Archive for ژوئیه, 2012

النگو

به من گفت: «چی می‌شود اگر به من اجازه بدهی با تو بیرون بیایم؟» جواب دادم: «متاسفم، من به درد تو نمی‌خورم. از آن دخترهایی نیستم که با کسی بیرون بروم. برو کس دیگری را پیدا کن.» همین اتفاق درباره بردار کوچکترش هم پیش آمد. به من گفت: «چرا اینقدر با فاصله از من راه می‌روی؟ نزدیک بیا. فکر می‌کنی می‌خورمت؟»

عصبانی شدم و جواب دادم: «به تو چه مربوط است؟ خودت پیشنهاد کردی مرا برسانی. همین. لازم نیست کنار من راه بروی.» یکشب همین برادر کوچک‌تر سعی کرد دستم را بگیرد. فحشش دادم و گفتم:«خدا لعنتت کند، حیوان نفرت انگیز. مگر بچه‌ای که اینطور رفتار می‌کنی؟ از جلو چشمم دور شو.»

گرفتن دست شرم‌آور بود و من جوری بزرگ نشده‌ام که به خودم اجازه چنین کاری را بدهم. اگر کوتاه بیایم می‌گویند سهل الوصول هستم… وقتی با صالح آشنا شدم همه چیز را درباره برادر‌هایش به او گفتم… حالا روابطم با خانواده شوهرم خوب است. حتی برادر شوهر‌هایم هم پشیمان شده‌اند. حالا می‌گویند:« فقط می‌خواستیم ببینیم تو چه عکس العملی نشان می‌دهی.» شاید راست بگویند. چون دوست خواهر‌هایشان بودم، باید مطمئن می‌شدند هرزه نیستم…

بخشی از روایت سودا

الف- خلخال نوشته نیره عطیه، کتابی است که در آن پنج زن مصری معاصر، در سنین بیش از بیست تا حدود شصت و پنج سال و همگی از طبقات اجتماعی-اقتصادی متوسط به پایین، داستان زندگیشان را تعریف می‌کنند؛ از تولد و بچگی تا بلوغ، ختنه، ازدواج، بزرگسالی و بچه‌ها. نویسنده، نویسنده و نقاشی مصری است که پس از سال‌ها به وطن بازگشته و سعی کرده از دریچه زندگی این زنان فقیر زنان کشور خود را بازبشناسد. روایت این زن‌ها همه با محوریت ازدواج، عقاید و خرافه های مربوط به آن پرورده شده است. خاطره تلخ ختنه شدن، ازاله بکارت (و بی‌خبری اغلب آن‌ها از کم و کیف رابطه جنسی)، بچه‌ها، جنسیتشان و روابط خانوادگی. اغلب این زن‌ها از ختنه شدن به تلخی یاد می‌کنند و هر یک روایت خود را از خرافه‌های پیرامون آن دارند در حالیکه اغلب معتقدند این عمل تاثیر در تمایل یا عدم تمایل زنان به رابطه جنسی ندارد. بلکه پول و محبت مرد است که به این رابطه لذت/معنا می‌بخشد. با ازدواج زندگی واقعی آنها آغاز می‌شود، که برای هریک، متفاوت اما مشابه، صحنه نبردی بی‌امان و پایان ناپذیر برای بقا خود و فرزندانشان است.

 ب- آندریا روگ، انسان‌شناس آمریکایی، پیشگفتاری بر این کتاب نوشته است و ضمن تاکید بر تفاوت  میان نیازها و خواسته‌های زنان مصری با زنان غربی در آن به تحلیل مناسبات قدرت میان دو جنس، در طبقات اجتماعی پایین مصر پرداخته:« روابط زنان و مردان موضوعی مرکزی است که در تمام داستان‌ها جریان دارد. گاهی خط نبردی پررنگ میان دو جنس به مثابه رقیب و مخالف کشیده می‌شود. اما بعد نمونه‌هایی از مهربانی تکان دهند و حمایت دوجانبه میان دوجنس می‌بینیم… روابط قدرت و سلطه میان مردان و زنان، از توقع احتمالی خواننده ظریف‌تر و پیچیده‌تر است. خواننده متوجه می‌شود که اختیار، آنچنان که ما اغلب درباره جوامع عرب تصور می‌کنیم کاملاً در اختیار مردان نیست… در زندگی طبقه پایین چه چیزی مهم‌تر از تصمیمگیری؟ مردان از این نقطه نظر، نان‌آوران حاشیه‌ای می‌شوند که درگیر حمایت از بنیان مرکزی، یعنی خانواده‌اند، مرد‌ها به عنوان اعضای طبقات پایین یا متوسط زحمتکش شهری، به خاطر عدم موفقیت در دستیابی قدرتمندانه به انحصار مردانه بر کسب درآمد، تضعیف شده‌اند… [در عین حال که] به ندرت مرد مصری علنن اعتراف می‌کند که کار زنانه انجام می‌دهد. زنان برعکس، چنانچه ملاحظات اقتصادی الزام کند، یا اگر بعد از انجام وظایف زنانه وقت کافی بماند، کارهای درآمدزا نیز انجام می‌دهند.»

