Archive for اکتبر, 2012

اعتماد

– منو گذاشتی رو بلندی، گفتی:« بپر بغل بابا »

من پریدم ولی تو جاخالی دادی…

+ من جاخالی دادم که تو بفهمی بلندی ترس نداره.

– ولی من به عشق تو پریدم…

(خانه‌ای روی آب؛ بهمن فرمان آرا)

الف- بعضی‌ها معتقدند به «اعتماد» نباید اعتماد کرد. این مفهوم به ظاهر آرامبخش و مطمئن، باطنی خطرناک و ویرانگر دارد. «تنها کسی که واقعن می‌تونی بهش اعتماد کنی خودت هستی!» هر چه سن  و تجربه بیشتر می‌شود، اعتماد سخت‌تر. این است که مثلن بعد از عمری جاده نوردی پشت گل‌گیرکامیون‌ها می‌نویسند:

دوستی با هر که کردم خصم مادرزاد شد/ آشیان هرجا گزیدم لانه صیاد شد

آن رفیقی را که با خون جگر پروردمش/ وقت مردن بر سر دار آمد و جلاد شد

به دیوارهایمان نوشته اند: «حَسْبِیَ اللَّهُ عَلَیْهِ یَتَوَکَّلُ الْمُتَوَکِّلُونَ» هم توی کتابهای فلسفه یادمان می‌دهند: «انسان گرگ انسان است»

اعتماد رفتار پرخطری است، گاهی وقتی ازمیان می‌رود،  آدمی را هم دو شقه می‌کند.

ب- در تعریف اعتماد گفته‌اند: «تکیه داشتن. ثقه داشتن. مطمئن بودن. متکی بودن.» و واضح‌تر توضیح داده‌اند که «اعتماد به آن نوع نگاه و جهت‌گیری گفته می‌شود که بر باور‌ها و انتظارات ما درباره آنچه دیگران محتمل است انجام دهند بنا شده است.» وقتی به کسی اعتماد می‌کنیم یعنی از او انتظار داریم یاری رسان باشد یا دست کم آسیبی به ما نزند. وقتی به کسی اعتماد می‌کنیم یعنی به امانتداری‌اش، به حساسیتش، به توجهش، به احساس مسئولیتش، به احترامش باور پیدا کرده‌ایم. یعنی رفتارهایش را پیش بینی پذیر دانسته ایم. آدم پیش‌بینی ناپذیر گرچه شاید جالب توجه یا متفاوت جلوه کند اما قابل اعتماد نیست. هرچه این اعتماد شدیدتر/همه جانبه‌ تر باشد، آن باور هم محکمتر است و البته خدشه دار شدن آن هم نابود کننده‌تر. اما اغلب ناچاریم به همسر، همکار، همسایه، هم اتاقی، همقطار، همسفر، همشهری، هموطن و… اعتماد  داشته باشیم. در اعتماد همیشه پای یک هم درمیان است که باید دست کم در وجه یا وجوهی به او اعتماد کنیم. اعتماد از آن جمله ارزشهای اخلاقی است که در انزوا و زهد شکل نمی‌گیرد، دست‌کم دونفره است و مستلزم مشارکت دوطرفه برای ایجاد و استمرار.

ج- اعتماد یک ارزش بنیادی برای هر فضایی است که بیش از دونفر در آن حضور دارند. آدم‌ها باید بتوانند روی عمل/نظر دیگری حساب کنند. در جامعه‌ای که آدم‌ها به هم بی‌اعتماد هستند، دولت و ملت پیش بینی ناپذیرند( حتی به این پیش بینی ناپذیریشان افتخار هم می‌کنند). همه در حال تجسس هستند.

والدین مدام بچه‌ها را چک می‌کنند، زن‌ها شوهر‌ها را، شوهر‌ها زن‌ها را، معلم‌ها دانش آموزان را، حراست دانشجو‌ها را/ کارمند‌ها را، پلیس مردم را، دولت ملت را…در چنین جامعه ای چیزی درحال احتضار است که با خودش امنیت، آرامش، صداقت، کرامت انسان و حتی اعتماد به نفس آدمها/ملت‌ها را هم از میان می‌برد. ما با اعتماد به دیگران و رای آنهاست که به خودمان و عمل/نظرمان اعتماد پیدا می‌کنیم. حتی اعتماد به نفس هم محصول اعتماد به دیگری است.

