Archive for فوریه, 2012

محنت

و محنت در زبان عربی به این معنی است که کسی را وادار سازی تا بگوید چنین و چنان کردم و آنقدر او را آزار دهی تا به آنچه انجام نداده است، یا گفتن آن شایسته او نیست، اعتراف کند.

الف-

این‌ها جاهل به خداوند هستند و از حقیقت دین و توحید و ایمان به دور و گمراهند… همانند مسیحیانی شدند که ادعا می‌کردند عیسی بن مریم مخلوق نیست… آنان راه را بر دشمنان اسلام هموار کرده و به بدعت و الحاد اعتراف کرده‌اند.

(از بیانیه مامون عباسی در محکومیت فقها، محدثان و قاضیانی که قرآن را قدیم می‌دانستند)

نوشته‌های آنان تاریک است. در ظاهربه کلام خدا آراسته است و در باطن مردم را به روگردانی از خدا وا می‌دارند. شمشیر صلیبیان در قیاس با آنان کند است و دست صلیبیان از آنچه این‌ها به آن دست می‌یازند بسته و کوتاه است… [ای مردم] خداوند توفیقتان دهد که همچنان که حافظ بدن خود از سموم هستید، مواظب این گروهک بر ایمان خویش هم باشید… در نزد هرکس کتابی از آنان به دست آید به آتشی جزا داده می‌شود که سرانشان کیفر داده می‌شوند و سرانجام نویسنده و خواننده‌اش‌‌ همسان خواهد بود. هرگاه به کسی برخوردید که آنان را بزرگ می‌دارد و از راه درستی و هدایت خارج شده است، به سرعت او را معرفی کنید… خدای تعالی درون شما را از آلودگی پاک گرداند و نام شما را در صحیفه نیاکان در زمره یاری‌گران حق بنویسد که او منعم و کریم است.

(بیانیه یعقوب منصور موحدی برای محکومیت ابن رشد و جمعی از علما و فقها)

ب- محمدعابد جابری، کتابی درباره روشنفکران در تمدن عرب دارد، که با نام سقراط‌هایی از گونه‌ای دیگر، به فارسی برگردانده شده است. جابری در این کتاب به شرح و تحلیل واقعیتی فراگیر، از زمان سقراط تا همین امروز، می‌پردازد: باران اتهام های به ظاهر موجه(عوام خرسند کن) برای حذف ناموجه اندیشمندان و دگراندیشان. او برای به دست دادن مفهومی عام  از روشنفکر، که بتواند شامل حال روشنفکران شرقی و غربی، در زمانهای مختلف و با نگاههای متفاوت، بشود، این کلام گرامشی را وام می‌گیرد که «روشنفکران طبقه مستقلی را تشکیل نمی‌دهند، بلکه هر مجموعه اجتماعی، گروهی روشنفکر خاص خود دارد یا در تولید آن تلاش می‌کند». نویسنده با بررسی تفاوت‌های لغوی، کاربردی و تاریخی مفهوم روشنفکر در تمدن اروپایی و تمدن عربی آغاز می‌کند و پیگیری خود را تا دوران اوج تمدن عربی-اسلامی ادامه می‌دهد. او «فلاسفه و متکلمان» را در دوران شکوفایی تمدن عربی-اسلامی، بیش از سایر کسانی که به کار فکری مشغول هستند، شایسته نام روشنفکر می‌بیند و در یک تعریف عمومی، روشنفکر را آن کسی می‌داند که آگاهی طبقاتی او بر آگاهی فردی‌اش چیرگی یافته باشد. جابری اشاره می‌کند که ظهور روشنفکر جز در پرتو پیدایش اختلاف و ظهور آرای متعدد و گوناگون امکان پذیر نیست و علم «کلام» در تمدن اسلامی پسامد پیدایش اختلاف بود.

