نیک‌بختی*


در گوگل کلمه خوشبختی را جستجو کنید. صدها جمله پرمغز پیدا میکند برایمان. خوشبختی یعنی…؛خوشبختی چیزی نیست جز… ؛خوشبختی زمانی است که…، صفحه‌ها را باز کنید. صدای آهنگ بلند می‌شود، ستاره چشمک زن بالا می‌رود، قلب صورتی پایین می‌آید، تصویر سایه دختر و پسری در غروب آفتاب… جملات بیشتر وصف خوشبختی یا لحظات خوشی را می‌دهند، چنان همبافته با ابتذال که تن آدم مورمور می‌شود!

اما حکما خوش‌بختی را به فقدان رنج تعریف کرده‌اند.

اغلب آدمها خواهان خوشبختی و سعادت خود و عزیزانشان هستند. آموزش، ورزش، کار، عشق، ازدواج، طلاق، فرزندآوری، دوستی، مهاجرت، ایمان، انوع عرفان، افیون، الکل، گرد …هر کدام به نوعی راهی به خوشی و خوشبختی می‌جویند. قبل از اینکه گردش دور و زمان اینطور به دست روانشناسی تجاری و نسخه پیچی‌های دو دقیقه ای و ده راه‌کاری اش بیفتد، مقدسین و فلاسفه نشان دادن راه خوشبختی را وظیفه خودشان می‌دانستند.

فلاسفه( که هیچ وقت به کم وکوتاه راضی نمی‌شوند) دنبال پیدا کردن خوشی و خوشبختی های پایدار بودند. سعادتی که امنیت حضور و شفابخشی خوشی‌اش منهای وجود/عدم سلامتی، ثروت و بالاوپایین شدن‌های زندگی روزمره تضمین شده باشد: از جمله آمال غیر مبتذل و مطنطن بشر که مثل بوم رنگ وقتی پرت می‌کنی کمانه می‌کند! این می‌شود که  شوپنهاور می‌گوید: «خوشبختی به آسانی دست‌یافتنی نیست: یافتن آن در درون خود دشوار است و در جای دیگر ناممکن» از همان قدیم هم با اینکه  ارسطو به اهمیت سلامت و ثروت و رفاقت برای نیک بختی اشاره می‌کند، یادمان می اندازد که آدمهای زیادی باوجود سلامت و ثروت و رفاقت، شاد و خوشبخت نیستند. ارسطو تامل عقلانی را مهم‌ترین عامل خوشبختی می‌داند. (چیزی بی عنایت به دنیای واقعی و واقعیات دنیا). تاثیر و وزن این نگرش به خوشبختی ازگذشته تا کنون همچنان برسر حکمت عملی سایه افکنده است.

از سوی دیگر خوشبختی و سعادت دغدغه همیشگی ادیان هم بوده است. خوشبختی و سعادتی که عمومن در حیات بعدی خود را نشان می‌دهد: «در باغستانهاى پر نعمت… بر تختهايى جواهرنشان… با جامها و آبريزها و پياله‌هايى از باده ناب روان…(که) نه از آن دردسر گيرند و نه بى‏خرد گردند… و حوران چشم‏درشت باکره…» خوشی و خوشبختی این دنیایی از ویژگیهای پارسایان و مومنان نیست که اتفاقن عکس آن توصیف شده است… خوشی‌ها و خوشبختی‌های وعده داده شده، اگر نه با خلسه های عرفانی در این دنیا، حتمن در آن دنیا جامه واقعیت خواهند پوشید و عکس واقعیت دنیوی شان، رنج خماری و ذلت اعتیاد و تکرار پرملال  ندارند. همیشگی، تازه و بی ملال تا ابدیت جاری خواهند بود.

