Archive for ژانویه, 2013

نیکبختیIV: بودن با

الف- روایت کرده‌اند که خرم و آرام برای خودش نشسته بوده است در باغ‌های بهشت. خدای مهربان، آب‌میوه خنک، چای داغ، هوای بهاری، عالم و کامل، سالم و سرور، فرشته‌ها به او سجده کرده بودند… ولی اشرف مخلوقات خوش نبوده است! چیزی کم بوده برای خوشبختی… کسی.

این ماجرا را حتی اگر اسطوره در نظر بگیریم باز هم نمی‌توان نادیده گرفت که یکی از نیازهای اساسی انسان برای دستیابی به خوشبختی بودن با است.

در یک نگاه کلی می‌توان سه مسیر مختلف برای بودن با، تشخیص داد: بودن با اعضای خانواده و وابستگان خونی؛ بودن با دوستان و بودن با یار که‌‌ همان روابطی است که در جریان عشق رمانتیک شکل می‌گیرد. ما اعضای خانواده خود را انتخاب نمی‌کنیم، در میان جمعی که از پیش مشخص شده، کاملن اتفاقی، توسط زنی به این دنیا آورده می‌شویم. رابطه ما با آن زن به عنوان مادر و بعد پدر، خواهر (‌ها) و برادر (‌ها) ی احتمالی در درون خانواده شکل می‌گیرد و ما به عنوان کودک تا حدود زیادی در این رابطه منفعل هستیم.  کاملن محتمل است که بودن با اعضای خانواده نیاز ما به بودن با را تامین نکند گرچه برای بسیاری هم نزدیکترین دوستان اعضای خانواده‌اند.( کار‌شناسان ادعا کرده‌اند که افرادی که کودکی‌های سرشار از خوشی دارند معمولن در آینده خوشبخت‌تر می‌شوند و درصد قابل توجهی از بزهکاران کودکی‌های پر از تلخی و بدبختی داشته‌اند ولی پرداختن به نقش بسیار مهم خانواده و راههای افزایش احساس خوشبختی در کودکان موضوع بحث این یادداشت نیست.) اینجا به دو نوع بودن با که تا حد بیشتری در اختیار خود ماست، یعنی روابط مبتنی بر دوستی و روابط عاشقانه نظر داریم.

ب- ارسطو معتقد است حسن نیت متقابل، اصلی‌ترین نشانه دوستی است. دوستی یکی از منابع غنی برای احساس خوشی و خوشبختی است. دوستان، آدمهای نزدیک به ما که هم‌پایمان هستند در بازی، در شادی، در غم در ماجراجویی‌های طبیعی، فکری، فرهنگی، سیاسی، اقتصادی…

تعهدات میان دوستان به اندازه شوق دوستی بزرگ است و دقیقن به همین دلیل هم هست که ارسطو تاکید می‌کند «یک نفر نمی‌تواند با آدمهای زیادی روابط دوستانه تمام و کمال داشته باشد.» ما می‌توانیم به ازا هربار کلیک  دکمه موشواره برای خودمان دوستانی ثبت کنیم در فیسبوک و اغلب بعدش پشیمان بشویم از این بی‌قیدی در اضافه کردن دوستان ولی دوستی‌های پایدار و عمیق تنها با گروه اندکی از انسان‌ها مقدور است.

ج- عشق رمانتیک معمولن نوک قله خوشبختی وصف می‌شود.: «دیدم تو خواب وقت سحر، شهزاده‌ای زرین کمر، نشسته بر اسب سفید، می‌اومد از کوه و کمر…»

عشق رمانتیک، مانند الباقی خوشی‌های ذوقی ندرتن ماندگار است، دوره‌ای است یا دور است و وقتی نزدیک می‌آید محو می‌شود. عشق‌های رمانتیک گاهی مثل تب‌تند فوری به عرق می‌نشینند و گاهی هم تبدیل به دوستی‌هایی عمیق و ماندگار می‌شوند و درصورتیکه چنین اتفاقی رخ دهد این بودن با می‌تواند یکی از ماندگار‌ترین و غنی‌ترین منابع تامین خوشی و خوشبختی انسان باشد.

د- در مجموع رابطه مبتنی بر دوستی، برای اغلب انسان‌ها، که تمایلی برای ترک دنیا و مافی‌ها، برای رسیدن به خوشبختی و آرامش ندارند از ضروریات نیک‌بختی است. اینجا باز هم بحث آموزش پررنگ می‌شود. چرا ما درباره دوستی چیزی نمی‌آموزیم؟

دوستی چیست؟ آیا محبوبیت باعث می‌شود ما دوستان زیادی داشته باشیم؟ آیا داشتن دو سه تا دوست نزدیک و دوستی عمیق بهتر است یا داشتن تعداد زیادی دوست با ارتباط اندک؟ آیا می‌شود با یک آدم بد رابطه دوستانه داشت؟ چه توقعاتی باید از یک رابطه دوستانه داشت؟ دوستی چه تعهدهایی برای ما به همراه دارد؟ آیا وفاداری در دوستی یک فضیلت است؟ حد این وفاداری به دوست تا کجاست؟ با چه کسانی دوست میشویم؟ رابطه عاشقانه چیست؟ عشق خاصه برای نوجوانان درگیری اجتناب ناپذیر به نظر می‌رسد ولی چگونه می‌توان بر آسیب‌های آن غلبه کرد؟ مسائلی که در دوران عشق و عاشقی با آن درگیر می‌شویم چگونه قابل مدیریت هستند؟ چگونه می‌توان آنرا به دوستی عمیق تبدیل کرد؟