د- خلاف رای بسیاری از حکما و آدمهای با تجربه و خاک جاده خورده، برخی از منتقدان فردگرایی و خودآیینی اخلاقی، از اخلاق مبتنی براعتماد سخن گفته‌اند. از اینکه میراث کهن معرفت اخلاقی ما «دست پخت جماعتی از گی‌ها، روحانیون، زن‌بیزاران و مردهای مجرد پیوریتن بوده است.» کسانیکه احتمالن درک روشنی از ارزش حیاتی ارتباطهای پیچیده انسانی نداشته‌اند. اعتمادگرا‌ها می‌گویند به هیچ قیمتی و برای یاد دادن هیچ ارزشی نباید جاخالی داد. اعتماد جز اولین درسهایی است که والدین به فرزندان می‌آموزند، نباید آن را قربانی یاددادن درسهای دیگر کرد و آن را فرع بر بسیاری اصل‌های دیگر دانست که فرد انسان را جدا از جمع انسان‌ها می‌دانند،  گاهی حتی باید خیلی چیزهای دیگر را قربانی کرد تا اعتماد باقی بماند:

نقل شده است که بعد از یکی از غزوات، پیامبر اسلام و یارانش دیرهنگام به نزدیک مدینه رسیدند، پیامبر از اصحابش خواست شب را بیرون از شهر به صبح برسانند مبادا ورود شبانه مردان به شهر و خانه‌هایشان آن‌ها را با صحنه‌هایی مواجه کند که بند اعتمادشان به خانه و خانواده را پاره کند…

Advertisements

نوشتن دیدگاه

قاعده بر بی‌قاعدگی قاعدگی!

یادداشت بی‌قاعدگی قاعدگی،  از نوشته‌های قدیمی وبلاگ، این بخت را یافته که مورد بازخوانی و بازبینی دوستان قرار بگیرد. برای خود من هم فرصتی تا به آن دغدغه قدیمی نگاهی دوباره بیندازم.

پرسش آن نوشته این بود که شرایط جسمی زنان، درصد قابل توجهی از آنان، تاثیر مستقیم و ناخواسته‌ای بر سلوک اخلاقی‌شان دارد. داوری اخلاقی درباره این افراد چگونه است. رفتار خلاف عدل و انصاف من، تحت تاثیر یک عامل جسمی غیرقابل کنترل و متناوب، چقدر قابل سرزنش است؟ آیا همانگونه که نمی‌توانیم معلولی را مورد عتاب قرار دهیم که «چرا درست راه نمی‌روی؟» اخلاقن نباید زنی را که دوران پی ام اس، افسردگی پس از زایمان یا افسردگی یائسگی را طی می‌کند مورد قضاوت اخلاقی قرار دهیم؟ آیا باید امتیاز ویژه‌ای برای این زنان قائل شد؟ آیا حق دارند غیراخلاقی رفتار کنند؟ این رفتارها غیرقابل کنترل اند یا تلاش مضاعف اخلاقی طلب می‌کنند؟ اگر رفتارهای آن‌ها موجه یا دست کم قابل درک است آیا نباید در کنار معافیت‌های اخلاقی، از نظر حقوقی هم شرایط جسمی‌شان در نظر گرفته شود؟

الف– این مدعا از جهات مختلفی قابل بررسی است. نخست آنکه ما را به سمت نوعی ذاتگرایی سوق می‌دهد که اغلب فمینیست‌ها از آن گریزانند و تفکیک بنیادین  میان جنس/جنسیت (1) از همین رو مورد توجه و تاکید آنهاست. گرچه ذاتگرایی در میان فمینیست‌های رادیکال و برخی اخلاقیون فمینیست مانند کارول گیلیگان همچنان طرفدار دارد و آن‌ها را به سوی دفاع از ذات متمایز و البته ممتاز زنان هدایت می‌کند( همانطور که از گذشته تا امروز کسان زیادی از ذات متمایز و ممتاز مردان حمایت کرده‌اند(2) ولی همچنان اغلب فمینیست‌ها از ذات‌گرایی گریزانند:

