مراقبت طبیعی-2


صبح خیلی زود راه افتاده بودیم. جای سرسبز و زیبایی کنار جاده توقف کردیم تا صبحانه بخوریم. چای و گردو و نان تازه و درختان سبز و آب روان. طبق معمول مشغول بحث با بابا بودم که ناگهان متوجه شدم نگاهش به جایی خیره مانده. ساکت شدم و سربرگردانم. خب درخت سبز و آب روان! هممممم و مزارع سبز؟… بابا از جا بلند شد، آستین‌هایش را بالا زد و دستش را تا آرنج توی آب فرو کرد و یک پلاستیک بزرگ از مسیر آب بیرون کشید. آب با سرعت دوید، بابا دستهای گلی‌اش را شست و برگشت. گفت که آب زیادی از آنطرف داشت هرز می‌رفت… ده دوازده دقیقه بعد آقای مزرعه دار که احتمالن از دور ما را زیر نظر داشت سر رسید. خیلی با دقت توی سفره را نگاه کرد. به نظرم رسید دارد دنبال ماهی چیزی می‌گردد. بابا «بفرما» زد. او «نوش جانی» گفت و همانطور که توی فکر بود از کنار ما گذشت.

الف- یکی از تکراری‌ترین جملات دنیا این است که «والدین نخستین و مهم‌ترین معلمان فرزندان هستند». آن‌ها اولین کسانی هستند که از فرزندان مراقبت می‌کنند و در عین حال مراقبت (از افراد/اماکن/اشیا) را به آن‌ها می‌آموزانند.جالب اینکه فرزندان بزرگ‌ترین درس‌ها را زمانی از آن‌ها می‌آموزند که آن‌ها قصد آموزش ندارند: من هیچ چیز از بحثمان یادم نیست ولی این رفتار و تک تک رفتارهای مشابه پدرم در موقعیت‌های مختلف را در حافظه دارم!

 نکته دیگر اینکه مراقبت والدین از فرزندان گرچه «مراقبت طبیعی» نام گرفته، ابدن به این معنی نیست که مراقبت کننده بطور طبیعی می‌داند چه باید بکند، بلکه بیش و پیش از هرچیز مستلزم آموزش و تربیت شخص مراقبت کننده است.

ب- پدر‌ها و بیشتر مادر‌ها زیاد به فرزندانشان می‌گویند: «تو را بهتر از خودت می‌شناسم» پس به نفعت است چنین یا چنان کنی… گاهی دوستان هم چنین عبارتی درباره یکدیگر به کار می‌برند… چنین عبارتهایی بیش از آنکه بوی مراقبت بدهند، بوی سلطه جویی دارند. مراقبت کننده به جای اینکه به مراقبت شونده فرصت رشد علایق، سلایق و باورهای خودش را بدهد، او را سرکوب می‌کند. با ظاهری دلسوزانه(آنقدر که خودش هم باور می‌کند رفتارش عین دلسوزی و مسئولیت پذیری است) و باطنی راحت طلبانه، خودش را از هم-راهی و هم-پایی با دیگری، برای تحقق بخشیدن به قابلیتهایش معاف می‌کند. مراقبت کننده، تصویری از دیگری را که مبتی بر دریافت یا تمایل خودش است به دیگری دیکته می‌کند. نمونه‌اش این جمله که مادر‌ها و بیشتر پدر‌ها، زیاد آن را به کار می‌برند: «من می‌خواهم تو فردا برای خودت کسی بشی»/« می‌خواهم پس فردا یک چیزی بشوی».

ج- گاهی آن‌ها تصویر و تصور خودشان از کسی/چیزی شدن را تحت لوای مراقبت/ملاحظه/مصلحت سنجی/آینده نگری به فرزندشان تحمیل می‌کنند. آن‌ها وجود مستقل فرزندشان را، به عنوان کسی که باید ماجرای زندگی خودش را بجوید، کاملن نادیده می‌گیرند. می‌خواهند پسر شاعرپیشه‌شان ریاضی بخواند یا دختر هنردوستشان پزشک بشود… گاهی می‌خواهند ماجرای نیمه تمام زندگیشان را فرزندشان تمام کند. الگویی که از «زندگی خوب» و «آینده روشن» و «کسی/چیزی شدن» در ذهن آنهاست، به کودک، که به لحاظ اجتماعی و اقتصادی تمامن به آن‌ها ابسته است تحمیل می‌شود و البته که این هیچ مناسبتی با مفهوم «مراقبت» ندارد. خودخواهی و فرار از پذیرش مسئولیت مراقبت واقعی  در جهت شکوفایی یک دیگری است.

این تحمیل در فرهنگ ما (شاید) به شکل حق طبیعی والدین دیده می‌شود که با منت فراوان به کودکان تحمیل می‌شود: «من خیر و صلاحت را می‌خواهم»، «بفهم که هیچکس دلسوز‌تر از پدر و مادر نیست برای آدم»، «فردا که برای خودت کسی شدی…»، «هنر اول و آخرش به مطربی می‌کشه من میخوام تو دکتر/مهندس/کسی بشوی برای خودت»…

دیدم پدر و مادر جوانی در همهمه شادی برای تولد دخترشان به همه گوشزد می‌کردند که قرار است دخترکمان دندان پزشک بشود، فکر کردم شوخی است. شنیدم، حالا که گلدختر به کلاس اول دبستان رفته است شهر محل زندگیشان را عوض کرده‌اند تا او را به مدرسه خاصی بفرستند.

مطالب مرتبط

مراقبت طبیعی

Advertisements

۱ دیدگاه »

  1. ربط این مطلب رو به فمینیسم نفهمیدم. یعنی ربطی ندیدم.

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s