روح


پارسال، دو سه روز بود که از ایران آمده بودم. هنوز نرسیده بود. ناخوش احوال رفتم دفتر استاد، نگاهم کرد و گفت: «مریم می‌دانی روح آدم‌ها دیر‌تر از جسمشان جابه‌جا می‌شود؟» بعد خندید و داستان دو مرد هندی را تعریف کرد که بعد از پیاده شدن از کشتی، کنار اسکله منتظر نشسته بودند. جماعت ازشان می‌پرسند: «منتظر چه هستید؟» می‌گویند: «منتظریم تا روحمان هم برسد». نخندیدم… ابرو بالا انداخت و گفت: «روح بعضی‌ها هم هیچ وقت نمی‌رسد!»

همان شب رفتم از آن غذاهایی که عاشقش بود برایش خریدم تا به بوی آن‌ها برگردد… برگشت و بار اول‌‌، همان شب بود که همه‌اش را بالا آورد… سه چهار بار استفراغ کردم. احساس مرگ داشتم تا صبح. دلخور بود؟ به هر حال آمد و ماند و البته تهوع هم…

 خیلی مستقل است، خیلی لجباز… دارد سه سال می‌شود ولی هنوز رام اینجا نشده. لیلا می‌گوید:«آدم‌هایی که راحت سازگارِ محیط نمیشوند آی کیوی پایینی دارند»…به این متلک‌ها بر نمی‌گردد. می‌شناسمش. با امروز پانزده شانزده روزی می‌شود که رفته ایران و هیچ رقمه نمی‌توانم برش گردانم. تقصیر خودم است. بار اول خودم هم باهاش رفتم.  شانزده یا شاید پانزده روز پیش… گفت خسته است، چراغ‌های اتاق را خاموش کنیم، پرده ها را بکشیم و بخوابیم. خواب که نبودم. ولی برگشته بودیم. از پایین پنجره صدای اختلاط دختر پسرهای هندی را می‌شنیدم ولی اینجا نبودم. خوش گذشت. گفتم خوب است که روز‌ها اینجا باشد و شب‌ها برود آنجا، کمتر دلتنگی خواهد کرد…

از آن روز به بعد، به محض اینکه خوابم می‌بَرَد از پله‌های خانه تهران بالا می‌دود… مگر از خواب بپرم که نگذارم کلید را در قفل بچرخاند و جک را از خواب بیدار کند نصف شبی… تمام شب وسط راه‌پله‌ها منت‌اش را می‌کشم، باهاش بحث می‌کنم… می‌خواهد برود بچه‌ها را ببیند، برود سینما، برود تئا‌تر، بهانه کتاب‌ها و کتابفروشی‌ها را می‌گیرد. می‌خواهد برود احمدآقا سبزی خوردن بخرد، اینترنت بی‌فیل‌تر پرسرعت نمی‌خواهد، می‌خواهد برود دم دکه روزنامه فروشی…

 بعد از ظهر سه یا چهار یا پنج یا شش روز پیش بود. خیال می‌کنم. از بدخوابی شب بود یا از خستگی، یادم نیست. خوابم برد و دیدم رفته اصفهان! یعنی از صبح که بیدار شده بودم سوار اتوبوس شده و حالا رسیده بود اصفهان؟… رفته بود دراز کشیده بود روی تخت پیش مامان و یک‌ریز حرف می‌زد… داد کشیدم: «پاااااشو، پاشووو…» همانطور که یک نفس حرف می‌زد پشتش را کرد به من…

وقت‌هایی که بیدارم بهش می‌گویم فرصت زیاد است، طاقت بیاورد. می‌برشم رستوران غذایی که دوست دارد بخورد… شب نشده همه را بالا می‌آورد… نمی‌فهمد وقت‌هایی که اینطور پشت سرهم استفراغ کنم تا دو روز نای روی پا ایستادن ندارم… برایش مهم نیست… این حالت تهوع دائمی…حتی از بوی غذا. مینا می‌پرسید: «حالا بابای بچه کیه؟» گفتم: «خودم. نشنیدی قصه مریم را؟»

 ولی رگ خوابش دستم است، یک سفر کوتاه  برمی‌گرداندش… نشستیم توی ماشین، اول جاده، چشم‌هایم داشت روی هم می‌رفت که راننده دنده عوض کرد و صدای «بسسسم الله الرحمن…»، آن‌طور که بابا می‌گوید موقع دنده عوض کردن اول جاده… خیلی واضح شنیدم‌ها… یعنی رفته نشسته بغل دست بابا تا خوابش نبرد؟ تا آخر مسیر گیر کرده بودم زیر دنده ماشین، درست جا نمی رفت و راننده نمی‌فهمید چرا.

 بردمش کنار گنگ، پا‌هایش را زدم به آب، شمع برایش روشن کردم… حس کردم آرام گرفته، از دکتر خوشش آمده بود. نشسته بود کنارش. دکتر می‌گفت: «گنگ که رودخانه نیست. خداست به شکل مایع» می‌گفت روزی یک‌بار از بیمارستان جیم می‌شود می‌آید کنار مادرشان گنگ… می‌گفت: «همه آرزویم این است که در حیات بعدی ماهیِ گنگ باشم…»

راضی به نظر می رسید. گیرش انداخته بودم… خیلی نرم گفتم: «بیا بمانیم کنار همین آب. دکتر هم هست. روزی یکبار می‌آید سر می‌زند بهمان، نشان‌مان می‌دهد چطور همه جواب‌ها را کنار این آب از خودمان بیرون بکشیم، مثل ایران نیست که…اصلن بیا شنا کنیم مثل بقیه» به آب خیره شدم وگفتم: «زمین خدا وسیع است و برای این سرگیجه که تو می‌خواهی همه جا، جا هست…» نمی‌شنید، نبود، رفته بود…

رفته خوابیده کنار سجاده مامان بزرگ، رفته کنار نمی‌دانم کدام عکسم که لای مفاتیح مادَری است و لُپ اش را گذاشته روی سجاده خانم جان… گفتم: «برو لای مکارم‌الاخلاق بمیر…» حتی نگاهم هم نکرد. گفت: «مفاتیح قدیمی‌ها مکارم ندارد… این قرتی بازی‌ها اضافات شما جوان‌هاست… اگر بخواهی زیر دعای رفع درد شکم بخوابم برایت…»

مطالب مرتبط

کمک کدبانو

***-*** گفتن

شادِ شادِ شاد

Advertisements

3 دیدگاه »

  1. ترانه said

    مریم جان آن پست بالاتر که از تفاوت نسل ها گفتی و اینجا از جا ماندن روح از کالبد…..گمانم این دومی دارد بین همهء ما از نسل های قبل بگیر تا الآن دارد مشترک می شود…..هر کس به شکلی انگار باید روحش را گول بزند و با خودش بیاورد….
    پس از مدتها آمدم سراغ وبلاگت و مثل همیشه از خواندن نوشته هایت لذت بردم.

    • بله…درد مشترک ترانه عزیز

      دوری که در آمدن و رفتن ماست
      او را نه نهایت، نه بدایت پیداست
      کس می نزند دمی در این معنی راست
      کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست

  2. فاطمه said

    خیلی قشنگ بود مریم .پس چرا من این پستو قبلا ندیده بودم؟؟!!!!

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s