 اگر ما بپذیریم زنان، وابسته به ساختار زیستی بدنشان، تغییرات خلقی و اخلاقی گریزناپذیری را تجربه می‌کنند، ناگزیر ما را به سمت پذیرش ذاتگرایی سوق می‌دهد و ذاتگرایی بنا به باور بسیاری پرتگاهی است که به بازتولید بسیاری از فرا/فرو دستی‌ها می‌انجامد. مثلن بسته به ساختار قدرت در خانواده، هر ماه ده روز  به زن مصونیت از قضاوت اخلاقی می‌دهد یا از آن طرف به مرد اجازه می‌دهد هر رفتار یا قضاوت اخلاقی زن را حمل بر شرایط جسمی‌اش دانسته و در نتیجه بی‌اعتبار کند! برای زنان به ویژه تیغ دو دم است. (شرایط به مراتب سخت‌تر خواهد بود اگه این مسئله در نظام حقوقی کشوری هم لحاظ شود. در عین حال که ممکن است از برخی رفتارهایی که تحت عنوان «عدالت» انجام می‌شود جلوگیری کند(3)، احتمالن منجر به «بی‌عدالتی» هم خواهد شد.)

ب- مشکل بزرگ دوم مشکل نسبی گرایی اخلاقی است. فرض کنید رفتار غیر اخلاقی مشابهی در موقعیتی مشابه از دو خانم و یک آقا سر بزند. یکی از خانم‌ها در دوره پی‌ام اس/ یا افسردگی پس از زایمان/یائسگی باشد. آیا ما در قضاوت اخلاقی‌مان باید آن خانم را تبرئه کنیم و خانم و آقای دیگر را محکوم؟ یعنی یک رفتار مشخصن بدِ اخلاقی، برای دو نفر بد است و برای یکی نه؟ پس درست و غلط چه می‌شود؟ چگونه خواهیم توانست قضاوت کنیم؟ مسائل فرهنگی را در نظر بگیرد، گاهی به نظر می‌رسد اوضاع را بد‌تر کند. تصور کنید در محل کار یک خانم و یک آقا مشاجره کنند. تصور کنید خانم در دوره پی‌ام اس/افسردگی پس از زایمان/یائسگی باشد. داوری‌های هریک از ما زنان و مردانی که مثلن همکار آن‌ها هستیم (با لحاظ/عدم لحاظ این واقعیت درباره خانم) راه به کجا خواهد برد.

قدیمی‌ها یک چیزی می‌دانسته‌اند که میان حوزه خصوصی و عمومی دیوار بتونی کشیده‌اند!

ج- آنچه اخلاقیون فمینیست بر آن تاکید می‌کنند ذاتگرایی نیست بلکه توجه به ذات ارتباطی انسانهاست و باز نسبی گرایی نیست بلکه دست برداشتن از این باور است که یک «درست/خوب/ حقیقت» انتزاعی آن-جا، بیرون-از-ما وجود دارد که برای ما قابل دسترسی است. اخلاق فمینیستی به اندازه اخلاق سنتی به داوری اهمیت و ارزش نمی‌دهد ولی خوب و بد برایش مهم است. آن اخلاقیات متعالی که از آن حرف زده می‌شود وجود واقعی ندارد، همانطور آن انسانِ تن-زدوده و انتزاعی که با دو کلمه حیوان ناطق برایمان تعریف شده است پیدا نیست. ما در زندگی روزمره با آدمهایی سرو کار داریم که کاملن شناسنامه دار متعلق به جنس/سن/نژاد/جغرافیا/فرهنگ و سنت خاصی هستند. نمی‌توانیم یک حکم کلی و عمومی درباره همه رفتارهای آن‌ها بدهیم تا مفهوم انتزاعی عدالت را جاری کرده باشیم. این آدم‌ها که هر کدام در پیوند با تن‌شان، خانواده‌شان، فرهنگ و جغرافیا و تحصیلات و شرایط اقتصادیشان تعریف می‌شوند نسبتی با آن خودِ خودآیینِ کانتی ندارند.(4) آن‌ها موجوداتی پیچیده در رابطه با خود، دیگری، اشیا و ایده‌ها هستند. صاحبنظران نظریه مراقبت می‌گویند تنها کلان فضیلتی که شاید بتوان ذیل آن از یک سیستم اخلاقی سخن گفت‌‌ همان مراقبت است. مراقبتی فراگیر از خود، دیگری، رابطه‌ها، ایده‌ها، حیوانات، محیط زیست… خوب آن چیزی است که در یک رابطه مبتنی بر مراقبت خوب باشد و بد آنکه بی‌تفاوت به ذات ارتباطی آدم‌ها تنها به خودش بیاندیشد.

