Archive for سپتامبر, 2012

لاک‌پشت صورتی

حتی اگر هیچ کجا هم ننوشته باشند من مطمئنم یکی از عوارض مصرف آنتی‌بیوتیک افسردگی است. آنهم از نوع سخت و نه نرمش. طوری که آدم دلش بخواهد با جیغ تیز (نه نعره مطنطن) سرش را بکوبد توی دیوار (نه اینکه گریه‌ای چیزی بکند). گوش و حلق و بینی‌ام عفونت کرده بود پس نمی‌توانستم آنتی بیوتیک را قطع کنم. باید یک کار دیگری می‌کردم… چه کاری؟ چه کاری؟ چه کاری؟… پاشنه پای راستم را مسلسل‌وار به زمین می‌زدم و همانطور که منتظر نشسته بودم فکر می‌کردم. چشم‌هایم روی ویترین مغازه‌ها ثابت می‌شد. به احتمالات فکر می‌کرد، داشتم به نتیجه می‌رسیدم که یک گاو حامله از جلویم رد شد. سنگین و متین و بی‌خیال. چشمم افتاد به دکه سیگار فروشی بغل نیمکت، به نظرم رسید از این خیالپردازی خیلی بهتر است. بلند شدم بروم که رسید. منصرف شدم. خوشگل شده بود. برای من هم یک لاک خریده بود، پوست پیازی.

 خرید کردیم و رفتیم به سمت خانه او. توی راه تعریف کرد که تا هفت سالگی نمی‌دانسته باید برای خرید از مغازه‌ها پول داد. فکر می‌کرده همه چیز مجانی است. تعریف کرد که همیشه هرچه می‌خواسته از مغازه‌های محله می‌گرفته و شب، بابا موقع بازگشت از سرکار همه‌شان را حساب می‌کرده است. مدرسه که می‌رود  تا یک هفته کیفش را پر می‌کرده از خوراکی برای بچه‌های کلاس تا اینکه بالاخره پدرش مجبور می‌شود برخی واقعیات تلخ این دنیا را برایش روشن کند و…

از حیاط خانه تا اتاق او سی و هشت تا پله هست. (از وقتی افسرده شده‌ام همه چیز را می‌شمارم و حافظه‌ام هم خیلی عالی ثبتشان می‌کند). سوئیت کوچکی است. خانه‌های اعیانی هندی از این سوئیت‌ها دارند. کاربرد اصلی‌اش برای خدمه خانه است ولی اجاره هم می‌دهند. یکراست می‌رود به آشپزخانه تا برای من سوپ درست کند. خودم را می‌اندازم روی تخت فوق العاده‌اش. تنها چیزی است که من را به این اتاق می‌کشاند. بزرگ‌تر از تخت یکنفره و کوچک‌تر از دونفره. با تشک به طرز رویایی نرم… چیزهایی راجع به یکی از همکلاسی‌هایش می‌گوید. دیده‌ام پسره را. هندی است. لاغر و دراز و سیاه ولی باهوش و با عرضه. توی تخت قل می‌خورم تا بتوانم ببینمش. خوشگل‌تر شده. می‌گویم «مگر نگفتی مسلمان متعصب است. اینقدر آدم توی ایران نیست؟» سرش را تکان می‌دهد. دلش نمی‌خواهد برگردد و مردهای ایرانی… شدیدن احساس تنهایی می‌کند ودلش یک کسی را می‌خواهد که… قل می‌خورم آنطرف تخت تا نبینمش. وقت هایی که افسرده باشم، آنهم به دلیل آنتی‌بیوتیک، ممکن است هر حرفی از دهنم بیرون بیاید. سه تا لاک‌پشت دارد به رنگهای سبز و صورتی و قهوه‌ای بدرنگ. آن‌ها را از روی کمد بر می‌دارم و پهنشان می‌کنم روی تخت. سبزه خواهرش است. صورتیه خودش. قهوه‌ای بدرنگ من.

