Archive for ژوئن, 2012

113 ثانیه

چندین سال پیش بود. اتوبوس شلوغی که ایستگاه به ایستگاه پُر و پُر‌تر می‌شد. کنار میله مرزی زنانه و مردانه ایستاده بودم. پسر جوانی دستش را از سمت زنانه آویخته بود و از هر ترمز راننده سوءاستفاده می‌کرد. سرش فریاد کشیدم که: «دستت را ببر اونطرف میله…» بهش زل زدم و تازه متوجه شدم چه موجود درشت اندامی است. فریاد زد: «تو… خوردی که من بهت دست زدم… کوری نمی‌بینی که شلوغه… … …» با اینکه از هیبتش ترسیده بودم داد زدم: «از میله به اینطرف زنونه است. دستت را ببر اونور!» عصبانی شد: «خیال کردی تحفه‌ای… … … مث آدم نمی‌تونی بگی… … …» مسافر‌ها پادرمیانی کردند و پسر پیلتن ساکت شد. دو دقیقه نگذشته بود که یک هو فریاد کشید: «ببیند؛ ببینید، این … هی خودشو می‌ماله به من …». با اینکه تمام تنم می‌لرزید به بیرون از پنجره خیره ماندم. مرد‌ها ساکتش کردند. زن‌ها به‌هم بیشتر چسبیدند تا مرا از میله دور‌تر کنند که «مریض است و چه و چه…» من تکان نخوردم.لابد من هم مریض بودم. اینطرف میله حق ما بود. پسر در اولین ایستگاه با سروصدای زیاد پیاده شد و من تا خود شب که بروم زیرپتو لرزیدم از فحش‌های آب نکشیده‌ای که به ناحق شنیده بودم. با فکر کردن به معنای تک تک آن کلمات نفسم می‌گرفت که به چه حقی! ضربه روحی شدید خوردم اصلن!

دیروز بود. ۱۱۳ ثانیۀ تمام منتظر سبز شدن چراغ عابرپیاده بودم. وسط گرما و صدا و دود جنون آور. چراغ که سبز شد، دو قدم برنداشته بودم که دیدم یک دویست‌وشش سورمه‌ای رنگ  به مثابه تیر از کمان رها شده، چراغ را رد کرده و به سمت من می‌آید. ثانیه صدوچهاردهمی در کار نبود. آن یک ثانیه مال من بود حتی اگر بمیرم! توقف نکردم و ماشین مماس با تن من عبور کرد. راننده سرش را از ماشین بیرون آورد و چنان بارانی از فحش‌های رکیک برسرمن باراند که خلایق حیران شدند چه مرگم است… من ولی گذشتم… اصلن هیچم نشد از همه فحش‌ها که خوردم وهنوز شوکه‌ام از این درجه کلفتی پوست، لابد چند وقت دیگر یک ثانیه‌ام را هم واگذار خواهم کرد، سیزده هم که نحس و چه ارزشی دارد و …

الف-  یک زمانی بود که از تیریبون‌های رسمی این مملکت اعلام می‌کردند: «زنده باد مخالف من». نوجوان بودم و با خودم استدلال می‌کردم که بلی، بلی همین است، اصلن از این به بعد به جای «برمنکرش لعنت» باید بگوییم «بر منکرش رحمت» چون مخالف و منتقد است که…که «تساهل» و «تسامح»…

 شاید شما هم یادتان باشد تحت تاثیر همین فضا؛ بحث بود میان بچه مذهبی‌ها که صحیح نیست تکرار لعن‌های زیارت عاشورا و لعن و نفرین حتی به قاتل امام حسین هم روا نیست که دل را سیاه می‌کند و آدمی را خشونت طلب و…