ج- این اختلافات همواره باعث به محنت افتادن علمایی می‌شده که با تفکر طبقه حاکم مخالف بوده‌اند. جابری معتقد است که بررسی تاریخ محنت علما در اسلام به ما نشان می‌دهد، در اکثر موارد، این محنت آبشخور سیاسی  -و نه فکری یا عقیدتی- داشته  و غالبن به سبب فتوا یا موضعی عملی بوده که آن عالم یا فقیهِ بهرمند از پشتوانه مردمی، در چارچوب امر به معروف و نهی از منکر، اتخاذ کرده بوده است. «در اکثر مواقع محنت ویژه یک نفر نیست، بلکه جماعتی از علما یا اصحاب مذهبی را شامل می‌شود، به زبان امروزی می‌توان گفت آن‌ها نیروی اپوزیسیون را تشکیل می‌دهند. در چنین حالتی، حاکمیت سرکردگان و رهبران اپوزیسیون را مورد تعرض قرار می‌دهد، تعرضی که با ترساندن و ایجاد وحشت شروع شده و در ادامه به بازپرسی پلیسی و در ‌‌نهایت به شکنجه منتهی می‌شود. بدین وسیله آنان را به اعترافاتی وامی‌دارند که بیانگر عقب نشینی آنان از آرای خویش یا انکار آن‌ها باشد؛ و چون چنین امری میسّر شود، پس از اشاعه آن درمیان مردم، آنان را آزاد می‌کنند. آزادشدگان چون در دفاع از حق پایداری نکرده‌اند، تایید عمومی خود را از دست می‌دهند و این خودزنی‌‌ همان چیزی است که حاکم به دنبال آن است».

جابری به حق بیان می‌کند که هیچ چیزی اپوزیسیون مردمی را به اندازه ضعف و عقب نشینی رهبرانشان در برابر ستم حاکم یا تطمیع او، دچار دودستگی و ناامیدی نمی‌کند. عامه مردم همیشه می‌خواهند رهبرانشان قهرمان باشند و عقب نشینی و حتی تقیه، آن‌ها را چنان از چشم پیروانشان می‌اندازد که حتی در کتابهای شرح حال نویسی هم از ایشان ذکری به میان نمی‌آید، که اگر بیاید هم تنها به منظور برجسته کردن نقش مقاومان است.

د- نویسنده در این کتاب تلاش می‌کند در همین چارچوب، دو محنت از میان محنت‌های علما در جهان اسلام را، در پرتو خرد سیاسی، بررسی و تحلیل کند و به علت واقعی آن‌ها پی برد: یکی محنت ابن حنبل (که قائل به قدیم/ ازلی بودن قرآن بوده و حال آنکه دستگاه خلافت عباسی بر حدوث/مخلوق بودن آن اصرار داشته است) و دیگری محنت ابن رشد که در زمان حکومت موحدین در مغرب و اندلس اتفاق می افتد و دلیل آن همچنان موضوع گمانه زنی‌های متفاوت باقی مانده است. کتاب به طور مفصل به موشکافی زندگی، افکار، ارتباطات، فعالیتهای سیاسی و زوایای تاریک زندگی این دو متفکر پرداخته است و در پی پاسخ به این سوال است که چرا حاکمان وقت باید اینطور بر این عالمان شناخته شده  خشم بگیرند و ایشان را به «کفر» و «الحاد» متهم کنند. جابری تلاش می‌کند این فشار‌ها را در پرتو عقلانیت سیاسی بفهمد و نتیجه‌ای در پایان کتاب به آن می‌رسد این است که همانا «این شرک در سیاست است که حاکم بر نمی‌تابد و به نام شرک در الوهیت با آن مبارزه می‌کند».

برای مطالعه بیشتر نک

جابری، محمد عابد، سقراط‌هایی از گونه دیگر: روشنفکران در تمدن عربی [المثقفون فی الحضاره العربیه: محنه ابن حنبل و نکبه ابن رشد]، ترجمه سید محمد آل مهدی، فرهنگ جاوید، ۱۳۸۹.