پرداختن به این پرسش‌ها در کلاس‌های درس و افسون زدایی از مفاهیمی مثل دوستی و از آن بارز‌تر عشق، از جمله شکاف‌های عمیقی است که آموزش عمومی با زندگی روزمره دارد. انسان‌ها برای تحصیل خوشبختی نیازمند بودن با هستند و برای به دست آوردن این توانایی‌ها باید در مدرسه آموزش ببینند. نوجوانان باید نگاه واقع بینانه‌ای درباره قصه‌های عاشقانه، مجلات زرد، تولیدات سینمایی و تلویزیونی و باورهای سنتی که خوشبختی را در بخت خوش می‌دانند پیدا کنند. نادینگز سیستمهای آموزشی آمریکا را به همین دلیل نقد می‌کند که در حالیکه داعیه تعلیم تفکر نقدی به دانش آموزان را دارند، آن‌ها را راهنمایی نمی‌کنند تا درباره جدی‌ترین مسائل زندگی روزمره نگاه انتقادی داشته باشند. او به عنوان مثال به یک بحث اخلاقی فرضی اشاره می‌کند که ممکن است معلم با دانش آموزان مطرح کند:

اگر دوست صمیمیتان ماری‌جوانا بکشد به مسئولان مدرسه گزارش خواهید کرد؟ نه؟ اگر شروع به فروختن مواد در مدرسه کند چه؟ نه؟ سعی می‌کنید خودتان به او کمک کنید؟ چطور؟ خب اگر بی‌فایده بود چه؟ آیا به دوستی‌تان با او ادامه خواهید داد؟ چرا؟ کسی که حیوانات را شکنجه می‌کند چه؟ چرا؟  در کل چه نوع رفتارهایی باعث خواهد شد که شما به دوستی با کسی خاتمه دهید؟.چرا؟..

نادینگز در بحث از دوستی به دو نکته بسیار با ارزش اشاره می‌کند: نخست اینکه سیستم مدیریت مدارس باید به سمتی برود که به جای تشویق دانش آموزان به خبرچینی و اخراج خاطیان، (پسر نوجوانی که معتاد شده/ دختر نوجوانی که باردارشده) به آن‌ها این اطمینان را بدهد که «هر اتفاقی بیفتد، ما در کنار تو هستیم و حمایتت خواهیم کرد. پس به ما به عنوان بزرگترهای این جامعه اعتماد کن. تو در هر شرایطی می‌توانی روی کمک ما حساب کنی …»

دیگر اینکه ما به عنوان کسانیکه معتقد به اخلاق مراقبت (با ویژگیهای پیش گفته) هستیم، هیچ‌گاه یک نسخه واحد برای همه دانش آموزان نخواهیم پیچید بلکه هدف نهایی اخلاق مراقبت در حوزه آموزش و پرورش ایجاد حس و حساسیت تشخیص اخلاقی در دانش آموزان است.

مطالب مرتبط

مجموعه یادداشت‌های مربوط به آموزش و نیک‌بختی

اعتماد

مراقب خودت باش!

از خیلی به یکی

باسوادان

عشق اروتیک

Comments (2)

نیک‌بختی III؛ خانهII: طبیعت

الف- درقدیم بیشتر و حالا کمتر، یکی از القاب زن‌ها منزل بوده است. این روزها کمتر به زنی می‌گویند منزل  ولی این به آن معنا نیست که کارهای منزل دیگر منحصر به زنان نیست. گالری عکس های مردان مجرد ایرانی را ببینید. نه فقط پسرها که مدت‌هاست دخترها هم فخر می‌کنند به اینکه با منزل بیگانه‌اند: «من‌ که یه نیمرو بلد نیستم درست کنم». «می‌دونی پدر/مادرم می‌گه نمی خواد تو کار کنی، تو فقط درس بخون، قرار نیست تو هم مثل من تو مطبخ پیر بشی/ کهنه بچه بشوری/ آب دماغ مادرشوهر جمع کنی…»

 شور نوجوانی که بگذرد، آدم‌ها چه مجرد بمانند و چه تاهل اختیار کنند، دیر یا زود متوجه خواهند شد که فقط درس خواندن/حرفه ای را یاد گرفتن/ سرکار رفتن/… منبع تامین خوشبختی نیستند. گرچه حالا که موسم جوانی طی شد، به نظر می رسد ثروت بسیار بهتر است از علم؛ اما با/بی علم یا ثروت هم ما شاد نیستیم…این را عکس‌ها فریاد می زنند.

ب- چنانکه پیش‌تر اشاره شد، بنابر ادعای برخی مسیرهای خوشبختی از خانه شروع می‌شود و به خانه باز می‌گردد. پس اگر هدفِ آموزش و پروش، تبدیل کودکان به بزرگسالانی بهتر، موفق‌تر، بافرهنگ‌تر و در نهایت خوشبخت‌تر است نباید از این مهم غافل باشد و هدف کل برنامه ریزی خود را(صرف نظر از تحقق آن) آموزش برای یافتن شغل و درآمدی در آینده بکند.

همه دانش آموزان، صرف نظر از جنسیت آنها، باید دروس نظری درباره علم تغذیه، ارزش غذایی خوردنی‌ها و خطرات احتمالی آنها و مهارت‌های عملی درباره آشپزی بیاموزند تا بتوانند از این لحاظ، سلامت و در درجه بعدی لذت دست کم خودشان را تامین کنند. آنها باید طی سالهای تحصیل پیش از دانشگاه، اطلاعاتی درباره تامین امنیت خانه و خطرات احتمالی آن کسب کنند. باید بیاموزند چگونه از دستگاه‌های مختلفی که در خانه ها وجود دارند استفاده کنند و در صورت نیاز به تعمیرات جزئی، آنها را تعمیر کنند. باید چیزهایی درباره نظم و آراستگی منزل یاد بگیرند، که خانه تنها حصاری برای بدنهای ما نیست، فضایی برای پرورش و پرواز خلاقیت‌ها هم هست. دانش آموزان باید مهارت‌هایی درباره خرید کردن ( نقدی/اینترنتی/ چک و…) امور بانکی، پس انداز و سرمایه گذاری و سود و زیان اقتصادی در مسائل مربوط به خانه  پیدا کنند. باید درباره نگاهداری از لوازم منزل، لباس‌ها، حیوانات خانگی و مواد غذایی آگاه شوند.

