند فهمید. کف هر دو خانه سرامیک سفید است. دیوار‌ها سفیدند، سرویس بهداشتی و حمام را با کاشی‌های سفید پوشانده‌اند. کفپوششان هم سفید است. نور هر دو آپارتمان چهار تا پنج بار بیشتر از خانه عزیزجان یا مامان‌بزگ است… مامان من البته نور را خیلی دوست دارند ولی من ابداً!

ب- رفته بودم فروشگاه بزرگ روبروی خانه، شیشه پاک کن احتیاج داشتیم. من برای تمیز کردن اغلب این چیزمیزهای سفید و براق از شیشه پاک کن استفاده می‌کنم. یکی از یک مارک آشنا برداشتم. نزدیک در خروج چشمم افتاد بهش و دیدم نوشته «برای تمیز و براق کردن شیرآلات» با تعجب به قفسه مربوط برگشتم و متوجه شدم هرکدام از این چیزهایی که به نظرم کل‌شان شیشه پاک کن می‌آمده‌اند مخصوص کاری هستند. یکی مخصوص تمیز و براق کردن شیرآلات، یکی مخصوص تمیز و براق کردن گاز، یکی مخصوص تمیز و براق کردن وسایل و مبلمان چوبی، یکی مخصوص تمیز و براق کردن سینک ظرفشویی، یکی مخصوص شیشه‌ها ضد بخار… شوینده‌های مخصوص زمین در طبقه دیگری هستند. مخصوص تمیز و براق کردن پارکت، مخصوص تمیز و براق کردن سرامیک، مخصوص تمیز و براق کردن سرویس‌های بهداشتی، مخصوص تمیز و براق کردن…

تصور کنید یک زن خانه دار (یا به قول کار‌شناس تلویزیون خانواده‌مدار) چقدر وقت باید صرف کند تا خانه‌اش «تمیز و براق» به نظر برسد؟ آنهم خانه‌ای که همه جای آن در معرض دید مستقیم هر فردی است که قدم به داخل خانه بگذارد. از تک تک اتاق‌ها تا سرسرا و بالکن تا سرویس‌ بهداشتی که خیلی وقت‌ها با حمام یکجا هستند تا آشپزخانه که محل روغن و چربی و ظرف/لباس کثیف و ادویه و سبزی و… همه باید مثل اتاق مهمان تمیز و براق باشند و از آنجا که همه سفید یا قهوه‌ای تیره اند حتی اگر لکه آبی را هم سریعن خشک نکنی جایش خواهد ماند و زیر نور شدید خواهد درخشید.

ج- این ابتدا برای یادآوری به دوستانی است که می‌نشینند و برمی‌خیزند و از آسان شدن کار خانه می‌گویند که ظرفتان را ماشین ظرفشویی می‌شوید و لباستان را ماشین و جارویتان را و نانتان را…… حالا من اشاره نمی‌کنم به اضافه شدن به دکور خانه‌ها و دکور چیدن که زمانی امری مربوط به اشرافِ صاحب خدم و حشم بود و الان در میان طبقه متوسط رواج پیدا کرده و تکتک سوراخ‌های این دکور‌ها و دکوری‌هاست که مرتب باید گردگیری شوند و لباسهایی که رنگی و پشمی و سیاه و سفیدشان را باید جدا جدا شست و اتو زد و تنوع غذاهایی که هر روز بیشتر و بیشتر و بیشتر می‌شود و تعداد ظرفهایی که برای طبخ، سرو و مصرف غذا استفاده میشود روز به روز درحال افزایش است… عرضم این است که مقدار کار خانگی ثابت و مشخص است و تنها از شکلی به شکل دیگر تغییر پیدا کرده.

دوم اینکه گرچه با توجه به سبک زندگی امروز برخی از این کار‌ها اجتناب ناپذیرند اما در مواردی هم به نحو غیرمعقولی زائد و بی‌موردند و در این مورد تنها زنان و به قول برخی چشم و همچشمی آن‌ها مقصر نیست که انتقاد اصلی متوجه طراحی داخلی و معماری خانه‌هاست که برای زندگی خیلی کوچکند و برای سابیدن هر روزه خیلی بزرگ. مصیبت آشپزخانه اوپن از نظرمن رتبه اول را دارد و بعد رنگ آمیزی خیلی خیلی روشن یا خیلی خیلی تیره خانه‌ها که بیش از آنکه تامین کننده آرامش باشد صرفن برای زیبایی است… دیگری دکورهایی که در ساخت خانه ایجاد می‌کنند و جای کمدهای کوچک را چه در آشپزخانه و چه در سرسرا‌ها گرفته… همه چیز اوپن است و بی‌در و پیکر! همه چیز در معرض دید و قضاوت عموم…  در حالیکه تنها یک زن خانواده‌مدار می‌فهمد نعمت وجود انباری از آن خود را و صندوقخانه‌ای از آن خود و آشپزخانه ای از آن خود و کابینت و کمدهایی از آن خود را که حالا نصیب اقلام بیمصرف دکوری شده اند.

