آنچه هستی باش


برای اولین بار، در سال‌های دبیرستان، مقاله‌ای در روزنامه‌های آن روزگار، که با شوق می‌خریدیم و می‌خواندیم،  درباره «انسان اصیل» خواندم، انسانی که خودش است. خودش را زندگی می‌کند و نه دیگران را، که گرچه با دیگران زندگی می‌کند اما به خاطر آن‌ها زندگی نمی‌کند. او «افسانه شخصی خودش را دنبال و زندگی می‌کند». جزییات مقاله را خوب به یاد دارم؛ چه شوق انگیز بود برای ناسازگاری‌های نوجوانی.

بعد از آن، به عنوان یک دانشجوی فلسفه، مفهوم خود-آیینی و زیست اصیل از آن دسته مفاهیمی بود که بیشترین تاثیر را بر من گذاشت و بیشترین رنج را نصیبم کرد. آن حیات اصیلی که حاصل نمی‌شد. آن خود بودن بریده از دیگرانی که مقدور نبود و هیچ چیز به اندازه سرزنش شنیدن درباره اینکه نیستی آنچه هستی و بود و نمودت با هم متفاوت است و ریا می‌کنی و حرف و عملت یکی نیست و… برای من شکنجه آور نبود! سال‌ها روزم را با این جمله کانت به دیوار شروع می‌کردم که «شخصیت، آزادی از مکانیسم طبیعت است». بار‌ها احساس بی‌شخصیتی کردم دربرابر چشمان هوشیار کانت. احساس  حقارت دربرابر نیچه، بد-ایمانی دربرابر سار‌تر، داس-من ای در برابر هایدگر… دربرابر همه کسانی که از انسان اصیل حرف می زدند یا به نظر می رسید حیات اصیلی دارند. البته دشوار بتوان آدمی را یافت که نشود بی‌اصالتی، حاصل شکاف میان نظر و عمل، را به رخ‌اش کشید ولی کم و زیاد دارد. کم و زیادی که الزامن وابسته به عوامل معرفتی نیست؛ اتفاقن اغلب عکس آن است. محدودیت‌های جنسیتی، جغرافیایی، فرهنگی، خانوادگی… آنچه حیات اصیل می‌نامیم برای یک مردِ ساکن تهران، از خانواده متوسط یا متمول، با سطح سواد بالا و کمتر درگیر با محدودیت‌های ناشی از پیوندهای خانوادگی آسان‌تر میسر است تا برای یک زن شهرستانی از خانواده‌ای با درآمد و سطح سواد پایین که گیسش به مناسبات فرهنگی و خانوادگی بافته شده است.

توصیه به بزن و بشکن و‌‌ رها کن و برو تا به خودت برسی و ماجرای خودت را زندگی کنی، از آن توصیه ها و ارزش‌هایی است که فراوان تکرار و تحسین شده‌اند. از سرزنش «إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا» در قرآن بگیر تا متفکران، معنویون، نویسندگان و فلاسفه ا‌ی که تکرار کرده‌اند این جهد و جهاد در راه خود بودن هرچه سخت‌تر باشد آیندِ معرفتی/شخصیتی/ معنوی/انسانی بیشتری دارد و… قهرمانان، آدمهای بزرگ بد، خوبِ بزرگ، آدم‌های ساختارشکن تاریخ معمولن از دل همین بزن و بشکن‌ها بیرون آمده‌اند.

اما در هجوم این حجم تحسین خود-آیینی چیزهایی هم گم شده است. در این مرکز توجه قرار گرفتن «خود مستقل» و شخصیت یافتن در حرکت خلاف جهت طبیعت، طبیعت ارتباطی انسان است که گم شده یا به آن بی مهری شده است. انسان که در بدو تولد، خودش را تنها در ارتباط با دیگران می‌شناسد. نوزاد ناتوانی که بدون «ارتباط با دیگری» قادر به ادامه حیات نیست. مسیربزرگ شدن و هویت  یافتنش از میان همین ارتباط هاست که می‌گذرد، ارتباط با دیگر آدم‌ها، اشیا، ایده‌ها.