سوسک‌ها، موش‌ها، مارمولک‌ها، آفت های مواد غذایی…شناسایی این منابع بی پایان رنج و نحوه پیشگیری و مقابله با آنها، به‌جای توجه به مثلن اکیدنه و اورنی‌تورنگ، می‌تواند مورد توجه درس علوم قرار بگیرد. مارمولک‌ها به چه درد می‌خورند؟ آفتهای مواد غذایی از کجا می‌آیند؟ موش‌ها ناقل چه بیماری‌هایی هستند؟ آیا سوسک‌ها واقعن کثیفند؟

در کلاس‌های انشا می‌توان به‌جای تکرار سوال از «در آینده می‌خواهید چه کاره شوید؟» که خواه ناخواه تمام ذهن دانش آموز را معطوف به موفقیت اقتصادی و پرستیژ اجتماعی بیرون از خانه می‌کند، می‌شود از او خواست تا خانه ایده‌آل خود را توصیف کند و ببیند غیر از گرفتن منزل برای رسیدن به منزل، به چه نوع زندگی در چه محیطی علاقمند است.

ج- شوپنهاور نود درصد سعادت انسان را در گرو سلامت او می‌دانست و نمی‌توان انکار کرد که سلامت ما بعد از شرایط زندگی خانگی، بستگی تام و تمامی به سلامت آب، هوا، مراتع و انواع گونه‌های زیستی اطرافمان دارد. نادینگز از خانه به عنوان امتداد بدن آدم‌ها حرف می‌زند و در قدم بعدی  توجه ما را از مکانِ خانه به سوی مکانِ بزرگتر یعنی طبیعت جلب می‌کند. اهمیت دادن به خانه و محیط زندگی  توجه ما را به محیط جغرافیایی که در آن زندگی می‌کنیم بازمی‌گرداند. آرامش، سلامت و در نهایت خوشبختی ما مستقیمن با محیطی که در آن زندگی می‌کنیم پیوند خورده است. والدین و معلمان ناگزیز باید کودکان را با طبیعت آشنا کنند و آشتی دهند. حتی اگر گشت مداوم در طبیعت میسر نباشد می‌توانند طبیعت را به خانه ها و مدارس بیاورند. مثلن پرورش گیاهان یا حیوانات خانگی در منزل و نمایش فیلم‌های مستند درباره سیاره ای که در آن زندگی می‌کنیم در مدارس.

پرورش گیاه یا حیوان در خانه ضمن ایجاد لذت و دردسر، یکی از بهترین راه‌های آموزش مراقبت و مسئولیت به کودکان است.«آن زمان که دانه ای را کاشتی یا حیوانی را به خانه آوردی یعنی مسئولیت مراقبت از او را پذیرفته ای».

در کلاس‌های بینش معنوی می‌توان با بحث از تفکرات و ادیانی که از بین بردن درختان یا کشتن حیوانات و خوردن گوشت آنها را عملی زشت تلقی می‌کند و هم بحث از دیدگاه‌های مخالف آن، ذهن دانش آموزان را درگیر مسائل و مسئولیت‌هایی کرد که انسان و طبیعت را در مقابل یا در کنار هم قرار می‌دهد. البته معلم وظیفه جهت دهی به افکار دانش آموزان را ندارد بلکه تنها قرار است ذهن آنها را نسبت به این موضوع دغدغه مند کند.

نادینگز تاکید می‌کند که در تمام این احوال باید با کودکان صادق بود. هرگز نباید کودک را از طبیعت ترساند یا به او نگاهی رویایی و فانتزی داد. باید او را آگاه کرد. دریا، کوه، جنگل، حیوانات…ترس ندارد. کودک با مراقبت و حمایت بزرگترها باید با این محیط ها آشنا و به آنها علاقمند شود. او باید مسئولیت خود را قبال طبیعت به عنوان یکی از غنی ترین منابع تامین آرامش و سعادت خود برعهد بگیرد. از طرف دیگر باید بفهمد که هیچ چیز کامل نیست. گربه سفید ملوس ما در مواجهه با جوجه اردک همسایه که او هم ملوس اما زرد است،  به راحتی تبدیل به قاتلی خونخوار و بی رحم خواهد شد. این واقعیت حیات وحش و حب ذات است.

مطالب مرتبط

نیک‌بختی

نیکب‌ختیII :  جبهمه ما را لایق خود کرده بود

نیک‌بختیIII :خانه

باسوادان

Comments (1)