ب- می‌خواهم بگویم خیلی فاصله نیست میان روح آن زمان، تا زمانی‌که از تیریبون‌های رسمی این مملکت اعلام کردند مخالفان «بزغاله و گوساله‌اند» و به همه‌مان برخورد. بعدش شنیدیم تمام کلمات پر از لعن و مرگ و نفرتی را که در خیابان‌های این مملکت مثل توپ والیبال رفت و برگشت و تا امروز هنوز به زمین نخورده است. هرگروهی آن گروه دیگر را  خارجی( عربزده/غربزده) دانستند و بی پدرومادر خواندند …

 زمانی استفاده از فحش‌های رکیک وجه تمایز تیپ‌های اجتماعی/آدم‌های خاصی بود. حالا چنان فراگیر شده که تمایزی میان ادبیات راننده تریلر و استاد فاضل دانشگاه پیدا نیست. خیلی‌ها بلند بلند با موبایلشان حرف می‌زنند، آدم از قرابت شگفت انگیر الفاظ تحبیب و تحقیر حیران می‌شود. قدرتی خدا نه تنها هم از مد نمی‌افتند و «خز» نمی‌شوند که دولت زاینده و پاینده‌اند.

 شنیده بودم در قدیم، یکی دوتا از اساتید فلسفه، احتمالن برای ایجاد تمایز، استفاده می‌کرده‌اند از این ادبیات. اسمشان مانده در تاریخ تفکر این ممکلت. با شرم یاد می‌کردند از نحوه حرف زدنشان. تازگی‌ها به دوستی که پیش از نام هر متفکر و روشنفکری یک مادر فلان و پدر بهمانی می‌گذاشت اعتراض کردم؛ گفت به قول آقای دکترفلانی (از اساتید بنام این روزها) «این‌ها اصطلاحات فلسفی‌اند».

ج- بدبختانه جامعه‌شناسی فحش نمی‌دانم. می‌گویند این ادبیات خیلی متاثر از برخی زبان‌ها/ فرهنگ‌های غربی است که تابع شرایط زبانی و فرهنگی و سیاسی کشور مذکور است. شاید اینطور باشد (جوانتر‌ها زیاد از فحش‌های زبان‌اصلی استفاده می‌کنند.) می‌گویند اعتراض است و ساختار شکنی و زبانِ روح زمانه. این روز‌ها می‌شنوم گاهی از اینها به عنوان «امکانهای زبان» که نباید از آن‌ها صرف نظرکرد حرف می‌زنند. بعضی‌ها خیلی موافقند از این ظرفیتهای مغفول مانده زبان استفاده شود، معتقدند شیرین کرده زبان را کثرت استعمال فحش‌های ناموسی و کلمات مرکب از اعضا و جوارح زیر شکم با صفتهای ساده بی‌بو و خاصیت. بعضی‌ها هم، احتمالن تحت تاثیر فانتزی‌های نوجوانی، هنوز مقاومت می‌کنند در برابر این شیرین پلو…

مطالب مرتبط

نبرد کلمات

***-*** گفتن

Advertisements

نوشتن دیدگاه

غربتی‌بازار

دوستی تصویر زیبایی از بام تهران گذاشته بود و دیگری پایینش آه کشیده بود که «سالهاست دیگه بام نمی‌رم بسکه غربتی‌بازار شده…»

بنابه عادت، احساس بیزاری کردم ولی چرا؟

الف- جوان‌تر که بودم از صفاتی مثل غربتی، دهاتی، کولی، منطقه بیست و دویی، خز و خیل و… بیزار بودم. همه کس از این واژه‌ها استفاده نمی‌کند. باید متعلق به جغرافیا /منطقه و قشر اجتماعی و اقتصادی خاصی باشی که به خودت اجازه بدهی از این ادبیات استفاده کنی، آن‌زمان از آن جماعت بدم می‌آمد، وگرنه که شهری‌ها هم وقتی به دهی بروند غربتی‌اند. اساسن هرکسی/هرگروهی بیش از آنکه آشنا باشد غریبه است در وسعت این دنیا.