  آیا عبور از آباءَنا با آن صراحت و قطعیتی که خواسته و تحسین می‌شود ممکن و حتی مستحسن است؟

اینکه من داستان زندگی خودم را زندگی کنم، اینکه قهرمان و نقش اول داستان خودم باشم، بدون حضور دیگران ممکن نیست. اتفاقن داستان‌ها هرچه شخصیتهای بیشتری داشته باشند غنی‌تر هستند. هستی ما یک هستی ارتباطی است. همین به خود-آیینی آدمی حد می‌زند. آدم‌ها در شبکه‌ای از روابط به هم پیچیده، عمیقن با هم مرتبط هستند. غیر از این است که «خودی» که از آن حرف می‌زنیم‌‌ همان دختر/پسر فلانی، فردی متعلق به شهر الف، کشور ب، زبان ج، نسل د و… است. آیا با مهاجرت، یاد گرفتن یک یا چند زبانه بیگانه، با ازدواج با یک خارجی، تغییر دین، اسم، شناسنامه یا رنگ مو ما «خودمان» خواهیم شد یا به عبارت دیگر از آبا ئمان می‌بریم؟ آیا غیر از این است که این عبور از دیگران (به فرض امکان) نه به سوی خویشتن که به سوی دیگری/دیگرانی دیگر است؟

من مخالف این نیستم که هر فرد باید بتواند آنگونه که خیال می‌کند درست است زندگی کند. هر انسانی باید بتواند، باید تشویق بشود، امکانش را داشته باشد که بتواند راه زندگی خودش را بجوید و بزید. گاهی اما به نظر می‌رسد افراط در با ارزش شمردن خود-آیینی و یک کاسه کردن الباقی آدمها به موجودات غیراصیل ما را از تنوعی عظیم محروم می‌کند. آدم‌ها روابط یگانه و بی‌جایگزینی دارند که ارزششان اگر بیشتر از خود-آیینی نباشد کمتر نیست. چرا جنگیدن با دیگری/دیگرانِ متفاوت/مخالف با ما، یا گذاشتن و گذشتن از آن‌ها ارزشمند‌تر از مدارا (و نه تسلیم) و ماندن وتلاش برای مفاهمه، مراعات و حفظ رابطه هاست؟ چرا تنهایی ستایش برانگیزتر از دوام آوردن درمیان جمع و کمک به دوام ارتباطات است. چرا انسان که به لحاظ طبیعی، اجتماعی، فردی، جسمی و روحی محتاج رابطه است ( دقیقن همان  نوع روابطی که فرد در خانواده،  فامیل، دوستان، هم وطنان و هم نوعانش دارد) برای اصیل بودن تشویق به شکستن این روابط می‌شود: من در مقابل دیگری/ ما در مقابل دیگران؟ چرا برای خودکسی شدن ارزشمندتر از برای دیگران کسی شدن است؟

مطالب مرتبط

نه خودِ کس و نه بعضی و نه جمع همه(از هستی و زمان هایدگر)

از جمله جنس لطیف به تمامی(از «روشنگری چیست؟» کانت)

Advertisements

2 دیدگاه »

  1. به نظر می رسد همان هیدگری هم که داسمن را این همه تحقیر می کرد و چند ماه چند ماه پناه می برد به گوشۀ عزلتش توی جنگلهای سیاه آلمان، خودش می دانست که بی دیگران نمی شود طی کرد که می گفت هستی آدمی هستی -با- دیگران است.

  2. corona said

    من سالهاست دنبال این گوشهء دنج درست کردن برای خودم بوده ام و هستم. راستش نه متقاعد شده ام که «با دیگران» را انتخاب کنم، و نه متقاعد شده ام که دست از این جستجو برای گوشهء عزلت ِ خودم را کنار بگذارم. نمیشود نسخه پیچید برای همه. برای یکی «با دیگران» بودن، درست تر است، برای دیگری، «بی دیگران» بودن. باید دید آن شخص، دلش چه جوری آرام میگیرد و احساس بهتری نسبت به زندگی اش دارد. این فلسفه ای که درباره اش میشود سالها و قرنها نوشت و نوشت و نوشت، یک امر نسبی ای است از نظر ِ من. آن جور «نسبی» که برای من ِ نوعی، یک چیزی درست و اخلاقی ست و برای «توی نوعی» یک چیز ِ دیگر.

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s