نیک‌بختیIII: خانه

نوجوان بودم، پدرم کتاب فرار از فلسفه* را، که از یکی از دوستانش امانت گرفته بود، به من داد تا بخوانم. لحن مطایبه آمیز و قلم گیرای جناب خرمشاهی من را چنان میخکوب کرده بود که کتاب از دستم به زمین نمی‌افتاد تا رسیدم به قسمتی  درباره زنان . خرمشاهی گرچه از زنان فرهیخته و تاثیرگذار در زندگی‌اش با احترام و حق‌شناسی تمام یاد کرده بود، در ‌‌نهایت خانه داری و بچه داری را مهم‌ترین و شایسته‌ترین وظیفه زنان دانسته و با‌‌ همان لحن مطایبه آمیز و قلم گیرا زن‌هایی را که می‌خواهند از ذات زنانه خود فاصله بگیرند و به عنوان مثال درباره سیاست اظهارنظر کنند مسخره کرده بود… طبعن عصبانی شدم و گریه کنان پیش پدرم رفتم. کتاب را به گوشه‌ای پرت کردم  و عصبانی و اشک الود ناروا و ناسزا گفتم به کتاب و نویسنده. پدرم با عصبانیت تذکر داد کتاب امانت است و گفت: «هر وقت یادگرفتی گریه نکنی و حرف بزنی بیا ببینم چی می‌گی». مشخص است که نادم نشدم و گفتم: «یک همچه کتابی از یک چنین پیرمرد … فقط به درد سوزاندن می‌خورد». بعد هم یک شب تا صبح نشستم و چهار صفحه دو رو (از آن برگه‌های امتحانی) نامه نوشتم خطاب به آقای خرمشاهی و تلاش کردم خیلی مطایبه آمیز و از موضع یک ناصح دلسوز نشانش بدهم چقدر اشتباه فکر می‌کند! * نامه را هنوز هم دارم!‌.

  تصمیم قطعی گرفتم از لج آقای خرمشاهی در دانشگاه علوم سیاسی بخوانم تا ببیند یک من ماست چقدر کره می‌دهد…

الف- روی دیوار باشگاهی که من در آن ورزش می‌کنم با حروف بزگ نوشته‌اند: «یا سخت تلاش کن یا به خانه برو…». خانه و خانه داری همیشه اسباب تحقیر بوده و خانه به عنوان امری غیرجدی در زمره مسائل زنانه و پیش پاافتاده کمتر توجه کسی را جلب کرده است. این پیش پاافتاده تلقی کردن خانه چنان پذیرفته شده و جاافتاده است که به قول نادینگز، زمانیکه زنان با آرمانهای برابری خواهانه وارد عرصه اجتماعی شدند، تردیدی به خود راه ندادند که باید از خانه بیرون بیایند و تمام توش و توان خود را صرف پرداختن به امور جدی نظیر سیاست، دانش تجربی و مشاغل پردرآمد در فضای عمومی کنند. کسی به این نکته عنایت نکرد که شاید لازم باشد توجه مردان و آموزش‌های عمومی که عمیقن تحت تاثیر ساختار ارزشگذاری مردانه هستند هم به فضای خصوصی جلب شود. داشتن یک خانه از محوری‌ترین نیازهای انسانی است و زندگی در خانه برای اغلب آدم‌ها یکی از عمده‌ترین منابع تامین خوشبختی است. (همینجا اشاره کنم که وقتی از خانه حرف می‌زنیم الزامن به خانواده کاری نداریم بلکه غرض اشاره به وضعیت مکانی خانه است.)
ب- در خانه ما میان خود و دنیای بیرون مرز مشخصی ایجاد می‌کنیم و باز سعی می‌کنیم گوشه‌ای اختصاصن برای خود در آن بسازیم. خانه آنجایی است که بعد از یک روز سخت کاری/تحصیلی به آن می‌رویم و یا روز خود را از آن مکان معین آغاز می‌کنیم. خانه‌ای با نشانی مشخص که احساس ثبات و امنیت در ما ایجاد می‌کند. خانه محل نگاهداری تمایلات، وسایل و دوست داشتنی‌ها و‌گاه محل اختفای انهاست. خانه جایی است که از دست عقل معاش  و نظم خشک بیرون به آن پناه می‌بریم. در جوامعی با محدودیت‌های اجتماعی بیشتر، خانه قابلیت های بیشتری پیدا می‌کند، جایی است که آدم‌ها می‌توانند به خود ایده آلشان نزدیک شوند و اختیار آنچه می‌خورند و می‌پوشند، می‌خوانند یا درباره آن حرف می‌زنند را به دست بگیرند. فضایی برای نفس کشیدن برای خودشان ایجاد کنند ولو اینکه این نفس کشیدن در الکل، سیگار، بی‌نظمی و شلختگی مطلق، درست کردن کلکسیونی از اشیا بی‌ارزش یا پرورش گل و گیاه باشد. از نیازهای ابتدایی آدمی نظیر نیاز به محیطی آرام با دما و نور مناسبِ طبع و حال تا نیازهای پیچیده‌تر نظیر به رسمیت شناخته شدن، آزادی بیان خود-آنگونه که هست، پروراندن تجربه‌های شخصی بی‌ترس محتسب و… در خانه میسر می‌شود.
خانه جایی است که معمولن تنها دیگری یا دیگران نزدیک، به آن آمد و شد دارند. حتی در خود خانه‌ها هم، ولو به اندازه یک پرده مرز هست میان اتاق پذیرایی و اتاق خواب. در خانه، هم خود اجازه بروز و ظهور دارد و هم دیگری نزدیک و دوست داشتنی. شاید یکی از معدود مکان‌هایی که بتوان براحتی از پرورش روابط مبتنی بر مراقبت و مراعات در آن سخن گفت و با کمترین انتقاد مواجه شد، همان خانه است. پرداختن به خود و دیگری در بازاندیشی درباره خانه و توجه به مراودات میان من و او از جمله مهم‌ترین ابعاد موثر و نیانیشده رها شده  درمورد خوشبختی است.
ج- بنا به ادعای نادینگز* از جمله گام‌های موثر برای ایجاد و حفظ احساس خوشی و خوشبختی در زندگی روزمره، در کنار تعلیم مهارت‌های والد بودن به دانش آموزان (که در جای خود بحث مفصلی است) آموزش مهارتهای مربوط به خانه و خانه داری در نظام آموزش عمومی است . مثلن در کلاسهای ادبیات به جای حفظ کردن تاریخ ادبیات ایران و جهان باید قطعاتی از کتابهای شاخص در ادبیات مورد مطالعه و بحث قرار بگیرد، چنانکه دانش آموزان بتوانند تجربیات شخصی خودشان را در موراد مشابه با قهرمان رمان بیان کنند و نسبت به خواست‌ها، علایق و سلایق خود در زندگی روزمره آگاهی پیدا کنند. در کتابهای علوم اجتماعی باید در سرفصل‌هایی درباره چگونگی به وجود آوردن و نگهداری خانه‌ حرف بزنند. در علوم طبیعی باید از مراحل رشد جسمی و بلوغ عاطفی انسان بحث شود؛ در کلاس‌های ریاضی از اقتصاد اجتماعی و مهارتهای اقتصادی مورد نیاز یک شهروند سخن گفته شود و در تدریس هنر زوایای زیبا‌شناسانه و طراحی داخلی خانه‌ مورد توجه قرار گیرد و…