ب- چیزی درباره غریب-منظر‌ها شنیده‌اید؟ غریب-منظر‌ها را فقط غربتی‌ها می‌بینند! مثلن اتاق شما برای من که نمی‌شناسمتان غریب-منظر است. چیدمان اتاق و تزئیناتش به چشمم می‌آید و اشیایی که به نظر شما عادی می‌رسد ممکن است مرا شگفت زده کند. متوجه ظرافت کارتی که کنار کتابخانه آویخته‌اید بشوم یا طراوت کاکتوسی که از فرط بی‌آبی حسابی سرحال شده است. وضعیت شهری‌ها در روستا و روستایی‌ها در شهر هم همینطور است. گله گوسفندان برای یک بچه شهری همانقدر غریب-منظر است که ایستگاه مترو برای یک بچه روستایی. شادی و ترس این بچه‌ها ناظر به چیزی است که مدتهاست برای اهالی شهر/روستا عادی شده است. همه لذت سفر به کشف همین غریب-منظرهاست. چشم انداز سبزی که با بیرون آمدن از تونل پیش چشممان گشوده می‌شود یا وسعت و سکوت کویر داغ… می‌گویند غربتی‌ها با دقت و شگفتی بیشتری به اطراف می‌نگرند و همین شناخت آنها را واجد مزیتی می‌کند که بومی فاقد آن است. دید او برای تشخیص محاسن و معایب تیزتر است و می‌تواند به چشمان بومی‌ها هم سرایت کند و او را برای درک بهتر یاری کند.

غریب-منظر‌ها در ساحت اندیشه هم حضور دارند و آنجا هم امکان‌ها و افق‌های متفاوت را به روی ما می‌گشایند. همان حیرت ارسطویی که آغاز تفلسف است را برایمان به ارمغان می‌آورند. هرچه غریب‌تر، شگفت انگیز‌تر و البته پرمخاطره‌تر…

ج- باری، حالا که غربتی بودن اینقدر خوب است، چرا وقتی بام تهران غربتی‌بازار شده دیگر آنجا نمی‌رویم؟

چون ما ازمزایای غربتی‌بازار بی خبریم؟ از کسانیکه معیارهای تفاخر/تمایز ما را نمی‌فهمند (مارک لباس و عطر و ساعت و کفش و موبایل) فرار می‌کنیم؟ چون حسادت می‌کنیم، چراکه آن‌ها از چیزهایی که برای ما عادی است شگفت زده می‌شوند و لذت می‌برند، لذتی رشک برانگیز و گیج و لحظه‌ای؛ چیزهایی را تشخیص می‌دهند که این‌همه سال به چشممان نیامده؟ شاید چون آن‌ها اسباب برتری ما را تشخیص نمی‌دهند، قدرت تشخیص جعل از اصل را ندارند و‌گاه با استفاده بی‌رویه و همگانی از مشابه چینی، آن را به لجن می‌کشند. نخبگی ما را در شناختن رایحه عطرهای مختلف، برندهای معروف و استفاده از /علاقه به اجناس/افکار/ آثار هنری مرغوب به گند می‌کشند. عطر تقلبی می‌زنند/ بجای متن دست اول مقالات دست چندم می‌خوانند و فخر/ فضل می‌فروشند و عجیب کارشان می‌گیرد و بازارشان گرم می‌شود.

