املت بلغاری


دومین بار است که به این دخمه کوچک و مه آلود می‌آیم. دکتر گفته «باید خوش بگذرانی». خلوت است. هنوز ننشسته‌ام که از پشت پیشخوان آشپزخانه بیرون می‌پرد و با لحن غیردوستانه‌ای می‌پرسد: «بار اولت که نیست میایی اینجا؟» می‌گویم «نه… چه بداخلاق!» انگار نشنیده باشد؛ منو غذا را روی میز می‌گذارد و می رود.

لای در باز می‌شود و سوزِ سرما با دختر و پسر جوان می‌آید تو. هردو زیبارو، می‌روند پشت دخل به احوالپرسی، پسر با مایع شیشه شو و دستمال برمی‌گردد. یکی از سه میز دخمه را برق می‌اندازد و می‌نشینند به گپ زدن. می‌گویم «من املت بلغاری می‌خورم». مِنو را می‌گذارم روی زیرمیزی چوبی. دیوان حافظ کهنه‌ای روی زیرمیزی است که برگ‌های کاهی و پوسیده‌اش دست را می‌کشد به طرف خودش. حس است دیگر، انگار با اینها اگر فال بگیری خبر از غیب بدهد. در راه آمدن، دخترک گیر داده بود که «خاله توروخدا فال بخر، خاله الهی خدا بهت یه پسر بده… خاله»… هستی می‌گفت خواب دیده من پیر شده‌ام و دوتا دختر دارم. دیوان را برمی‌دارم. چشمم قندان چوبی کنار کتاب را نمی‌بیند، همرنگ میز بود. قند‌ها پخش زمین می‌شوند. عبدوخان سرک می‌کشد، جارو و خاک انداز را می‌آورد کنار میز و می‌رود سراغ آشپزی‌اش. دختر و پسر جوان ساکت نگاهم می‌کنند. بلند می‌شوم، قند‌ها را جارو می‌کنم و خاک انداز پر از قند را می‌گذارم پایین پیشخوان. ورق‌های پرپر شده کتاب را لمس می‌کنم و برش می‌گردانم کنار قندان خالی. زل می‌زنم به  روبرو. همه چیز در ‌‌نهایت آشفتگی، بی‌قیدی، بی‌نظمی، بی‌… تختۀ سبزی، سیاه از اشعار خیام، چندتا نقاشی کاملن بی‌ارزش از لیلی و مجنون در محاصره نقاشی‌های مثلن بانمک مشتریان و ردیف نامنظمی از کتاب‌های نامربوط روی هم، دست نخورده، پرِ خاک، از دمیان هرمان هسه تا سرمایه مارکس تا ارتباط با خدا… روی یک برگ دفتر هم کاریکاتوری از عبدوخان با پیشبند آشپزی است. روی پیشبندش نوشته:

ماده اول: چشم‌چرانی ممنوع.

تبصره: بوس آزاد.

ماده دوم: زدن حرف زشت ممنوع.

تبصره: زشتی حرف را من تعیین می‌کنم.

فکر می‌کنم اگر اینجا اینقدر دخمه نبود، اگر در خال آلودگی شهر جا خوش نکرده بود، اگر صدای آهنگشان اینقدر بلند نبود، اگر روشن تر بود… بیشتر می‌آمدم.

از آن پشت برای من یا برای خودش می‌گوید: «غریبه که میاد اینجا، بعد از بیست دقیقه غر می‌زنه که غذای من چی شد؟» منم می‌گم «همون چی که رای‌ات شد» صدایش را بلندتر می‌کند: «دخترم بجای املت بلغاری برات بادمجون درست می‌کنم» فکر می‌کنم که به من گفت «دخترم!» و می‌گویم «طوری نیست». فکر کن که من دخترش باشم. دختر این جوانک یک متر و نیمی دراز گیسوی موفرفری که بیست و هفت هشت سال بیشتر ندارد. من خودم دوتا دختر دارم. می‌گوید: «ببین! غریبه اگه بود غر می‌زد که همون املت را می‌خوام!» انگار در امتحان قبول شده‌ام.