و آخر اینکه اول از همه بحران آب خیلی جدی است. باز اینهمه شست و شو و تمیز و براق کردن فقط به زنان آسیب نمی‌زند و بار اضافی بر جسم و روان آن‌ها وارد نمی‌کند که آسیب‌های جدی هم به طبیعت وارد می‌کند. یادمان نرود مواد شوینده از بزرگ‌ترین دشمنان طبیعت هستند.

مطالب مرتبط

کار مضاعف

منبر و مسجد

Comments (1)

مرگ همیشه می‌خارد*

خواب دیدم در یک ساختمان مخروبه وسط کویر بودیم. تو و جماعت زیادی می‌خواستید به روستایی تاریخی در دل کویر بروید. پای پیاده. کفشهای من مناسب نبود. فکر کردم سرد خواهد شد و فکر کردم توی راه به غذا احتیاج خواهیم داشت. تو گفتی صبر نمی‌کنی برای من. پیراهن قهوه‌ای‌ات را پوشیده بودی-همان که می‌گویی قهوه‌ای نیست و من می‌گویم هست- با شلوار کتان خاکی رنگت… من برگشتم توی ساختمان مخروبه تا کفش‌هایم را عوض کنم و غذایی پیدا کنم و لباس گرم بیاورم شاید که سرد شد. راه اتاقمان را پیدا نمی‌کردم در راهروهای تودرتوی ساختمان متروکی که شبیه مدرسه بود و من در خوابهام همیشه گم می‌شوم توی مدرسه…

از خواب که بیدار شدم تنم می‌سوخت. پتو را کنار زدم و پا‌هایم را روی خنکی رختخواب چرخاندم. داغ بودم. درحال خواب و بیداری فکر کردم بلند بشوم. لباس بپوشم و راه بیفتم سمت ترمینال شرق. بروم سوار یک اتوبوسی بشوم که مرا ببرد کنار دریا. پا‌هایم را بگذارم توی آب تا خنک بشوم… خوابم برد دوباره، تشک که داغ شد زیرپا‌هایم بیدار شدم.

بی‌حوصله بودم. کتاب را از بالای سرم برداشتم. نوشته بود بعضی‌ها می‌گویند «جایی که نمی‌خارد را نباید خاراند»… فکر کردم باید کتاب را ببندم و از خانه بیرون بروم. فکر کردم خودم را جمع و جور کنم، بلند بشوم بروم تا امام‌زاده صالح…از تصور بازار تجریش، مغازه‌ها و آدم‌ها دلم آشوب شد… بدم می‌آید از سروصدا، از بازار، از بوی ماهی که قاطی بشود با سبزی و سمنو از نوری که حق ندارند اینطور توی چشمم بپاشند و می‌پاشند، از غلغله آدم‌ها، از غذای مثلن خانگی…کاش بشود دور بشوم از شهر و از آدم‌ها و از سروصدا…

فکر کردم که آفتاب خیلی زود خواهد رفت و سرد خواهد شد، پیراهن پشمی‌ام را پوشیدم و از رو مانتو آستین کوتاه تنم کردم. کفش راحت پوشیدم و سرکوچه فکر کردم آب و کیک بخرم برای دور از آدم‌ها اگر که تشنه‌ام شد و یادم افتاد به خوابم که انگار تعبیرش این بود اگر که آب بخرم گم خواهم شد و یادم افتاد به خانم معلم کلاس پنجم که هروقت بلند می‌شدم و می‌گفتم: «خانم اجازه بریم آب بخوریم» می‌گفت: «بگو سلام بر حسین و بشین سر جات». نخریدم.

مترو شلوغ بود. زنهای فروشنده با زور خودشان را از بین جمعیت رد می‌کردند و با سروصدا جنس می‌فروختند: «خانم‌ها بام تل دارم… خانم‌ها شورت گیاهی… خانم‌ها جوراب نانو… خانم‌ها جاصابونی… خانمهاساق نخی… سوتین اسپرت… مسواک اورال بی… آویز وانگرهنگر ماهواره نصف قیمت… شادی نشاط خلاقیت فقط با دوتومن» خیلی گرم بود.  واقعن چرا این پیراهن گرم را پوشیدم. یاد خوابم افتادم. نگاهم به پیرزن لاغری افتاد که کنار درواگن چمباتمه زده بود و بیسکوییت می‌خورد. صبحانه نخورده بودم. فکردم الهام پیر بشود شکل او خواهد شد. خودم را کنارش رساندم و تکیه دادم به دیوار ابتدای واگن. پبرزنی که شبیه پیری‌های الهام بود پوسته بیسکوییتش را از کنار در مترو انداخت توی گودی ریل و دست و دهانش را پاک کرد. زن چاقی به زور خود و چرخ دستی‌اش را داخل وا گن چپاند. پیرزن پاهایش را جمع کرد. جمعیت فشرده‌تر شد. زن قدری جابجا شد. با الباقی فروشنده‌ها چاق سلامتی کرد و گفت که چه چهره‌های همه‌شان شاداب شده است و آب زیر پوستشان رفته. یکیشان که زن میانسال و لاغری بود گفت: «همینه…. بسکه آفتاب نمی‌بینیم… ایام عیدی همش چای می‌خوردم…. به خواهر شوهرم گفتم ما که محل کارمون تو متروئه و دائم در حرکتیم، وقت نمی‌کنیم یه چایی چیزی بخوریم… پوستهامون هم زرد می‌شه تو این زیرزمین…» می‌نشیم کنار واگن، سرم را میگذارم روی زانوهام. حالم بد می‌شود از آور بنجلی که این زنها به سرمان هوار می‌کشند.

