نیک‌بختیII: جبهه ما را لایق خود کرده بود


«ما به سن شما که بودیم پامون رو جلوی بابامون دراز نمی‌کردیم چه برسه تو روش وایستیم و …»؛ «من از پنج سالگی تابستون‌ها می‌رفتم کارگاه قالیبافی و خرج خودمو درمی اوردم بعد تو تا این سن هنوز…»؛ «من تو هجده سالگی سه تا بچه داشتم و یه زندگی را اداره می‌کردم، از خودت خجالت نمی‌کشی تا این سن…»؛ «ما برای اینکه برسیم به مدرسه باید روزی چند کیلومتر از ده مون تا ده بالایی پیاده می‌رفتیم و شاگرد اول هم بودیم اونوقت شماها…»؛ «ما هم سن اینا بودیم اصلن نمی‌دونستیم بچه از کجا میاد، نگاه کن ببین بچه های الان…»؛ «این دخترا را ببین چه…شدن! از راهنمایی ابرو برمیدارن و از دبیرستان دوست پسر می‌گیرن، به ما یه جفت جوراب سفید را نمی‌دیدن…»؛ «من از چهارده سالگی کتابای شریعتی و مطهری را می‌خوندم و از هفت سالگی یک رکعت نماز قضا ندارم بعد این بچه …»؛ «حالم از این دختر پسرای دهه هشتادی خجسته دل بی هویت هیچی نفهم به هم می‌خوره، ما هم سن اینا بودیم…»…و در نهایت:«ما که اون بودیم، این شدیم، وای به حال این‌ها»

الف- الکی خوش‌ها کسانی هستند که به اندازه ما رنج نکشیده‌اند. طبیعتن با پیشرفت علم و تکنولوژی، رفاه اقتصادی، رسانه های مختلف، تغییر فرهنگ عمومی و افزایش ارتباطات توده جامعه با فرهنگ ها و فضاهای دیگر، خاصه فرهنگ غربی، رشد فردگرایی، رشد نسبی امنیت اقتصادی و اجتماعی، بالارفتن سن ازدواج و… میزان رنج آدمها باید کاهش پیدا کند. اصلن هدف غیر از این نبوده. اینکه ما از این قضیه لجمان می‌گیرد، فکر می‌کنیم گذشته که پر از رنج و درد و ناامنی بود آدم‌های بهتری به وجود می‌آورد و اصلن «جبهه ما را لایق خود کرده بود» بحث دیگری است. به نظر می‌رسد خیال می‌کنیم خوشی کلن چیز «الکی» است و رنج گوهری گرانمایه. در حالیکه همانطور که نمونه‌های فراوانی از انسان‌هایی را می‌شناسیم که رنج های زندگی از آنها انسان‌های فهمیده‌تر، نیکوخصال‌تر و مددرسانتری ساخته است، فراوان جنایتکار و بزهکار هم می‌شناسیم که جرم و جنایت‌هایشان نتیجه مستقیم درد و رنج‌هایی بوده که در زندگی متحمل شده‌اند. حتی رنج های ما الزامن ما را نسبت به رنج‌های دیگران هوشیار و حساس نمی‌کند که اتفاقن کاملن محتمل است زمانیکه ما برای رنج توجیه معرفتی یافتیم، نسبت به درد و رنج دیگران بی تفاوت تر شویم :«بذار بکشه، سفت میشه، من بدترش را کشیدم»/« اتفاقن بد هم نیست، بذار بکشه اون چیزی که من کشیدم». غرض اینکه منطقن نمی‌توان نتیجه گرفت درد و رنج آدم‌های بهتری تولید می‌کند و خوشی و خوش بودن نه. منکر رنج‌های اجتناب ناپذیر نیستم اما به نظر می‌رسد مواجهه هریک از ما با درد و تغییراتی که درما پدید می‌آورد تابع ویژگی‌های پیشینی محیط و شخصیت انسان رنجور است تا خود رنج. اینجا مسئله آموزش و پرورش، چه در خانواده و چه در تحصیلات عمومی  مطرح می‌شود.

ب- نل نادینگز از فلاسفه فمینیستِ صاحب‌نظر در حوزه اخلاق و آموزش و پرورش، ادیان، خاصه مسیحیت را به جهت اهمیت و ارزشی که به تحمل رنج میدهند نقد می‌کند. از نظر او باور به اینکه رنج باعث کمال معنوی انسان می‌شود، به تنهایی میتواند دلیل بی اعتقادی کسی به دین باشد!  او به عواقب و خطرات باوری که رنج خود و دیگری را روا می‌دارد اشاره می‌کند و می‌گوید بی‌اعتقادی به چنین دینی «نه به دلایل منطقی بلکه به دلایل اخلاقی است». نادینگز ضمن موافقت با تعریف خوشبختی به «ارضا نیازها، خواست‌ها و خواهش‌ها» مسیر استدلالی پاکیزه ای ترتیب می‌دهد که ما را به خانه بازمی‌گرداند: جایی که اغلب مهم و جدی در نظر گرفته نمی‌شود (جایی مربوط به زن، بچه، غذا و مردهای ترسو و ضعیف)