 خیال می‌کنم غلبه روزافزون عوام است که حرص خواص(خاص پوشان/ خاص نویسان/ خاص خوانان) را درآورده است. به نظر خواص می‌رسد که هجوم پر سرو صدا و شگفت زده اینان همه چیز را از اصالت/کیفیت انداخته است. سالها وقت لازم  است تا همه غریب-منظرهای دنیای پرزرق و برق و پیچیده اینها برای آنها عادی بشود و شروع کنند به توجه به کیفیت عوض کمیت…شاید امثال من که از رواج ادبیات تحقیرآمیز در وصف توده مردم (از جمله خودمان) ناراحت می‌شدیم باید به این نکته توجه کنیم که منظور از انسان برگزیده/خاص (آنگونه که به ما آموزش داده‌اند) الزامن «انسان مغرور و بی‌صبر و بی‌قرار نیست که خود را از دیگران بر‌تر بداند، بلکه کسی است که در مقایسه با دیگران از خودش توقع بیشتری دارد» چه در پوشش، چه در رفتار، چه در سبک زندگی، چه در گفتار و چه در اندیشه…این پرتوقعی قابل احترام است گرچه حق تحقیر نمی‌دهد( نه به آنها و نه به ما)…  گرایش روزافزون به متوسط است که این آدم را آزار می‌دهد. اینکه ارزش واقعی ثروت مادی/معنوی‌اش فهمیده نمی‌شود. هجوم توده به هر کنج دنجی، آتش پر حرارت شگفتی که گُر نگرفته نیم‌سوز و خاکستر می‌شود و متعلَق خود را هم به ابتذال می‌کشاند، او را مایوس و وادار به عقب نشینی کرده… و خب دوره، دوره او نیست…

مطالب مرتبط

غریبه‌ها

ازدحام توده‌ها

 دیگری

Comments (2)

دیکتاتوری اقلیت

الف- مدتی است  در صفحات مجازی، تصویر آقای دکتر محترم و خوش‌پوشی را در معیت بانو، زیاد می‌بینم، تصاویر معنادار با تاکید بر رگ و ریشه این دو نفر. به نظر می‌رسد کسانی قصد زمینه‌چینی برای کاندیداتوری آقای دکتر در انتخابات ریاست جمهوری آینده را دارند. (به هیچ وجه قصد ندارم اینطور تبلیغ را، که تاکید فراوانی بر اصل و نسب سیاسی آقا و خانم مزبور دارد، نقد کنم. وقتی دوستان تبلیغاتچی بعد از آن‌همه تجربه – که منجر به انتخاب خاتمی در سال ۷۶ و هم انتخاب احمدی‌نژاد در سال ۸۴ شد- به اندازه یک الف چیزی نیاموخته‌اند از تبلیغات برای جمع کردن رای جمهور، غر زدن بی‌فایده است.) غرض از اشاره به تصاویر، اشاره به یک تصویر خاص بود که در آن چکمه‌های بلند همسر آقای دکتر از زیر چادرش پیدا بود…

این تصویر تبلیغاتی آشکارا اقلیتی را نشانه گرفته بود. اقلیتی که در فضای مجازی برای خودشان برو بیایی دارند و به نحو تامل برانگیزی سوگیریهای کسانی را که به دنبال اکثریت هستند تحت تاثیر قرار می‌دهند، از نظر تعداد لایک ها هم کاملن موفق به نظر می‌رسید ولی انصاف بدهیم تصویر خانم چادری چکمه پوش بر چند درصد از رای دهندگان ما تاثیر مثبت خواهد داشت؟ دست کم برای ریاست جمهوری باید به دنبال جلب نظر اکثریت بود، نباید؟

در مثل جای مناقشه نیست، غرض اشاره به روند روبه رشد مرکزیت یافتن اقلیت ها در نگاه اصحاب فکر، خاصه در فضای مجازی است، چنانکه گاهی به نظر می‌رسد در تحلیل‌ها و موضعگیری‌ها اکثریت به نحو ناجوانمردانه ای در پای اقلیت قربانی می‌شود.

ب- انکار نمی‌کنم  سال‌هاست کسانیکه با مذهب (رسمی) مسئله دارند در اقلیت واقع شده‌اند و حق مسئله داشتن با مذهب برایشان نادیده گرفته شده است، اما اینکه امروز اصحاب فکر و قلم و سیاست و تبلیغات ما، چنان از آ‌ن‌سوی بام افتاده‌اند که هدف اغلب آثار، نوشته‌ها و تبلیغاتشان جلب نظر این اقلیت است، نه تنها اشتباهی روشی، که کاملن خلاف آن دموکراسی است که از آن دم می‌زنند. اینکه دموکراسی صحیح آن است که حقوق اقلیت‌ها را محترم بشمارد حرف درستی است، اما به معنی آن نیست که حامیان دموکراسی، اکثریت را به حاشیه برانند و افکار و عقایدشان را خوار بشمرند و در هر مورد و موضعی از طاعنان و تحقیرکنندگان دفاع کنند تا نشان بدهند اهل مدارا و تحمل هستند.