توضیحات

* ف‍رار از ف‍ل‍س‍ف‍ه‌: زن‍دگ‍ی‍ن‍ام‍ه‌ خ‍ودن‍وش‍ت‌ ف‍ره‍ن‍گ‍ی‌، ن‍وش‍ت‍ه‌ ب‍ه‍اءالدی‍ن‌ خ‍رم‍ش‍اه‍ی‌، نشر جامی، 1377

 * خانم جمیله کدیور نقد خوبی بر نوشته‌های آقای خرمشاهی درباره زنان نوشته‌اند.
*   نادینگز قریب به دو دهه به عنوان مدیر و معلم ریاضی در مدارس ابتدایی و دبیرستان‌ها مشغول به کار بوده است، به همین دلیل تجربیات فراوانی ایده‌های وی درباره آموزش و پرورش را پربار کرده است.

مطالب مرتبط

باسوادان
نیکبختی
جبهه ما را لایق خود کرده بود

نوشتن دیدگاه

نیک‌بختیII: جبهه ما را لایق خود کرده بود

«ما به سن شما که بودیم پامون رو جلوی بابامون دراز نمی‌کردیم چه برسه تو روش وایستیم و …»؛ «من از پنج سالگی تابستون‌ها می‌رفتم کارگاه قالیبافی و خرج خودمو درمی اوردم بعد تو تا این سن هنوز…»؛ «من تو هجده سالگی سه تا بچه داشتم و یه زندگی را اداره می‌کردم، از خودت خجالت نمی‌کشی تا این سن…»؛ «ما برای اینکه برسیم به مدرسه باید روزی چند کیلومتر از ده مون تا ده بالایی پیاده می‌رفتیم و شاگرد اول هم بودیم اونوقت شماها…»؛ «ما هم سن اینا بودیم اصلن نمی‌دونستیم بچه از کجا میاد، نگاه کن ببین بچه های الان…»؛ «این دخترا را ببین چه…شدن! از راهنمایی ابرو برمیدارن و از دبیرستان دوست پسر می‌گیرن، به ما یه جفت جوراب سفید را نمی‌دیدن…»؛ «من از چهارده سالگی کتابای شریعتی و مطهری را می‌خوندم و از هفت سالگی یک رکعت نماز قضا ندارم بعد این بچه …»؛ «حالم از این دختر پسرای دهه هشتادی خجسته دل بی هویت هیچی نفهم به هم می‌خوره، ما هم سن اینا بودیم…»…و در نهایت:«ما که اون بودیم، این شدیم، وای به حال این‌ها»

الف- الکی خوش‌ها کسانی هستند که به اندازه ما رنج نکشیده‌اند. طبیعتن با پیشرفت علم و تکنولوژی، رفاه اقتصادی، رسانه های مختلف، تغییر فرهنگ عمومی و افزایش ارتباطات توده جامعه با فرهنگ ها و فضاهای دیگر، خاصه فرهنگ غربی، رشد فردگرایی، رشد نسبی امنیت اقتصادی و اجتماعی، بالارفتن سن ازدواج و… میزان رنج آدمها باید کاهش پیدا کند. اصلن هدف غیر از این نبوده. اینکه ما از این قضیه لجمان می‌گیرد، فکر می‌کنیم گذشته که پر از رنج و درد و ناامنی بود آدم‌های بهتری به وجود می‌آورد و اصلن «جبهه ما را لایق خود کرده بود» بحث دیگری است. به نظر می‌رسد خیال می‌کنیم خوشی کلن چیز «الکی» است و رنج گوهری گرانمایه. در حالیکه همانطور که نمونه‌های فراوانی از انسان‌هایی را می‌شناسیم که رنج های زندگی از آنها انسان‌های فهمیده‌تر، نیکوخصال‌تر و مددرسانتری ساخته است، فراوان جنایتکار و بزهکار هم می‌شناسیم که جرم و جنایت‌هایشان نتیجه مستقیم درد و رنج‌هایی بوده که در زندگی متحمل شده‌اند. حتی رنج های ما الزامن ما را نسبت به رنج‌های دیگران هوشیار و حساس نمی‌کند که اتفاقن کاملن محتمل است زمانیکه ما برای رنج توجیه معرفتی یافتیم، نسبت به درد و رنج دیگران بی تفاوت تر شویم :«بذار بکشه، سفت میشه، من بدترش را کشیدم»/« اتفاقن بد هم نیست، بذار بکشه اون چیزی که من کشیدم». غرض اینکه منطقن نمی‌توان نتیجه گرفت درد و رنج آدم‌های بهتری تولید می‌کند و خوشی و خوش بودن نه. منکر رنج‌های اجتناب ناپذیر نیستم اما به نظر می‌رسد مواجهه هریک از ما با درد و تغییراتی که درما پدید می‌آورد تابع ویژگی‌های پیشینی محیط و شخصیت انسان رنجور است تا خود رنج. اینجا مسئله آموزش و پرورش، چه در خانواده و چه در تحصیلات عمومی  مطرح می‌شود.