د- فرزندی با والدینش درگیر می‌شود و مشاجره سختی بین آن‌ها رخ می‌دهد. دعوا بالا می‌گیرد، فرزند می‌خواهد خانه را ترک کند/ والدین می‌خواهند او را بیرون کنند و.. ما را به داوری می‌خوانند. گرچه ممکن است همه ما به « وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا …فَلاَ تَقُل لَّهُمَآ أُفٍّ» اعتقاد داشته باشیم، این باورِ کلی مجوزی برای محکوم کردن فرزند نیست. اطلاعات جزئی بسیار زیادی در مورد فرزند و والدین و رابطه آن‌ها لازم است.  باید کل داستان را بشنویم تا در آن مورد خاص قضاوت کنیم. در سایر موارد هم همینطور.

اطلاع از وضعیت جسمی یک زن/مرد طرف قضاوت هم می‌تواند یکی از آن جزئیات باشد، همینطور در نظر گرفتن شرایط جسمی برای خود مرد/زن هم مهم است. هم خود و هم دیگری باید به این مسئله توجه کنند. در یک رابطه مبتنی بر مراقبت، در خانواده (و در جامعه‌ای که فمینست‌ها ایده آل آن را در سر می‌پرورند.(5) جزئیات مهم هستند. حفظ رابطه‌ها مهم هستند. باید به نحو ایثارگرانه‌ای به آن‌ها توجه کرد. به همین دلیل هم هست که برخی(6) اخلاقیون فمینست معتقدند ما تنها می‌توانیم از جمع اندکی که به ما نزدیک هستند مراقبت کنیم. دلمشغولی برای کودکان گرسنه سومالی یا زلزله زدگان هائیتی دل‌مشغولی ما نیست تا وقتی کودکانی در اطراف ما گرسنه اند، به مراقبت مادی/معنوی محتاج‌اند یا در آذربایجان نزدیک خودمان زلزله آمده است. مراقبت از خانه شروع می‌شود و در مدرسه ادامه می‌یابد و به واسطه آموزش به کودکان منتقل می‌شود. اینکه جزئیات را در آدم‌ها و محیط اطرافشان ببینند و نسبت به آن حساس باشند بیش از آنکه قضاوتگر، چراکه قضاوت باید دغدغه حقوق و قضا باشد نه اخلاق.

پی نوشت‎ ها

1) جنس و جنسیت

2) رمزگذاری جنسیتی، زن بیزاری

3) مثلن در مواردی مانند اعدام جنجالی خانم سهیلا قدیری که به جرم سربریدن کودک پنج روزه اش.

4) از خیلی به یکی، آنچه هستی باش

5) زنستان: زنانی با موهای بلند و لباسهای گشاد

6)البته برخی از مدافعان اخلاق مراقبت از جهانی سازی آن و ورودش به علم سیاست و روابط بین الملل، خاصه مباحث مربوط به جنگ و صلح  نوشته‌اند.

