Archive for ژوئن, 2012

غربتی‌بازار

دوستی تصویر زیبایی از بام تهران گذاشته بود و دیگری پایینش آه کشیده بود که «سالهاست دیگه بام نمی‌رم بسکه غربتی‌بازار شده…»

بنابه عادت، احساس بیزاری کردم ولی چرا؟

الف- جوان‌تر که بودم از صفاتی مثل غربتی، دهاتی، کولی، منطقه بیست و دویی، خز و خیل و… بیزار بودم. همه کس از این واژه‌ها استفاده نمی‌کند. باید متعلق به جغرافیا /منطقه و قشر اجتماعی و اقتصادی خاصی باشی که به خودت اجازه بدهی از این ادبیات استفاده کنی، آن‌زمان از آن جماعت بدم می‌آمد، وگرنه که شهری‌ها هم وقتی به دهی بروند غربتی‌اند. اساسن هرکسی/هرگروهی بیش از آنکه آشنا باشد غریبه است در وسعت این دنیا.

ب- چیزی درباره غریب-منظر‌ها شنیده‌اید؟ غریب-منظر‌ها را فقط غربتی‌ها می‌بینند! مثلن اتاق شما برای من که نمی‌شناسمتان غریب-منظر است. چیدمان اتاق و تزئیناتش به چشمم می‌آید و اشیایی که به نظر شما عادی می‌رسد ممکن است مرا شگفت زده کند. متوجه ظرافت کارتی که کنار کتابخانه آویخته‌اید بشوم یا طراوت کاکتوسی که از فرط بی‌آبی حسابی سرحال شده است. وضعیت شهری‌ها در روستا و روستایی‌ها در شهر هم همینطور است. گله گوسفندان برای یک بچه شهری همانقدر غریب-منظر است که ایستگاه مترو برای یک بچه روستایی. شادی و ترس این بچه‌ها ناظر به چیزی است که مدتهاست برای اهالی شهر/روستا عادی شده است. همه لذت سفر به کشف همین غریب-منظرهاست. چشم انداز سبزی که با بیرون آمدن از تونل پیش چشممان گشوده می‌شود یا وسعت و سکوت کویر داغ… می‌گویند غربتی‌ها با دقت و شگفتی بیشتری به اطراف می‌نگرند و همین شناخت آنها را واجد مزیتی می‌کند که بومی فاقد آن است. دید او برای تشخیص محاسن و معایب تیزتر است و می‌تواند به چشمان بومی‌ها هم سرایت کند و او را برای درک بهتر یاری کند.

غریب-منظر‌ها در ساحت اندیشه هم حضور دارند و آنجا هم امکان‌ها و افق‌های متفاوت را به روی ما می‌گشایند. همان حیرت ارسطویی که آغاز تفلسف است را برایمان به ارمغان می‌آورند. هرچه غریب‌تر، شگفت انگیز‌تر و البته پرمخاطره‌تر…

ج- باری، حالا که غربتی بودن اینقدر خوب است، چرا وقتی بام تهران غربتی‌بازار شده دیگر آنجا نمی‌رویم؟

چون ما ازمزایای غربتی‌بازار بی خبریم؟ از کسانیکه معیارهای تفاخر/تمایز ما را نمی‌فهمند (مارک لباس و عطر و ساعت و کفش و موبایل) فرار می‌کنیم؟ چون حسادت می‌کنیم، چراکه آن‌ها از چیزهایی که برای ما عادی است شگفت زده می‌شوند و لذت می‌برند، لذتی رشک برانگیز و گیج و لحظه‌ای؛ چیزهایی را تشخیص می‌دهند که این‌همه سال به چشممان نیامده؟ شاید چون آن‌ها اسباب برتری ما را تشخیص نمی‌دهند، قدرت تشخیص جعل از اصل را ندارند و‌گاه با استفاده بی‌رویه و همگانی از مشابه چینی، آن را به لجن می‌کشند. نخبگی ما را در شناختن رایحه عطرهای مختلف، برندهای معروف و استفاده از /علاقه به اجناس/افکار/ آثار هنری مرغوب به گند می‌کشند. عطر تقلبی می‌زنند/ بجای متن دست اول مقالات دست چندم می‌خوانند و فخر/ فضل می‌فروشند و عجیب کارشان می‌گیرد و بازارشان گرم می‌شود.

 خیال می‌کنم غلبه روزافزون عوام است که حرص خواص(خاص پوشان/ خاص نویسان/ خاص خوانان) را درآورده است. به نظر خواص می‌رسد که هجوم پر سرو صدا و شگفت زده اینان همه چیز را از اصالت/کیفیت انداخته است. سالها وقت لازم  است تا همه غریب-منظرهای دنیای پرزرق و برق و پیچیده اینها برای آنها عادی بشود و شروع کنند به توجه به کیفیت عوض کمیت…شاید امثال من که از رواج ادبیات تحقیرآمیز در وصف توده مردم (از جمله خودمان) ناراحت می‌شدیم باید به این نکته توجه کنیم که منظور از انسان برگزیده/خاص (آنگونه که به ما آموزش داده‌اند) الزامن «انسان مغرور و بی‌صبر و بی‌قرار نیست که خود را از دیگران بر‌تر بداند، بلکه کسی است که در مقایسه با دیگران از خودش توقع بیشتری دارد» چه در پوشش، چه در رفتار، چه در سبک زندگی، چه در گفتار و چه در اندیشه…این پرتوقعی قابل احترام است گرچه حق تحقیر نمی‌دهد( نه به آنها و نه به ما)…  گرایش روزافزون به متوسط است که این آدم را آزار می‌دهد. اینکه ارزش واقعی ثروت مادی/معنوی‌اش فهمیده نمی‌شود. هجوم توده به هر کنج دنجی، آتش پر حرارت شگفتی که گُر نگرفته نیم‌سوز و خاکستر می‌شود و متعلَق خود را هم به ابتذال می‌کشاند، او را مایوس و وادار به عقب نشینی کرده… و خب دوره، دوره او نیست…