ج- ترانه شاهین نجفی و حواشی آن به نظرم نمونه خوبی برای این تسلیم شدن به دیکتاتوری اقلیت است: همین‌که تعداد زیادی از دوستان اهل فکر و قلم، کار او را تحسین کردند ویا به لطائف الحیل از او دفاع کردند، در حالیکه همزمان بخاطر توهین به افاغنه در یکی از استانهای شمالی کشور دل ‌سوزاندند و بیانیه‌های حقوق بشرانه صادر ‌کردند. توهین به افاغنه بد است و هم توهین به مقدسات و محترمان جماعتی قلیل یا کثیر.  به نظر می‌رسد در حلقه بسته کنش و واکنش‌های احساسی محبوسیم، فرو می‌رویم که بر نمی‌آییم. فاعل یک توهین چون نظام جمهوری اسلامی است شایسته تند‌ترین نقد‌ها و نفرین‌هاست و دیگری چون شاهین نجفی (اقلیت مظلوم) است، مستحق تحسین و تشویق و دلسوزی؟ چرا مثلن دلمان به حال مسئولین آن استان شمالی نمی‌سوزد که از بابت مهاجران افغان دچار زحمتند؟ چرا از دلایلشان نمی‌پرسیم؟ آیا جز این است که توهین را فی نفسه عملی زشت می‌دانیم؟

  مدارا و رواداری که طالب آن هستیم از هم-اکنون، که کم‌ایم، در مواجهه با اکثریت در ما وجود ندارد؛ چه توقع از آنها؟ چند صفحه مجازی در دست داریم و از هیچ نوع توهین و خشونت مکتوب و سمعی و بصری فروگذار نمی‌کنیم، چه توقع از آنکه زر و زور و بلندگو و تلویزیون دارد؟

.

.

.

د- کسی اگر بخواهد درباره مردم ایران فکر کند، بنویسد، یا به تغییری در آن بیاندیشد بد نیست اگر سالی، دوسالی یکبار، از این فضای مجازی بیرون بزند و سر بکشد به حرم امام رضا در مشهد. کف یکی از این صحن‌ها بنشیند و شک کند به تصویری که از ایران در ذهن دارد. ببیند و بشنود که همه ایرانی هستند ولی یک کلمه از حرف‌هایشان مفهوم نیست برای یک فارسی زبان که تنها گویش معیار فارسی را می‌داند. لباس‌ها را ببیند و رنگ‌ها را و اشک‌ها را. توحید را و شرک را. خرافات را و جهل را. خلوص و حال معنوی را. خیلی چیزها هست در این هزاران هزار آدمی که نزدیک و دور می‌شوند، با دمپایی و کفش قیصری و نعلین و آدیداس و ریبوک و کتانی و پاشنه ده سانتی و پای برهنه… این واژِه دستمالی شده «رنگین‌کمان اقوام» آنجا دارد زندگی می‌کند. این موزائیک موزائیک که می‌گویند آنجا نمونه عینی پیدا می‌کند، تکثر زیر چتر بسیار گسترده‌ای از باور و اعتقاد/علم و جهل/ معنویت و خرافات  به هم‌زیستی رسیده‌ و چیزی شبیه، شبیه به «ما» تشکیل داده‌ است: جماعتی از کتابخانه آستان قدس تا پنجره فولاد. گاهی لازم است همچو آدمی تماشا/دریافت کننده باشد. اکثریت جایی از دل این طیف گسترده بیرون زده است، مخاطب واقعی تبلیغات، افکار و امید‌ها احتمالن.