سوپ را گذاشته و آمده پیش من. می‌گوید بگذار تا به ناخن‌هایت لاک بزنم. فکر می‌کنم حالا که سیگار نشد، لاک فکر بدی نیست. همانطور که با دقت به ناخن‌هایم لاک می‌زند ترجمه شعر رمانتیک-اروتیکی از یک بابایی را برایم می‌گوید در وصف تن و بدن معشوق. فکر می‌کنم چیزی مسموم‌تر از ادبیات هم هست؟ یادش می‌آورم که این‌ها شعر است و او می‌گوید  می‌داند؛ حقیقت این است که نه او می‌داند و نه من. خیلی جدی و تا حدی تضرع‌آمیز می‌گوید که تنهاست. کسی تابحال اینقدر صریح و مطمئن با من حرف نزده از تنهایی‌اش و از اینکه کسی را می‌خواهد تا همه خودش و همه او را… می‌گویم خب برای تجربه با یکی از همین‌ها که دور و برت می‌پلکند دوست بشو. فکر می‌کنم این دختر با این‌همه جمالات و کمالات …گاهی آدمها از فشار امساکِ خودشان، به اسراف می‌افتند… چشم‌هایش جدی و بزرگسال می‌شوند. نگاهش حالت اشرافی به خودش می‌گیرد، آنطور که به بلوزشلوار پر از خرسکش نمی‌آید: «بعد از سی و دو سال روزه‌ام را با گه باز نمی‌کنم!»… ساکت می‌شوم. چنگ می‌زنم به لاک پشت صورتی. لاک‌هایم می‌مالد به لاکش. ناخن‌هایم خراب می‌شوند…

در سکوت دراز کشیده‌ایم. سوپ و قرص خورده‌ام. ناراحت شده از دستم. می‌گویم شنیده‌ای که می‌گویند: «تخت یکنفره برای دونفر است و تخت دونفره برای یک نفر؟» می‌پرسد: «و تخت یک نفر و نیمه؟» می خندم:« دقیقن برای امثال تو»… دلم می‌خواهد همین الان برگردم به مرکز خرید. او نیامده باشد. گاو حامله رد بشود. من همه جیغم را بکشم. هول کند. بچه‌اش بیفتد. خون همه جا را بگیرد…

Comments (1)

مراقبت طبیعی-2

صبح خیلی زود راه افتاده بودیم. جای سرسبز و زیبایی کنار جاده توقف کردیم تا صبحانه بخوریم. چای و گردو و نان تازه و درختان سبز و آب روان. طبق معمول مشغول بحث با بابا بودم که ناگهان متوجه شدم نگاهش به جایی خیره مانده. ساکت شدم و سربرگردانم. خب درخت سبز و آب روان! هممممم و مزارع سبز؟… بابا از جا بلند شد، آستین‌هایش را بالا زد و دستش را تا آرنج توی آب فرو کرد و یک پلاستیک بزرگ از مسیر آب بیرون کشید. آب با سرعت دوید، بابا دستهای گلی‌اش را شست و برگشت. گفت که آب زیادی از آنطرف داشت هرز می‌رفت… ده دوازده دقیقه بعد آقای مزرعه دار که احتمالن از دور ما را زیر نظر داشت سر رسید. خیلی با دقت توی سفره را نگاه کرد. به نظرم رسید دارد دنبال ماهی چیزی می‌گردد. بابا «بفرما» زد. او «نوش جانی» گفت و همانطور که توی فکر بود از کنار ما گذشت.

الف- یکی از تکراری‌ترین جملات دنیا این است که «والدین نخستین و مهم‌ترین معلمان فرزندان هستند». آن‌ها اولین کسانی هستند که از فرزندان مراقبت می‌کنند و در عین حال مراقبت (از افراد/اماکن/اشیا) را به آن‌ها می‌آموزانند.جالب اینکه فرزندان بزرگ‌ترین درس‌ها را زمانی از آن‌ها می‌آموزند که آن‌ها قصد آموزش ندارند: من هیچ چیز از بحثمان یادم نیست ولی این رفتار و تک تک رفتارهای مشابه پدرم در موقعیت‌های مختلف را در حافظه دارم!

 نکته دیگر اینکه مراقبت والدین از فرزندان گرچه «مراقبت طبیعی» نام گرفته، ابدن به این معنی نیست که مراقبت کننده بطور طبیعی می‌داند چه باید بکند، بلکه بیش و پیش از هرچیز مستلزم آموزش و تربیت شخص مراقبت کننده است.