ب- نل نادینگز از فلاسفه فمینیستِ صاحب‌نظر در حوزه اخلاق و آموزش و پرورش، ادیان، خاصه مسیحیت را به جهت اهمیت و ارزشی که به تحمل رنج میدهند نقد می‌کند. از نظر او باور به اینکه رنج باعث کمال معنوی انسان می‌شود، به تنهایی میتواند دلیل بی اعتقادی کسی به دین باشد!  او به عواقب و خطرات باوری که رنج خود و دیگری را روا می‌دارد اشاره می‌کند و می‌گوید بی‌اعتقادی به چنین دینی «نه به دلایل منطقی بلکه به دلایل اخلاقی است». نادینگز ضمن موافقت با تعریف خوشبختی به «ارضا نیازها، خواست‌ها و خواهش‌ها» مسیر استدلالی پاکیزه ای ترتیب می‌دهد که ما را به خانه بازمی‌گرداند: جایی که اغلب مهم و جدی در نظر گرفته نمی‌شود (جایی مربوط به زن، بچه، غذا و مردهای ترسو و ضعیف)

او تلاش می‌کند نگاه ما را از کلی و دور به جزئی و نزدیک بازگرداند. خانه جایی نیست که ما باید از آن بیرون برویم و در جستجوی خوشبختی باشیم. خانه گوشه امن و اختصاصی ما در این دنیای بزرگ است، مرز  آشنای ما با جهانست که همه چیز در/از آن آغاز می‌شود. تعریف خوشبختی را در نظر بیاورید. نیازهای اولیه انسان نظیر غذا، لباس کافی، مکانی برای زندگی و حداقلی از ارتباطات در یک نگاه کلی همان خانه است. از سوی دیگر خواست و خواهش‌ها هم بیش و پیش از هر کجا در یک خانه خوب با روابطی سالم و صحیح شناخته و هدایت میشوند. شناخت نیازهای ثانوی، خواسته ها و خواهش های واقعی هر فرد، در خانه و سیستم آموزش عمومی اتفاق می‌افتد. بسیاری از رنج ها، شکست‌ها و تلخ‌کامی‌های بعدی آدم‌ها ناشی از ضعف‌های ارتباطی، نشناختن خواسته‌های واقعی و ناتوانی برای برنامه ریزی برای آنهاست. نادینگز به شدت با این باور قدرتمند که انسانهای فهمیده عمیقن رنج می‌برند و آنها که رنج نمی برند نمی‌فهمند، مخالف است. او دست‌یابی به خوشبختی و خوشی های این جهانی و کاهش رنج در همین زندگی روزمره را یکی از اهداف مهم آموزش در خانه و مدرسه می‌داند و در دو کتاب مهم خود به لوازم فلسفی، اخلاقی و آموزشی چنین جهان‌بینی اشاره می‌کند.

ادامه دارد…

مطالب مرتبط

نیک‌بختی

مادر نخور غم، نگیر ماتم

Comments (4)

نیک‌بختی*

در گوگل کلمه خوشبختی را جستجو کنید. صدها جمله پرمغز پیدا میکند برایمان. خوشبختی یعنی…؛خوشبختی چیزی نیست جز… ؛خوشبختی زمانی است که…، صفحه‌ها را باز کنید. صدای آهنگ بلند می‌شود، ستاره چشمک زن بالا می‌رود، قلب صورتی پایین می‌آید، تصویر سایه دختر و پسری در غروب آفتاب… جملات بیشتر وصف خوشبختی یا لحظات خوشی را می‌دهند، چنان همبافته با ابتذال که تن آدم مورمور می‌شود!

اما حکما خوش‌بختی را به فقدان رنج تعریف کرده‌اند.

اغلب آدمها خواهان خوشبختی و سعادت خود و عزیزانشان هستند. آموزش، ورزش، کار، عشق، ازدواج، طلاق، فرزندآوری، دوستی، مهاجرت، ایمان، انوع عرفان، افیون، الکل، گرد …هر کدام به نوعی راهی به خوشی و خوشبختی می‌جویند. قبل از اینکه گردش دور و زمان اینطور به دست روانشناسی تجاری و نسخه پیچی‌های دو دقیقه ای و ده راه‌کاری اش بیفتد، مقدسین و فلاسفه نشان دادن راه خوشبختی را وظیفه خودشان می‌دانستند.

فلاسفه( که هیچ وقت به کم وکوتاه راضی نمی‌شوند) دنبال پیدا کردن خوشی و خوشبختی های پایدار بودند. سعادتی که امنیت حضور و شفابخشی خوشی‌اش منهای وجود/عدم سلامتی، ثروت و بالاوپایین شدن‌های زندگی روزمره تضمین شده باشد: از جمله آمال غیر مبتذل و مطنطن بشر که مثل بوم رنگ وقتی پرت می‌کنی کمانه می‌کند! این می‌شود که  شوپنهاور می‌گوید: «خوشبختی به آسانی دست‌یافتنی نیست: یافتن آن در درون خود دشوار است و در جای دیگر ناممکن» از همان قدیم هم با اینکه  ارسطو به اهمیت سلامت و ثروت و رفاقت برای نیک بختی اشاره می‌کند، یادمان می اندازد که آدمهای زیادی باوجود سلامت و ثروت و رفاقت، شاد و خوشبخت نیستند. ارسطو تامل عقلانی را مهم‌ترین عامل خوشبختی می‌داند. (چیزی بی عنایت به دنیای واقعی و واقعیات دنیا). تاثیر و وزن این نگرش به خوشبختی ازگذشته تا کنون همچنان برسر حکمت عملی سایه افکنده است.