ج- خلخال را که می‌خوانی، در نخستین نگاه به نظرت می‌رسد: نه بابااا! ما با این‌ها خیلی فرق داریم. فرق که حتمن داریم، اما به نظر من به این‌ها شبیه تریم تا خواهرانمان در غرب. اول از همه این مهم فراموشمان می‌شود که ما داریم کتاب می‌خوانیم. اغلب زن‌های این مملکت کتاب نمی‌خوانند. اغلب مردمان این مملکت. زن‌های این کتاب غالبن بیسواد یا کم سواد هستند. احتمالن، به طور متوسط، طبقه ضعیف ما از آن‌ها باسواد‌تر باشد. یعنی بیش از آن‌ها سواد خواندن و نوشتن داشته باشیم و در فضاهای شهری از نظر حریم خصوصی احساس امنیت بیشتری بکنیم. اما دو مکان بسیار خاص هست که به نظر من می‌تواند ما را در درک بهتر نظرگاه‌ها، عقاید/باور‌ها و درک زنان (طبقات مختلف) از جایگاه و موقعیت خود یاری کند: آرایشگاه‌های زنانه و اتاقهای انتظار مطب‌های پزشکان زنان و زایمان… مکان‌های اختصاصی برای نظارت/تقویت دو ویژگی/توانمندی سنتن زنانه (زیبایی و باروری) برای اعمال قدرت. همین حرفهایی که این‌ها بهش می‌گویند حرفهای راهرویی (چون خانه‌هاشان نشیمن ندارد و زن‌ها توی راهرو اختلاط می‌کنند) و ما بهش می‌گوییم حرفهای خاله زنکی یا گیشنیز اینجا هم هست. از حرف و حدیث‌ها درباره رابطه جنسی و زن خوب و مرد بد و حق هریک از دو جنس برای داشتن میل جنسی تا باورهای خرافی، اعتقاد به رمال و کف بین و فال برای رفع مشکلات.

آن‌ها از خلخال به عنوان یک زیور با بار نمادین مادی استفاده می‌کنند و ما از النگو. من زیاد شنیده ام دخترها بگویند از النگو متنفرند ولی چندی پیش از قول یکی از طلاسازان معتبر و مشهور خودمان شنیدم که با قاطعیت تاکید کرده تقاضا و فروش النگو نسبت به سایر زیورآلات همچنان نسبت صد به یک را دارد!

 

برای مطالعه بیشتر نک:

خلخال (پنج زن مصری سرگذشتشان را روایت می‌کنند)، ۱۳۸۵، نیره عطیه، ترجمه هما مداح، تهران: کاروان.

خلخال، روایتی از زندگی روزمره زنان مصری

مطالب مرتبط

دیکتاتوری اقلیت

خرافات

ضعف استدلال

پدرسالاری جدید

Advertisements

Comments (3)

آرشیو

 تأسف، احساس تأسف تنها چیزی است که برای هم داریم. سالی، دوسالی یک‌بار پیش می‌آید هم را ببینیم. اهل تلفن نیست، اهل هیچ چیز نیست. از در وارد نشده، نفس نفس زنان می‌گوید: «کلاغ اینجا لانه نمی‌کند که شما‌ها خانه کرده‌اید». می‌خندم. من طنز و طور گفتنش را همیشه دوست داشتم. ته لهجه شیرینی دارد. دستش را به چهارچوب در می‌گیرد تا نفسش جا بیاید. کیف‌اش را می‌گیرم که‌‌ همان همیشگی است. این بشر همه چیزش‌‌ همان همیشگی است.

 از وقتی تصمیم گرفته تهران بماند کمتر دیدمش. یک آپارتمان تاریک و نمور اجاره کرده، همکف.  به حیاط  راه دارد. چند سال است همانجا زندگی می‌کند. حصیر انداخته کف هال، با چهارتا صندوق قفسه کتاب و نوار ساخته. یک یخچال از این‌ها که توی هتل‌ها هست دارد، یک اجاق گاز یک شعله. چهارتا لیوان که نه شکلشان یکی است نه قدشان. چهارتا بشقاب ملامین. یک کاسه که من برایش هدیه گرفته‌ام و البته یک ضبط صوت، انبوه نوارهای کاست. چندتا عکس قدیمی از اندیشمندان بزرگ زندگی اش به دیوار کوبیده و جندتا عکس از خودش همراه با پسرها و دخترهای این آدم‌ها. دوتا پتو و سه دست لباس هم دارد. می‌خواهم بگویم سرجمع به اندازه جهیزیه حضرت زهرا اسباب و اثاث ندارد. ولی فقط با آژانس این‌طرف و آ‌ن‌طرف می‌رود و شش روز هفته زنگ می‌زند از رستوران سرخیابان برایش غذا می‌آورند. می‌گوید وقت تلف نمی‌کنم. مشغول است به آرشیو جمع کردن. خیال می‌کند یک چیزهایی در تاریخ این مملکت گم می‌شود اگر او این کارها را نکند. یکجور احساس رسالت جنون‌آمیز، مثل الباقی احساس رسالت‌ها…