Comments (1)

از خیلی به یکی

«خیلی ممنون! ولی خانواده ما تو اینطور مجالس شرکت نمی‌کنند»؛ «تو جمع دوستان ما کسی به این چیز‌ها علاقه نداره»، «ملت ما از شما نمی‌ترسند و این تحریم ها هیچ تاثیری بر زندگی آنها نخواهد داشت». «مردم ما از جنگ هراسی ندارند»…

الف– ظاهرن فلاسفه پیش از سقراط از جمله اولین کسانی بودند که خیلی را به یکی تقلیل دادند. آنها دنبال ماده المواد جهان گشتند: آب، آتش، آپایرون و… بعد از آن سلاطین فلسفه وارد شدند و مسئله کلیات یکی از اهم مسائل فلسفه شد: اینکه اگر ما در جهان واقعی تنها و تنها با جزئیات سروکار داریم، پس این کلیات از کجا می‌آیند؟ ما آدمها ( زهرا، حسن، زید، سوزان، آمرینا و…) و پرندهها (غاز، شترمرغ، پنگوئن، طاووس) و درختها (اقاقیا، خرزهره، بادام، خرمالوو…) را می‌شناسیم ولی آدم و پرنده و درخت را نه… آیا وجود واقعی دارند؟ بعضی‌ها اینطور می‌گویند. آیا انتزاع ذهن ما هستند؟ بعضی‌ها اینطور معتقدند. آیا چیزی بیشتر از صدا و آوا نیستند؟ این نظر هم طرفدارانی داشته…

این کلیات به چه درد می‌خورند؟ احتمالن اولین پاسخ این است که به درد طبقه بندی برای شناخت. گیاه، نبات، جماد، حیوان (عاقل (مذکر/مونث (پیر/جوان (خوشگل/زشت…)… هنوز هم دانشمندان با مشاهده موارد جزئی احکام کلی درباره ما و دنیای پیرامونمان صادر می‌کنند و ما به آنها اعتماد می‌کنیم… چاره دیگری هم مگر هست؟ باید از این آشفتگی بیرون جَست تا به نتیجه‌ای رسید.

ب- مسئله اخلاق و تشیخص درست و غلط در زندگی انسان چه؟ چطور می‌شود برای همه انسان‌ها که هر یک برای خود دنیایی هستند، احکام کلی صادر کرد. بریای آدم‌هایی در شرایط و موقعیت‌های مختلف! البته کرده‌اند و شده است. «دروغ بد است»، «دزدی بد است»، «قتل بد است»…

 مثلن همین قانون طلایی اخلاق را در نظر بگیرید: «آنچه برای خود می‌پسندی برای دیگری هم بپسند». آیا واقعن درست است؟ آیا هرآنچه من برای خودم می‌پسندم برای دیگری هم پسندیدنی است؟ تصور کنید من می‌پسندم که مشکلاتم را در سکوت و تنهایی حل کنم. آیا درست است هنگامی که دوستم دچار مشکل شد ساکت بنشینم و تنهایش بگذارم؟ شاید حرف زدن و همدلی اخلاقی‌ترین موضعی باشد که من در قبال آن او ی خاص می‌توانم بگیرم. تصور کنید شما مایل باشید حقیقت راست و پوست کنده را بشنوید و نقطه بگذارید آخر یک مذاکره/مکالمه. شاید برای من این روش ویرانگر باشد. شاید باید درباره منِ خاص ملاحظه و دقت بیشتری به خرج داد… حرفم این است که اگرچه شاید بشود از بد و خوب در یک سطح بسیار کلان سخن گفت اما در اجرای احکام اخلاقی، در زندگی روزمره، اگر بخواهی انسانی اخلاقی باشی، باید رضایت بدهی که در سطحی بسیار خُرد و در جمعی بسیار محدود، تلاش کنی دیگری را تا حد ممکن بشناسی و با آن دیگریِ خاص برخوردی اخلاقی داشته باشی.