 جایی حاج منصور و هیات همراه دارند با سروصدای فراوان و حرکات نمایشی اغراق شده، دوربین‌های فیلمبرداری و بلندگوهای پرقدرت، کمیل می‌خوانند. مردم می‌آیند، می‌ایستند به نگاه کردن و آرام متنفرق می‌شوند، بعضی ها سری به تعجب و بعضی به تاسف تکان می‌دهند، کسانی به جمع ملحق می‌شوند… دقیقن همانجا و‌‌ همان زمان مرد میانه سالی در حالیکه با تسبیحش بازی می‌کند یک آهنگ قدیمی را زیر لب زمزمه می‌کند و بی‌تفاوت می‌رود به سمت حرم…

مطالب مرتبط

جیغ میکشم، پس هستم!

Comments (9)

سوسن خانم

مادر و پدر تحصیل‌کرده و متدینی تعریف می‌کردند که در مصاحبه ورودی مقطع پیش دبستانی یکی از این مدارس غیرانتفاعی اسلامی، از پسرکشان پرسیده‌اند: «خب عزیزم، حالا می‌تونی آهنگ سوسن خانوم رو برامون بخونی؟» پسرک که بلد نبوده هرچه از این و آن شنیده بوده می‌خواند و بعد از اتمام مصاحبه با دلخوری به مادرش گله می‌کند که: «من هی بهتون می‌گم ماهواره بخرید، نمی‌خرید… ازم سوسن خانوم پرسیدن و من درست بلد نبودم…اگه قبول نشم تقصیر شماست»  و قبول هم نشد.

مدارس غیرانتفاعی‌ای که تحت عنوان مدارس اسلامی شناخته می‌شوند، امکانات بسیار خوب و کادر علمی مجربی در اختیار دارند و آمار قبولی کنکورشان معمولن بالاست. به همین دلیل هم طرفداران فراوانی دارند. یکبار از مادری که نگران پذیرفته شدن فرزندش در یکی از همین مدارس مشهور بود (حال آنکه فرزندش در آزمون مدارس فرزانگان/تیزهوشان پذیرفته شده بود) پرسیدم این همه اصرار برای چیست؟ کشورمان که بحمدلله اسلامی است و مفاد کتابهای درسی هم روز به روز اسلامی‌تر می‌شود و قرار است به هر مدرسه‌ای هم یک مشاور روحانی بفرستند و بچه‌های تیزهوشان هم که خوب کنکور قبول می‌شوند… مادر که فرزند کوچکش هم در یکی از همین مدارس درس می‌خواند گفت: «حلقه دوستان بچه هام برام خیلی مهم هستند، نمی‌خوام از بچه‌ها چیزهایی بشنوند که خیلی متفاوت باشد با آنچه در خانواده می‌بینند و می‌شنوند…»

نه اینکه ماجرا منحصر به خانواده‌های مذهبی باشد که نقطه مقابل آن را هم کمابیش از جانب والدینی که از ایران مهاجرت کرده‌اند شنیده/خوانده‌ام، همینکه می‌ترسند بچه‌هایشان چیزهایی ببینند و بشنود که با آنچه در خانه هست متفاوت باشد و برایشان سوال ایجاد شود و «ذهن‌شان مشغول».

الف– نظام آموزش عمومی ما واقعن فشل است. (نه اینکه آموزش عالی مان نباشد، که هرچه آدم پیش‌تر برود، بیشتر متوجه می‌شود که چه کج و معوج و اشتباه آموزش دیده‌ایم و چه ضروریاتی نادیده گرفته شده و چه بی‌جا بر روی اضافاتی تاکید شده است) اما اینکه خود ما هم بر این کژی‌ها و کاستی‌ها بیافزاییم ظلم مضاعفی است در حق کودکانی که حق دارند ببینند، بشنوند، بپرسند، نقد کنند و بفهمند. آموزش تفکر نقدی به کودکان از جمله مباحثی است که در حد حرف، زیاد به آن پرداخته می‌شود. اینکه از‌‌ همان ابتدا پرسیدن و اندیشیدن را به کودکانمان بیاموزیم. اصول و مبانی گفتن و شنیدن و نقد را. این روش که از شیوه گفتگوهای سقراطی الهام گرفته شده است، تلاش می‌کند تا به دانش آموزان اصول و مهارتهای پرسشگری و سنجشگری را بیاموزد.