عیارِ «نقدِ عقلِ عربی»: گزارشی سنجش‌گرانه از نظریهٔ محمد عابد الجابری

مطالب مرتبط

چه کسی روشنفکر است؟ (ادوارد سعید)

نفرت از خود (پدرسالاری جدیدِ هشام شرابی)

فاطمه مرنیسی

لیلا احمد

نوشتن دیدگاه

روح

پارسال، دو سه روز بود که از ایران آمده بودم. هنوز نرسیده بود. ناخوش احوال رفتم دفتر استاد، نگاهم کرد و گفت: «مریم می‌دانی روح آدم‌ها دیر‌تر از جسمشان جابه‌جا می‌شود؟» بعد خندید و داستان دو مرد هندی را تعریف کرد که بعد از پیاده شدن از کشتی، کنار اسکله منتظر نشسته بودند. جماعت ازشان می‌پرسند: «منتظر چه هستید؟» می‌گویند: «منتظریم تا روحمان هم برسد». نخندیدم… ابرو بالا انداخت و گفت: «روح بعضی‌ها هم هیچ وقت نمی‌رسد!»

همان شب رفتم از آن غذاهایی که عاشقش بود برایش خریدم تا به بوی آن‌ها برگردد… برگشت و بار اول‌‌، همان شب بود که همه‌اش را بالا آورد… سه چهار بار استفراغ کردم. احساس مرگ داشتم تا صبح. دلخور بود؟ به هر حال آمد و ماند و البته تهوع هم…

 خیلی مستقل است، خیلی لجباز… دارد سه سال می‌شود ولی هنوز رام اینجا نشده. لیلا می‌گوید:«آدم‌هایی که راحت سازگارِ محیط نمیشوند آی کیوی پایینی دارند»…به این متلک‌ها بر نمی‌گردد. می‌شناسمش. با امروز پانزده شانزده روزی می‌شود که رفته ایران و هیچ رقمه نمی‌توانم برش گردانم. تقصیر خودم است. بار اول خودم هم باهاش رفتم.  شانزده یا شاید پانزده روز پیش… گفت خسته است، چراغ‌های اتاق را خاموش کنیم، پرده ها را بکشیم و بخوابیم. خواب که نبودم. ولی برگشته بودیم. از پایین پنجره صدای اختلاط دختر پسرهای هندی را می‌شنیدم ولی اینجا نبودم. خوش گذشت. گفتم خوب است که روز‌ها اینجا باشد و شب‌ها برود آنجا، کمتر دلتنگی خواهد کرد…

از آن روز به بعد، به محض اینکه خوابم می‌بَرَد از پله‌های خانه تهران بالا می‌دود… مگر از خواب بپرم که نگذارم کلید را در قفل بچرخاند و جک را از خواب بیدار کند نصف شبی… تمام شب وسط راه‌پله‌ها منت‌اش را می‌کشم، باهاش بحث می‌کنم… می‌خواهد برود بچه‌ها را ببیند، برود سینما، برود تئا‌تر، بهانه کتاب‌ها و کتابفروشی‌ها را می‌گیرد. می‌خواهد برود احمدآقا سبزی خوردن بخرد، اینترنت بی‌فیل‌تر پرسرعت نمی‌خواهد، می‌خواهد برود دم دکه روزنامه فروشی…

 بعد از ظهر سه یا چهار یا پنج یا شش روز پیش بود. خیال می‌کنم. از بدخوابی شب بود یا از خستگی، یادم نیست. خوابم برد و دیدم رفته اصفهان! یعنی از صبح که بیدار شده بودم سوار اتوبوس شده و حالا رسیده بود اصفهان؟… رفته بود دراز کشیده بود روی تخت پیش مامان و یک‌ریز حرف می‌زد… داد کشیدم: «پاااااشو، پاشووو…» همانطور که یک نفس حرف می‌زد پشتش را کرد به من…

