دوره بازگشت


یکی دو هفته پیش بود. دوست تازه عروسِ بسیار جوان و نازنینی، که اتفاقن دانشجوی جامعه شناسی هم هست، از من پرسید:«مریم! تو که قدت هم بلنده، چرا ازدواج نکردی تا حالا؟» بی اختیار چهره ام منبسط شد ولی چنان یکه خورده بودم که نتوانستم بخندم …

الف- زیاد می‌شنوم که دهه شصتی ها خودشان را با به اصطلاح دهه هفتادی ها مقایسه می‌کنند و به حالشان تاسف می‌خورند. سنت دیرینه ای است. هر نسلی خودش را برتر و سوخته تر از نسل‌های قبل و بعد می‌داند. حالا هم دهه هفتادی‌ها شده اند نماد خوشباشی و بی خیالی و بی هویتی و امثالهم. دهه شصتی ها خودشان را یک سروگردن از اینها بالاتر می‌دانند و به سبب سوختگی عمیقی که احساس می‌کنند خود را محق می‌دانند عالم و آدم را محاکمه کنند. از بزرگترهایشان که چرا به دنیا آوردید و چرا را انقلاب کردید و چرا جنگیدید تا کوچکترهایشان که چرا اینقدر بچه اید و چه خودخواهید و چه بی‌درد و مزه محرومیت  نچشیده و درد فلان نکشیده… که چقدر همه چیزما برایشان کشک است و…

ب- دهه شصتی ها را بگذاریم تا برای خود مرثیه بخوانند. با این‌حال آنچه از آن می‌نالند بی‌بهره از حقیقت نیست. همین دختران جوان امروزی که به نظر می‌رسد نسبت به نسل پیش از خود سیر نزولی تندی را طی کرده اند( با سنجه معیار های مدرنی نظیر خواست برای استقلال فکری/مادی و تحصیل واشتغال و حقوق برابر و…) . بعضی‌ها مایلند آنها را از نمودهای برجسته ورود معیوب پست مدرنیته به ایران بدانند. اهمیت یافتن تن شاید بیشتر از بقیه چیزها خودش را به چشم فرو می‌کند. موهای رنگ شده ، بدنهای اغراق شده و رقابت برای داف بودن، با چادر حتی. ولی از آن طرف  هم  دغدغه سنتی شوهر است که نسل گذشته به طرز شرم آوری نسبت به آن نابینا و ناتوان بوده است. سخن از سبکهای مختلف زندگی راهی زباله دان‌ها شده. خلاف تصور برخی به نظر می‌رسد نه تنها دهه شصتی‌ها قربانیان دوره گذار نبودند که اینان پیشتازان عصر بازگشتند.

ج- نسل نو، با ابزارهای نو، در جستجوی بازیافتن/تحقق بخشیدن به ارزش‌های کهنه است: ازدواج موفق( با تعریفی کاملن سنتی از ازدواج و از موفقیت). شواهد زیادی در این سال‌ها گواهی می‌دهند که مسئله حقوق زنان و توجه عمومی به آن عمر کوتاهی داشته است و دیگر نه تنها توجهی برنمی‌انگیزد که با انواع و اقسام چسب و برچسبهای منفی به کنار افتاده است. در فضای مجازی هم، که بیشتر توسط مهاجران اداره می‌شود، بحث های حوزه زنان بیش‌ازپیش با سو گیری های سیاسی و ضدمذهبی پیوند خورده  و در مواردی هم، چنان در دام تخصص گرایی و مباحث نظری  غربی پیچیده شده است که مخاطب متوسط ایرانی دشوار بتواند با آن ارتباط برقرار کند… می‌خواهم ادعا کنم جوانه های فمینیسم، به مثابه یک جنبش اجتماعی، در حال خشکیدن/به‌خواب رفتن و نه ریشه دواندن است، چنانکه پس از انتخابات هشتاد و هشت تصور/ادعا شد.

د- ما  آشکارادر حال عقب‌گرد هستیم، نه فقط به دلیل جبرهای سیاسی که به دلیل عقب ماندگی تاریخی مان هم. اغلب مادربزرگان و مادران ما تفکراتی سنتی داشتند و در چارچوبهای سنتی زندگی و موفقیت و ازدواج را تجربه کرده‌اند/ فهمیده‌اند. پیش از انقلاب دغدغه حقوق زنان نتوانست از میان قشر خاصی به درون جامعه نفوذ کند و احتمالن پس از آن هم…تنها در دورانی کوتاه و با پیروزی شعارهای انتخاباتی خاتمی (پانزده سال پیش در چنین روزی!) و دوران ریاست جمهوری او، حفره ای از آن قشر محدود به عموم جامعه باز شد و بعد با افزایش قابل توجه دختران دانشجو(همین دهه شصتی‌ها)، برای مدت کوتاهی این دغدغه مخاطب  نسبتن گسترده یافت. این سالها اما شاهد از مدافتادن و مدفون شدن دغدغه هایی هستیم که چنان زیر آوار انگ و افترا بدنام شده اند که  احتمال و توان بیرون کشیدن و قبول عام یافتن‌شان بسیار بعید می‌نماید. دغدغه‌هایی که ریشه در فرهنگ عمومی ما نداشت و نتوانست در آن جاری شود.