او تلاش می‌کند نگاه ما را از کلی و دور به جزئی و نزدیک بازگرداند. خانه جایی نیست که ما باید از آن بیرون برویم و در جستجوی خوشبختی باشیم. خانه گوشه امن و اختصاصی ما در این دنیای بزرگ است، مرز  آشنای ما با جهانست که همه چیز در/از آن آغاز می‌شود. تعریف خوشبختی را در نظر بیاورید. نیازهای اولیه انسان نظیر غذا، لباس کافی، مکانی برای زندگی و حداقلی از ارتباطات در یک نگاه کلی همان خانه است. از سوی دیگر خواست و خواهش‌ها هم بیش و پیش از هر کجا در یک خانه خوب با روابطی سالم و صحیح شناخته و هدایت میشوند. شناخت نیازهای ثانوی، خواسته ها و خواهش های واقعی هر فرد، در خانه و سیستم آموزش عمومی اتفاق می‌افتد. بسیاری از رنج ها، شکست‌ها و تلخ‌کامی‌های بعدی آدم‌ها ناشی از ضعف‌های ارتباطی، نشناختن خواسته‌های واقعی و ناتوانی برای برنامه ریزی برای آنهاست. نادینگز به شدت با این باور قدرتمند که انسانهای فهمیده عمیقن رنج می‌برند و آنها که رنج نمی برند نمی‌فهمند، مخالف است. او دست‌یابی به خوشبختی و خوشی های این جهانی و کاهش رنج در همین زندگی روزمره را یکی از اهداف مهم آموزش در خانه و مدرسه می‌داند و در دو کتاب مهم خود به لوازم فلسفی، اخلاقی و آموزشی چنین جهان‌بینی اشاره می‌کند.

ادامه دارد…

مطالب مرتبط

نیک‌بختی

مادر نخور غم، نگیر ماتم

Advertisements

4 دیدگاه »

  1. خانم نصر عزیز

    من این‌روزها با زمین و زمان مخالفت می‌کنم حتی با نیک‌بختی پیشین شما. اما با این نوشته هم‌دلی زیادی دارم. شاید باورتان نشود ولی می‌خواستم مثل همین متنی که اینجا نوشته‌اید را در پاسخ نوشته‌ی قبلی بنویسم حالا اینکه چطور به این نتیجه رسیدم که این‌دو در ادامه هم می‌توانستند نباشند داستانش طولانی است. اما این نوشته:

    داستان از همین قرار است، نیک‌بختی در خرده‌‍لذت‌ها تعریف می‌شود آن لذت‌های ساده که بخش زیادی از آنها در پیوند با خانواده است و البته اگر برون خانوادگی هم هست پیوند و هویت خود را از خانواده می‌گیرد. اما نکته‌ی من این است آدم‌ها را نباید موجودات خودبنیادی تصور کنیم. چه شده که این پندار در ذهن آدم‌ها به وجود آمده که نیک‌بخت نیستند یا این نیک‌بختی غیب شده است؟ یا آن نگاه‌شان به رنج؟ من البته اعتقاد دارم این نگاه رابطه‌ی محکمی با زمینه‌های اجتماعی خود دارد یعنی یک سازوکاری به وجود می‌آید که تلقی در مورد نیک‌بختی و رنج هم از دل آن شکل می‌گیرد. چه چیزی به‌وجود می‌آید که آدم‌ها خیال می‌کنند خوشبختی چنین دور و کلان است؟ چه دستگاهی بر اریکه می‌نشیند که چنین تصوری به‌وجود می‌آورد که خوشبختی این خرده‌لذت‌ها نیست؟ نظرم این است که بله اگرچه آموزش و این قبیل نهادها می‌توانند نشان بدهند که خوشبختی متکثرتر از این نگاه دور و عجیب است اما سوال اصلی ما آن سازوکارهایی است که نیک‌بختی را گونه‌ای دیگر در ذهن آدمیان شکل می‌دهد و حالا که خوشبختی طور دیگری تعریف می‌شود و غیرقابل دسترس، پس پناهی به رنج را توجیه می‌کند و آرمیدن زیر سایه‌ی این موجود! سوال من پس این شد آن عقلانیت جدید، آن سازوکار کدام بودند که نیک‌بختی را گونه‌ای دیگر تعریف کردند….

    سپاس و موفق باشید

  2. حمیدی said

    خیلی زیبا و تفکربرانگیز بود
    ممنون

  3. عماد said

    عماد
    با تشکر از شما بابت مطالب خوبتون، بنده می خواستم مقاله ای بنویسم و نیاز به چنین مطالبی جهت آشنایی داشتم، خواهشمندم اگر امکان دارد بفرمائید که گفته های نادینگز که در این وبلاگ آورده شده از کدوم کتابش هست، یا از جه منبعی آورده شده است.
    با تشکر از شما

    • سلام عماد گرامی

      آنقدر که حافظه ام یاری می کند از این دو کتاب هستند:
      Happiness and Education. Cambridge: Cambridge University Press, 2003
      و
      Philosophy of Education. Dimensions of Philosophy series. Boulder, Colorado: Westview Press, 1995.

      موفق باشید

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s