ب- پدر‌ها و بیشتر مادر‌ها زیاد به فرزندانشان می‌گویند: «تو را بهتر از خودت می‌شناسم» پس به نفعت است چنین یا چنان کنی… گاهی دوستان هم چنین عبارتی درباره یکدیگر به کار می‌برند… چنین عبارتهایی بیش از آنکه بوی مراقبت بدهند، بوی سلطه جویی دارند. مراقبت کننده به جای اینکه به مراقبت شونده فرصت رشد علایق، سلایق و باورهای خودش را بدهد، او را سرکوب می‌کند. با ظاهری دلسوزانه(آنقدر که خودش هم باور می‌کند رفتارش عین دلسوزی و مسئولیت پذیری است) و باطنی راحت طلبانه، خودش را از هم-راهی و هم-پایی با دیگری، برای تحقق بخشیدن به قابلیتهایش معاف می‌کند. مراقبت کننده، تصویری از دیگری را که مبتی بر دریافت یا تمایل خودش است به دیگری دیکته می‌کند. نمونه‌اش این جمله که مادر‌ها و بیشتر پدر‌ها، زیاد آن را به کار می‌برند: «من می‌خواهم تو فردا برای خودت کسی بشی»/« می‌خواهم پس فردا یک چیزی بشوی».

ج- گاهی آن‌ها تصویر و تصور خودشان از کسی/چیزی شدن را تحت لوای مراقبت/ملاحظه/مصلحت سنجی/آینده نگری به فرزندشان تحمیل می‌کنند. آن‌ها وجود مستقل فرزندشان را، به عنوان کسی که باید ماجرای زندگی خودش را بجوید، کاملن نادیده می‌گیرند. می‌خواهند پسر شاعرپیشه‌شان ریاضی بخواند یا دختر هنردوستشان پزشک بشود… گاهی می‌خواهند ماجرای نیمه تمام زندگیشان را فرزندشان تمام کند. الگویی که از «زندگی خوب» و «آینده روشن» و «کسی/چیزی شدن» در ذهن آنهاست، به کودک، که به لحاظ اجتماعی و اقتصادی تمامن به آن‌ها ابسته است تحمیل می‌شود و البته که این هیچ مناسبتی با مفهوم «مراقبت» ندارد. خودخواهی و فرار از پذیرش مسئولیت مراقبت واقعی  در جهت شکوفایی یک دیگری است.

این تحمیل در فرهنگ ما (شاید) به شکل حق طبیعی والدین دیده می‌شود که با منت فراوان به کودکان تحمیل می‌شود: «من خیر و صلاحت را می‌خواهم»، «بفهم که هیچکس دلسوز‌تر از پدر و مادر نیست برای آدم»، «فردا که برای خودت کسی شدی…»، «هنر اول و آخرش به مطربی می‌کشه من میخوام تو دکتر/مهندس/کسی بشوی برای خودت»…

دیدم پدر و مادر جوانی در همهمه شادی برای تولد دخترشان به همه گوشزد می‌کردند که قرار است دخترکمان دندان پزشک بشود، فکر کردم شوخی است. شنیدم، حالا که گلدختر به کلاس اول دبستان رفته است شهر محل زندگیشان را عوض کرده‌اند تا او را به مدرسه خاصی بفرستند.

مطالب مرتبط

مراقبت طبیعی

Comments (1)

متانت و مسلمانی

من فیلم را تازه دیده‌ام. فیلم با به تصویر کشیدن چند جوان مسلمان خشمگین شروع می‌کند. جوانان چماق به دستی که به مطب یک پزشک حمله می‌کنند. دختر مسیحی زیبایی را می‌کشند. مطب را غارت می‌کنند و به فرمان شیخ‌شان آن را به آتش می‌کشند…  بعد در نقد و ریشه شناسی این رفتار‌ها به گذشته برمی‌گردد، به زمان پیامبر و تلاش می‌کند ریشه این خشونت را در سیره پیامبر اسلام بیابد و…

اگر در کنار به رسمیت شناختن «حق اهانت به مقدسات»؛ اجازه بدهید حق «اعتراض» به اهانت به مقدسات را هم به رسمیت بشناسیم. به نظرم مسلمانان کاملن حق دارند به یک چنین فیلمی اعتراض کنند. و خب اعتراض گسترده‌ای هم شکل گرفته. اعتراضی که تصاویرش به سراسر دنیا مخابره می‌شود:

 تصاویر قرابت عجیبی با نماهای ابتدای فیلم دارند. مردانی خشمگین و خروشان که خشم‌شان را با نعره و فریاد، آتش زدن و لگدکوب کردن پرچم و یا حمله و تخریب نشان می‌دهند