ب-  از سوی دیگر نظریه پردازان زنانه نگر در حوزه آموزش هم معتقدند که به‌‌ همان میزان که  بر آموزش تفکر نقدی تاکید می‌کنیم، باید بر آموزش پرواداری و مراقبت نیز تاکید کنیم. کودکان ما باید توجه به دیگری و نیاز‌هایش را به عنوان یک ارزش اخلاقی بیاموزند. لازم است به کودکانمان بیاموزیم «دیگران» را در رشد و فعلیت بخشیدن به استعداد‌ها و اندیشه‌هایشان کمک کنند. تاکید می‌کنند این آموزش باید از خانه آغاز( گمان نکنم آموزش تفکر نقدی را هم بتوان خارج از خانه شروع کرد) و در مدارس پیگیری شود، آنهم نه با امر و نهی که با مشارکت، گفتگو و تمرین در ارتباطی دو سویه میان والدین/آموزگاران و کودکان. باید ارزش رابطه با دیگران را به بچه ها بیاموزیم و نشانشان بدهیم انسان بیش از آنکه فردی خودمختار باشد موجودی ارتباطی است، ارتباطاتی که باید در پرورش، غنا و رشد کیفی آن‌ها کوشید. بنابراین باید دیگری را شناخت، به او نزدیک شد، به او گوش کرد، نیاز‌هایش را فهمید و به آن‌ها پاسخ هوشمندانه و رشددهنده داد.

ج- مدتی پیش برحسب اتفاق به نظرات جان راسکین درباره لزوم آموزش طراحی به کودکان برخوردم. راسکین طراحی را هم‌طراز با خواندن و نوشتن برای کودکان ضروری می‌داند، نه به این دلیل که همگان باید بیاموزند که نقاش بشوند، بلکه به این دلیل که باید بیاموزند خوب و دقیق و با تامل ببینند. بیاموزند که چیزها همانی نیستند که در نگاه گذری و نظری می‌بینیم، بیاموزند که سایه روشنی ها را دریابند و دقت کنند به حاشیه ها، چیزها/کسانیکه در تاریکی نشسته اند، به آنچه به راحتی پیدا نیست ولی هست. او می‌خواست آدمیان متوجه باشند، عوض اینکه ببینند. «چیزهای باارزش را باید دید و تعمق کرد، نه اینکه با شتاب از کنارشان عبور کرد. گلوله‌ای که به سرعت می‌رود لطفی ندارد، و انسان اگر واقعن انسان است، از حرکت آرام زیانی نمی‌بیند؛ چون سربلندی‌اش ابداً در رفتن نیست، بلکه در بودن است».

 جان کلام اینکه لطف و دلسوزی ما نسبت به  کودکان و جامعه‌مان نیست اگر چشم و گوش‌ بچه‌ها را می‌بندیم.

مطالب مرتبط

فیلسوف بدون ‌نقطه

خوابگاه دختران

آموزش

آنچه مادران باید بخوانند

مطالعات خانواده

 

Comments (4)

جامعه‌شناسی شکست‌ها

به نظر من، دموکراسی دیگر یک تجمل نیست. بلکه حتی یک نیاز است…. همانگونه که صنعتی شدن مستلزم داشتن صلاحیت، افراد متخصص، و آگاهی عمل است، دموکراسی نیز نیازمند تغییر رویه ذهنی است: یعنی به روحیه مداراگر، قبول دیگری، و نظام چندحزبی و کثرت‌گرا نیاز دارد که در طرز رفتار و سلوک انسان ریشه دوانده باشد. نیز انسان باید از حالت رعیت‌وار خود به درآید و به سوژه –من تبدیل شود. از آن «خود» جمعی که در توده بی‌شکل جماعت حل شده به شهروندی خودمختار و صاحب حق تبدیل گردد…