وقت‌هایی که بیدارم بهش می‌گویم فرصت زیاد است، طاقت بیاورد. می‌برشم رستوران غذایی که دوست دارد بخورد… شب نشده همه را بالا می‌آورد… نمی‌فهمد وقت‌هایی که اینطور پشت سرهم استفراغ کنم تا دو روز نای روی پا ایستادن ندارم… برایش مهم نیست… این حالت تهوع دائمی…حتی از بوی غذا. مینا می‌پرسید: «حالا بابای بچه کیه؟» گفتم: «خودم. نشنیدی قصه مریم را؟»

 ولی رگ خوابش دستم است، یک سفر کوتاه  برمی‌گرداندش… نشستیم توی ماشین، اول جاده، چشم‌هایم داشت روی هم می‌رفت که راننده دنده عوض کرد و صدای «بسسسم الله الرحمن…»، آن‌طور که بابا می‌گوید موقع دنده عوض کردن اول جاده… خیلی واضح شنیدم‌ها… یعنی رفته نشسته بغل دست بابا تا خوابش نبرد؟ تا آخر مسیر گیر کرده بودم زیر دنده ماشین، درست جا نمی رفت و راننده نمی‌فهمید چرا.

 بردمش کنار گنگ، پا‌هایش را زدم به آب، شمع برایش روشن کردم… حس کردم آرام گرفته، از دکتر خوشش آمده بود. نشسته بود کنارش. دکتر می‌گفت: «گنگ که رودخانه نیست. خداست به شکل مایع» می‌گفت روزی یک‌بار از بیمارستان جیم می‌شود می‌آید کنار مادرشان گنگ… می‌گفت: «همه آرزویم این است که در حیات بعدی ماهیِ گنگ باشم…»

راضی به نظر می رسید. گیرش انداخته بودم… خیلی نرم گفتم: «بیا بمانیم کنار همین آب. دکتر هم هست. روزی یکبار می‌آید سر می‌زند بهمان، نشان‌مان می‌دهد چطور همه جواب‌ها را کنار این آب از خودمان بیرون بکشیم، مثل ایران نیست که…اصلن بیا شنا کنیم مثل بقیه» به آب خیره شدم وگفتم: «زمین خدا وسیع است و برای این سرگیجه که تو می‌خواهی همه جا، جا هست…» نمی‌شنید، نبود، رفته بود…

رفته خوابیده کنار سجاده مامان بزرگ، رفته کنار نمی‌دانم کدام عکسم که لای مفاتیح مادَری است و لُپ اش را گذاشته روی سجاده خانم جان… گفتم: «برو لای مکارم‌الاخلاق بمیر…» حتی نگاهم هم نکرد. گفت: «مفاتیح قدیمی‌ها مکارم ندارد… این قرتی بازی‌ها اضافات شما جوان‌هاست… اگر بخواهی زیر دعای رفع درد شکم بخوابم برایت…»

مطالب مرتبط

کمک کدبانو

***-*** گفتن

شادِ شادِ شاد

Comments (3)

سفر مرا به زمین‌های استوایی برد

زن در برابر شعله‌های هولناک آتش قرار گرفته بود ولی خم به ابرو نمی‌آورد و همچنان خنده می‌زد. آنگاه دست‌ها را به علامت سلام و احترام به آتش بر سر خود فراز آورد و خویشتن را در آتش افکند. غریو و غوغای طبل و بوق و شیپور برخاست. مردانی که بسته‌های هیزم در دست داشتند آن‌ها را بر آتش می‌افکندند. برخی دیگر کنده‌های چوب را روی نعش زن می‌انداختند تا دست و پا نزند، خروش و فریاد از هر سو در هم پیچید و من از مشاهده این احوال نزدیک بود از اسب بر زمین بیفتم که رفقا ملتفت شدند و فوری آبی آورده به سر و رویم ریختند و از آنجا مراجعت کردیم…