از سوی دیگر خوشبختی و سعادت دغدغه همیشگی ادیان هم بوده است. خوشبختی و سعادتی که عمومن در حیات بعدی خود را نشان می‌دهد: «در باغستانهاى پر نعمت… بر تختهايى جواهرنشان… با جامها و آبريزها و پياله‌هايى از باده ناب روان…(که) نه از آن دردسر گيرند و نه بى‏خرد گردند… و حوران چشم‏درشت باکره…» خوشی و خوشبختی این دنیایی از ویژگیهای پارسایان و مومنان نیست که اتفاقن عکس آن توصیف شده است… خوشی‌ها و خوشبختی‌های وعده داده شده، اگر نه با خلسه های عرفانی در این دنیا، حتمن در آن دنیا جامه واقعیت خواهند پوشید و عکس واقعیت دنیوی شان، رنج خماری و ذلت اعتیاد و تکرار پرملال  ندارند. همیشگی، تازه و بی ملال تا ابدیت جاری خواهند بود.

 آموزش و پرورش لذت‌های ریز و فانی نه توجه فلاسفه را به خود مشغول می‌کرده و نه خدایان را، دست کم در فرهنگ رسمی ما که همچنان به ابتذال و سطحی نگری دون شأنی گره خورده است. رنج و بدبختی به عنوان بخش گریزناپذیر واقعیت زندگی انسان با وعده فرج بعد از شدت و آسانی پس از سختی و گنج حاصل از رنج هنوز درخششی بی زوال دارند. گاهی تا حد یک فرصت طلایی که باید نسبت به آن سپاسگزار بود برکشیده شده اند و این فقط مختص ادیان نیست. چنان که مثلن نیچه می‌گوید برای آن دسته از ابنا بشر که کوچکترین اهمیتی برای من دارند آرزوی رنج، پریشانی، بیماری و بی آبرویی دارم چرا که به نظرمن آنها نباید با چنین چیزهایی بیگانه باشند …تنها چیزهایی که در زندگی ارزش تجربه و تحمل کردن دارند…

خیلی خوب جاافتاده این تکریم رنج برای ما، الصاق شده به هویتمان، اعم از مذهبی و لامذهب، به نحو غریبی رنج پسندیم. بدبختی را بیش از نیک‌بختی تحسین می‌کنیم و سعادت و خوشی‌های دنیوی را حقیر، بی ارزش و پیش پاافتاده می‌دانیم، آنقدر که حتی ارزش صحبت کردن هم ندارند چه برسد به آموزش و غنی سازی. دوست مذهبی داشتم که در برابر سیل خروشان غرغر های من از چپ و راست تنها یک جواب داشت: «برای خوشی به این دنیا نیامده ایم» . قلبن بر این باور بود که «به بها دهند نه به بهانه». از آنطرف حتی دوستان و آشنایانی را می‌بینیم که با امید فرار از بدبختی و رسیدن به خوشی، مهاجرت‌های کاملن موفقی داشته اند و یک دست جام باده و یک دست زلف یار، همچنان سوزنشان روی رنج هایشان از جایی که «منجلاب گه است» گیر کرده. حتی مثل خیلی ها نان و نامشان را از مسیر بازنمایی بد-بختی های‌ ما! ندارند اما گویی همواره از این می ترسند که فضیلت رنج کشیدن را از دست بدهند. انگار احساس بی ارزشی بکنند اگر بعد از ده سال دست بردارند از آه و فغان بر محدودیت های دوره دانشجوییشان در ایران «که باعث شد هیچ وقت معنی زندگی و جوانی را نفهمند». انگار احتیاجِ هویتی و تقویتی دارند به همنوایی با ساز خود-قربانی پنداری آدم‌های این طرف. این می‌شود که حتی بازنماییشان از خوشی هاشان هم به نحو بیمارگونی تحقیر خود و جایی که از آن آمده‌اند است، نوشته‌هایشان هم‌چنان سرریز از حسرت برای حسرت‌هایی است که در گذشته بر دلشان مانده بوده و ماسیده است!

* این نوشته احتمالن دنباله دارد.

مطالب مرتبط

نوازشهای فیلسوف پیر برای نسرین صاد( درباره کتاب حکمت عملی شوپنهاور)

برکت پریشانی، اضطراب و پارادوکس( قطعه ای از ترس و لرز کیرکگور)

پس این چه احساس شگفت انگیزی ست که روانمان را از خوابی که لازمه زندگی است محروم می‌کند؟( برگرفته از مقالات «افسانه سیزیف» و «پوچی و خودکشی» نوشته آلبر کامو)

Comments (4)

املت بلغاری

دومین بار است که به این دخمه کوچک و مه آلود می‌آیم. دکتر گفته «باید خوش بگذرانی». خلوت است. هنوز ننشسته‌ام که از پشت پیشخوان آشپزخانه بیرون می‌پرد و با لحن غیردوستانه‌ای می‌پرسد: «بار اولت که نیست میایی اینجا؟» می‌گویم «نه… چه بداخلاق!» انگار نشنیده باشد؛ منو غذا را روی میز می‌گذارد و می رود.

