آرشیو


 تأسف، احساس تأسف تنها چیزی است که برای هم داریم. سالی، دوسالی یک‌بار پیش می‌آید هم را ببینیم. اهل تلفن نیست، اهل هیچ چیز نیست. از در وارد نشده، نفس نفس زنان می‌گوید: «کلاغ اینجا لانه نمی‌کند که شما‌ها خانه کرده‌اید». می‌خندم. من طنز و طور گفتنش را همیشه دوست داشتم. ته لهجه شیرینی دارد. دستش را به چهارچوب در می‌گیرد تا نفسش جا بیاید. کیف‌اش را می‌گیرم که‌‌ همان همیشگی است. این بشر همه چیزش‌‌ همان همیشگی است.

 از وقتی تصمیم گرفته تهران بماند کمتر دیدمش. یک آپارتمان تاریک و نمور اجاره کرده، همکف.  به حیاط  راه دارد. چند سال است همانجا زندگی می‌کند. حصیر انداخته کف هال، با چهارتا صندوق قفسه کتاب و نوار ساخته. یک یخچال از این‌ها که توی هتل‌ها هست دارد، یک اجاق گاز یک شعله. چهارتا لیوان که نه شکلشان یکی است نه قدشان. چهارتا بشقاب ملامین. یک کاسه که من برایش هدیه گرفته‌ام و البته یک ضبط صوت، انبوه نوارهای کاست. چندتا عکس قدیمی از اندیشمندان بزرگ زندگی اش به دیوار کوبیده و جندتا عکس از خودش همراه با پسرها و دخترهای این آدم‌ها. دوتا پتو و سه دست لباس هم دارد. می‌خواهم بگویم سرجمع به اندازه جهیزیه حضرت زهرا اسباب و اثاث ندارد. ولی فقط با آژانس این‌طرف و آ‌ن‌طرف می‌رود و شش روز هفته زنگ می‌زند از رستوران سرخیابان برایش غذا می‌آورند. می‌گوید وقت تلف نمی‌کنم. مشغول است به آرشیو جمع کردن. خیال می‌کند یک چیزهایی در تاریخ این مملکت گم می‌شود اگر او این کارها را نکند. یکجور احساس رسالت جنون‌آمیز، مثل الباقی احساس رسالت‌ها…

دوتا کتابی که هزارسال پیش برده بود آورده با یک کتابِ هدیه به عنوان عذرخواهی. از این عادت‌های خوب کم ندارد، گرچه سلیقه مطالعاتی‌اش فقط به درد هدیه دادن به کتابخانه مدرسه راهنمایی می‌خورد. آمده چندتا سوال درباره دستگاه‌های جدید ضبط و پخش بپرسد. می‌گوید می‌خواهد لپ تاپ بخرد! می‌گویم:«چشمم روشن، لابد فردا موبایل و اینترنتم می‌خوای!» … فعلن تمایلی ندارد. تعریف که می‌کند دستگیرم می‌شود به مشکل برخورده برای آرشیو‌های سخنرانی‌هاش و خجالت می‌کشیده از کسی بپرسد… اصلن از‌‌ همان اول من با او سر سخنرانی رفتن و آرشیو جمع کردن‌هاش حرفم شد. من از سخنرانی رفتن بدم می‌آید. از بچگی تا همین حالا. از آن موقع که روضه نمی‌رفتم با مادرم تا وقتی با او به جلسات سخنرانی این و آن… می‌گفتم هیچ چیز در یک سخنرانی دست آدم را نمی‌گیرد. او می‌گفت سخنرانی‌ها پر از ایده‌اند. «حاصل یک عمر فعالیت فکری یک نفر در چند ساعت». تمام جملات غیرطنزش تن آدم را مورمور می‌کند بسکه شبیه مجریان تلویزیون است. یادم رفت، یک تلویزیون چهارده اینچ قرمز هم دارد. رنگی. به هر حال آن موقع‌ها خیال می‌کردم باید نظراتم را برایش توضیح بدهم. دعوایمان می‌شد. علی آشتی مان می‌داد.

 در نهایت هم آبمان توی یک جو نمی‌رفت که راه‌مان را جدا کردیم. او اعتقاد داشت. به آدم‌ها، به کتابها، به لحظه هایی از تاریخ، به حرف‌ها. خلقن آدم مُرادبازی است. یادم هست بار اولی که پای سخنرانی پسر یکی از قهرمانهای روشنفکرش -که تازه از فرنگ برگشته بود- رفت، چطور با بغض می‌گفت: «کجا تکرار می‌شود آن جاذبه، آن شور و گرما، آن صدا… وقتی این فارسی را درست حرف نمی‌زند». ولی هنوز هم هرجا پسرِ مردِ قهرمانش، که حالا خودش مرد معروف و جاافتاده‌ای است، حرف می‌زند خودش را می‌رساند. هنوز صدایش را ضبط می‌کند با واکمن. آرشیو درست کرده از پدران و پسران. خیلی خوشحال است که تلفن‌هایشان را دارد. آن‌ها که پسر ندارند، دختر‌هایشان. از این موسسه به آن موسسه، از این دانشگاه به آن پژوهشگاه، توی دختر‌ها و پسر‌هایشان دنبال تکرار آنها می‌گردد، دنبال تکرار خیلی چیزها.

این دخترکهنه است. همه رقمه ضربه خورده ازقدیمی بودنش و دست بردار نیست. یادم هست پنج شش سال پیش، یکی از همکلاسی‌هایش بهش توجه نشان می‌داد. سردی کرد و رو بر‌گرداند که همین شعرهای حافظ که همه را از حفظ است. چندسال بعد پسره را با نامزدش دید. سه ماه افسردگی گرفته بود. مطمئن بود نشسته به پایش. آدم باورش نمی‌شود یک نفر این‌قدرقدیمی مانده باشد. چندبار تلاش کردم بیاورمش به امروز، در حد خودم البته. نشد. بد‌تر شد. شکراب شدیم… تک دختر لوس یک نیمرو نمی‌تواند درست کند، با تکنولوژی جور نیست، سینما نمی‌رود، حیا می‌کند فیلمهای هالیودی نگاه کند، غیر شجریان و ناظری گوشش را خراش می‌دهد. یادم هست یکبار، خیلی سال پیش، با علی کاروان راه انداخت به سمت گلستانه کاشان، ما را نشاندند زیر سایه درختان و در گلستانه ناظری برایمان پخش کردند… آن وقت ها جالب بود خل بازی‌هایشان. نبود اینطور. بدتر شده. مانده، یا شاید بقیه رفته‌اند. اول از همه علی. این سنت آرشیو جمع کردن از حرف‌ها و کتاب‌ها و سخنرانی‌ها را از او به ارث برده. آدم‌هایش را هم.

مطالب مرتبط

کارتن سیگار

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s