الف- بیست و یک سالش بوده که از فاس خارج می‌شود و پنجاه سال داشته که برمی‌گرد (۷۲۵-۷۵۴ق) و بعد شروع می‌کند به املای شرح سفر‌هایش. از خصوصیات بارز ابن‌بطوطه عنایت خاصش به زنان است. او در جریان سفر‌هایش از شهر مکه تا یمن و شیراز و آسیای صغیر و دشت قبچاق و هندوستان و مالدیو و چین و آفریقای مرکزی، هرجا که رفته، کوشیده  تصویری زنده از صورت و سیرت زنان آن ناحیه به دست دهد. شکل و شمایل، طرز لباس پوشیدن، آداب معاشرت و چگونگی برخورد‌ها و موقعیت اجتماعی زنان، نظر ابن‌بطوطه را به خود جلب می‌کرده و او آن‌ها را بدون پرده پوشی بیان می‌کند.

ب- سفر مرا به زمین‌های استوایی برد

و زیر سایهٔ آن «بانیان» سبز تنومند

 چه خوب یادم هست

عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:

وسیع باش، و تنها، و سر به زیر، و سخت.

 به هر دلیل، ابن‌بطوطه، آن پیامی را که سهرابِ این عصر، از سفر- خاصه به سرزمین‌های استوایی- دریافت می‌کرده، دریافت نکرده است. او اهل دل است و هرچه به شهرت و موقعیت بهتری دست می‌یابد، تمایل بیشتری به زنان نشان می‌دهد. هرکجا رحل اقامت می‌افکند چند زن عقدی و تعداد زیادی کنیز گرد خود جمع می‌کند. او به یکی از همسرانش در اقامت مالدیو اشاره می‌کند که علاقه زیادی به او داشته و «از جهت حسن معاشرت تا به آن پایه بود که وقتی من روی او زن می‌گرفتم، خود عطر بر سر و روی من می‌زد و لباس‌هایم را بخور می‌داد و به جای انکه آثار تکدر خاطر از خود ظاهر گرداند شاد و خندان می‌نمود». بار‌ها ازدواج می‌کند و فرزندانی را در سراسر دنیا می‌پراکند و می‌گذارد و می‌گذرد که لابد «زن نو کن‌ای دوست هر نوبهار/که تقویم پاری نیاید به کار». البته همراهی با آدمی مثل ابن‌بطوطه برای زنان هم آسان نبوده است و هم اینکه بسیاری از آنان پیش از او زن دیگری بوده‌اند و پس او هم لابد زن دیگری شده‌اند. چیزی که در دوران های قدیم، امر رایجی بوده و احتمالن در دوران‌هایی که پس ما خواهند آمد نیز. به هر حال کنیزان، که خانمان درست و درمانی نداشته‌اند، همراهان بهتری بوده‌اند برای او…

ج-  با این‌وصف، سفرنامه ابن بطوطه، به جهت دقت و علاقه خاص نویسنده به  زنان و سیر و سلوک آنها، از منابع غنی و دست اول برای مطالعه تاریخی-جغرافیایی در این حوزه است. محدودیت زنان در تعلیم و تربیت و رفت و آمد و حرف و عمل در آن دوران، با نگاهی به وضعیت کنونی جغرافیایی که از آن صحبت شد، دشوار نیست. زنان زیاد در انظار ظاهر نمی‌شده‌اند و نه تنها در تعلیم و تعلم که حتی در انجام فرایض دینی هم با محدودیت‌های فراوانی روبرو بوده‌اند. طبیعی است که کتابهایی نظیر این، می‌تواند پرتو نوری بر سر و صورت این خاموشان تاریخ(که  حتی امروز هم، نظر به حجم نشر اطلاعات، هنوز از خاموشانند) بیاندازد.  باری،  در چنین فضای تاریخی و فکری و فرهنگی‌ای ابن‌بطوطه از زنان ترک و مغول به عنوان استثناء سخن می‌گوید که: « و مقام زن پیش ترک‌ها خیلی محترم و بلند است چنانکه بالای فرمان شاهی می‌نویسند: «به فرمان سلطان و خواتین…» هر یک از خاتون‌ها شهر‌ها و ولایت‌ها با عواید فراوان در دست دارد و در مسافرت‌ها که با سلطان می‌کنند اردوی هر خاتونی جداست» و باز اشاره می‌کند که زنان ترک در آسیای صغیر نیز بی‌حجاب بودند و از حشر و نشر با مردان ملاحظه نداشتند «روزهایی که نان می‌پختند مرد‌ها نان گرم با خورش مرغوب برای ما می‌آوردند و می‌گفتند: خانم‌ها این را فرستادند و خواهش کردند دعا بکنید» او در دشت قبچاق (روسیه) چنان از مقام زنان شگفت زده می‌شود که می‌گوید: «مقام زن در میان این مردم بالا‌تر از مقام مرد است».