کسانی ممکن است مدافع این رای باشند که تحمل نکردن توهین به مقدسات جز خطوط قرمز هر مسلمانی است. آنجا که همه ملاحظات به کنار می‌روند. آنجا که اگر نعره نزنی و جامه ندری مسلمان نیستی ولی آیا واقعن تحمل نکردنِ توهین مساوی با نعره زنی و جامه دری است؟ آیا معنای نعره زنی و جامه دری در دنیای امروز همان است که ما میخواهیم فهم شود؟ آیا این رفتار‌ها در ‌‌نهایت منجر به تقویت‌‌ همان نگاهی که به آن معترض هستیم نمی‌شود؟

متاسفانه تندروی و خشونت طلبی، عدم مدارا و تن زدن از گفتگو، به شناسنامه اسلام الصاق شده و ما هم، در تصویری که هر بار از خود باز-می‌نمایانیم، هیچ قصدی برای تصحیح/تلطیف این باور و یا نشان دادن وجوه دیگری از اسلام نشان نمی‌دهیم. برخی اتفاقات پس از آنچه بهار عربی نامیده شد، این ادعا را تقویت می‌کند.

یکی از انتقادات مشترک متفکران فمینیست مسلمان، به قرائت رایج از اسلام، که آن را برساخته سیطره پدر سالاری در کشورهای اسلامی می‌دانند، همین بی‌توجهی به ابعاد گسترده اسلام و تاکید و تکیه برقرائتی است که فقه-محور، خشک و خشونتبار در کنش و واکنش است. قرائتی که بر ویژگی‌های سنتن مردانه نظیر ستیزه‌جویی و انتقام تاکید دارد و بنا به ادعای لیلا احمد در زمان خلافت عباسیان پروبال گرفت و جاپا محکم کرد که حاکمان در جوامع مستبد و مردسالار با چنین قرائتی است که قرار می‌یابند و دوام. حال آنکه جنبه اخلاقی اسلام، که پیامبر بعثت خود را متوجه آن می‌دانست، روز به روز کم رنگ‌تر شده است و این پریده رنگی از رخ آنچه محمد در پی‌اش بود تا همین امروز ادامه دارد. شخصیت گشاده رو، متین، مهربان و امینی چون محمد به عنوان پیامبر امتی شناخته می‌شود که بیش از هر چیز در دنیا با تنگ نظری، بی‌تحملی، انتقامجویی و خشونت شناخته می‌شوند. امتی که علاقه‌ای به تغییر این وجهه ندارد. که حاکمانش اینگونه برای خود هویت سازی میکنند، امتی که نمی‌خواهد ارادت و آزردگی خودش را، نه با سکوت، که با متانت نشان دهد. امتی که با دم دستی ترین و بی‌مایه ترین ابزارها میتوان او را به خروش واداشت و بطور تضمینی علیه خودش از او استفاده تبلیغاتی کرد.

 آیا نمی‌شود از بازی قدرت بیرون آمد. فریاد نکشید؟ آتش نزد؟ تخریب نکرد و باز معترض بود؟ نمی‌شود در سکوت تجمع کرد؟ از دیوار بالا نرفت و سنگ نپراند؟ نمی‌شود از راه‌های مدرن‌تر و مدنی‌تری برای رساندن پیام اعتراض استفاده کرده؟ (که عوض تایید مدعای مخالفان باعث تخفیفشان نزد اذهان عمومی شود) از آن مهم‌تر/دشوار‌تر نمی‌شود در عمل و نظر با تقویت جنبه‌های مغفول مانده اسلام، خلاف واقع بودن این ادعا‌ها را نشان داد؟

مطالب مرتبط

لیلا احمد

نفرت از خود(پدرسالاری جدید نوشته هشام شرابی)

فاطمه مرنیسی

در ستایش پیتزای قرمه سبزی

دیکتاتوری اقلیت

Comments (5)

