چای و چرخ


من روی زمین دراز کشیده‌ام. او بالای سرم نشسته. احساس می‌کنم توی جمجمه‌ام آب جمع شده، با هر حرکتی موج بر می‌دارد و به دیواره‌ها می‌کوبد. می‌گوید: «خب» .تکرار می‌کنم: «خب». با یک بیچارگی دل آب کنی می‌پرسد: «خب نظرت چیه؟» می‌گویم که قبلن هم گفته‌ام باید برود پیش مشاور. همه باید برویم پیش مشاور :«این‌ها قرص مسکن است یا گچ؟». از جایش بلند می‌شود و شروع می‌کند به قدم زدن. نمی‌توانم نگاهم را به سمتش بچرخانم. چشم‌هایم ته کاسه‌ای از درد میخکوب شده‌اند. می‌گوید: «می‌دانم دروغ می‌گوید. همه مرد‌ها در این مواقع دروغ می‌گویند. هر زنی باید بداند که مرد‌ها، به خصوص آن اوایل رابطه دروغ می‌گویند. نباید به حرف‌هایشان گوش کرد… یعنی نباید روی آن حرف‌ها حساب کرد… واقعیت از بعد از این دروغ‌ها شروع می‌شود… باید قدرت نشنیدن داشت، کثافت‌ها…»… با اینکه «کثافت‌ها»ی آخرش موجی از شیفتگی در خود داشت، این «همه… همه» کردن‌ها توی سرم سوت می‌کشند. زیر لب می‌گویم: « همه مرد‌ها… هر زنی…» خنده بزرگی روی صورتش پهن می‌شود. توضیح می‌دهد: «ببین این یک واقعیت است… مثل حالت مستی… چه کسی روی حرفهای آدم مست حساب می‌کند؟ هان؟ مرد‌ها اول رابطه‌ها این حال را دارند، فقط می‌خواهند طرفشان را تحت تاثیر قرار بدهند، حالا یا تحث تاثیر خلق و خو و پول و پله… یا تحت تاثیر فیزیک یا موقعیت اجتماعی یا…» دوباره می‌خندد: «یا برای بیشعورهایی مثل تو تحت تاثیر فضل و دانش و این مزخرفات… هدف اما مشترک است و نسبتی با این چیز‌ها ندارد… دختر زرنگ هم بلد است چطور از این حال مستی استفاده کند و…» باز می‌خندد. چندشم می‌شود. کی بشود راحت بشوم از این حرف‌ها…فیلم‌ها، کتاب‌ها، آدم‌ها…
سعی می‌کنم بنشینم، چشمم می‌افتد به شال باریک و دراز گل منگلی که روی دسته صندلی انداخته است. می‌پرسم: «این چیه؟» و برش می‌دارم بپیچم دور پیشانی‌ام. شال را از دستم می‌گیرد: «اِاِاِاِاِاِ… نکن چروک می‌شه، ندیدی‌اش مگه وقتی اومدم… مقنعه که سر می‌کنم اینو می‌اندازم دور گردنم…»… با یک حرکت فوری که باعث می‌شود سرم تیر بکشد شال را از دستش می‌قاپم «چروکش شیک تره» و بعد در حالیکه دور پیشانی‌ام می‌پیچم گره می‌زنم:« من واقعن سر از کار شما‌ درنمی‌آورم… چرا به جای اینکه خودتان را سبک کنید، روز به روز سنگین‌تر می‌کنید… هر روز یک چیزجدیدی پیدا می‌کنید به خودتان آویزان کنید کانه جا رختی…» هیچ نمی‌گوید. به کتاب‌ها نگاه می‌کند و زیر لب با خودش حرف می‌زند.
«آب جوشیده، زحمت چای را بکش». می‌رود سمت آشپزخانه و با تمسخر دوباره می‌پرسد: «تو واقعن نظری نداری؟ تو که اینقدر درباره همه چیز نظر می‌دهی…»… می‌خندم. همانطور که دراز کشیده‌ام کف دست‌هایم را دو طرف شقیقه‌هایم فشار می‌دهم، سعی می‌کنم یک نظری پیدا کنم و بدهم . می‌گوید:«میدانی وقتی یک کسی توی زندگی آدم باشد، ظرف آدم را بزرگتر میکند، وقتی می رود … من دوباره رفتم پیشش، همه حرفهاش راسته، دوباره دید و گفت برمی‌گردد…» برگشته بالای سرم. از روی زمین به ارتفاعی که ایستاده و زل زده توی صورتم نگاه می‌کنم و چشم‌هایم را روی هم می‌گذارم. می‌گویم: «بله خب… ظرف آدم هم که قابلیت ارتجاعی ندارد، بزرگ می‌ماند، سرخالی…وسیله امرار معاش یک عده حقه باز» می‌گوید: «چای بهترت می‌کند…شاله بهت میاد». لم می‌دهد روی صندلیِ من و خودش را یک دور کامل می‌چرخاند. سرم گیج می‌رود از دیدنش. می‌گوید: « دقیقن مثل یک زخم باز که سرما و گرما اذیتش میکند…زمان لازم دارد…ولی بعضی از اینها حس ششم دارند، تو نمی فهمی و آدمهام دشمن جهل‌هاشون هستن، حدیثه» با پا صندلی را متوقف می‌کند.