دوتا کتابی که هزارسال پیش برده بود آورده با یک کتابِ هدیه به عنوان عذرخواهی. از این عادت‌های خوب کم ندارد، گرچه سلیقه مطالعاتی‌اش فقط به درد هدیه دادن به کتابخانه مدرسه راهنمایی می‌خورد. آمده چندتا سوال درباره دستگاه‌های جدید ضبط و پخش بپرسد. می‌گوید می‌خواهد لپ تاپ بخرد! می‌گویم:«چشمم روشن، لابد فردا موبایل و اینترنتم می‌خوای!» … فعلن تمایلی ندارد. تعریف که می‌کند دستگیرم می‌شود به مشکل برخورده برای آرشیو‌های سخنرانی‌هاش و خجالت می‌کشیده از کسی بپرسد… اصلن از‌‌ همان اول من با او سر سخنرانی رفتن و آرشیو جمع کردن‌هاش حرفم شد. من از سخنرانی رفتن بدم می‌آید. از بچگی تا همین حالا. از آن موقع که روضه نمی‌رفتم با مادرم تا وقتی با او به جلسات سخنرانی این و آن… می‌گفتم هیچ چیز در یک سخنرانی دست آدم را نمی‌گیرد. او می‌گفت سخنرانی‌ها پر از ایده‌اند. «حاصل یک عمر فعالیت فکری یک نفر در چند ساعت». تمام جملات غیرطنزش تن آدم را مورمور می‌کند بسکه شبیه مجریان تلویزیون است. یادم رفت، یک تلویزیون چهارده اینچ قرمز هم دارد. رنگی. به هر حال آن موقع‌ها خیال می‌کردم باید نظراتم را برایش توضیح بدهم. دعوایمان می‌شد. علی آشتی مان می‌داد.

 در نهایت هم آبمان توی یک جو نمی‌رفت که راه‌مان را جدا کردیم. او اعتقاد داشت. به آدم‌ها، به کتابها، به لحظه هایی از تاریخ، به حرف‌ها. خلقن آدم مُرادبازی است. یادم هست بار اولی که پای سخنرانی پسر یکی از قهرمانهای روشنفکرش -که تازه از فرنگ برگشته بود- رفت، چطور با بغض می‌گفت: «کجا تکرار می‌شود آن جاذبه، آن شور و گرما، آن صدا… وقتی این فارسی را درست حرف نمی‌زند». ولی هنوز هم هرجا پسرِ مردِ قهرمانش، که حالا خودش مرد معروف و جاافتاده‌ای است، حرف می‌زند خودش را می‌رساند. هنوز صدایش را ضبط می‌کند با واکمن. آرشیو درست کرده از پدران و پسران. خیلی خوشحال است که تلفن‌هایشان را دارد. آن‌ها که پسر ندارند، دختر‌هایشان. از این موسسه به آن موسسه، از این دانشگاه به آن پژوهشگاه، توی دختر‌ها و پسر‌هایشان دنبال تکرار آنها می‌گردد، دنبال تکرار خیلی چیزها.

این دخترکهنه است. همه رقمه ضربه خورده ازقدیمی بودنش و دست بردار نیست. یادم هست پنج شش سال پیش، یکی از همکلاسی‌هایش بهش توجه نشان می‌داد. سردی کرد و رو بر‌گرداند که همین شعرهای حافظ که همه را از حفظ است. چندسال بعد پسره را با نامزدش دید. سه ماه افسردگی گرفته بود. مطمئن بود نشسته به پایش. آدم باورش نمی‌شود یک نفر این‌قدرقدیمی مانده باشد. چندبار تلاش کردم بیاورمش به امروز، در حد خودم البته. نشد. بد‌تر شد. شکراب شدیم… تک دختر لوس یک نیمرو نمی‌تواند درست کند، با تکنولوژی جور نیست، سینما نمی‌رود، حیا می‌کند فیلمهای هالیودی نگاه کند، غیر شجریان و ناظری گوشش را خراش می‌دهد. یادم هست یکبار، خیلی سال پیش، با علی کاروان راه انداخت به سمت گلستانه کاشان، ما را نشاندند زیر سایه درختان و در گلستانه ناظری برایمان پخش کردند… آن وقت ها جالب بود خل بازی‌هایشان. نبود اینطور. بدتر شده. مانده، یا شاید بقیه رفته‌اند. اول از همه علی. این سنت آرشیو جمع کردن از حرف‌ها و کتاب‌ها و سخنرانی‌ها را از او به ارث برده. آدم‌هایش را هم.

مطالب مرتبط

کارتن سیگار

نوشتن دیدگاه