مطالب مرتبط

غریبه‌ها

ازدحام توده‌ها

 دیگری

Advertisements

Comments (2)

جامعه‌شناسی شکست‌ها

به نظر من، دموکراسی دیگر یک تجمل نیست. بلکه حتی یک نیاز است…. همانگونه که صنعتی شدن مستلزم داشتن صلاحیت، افراد متخصص، و آگاهی عمل است، دموکراسی نیز نیازمند تغییر رویه ذهنی است: یعنی به روحیه مداراگر، قبول دیگری، و نظام چندحزبی و کثرت‌گرا نیاز دارد که در طرز رفتار و سلوک انسان ریشه دوانده باشد. نیز انسان باید از حالت رعیت‌وار خود به درآید و به سوژه –من تبدیل شود. از آن «خود» جمعی که در توده بی‌شکل جماعت حل شده به شهروندی خودمختار و صاحب حق تبدیل گردد…

فرا‌تر از ملاحظات سیاسی و اقتصادی، پیشینه‌های فرهنگی محکم و قوی وجود دارد که باید آن‌ها را نیز در نظر آورد. در کشور ما نوعی جامعه‌شناسی شکست‌ها وجود دارد. تعداد شکست‌هایی را که از بیش از یکصدسال پیش تاریخ ما را انباشته‌اند بشمارید. این شکست‌ها از کجا آمده‌اند؟ اینکه-چنانکه غالباً می‌گویند- فلان شخص را مسئول شکست بدانیم، کمال ساده لوحی است. زیرا شکست‌ها در کمال لجاجت و با نظمی ساعت‌آسا تکرار می‌شوند. گویی از تقدیری رام نشدنی به بار می‌آیند. شکست نهضت مشروطیت (۱۲۸۵)، شکست خیابانی (۱۲۹۹)، شکست مصدق (۱۳۳۲). وقتی که شکست به این صورت تکرار می‌شود از بیماری‌ای حکایت می‌کند که عمیقاً در فرهنگ ما لانه دارد و پیشاپیش ما را در معرض چنین لغزشهایی قرار می‌دهد. و این است آنچه همیشه توجه مرا به خود جلب کرده است. چرا شکست؟ چرا پیشرفت و پسرفت در آن واحد؟ در نتیجه، باید امور را با سنجه‌های دیگر، با معیارهای دیگر سنجید. باید در عین حال تاریخ و بازیگران دراماتیک آن فرهنگ مادری که آن‌ها را تغذیه می‌کند به زیر سوال برده شوند. زیرا سد و ترمز‌ها وجود دارند و این سد و ترمز‌ها در ذهن لنگر انداخته و جا خوش کرده‌اند.

کشورهای خلیج فارس را در نظر بگیرید. در کویت پیش از جنگ سطح زندگی بالا‌تر از ایالات متحده بود. اما هنوز دموکراسی نداشت. عربستان سعودی در برابر درآمد بیش از یکصد میلیارد دلار در سال خود، تنها چند میلیون جمعیت دارد… وبا اینهمه عربستان سعودی هنوز بسیار عقب‌مانده‌تر از دیگر جوامع اسلامی است. بنابراین، اقتصاد تنها در سطح معینی می‌تواند عمل کند. برای داشتن دموکراسی باید ذهن‌ها نیز عوض شوند، باید ذهن‌ها نیز قواعد بازی را بپذیرند، ابتدا باید مدارا را آموخت و سپس به اعتراض پرداخت. نزد ما اعتراض و مخالفت فوراً به یک امر ناموسی و غیرتی تبدیل می‌شود. از آنجا که شما یا دوست من یا دشمن من هستید، پس به شیوه‌ای قبیله‌ای از یکدیگر انتقام می‌گیریم… هموطنان ما هنوز دارای ذهنیت رعیت‌مآب هستند. هنوز شهروند نشده‌اندو این امر نیاز به زمان دارد. نمی‌توان به نیروی معجزه از تئوکراسی به دموکراسی پرید.

و بعد، دیگر چه بگویم از آداب و رسوم و خلقیات، از این عاداتی که به اعماق روحمان چسبیده. بگذارید توصیف زیبایی را از یک نویسنده آمریکای لاتینی برایتان نقل کنم: «آداب و رسوم را زمان، با‌‌ همان شکیب و صبر و درنگی که برای ساختن کوه‌ها به کار برده آفریده است. و تنها زمان است که با تلاش روز به روز می‌تواند نابودش کند. با کوهستان نمی‌توان به زور سرنیزه درافتاد.»

برگرفته از: زیر آسمان‌های جهان، داریوش شایگان در گفتگو با رامین جهانبگلو، ترجمه نازی عظیما، فرزان، صص۱۳۰-۱۳۲

مطالب مرتبط

ما و حق رای

Comments (3)