 آموزش و پرورش لذت‌های ریز و فانی نه توجه فلاسفه را به خود مشغول می‌کرده و نه خدایان را، دست کم در فرهنگ رسمی ما که همچنان به ابتذال و سطحی نگری دون شأنی گره خورده است. رنج و بدبختی به عنوان بخش گریزناپذیر واقعیت زندگی انسان با وعده فرج بعد از شدت و آسانی پس از سختی و گنج حاصل از رنج هنوز درخششی بی زوال دارند. گاهی تا حد یک فرصت طلایی که باید نسبت به آن سپاسگزار بود برکشیده شده اند و این فقط مختص ادیان نیست. چنان که مثلن نیچه می‌گوید برای آن دسته از ابنا بشر که کوچکترین اهمیتی برای من دارند آرزوی رنج، پریشانی، بیماری و بی آبرویی دارم چرا که به نظرمن آنها نباید با چنین چیزهایی بیگانه باشند …تنها چیزهایی که در زندگی ارزش تجربه و تحمل کردن دارند…

خیلی خوب جاافتاده این تکریم رنج برای ما، الصاق شده به هویتمان، اعم از مذهبی و لامذهب، به نحو غریبی رنج پسندیم. بدبختی را بیش از نیک‌بختی تحسین می‌کنیم و سعادت و خوشی‌های دنیوی را حقیر، بی ارزش و پیش پاافتاده می‌دانیم، آنقدر که حتی ارزش صحبت کردن هم ندارند چه برسد به آموزش و غنی سازی. دوست مذهبی داشتم که در برابر سیل خروشان غرغر های من از چپ و راست تنها یک جواب داشت: «برای خوشی به این دنیا نیامده ایم» . قلبن بر این باور بود که «به بها دهند نه به بهانه». از آنطرف حتی دوستان و آشنایانی را می‌بینیم که با امید فرار از بدبختی و رسیدن به خوشی، مهاجرت‌های کاملن موفقی داشته اند و یک دست جام باده و یک دست زلف یار، همچنان سوزنشان روی رنج هایشان از جایی که «منجلاب گه است» گیر کرده. حتی مثل خیلی ها نان و نامشان را از مسیر بازنمایی بد-بختی های‌ ما! ندارند اما گویی همواره از این می ترسند که فضیلت رنج کشیدن را از دست بدهند. انگار احساس بی ارزشی بکنند اگر بعد از ده سال دست بردارند از آه و فغان بر محدودیت های دوره دانشجوییشان در ایران «که باعث شد هیچ وقت معنی زندگی و جوانی را نفهمند». انگار احتیاجِ هویتی و تقویتی دارند به همنوایی با ساز خود-قربانی پنداری آدم‌های این طرف. این می‌شود که حتی بازنماییشان از خوشی هاشان هم به نحو بیمارگونی تحقیر خود و جایی که از آن آمده‌اند است، نوشته‌هایشان هم‌چنان سرریز از حسرت برای حسرت‌هایی است که در گذشته بر دلشان مانده بوده و ماسیده است!

* این نوشته احتمالن دنباله دارد.

مطالب مرتبط

نوازشهای فیلسوف پیر برای نسرین صاد( درباره کتاب حکمت عملی شوپنهاور)

برکت پریشانی، اضطراب و پارادوکس( قطعه ای از ترس و لرز کیرکگور)

پس این چه احساس شگفت انگیزی ست که روانمان را از خوابی که لازمه زندگی است محروم می‌کند؟( برگرفته از مقالات «افسانه سیزیف» و «پوچی و خودکشی» نوشته آلبر کامو)

Advertisements

4 دیدگاه »

  1. سورمه said

    مامانم همیشه یه شعار داشت: «زندگی سخته» و من همیشه از زندگی ترسیدم چون فکر می کردم حتمن باید همه چیز سخت باشه و اگه سخت نبود هم احساس گناه می کردم که حتمن من دارم کم کاری می کنم و به اندازه کافی خوب و فعال نیستم، مفید نیستم که اگه بودم حتمن زندگی سخت می شد و…
    خیلی روی خودم کار کردم تا بتونم کمی از زندگی لذت ببرم و وقتی لذت می برم احساس گناه نکنم. کاملن خوب نشدم ولی بازم خوبه چون هروقت احساس گناه میاد سراغم می دونم حس درستی نیست.
    ضمنن فکر می کنم این خصوصیت تو زن ها بیشتر از مردها باشه.

  2. فلاسفه که هیچ وقت به کم و کوتاه راضی نمیشوند_جالب بود

  3. طیبه said

    من هم جدیدا ها توی خواب، بچه بغل می گیرم، یعنی می گی مال خیالات بچگیمان است که محقق نشده؟

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s