از خیلی به یکی


«خیلی ممنون! ولی خانواده ما تو اینطور مجالس شرکت نمی‌کنند»؛ «تو جمع دوستان ما کسی به این چیز‌ها علاقه نداره»، «ملت ما از شما نمی‌ترسند و این تحریم ها هیچ تاثیری بر زندگی آنها نخواهد داشت». «مردم ما از جنگ هراسی ندارند»…

الف– ظاهرن فلاسفه پیش از سقراط از جمله اولین کسانی بودند که خیلی را به یکی تقلیل دادند. آنها دنبال ماده المواد جهان گشتند: آب، آتش، آپایرون و… بعد از آن سلاطین فلسفه وارد شدند و مسئله کلیات یکی از اهم مسائل فلسفه شد: اینکه اگر ما در جهان واقعی تنها و تنها با جزئیات سروکار داریم، پس این کلیات از کجا می‌آیند؟ ما آدمها ( زهرا، حسن، زید، سوزان، آمرینا و…) و پرندهها (غاز، شترمرغ، پنگوئن، طاووس) و درختها (اقاقیا، خرزهره، بادام، خرمالوو…) را می‌شناسیم ولی آدم و پرنده و درخت را نه… آیا وجود واقعی دارند؟ بعضی‌ها اینطور می‌گویند. آیا انتزاع ذهن ما هستند؟ بعضی‌ها اینطور معتقدند. آیا چیزی بیشتر از صدا و آوا نیستند؟ این نظر هم طرفدارانی داشته…

این کلیات به چه درد می‌خورند؟ احتمالن اولین پاسخ این است که به درد طبقه بندی برای شناخت. گیاه، نبات، جماد، حیوان (عاقل (مذکر/مونث (پیر/جوان (خوشگل/زشت…)… هنوز هم دانشمندان با مشاهده موارد جزئی احکام کلی درباره ما و دنیای پیرامونمان صادر می‌کنند و ما به آنها اعتماد می‌کنیم… چاره دیگری هم مگر هست؟ باید از این آشفتگی بیرون جَست تا به نتیجه‌ای رسید.

ب- مسئله اخلاق و تشیخص درست و غلط در زندگی انسان چه؟ چطور می‌شود برای همه انسان‌ها که هر یک برای خود دنیایی هستند، احکام کلی صادر کرد. بریای آدم‌هایی در شرایط و موقعیت‌های مختلف! البته کرده‌اند و شده است. «دروغ بد است»، «دزدی بد است»، «قتل بد است»…

 مثلن همین قانون طلایی اخلاق را در نظر بگیرید: «آنچه برای خود می‌پسندی برای دیگری هم بپسند». آیا واقعن درست است؟ آیا هرآنچه من برای خودم می‌پسندم برای دیگری هم پسندیدنی است؟ تصور کنید من می‌پسندم که مشکلاتم را در سکوت و تنهایی حل کنم. آیا درست است هنگامی که دوستم دچار مشکل شد ساکت بنشینم و تنهایش بگذارم؟ شاید حرف زدن و همدلی اخلاقی‌ترین موضعی باشد که من در قبال آن او ی خاص می‌توانم بگیرم. تصور کنید شما مایل باشید حقیقت راست و پوست کنده را بشنوید و نقطه بگذارید آخر یک مذاکره/مکالمه. شاید برای من این روش ویرانگر باشد. شاید باید درباره منِ خاص ملاحظه و دقت بیشتری به خرج داد… حرفم این است که اگرچه شاید بشود از بد و خوب در یک سطح بسیار کلان سخن گفت اما در اجرای احکام اخلاقی، در زندگی روزمره، اگر بخواهی انسانی اخلاقی باشی، باید رضایت بدهی که در سطحی بسیار خُرد و در جمعی بسیار محدود، تلاش کنی دیگری را تا حد ممکن بشناسی و با آن دیگریِ خاص برخوردی اخلاقی داشته باشی.

ج-  «معتقدم که یک «ما» اغلب توسط مرجعیت/اتوریته برخی شناسندگان بر دیگران تحمیل می‌شود، همانگونه که بزرگسالان بر کودکان اتوریته دارند. در این مواقع معرفت و شناخت بقیه از میان نمی‌رود، بلکه تنها پنهان می‌شود.»*

د- پشتِ پنهان شدنِ جزئیات تحت لوای احکام کلی که درباره دیگران می‌دهیم، نوعی بی‌تفاوتی و تغافل نسبت به ویژگی‌ها و نیازهای دیگری خاص وجود دارد که به ما اجازه می‌دهد راحت و با وجدانی آسوده راجع به او قضاوت کنیم. چون بر همگان واضح و مبرهن است که این کار غلط/درست است. ما نه وقت و نه علاقه و نه حوصله داریم که دیگران را آنگونه که هستند بشناسیم و نه می‌توانیم ذهن و زبانمان را از قضاوت بازداریم. کلیات اینجا هم به درد می‌خورند.

*کا‌ترین ادلسون

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s