مراقبت طبیعی

الف- هنگامی که فرزند ابراهیم در تلاش به پای او رسید، ابراهیم گفت: فرزندم، در خواب می‌بینم که تو را سر می‌برم پس بنگر نظرت چیست؟ گفت: پدرم، آنچه را مأمور بر آن هستی انجام ده. به خواست خدا مرا از شکیبایان خواهی یافت. پس وقتی هر دو به این کار تسلیم شدند، ابراهیم پیشانی فرزند را بر خاک نهاد. از جانب خداوند ندا آمد:‌ای ابراهیم، رویای خود را حقیقت بخشیدی. این مسلماً آزمایشی آشکار بود و خداوند او را در اِزای قربانیِ بزرگی بازخرید (صافات/۱۰۲-۱۰۷ )

کیرکگارد این عمل ابراهیم را متعلق به ساحتی فرا‌تر از اخلاق می‌داند. ابراهیم، پدر ایمان، به فرمان خدا گردن می‌نهد با اینکه آن را نمی‌فهمد: پارادوکس ایمان.*

ب- او همسر و فرزند خود، اسماعیل را در منطقه‌ای بی‌آب و علف، ساکن کرد. آنگاه دعا کرد: پروردگارا، برخی از فرزندانم را در درّه‌ای بی‌آب و علف نزد خانه محترم تو سکونت دادم تا نماز به پا دارند. پس دل‌های عدّه‌ای از مردم را به آنان متمایل گردان و آنان را از محصولات روزی ده. به امید این‌که سپاس‌گزار باشند (ابراهیم/۳۷).

هاجر در قرآن سخن نمی‌گوید اما آنچنانکه در روایات آمده «ابراهیم هاجر و کودک او را در آن سرزمین بى‏آب و علف فرود آورد و سپس آن‌ها را ترک گفت و بازگشت. هاجر در پى او راه افتاد و بدو گفت: به کجا مى‏روى؟ چرا ما را در این بیابان وحشتزاى بى‏آب و علف‌‌ رها مى‏سازى؟ وى چند بار این مطلب را تکرار کرد تا شاید ابراهیم برگردد، ولى او به راه خود ادامه داد. در این هنگام بود که هاجر از او پرسید: آیا خدا به تو چنین فرمان داده؟ ابراهیم گفت: آرى. هاجر اظهار داشت: حالا که این گونه است خداوند به ما توجه و عنایت خواهد داشت و سپس به مکانى که ابراهیم، او و کودکش را در آن‏جا قرار داده بود، بازگشت.

ابراهیم‌، همسر و فرزند را آنجا در امان‌ پروردگار بگذاشت‌ و راه‌ بازگشت‌ سوی‌ شام‌ پیش‌ گرفت‌. در ادامة داستان‌ آمده‌ است‌ که‌ چون‌ آذوقه آن‌ دو تمام‌ شد، تشنگى‌ بر کودک‌ چیرگى‌ یافت‌ و هاجر در پى‌ یافتن‌ آبى‌ که‌ عطش‌ فرزند را فرو نشاند، به‌ هر سو دوان‌ گشت‌ و هفت بار، مسیر صفا تا مروه‌ را پیمود و هیچ‌ نیافت‌. بار آخر از پیرامون‌ اسماعیل‌ صدایى‌ شنید و از ترس‌ آنکه‌ حیوانى‌ درنده‌ کودک‌ را بدرد، سوی‌ او شتافت‌، اما با نهایت‌ شادمانى‌ متوجه‌ شد که‌ در زیر پای‌ کودک‌ آبى‌ جاری‌ است‌؛ چشمه‌ای‌ که‌ بعد‌ها با نام‌ زمزم‌ شناخته‌ شد.» (از اینجا)

ابتدایی‌ترین و غریزی‌ترین نوع مراقبت، مراقبت والدین از فرزندان است. مراقبتی که بالقوه می‌تواند پایه یک روی‌کرد کلان اخلاقی قرار بگیرد و  به نظر من  داستان اسماعیل یکی از بهترین نمونه‌هایی است که به خوبی ما را در تحلیل مراقبت طبیعیِ و نمادشناسی دوگانه  چشم انداز  پدرانه /مادرانه به اخلاق یاری می‌کند.