لای چشم‌هایم را باز می‌کنم. با هیجان تلخی می‌گوید:« البته من بزرگترین حماقتها زندگی ام را در چنین موقعیت‌هایی انجام داده ام…فکر کن اگر این بار هم…به نظرت الانم؟» طولانی نفس می‌کشم و زیر لب می‌گویم: «لا اله الا الله» . اخم کرده. ابروهایش می‌لرزند، می رود سمت کتا‌بها: « تو اینا هیچی ننوشته؟ نخوندی چیزی تو؟».بالش را روی پیشانی ام می‌گذارم و می‌گویم:« کتاب هست که، من ندارم». دوباره برمی‌گردد سمت صندلی و میچرخاندش:« واقعن معلوم هست تو توی این غارت داری چه غلطی می‌کنی؟… نه واقعن؟ داری چه می‌کنی؟»
– من؟… من دارم نرخ سرانه مطالعه در کشور را بالا می‌برم.
خنده‌اش نمی‌گیرد. خودم هم. می‌دانم که همین کار را هم نمی‌کنم. کتاب‌های بدبخت پر از خاک شده اند، خسته شده اند بسکه سرپا ایستاده‌اند و یکی نبوده ورقشان بزند بلکه قولنجشان بشکند. دوباره تکرار می‌کند که زنک گفته برمی‌گردد و من توضیح می‌دهم چه برگردد چه نه، به نفعش است رفتن پیش آن زن را متوقف کند و برود پی زندگی‌اش و همین بابایی که می‌گوید…حتی اگر نرود باز بی خبر بماند هیجانش بیشتر است. تُرش میکند.
می‌گویم: «تو واقعن توقع داری چه نظری از من بشنوی؟ من که به قول تو توی غار زندگی می‌کنم… برای فرهیخته‌ترین آدم‌ها هم با رعایت یکسری اصول اولیه گفتگو است که به نتیجه می‌رسی، ضرب کلمات را بگیری، یکسری نشانه‌ها را باید جدی بگیری… با لحاظ کردن حساسیت‌های سنتی، با پیروی از الگوهای از پیش مشخص… فردیت و خلاقیت در این حوز‌ها جواب نمی‌دهد جان من»… رفته چای بیاورد. فکر می‌کنم حالا که من شروع کرده‌ام به نظر دادن ول کرده رفته. این اگر واقعن نظر می‌خواست می‌رفت پیش مشاور. با سینی چای و خرما پیدایش می‌شود. توی فکر است. می‌گوید: «خب تو بهتر از من آدم‌ها را می‌شناسی»
«هععععع » یک قهقهه از عمق جان به دیوار درد می‌خورد و معدوم می‌شود. «وااای مامانم اینا! من؟ آدم شناس… بذار بگمت که خیلی اشتباه اومدی… یک پسر مدرسه‌ای با رعایت ابتدایی‌ترین اصول مخ‌زنی می‌تواند من را تحت تاثیر قرار بدهد…» می‌گوید:«مسخره، من اومدم باهات درد دل کنم، مشورت کنم…بی لیاقت» و می‌نشیند روی زمین. جدی نگاهش می‌کنم و به تندی می‌گویم: «خیال می‌کنی شوخی می‌کنم؟ ولله نه! آدم‌شناسی من واقعن افتضاح است…من ممکن است یک کمی بیشتر از تو آدم بشناسم، مثلن کانت و هگل و اینا را ولی آدم شناسی…تقریبن همیشه درباره‌شان اشتباه فکر کرده‌ام» سعی می‌کنم از هجوم خاطرات به درد سرم جلوگیری کنم. چای دهنم را می‌سوزند و به طرز ناجوانمردانه‌ای مری‌ام را آتش می‌زند و پایین می‌رود… می‌گوید: «شاید میگرن است». می‌گویم «شاید» … می‌گویم: «بازم بهت می‌گم برو پیش مشاور». می‌گوید: «مشاور‌ها یک مشت احمق‌اند» می‌گویم: «خیال می‌کنی تو نیستی؟» خیره نگاهم می‌کند. نگاهم را به سقف برمی‌گردانم. بالش را پرت می‌کنم گوشه دیوار و سرم را روی زمین می‌گذارم. روی زمین آرام تر است… می‌گویم: «همه هستیم، نشانه بزرگ‌تر از این برای حماقتت می‌خواهی که آمده‌ای در ارتفاع شصت پله ای از زمین تا برسی به غار من، که خیال می‌کنی چیزی در آن قایم کرده‌ام که تو نمی‌دانی؟ که مشاور‌ها نمی‌دانند؟ که زن حس ششمی نمی‌داند؟ خیال می‌کنی این بالا پشت این کتابهای خاک آلود، یک جغد دانایی نشسته که بدون اینکه زندگی کرده باشد معنی زندگی را می‌داند …» من صدایم را برده‌ام بالا. او در آرامش روی صندلی نشسته و چای و چرخ می‌خورد.

Advertisements

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.