از ایستگاه که بیرون می‌آیم بوی بیابان می‌آید. انگار نجات پیدا کرده‌ام. پارکینگ تاکسی‌ها را که رد می‌کنم، گویی آدم‌ها تمام شده باشند. حالم بهتر می‌شود. از پل عابر می‌گذرم. صد متری راه هست تا در ورودی… حافظه‌ام یاری نمی‌کند، زنگ می‌زنم نسرین آدرس قبر‌ها را می‌گیرم.

از باغبان سراغ قطعه ۲۵۷ را می‌گیرم. بادست نشانم می‌دهم. خلوت است. باغبانها هستند و گاهی ماشین نعش کشی می‌آید و می‌گذرد. اسم‌ها را نگاه می‌کنم. «اوه… چقدر مریم.» سالمرگ روی قبر‌ها، قطعه به قطعه زیاد‌تر می‌شود و قبر‌ها تروتازه‌تر می‌شوند. سبزه های پلاسیده روی قبرها نشان میدهد هنوز کسانی به یادشان هستند. چرا بقیه را نگاه داشته‌اند… فکر می‌کنم بعد از ده، نهایتن پانزده سال مرده‌ها کاملن فراموش می‌شوند… چرا قبر‌ها را نگاه داشته‌اند، اینهمه گل می‌کارند و آب هدر میدهند که… توی مسیر یک پژو قراضه سرعتش را کم می‌کند، صدای راننده را می‌شنوم که می‌پرسد: «اسمت چیه؟» سقوط می‌کنم به آدم‌ها، با خودم فکر می‌کنم یک جواب درست حسابی متناسب با فضا بهش بدهم… مثلن بگویم «الهی داغ عزیز ببینی که اینجا هم دست بر نمی‌داری…» عصبانیتم را قورت می‌دهم. به عزیزِ از همه جا بی‌خبرش چه مربوط… یک چیزی به خودش باید بگویم، یک چیز اثر گذار… مثلن… راننده معطل جملات اثر گذار من نمی‌شود و می‌رود…

قطعه را پیدا می‌کنم. از باغبانی آن حوالی سراغ قبر ندا را می‌گیرم. نیشش به خنده زشتی بازمی‌شود. می‌گوید «برای ما مسئولیت داره». می‌گویم: «وا! قبره… اسم مگه نداره»… می‌گوید:  «با فاصله دنبالم بیا، من اشاره می‌کنم، تو خودت متوجه بشو»… همینطور که پشت سرش راه می‌روم سراغ قبر الباقی را می‌گیرم… می‌گوید «تو کارت را بکن اینجا من همین دور و برهام»… دور که می‌شود آهسته می‌گویم «کاسب کار فتنه!»

  اسمش را بزرگ نوشته‌اند روی سنگ قبر. قسمت عکسش روی سنگ سوراخ سوراخ است. نسرین پشت تلفن برایم خواند که چندبار سنگ قبرش را عوض کرده‌اند. باغبان زیرچشمی من را می‌پاید. بغض می‌کنم. دلم نمی‌خواهد ازش بخواهم بقیه را نشانم بدهد. برای تک تکشان از همانجا فاتحه می‌خوانم و راه می‌افتم به سمت در ورودی. آفتاب تند است. خیس از عرق می‌رسم به ایستگاه مترو. سوار می‌شوم. فکر می‌کنم کاش بهش پول داده بودم بقیه را نشانم می‌داد. به نظرم می‌رسد خنده‌اش آنقدر‌ها هم زشت و آزار دهنده نبود. شاید سیگاری بود و زشتی خنده اش به خاطر دندانهاش بود. لابه لای جمعیت پیراهن پشمی‌ام را از زیر مانتو درمیآورم و از خانم کنار دستی‌ام یک جفت ساق دست می‌خرم. پیراهن را می‌چپانم توی کیف … کاش آب خریده بودم.

  • عنوان از جایی در کتاب روان درمانی اگزیستانسیال، نوشته اروین یالوم، ترجمه سپیده حبیب، نشر نی

مطالب مرتبط

روح

کمک کدبانو

Comments (1)