ما بدون اینکه در بالا و پایین شدن‌های مسائل و حقوق زنان درگیر باشیم ناگهان برسر سفره ای نشستیم که هیچ نسبت حیاتی با آن حس نمی‌کردیم. بدون توجه به نفوذ شدید و عمیق سنت و شریعت اسلامی چند صباحی راندیم و شاخ و شانه کشیدیم (به قدر وسع و طاقت) و بعد خاموش شدیم. این خواست برای تغییر نه فقط از جانب حاکمیت مردسالار که  از جانب خود زنان، شکل نگرفته سقط شد، و این نه از روی بی تدبیروی و نا آگاهی که  از روی تدبیری مادرانه، سنتگرا و شرقی بود، زیرا به عینه می‌دید نه خواست و نه امکانات فردی و اجتماعی محقق شدن ایده های برابری خواهانه وجود ندارد، پیامدهای تلخ نشان می‌داد که تقاضا برای مدرن شدن، نه تنها بی‌پاسخ است که به بهای از دست رفتن حقوق و مزایای سنتن زنانه و تحمل باری مضاعف میسر خواهد شد. آمارها نشان از بحران داشت: (تنهایی، افسردگی، خیانت، طلاق، بیکاری، ادامه تحصیل از ترس خانه نشینی، خانه نشینی و…) و فرهنگ شرقی ما که تحمل بحران ندارد، به سرعت راه چاره می‌جوید و چه چیز آرامش‌بخش تر از بازگشت به دامان امن ارزش‌های سنتی، گیرم با ابزار نو، که سنت تا آنجا که توان هضم تغییرات را داشته باشد و حیاتش به خطر نیفتند، آسان‌گیر است.

مطالب مرتبط

پدر، مادر

تغییر ذائقه مذکر و…

روز مضاعف

گل-خانه

Advertisements

4 دیدگاه »

  1. سورمه said

    نظرت خیلی ناامید کننده است
    شاید بهتر باشه حداقل برای چندتا فکت بیاری که بشه هضمش کرد
    اصلن موافق نیستم

    • سورمه عزیز
      کاملن حق با توست که چنین ادعایی نیازمند آمار و اسنادی است که متاسفانه امکان دسترسی عمومی به آنها موجود نیست. تنها چیزی که در دسترس ماست مشاهد اخبار پراکنده درباره رشد نرخ آمار ازدواج و طلاق است که معمولن بسیار مقطعی و انتخابی است و برحسب نظر متولیان امر منتشر میشود. همینطور اظهارنظرهایی از مقامهای غیر مسئول درباره چیزهایی از قبیل کاهش سن آرایش میان دختران و…در کنار این اظهار نظرهای رسمی و غیررسمی ضدو نقیض و عدم امکان دستیابی به اطلاعات صحیح گاهی مشاهدات و تجربیات خود و اطرافیانمان زنگهایی را به صدا در می آورند که احتمالن آمارها تمایلی به انتشارشان ندارند و یا حساسیت رسمی نسبت به آنها موجود نیست.
      پاینده و پوینده باشی

      • سورمه said

        مرسی از پاسخت
        به هر حال من با اینکه تو این جامعه خیلی اذیتم و تفکرات سطحیه خیلیا رو می بینم بازم وقتی تاریخ رو مرور می کنم و با حالا مقایسه می کنم به نظرم این حرکت رو به جلوئه. البته تا آماری نباشه ما فقط از احساسمون می تونیم حرف بزنیم متاسفانه.
        من وقتی یه دختر دبیرستانیه الان رو با خودم وقتی دبیرستانی بودم یعنی حدود 15 سال پیش مقایسه می کنم می بینم یه چیزایی دیگه دغدغه ی این بچه ها نیست، یه ترس هایی که تو زندگیه من بود تو زندگیه اینا نیست. اگه اون موقع توی مدرسه ما مجبور به رعایت چیزهایی می شدیم که آزارمون می داد یا اعتماد به نفسمون رو می گرفت و پدر و مادرمون هم اعتراضی به مدرسه نداشتن الان دیگه اینطور نیست. شاید این نسل به نظر سطحی تر بیان ولی این به نظر بد نیست، یه دوره ی گذاره که باید طی بشه و دوره های بهتری در راهه.

  2. sabz said

    من یک پسر در میانه دوره کارشناسی(اکثریت دانشگاه پسر)، بزرگ شده در یک خانواده سنتی و مذهبی و درس خوانده در مدارسم شدیدا اسلامی هست ولی خودم عقاید دیگری پیدا کردم و در چند ساله اخیر کتاب زیاد خوندم ولی همیشه یک نقص در زندگیم احساس میکنم و ان نبودن و رابطه نداشتن حتی در حد سلام کردن به هیج کسی از جنس مخالف بود(البته به جز انها که به نوعی کاری است) خیلی وقت ها در ذهنم سعی کردم کاری در این مورد انجام بدهم ولی تا امروز به علت بی تجربگی یا شاید ندانستن اینکه چگونه وبا کی چه بگم؟ چه کار کنم؟ نتونستم هیچ رابطه ای داشته باشم هیچ کاری نتونستم بکنم نمیدونم الانم چرا دارم این مینویسم ولی برای خودم این میتونه یک شروع باشه یا شاید درد ودلی از زندگی ناکاملم که انگار دارم در پشت کتاب ها مخفیش میکنم
    وهمه از حقوق زنان میگویند

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s