ج- مراقبت طبیعی مادران از فرزندان، بیش از هرچیز متاثر از عشقی طبیعی است. نظریه پردازان اخلاق مراقبت از این عشق به عنوان یک امکان اخلاقی برای پروراندن رویکردی خاص در فلسفه اخلاق سخن می‌گویند. نگاهی که نمی‌تواند با ابراهیم همدلی داشته باشد. ابراهیم از فرزندش بخاطر فرمان خدا می‌گذرد. نادینگز، از نظریه پردازان اخلاق مراقبت، معتقد است «هیچ زنی نمی‌تواند کتابی مانند ترس و لرز بنویسد. مسئولیت ما در قبال کسی که مراقبت از وی را به عهده داریم چنین اجازه‌ای به ما نمی‌دهد.» این مسئولیت، بالا‌تر از هر فرمانی، ما را مکلف به تلاش برای حفظ و نگهداری کسی می‌کند که مسئولیتش را برعهده گرفته‌ایم. هاجر هم به فرمان خدا گردن می نهد و به او اعتماد میکند(هاجر از او پرسید: آیا خدا به تو چنین فرمان داده؟ ابراهیم گفت: آرى. هاجر اظهار داشت: حالا که این گونه است خداوند به ما توجه و عنایت خواهد داشت و سپس به مکانى که ابراهیم، او و کودکش را در آن‏جا قرار داده بود، بازگشت) اما اعتماد هاجر از جنس دیگری است(مادرانه/هاجرانه است) به قیمت از دست دادن جان خودش میان صفا و مروه هروله میکند تا برای کودکش اب بیابد.**

د – همچنین نادینگیز معتقد است تا آنجا که کیرکگارد فرد/جزئی را والا‌تر از جمع/کلی می‌نشاند، می‌توان با او موافقت کرد. اما باید توجه داشت که برای او، این والایی، از «تکلیف بی‌قید و شرط در مقابل خدا» ناشی می‌شود. برای او اخلاق همچنان مربوط به امور کلی است و اساسن با پذیرش این مقدمه است که پارادوکس ایمان شکل می‌گیرد.

نظریه پردازان اخلاق مراقبت وجود احکام کلی اخلاقی را نقد می‌کنند و معتقدند اخلاق همزمان با جزئیات و کلیات مرتبط است. آن‌ها منتقد تسلط بیطرفی، بیغرضی، عقلانیت و انتزاعی هستند که با جزمیتی انعطاف ناپذیر شکل دهنده اصول اخلاقی‌اند و باور دارند  به کارگیری این اصول کلی نیازمند توجه به ویژگی‌ها و شرایط خاص افراد متفاوت از نظر سن و جنس و فرهنگ است. نیازمند ادراکی تفصیلی که از صرف اصول کلی ناشی نمی‌شود بلکه مستلزم در نظر گرفتن شرایط عینی فرد، شناخت، شفقت، همدلی، گوش دادن و مراقبت است.

مطالب مرتبط

*برکت اضظراب،پریشانی و پارادوکس(کیرکگارد)

**هاجر

ریتا و بافتارباوری اخلاقی

Comments (3)

مراقب خودت باش!

معمولن دوستان در پایان گفتگوها از عبارت «مراقب خودت باش»، قبل از خداحافظی و یا به جای خداحافظی استفاده می‌کنند. در گفتگوهای رسمی و اداری استفاده از این عبارت- به جهت بار احساسی است آن -مرسوم نیست. وقتی به کسی می‌گوییم «مراقب خودت باش» به اون می‌فهمانیم که برای ما مهم است. مهم است که سلامت باشد و برایمان مهم است که اتفاق بدی برایش نیفتد که اگر چنین شود آزار خواهیم دید = مراقب خودت باش چون برای من مهمی.

الف- مفهوم مراقبت مفهوم کهنسالی است. در ادیان و هم در فلسفه درباره‌اش زیاد گفته و نوشته‌اند و معمولن آن را مترادف با شفقت و دلسوزی جز فضایل دسته بندی کرده‌اند، اما نخستین کتاب مستقل فلسفی درباره مفهوم مراقبت را میلتون مایروف* نوشته است و در آن تلاش کرده این مفهوم را تعریف و تدقیق کند. او از مراقبت به عنوان یک فضیلت محوری که می‌تواند عنصری معنا بخش به زندگی انسان‌ها باشد سخن می‌گوید، جنبه‌های مختلف آن را بررسی می‌کند ومی‌کوشد تا الگویی واحد برای رفتارهای مختلفی که تحت عنوان مراقبت طبقه بندی کرده ارائه دهد. مایروف در این کتاب مراقبت را چنین تعریف می‌کند: «مهم‌ترین معنای مراقبت از شخصی دیگر، یاری رساندن به بالندگی و تحقق بخشیدن به خویشتن اوست». مایروف تصریح می‌کند که مراقبت می‌تواند به ایده‌ها و یا ایده آل‌ها هم تعلق بگیرد. التزام به مراقبت خاصیت سامان بخشی دارد که می‌تواند پای آدم سرگردان را به جایی در این جهان بند کند و او را از آوارگی نجات دهد…