ج-  «معتقدم که یک «ما» اغلب توسط مرجعیت/اتوریته برخی شناسندگان بر دیگران تحمیل می‌شود، همانگونه که بزرگسالان بر کودکان اتوریته دارند. در این مواقع معرفت و شناخت بقیه از میان نمی‌رود، بلکه تنها پنهان می‌شود.»*

د- پشتِ پنهان شدنِ جزئیات تحت لوای احکام کلی که درباره دیگران می‌دهیم، نوعی بی‌تفاوتی و تغافل نسبت به ویژگی‌ها و نیازهای دیگری خاص وجود دارد که به ما اجازه می‌دهد راحت و با وجدانی آسوده راجع به او قضاوت کنیم. چون بر همگان واضح و مبرهن است که این کار غلط/درست است. ما نه وقت و نه علاقه و نه حوصله داریم که دیگران را آنگونه که هستند بشناسیم و نه می‌توانیم ذهن و زبانمان را از قضاوت بازداریم. کلیات اینجا هم به درد می‌خورند.

*کا‌ترین ادلسون

نوشتن دیدگاه

آنچه هستی باش

برای اولین بار، در سال‌های دبیرستان، مقاله‌ای در روزنامه‌های آن روزگار، که با شوق می‌خریدیم و می‌خواندیم،  درباره «انسان اصیل» خواندم، انسانی که خودش است. خودش را زندگی می‌کند و نه دیگران را، که گرچه با دیگران زندگی می‌کند اما به خاطر آن‌ها زندگی نمی‌کند. او «افسانه شخصی خودش را دنبال و زندگی می‌کند». جزییات مقاله را خوب به یاد دارم؛ چه شوق انگیز بود برای ناسازگاری‌های نوجوانی.

بعد از آن، به عنوان یک دانشجوی فلسفه، مفهوم خود-آیینی و زیست اصیل از آن دسته مفاهیمی بود که بیشترین تاثیر را بر من گذاشت و بیشترین رنج را نصیبم کرد. آن حیات اصیلی که حاصل نمی‌شد. آن خود بودن بریده از دیگرانی که مقدور نبود و هیچ چیز به اندازه سرزنش شنیدن درباره اینکه نیستی آنچه هستی و بود و نمودت با هم متفاوت است و ریا می‌کنی و حرف و عملت یکی نیست و… برای من شکنجه آور نبود! سال‌ها روزم را با این جمله کانت به دیوار شروع می‌کردم که «شخصیت، آزادی از مکانیسم طبیعت است». بار‌ها احساس بی‌شخصیتی کردم دربرابر چشمان هوشیار کانت. احساس  حقارت دربرابر نیچه، بد-ایمانی دربرابر سار‌تر، داس-من ای در برابر هایدگر… دربرابر همه کسانی که از انسان اصیل حرف می زدند یا به نظر می رسید حیات اصیلی دارند. البته دشوار بتوان آدمی را یافت که نشود بی‌اصالتی، حاصل شکاف میان نظر و عمل، را به رخ‌اش کشید ولی کم و زیاد دارد. کم و زیادی که الزامن وابسته به عوامل معرفتی نیست؛ اتفاقن اغلب عکس آن است. محدودیت‌های جنسیتی، جغرافیایی، فرهنگی، خانوادگی… آنچه حیات اصیل می‌نامیم برای یک مردِ ساکن تهران، از خانواده متوسط یا متمول، با سطح سواد بالا و کمتر درگیر با محدودیت‌های ناشی از پیوندهای خانوادگی آسان‌تر میسر است تا برای یک زن شهرستانی از خانواده‌ای با درآمد و سطح سواد پایین که گیسش به مناسبات فرهنگی و خانوادگی بافته شده است.

توصیه به بزن و بشکن و‌‌ رها کن و برو تا به خودت برسی و ماجرای خودت را زندگی کنی، از آن توصیه ها و ارزش‌هایی است که فراوان تکرار و تحسین شده‌اند. از سرزنش «إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا» در قرآن بگیر تا متفکران، معنویون، نویسندگان و فلاسفه ا‌ی که تکرار کرده‌اند این جهد و جهاد در راه خود بودن هرچه سخت‌تر باشد آیندِ معرفتی/شخصیتی/ معنوی/انسانی بیشتری دارد و… قهرمانان، آدمهای بزرگ بد، خوبِ بزرگ، آدم‌های ساختارشکن تاریخ معمولن از دل همین بزن و بشکن‌ها بیرون آمده‌اند.