لای در باز می‌شود و سوزِ سرما با دختر و پسر جوان می‌آید تو. هردو زیبارو، می‌روند پشت دخل به احوالپرسی، پسر با مایع شیشه شو و دستمال برمی‌گردد. یکی از سه میز دخمه را برق می‌اندازد و می‌نشینند به گپ زدن. می‌گویم «من املت بلغاری می‌خورم». مِنو را می‌گذارم روی زیرمیزی چوبی. دیوان حافظ کهنه‌ای روی زیرمیزی است که برگ‌های کاهی و پوسیده‌اش دست را می‌کشد به طرف خودش. حس است دیگر، انگار با اینها اگر فال بگیری خبر از غیب بدهد. در راه آمدن، دخترک گیر داده بود که «خاله توروخدا فال بخر، خاله الهی خدا بهت یه پسر بده… خاله»… هستی می‌گفت خواب دیده من پیر شده‌ام و دوتا دختر دارم. دیوان را برمی‌دارم. چشمم قندان چوبی کنار کتاب را نمی‌بیند، همرنگ میز بود. قند‌ها پخش زمین می‌شوند. عبدوخان سرک می‌کشد، جارو و خاک انداز را می‌آورد کنار میز و می‌رود سراغ آشپزی‌اش. دختر و پسر جوان ساکت نگاهم می‌کنند. بلند می‌شوم، قند‌ها را جارو می‌کنم و خاک انداز پر از قند را می‌گذارم پایین پیشخوان. ورق‌های پرپر شده کتاب را لمس می‌کنم و برش می‌گردانم کنار قندان خالی. زل می‌زنم به  روبرو. همه چیز در ‌‌نهایت آشفتگی، بی‌قیدی، بی‌نظمی، بی‌… تختۀ سبزی، سیاه از اشعار خیام، چندتا نقاشی کاملن بی‌ارزش از لیلی و مجنون در محاصره نقاشی‌های مثلن بانمک مشتریان و ردیف نامنظمی از کتاب‌های نامربوط روی هم، دست نخورده، پرِ خاک، از دمیان هرمان هسه تا سرمایه مارکس تا ارتباط با خدا… روی یک برگ دفتر هم کاریکاتوری از عبدوخان با پیشبند آشپزی است. روی پیشبندش نوشته:

ماده اول: چشم‌چرانی ممنوع.

تبصره: بوس آزاد.

ماده دوم: زدن حرف زشت ممنوع.

تبصره: زشتی حرف را من تعیین می‌کنم.

فکر می‌کنم اگر اینجا اینقدر دخمه نبود، اگر در خال آلودگی شهر جا خوش نکرده بود، اگر صدای آهنگشان اینقدر بلند نبود، اگر روشن تر بود… بیشتر می‌آمدم.

از آن پشت برای من یا برای خودش می‌گوید: «غریبه که میاد اینجا، بعد از بیست دقیقه غر می‌زنه که غذای من چی شد؟» منم می‌گم «همون چی که رای‌ات شد» صدایش را بلندتر می‌کند: «دخترم بجای املت بلغاری برات بادمجون درست می‌کنم» فکر می‌کنم که به من گفت «دخترم!» و می‌گویم «طوری نیست». فکر کن که من دخترش باشم. دختر این جوانک یک متر و نیمی دراز گیسوی موفرفری که بیست و هفت هشت سال بیشتر ندارد. من خودم دوتا دختر دارم. می‌گوید: «ببین! غریبه اگه بود غر می‌زد که همون املت را می‌خوام!» انگار در امتحان قبول شده‌ام.

روی در و دیوار دنبال یک چیز خاص، دنبال ارتباط یا عمق می‌گردم. نیست. همه چیز کاملن اتفاقی است.

آهنگ تندی شروع به نواختن می‌کند. پسر برای دختره قِر ریز می‌آید. دختره می‌خندد، بلند می‌شود و شروع می‌کند به حرکات موزون وسط دخمه. خیلی ظریف و نامحسوس. مانتو گشادش با تاخیر از اندام باریکش تاب می‌خورد. یکجورهایی مضحک و در عین حال با شکوه است. زیرچشمی نگاهِ من می‌کند که واکنشم را ببیند. می‌خندم. بی صدا، مفصل و مبسوط. با تمام چهره. دکتر بهم گفته «بخند!» گفته: «گرفتگی عضلات سمت راست صورتت بخاطر فشار عصبی است. بخند. خوش باش. برو بگرد… بخند… هاها‌ها… به بدبختی‌های ما بخند…بخند… قاه قاه قاه… به این وضع دارو…» گفته «دارو لازم نیست. برو دوش بگیر، بدو، آهنگ گوش کن، خوش بگذران»

با انگشت روی سطح شیشه‌ای کثیف میز خط می‌کشم. یکساعت گذشته. گرسنه‌ام. کسی حق ندارد غر بزند. به نخ‌های کنفی خیره می‌شوم که از جلوی شیشه آویخته. به یکشان کدو آویزان است، به یکی نان خشکیده، به یکی قابلمه…ملاقه… آقا عبدو غذا را می‌آورد. به مچ دستش نگاه می‌کنم که یک چنگال پیچیده دورش… ردیف بادمجان‌های کبابی را خوابانده روی جعفری، رویش را برنج و سبزیجات ریخته با پنیر پیتزا.

 عبدو با دختروپسر جوان می‌روند بیرون سیگار بکشند…

احساس می‌کنم بهترم. ظرف غذای خالی را برمیدارم که ببرم بشویم، رسمِ اینجاست. به خودم نگاه می‌کنم توی آینۀ آشپزخانه، عضلات یکطرف صورتم گرفته، یک پوزخند اجباری و دائمی پیدا کرده‌ام، چشمم می‌افتد به آشپزخانه… شلخته و درهم‌ریخته… پوست بادمجان‌ها و در نیمه باز رب و سبزی‌های نیم‌خرد شده… مِنو دخمه قیمت ندارد. فکر می‌کنم چقدر راحتم اینجا. دمِ در نوشته به اندازه لذتتان از غذا پول بگذارید داخل صندوق چوبی. دخترک گفت «خاله الهی خدا بهت پسر بده». چشم‌هام را می‌بندم. دست می‌کنم توی کیف پول و یک اسکناس می‌کشم بیرون. می‌گذارم توی صندوقچه چوبی.

دو روز پیش، بعد ازظهری خواب دیدم یک پسر دارم. هفت- هشت ساله. گشاده رو. خوشحال. گفتم: «بذار بغلت کنم»…گذاشت.

Comments (8)