فرا‌تر از ملاحظات سیاسی و اقتصادی، پیشینه‌های فرهنگی محکم و قوی وجود دارد که باید آن‌ها را نیز در نظر آورد. در کشور ما نوعی جامعه‌شناسی شکست‌ها وجود دارد. تعداد شکست‌هایی را که از بیش از یکصدسال پیش تاریخ ما را انباشته‌اند بشمارید. این شکست‌ها از کجا آمده‌اند؟ اینکه-چنانکه غالباً می‌گویند- فلان شخص را مسئول شکست بدانیم، کمال ساده لوحی است. زیرا شکست‌ها در کمال لجاجت و با نظمی ساعت‌آسا تکرار می‌شوند. گویی از تقدیری رام نشدنی به بار می‌آیند. شکست نهضت مشروطیت (۱۲۸۵)، شکست خیابانی (۱۲۹۹)، شکست مصدق (۱۳۳۲). وقتی که شکست به این صورت تکرار می‌شود از بیماری‌ای حکایت می‌کند که عمیقاً در فرهنگ ما لانه دارد و پیشاپیش ما را در معرض چنین لغزشهایی قرار می‌دهد. و این است آنچه همیشه توجه مرا به خود جلب کرده است. چرا شکست؟ چرا پیشرفت و پسرفت در آن واحد؟ در نتیجه، باید امور را با سنجه‌های دیگر، با معیارهای دیگر سنجید. باید در عین حال تاریخ و بازیگران دراماتیک آن فرهنگ مادری که آن‌ها را تغذیه می‌کند به زیر سوال برده شوند. زیرا سد و ترمز‌ها وجود دارند و این سد و ترمز‌ها در ذهن لنگر انداخته و جا خوش کرده‌اند.

کشورهای خلیج فارس را در نظر بگیرید. در کویت پیش از جنگ سطح زندگی بالا‌تر از ایالات متحده بود. اما هنوز دموکراسی نداشت. عربستان سعودی در برابر درآمد بیش از یکصد میلیارد دلار در سال خود، تنها چند میلیون جمعیت دارد… وبا اینهمه عربستان سعودی هنوز بسیار عقب‌مانده‌تر از دیگر جوامع اسلامی است. بنابراین، اقتصاد تنها در سطح معینی می‌تواند عمل کند. برای داشتن دموکراسی باید ذهن‌ها نیز عوض شوند، باید ذهن‌ها نیز قواعد بازی را بپذیرند، ابتدا باید مدارا را آموخت و سپس به اعتراض پرداخت. نزد ما اعتراض و مخالفت فوراً به یک امر ناموسی و غیرتی تبدیل می‌شود. از آنجا که شما یا دوست من یا دشمن من هستید، پس به شیوه‌ای قبیله‌ای از یکدیگر انتقام می‌گیریم… هموطنان ما هنوز دارای ذهنیت رعیت‌مآب هستند. هنوز شهروند نشده‌اندو این امر نیاز به زمان دارد. نمی‌توان به نیروی معجزه از تئوکراسی به دموکراسی پرید.

و بعد، دیگر چه بگویم از آداب و رسوم و خلقیات، از این عاداتی که به اعماق روحمان چسبیده. بگذارید توصیف زیبایی را از یک نویسنده آمریکای لاتینی برایتان نقل کنم: «آداب و رسوم را زمان، با‌‌ همان شکیب و صبر و درنگی که برای ساختن کوه‌ها به کار برده آفریده است. و تنها زمان است که با تلاش روز به روز می‌تواند نابودش کند. با کوهستان نمی‌توان به زور سرنیزه درافتاد.»

برگرفته از: زیر آسمان‌های جهان، داریوش شایگان در گفتگو با رامین جهانبگلو، ترجمه نازی عظیما، فرزان، صص۱۳۰-۱۳۲

مطالب مرتبط

ما و حق رای

Comments (3)