اما در هجوم این حجم تحسین خود-آیینی چیزهایی هم گم شده است. در این مرکز توجه قرار گرفتن «خود مستقل» و شخصیت یافتن در حرکت خلاف جهت طبیعت، طبیعت ارتباطی انسان است که گم شده یا به آن بی مهری شده است. انسان که در بدو تولد، خودش را تنها در ارتباط با دیگران می‌شناسد. نوزاد ناتوانی که بدون «ارتباط با دیگری» قادر به ادامه حیات نیست. مسیربزرگ شدن و هویت  یافتنش از میان همین ارتباط هاست که می‌گذرد، ارتباط با دیگر آدم‌ها، اشیا، ایده‌ها.

  آیا عبور از آباءَنا با آن صراحت و قطعیتی که خواسته و تحسین می‌شود ممکن و حتی مستحسن است؟

اینکه من داستان زندگی خودم را زندگی کنم، اینکه قهرمان و نقش اول داستان خودم باشم، بدون حضور دیگران ممکن نیست. اتفاقن داستان‌ها هرچه شخصیتهای بیشتری داشته باشند غنی‌تر هستند. هستی ما یک هستی ارتباطی است. همین به خود-آیینی آدمی حد می‌زند. آدم‌ها در شبکه‌ای از روابط به هم پیچیده، عمیقن با هم مرتبط هستند. غیر از این است که «خودی» که از آن حرف می‌زنیم‌‌ همان دختر/پسر فلانی، فردی متعلق به شهر الف، کشور ب، زبان ج، نسل د و… است. آیا با مهاجرت، یاد گرفتن یک یا چند زبانه بیگانه، با ازدواج با یک خارجی، تغییر دین، اسم، شناسنامه یا رنگ مو ما «خودمان» خواهیم شد یا به عبارت دیگر از آبا ئمان می‌بریم؟ آیا غیر از این است که این عبور از دیگران (به فرض امکان) نه به سوی خویشتن که به سوی دیگری/دیگرانی دیگر است؟

من مخالف این نیستم که هر فرد باید بتواند آنگونه که خیال می‌کند درست است زندگی کند. هر انسانی باید بتواند، باید تشویق بشود، امکانش را داشته باشد که بتواند راه زندگی خودش را بجوید و بزید. گاهی اما به نظر می‌رسد افراط در با ارزش شمردن خود-آیینی و یک کاسه کردن الباقی آدمها به موجودات غیراصیل ما را از تنوعی عظیم محروم می‌کند. آدم‌ها روابط یگانه و بی‌جایگزینی دارند که ارزششان اگر بیشتر از خود-آیینی نباشد کمتر نیست. چرا جنگیدن با دیگری/دیگرانِ متفاوت/مخالف با ما، یا گذاشتن و گذشتن از آن‌ها ارزشمند‌تر از مدارا (و نه تسلیم) و ماندن وتلاش برای مفاهمه، مراعات و حفظ رابطه هاست؟ چرا تنهایی ستایش برانگیزتر از دوام آوردن درمیان جمع و کمک به دوام ارتباطات است. چرا انسان که به لحاظ طبیعی، اجتماعی، فردی، جسمی و روحی محتاج رابطه است ( دقیقن همان  نوع روابطی که فرد در خانواده،  فامیل، دوستان، هم وطنان و هم نوعانش دارد) برای اصیل بودن تشویق به شکستن این روابط می‌شود: من در مقابل دیگری/ ما در مقابل دیگران؟ چرا برای خودکسی شدن ارزشمندتر از برای دیگران کسی شدن است؟

مطالب مرتبط

نه خودِ کس و نه بعضی و نه جمع همه(از هستی و زمان هایدگر)

از جمله جنس لطیف به تمامی(از «روشنگری چیست؟» کانت)

Comments (2)