ب– بعد از مایروف فلاسفه فمینیست بیش از سایرین به این مفهوم پرداخته‌اند. اما اینطور دیده‌ام که وقتی سخن از «مراقبت» به میان می‌آید و پیوست می‌شود به فمینسم، اذهان فورن متوجه رابطه مادر و فرزند می‌شوند. تصور می‌شود این نظریه پردازان می‌خواهد برای همه جهان (یا دست کم جهان نزدیک به خودشان) مادری کنند. خوشبین‌ها از تصور مادری به شوق می‌آیند و بدبین‌هایی مثل من بلافاصله به یاد چیزهایی مثل حادثه شهر خرمدره می‌افتند و نتایج هولناک مهر جنون آمیزی به نام مادری!(مادرهایی که برای دریافت بسته‌های هدیه، فرزندان مادران دیگر را چنان زیر دست و پا له کرده بودند که جای پاشنه‌های کفش‌هایشان روی تن بی‌جان بچه دیگری مانده بود)

ج- مادران هم مراقبت می‌کنند اما مراقبت توسعه مادری نیست. مراقبت مراعات است، ملاحظه است، تیمارداری است برای یک شخص/ایده/ایده آلی که به کمک نیاز دارد تا پا بگیرد. با احترام به استقلال و تمامیت آن شخص/ایده/ایده آل. مراقبت یک جور حواسجمعی است برای به ثمر رسیدن این‌ها. دایگی نیست، اعمال سلطه نیست، تعیین تکلیف نیست، حتی نشان دادن مسیر در مقام یک بلدراه هم نیست. پس مراقبت چیست؟

هنرمندی را تصور کنید که در پی پروراندن یک الهام برای خلق اثری هنری است. او تمام تلاشش را برای پروراندن آن اثر می‌کند درحالیکه به این امر واقف است که اثرهنری مستقل از او هست و خواهد بود. پیش طرح‌های مختلف را اجرا می‌کند ولی در ‌‌نهایت اجازه می‌دهد آن الهام یا جرقه مسیر بیان خودش را پیدا کند. از میان همه این تلاش‌ها متولد شود. به همین نحو وقتی سخن از مراقبت از دیگری به میان می‌آید این مراقبت با احترام به استقلال دیگری به عنوان موجودی صاحب حق و شعور اتفاق می‌افتد. شخص مراقب هوای دیگریِ نیازمند به مراقبت را دارد تا رشد کند، تا مسیر خودش را، متناسب با سنخ روانی و تیپ شخصیتی‌اش بیابد و در‌‌ همان مسیر رشد کند. اعمال نفوذ و سلطه با نفس مراقبتی که فمینیست‌ها از آن سخن می‌گویند متفاوت است.

د- فمینیست‌ها در یک تعریف بسیار وسیع مراقبت کردن را شامل «هر فعالیتی که ما برای حفظ، بقا و ترمیم جهانمان انجام می‌دهیم تا از آنجای بهتری برای زندگی کردن بسازیم» تعریف می‌کنند و آن را از اشخاص تا اشیا و محیط زیست بسط می‌دهند. فعالیتی ارتباطی که مستلزم مشارکت است. ارتباط به عنوان یکی از اساسی ترین نیازهای انسان که از بدو تولد با اوست محور توجه آنان است. تاکید اخلاق سنتی بر خودآیینی و استقلال در اخلاق فمینیستی مورد نقد قرار میگیرد و مراقبت در قامت یک نظریه اخلاقی ظاهر می‌شود بیانگر «راههای اخلاقن پر اهمیتی است که در آن ما برای یکدیگر مهم هستیم» آنجا که توانسته‌ایم از حب ذات فرا‌تر برویم.

برای اطلاعات بیشتر نک:

Mayeroff, Milton, On Caring,1971,Harper Perenninal.

مطالب مرتبط

مادری(سیمون دوبوار)

از مادری تا مادر شوهری

ریتا و بافتار باوری اخلاقی

اخلاق مراقبت

Comments (6)