د- از دیگر شگفتی‌هایی که ابن‌بطوطه با آن مواجه می‌شود مراسم ساتی در هندوستان است که ذکر آن در ابتدای مطلب رفت و دیگر چیزی که شاید برای خواننده امروزی هم تعجب برانگیز است شرح ابن‌بطوطه از اختلاط زن و مرد در سفر به آفریقا و در میان مسوّفی‌ها است که «مردانشان غیرت ندارند و در میان آن‌ها انتساب به پدر مورد اعتبار نیست بلکه نسبت آن‌ها به دایی است و ارث هم به خواهرزاده‌ها می‌رسد نه به اولاد و این چیزی است که من در همه دنیا ندیدم مگر در میان کفار مالابار از هندوان. ولی نکته اینجاست که مسوّفی‌ها مسلمانند و نماز می‌گذارند و فقه می‌خوانند و حافظ قرآن می‌باشند».

حتی خونش از بی‌غیرتی مردان‌شان آنجا به جوش می‌آید که می‌بیند زنان از مردان احتراز ندارند و روی خود نمی‌پوشانند. اما نماز را هم ترک نمی‌کنند و باز نقل می‌کند که «روزی به خانه قاضی رفتم. از او اجازه ورود خواستم. چون داخل شدم دیدم زنی کم سال و بسیار زیبا با قاضی است. خواستم برگردم. زن خنده‌اش گرفت و هیچ آثار خجالت در او ظاهر نشد. قاضی گفت چرا می‌خواهی برگردی؟ این زن دوست من است! من تعجب کردم و با خود گفتم این مرد فقیه است و به زیارت خانه خدا رفته!…»

 و جای دیگر از ملاقاتش با یکی ازدوستانش می‌گوید که وقتی به خانه او وارد شد « دیدمش بر بساطی نشسته بود و در وسط خانه تختی گذاشته بودند که سایبانی هم داشت و زن و مردی در آن نشسته مشغول گفتگو بودند. پرسیدم این زن کیست؟ گفت زن من است. گفتم پس این مرد که با او هست کیست؟ گفت رفیقش است! گفتم آخر تو مردی عارف به شرع هستی و مدت‌ها در ولایت‌های ما بوده‌ای، چگونه رضا دهی که زن تو رفیق داشته باشد؟ گفت دوستی زن و مرد در میان ما بد نیست بلکه از راه درست و به هیچ وجه مایه تهمت نمی‌باشد. زنان ما مانند زنان شما نیستند.»… «از پیش او درآمدم و دیگر آنجا نرفتم. چند بار هم دعوتم کرد، نپذیرفتم».

برای مطالعه بیشتر نک:

موحد، محمدعلی، ۱۳۷۶، ابن‌بطوطه، طرح نو.

درباره ترجمه فارسی سفرنامه ابن‌بطوطه

مطالب مرتبط

زنستان

کریستین دوپیزان و شهر بانوان

ما و حق رای

نوشتن دیدگاه