روی در و دیوار دنبال یک چیز خاص، دنبال ارتباط یا عمق می‌گردم. نیست. همه چیز کاملن اتفاقی است.

آهنگ تندی شروع به نواختن می‌کند. پسر برای دختره قِر ریز می‌آید. دختره می‌خندد، بلند می‌شود و شروع می‌کند به حرکات موزون وسط دخمه. خیلی ظریف و نامحسوس. مانتو گشادش با تاخیر از اندام باریکش تاب می‌خورد. یکجورهایی مضحک و در عین حال با شکوه است. زیرچشمی نگاهِ من می‌کند که واکنشم را ببیند. می‌خندم. بی صدا، مفصل و مبسوط. با تمام چهره. دکتر بهم گفته «بخند!» گفته: «گرفتگی عضلات سمت راست صورتت بخاطر فشار عصبی است. بخند. خوش باش. برو بگرد… بخند… هاها‌ها… به بدبختی‌های ما بخند…بخند… قاه قاه قاه… به این وضع دارو…» گفته «دارو لازم نیست. برو دوش بگیر، بدو، آهنگ گوش کن، خوش بگذران»

با انگشت روی سطح شیشه‌ای کثیف میز خط می‌کشم. یکساعت گذشته. گرسنه‌ام. کسی حق ندارد غر بزند. به نخ‌های کنفی خیره می‌شوم که از جلوی شیشه آویخته. به یکشان کدو آویزان است، به یکی نان خشکیده، به یکی قابلمه…ملاقه… آقا عبدو غذا را می‌آورد. به مچ دستش نگاه می‌کنم که یک چنگال پیچیده دورش… ردیف بادمجان‌های کبابی را خوابانده روی جعفری، رویش را برنج و سبزیجات ریخته با پنیر پیتزا.

 عبدو با دختروپسر جوان می‌روند بیرون سیگار بکشند…

احساس می‌کنم بهترم. ظرف غذای خالی را برمیدارم که ببرم بشویم، رسمِ اینجاست. به خودم نگاه می‌کنم توی آینۀ آشپزخانه، عضلات یکطرف صورتم گرفته، یک پوزخند اجباری و دائمی پیدا کرده‌ام، چشمم می‌افتد به آشپزخانه… شلخته و درهم‌ریخته… پوست بادمجان‌ها و در نیمه باز رب و سبزی‌های نیم‌خرد شده… مِنو دخمه قیمت ندارد. فکر می‌کنم چقدر راحتم اینجا. دمِ در نوشته به اندازه لذتتان از غذا پول بگذارید داخل صندوق چوبی. دخترک گفت «خاله الهی خدا بهت پسر بده». چشم‌هام را می‌بندم. دست می‌کنم توی کیف پول و یک اسکناس می‌کشم بیرون. می‌گذارم توی صندوقچه چوبی.

دو روز پیش، بعد ازظهری خواب دیدم یک پسر دارم. هفت- هشت ساله. گشاده رو. خوشحال. گفتم: «بذار بغلت کنم»…گذاشت.

Advertisements

8 دیدگاه »

  1. الهه نوری said

    حتی عبدو و دخمهاش که برای هرکسی می تواند جذاب باشد، برای تو در نهایت مسخرگی و بی نظمی و شلختگی و … است.
    هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند خوشحالت کند اگر خودت نخواهی.

    • الی جان من که گفتم خندیدم! این دخمه خود تهران است، اصلن خود ایران است و قبول دارم که برای «هرکسی میتونه جذاب باشه».

  2. پرستو said

    چه نوشتهٔ خوبی…

  3. حبيب said

    چه رويايي!

  4. وحید said

    سلام دخترم من عبدوخانم خیلی جالب بود نظرت راجع به من و دنیای کوچیکم این وبلاگ رو یکی از مشتریای نون خونده بود و حدس زده بود اونجا آسه خوری نون هه خواستم بگم من برای راحتی شماست که ناراحتتون میکنم همون خاله خرسه منم

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s